در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
‎۲۶ مهر ۹۶

همه چیز از یک لحظه‌ی ناگهانی شروع شد. بالاخره تسلیم وسوسه‌ی کانال «مدرسه آنلاین نویسندگی» برای نوشتن نامه‌ای عاشقانه شدم. «وقتی که یک نامه بتواند روی یک نفر تاثیر بگذارد، قادر است روی میلیون‌ها نفر هم تاثیرگذار باشد.» نمی‌دانم «دنیای بدون تو» از کجا به ذهنم رسید، ولی غنیمتش شمردم و شروع کردم به نوشتن:

«دیشب افکاری آزارم می‌داد. به دنیایی بدون تو فکر می‌کردم. دنیایی بدون تو، یک دنیای بدون توست؛ بدون تو، خیلی چیزها کم دارد. می‌دانی؟ دنیای بدون تو، هیچ رنگی ندارد و همه چیز در آن خاکستری‌ست، کمی تیره یا روشن‌تر. دنیایی‌ست خسته. دنیایی لبریز از احساساتی که فقدانشان بر دلم سنگینی می‌کند. در این دنیای بدون تو، چه بی‌قرارست این دل!  حتی حاضرست برای پیدا کردنت، به آب بزند و در اعماق تاریکی‌ها، به جستجوی نوری بگردد که تنها از وجود تو ساطع می‌شود. نگرانم. نگرانم که نکند این دنیا، تو را از دست دهد؛ آخر نمی‌دانم دلم تحمل چه مقدار حسرت را دارد.

محبوبم!
اجازه نده تا دنیایم
بدون تو شود.»

هنگامی که این نامه را برای کسی می‌نوشتم که هنوز وارد دنیایم نشده بود یا من هنوز حضورش را در دنیایم حس نکرده بودم، فقط لغاتی را مکتوب می‌کردم که همان لحظه به ذهنم می‌رسیدند؛ چه کسی فکرش را می‌کرد که بعدها وقتی که آرشیو نوشته‌هایم را مرور می‌کردم، چشمم به آن بخورد و از آن پیش‌بینی، سخت در حیرت فرو روم؟

آن لحظه، دنیایم خاکستری شده بود و احساساتی غریب بر دلم سنگینی می‌کرد. آمده بودم تا با نوشتن خودم را سبک کنم. دیدم که قبلاً نوشته‌ام؛ قبلاً حال آن لحظه‌ام را شرح داده‌ام و دیگر چیزی برای گفتن نبود. و واقعه، رخ داده بود. همان واقعه‌ای که نادانسته نگران رخدادش بودم...

  • ۳ گفت‌وگو
  • ۲۱۶ بازدید
  • ‎۲۶ مهر ۹۶، ۰۹:۵۱

گفت‌وگو

  • عواطف و احساسات انسانی بیشتر مواقع دوطرفه‌اس، حتی همین نگرانی‌ها و حسرت‌ها. منظور این متن هر کسی که باشه با خوندنش خیلی غمگین میشه که دنیای بدون اون برای تو سیاه و سفید باشه. به نظرم خواسته قلبی اون اینه که: با او یا بدون او تو باید دنیایی رنگی داشته باشی؛ دنیای پر از زندگی، امید و سلامتی. :) 
    بله... با او یا بدونِ او دنیایی رنگی داشته باشی. و همینم دردناکه. :)

    + این نوشته‌های زیرخاکی رو از کجا پیدا می‌کنید؟ :)
  • آخه چرا؟ :( 
    چطور از نوشته‌ام خوشتون نیومد؟
    اِ اِ یک لحظه صبر کنید! سوء تفاهم شده. منظورم از نوشته‌های زیرخاکی، همین نوشتۀ وبلاگم بود؛ همین «رخداد واقعه». این نوشته جزو اولین پست‌های این وبلاگ بود. منظورم از زیرخاکی همین بود؛ به هیچ وجه به چیزی که شما نوشتید ربطی نداشت! :)
  • با نوشته‌هاتون همیشه یاد کسی رو در من زنده می‌کنید؛ کسی که شبیه شما فکر می‌کنه و شبیه شما می‌نویسه. اونم توی یه دنیای سیاه و سفید زندگی می کنه. آخرین عکسی که ازش دیدم سیاه و سفیده بود؛ قلبم فشرده شد با دیدنش. این نوشته رو چند وقت پیش خوندم، یادم موند. اینا حرفای قلبی من به اون و دنیای اون بود. 
    بله... همیشه چیزی، علتی هست برای یادآوری؛ برای زنده کردنِ خاطراتِ خاک‌گرفته... امیدوارم با خوندنِ نوشته‌هام زیاد ناراحت نشید..
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی