در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

این حرف‌ها باید دیروز گفته می‌شدند. حرف‌ها را نباید ناگفته گذاشت؛ بخصوص وقتی به کسی قولش را داده باشی ـ فرقی نمی‌کند چه کسی، شاید به خودت. اگر زیادی حرف‌ها را درون خودت زیر خروارها خاک دفن کنی و حق زنده بودن و نفس کشیدن و زندگی کردن را از آن‌ها بگیری، شاید دیگر هیچ وقت نتوانی به حرف‌هایت زندگی ببخشی و به گورستانی سرد و آکنده از سکوت تبدیل شوی. آسمانی همیشه ابری و تیره؛ بدون هیچ نشانه‌ای از حیات. نه یک شاخه گل، و نه حتی بوته‌ای خار. فقط و فقط قبرهایی با نام و نشان خودت. یکبار دیروز مردی. روز قبلش هم. روز قبل‌ترش هم. و روزهای قبل‌تر از آن...

امروز خیلی زودتر از آن چیزی که فکر می‌کردم پر شدم از حرف‌هایی که باید گفته شوند. حرف‌هایی که نگفتنشان بی‌عقوبت نخواهند بود. ترسیدم. حقیقتش از مردن خودم ترسیدم. از مردن امروزم ترسیدم. از این ترسیدم که امروز  هم نتوانم به حرف‌هایم فرصت نفس کشیدن و زندگی کردن بدهم، و نتوانم رهایشان کنم تا سرنوشتشان را خودشان رقم بزنند و باز هم گوری بر گورستان. ترسیدم نکند باز امشب که پلک‌هایم دیگر تاب باز بودن، و چشم‌هایم تاب نگریستن را نداشت، دوباره مراسم تدفینم برگزار شود و بیش از پیش بمیرم. بزرگترین ترسم همین است، که مرگ کم‌کم من را از خودم بگیرد. تا جایی که ببینم دیگر منی در کار نیست، و اگر هم کسی هست، مرده‌ایست به وانمود زنده بودن و زندگی کردن. معتقد به نیستی نیستم؛ ولی می‌دانم آنکه یکبار نیست شود، هستی و جاودانگی برایش بی‌معنی‌ست. و دوباره هم نیست خواهد شد. آنکه نتواند عشق به هستی‌اش را ابراز کند، هیچگاه به جاودانگی نخواهد رسید ـ و حتی زنده بودن و زندگی کردنش هم خالی از معناست؛ پوچ است؛ تهی. آنکه خودش را می‌کشد، کی می‌تواند حق زندگی داشته باشد؟ و من دیگر نمی‌خواهم خودم را بکشم...

  • ۳ گفت‌وگو
  • ۱۶۱ بازدید
  • ‎۱۸ بهمن ۹۶، ۱۰:۵۴

گفت‌وگو

  • و چقدر، چند بار، به چند طریق من خودم را کشتم؟! نمی دانم، یادم نیست! فقط می دانم بارها مرده ام...
    بله، هر کسی همینطور. کم‌کم به آغوش مرگ می‌رود. و یا صحیح‌تر اینکه به دامش می‌افتد.
  • ما همه به خودمون بدهکاریم...
    و بدتر از او اینه که نمیشه بدهکاری رو صاف کرد، فقط میشه نگذاشت بیشتر بشه..
  • سلام...
     چه قدر نوشته‌هاتون هی به‌تر و به‌تر می‌شه! جدی می‌گم :)) فقط خیلی دوست ندارم که جواب کامنت‌هاتون شبیه نوشته‌هاتون باشه! جدی و اینا! نظر من اینه که کامنت‌ها بخش صمیمیِ وب‌لاگه پس باید صمیمی بود حدودن! البته این شخصیه ولی خب :)

    + اون کتاب "قصه‌نویسی" از محمدعلی حمال‌زاده هم که گفتم... مثل این که کتاب شخصِ ایشون نیست! مجموعه مقالات ایشونه به کوشش یک نفر دیگه! اصلاح می‌نماییم :)
    سلام

    حقیقت اینه که نوشته‌هام همواره در فراز و فرود هستن. امیدوارم پست بعدی، ناامیدتون نکرده باشه. :))
    بله، منم نظرم همینه. ولی خب، اگر دقت کرده باشید من جواب هر کامنتی رو بر اساس خود کامنت میدم. یعنی اگر دیدید خیلی شبیه خود پست شده، بدونید اون کامنت قابلیت جواب دادن رو نداشته، و منم با کلی وقت گذاشتن و به مغز فشار‌آوردن یه چیزی شبیه به خود پست سر هم کردم و برای احترام به کامنت دهنده، کامنتش رو با اون پاسخ دادم. :)

    + معمولا کتابهایی که می‌خونم رو همشون رو دانلود کردم؛ که اغلب رایگان بوده. اون قصه‌نویسی رو نتونستم پیدا کنم متاسفانه. البته به نظر من، در داستان نویسی، خوندن خود داستان خیلی بیشتر از خوندن کتاب هایی که داستان نویسی رو آموزش می‌دن، تاثیر داره؛ البته، نه که بی‌تاثیر هم باشن! اینچنین مطالبی رو از چندتا سایت و کانال تلگرامی دنبال می‌کنم. ولی در این زمینه کتابی هم خواهم خوند ــ از جمله همینی که شما معرفی کردید رو. بهرحال ممنون از اینکه به فکر ما هستید. :)

بگویید!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی