در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
‎۲۲ آبان ۹۷

آستانۀ تحملم به شکل آشکاری کمتر شده. قبل‌تر حتّی عصبانی هم نمی‌شدم، ولی حالا خشمگین می‌شوم. خشمی که گاه کنترلش از دستم خارج می‌شود و در چشم بهم زدنی ویرانی به بار می‌آورد. و این موضوع برای منی که با حفظِ خون‌سردی و عصبانی نشدنم دیگران را خشمگین می‌کردم، کمی نگران‌کننده است. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم حافظه‌ام هم به وضوح ضعیف‌تر شده است و به‌نظر حقیقتاً ضعفِ اعصاب گرفته‌ام. و این‌ها همه نتیجۀ همین سه سال است. همین سه سالِ جان‌فرسا. حالا هم از خودم بدم می‌آید و هم دلم برای خودم می‌سوزد. از خشم می‌ترسم. قدرتمند است و آدم را در یک لحظه از این رو به آن رو می‌کند. نباید در برابرش ضعف نشان دهم. از این می‌ترسم که زودتر از غم جانم را بگیرد. حالا هم دارم فکر می‌کنم چگونه می‌شود از قدرتِ خشم سوء استفاده کرد. ولی می‌دانی چیست؟ آدم که خشمگین می‌شود عقلش از کار می‌افتد. یعنی نقطۀ مقابلِ عقل، همان خشم است. وقتی که این‌یکی باشد، جایی برای آن نیست. وقتی هم که آن باشد، این‌یکی نیست. و مثلِ همیشه، مسخره است. اراده بر عقل چیره می‌شود.

  • ۴ گفت‌وگو
  • ۹۷ بازدید
  • ‎۲۲ آبان ۹۷، ۱۹:۱۱

گفت‌وگو

  • برعکس شما من چند سالیه که به وضوح خشمم رو راحت تر کنترل میکنم
    اما هنوزم آتشین مزاجم در دید دوستانم!
    چه خوب.
    :)
  •  دعوا خیلی خوبه . خیلی خووووب خوب تخلیه میشه ادم... 
    من یادم نیس تو این چندساله بیشتر از دوبار اون حد عصبانی شده باشم.... کلا انگار خدا دکمه سکوت و اشک روی من کار گذاشته تا جنگ و دعوا... و این خیلی بده ... شاید یه نعمتیه دارین و خبر ندارین ازش ...
    زاویه نظرتون نسبت به این موضوع قابل ستایشه. :) و در کل این حرفتون منو یادِ یه جمله‌ای انداخت: «از بس مراقب بودم دیگران را نشکنم، حالا که به خودم نگاه می‌کنم تکه تکه ام.»

    ولی در هر حال خشم برای من گزینۀ خوبی نیست. آدم بعدش کلی عذاب وجدان می‌گیره.
  • دیروز پستتون رو خوندم امروز یه بیت از شفیعی کدکنی پیدا کردم که باهاش قرابت داشت یکم 
    گفتم بگم شما هم فیض ببرید هر چند نکته ی اخلاقی نداره اما اگه کسی  ناراحت یا عصبانی تون کرد اینو براش بخونید یا فرار می‌کنه و تنهاتون می‌ذاره یا باهاتون راه میاد و آرومتون می‌کنه:)) چه نکته ی اخلاقی خوبی  ساختم ازش:))
    چون صاعقه در کوره ی بی صبری‌ام  امروز 
    از صبح که برخواسته ام ابری‌ام امروز 
    عالی... همیشه یادم می‌مونه. :)))
  • من حالا برعکس چون جدیدا اروم تر شدم میترسم. یکی از ترسای من از دست دادن حس هامه. عصبانیت هرچقدم بد و همراه با عداب وجدان بازم دوس دارمش. جزوی از منه یا شایدم من بود. نمیدونم. کلا تغییرای شخصیتی سختن وقتی که قبلش برا شناخت خودت وقت گذاشتی و پذیرفتیش. 
    + یکدفعه هم خشمگین بودم و هم غمگین. شاید بدترین حالی بود ک تا حالا داشتم. یهو اهنگی تو گوشم پلی شد ک خاطرات خوبی رو یادم اورد. مث اب روی اتیش بود. درسته ک عقل از کار میوفته ولی اون حس خوبی ک یهو از بیرون بم وارد شد و تونستم باش درونمو ببینم ک زندگی اونقدم گند نبوده چسبید.
    حقیقتاً ترسناکه از دست دادنِ حس‌ها. مثل همون اتفاقی که گاهی افسردگی سرِ آدم میاره.
    + در معجزه‌گریِ موسیقی که هیچ شکی نیست. حالِ آدمو عجیب عوض می‌کنه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی