در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

شاید نوشتن، آخرین سرپناهی باشد که هر کسی می‌تواند در پناهش احساس امنیت کند. گاهی نوشتن، آخرین کاری است که کسی می‌تواند از پسش بر بیاید؛ در آخرین لحظاتِ زندگی در دنیای تنهایی که ابرها، بر آسمانش چیره شده است، در دنیایی که تاریکی دارد همه چیز را، همه چیز را می‌درَد. گاهی نوشتن، آخرین راهی‌ست برای کسی که می‌خواهد لحظاتی دنیا او را به حال خودش رها کند؛ می‌تواند لحظاتی را با خودش، با خدای خودش، و با هرکسی که خودش بخواهد، خلوت کند.

گاهی نوشتن، آخرین کاری است که از پس کسی بر می‌آید؛ کسی که هنگام مرگ، نامه‌ای را به امید خوانده شدن می‌نویسد. لااقل می‌دانی که هنگام نوشتن، کسی هست که با تو حرف بزند، کسی هست که آن را بخواند، حتی اگر آن کس فقط خودت باشی.

هوا امروز چقدر ابری بود؛ یعنی خیلی ابری بود. رنگِ سفیدِ آسمان، مرا به یاد آن روزها، یاد آن شهر انداخت.

هربار، همین که به ورودیِ آن شهرِ غریب می‌رسیدم، قلبم بی‌قراری می‌کرد؛ مثل آن ماهیِ قرمزِ کوچکی که از تُنگ آب بیرون پریده باشد، روی زمین.

آن شهر، شهرِ دل آشوبی بود، شهرِ غم بود، شهرِ خبرهای بد بود، شهرِ تخت های بیمارستانی بود، شهر اتاق های عمل بود، شهر از دست دادن بود، شهرِ دیگر سالم برنگشتن بود، شهر گورستان های سوت و کور بود، شهرِ نماندن بود، شهرِ کوه های برف گرفته بود، شهرِ سردی بود.

آن شهر، هوایش پر از اضطراب بود، لحظه‌لحظه‌اش در تب و تاب بود. آن شهر، ابرهای گذرایی داشت؛ سایه‌ها، می‌آمدند و می‌رفتند، تند تند. نورِ خورشید در آن شهر، زرد نبود، سفیدِ سفید بود، گاهی هم خاکستری.

آن شهر، شهر ماندن نبود. نمی‌دانم، شاید هم اگر غریبه‌ای تنها یک روز آنجا بماند، دیگر متعلق به آن‌جا شود و محکوم به مردن در همان‌جا. دیگر هیچ راه فراری نیست؛ آن شهرْ غریبه‌ای را در خود راه نمی‌دهد، و اهل خود را هم هیچ‌گاه رها نمی‌کند.

این احساسات نسبت به آن شهر، گرچه هیچ‌گاه در من نیست نمی‌شود، ولی شاید کم‌رنگ شده باشد. آن روزها، مگر می‌شود فراموششان کنم؟ هیچ‌کسی نمی‌تواند بدترین روزهای زندگی‌اش را فراموش کند. آن روزها، همانندِ کابوسِ افتادن در چاهِ ناتمامی بود که هر لحظه حس می‌کردم به آخرش رسیده‌ام، ولی نه، نمی‌رسیدم. قبل از اینکه به تهِ چاه برسم و تمامِ تمامم کند، کابوس به پایانِ خودش رسید. خوابِ سنگینی بود، هنوز هم برخی اوقات فکر می‌کنم در همان کابوسم. اما، چه زود گذشت. گذشت، و می‌گذرد، ولی نصفه‌جانت می‌کند تا بگذرد. بگذرد، این نیز بگذرد. «هم رونقِ زمانِ شما نیز بگذرد. بادِ خزانِ نکبتِ ایّام، ناگهان، بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.»

  • ۲۰۳ بازدید

برخی حرف‌ها فقط برای این مهم می‌شوند که فراموش شده‌اند. سرگردانت می‌کنند، حیرانت می‌کنند، و گاهی حتی به خاطر آوردنشان، به جنون می‌کشاندت. تنها برای اینکه فراموش شده است و نمی‌دانی چیست. نمی‌دانی که چه اهمیتی دارد. همین ندانستن است که مهمش می‌کند. همین ابهام است که به آن ارزش می‌دهد. همین به خاطر نیاوردن است که کنجکاوت می‌کند. از کجا معلوم، چه بسا که حرفِ بسیار مهمی می‌بود، شاید گرهِ کارَت تنها به یادآوری همان چند کلمه گشوده شود.

گاهی این کلماتِ سرگردان، به خاکِ فراموشی سپرده می‌شوند و برای همیشه ترکت می‌کنند؛ می‌روند تا در عالم دیگری، خیالِ کسی دیگر شوند. گاهی هم برمی‌گردند به صاحبش، و همان لحظه است که در می‌یابی انتظارِ چه گزافه‌ای را می‌کشیدی، حیرانِ چه عبثی بودی. طبعاً حرف‌هایی هم هستند که پس از اینکه از گوشه کنارِ ذهنت پیدایشان کردی، نشاطی سراسرِ وجودت را فرا می‌گیرد و حسابی ذوق می‌کنی، از اینکه چه گوهر گران‌بهایی را یافته‌ای.

***

پی‌نوشت یک: می‌خواستم در ادامه از انسان‌های فراموش‌شده بنویسم، اما دیدم که نه حالش را دارم و نه حوصله‌اش را؛ آخر انسان‌های فراموش‌شده اغلب همانند حرف‌هایی نیستند که فراموش می‌کنیم؛ شأن آدمی والاتر از آن است که با مزخرفاتِ ذهنیِ فراموش‌شده مقایسه شود. از طرفی هم نمی‌شود برایشان ارزشِ ثابتی قائل شد. از قرآن می‌گویم: کشتن یک نفر برابر کشتن همۀ مردم است. همین است. افراد، حتی افراد ناشناس، حتی یک پدرِ کارگر، حتی یک کفّاش و یا خیّاطِ ساده، و حتی ...، می‌تواند بر روی نسل‌هایی از انسان‌ها تاثیر بگذارند، تاثیراتی طولی و عرضی در دل تاریخ.

پی‌نوشت دو: بنا به مناسبت امروز، - اربعین حسینی - پیشنهاد می‌کنم که نگاهی هم به این نوشته بیندازید: جامانده | پیاده‌روی اربعین حسینی.

  • ۲۱۵ بازدید

با اینکه نمی‌دانم که از چه بنویسم، ولی می‌خواهم که هر روز بنویسم. بیشتر اوقات همین طور است؛ خیلی کم پیش می‌آید که با برنامۀ قبلی شروع به نوشتن چیزی کرده باشم. یادم است، هر بار عنوان را خالی نگه می‌دارم و وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، در میانۀ نوشته است که می‌فهمم عنوان قرار است چه باشد. 

حال که دقت می‌کنم زندگی هم همینطور است. فقط زندگی می‌کنی؛ نه می‌دانی که چطور شروع می‌شود و نه می‌دانی که چطور به پایان می‌رسد، ولی در میانۀ آن، می‌فهمی که چه خبر است؛ می‌فهمی که قرار است به کجا بروی. البته فقط می‌دانی، فقط پیش خودت تصوّر می‌کنی، اینکه به آن می‌رسی یا نه هم معلوم نیست.

بیشتر انسان‌ها خودشان را می‌سپارند به جریان آب؛ حتی آن تصورات را هم از آیندۀ خود ندارند؛ هیچ ایده‌ای دربارۀ آینده‌شان ندارند. تصمیم با خودمان است، اما گاهی شرایط، همچون سیلی می‌آید روی تمام تصوراتت و ذهنت را به کلی صاف می‌کند؛ مثل کف دست، خالی از هر چیزی که قبلاً بوده. نمی‌شود آسیب دیدگانِ سیلِ شرایط را ببینم و ناراحت نشوم. گاهی هم تنها آسیب نمی‌رساند، تلف هم می‌کند. اما، شرایطِ نامناسب چیزیست که وجودش انکار ناپذیر است. همیشه هست، این مائیم که گاه تسلیمش می‌شویم و رویاهایمان را رها می‌کنیم؛ خسته می‌شویم از جنگیدن. مگر اینطور نیست که زندگی به امید است؟ خودمان هستیم که امیدمان را از سال‌های آینده، به فردایمان تقلیل می‌دهیم. همه‌اش این است که باورمان را به خود از دست می‌دهیم.

تا وقتی توانِ ایستادگی خواهی داشت که باور به آرمان‌هایت را از دست نداده باشی. در توئیتر ماه‌ها این توئیت را پین نگه داشته بودم: «آرمان بسیار قدرتمندتر از علم و ثروت است. چه کسی را دیده‌اید که خود را برای علم یا ثروت، منفجر کند؟» و واقعیتش هم همین است. آرمان‌هایمان تنها چیزیست که همیشه می‌توانیم پشتمان را بهشان گرم کنیم.

برای هرکسی پیش می‌آید که در زندگی‌اش به پوچی برسد و حتی آرمان‌هایی که زمانی برایش از جانش عزیزتر بوده‌اند، هیچ شود. چرا این را می‌گویم؟ شاید بخاطر حالی است که این روزها دارم؛ حالی که هر چند روز یکبار به سراغم می‌آید و از زندگی سیرم می‌کند. آدمی را به پوچی می‌رساند و دنیا را در نظرش هیچ می‌انگارد. فهمیده‌ام که دلیلش چیست: غم. نه همیشه، ولی دلیلش گاه غمی‌ست که در وجودمان پنهان شده است. غمی که وقتی مجالی پیدا می‌کند، با تمام قوایش حمله‌ور می‌شود. ناگفته نماند که این غم، غمی‌ست که خمیره‌اش از ناامیدی است. گاه برخی غم‌ها آنچنان قدرتی به دارنده‌اش می‌دهند که می‌تواند کوه‌ها را با آن جابه‌جا کند. این همه مقدمه‌چینی کردم که این توئیتم را بیاورم: «تو گویی نیستم؛ نیستِ نیستم. در خود نیستم یا، خودی نیستم. می‌گویند گم شو تا پیدا شوی، ولی من گم نشده، نیستم..». این بود؛ این بود مرثیۀ امروزم. گاه گاه این نیستی بد کلافه‌ام می‌کند. می‌دانم، می‌دانم که به خیلی چیزها بستگی دارد؛ حتی می‌توانم تعدادی‌شان را بشمرم، ولی چه سود؟ ناامیدی‌ها و فقدان‌ها را شمردن چه سودی دارد جز تشدید احساسات؟ بگذریم؛ تا اینجا هم روده‌درازی کردم.

شب شد؛ شب شد و حیاط خانه منقّش شده است به سایۀ شاخ‌وبرگ آن درخت تنومند. ماه کامل است این شب‌ها.

  • ۱۴۳ بازدید

نوشتن، یعنی مکتوب کردن بخشی از وجودت برای ماندن. نوشتن یعنی دمیدن روحی در جان کلمات، زنده نگه داشتن خودت در سرگردانی‌های روزگار، یا حتی رها کردن تیری در بُعدهایی چند، زمان و مکان. گاهی، یعنی حرص زدن برای ماندن، برای رسیدن به جاودانگی. گاهی، یعنی بیرون کردن بخشی سرکش از وجودت، سرکوب شورش. گاهی، لذتِ ساختنِ دنیاهایی برای اولین بار، لذتِ خلق کردن، آفریننده بودن. گاهی، شناخته شدن، تکرار شدن. گاهی، رساندن پیغام، پیغامی به کسانی که نیستند، شاید در زمان و شاید در دسترس، در مکان. گاهی، بیان حرف‌هایی که شرم سرخ می‌کند صورتت را، هنگام گفتن. گاهی، برای بیدار کردن، ریختن آبِ سردی بر سر. گاهی، برای فکر کردن، به نتیجه رسیدن، سر و سامان گرفتن؛ برای تعمیق، برای کندوکاو تا روشنایی. گاهی، برای قطار کردن کلمات در کنار هم، بعد، خواندن جملات و حظ بردن. گاهی، برای جلب توجه، برای به دام انداختن. گاهی، ناچار بودن، ناگزیر بودن، راه دیگری بلد نبودن. گاهی، برای پاک کردن؛ برای تهذیب نفس. گاهی، برای تلف کردن، کشتن لحظاتِ بی‌معنی. گاهی، ریختن خون، به راه انداختن سِیلی خروشان. 

برای که؟ اهمیتی ندارد. بنویس، تنها اگر شده برای خودت. به تصویر بکش لحظه‌ها را برای آینده‌ای که قرار است غافل‌گیرت کند. بنویس برای خاطره‌بازی اصلاً. برای خودت؛ حرف‌های دلت را.

بگذارید با حرف بالا مخالفت کنم؛ با بندِ دوم، جملۀ دوم: اهمیت دارند. مخاطبان تاثیر بسزایی روی نوشته‌ها می‌گذارند. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. گاهی نمی‌توانی هر چیزی را هر جایی بنویسی، دچار خودسانسوری می‌شوی. مخاطبان تاثیرشان را می‌گذارند؛ مأموران عذاب در کمینند تا همین که دیدند چیزی را جابه‌جا نوشتی، اشتباه نوشتی، بی‌جا نوشتی، نابه‌جا نوشتی، بیایند به سراغت. همیشه بیدارند، خواب ندارند. حرف دیگری هم اگر بود، دیگر مجالی برای بیان نیست؛ چه بد!

و اینچنین چون امروزی نیز به پایان رسید. (به 24 آبان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم و چه اهمیتی دارد؟ هیچ.)

  • ۲۲۳ بازدید

دیده‌ای؟ مردهای میدان نبرد، تا آخرِ جانشان ایستادگی می‌کنند، می‌جنگند، می‌کشند و کشته می‌شوند، می‌کشند و کشته می‍شوند. گاه ناشناسانی هستد بزرگ، گاه بزرگتر از تمامِ بزرگان شناخته شده. می‌تابند، مثل خورشید؛ کاری ندارند کسی نگاهشان می‌کند یا نه، کاری که می‌دانند درست است را انجام می‌دهند، حتی اگر به بهای سوختن و تمام شدنشان باشد؛ حتی اگر بهایش خونِ در رگ‌هایشان باشد؛ حتی اگر آن ایستادگی، به زمین بیندازدشان.

انسان‌ها همیشه در جنگ‌اند؛ همیشه در میدان نبرد هستند. گاه در مقابل خود شمشیر می‌کشند، گاه در مقابل سختی‌های راهشان، گاه در مقابل غم‌هایی که به قصد نابود کردنشان به آن‌ها نزدیک می‌شوند، و گاه در مقابل همدیگر، در مقابل ظلم، در مقابل جهل. گاهی هم به جنگِ باطلی می‌روند که در برابرِ حقیقتشان به گردن‌کشی ایستاده است.

و حقیقت، این رازِ نهفته، این شمشیر دو دمِ افسانه‌ای که در هر برهه از تاریخ، عده‌ای چند مدعی بوده‌اند که در دستش دارند. در این بین تویی که باید تصمیم بگیری کدام شمشیرِ حقیقتْ اصلی‌ست و کدام‌یک تقلبی. دانستش گاهی به سادگیِ تشخیص روز و شب است؛ اما گاهی هم اوضاع گرگ‌ومیش می‌شود و می‌مانی که دمِ صبح است یا دمِ غروب. گاه در برزخی گیر می‌کنی، برزخی بین حق و باطل. گاه شکاک می‌شوی و حقیقت را به دست همه می‌بینی، و به دست هیچ‌کس نمی‌بینی. گاهی سهمِ تو سرگردانی می‌شود و به دنبال نوری مبهم، به راه می‌افتی و سراب‌ها می‌بینی، ولی آب، نه؛ سراب‌هایی که فرسنگ‌ها جابه‌جایت می‌کند. گاه خودت را در مرزهای حق می‌یابی و گاه در دلِ باطل.

اما گاهی هم راهِ خودت را پیدا می‌کنی، سحر می‌دمد و خورشید را با ذره‌ذره‌ی وجودت احساس می‌کنی.


****


در خلال روزمرگی‌هایم، دیدن سریال مختارنامه تنها اتفاق مهم این روزهایم است. امشب قسمتِ کشته شدنِ یارِ راستینِ مختار بود؛ کیانِ ایرانی، کیسانِ ابوعمره. کسی که به دور از نژادپرستی، مردانه پای مختار ایستاد، تا آخرین قطره‌های خونش؛ خونی که از سرِ جهلِ دوستانِ نادوست بر روی زمینِ نبرد ریخته شد. خونی که از سرِ جهلِ دوست ریخته شود، دردش بارها بیشتر از دردِ جاری شدنِ خونی است که از سرِ کینِ دشمن باشد. عهدهای کوفی؛ چه کشید مولایمان علی(علیه‌السلام) با جهلِ کوفیان؛ چه شد ماجرای نامه‌هایی که حسین(علیه‌السلام) را خوانده بودند... مختارنامه سوگنامه‌ایست که این قسمتش بیشتر از همه درد در خودش جای داده بود.

