در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

آدم گاهی حرف‌هایش را آن‌قدر می‌چرخاند، آن‌قدر می‌پیچاند، که وقتی نوشت‌شان، خودش هم نمی‌فهمد چه نوشته. خودش هم نمی‌فهمد منظورش از آن حرف‌ها چه بوده. خیلی مضحک است خب. انگاری که تهِ خورجینش را سوراخ کرده و گذاشته کلمات دانه‌دانه بریزند روی زمین و سنگینیِ خورجینش کلمه‌کلمه کم شود؛ دردش کم‌کم کلمه شود و کلمات دانه‌دانه گُم شوند. نه، صبر کن! دوباره که افتادی به قهقرای کلمه‌بازی! باز که دارم همون کارو می‌کنم! اصلاً همین لحنِ کتابی هم دست‌وپای آدمو می‌بنده. آدم گاهی دلش می‌خواد از هرچی چارچوب و قانون و قاعده‌س، بکشه بیرون و رها بشه. رهای رها. طوری رها بشه که سبک بشه. که بتونه سبکی رو با تمامِ وجودش احساس کنه. که از تمامِ زندان‌ها خلاصی پیدا کنه. که حتّی از جسم و روحش هم بکشه بیرون و بتونه به معنای کلمه، آزادی رو تجربه کنه و مزۀ رهایی رو بچشه... نه دیگه! این‌دفعه داشتم به دامِ انتزاع می‌افتادم! نه. باید روشن‌تر از اینا حرف زد. ملموس‌تر و محسوس‌تر باید حرف زد. دلم می‌خواد روشن‌تر باشم. مثلِ خورشید روشن باشم... دلم می‌خواد نورافکن باشم و حرفام مثلِ نورِ نقطه شدۀ عبورکرده از یه عدسی، روشن و دقیق و غرّا و برّان و سوزان باشه. ای داد!‌ مسخره کرده‌ام دیگر! این‌بار دارم به دامِ تجسّم و تشبیه و استعاره می‌افتم که خود چاهی بسیار بسیار عمیق‌تر است. معلوم نیست کدام دیوانه‌ای ما را به این چاهِ عمیق انداخت که حالا دیگر هیچ عاقلی قادر نیست بیرون‌مان بکشد... نع! بس کن لطفاً! این‌قدر غرغر نکن! حالا حرف‌هایت را بگو. روشن‌وواضح، حرف‌هایت را بگو ـ البته اگر کلاً حرفی هست و حرفی داری برای گفتن. باشد! بگذار کمی فکر کنم لطفاً. هولم نکن! ای داد... یادم رفت! چه می‌خواستم بگویم من؟! چه...؟! ای خداوندگارِ فراموشی، روی من یکی را خط بکش وجداناً؛ نمی‌خواهم از جملۀ رستگارانِ درگاهت باشم.. لطفاً.. خواهشاً.. استدعایت می‌کنم خداوندگارااا...!

اصلاً، بیا فراموشی را ولش کنیم. افلاطون می‌گفت: دانش یادآوری است. من ولی پا را فراتر می‌گذارم و می‌گویم: زندگی یکسره یادآوری است. یادآوریِ ممتدِ فقدان. فقدانِ لحظاتِ گذشته، و فقدانِ لحظه‌لحظۀ آینده. حتّی آدمی می‌تواند در اوجِ خوشی هم، حینِ زیستنِ بهترین لحظاتِ زندگی‌اش هم، نگرانِ عدم و فقدانِ آن لحظات باشد و اضطرابش حتّی جلوه‌ای جسمانی هم پیدا کند؛ آن هم در اوجِ خوشی! این است که می‌گویم: زندگی در حال، حسرت و آه است به گذشته، به آینده، به شده‌ها و نشده‌ها و ای‌کاش‌می‌شده‌ها و ای‌وای‌نکند‌بشودها. ولی خب معنی‌یی هم نمی‌بینم که بگذارم این اندیشۀ وهم‌انگیز مدام توی سرم غلت بزند. اینطوری می‌زند همه چیز را خردوخاکشیر می‌کند. همه چیز را به گند و لجن می‌کشد. پس ای جنابِ اندیشۀ هول‌انگیز، یک لحظه صبر کنید؛ زیرزمین شما را فرا می‌خواند. کدام زیرزمین؟! زیرزمینِ فراموشی. بله! بروید یک نفسی تازه کنید. ما هم در غیاب‌تان مقداری نفسِ راحت می‌کشیم. بله بله، لطف می‌کنید اگر بروید. ممنونم. تشکر! هووف... بهتر شد اینطوری. حالا، ای آغوشِ گرمِ پرمهرِ آرامش، کجایی تو؟ بیا که تنها نجات‌دهنده تویی انگار...

رها کنم این حرف‌ها را... حقیقتاً می‌خواستم یک چیزی بگویم. می‌گویم، می‌گویم؛ اجازه بده لطفاً! اما... چطوری؟! چطوری بگویم؟ چطوری می‌شود از چیزی که نیست، حرف زد؟ مثلاً از «مرگ» بگویم، درست است؟ نه، نه، اشتباه نکن. من می‌خواهم از «چیزی» حرف بزنم، ولی می‌بینم آن چیز، هیچ‌چیزی نیست. درست مثلِ «مرگ»؛ که یک کلمۀ توخالی است. یک خلأ است. عدم است. چیزی است که نیست؛ یا اگر بهتر بگویم، چیزی است که هستی ندارد. ولی خب ما چاره‌ای نداریم که برای این هیچ‌چیز، یک هویت در نظر بگیریم. یک هویتِ پوشالی با کلمات. هویتی که داد بزند و بگوید مرا بی‌هویت بخوانید؛ مرا عدمِ هستی بخوانید. قصدِ من حرف زدن از یک کلمه نیست، ولی بدونِ توسل به کلمه هم نمی‌شود راجع به «هیچ‌چیز»ای مثلِ فقدان، مثلِ مرگ، حرف زد. می‌شود؟ اصلاً حرف‌زدن چرا؟ درست است؛ هوشمندانه‌ترین کار، سکوت است. سکوت هم درست همان چیزی است که نیست. همان عدم و خلأ و نیستی. انگار که تنها مواجهۀ صحیح در برابر چنین کلمات و مفاهیمِ توخالی‌یی، پیشه‌کردنِ اعمال و افعالی توخالی‌تر است. می‌فهمی چه می‌گویم؟ اما می‌دانی دردم چیست؟ سکوت هم نمی‌شود کرد. به قولِ بِکِت: ناتوانم از حرف‌زدن؛ ناتوانم از سکوت. من اما خسته هم شدم تازه! این دردِ مضاعف نیست؟ یعنی...

هوووف... سرم را درد آوردی مردک! زیرزمین شما را فرا می‌خواند. بروید آقا، بروید! تنفس... کو آن...؟

  • ۶ گفت‌وگو
  • ۱۲۷ بازدید
  • ‎۲۰ دی ۹۷، ۱۸:۴۹

گفت‌وگو

  •  اول متنو که میخوندم به این فک میکردم که منم هروقت متنای قبلیمرمیخونم یادم میره اصلا چم بوده اینو نوشتم؟اینقدر موضوعو پیچیده میکنم لا به لای کلمات که کلا بعدش فراموش میکنم اصل قضیه چی بوده که اون همه شاد یا داغون بودم، 
    تا ته پست خوندم یادم رفت چی میخواستم بگم (((: اینقدر قاطی پاطی شد همه چی ی بار از اول خوندم تا یادم اومد چی میخواستم بگم
    هم‌کیشیم انگار. شما هم جزوِ رستگارانِ درگاهِ خداوندگارِ فراموشی هستید. خوبه کم نیستیم لااقل. :)
  • دارم افسوس می خورم که چرا قبلا درست و حسابی نمی خوندمت
    حالا چندان افسوسی هم نداره ها. از حالا بخونید خب. :)
  • یه جاهایی نثرت شبیه بعضی از داستان‌های روسی که خوندم به نظرم رسید.
    مایۀ مسرته. :)
  • انگار داشتم یادداشتی زیر زمینی میخواندم ! احسنت برادرم .میفهمی که چی میگم؟
    چه خوووب.... :)
  • سلام
    وقت بخیر

    :)
    یاد چندتا از نوشته‌های خودم افتادم
    با همین خصیصه‌ای که شما فرمودین

    باورتون می‌شه الان که می‌خونم‌شون
    اصلا نمی‌فهمم که چی نوشتم
    وبعضیاشم خیلی سخت می‌فهمم

    معلوم نیست تو چه حال و هوایی بودم
    موقع نوشتن
    :)

    اردات
    یاعلی
    سلام :)

    بله خب، آدم هزاررنگ عوض می‌کنه. گاهی سخت میشه فهمیدش.
  • ولی من برعکس شما متاسفانه یادم میمونه تو چه حالی بودم چون نود درصد وبلاگم برای وقتی که بیمارستان بستری بودم 
    الان که خوبم حسی برای نوشتن ندارم برای فرار از سرطان کلی خیال و فکر داشتم ولی انگار همه اش گم شدن
    توی یک مواجهۀ همیشگی خیلی سخت میشه فراموش کرد و به یاد نیاورد..
    کلاً همه همینطوری‌ان. وقتی که حالشون خوبه معمولا حرفی برای گفتن ندارن، ولی اندوه که داشته باشن اشباع می‌شن از کلی حرفِ نگفته.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی