در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

کلمه‌هایم را با عشق تو آغاز کرده بودم. مهم نبود که بخوانی‌شان یا نه؛ من می‌نوشتم برای خودم. نمی‌دانم می‌دانی یا نه؛ کلمه‌ها با عشق، زنده می‌شوند، جان می‌گیرند، به وجود می‌آیند و حرف می‌زنند. تو را می‌خواستم، درست است که حالا جایت در کنارم خالی‌ست و دستم هم خالی، ولی عشق را در کنارم نهادی؛ که در وجودم! عشقی که زنده می‌کند. گفتم زنده شو، و زنده شد؛ به عشق تو!

بگذار داستانی برایت تعریف کنم. فکر نکن که حقیقت نداشته باشد؛ چرا که حالا در مقابل توست و در حال خواندنش هستی. چون زنده هست و زندگی در آن جریان دارد. حتی اگر حقیقت هم نداشته باشد، وقتی که خواندی‌اش، به حقیقتی در وجودت مبدل خواهد شد. همینطور که تو، حقیقت داری، و زندگی‌ات ـ به همین اندازه حقیقی، که غیرحقیقی.

حالا حتماً می‌پرسی که داستانمان قرار است از کجا شروع شود، و در کجا شروع شود؛ در چه زمانی و چه مکانی. بگذار خیالت را راحت کنم: روی همین زمینی که تو هستی، و زیر همین آسمانی که تو هوایش را به ریه‌هایت فرو می‌دهی؛ در همین زمانی که تو زندگی کرده‌ای، و پدران و مادرانت، عمری روزهایش را زندگی کرده‌اند ـ که مردگی!

+ کلیدرِ دولت‌آبادی را می‌خوانم و هرچه پیش‌تر می‌روم، تشنه‌ترم می‌کند. جلد دومش تمام شد و حالا، نمی‌دانم بعدی را شروع کنم یا نه. البته نمی‌شود به سمتش نرفت حقیقتاً. مثل خوره به جانِ ذهنت می‌افتد!

  • ۳۰۵ بازدید

پیش‌نوشت: از آن‌جایی که این پست مثل بقیۀ پست‌های این وبلاگ نیست و شاید موقتی باشد، ترجیح می‌دهم محاوره‌ای بنویسمش.

از بعدِ فیلترشدنِ تلگرام، فضای مجازی برام شده درستْ عین زندان. واقعاً احساس می‌کنم که اجحاف بزرگی در حقم روا شده ـ و در حقِ خیلی‌های دیگه. به هیچ‌وجه نمی‌تونم قبول کنم که تلگرام رو فیلتر کرده باشن و حالا باید برم سمت سروش و فلان و بهمان. گرچه امید دارم به اینکه رفعِ فیلتر بشه، ولی.... فقط ماجرا به اینجا ختم نمی‌شه. فیلترکردن اینستاگرام هم باعث شده که ترافیک روی پیل‌افکن‌های رایگانی چون هات‌اسپات‌شیلد و سایفون، چندین‌وچند برابر بشه؛ تا جایی که نتونم از هیچ‌کدومشون استفاده کنم. گاهی واقعاً حس می‌کنم درون زندانِ تاریکی، محبوس شده‌م. 

دلم می‌خواد که چندتا فحشِ آبدار نثارِ مسببین کنم، ولی می‌دونی، ادب دست آدم رو بسته. اما یک نکته؛ وقتی که آزادیِ بیان رو از افراد بگیری، باید فکرِ به ستوه اومدنشون هم باشی. البته ناگفته نمونه، حسابِ معترض از اغتشاش‌گر جداست؛ اولی شایسته، ولی دومی به‌شدت مذمومه. حالا هی هیزم بریز تو این آتیش...

حرف رو کوتاه کنم؛ آخر حرف از سیاست که هیچ‌وقت تمومی نداره.

+ پیل‌افکن‌تون چیه که هنوزم جواب می‌ده؟

پی‌نوشت: این چند روز کم‌کاری کرده‌ام. و این پست هم چیزی نیست که بشود اسمش را گذاشت ”به‌روز کردنِ وبلاگ“. حقیقتش می‌خواهم با این ننوشتن‌ها، خودم را مجبور کنم تا چیزی که باید بنویسم را بنویسم، ولی هنوز که موفق نشده‌ام!

  • ۲۷۵ بازدید

نمی‌دانم چه‌ام شده. و شاید هم هیچم نشده باشد و این همان خودِ حقیقی‌ام باشد که دارد نفس می‌کشد ـ در سالم‌ترین حالت ممکن. در آن‌چه می‌‌خواهد بگوید هیچ معنایی نمی‌بیند. پس صرف‌نظر می‌کند ـ شاید از همه چیز ـ و هیچ نمی‌گوید. می‌خیزد به همان پستوی تاریکش. به سه‌کنجی تکیه می‌دهد و زانوانش را در بغل می گیرد. سرش را هم می‌چپاند بین پاهایش. این حقیقی‌ترین حالتش در آن لحظه است. ظاهر و باطنْ یکی. به خودش پناه آورده و تماماً در خودش فرو رفته. شاید کمی رقت‌انگیز باشد، ولی چه می‌توان کرد. حالا این اوست و او، این.

پذیرش حقیقت همیشه تلخی‌هایی همراه خودش دارد، مثل پیرهایی که همیشه نقل‌و‌نبات در جیبشان دارند و به کودکانی که دورو‌برشان می‌پلکند می‌دهند. حقیقت هم به‌سان این پیرها، همیشه تلخی‌هایی در جیبش دارد و به هر کسی می‌دهد ـ حتی اگر نپذیرند هم، هیچ خیالش نیست، سرسختانه به کارش ادامه می‌دهد.

همین که سپیده دمید، در همان گرگ‌ومیش فهمیدم امروز با دیگر روزها فرق دارد. اما چه فرقی؟ نمی‌دانم؛ فقط احساسش کردم ـ ولی نخواستم چیزی را بپذیرم. احساس آدمیان از دیگر حواسشان قوی‌تر است. که واقعه را قبل از وقوع درمی‌یابد. شاید هم می‌سازدش. مطمئن نیستم. دیگر از هیچ چیزی مطمئن نیستم. اهمیتی هم ندارد ـ هیچ‌چیزی. آسمان شیون می‌کند. تو چرا؟ در دل تو دیگر چرا غوغاست؟ نه، مرا هیچ غمی نیست، و نه هیچ خوشی‌یی. سرگردانم. خسته. خسته از راهی که نرفته‌ام، از کاری که نکرده‌ام. هیچ چیزی پابندم نمی‌کند. و دردم همین است.

بگذار لااقل دلم را به حرف آن راه‌بلدی خوش کنم که گفت: ملال زائل شدنی‌ست. شاید که روشنی در جانم دمید. شاید.

  • ۲۹۱ بازدید

پیش‌نوشت: پیش‌تر گفته بودم، هیچ اتفاقی اتفاقی نیست. چالش‌هایی هستند که همیشه به مبارزه‌شان می‌روی، و بدتر اینکه نه تو تسلیم می‌شوی و نه او؛ زمان تسلیم می‌شود: راند بعدی. امروز دوباره نوبت مبارزه بود. اما بر خلاف همیشه، این‌بار او به میدان آمد و ندای هل‌من‌مبارز سر داد. ناگفته نماند؛ کلمات تنها سلاحمان هستند ـ آن هم بدون صدا. گاهی این مبارزه بیشتر به بازی می‌ماند ـ به گفتگوی دو کودک زبان‌نفهم.

این دنیا ـ حتّی خیلی بیشتر از آخرت ـ مهم است و سرنوشت ساز. در این دنیا تصمیم گیری هست، تصمیم بر سر اینکه آخرتمان چگونه باشد. البته، تصویری که از آخرت ـ چه بهشت و چه جهنمش ـ داریم برایمان کمی نامأنوس و نامعلوم است.

در این دنیا می‌توانیم عشق را تجربه کنیم، می‌توانیم به کاری علاقمند شویم، می‌توانیم طوری زندگی کنیم که می‌خواهیم، می‌توانیم لذت ببریم ـ از خوشی یا ناخوشی حتّی. می‌توانیم اختراعی انجام دهیم و یا اثری خلق کنیم ـ مثلاً فرزندی و یا کتابی ـ که باعث کمک به دیگران شود و ما را هم خرسند سازد ــ شاید که با تشویق، و یا با حس ارزشمندی.

و آن دنیا، آخرت چه؟ جهنمی دهشتناک و بهشتی برین؟ اجازه هست که بگویم این دنیا را ترجیح می دهم؟ با تمام سختی‌ها و راحتی هایش؟ با غم و شادی‌هایش؟ نه؟ صحیح! از آن دنیا چندان آگاهی ندارم و نمی‌دانم که چه خبر است.

در ابتدا، روز حساب‌رسی و یا به قولی جاجمنت‌دِی وجود دارد. بعد از آن هم که یک دنیا عذاب و یا یک دنیا خوشی. این حرف چندان منطقی نیست. مگر نه اینکه زیبایی، با زشتی معنا پیدا می‌کند؟ اگر که یکسره عذاب باشد، و یا یکسره لذت و خوشی، همه چیز بی‌معنی است؛ آن وقت نه عذاب، عذاب است و نه خوشی، خوشی!

البته. البته که خداوند فکر اینجا را هم کرده است. مگر می‌شود دنیایمان چنین کامل باشد ولی آخرت، چنان ناقص؟ یعنی خداوند ـ نعوذبالله ـ توانسته در دنیا چنان جایی درست کند که بخواهی در آن جاودانه شوی، ولی در بهشت از عهدۀ این کار برنیامده است و لذتی پیوسته‌ی بی‌معنی مهیّا کرده؟ اگر نظر من را بخواهی، خواهم گفت که هیچ از بهشت نگفته. نگفته تا در این دنیا هم بتوانی زندگی کنی ـ نگفته تا این ذلّت را بتوانی تحمل کنی.  گر چه، ما که جایمان در درکات است؛ بی‌خود دلت را صابون نزن. ولی ناامید هم نباش، چرا که او رحمان و رحیم است، ستّار و غفار هم.

واقعاً با خودت چه فکر کرده‌ای؟ تو می‌فهمی که تاریکی با روشنایی معنا پیدا می‌کند، ولی خالقِ روشنایی نه؟ خوش‌انصاف؟ به قول خاتم‌النبیین، نسبت این دنیا به آخرت، نسبت رحِم است به این دنیا. فکر نکن چیزی را که تاکنون ندیده‌ای، و درک نکرده‌ای، وجود هم نداشته باشد. از من می‌پرسی، می‌گویم که شاید خداوند همه چیز را راجع به آخرت نگفته است. گذاشته است خودت بالا‌وپایین کنی و تصمیمت را بگیری. دنیا را جایی مناسب برای ابدیت می‌بینی، ولی آخرت را نه؟

اگر به جنینی در رحم بگویی که در بیرون از این فضای تنگِ پرمشقتِ تاریک، زمینی وسیع و خرم با آفتاب و مهتاب پر نور و هزاران هزار نعمت و شادی وجود دارد آنقدر که در شمار ناید، او تمام این‌ها را محال می‌پندارد و فریب. زانکه مانند یک انسان کور، تصویری از آن ندارد. ادراک، منکرناک می‌شود از برای طمع و غرض. که جنین به خونی که می‌خورد طمع کرده و زندان تنگ را بر چیزی که درایت او فهم نمی‌کند، رجحان می‌دهد. پس گوشش کر می‌گردد و چشمانش، هم‌می‌رود. حجابی ژرف او را در بر می‌گیرد و تمام این‌ها خود خواسته است.

(متن کامل: کوشش ‌بیهوده به ز خفتگی | الهام صباغی)

پانوشت: واقعیت این است که آگاهی داشتن به چیزی، به معنای باور داشتنش نیست. باور به سختی به دست می‌آید و نهادینه می‌شود. ولی آگاهی، خیر؛ به سهولت. دانسته‌ها را باید گاه‌به‌گاه پیش خود مرور کرد. هر گاه که این دنیا آن‌قدر برایت ارزشمند شد که خواستی در آن جاودانه شوی، به قبرستان برو. نه تفریحی، که از سر تأمل. اگر که تابوتی را روانه دیدی، با سیاه‌پوشان هم‌نوا شو: لا اله الا الله... محمد رسول الله.... خودت را جای آن کسی بگذار که در تابوت خفته است، در لباسی سراسر سفید ـ در کفن. مُحرِم شو. لباس احرام به تن کن. در آینه خود را نبین ـ خودبینی را به کنار بگذار. سرت را شانه نکن ـ در سرای محشر همگی پریشانند. رمیِ جمرات است، جانت را کف دستت بگیر و بدو.... به راستی که حج، نمایش مرگ است ـ تئاتر مرگ. بلند بگو لا اله الا الله. با کسی حرف نزن. به سمت تابوت برو و زیرش را بگیر. در روایت آمده است که اگر چهار طرف تابوتی را گرفتی، گناهانت همگی پاک می‌شوند ـ همانطور که در مراسم حج. همگی، یک چیز را می‌خواهند بگویند: آخرِ کار همین است. و آخر کارت همین است. کمی اندیشه کن!

پانوشتی دیگر: تشکیک بد نیست که هیچ، خیلی هم خوب است. کسی که گاهی به خودش نهیب می‌زند: «این راهی که می‌روی، مطمئنی درست است؟» و به گفتگو می‌نشیند یا به فکر، کسی‌ست که به راستی متعصب نیست و دنبالِ راه درستی برای گام نهادن است. او می‌خواهد که گام‌هایش را محکم‌تر و استوارتر بر زمین بگذارد. می‌خواهد که قامتش را چون کوهی راست کند و با افتخار و اطمینان بایستد.

و آخرین پانوشت: در این چند روز، همه چیز دست در دست هم داد که امروز این مطلب را بنویسم. پیوسته اتفاق...

  • ۱۷۶ بازدید

ما انسان‌ها گاهی خیلی عجیب می‌شویم. حرفی را که می‌خواهیم بگوییم، وارونه ـ و نه تماماً وارونه ـ بیان می‌کنیم و انتظار داریم که مخاطب حرفمان، آن را بشنود و منظوری که در پسش پنهان کرده‌ایم را به خوبی دریابد ـ هر چقدر هم که پیچیده باشد. خیلی عجیب است. یعنی بسیاری از اوقات، دروغ را به راستی ترجیح می‌دهیم ـ زندگی در حاله‌ای از ابهام!

یعنی از حقیقت می‌ترسیم؟ از راستی؟ پس دلیل این روگردانی و فراری بودن چیست؟ شاید چیزی هست که همیشه از رویارویی با آن واهمه داریم. شاید که همیشه می‌خواهیم چیزی را درون خودمان پنهان کنیم ـ تاریکی‌های وجودیمان را، و حرفی را، اتفاقی را؛ و از اینکه همیشه با نقابی بر چهره زندگی کنیم و همچون رازی دست‌نیافتنی باشیم، باکی نداریم؛ که گاهی این‌گونه خوش‌تریم. نه، عجیب نیست. انسانیم دیگر. البته قبل از آن هم، آدم. و قبل‌تر از آن، جانوری دوپا.

در جایی خواندم که گاهی سیاست، بیان حقیقت است، و کاری بس زیرکانه. حقیقت این است که حقیقت محکم‌ترین بنایی‌ست که می‌شود بنیانش کرد، و پتکی بر سر بناهایی که با سستیِ دروغ بالا رفته‌اند ـ تا به ثریا. البته، به لطف علم فیزیک دریافته‌ایم که هیچ دیوارِ کجی تا به ثریا بالا نمی‌رود، و نهایتاً در ارتفاعی ویران خواهد شد ـ و آن وقت است که حقیقت عریان می‌شود. خیر، زندگی کردن با دروغ ـ با نقابی از شرافتِ دروغین ـ آسان نیست، وقتی که تلّی از حقیقت روی سینه‌یمان سنگینی کند و عذابمان دهد.

+ رمان بادبادک‌باز را می‌خوانم، اثر خالد حسینی، نویسنده‌ای افغانستانی. داستانش بی‌ارتباط با حرف‌های بالا نیست. به نظر می‌رسد که فردا صدصفحۀ پایانی‌اش را تمام کنم. شاید که مطلبی راجع به این کتاب و نویسنده نوشتم.

+ از اینکه روزی بگذرد و این وبلاگ بروز نشود، کمی آزرده‌خاطر می‌شوم. این پست را هم نوشتم که خاطرم کمی آسوده شود، آخر دو روزی هست که بروز نشده.

  • ۱۵۹ بازدید

به این نتیجه رسیده‌ام که باید نوشتن را کمی جدی‌تر بگیرم ـ یعنی خیلی جدی‌تر. و همچنین دقیق‌تر باشم و ریزبین‌تر. بعلاوۀ کلّی «ترِ» دیگر. این خودمان هستیم که تصمیم می‌گیریم چگونه بنویسیم. همیشه می‌توان پیشرفت کرد، ولی با کمی جدّیت، می‌توان از زمانش کاست، و یا به سرعتش افزود. در کل فرقی نمی‌کند، مهم جدّیت است ـ همان تلاش و پشتکاری که همیشه ازش شنیده‌ایم.

می‌گویند گشاده‌دست و بخشنده باش تا بیشتر به دست آوری ـ البته نه دقیقاً همین کلمات را؛ هرکسی به زبان و روش خودش این مطلب را بیان کرده است. و یا به عبارتی دیگر: کمک کن تا کمکت کنند. ناگفته نماند، این شایسته نیست که در ازای بخشیدن و کمک کردنت، چشم داشته باشی که جبران شود. امّا چه می‌شود کرد، زمانه چنان شده است که هر کسی با خودخواهی کمک می‌کند و می‌بخشد ـ و نه حتّی بخشیدن، که به خودخواهی نفس کشیدن.  چه خوب است که بخشیدنمان بی‌چشم‌داشت باشد. هرچند از هر دستی که بدهی، از همان دست می‌گیری ـ چه بسا بیشتر.

پیش‌تر هم گفته‌ام، هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست، هیچ چیز ـ حتّی اتفاقی‌ترین اتفاقات. کسی که در راهت قرار می‌گیرد و کمکی هرچند کوچک ـ حتّی به اندازۀ بخشیدن جرعه‌ای آب برای تر کردن گلویی خشک‌شده، و یا نشان دادن راهی با اشارۀ دست ـ به تو می‌کند، به تویی که به واقع نمی‌داند کیستی و چیستی، هیچ‌گاه اتفاقی نبوده است. چرا، شاید اتفاقی در راهت ظاهر شده باشد، ولی همان اتفاق می‌تواند مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ات باشد ـ چه بسا اگر نبود، از تشنگی تلف شده بودی و یا در گمراهی، عمرت را به پایان می‌رساندی. پس بگذار بگویم که هیچ اتفاقی در کار نیست.

وقتی دانستی که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست، بی‌چشم‌داشت کمک خواهی کرد. شاید که کمک تو به آن درمانده، و یا درراه‌مانده، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش باشد ـ کمک به ظاهر ناچیز تو! کسی چه می‌داند، شاید که او قرار است قهرمانِ داستانی باشد، همانطوری که تو...

پی‌نوشت: امروز کمکی کردم که به نظرم می‌تواند یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی کسی باشد ـ به کسی که با راه‌نشان‌دادن‌های به ظاهر ناچیز و کوچکش، می‌تواند و شاید توانسته است بزرگترین اتفاق زندگیِ خیلی‌ها باشد. دلمان خوش‌ست ها! :) تصمیم بالا هم به نظرم بخاطر یکی از همان اتفاقات بوده.

  • ۱۸۵ بازدید
‎۱ دی ۹۶

پیش‌نوشت: یادداشت زیر بهانه‌ای شد که کمی بیشتر راجع به این وبلاگ و نامش ـ که قبلاً پرواز بود و بعد تغییرش دادم به تحقق یک رویا ـ بنویسم. 

انگیزه‌ات را برای پرواز و اوج گرفتن تحسین میکنم و نمیگویم که سنگ بزرگ برداشتن نشانه نزدن است و حتی میتوانم بگویم موافقم با اینکه آدمی باید اهداف بزرگ داشته باشد. اما اگر ـ برفرض ـ پرواز را بیاموزی، تا کجا و تا کِی میخواهی ادامه‌اش بدهی؟! آیا اصلاً انتهایی دارد؟

بهتر نیست از راه رفتن شروع کنی و بعد خودت را به دویدن عادت دهی تا وقتی به پرواز رسیدی، از تکرارش خسته و ناامید نشوی؟!

میدانی، ناامیدی خیلی دردناک است! مثل این می‌ماند صندوق قفل‌شده‌ای را روزها، ماه‌ها و حتی سال‌ها در آغوش بفشاری و درباره‌ی آنچه میتواند درونش باشد، رویابافی کنی، اما سرانجام، هنگامی که آن را باز میکنی، میبینی همه‌ی تصوراتت له شده. آری، له شده! له‌شدن برایش کلمه ی مناسبی‌ست.

خلاصه، سرت را درد نیاورم اما اگر میخواهی پرواز را بیاموزی، بدان پرواز، تنها پرواز است. و نه چیز دیگری. خوشبختی و سعادتت را در آن نبین و خیلی رویش حساب باز نکن. بگذار بیشتر به دویدن، عادت کنی. اگر هم روزی پرواز بسراغت آمد، آن را بپذیر و بدان، روزی فراخواهد رسید که پرواز برایت به راه رفتن و دویدن بدل میشود. اما تو تلاشت را بکن. تلاش چیز مهمی‌ست برادر!

امضا: «بهار خادمی» (نویسنده‌ی وبلاگ دراکولا)
برای نویسنده‌ی وبلاگ پرواز(تحقق‌یک‌رویا) :)

به واقع، پرواز کردن از جملۀ رویاهایی است که هرکسی در برهه‌ای از زندگی‌اش آن را در سر می‌پروراند. شاید بخاطر حس خوبی باشد که به آدم می‌دهد، و یا شاید هم بخاطر دیدن چیزهایی که به طور معمول با پاهایی چسبیده بر زمین، قادر به دیدن و ادراکشان نیستیم. آدمی همیشه بر چیزی که ندارد حریص است، حتّی قدر چیزهایی را که دارد هم وقتی می‌فهمد که از دستشان دهد ـ البته، نه همیشه؛ همیشه استثنایی وجود دارد.

پرواز کردن، به نوعی حرکت است. برای حرکت کردن حتماً لازم نیست بدانی مقصدت کجاست و قرار است از چه جاهایی عبور کنی و به کجا برسی. همین که صدایی درونی به سمتی راهنمایی‌ات کند، برای شروع یک سفر کافی‌ست. در این سفر، چیزهای زیادی منتظرت است، حتی اگر تو به دنبالشان نباشی و فکرش را هم نکنی ـ اگر هم واقعاً به دنبال چیزی باشی، نمی‌شود که به آن نرسی.

گاهی سفری را آغاز می‌کنی به این امید که این آخرین سفر است و قرارست که سال‌ها برای رسیدن به مقصد حرکت کنی و از این راه لذت ببری ولی می‌بینی که اصلاً آن‌طوری که فکرش را می‌کردی نشد و سفرت خیلی زود به پایان می‌رسد. گاهی هم سفرهای کوتاهی را آغاز می‌کنی ولی درمی‌یابی که این همان راهی است که می‌خواهی تمام عمرت را در آن جریان داشته باشی. 

یکی هم می‌خواهد پرواز کند. نمی‌داند چرا، و شاید نداند که پرواز کردن به راستی چیست و چه دارد، ولی ندایی او را به این سو فرا می‌خواند. می‌داند که هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست. همین‌قدر می‌فهمد که آن صدا او را به سفری دیگر می‌خواند. نمی‌خواهد که یک‌جا بنشیند و تمام عمرش را در یک نقطه باشد. او مرد سفر است، اگر در جریان نباشد می‌گندد. هنوز که پرواز نکرده است، فقط دارد به سمتی که هدایت می‌شود، حرکت می‌کند. گاه کند و گام‌به‌گام، گاهی هم تند و دوان‌دوان. مهم نیست کِی بتواند پرواز کند و یا اینکه پرواز کردن آخرین مقصدش باشد؛ مهم این است پس از سفری که دیگر برایش به پایان رسیده بود، خسته نشده است و دوباره به راه افتاده. شاید که در این مسیر، سفرش به پایان برسد و راهی دیگر را ـ که فکر می‌کند بهتر است ـ برای حرکت در آن انتخاب کند. شاید هم این سفر، او را به همان مقصدی برساند که در این زندگی انتظارش را می‌کشد و او را راضی می‌کند. شاید هم پرواز کردن دقیقاً همان چیزی باشد که برایش آفریده شده است.

من این شخص را جست‌وجوگر می‌نامم. کسی که در جست‌وجوی خوشبختی‌ست. او سفری را آغاز نمی‌کند که از آن لذت نبرد. شاید هم خوشبختی‌اش همین در سفر بودنش باشد. که می‌داند؟ محمدحسین فقید ـ دوستی از دوستان توئیتری ـ به شوخی گفته بود: خوردن بزرگترین همبرگرها هم با گاز اول آغاز و میسّر می‌شود. (من‌لایحضرالفقید، ج ۳ ص ۱۰) بله، با هر قدمش در این سفر، بیشتر به آن چیزی که می‌خواهد نزدیک می‌شود و می‌رسد. او از سفرهایش لذت می‌برد. و چه چیزی بهتر از این؟ 

به قول خودش: وقتی لذت پرواز کردن را خواهی چشید، که ترس پریدن و سقوط کردن را به جان خریده باشی. گاهی هم در این مسیری که انتخاب کرده است با سختی‌ها و ناملایماتی هم مواجه می‌شود. می‌دانید آب چه وقتی گواراست؟ وقتی که سخت تشنه باشی. هرچه که بیشتر تشنه باشی، آب هم به همان اندازه گوارا خواهد بود ـ حتّی معمولی‌ترین آب‌ها، نه تنها آب فلان چشمه‌ای.

و در آخر هم باید بگویم رؤیایی که به دنبال تحققش هستم، نویسندگی‌ست. و آن ندای درونی هم علاقه‌ایست که مرا به سویش می‌کشد.

” این جهان، هیچ ابدیتی ندارد. لااقل برای خودِ خودت ندارد، نه برای آن چیزی که از خودت به‌جا می‌گذاری. “

 


+ به راستی، شب یلدا مگر چقدر بلند است که برخی می‌گویند «عمرتان به بلندای شب یلدا»؟

+ اولین پستی که در این وبلاگ نوشتم، مطلبی بود با همین عنوان: پرواز.

  • ۴۲۵ بازدید

دیشب پس از روزی سخت ــ روزی به واقع سخت و ناخوشایند ــ به بستر افتادم و خودم را رها کردم. مثل همیشه چشم‌بند را کشیدم روی چشم‌ها. تاریک بود، ولی من تاریکی محض را می‌خواستم. پهلو به پهلو می‌شدم و خوابم نمی‌برد ــ با اینکه کم‌خوابی داشتم. به یک‌باره دلم لرزید. «پدر بود که از روی تخت افتاد؟» و این فکر چشم‌های خواب‌آلوده‌ام را تیز کرد. تنها و تنها یکبار پدر از روی تخت افتاده بود. به پهلو کرده بودمش تا شب را راحت بخوابد؛ هر وقت هم که دلش خواست ــ با کمک دست و پای چپش ــ خودش را به پشت کند. آن شب وقتی که خسته شده بود و می‌خواست خودش را برگرداند و به پشت بخوابد، افتاده بود. چند و چونش را نمی‌دانم. تاریک بود و همگی در خواب بودیم. بخاطر اینکه قسمتی از جمجمه‌اش هنوز در بیمارستان است ــ و شاید هم خیلی وقت پیش درون سطل زباله‌های مخصوص بیمارستانی افتاده باشد ــ با ضربه‌ای نه چندان سنگین هم احتمال تکان خوردن مغز و ــ زبانم لال ــ ضربه‌ی مغزی در او بسیار بیشتر است. همگی در دم بیدار شدیم و به سویش خیز زدیم. حجت سریع کمرش را راست کرد و پشتش را به خودش تکیه داد. مادر مدام ازش می‌پرسید: «خوبی؟ خوبی حسن‌آقا؟» او هم فقط و فقط نگاه می‌کرد ــ شاید که با چشم‌هایش می‌گفت: «کمی سرم درد می‌کند ولی نگران نباش، خوبم. خوبم.» به مادر نگاه می‌کرد. می‌دانست که چه کسی را باید از نگرانی در بیاورد، وگرنه نگرانی‌اش به دل همه نفوذ می‌کند. نهایتاً، دست چپش را برد بالا و چندبار سریع عقب‌وجلو کرد ــ البته که اگر می‌خواست هم نمی‌توانست دست راستش را بلند کند. یعنی: «خوبم، خوبم، نگران نباش.» و همگی به مادر خندیدیم که پدر داشت او دلداری می‌داد.

دلم لرزید، و قبل‌تر از آن، تنم. تو گویی انگار چیز سنگینی روی زمین افتاده باشد. نگران شدم. یعنی پدر بود که از روی تخت افتاده بود؟ به خودم آمد و رویم را سریع برگشتاندم. گوشۀ چشم‌بند را کنار دادم و به دقت نگاه کردم. پدر، به پهلو خوابیده بود. نه، آن صدا، صدای افتادن چیز دیگری بود. آرام شدم. خودم را روی بستر رها کردم. «یعنی چه چیز سنگینی این وقت شب روی زمین افتاده است؟» داشتم به همین فکر می‌کردم که در آن تاریکی صدای مادر به گوشم خورد: «فهمیدی؟ زلزله بود.» برخاست، از اتاق بیرون شد و رفت پیش بچه‌ها و همین حرف را با نگرانی به آن‌ها هم گفت. نگرانی‌اش آن‌چنان قوی بود که به دل تک‌تکمان نفوذ کرد. این‌بار مادر بود که دل‌هایمان را لرزاند. مغشوش حرف می‌زد. از زلزلۀ کرمانشاه گفت. نگران آن‌هایی شده بود و که خانه‌هایشان خراب شده بود و حالا در چادر زندگی می‌کردند. از کسانی که زیر آوار مانده بودند هیچ نمی‌گفت، ولی من فهمیدم که داشت به همان فکر می‌کرد. بعدش از قهر خدا گفت. می‌گفت که نمازهایتان قضا نشود. بعد با حیرت پرسید: «اگر زلزله بیاید چه کنیم؟» به واقع، وقتی که زلزله بیاید چه کنیم؟ فکرم رفت پیش پدر. یقین دارم که فکر مادر هم پیش پدر بود که این سوال را می‌پرسید. و شاید آن دو نفر دیگر هم که در تاریکی‌ها پنهان شده بودند به همین فکر می‌کردند.

ــ کاری نمی‌توانیم بکنیم. اگر خدا بخواهد که در این خانه  بمیریم، می‌میریم. خدا بخواهد و ما نخواهیم؟ می‌شود؟!

نفهمیدم این حرف را که گفت. شاید خودم گفتم. شاید هم نه. نمی‌دانم. در آن لحظه داشتم به شبی فکر می‌کردم که زمین زیر پای کرمانشاه لرزید. دیگر فکر نمی‌کردم، داشتم آن لحظات را زندگی می‌کردم. تکیه داده بودم به پشتی. بی‌جهت نشسته بودم کنار بخاری. آن‌جا جایی نبود که همیشه می‌نشستم. گاهی چشمم به تلویزیون می‌رفت و گاهی به آن دو نفری که روبه‌روی آینه ایستاده بودند. باید کنار پدر می‌بودم، توی اتاق. نشستنم آن‌جا بی‌جهت بود ــ بی‌جهت‌تر از جلودادن سینه و گنده کردن بازو و بیرون دادن ماهیچۀ بغل در مقابل آینه. سرم گیج می‌رفت. زمین و زمان در نظرم می‌چرخید. انگار که در خلأ داشتم می‌چرخیدم. خوب بود که خودم را تکیه داده بودم به پشتی، اگر می‌ایستادم حتما با این سرگیجه می‌خوردم زمین. چقدر این سرگیجه برایم آشنا بود. یاد آن روزی افتادم که حجت پدر را از بیمارستان مرخص کرده بود ــ دو سال پیش، در چنین شب‌های سردی. اگر بخواهم راستش را بگویم، آن شب پدر را نشناختم. واقعاً، او همان کسی بود که من می‌شناختم؟ چه بگویم... بود، و نبود. شاید شود، شاید هم نه. پدر روی ویلچر بود ــ پوستی روی استخوان. آخر دو ماه در کُما بودن، مگر کم است؟ آن شب، تمام شب را بیدار بودیم. وقتی که سپیده زد، افتادم در بستر و خودم را رها کردم. خیلی زود صبح شد. ساعت نُه بود. ولی من هنوز در دیروز مانده بودم. این خوابِ چند ساعتۀ پُراسترس نتوانسته بود مرا به امروز بعد برساند. آن روز حتی چرتِ ظهر هم نتوانست مرا به امروز برساند. در همان دیروز مانده بودم. یک هفته بود که روزها را گم می‌کردم. چشم‌بندم را کنار زدم؛ و پتو را. به سختی نشستم. انگار که توی خلأ باشم و مدام بچرخم. سرم گیج می‌رفت. چند دقیقه دراز کشیدم و دوباره بلند شدم. سرم گیج می‌رفت. در آن روز نمی‌شد که نگران خودم باشم. دوباره افتادم روی بستر و رها شدم. بگذار بچرخم... سرم گیج می‌رفت و آن دو همچنان با بالا تنۀ برهنه مقابلِ آینه ایستاده بودند. تلویزیون روشن بود ولی کسی توجهی به آن نمی‌کرد. چند ثانیه گذشت. نه، دیگر سرم گیج نمی‌رفت. ایستادم تا بروم توی اتاق. آن دو نفر حالا توی بسترهایشان بودند. مادر ایستاده بود، و من در کنارش. توی آن تاریکی، تنها چیزی که حس می‌شد صدا بود. مادر مدام می‌گفت: «اگر زلزله آمد چه کنیم؟» نگران بود. همه نگران بودند. به راستی، اگر زلزله آمد چه کنیم؟ دل‌ها همه لرزید. 

ــ کاری نمی‌توانیم بکنیم. اگر خدا بخواهد که در این خانه  بمیریم، می‌میریم. خدا بخواهد و ما نخواهیم؟ می‌شود؟!

  • ۱۵۲ بازدید