  • ۲۱۳ بازدید

سال‌هاست که به انتظار روزی‌ام تا روانه شوم به سویی. نه، کشیده شوم به آن سو. دلم که همیشه می‌رود حال هم رفته است، منم که اینجا نشسته‌ام، جسمم است که اینجا نشسته است. نیمه‌جان می‌دانی یعنی چه؟ یعنی نباشی آنجا که هستی، و باشی آنجایی که نیستی. نیمِ جانت یکجاست و نیم دیگرش جای دیگری. گذر ایام چه سخت است در این حال. گاهی دل آنچنان سنگینی می‌کند که تحملش را ندارم. بغض در گلو می‌افتد و چشم‌هایی که گاه گاه می‌خواهند زار بزنند و اشک بریزند ولی بهشان می‌گویم صبر کن، صبر کن. فصبرٌ جمیل.  خام بدم پخته شدم سوختم، سوختم، سوختم. می‌سوزی و می‌سازی.

این غم معمولی نیست. این جاذبه معمولی نیست. این شوق، این بی‌قراری، این هوایی شدن، نیست، معمولی نیست. چه بگویم؟ اگر بگویم تاکنون لیاقتش را نداشته‌ام که آقا بطلبد شاید یاوه نگفته باشم. چه بگویم؟ اگر بگویم حکمت در ماندن بوده و طلبیده نشدنم هم مصلحتی دارد، ممکن است درست باشد. دست و بالم بسته است محمد. تمام دارایی‌ام همین غم است، همین بی‌قراری، همین فراق، همین سنگینیِ روی دل، همین درد، همین رنجوری، همین دیوانگی. نبین که اینجا نشسته‌ام. دل در دلم نیست. رهایش کردم؛ پَر کشیده همان‌جایی که هوایی‌اش شده بود.

می‌دانی؟ این پیاده‌روی تنها قدم برداشتن روی زمین و به سمت حرمی حرکت کردن نیست؛ قدم برداشتن به سوی بهشت است. قدم برداشتن روی بال فرشتگان است. در این پیاده‌روی حجابی از دل و چشم مردمان برداشته می‌شود. می‌بینند آن چیزی را که به طور معمول دیده نمی‌شود. می‌بخشند در راه خدا، حتی تنگ‌دستان. همه چیزشان را می‌بخشند. به فکر فردای خویش نیستند، می‌دانند همان خدایی که تا امروز برایشان رسانده است، فردا هم می‌رساند. از من می‌پرسی، حتماً می‌گویم چیزهایی دیده‌اند. اگر ازشان بپرسی: «تو که داری همه چیزت را می‌بخشی، فکر فردایت نیستی؟» جواب می‌دهند: «ما حسین(ع) را داریم، شما به فکر ما نباشید.» نرفته‌ام تاکنون، از کسی که رفته بود شنیدم.

عشق را می‌دانی چیست؟ عشق همین است. عشق هدایتگر است. هدایت می‌کند. می‌کشاندت به سمتِ خودت، به سمت چیزی که به آن تعلق داری. در این راه پیاده می‌رویم تا با خود و خدای خود خلوتی کنیم در آن راه. به حرکت بیفتیم، نگندیم از رکود. حرکت به سوی خوبی‌ها؛ فاصله گرفتن از بدی‌ها.

نهایت این راه چیست؟ آن چیزی که من می‌دانم، این است که این راه نهایتاً به مهدی می‌رسد، به هدایت‌شده‌ای که قرار است هدایتمان کند. در این راه، زیارت قبر حسین(ع) نهایت‌الامر نیست. هربار شاید به مرقدش برسیم، ولی به خودش نمی‌رسیم. زیارت حسین، دل می‌شکند. دل‌های شکسته قرار است کارها بکند. زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست. این غم همیشه تازه می‌ماند تا اخلاق نمیرد، انسانیت فراموش نشود، ستم‌ها عادی نشود، مردانگی از این دنیا رخت بر نبندد، عهدها کوفی نباشد. این راه، به مهدی(ع) می‌رسد. این راه، به عدالت علی(ع) می‌رسد. این راه، به دنیای دیگری می‌رسد...


حب الحسین، یجمعنا

  • ۲۸۰ بازدید

بازم هم نمی‌دانم از چه بنویسم و از کجا شروع کنم و مهم‌تر از همه، به کجا به پایان برسم. البته قرار هم نیست که همیشه مطلبی ادبی بنویسم یا اینکه موضوع جالبی برای نوشتن داشته باشم. گاهی همین که مقداری نوشتی، می‌فهمی که قرار است از چه بگویی و آن زمان است که چشمۀ کلماتت می‌جوشد و حسابی سیرت می‌کند. وَه، چه کلمات گوارایی! سلام بر حسین. گاهی هم نه، می‌بینی از اول تا آخر آن چیزی که نوشته بودی پرش بود. پرش، پرش، پرش. از خوابِ دیشبی که حال بیش از یک تصویرِ مبهم، چیزی برایت باقی نمانده شروع می‌کنی و در میانۀ نوشته‌هایت وقتی کلمه کم می‌آوری از خودت می‌پرسی که دیگر چه قرار است بنویسی، و دقیقاً همین کلمات را تایپ می‌کنی. بعد یاد توئیت‌هایت می‌افتی؛ یکی از بهترین توئیت‌های آن روز به یادت می‌آید. می‌نویسی اش: «نهایتاً روزی، آن حرف‌هایی که باید زده می‌شدند ولی نتوانستی بزنی‌شان، خِرت را می‌چسبند و خفه‌ات می‌کنند..». همین می‌شود که رشتۀ تفکراتت از دستت می‌گریزد، می‌رود روی حرف‌هایی که نزده‌ایشان! ببینم، چطوری بزنیم‌شان؟ لگد بزنیم؟ مشت بزنیم؟ یا اینکه گلوله‌ای به طرفشان رها کنیم؟ خدا را خوش نمی‌آید. کلمات را باید نواخت، باید نازشان کرد. این حد از خشونت بی‌سابقه است!

نگاه می‌کنی به گوشۀ پایین صفحه، می‌بینی که تازه شده است نزدیک سیصد کلمه و هفصدتای دیگر تا هزارتا داری. خب تصمیم می‌گیری که همچنین به این پرش‌ها ادامه دهی؛ ولی دقیقاً از همان کلمۀ سیصد به بعد است که پرش‌هایت سنگین می‌شود؛ خسته می‌شوی. دیگر ذهنت می‌خواهد روی یک گل بنشیند و شهدش را تا آخر بمکد. بله؛ ذهنت تازه گرم شده است و شروع کرده به تولید کلمه. یک رشته را می‌چسبد و می‌خواهد تا آخر راجع به همان بنویسد، و می‌نویسد. راجع به روزمرگی‌ها، یا موضوعی که قبلاً ذهنت را مشغول کرده بود ولی نتوانستی راجع بهش بنویسی. یا اینکه می‌پردازد به روانکاوی‌ات. از لحظاتی می‌نویسی که در آنها نفس می‌کشی، کمی جلوتر، سرکی می‌کشی به آینده. کمی‌دورتر حتی، به پوچی‌هایی فکر می‌کنی که قرار است به سراغت بیاید. همینطور حرف‌زدن با خودت را ادامه می‌دهی؛ به ارزشمندی فکر می‌کنی و می‌نویسی. از خدایت طلب استعانت می‌کنی، همانند گذشته، ازش می‌خواهی که مثل همیشه پناهگایت باشد. بَه، چه نیکو مأمنی!

کم کم به هشتصد کلمه می‌رسی و نشاط سراسر وجودت را فرا می‌گیرد. خداوند جوابت را می‌دهد. یکی از بهترین ایده‌های عمرت را همان لحظه پیدا می‌کنی؛ نه، خداوند می‌گذاردش کف دستت. دیگر دکمه‌های کیبورد از یادت می‌رود و ذهنت پرواز می‌کند به دور دست‌ها، به آینده، به همان داستانی که قرار است نوشته شود... و چه ذوق‌زده می‌شوی. اما دیگر مجالی برایت نمانده. و آن هزار کلمه کار خودشان را کردند.


کلمات به پایان رسیدند، ولی حرف‌هایم، نه هنوز. زمان هم به پایان رسید، ولی من، نه هنوز..


پی‌نوشت یک: این هزار کلمه، معروف به صفحات صبحگاهی هستند. سه صفحه که هر روز باید نوشته شود. مهم نیست که چه چیزی در آن نوشته شود و تکرارِ مکررات باشد، مهم این است که هر روزه باشد. خودم هم می‌خواهم راجع بهشان بنویسم، ولی اگر خیلی کنجکاو بودید که بدانید چیست، می‌توانید این نوشتۀ دوستِ خوبم شاهین کلانتری را بخوانید: تنها راه نویسنده شدن.

پی‌نوشت دو: شاید بعداً راجع به آن ایده نوشتم.

  • ۲۱۲ بازدید

پیش‌نوشت: چندی پیش مطلبی با عنوان «چرخۀ بقاء و رسیدن به کمال» نوشته بودم، [که خواندنش خالی از لطف نیست،] و در آن به چیزی که باید، نپرداختم: جاودانگی.

هیچکس در ابتدا نمی‌داند که مسیرش کدام است و کدام راه را باید طی کند. معمولاً آنهایی که شرایطش را داشته‌اند، به دنبال رویاهایشان می‌روند و می‌خواهند این چند صباح را، همانطوری زندگی کنند که از آن لذت می‌برند. البته خیلی از افراد هم هستند که با وجود شرایطی که برایشان فراهم است رویاهایشان را رها می‌کنند و می‌شتابند به سمت همان چیزی که جامعه آن را به عنوان راه خوشبختی نشان داده است: پول. در این‌جاست که آن شخص می‌افتد روی چرخۀ پول‌افزایی. پول روی پول می‌گذارد و گاه حتی کوه‌هایی از آنها می‌سازد، ولی هیچگاه به آن چیزی که می‌خواهد نمی‌رسد. چه بسا که گاهی حتی به آن مراتبی که در گذشته پیش خود تصور می‌کرد، برسد، ولی می‌بیند که هنوز به آن مرتبه‌ای که باید، نرسیده است. همین می‌شود که سال‌های سال روی چرخۀ پول‌افزایی می‌دود و وقتی که حس می‌کند که دیگر تاب دویدن روی آن را ندارد، از رویش پایین می‌آید و سری برمی‌گرداند به عقب، و ایام گذشته را به نظاره می‌نشیند. آن وقت است که می‌فهمد به چه چرخۀ تسلسلِ باطلی مبتلا شده بود که هرچه می‌دوید، به انتهایش نمی‌رسید ولی توقعش برای رسیدن به انتهای آن مسیر، بیشتر و بیشتر می‌شد.

هر شخصی در زندگی‌اش گوشه چشمی به جاودانگی دارد، حتی اگر خودش نداند و برایش درک نشده باشد. جاودانگی از همان حس‌های درونی‌ست، از همان دسته چیزهایی که ناخودآگاه به سمتشان راه کج می‌کنیم. بگذارید مثال‌هایی بزنم. مثلاً پدری که سخت کار می‌کند و به هر قیمتی که شده است، خرج عیال و فرزندان خود را تامین کرده و از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کند. او که می‌بیند آب از سرش گذشته، هر کاری می‌کند که فرزندش غرق نشود، از بین نرود، تلف نشود. می‌خواهد فرزندش به مقامات عالیۀ موفقیت برسد؛ به همان چیزی که خودش می‌خواست ولی نشد؛ به جاودانگی.

گاهی هم نه حتی تا بدین حد؛ یکی هم هست که تنها یک زندگیِ بی‌دردسر و نانی برای خوردن، برایش نهایتِ جاودانگی‌ست. همین که امروزش فردا شود، راضی‌ست. اگر در انسان‌ها کششی به جاودانگی وجود نداشت، حاضر نمی‌شدند به زندگی تن دهند. همیشه چیزهایی هست که نمی‌شود به درستی تعریفشان کرد، جاودانگی هم از جلمۀ آن‌هاست. چیزی‌ست که در وجود و ذاتِ آدمی هست و نمی‌شود جدایش کرد. بله، کشش به جاودانگی در سرشت آدمی‌ست، جزئی از غریزۀ اوست.

البته نکته‌ای را باید تذکر دهم: ما در این مطلب در کرسی قضاوت ننشسته‌ایم که دیگران را قضاوت کنیم؛ قصدمان از مثال‌های گذشته و پیشِ روی، نگاهی اجمالی به برخی زندگی‌هاست. 

بسیاری جاودانگی را با عنوان ارزش یاد می‌کنند. آن‌ها کسانی هستند که از زندگیِ بدون ارزش متنفرند. می‌خواهند بیشترین استفاده را از عمر خویش ببرند. می‌خواهند روزگاری چند که فرصت زیستن دارند، آنچنان کاری انجام دهند که نامشان برای همیشه در تاریخ حک شود؛ یا حداقل طوری زندگی کنند که نیازشان به ارزشمند بودن ارضا شود؛ زیرا بدین صورت به جاودانگی می‌رسند، به آن مرتبه‌ای از جاودانگی که برایش تلاش کرده باشند. زنده می‌مانند گاه برای همیشه.

کشش به سوی جاودانگی گاه خودآگاه است و گاه ناخودآگاه. جاودانگی، شاید پروراندن فرزندی باشد، ساختن بنایی باشد، اختراع چیزی باشد، نوشتن کتابی باشد، اقدامی متهورانه باشد، فتح سرزمینی باشد، ایجاد اصلاحی در فرهنگ، سیاست و یا اندیشه‌ها باشد، کشیدن تصویری باشد، ساختن موسیقی‌ای باشد، خواندن آهنگی باشد، نابود کردنِ کسی باشد، نجات انسانی باشد، کمک به دیگران باشد، اخلاق نیکی باشد، فرماندهیِ جنگی باشد، شوراندن علیه حکومتی باشد، رسیدن به ثروتی باشد و...

انسان‌ها شاید مهلتشان تمام شود و این دنیا را بگذارند و بروند، ولی همیشه بخشی از وجودشان را تا ابد -، تا زمانی که چرخِ افلاک می‌چرخد و خورشید می‌تابد و آب جریان دارد، - در این دنیا جا می‌گذارند. یکی شرّش را جا می‌گذارد و یکی هم خیرش را. یکی دیوانگی به جا می‌گذارد و دیگری عشقی را. یکی علمی را به جا می‌گذارد و دیگری جهلی را. یکی شمشیری را، دیگری سپری را. یکی صدایش را به جا می‌گذارد و دیگری کلماتش را، اندیشه‌اش را. یکی آبادانی‌اش را به جا می‌گذارد و دیگری خرابی‌هایش را...

اما یکی هم هست که نامش، روایتِ زندگی‌اش به جا گذاشته می‌شود. زندگی‌ای را به جا می‌گذارد که در آن، لحظه‌ای به فکر جاوید شدن در دنیا نبوده و تمام فکر و ذکرش جاودانی در عالمی دیگر بوده است. کم نیستند این افراد. اگر بخواهم مثالی بزنم، اویس قرنی را مثال خواهم زد. آنکه همیشه در انزوا زندگی می‌کرد؛ آنکه شناخته شده است در پیش مؤمنان و ناشناس در بین مردمان. آن که مقام والایی نزد خداوند و پیامبرش داشت.

شخصی از او نصیحتی طلب کرد.
گفت: خدای را شناسی؟
ــ بله، می‌شناسم.
ــ اگر به جز از خدا هیچکس دیگر نشناسی تو را بِه.
دوباره پرسید: خدا تو را داند؟
ــ بله، می‌داند.
ــ اگر جز خدای کس دیگر تو را نداند تو را بِه.

| از کتاب تذکرة‌الاولیا |

بله، برخی نیز چنین می‌خواهند به جاودانگی برسند. در نظر برخی، این دنیا ارزش جاودانگی را ندارد؛ آنها به دنبال جاودانگی در عالمی برتر از این دنیای فانی هستند.


کلام آخر

جاودانگی به خودی خود مهم نیست، این مهم است که چه چیزی باعثِ جاودانگی شود. یکی حتی با دورِ خود چرخیدن هم جاودانه می‌شود و نامش را در رکوردهای گینس ثیت می‌کنند. لااقل با دیوانگی‌هایمان جاودانه نشویم...

  • ۱۸۸ بازدید