در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

پیش‌نوشت: مخلص کلام اینکه، توی دنیایی زندگی می‌کنیم که هیچ چیزی جای خودش نیست؛ هیچ چیزی. تناقض سراسرِ آن را فرا گرفته است. گاهی حسابی کلافه می‌شوم از اینکه نمی‌توانم درست را از نادرست تشخیص دهم. نمی‌دانم تنها در زمانِ ماست که دنیا اینطور پریشان شده است یا همیشه چنین بوده. همین چند روز، خیلی زور زدم که مقداری از این پیچیدگی‌هایش را بفهمم، درک کنم، و ببینم چگونه می‌شود آن را تغییر داد و اصلاح کرد، ولی هنوز که نتیجه‌ای نگرفته‌ام. امیدوارم تا انتهای این نوشته، از میانِ این تاریکی‌ها، به روشناییِ هرچند ناچیزی دست پیدا کنم.

کلافِ سردرگم

این روزها زیاد پیش می‌آید که تسلیمِ واقعیاتِ ناخوشایندِ این دنیا شَوم و خودم را بزنم به بی‌خیالی. آدم که زیاد روی یک مسئله فکر کند و به نتیجه‌ای نرسد، می‌شود کلافه. درست انگار یک کلافِ سردرگم را داده‌اید دستش، ولی هرچقدر هم که تلاش می‌کند نمی‌تواند کلاف را باز کند. یقیناً واژۀ «کلافه» باید ربطی به این ماجرا داشته باشد. حالا فرض کنید آن کلافِ سردرگم، دنیای گِردِ ما باشد با تمام پیچیدگی‌هایش، و من کسی باشم که بارها ناامید می‌شود از باز کردنِ آن گره‌های کور؛ بعد این توپِ گرد را پرت می‌کنم یک گوشه و به خودم می‌گویم مرا چه به این کارها! اما دوباره و دوباره وقتی حوصله‌ام سر می‌رود، به ناچار می‌روم آن کلاف را برمی‌دارم و باز شروع می‌کنم به سروکله زدن با آن ـ انگار که هیچ سرگرمیِ دیگری نداشته باشم. البته، گاهی هم آن کلاف، جادویی می‌شود و بازی با آن هیجان‌انگیز ـ اما جدیداً به ندرت این اتفاق برایم افتاده است. بعضی وقت‌ها، حقیقتاً به حالِ فیلسوفان و کسانی که کارشان اندیشیدن و درک کردنِ پیچیدگی‌ها و تناقضاتِ این دنیا است افسوس می‌خورم. زندگیِ کسالت‌باری دارند و وقتی به حاصلِ کار و تلاششان نگاه می‌کنم، دوباره چشمم به نقطه‌ای که نمی‌دانم کجاست خیره می‌شود و توی آن نقطۀ نامعلوم، انگار دنبالِ یافتنِ مفهومِ «بدبختی» می‌گردم؛ و وقتی به خودم می‌آیم، می‌بینم زمانِ زیادی آن کلاف را داشته‌ام توی دستانم می‌چرخاندم، و دوباره کلافه شده‌ام، و هیچ پیشرفتی نداشتم جز اینکه اعصابم بیشتر به هم ریخته است. 

سعادتِ گم‌شده

در هر زمانی، عده‌ای پیدا می‌شوند که زندگی‌شان را فدای سعادت بقیه کنند. یعنی به ارزشِ بدبختی خودشان، راهِ سعادت را به دیگران نشان می‌دهند. البته معلوم هم نیست، شاید این افراد از همان اول خودشان را بدبخت و تباه‌شده یافتند و نومیدانه به جست‌وجوی سعادت پرداختند و ناگزیر به آن را کشانده شدند؛ شاید اگر همیشه توی زندگی‌شان یک علامتِ سوالِ گنده نمی‌دیدند، اگر نمی‌دیدند همیشه یک جای این زندگی می‌لنگد، اگر احساس نمی‌کردند این دنیا چیزی کم دارد و چیزی را در آن گم کرده‌اند، هیچ‌گاه باعث نمی‌شد کوله‌بارشان را ببندند و تمامِ زندگی‌شان را خانه‌به‌دوش، به جست‌وجوی آن گمشده، و جوابِ آن علامتِ سوال باشند.

برای مثال، همین ایوان تورگنیف، این نویسندۀ نامی، تمام عمرش را تنها بود و ازدواج نکرد. این اواخر کتابِ «پدران و پسران»اش را خواندم. توی این کتاب، قهرمانِ نهیلیستِ داستانش را با مرگی ناگوار، وقتی که هنوز قرار بود توی زندگی‌اش کارهای بزرگی انجام دهد، به آغوشِ مرگ انداخت. بعد سعادت را در عشق و ازدواج و یک‌سری اصول اخلاقی، و عقاید مذهبی نشان داده است ـ چیزهایی که خودش از بیشترشان بی‌بهره بوده. این موضوع غمگینم می‌کند. پذیرفتنِ این واقعیات، سخت نیست، ولی اغلب خوشایند هم نیست و آدم نمی‌تواند خودش را مجبور کند تا تسلیمِ این واقعیات شود. وقتی آدم می‌داند راهِ سعادت چیست، وقتی این موضوع را حقیقتاً درک می‌کند، مرضش چیست که خودش از بی‌راهه می‌رود؟ این موضوع برای من ناآشنا نیست. داستانِ پدران و پسران برایم شیرین بود؛ به شیرینیِ یک شکلاتِ تلخ. و نه فقط خودِ داستان. شاید این مسئله از نظر اخلاقی صحیح نباشد، ولی همۀ افراد را می‌شود از روی داستان‌هایی که می‌گویند قضاوت کرد؛ نه اینکه بدگویی‌شان را کرد، نه؛ منظورم این است که نویسنده، و راوی، توی لحظه لحظۀ داستان حضوری فعال دارد، در حالی که شاید هیچ‌گاه توی داستان نباشد. بخصوص داستان‌های قرنِ هفدهم که نویسندگان گاهی  مستقیماً مخاطب را «خوانندۀ عزیز» خطاب می‌کردند و گاهی حتی خودشان را هم قاطیِ داستان می‌کردند: «البته هیچ‌کس نمی‌داند که آن‌دو در گفته‌هایشان صادق بودند یا نه، حتّی نویسنده هم از این امر مستثنا نیست!»

ابتذال

این چند وقت که بحثِ وبلاگ‌نویسی و خداحافظی با آن داغ است، و من هم خودم را قاطیِ این مسائلِ (به قولِ خودم) خیلی بی‌اهمیت(۱) کرده‌ام، خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که چگونه می‌شود وبلاگ‌‌نویسی را دوباره برگرداند به آن دورانِ طلایی ـ آن دورانی که هیچ‌وقت نتوانستم درکش کنم و از این بابت هم افسوس نمی‌خورم. توی پستِ قبلی، نظرم را راجع به مرگِ وبلاگ‌نویسی، که منظورم تمام‌شدنِ آن دورانِ طلایی بود گفتم. توی آن پست حرف‌های دیگری، هم من و هم بقیه زدند، ولی با این حال می‌بینم حرف‌هایی که توی آن پست زدم خیلی دقیق بودند. داشتم فکر می‌کردم که چگونه می‌شود دوباره بازگشت به آن دورانِ طلایی وبلاگ‌نویسی، و مدام به یک بن‌بست می‌رسیدم؛ اینکه اغلب افراد باید احساس کنند در جایی که تویش می‌نویسند، قدرِ نوشته‌هایشان دانسته می‌شود، و مورد توجه قرار می‌گیرد. نمی‌شود انکار کرد که دیگر رسانه‌ها و مطبوعات توجه‌شان را از روی بلاگستان برداشته است. پیش خودم فکر می‌کردم که توی شبکه‌های اجتماعی یک پویش راه بیندازیم که همه را دوباره دعوت کنیم و بازگردانیم به وبلاگ‌نویسی؛ و وقتی کاربرانِ مهم (همان سلبریتی‌ها) شروع کنند به وبلاگ‌نویسی، بقیه نیز به این بلاگستان روی خواهند آورد، و نه تنها جمعیتِ بلاگستان زیاد می‌شود، بلکه توجه رسانه و مطبوعات را نیز جلب خواهیم کرد، ولی تهِ این داستان به بن بست می‌خوردم. این کار چیزی جز ابتذال نیست؛ گدایانِ توجه! اینجا همیشه آن اصولِ اخلاقی‌ام گل می‌کند و به هر واقعیتی که مادّی باشد، برچسبِ ابتذال را می‌چسباند. من حتّی وقتی ذهنم ناخودآگاه به این فکر می‌کند که می‌توانم با کمی تغییر در روش و نگرشم به زندگی، درآمدی داشته باشم و به تبعِ آن از رفاهِ نسبتاً بیشتری برخوردار باشم و حداقل بتوانم یک موتور درست‌حسابی بخرم (آخر عاشقِ موتورهام!) و حقیقتاً مثلِ یک آدم (مثلِ یک آدمِ معمولی) زندگی‌ام را پیش ببرم، باز هم آن اخلاقِ زهدطلبانه و فردگرایانه‌ام از خوابش بیدار می‌شود، نهیب می‌زند که لازم نکرده تن به این ابتذال‌ها بدهی؛ تو باید زندگیِ خودت را داشته باشی، هر چقدر هم که سختی در سرِ راهت باشد! و اینجاست که رشتۀ این افکارِ پلید و مبتذل پاره می‌شود.

البته باید توی زندگی آدم حواسش را حسابی جمع کند. گاهی پیش خودم می‌گویم از روی بیکارگی است که گرایش پیدا کرده‌ام به این اصولِ زهدطلبانه و فردگرایانه، حقیقت همان اسکناس‌های سبز و صورتی است؛ حقیقت همان تعدادِ فالوران است، همان لایک‌هاست، همان سلبریتی‌ها حقیقت‌اند. حقیقت همان لحظه‌ای است که طرف توی برنامۀ تلویزیونی می‌گوید حاضرم یک بازیگرِ دستِ چندم باشم تا یک نویسنده یا کارگردانِ خیلی مهم و تاثیرگذار... انگار حقیقت همان صفحۀ رنگیِ جعبۀ جادوست؛ حقیقت همان توی چشم بودن است؛ حقیقت یک جیبِ پُر از پول است. اصلاً ارزشِ یک داستان، یک رمان، و موفقیتش، به این است که از آن اقتباسِ سینمایی شود. کلماتی که توی کاغذهای کتاب‌ها نوشته شده، همگی دروغ‌اند. حقیقت مثلِ خورشید است؛ درست آن بالا، جایی که از همه‌جای این دنیا دیده می‌شود. حقیقت یک صورتِ زیبا و دلفریب است، نه یک طینتِ پاک و زیبا. نمی‌دانم... نمی‌دانم چطور می‌شود این تناقضات را تحمل کرد. بیش از هر وقتی سردرگمم.

درست یادم است. یک زمانی، اینکه کسی نظرات و اصولِ خودش را داشته باشد، برایم ارزشمند بود، ولی حالا نمی‌دانم؛ بیشتر به نظرم مضحک می‌رسد. حالا کسی، مثلاً نویسنده‌ای، وقتی می‌گوید یکی از اهدافش مبارزه با عُرف است، حقیقتاً خنده‌ام می‌گیرد. پیش خودم می‌گویم چه کارِ بیهوده‌ای! ابتذال! این روزها خیلی کم می‌توانم چیزی را از دیده بگذرانم ولی رگه‌ای از ابتذال را در آن نیابم. اگر امکانش بود، اصلاً خانه و زندگی‌ام را رها می‌کردم و می‌رفتم توی جنگل زندگی می‌کردم، توی دلِ طبیعت؛ ولی می‌دانی که، نمی‌شود این کار را هم مبتذل ندانست. چند وقت پیش یک فیلم دیدم، Into The Wild. داستانِ کسی بود که بر اصولِ مبتذل و مادی‌گرایانۀ جامعه و زندگی‌اش قیام می‌کند؛ زندگیِ مرفه و پدر و مادرِ پولدارش را رها کرده بود و می‌خواست در طبیعت، در اصالتِ محض همراهِ کتاب‌هایش و نویسندگانِ محبوبش زندگی کند. به دنبالِ حقیقت بود، و در آخر می‌فهمید که نمی‌شود توی این دنیا زندگی کرد و تن به کمی ابتذال نداد. و وقتی تصمیم می‌گیرد که به زندگیِ سابقش برگردد، دیگر نمی‌تواند... نمی‌دانم، فیلمِ خیلی قشنگی بود؛ خودتان ببینید. شاید بهترین راه همین باشد که پوچیِ این دنیا را بپذیری و با کمی ابتذال کنار بیایی. بد نیست که امیدوارانه به زندگیِ پس از مرگ فکر کرد. همین است که بیشتر، بودن در دنیای خیالی و انتزاعی‌ام را ترجیح می‌دهم تا این دنیای واقعی. گاهی حقیقتاً آرزو می‌کنم که هیچ‌گاه از توی کابوس‌هایم بیرون نیایم. آنجا زندگی ترس دارد، هیجان دارد، سختی خیلی دارد، آن‌قدر ناراحتی‌های شدیدی دارد که هیچ‌گاه برایت تکراری نمی‌شود؛ و همین‌هاست چیزی که من می‌خواهم. شاید تهِ دلم ناراحت نباشم از اینکه یک جنگِ جهانیِ دیگر اتفاق بیفتد! قبلاً مبارزه برای یک هدف، برایم ارزشمند بود، ولی حالا نمی‌دانم، دیگر نمی‌دانم چه ارزشمند است و چه چیزی، مبتذل. فقط بودن توی یک مبارزۀ شدید، مبارزه‌ای که آن‌قدر بزرگ باشد که لحظه‌ای نتوانم آزادانه و از روی اختیار فکر کنم و تصمیم بگیرم، می‌تواند مرا از این سردرگمی و احساسِ پوچی و ابتذال نجات دهد. هو... چقدر حرف می‌زنم!

آزادی (توئیت)

نمی‌دانم در آزادی چیست که همه در جست‌وجوی آن‌اند. کسی چه می‌داند، شاید تنها بخاطرِ نبودنش محبوب است، بخاطرِ اینکه هنوز کسی به آن دست نیافته است. من که به «آزادی» خوش‌بین نیستم. چه بسا زندگانی‌هایی که در عدمِ آن معنادارترند؛ حداقل در مبارزه تا رسیدن به آن. و از آن به بعدش ـ در اوج آزادی ـ بشر بیش‌ازپیش سرگردان خواهد شد. شاید وقتی انسان‌ها به آزادیِ مطلق دست پیدا کردند، یکبار دیگر به سوی عشق و رمانتیزم روی بیاورند؛ به این امید که شاید رازِ زندگانی در گسترۀ ان نهفته باشد..


پی‌نوشت ۱: خوب دقت کرده‌ام، از نظرِ شخصی که همین حالا هستم، خیلی از مسائلِ واقعیِ این دنیا برایم بی‌اهمیت و مبتذل است؛ بیشتر ترجیح می‌دهم توی دنیای انتزاعیِ خودم باشم تا این دنیای واقعی. این واژۀ «مبتذل» هم خیلی به ابتذال کشانده شده است؛ بهتر است حداقل یکبارِ دیگر معنایش را مرور کنیم: تکراری، فاقد جذابیت؛ خوار و ناپسند؛ بی‌ارزش، سخیف.

  • ۷ گفت‌وگو
  • ۷۸ بازدید
  • ‎۱۸ مرداد ۹۷، ۲۱:۴۷

گفت‌وگو

  •  یه متن طولانی برات مینویسم از اشو .
    اگر چشم درستی برای دیدن داشته باشی ، خواهی دید که نردبام رسیدن به الوهیت نیز از هیمن زندگی بر می خیزد . در میان این بدن خاکی از خون و گشوت و استخون ، چیزی نهفته که ورای این هاست ، چیزی که ربطی به گوشت و استخوان ندارد . در همین بدن ، که امروز زاده شده و فردا می میرد ، به خاک باز می گردد، آنکه هرگز نمی  میرد زندگی می کند ، آنچه که هرگز زاده نشده و هرگز نمی میرد . در میان مه مرگ ، شعله ی جاودانگی نهفته است . در میان دود دنیای فانی ، شعله ی آن باقی نهفته است ، نوری که هرگز خاموش نمی شود . ولی با دیدن دود عقب می نشنیم و هرگز  شعله را نمی یابیم .یا آنان که قدری بیشتر شجاعت دارند ، قدری در میان دود جست و جو می کنند تا با آن الوهیت برسند ولی آنان نیز در میان دود گم میشوند و به شعله نمی رسند .
    ادامه دارد...
    حالا حرف من یه جای از متنت نوشته ی که دنیا شبیه به کلاف تو در تو می مونه و من از بی حوصلگی میرم و با این کلاف سر کله میزنم از بی حوصلگی و این همونی هست که ما ها گم میشم توی این کلاف های پی در پی ...
    ممنون بابت این متن. باید بیشتر با عرفان‌های شرقی آشنا بشم؛ از فلسفۀ غربی که خیری ندیدیم. :)
  • سلام، ممنون از پست خوبتون.

    یک سوالی که خیلی ذهن من رو که البته تاریخچه‌ی وبلاگ‌نویسی بلند و بالایی ندارم اما برای خودم همیشه نوشتم، مشغول میکنه اینه که مگر دوران اوج چه خاصیتی داره؟ اگر شما یک نویسنده باشید و کتابی بنویسید و ناشری قبول کنه که اون رو چاپ کنه، آیا منطقیه که انتظار داشته باشین کتابتون پرفروش باشه؟ سطح فرهنگ همه مردم رو بالا ببره؟ دوران ادبیات معاصر رو یک پله ترقی بده؟ این اتفاق نمیافته. شما نویسنده باشید، دانشمند باشید، پزشک باشید، آرزوتون این باشه که دنیا عالی و ایده‌آل بشه، نمیشه خب. کاری که من نوعی میتونم بکنم اینه که بهترین خودم باشم. البته متوجه دوران هجران در وبلاگ نوشتن نسبت به شبکه‌های اجتماعی هستم. ولی این تنها مسئله‌ای نیست که مهجور و مورد بی‌التفاتی قرار گرفته. ما اساتید هنر داریم نالان از اینکه موسیقی قدیم اینطور جدید آنطور، معماری به همین شکل، طبابت به همین شکل، به قول شما دچار ابتذال شدند یا مادی شدند یا پی محبوبیت سریع‌الوقوع و یک‌شبه‌اند. ولی دو کار بیشتر از دست آدم برنمیاد، یا وا بده و همرنگ مد بشه، یا اگر دوست نداره امیدش رو از دست نده و ارزشهای خودش رو حفظ کنه. دوران طلایی غیر از مقبولیت در عامه در ایمان تولیدکنندگان محتوا به کارشون، جدیتشون، و همونطور که گفتین کشف معنا در نبودن آزادی (به مفهوم آرمانی‌اش) هم وابسته است. به نظر من بخشی از یک دوران اوج در این عوامل خلاصه میشه، حتی اگر خود اون محتوا از دید کارشناسی چندان نو یا پرمغز نباشه. همین که صاحبش ایمان داشته باشه و با خلوص نوشته باشه کافیه چون پشت این نقابهای روشنفکری (که البته این هم به ابتذال کشیده شده) همه‌ی ما آدمهای بسیار معمولی‌ای هستیم.

    باز هم ممنونم.
    بله حقیقتاً، آدم باید تاحدودی (و نه کاملاً) واقع‌بین باشه؛ همچنین کاری که می‌کنه رو به بهترین نحو انجام بده، یا حداقل تمام تلاش خودش رو بکنه.

    ممنونم از کامنتتون؛ حرفای خیلی خوبی زدید.
  • در مورد وبلاگ نویسی و اون پست قبلیتون پست ویار تکلم رو خوندم و اصلا خوشم نیومد 
    میدونی اشکال ما ادما چیه نیاز به توجه تو وجودمون خیلی پر رنگه 
    خب نخونن نبینن چی میشه؟
    چرا باید بخاطر جلب توجه یا حتی وبلاگ های برتر بیان راجع به افرادی که می نویسن اونم به هر دلیلی  توهین امیز قضاوت بشه  
    دنیای وبلاگ نیازی به فراخوان دنیای مجازی هم نداره یعنی لازم نیست شلوغ بشه چون همه ما تنها جایی که خود واقعیمون هستیم  همین دنیای خلوت 
    البته این نظر شخصی من 
    شلوغی بیشتر سانسور و خود سانسوری میاره
    کاش یاد بگیریم به توجه دیگران به خودمون کمتر اهمیت بدیم
    نیاز دیده شدن و توجه جز ذات ادمی ولی اولویت نیست وقتی خودت خودت رو قبول داشته باشی دیگه برات مهم نیست که کسی بخونه یا نخونه
    ولی اینم بگم از خونده شدن و حتی کامنت گذاشتن بدم نمیاد چون باعث میشه ارتباط بوجود بیاد ولی من عادت دارم خودم با خودم خلوت کنم حتی با در و دیوار خونه حرف بزنم پس دیده شدن یا نشدن اصلا برام مهم نیست
    در ضمن همون اینستاگرام که سلبریتی ها توش فعالیت دارن کافیه 


    آره خب؛ به نظر من در حال حاضر محیط وبلاگ‌نویسی به خلوص خودش رسیده. خیلی‌ها این محیط رو ترک کردند، خب خدانگهدارشون. :) کسی که اهلِ نوشتن باشه، در هر زمانی می‌نویسه.

    اون نیازِ دیده‌شدن هم توی طبیعتِ انسانه. ولی خب، همونطوری که گفتید میشه کنترلش کرد؛ حالا بعضیا  کاملاً، برخی هم کمتر.
  • اختیار دارید، امیدوارم باز هم بخونم از وبلاگتون. 
    راستی قالبتون هم زیباست، من اگر بلد بودم فونت و ساذگی‌اش رو سرقت میکردم.
    خواهش می‌کنم، لطف دارید.
    کارِ خودمه. سادگی‌ش رو که نمیشه، ولی اگه فونتش رو بخواید می‌تونم بعداً برای وبلاگتون پیاده کنم. :)
  • کارتون عالیه، ولی راضی به زحمتتون نیستم. فعلا با همین قالب پیش‌ساخته بیان می‌نویسم، ممنون :)
    خواهش می‌کنم، هر طور مایلید. :)
  • I think I'm in the wrong world 
    :(

    What's wrong with the world!

    این جمله‌تون منو یادِ یه آهنگ انداخت؛ می‌تونید از یوتیوب ببینید: لینک.
  • هیچی سر جای خودش نیست :(
    احتمالاً اینطوریه. ولی این‌مقدار غمی که توی کامنت‌هاتون موج می‌زنه رو نمی‌تونم درک کنم!

بگویید!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی