در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
‎۲۵ شهریور ۹۶

«چه می‌شود که آرزوهای درخشانت تبدیل به لکه‌های تیره‌ای بر تایم‌لاینِ زندگی‌ات می‌شود؟»

انسان‌ها حق انتخاب دارند. مختارند تا به هر سویی بروند، به هر طرفی که علایقشان آنها را می‌کشاند. اما چرا باید به حرف این علاقه‌ای که هر دم از چیزی حرف می‌زند گوش کرد و چشم بسته به دنبالش دوید؟ روزی دلت می‌خواهد برنامه‌نویسی حرفه‌ای شوی. روز دیگر می‌خواهی فیلم‌نامه نویسی شوی قهار. دیگر روز می‌خواهی نوازنده‌ای نامدار شوی. یک‌بار هم رمان‌نویسی هوش از سرت می‌برد! مولا علی(علیه السلام) چه خوش گفته است که: بهترین بی‌نیازی، ترک آرزو هاست.

امروز مجله‌ی ماهانه‌ی یک دانش آموزِ پایه‌ی ابتدایی را ورق می‌زدم. به داستانِ پروانه‌ای برخوردم که پدرش در جوابِ سوالی به او گفت: «هنرها مثل گل‌های این گلستان هستند. منتها برای یادگیری‌شان باید مانند زنبورهای عسل بهترین‌شان را برای نوشیدن شهدش انتخاب کرد.»

کم نیستند افرادی که سال‌های بسیاری از زندگی‌شان را پراکنده صرف چند هنر کردند و در آخر عمر وقتی که نگاهی به پشت سرشان انداخته‌اند، چیزی جز ویرانیِ عمرِ خویش ندیدند! خوشا به حال آن کسی که کرده‌هایش به پشیمانی تبدیل نشوند.

  • ۲۶۹ بازدید

زمان هم بسیاری از چیزها را زیر آوارِ خودش دفن می‌کند و به وادیِ فراموشی می‌سپارد. کمی بیشتر اگر به او فرصت دهی، می‌بینی که حتی قادر است تا خودت را هم به وادی فراموشی بسپارد، بدون اینکه دلت برای خودت تنگ شود، تا با خودی بیگانه ادامۀ حیات بدهی.

سخت است حرف زدن در مورد زمان، زمانی که همه چیز را کم کم در خود هضم می‌کند، و به هر کسی، بخشی از خود را نشان می‌دهد. گاهی نیست، گاهی زیادی هست، گاهی تلخ است، گاهی شیرین، گاه سرد و خشمگین، گاه گرم و بشاش. 

***

زمان هم از آن مقوله‌هایی‌ست که می‌شود حرف‌های ضد و نقیضِ زیادی راجع بهش زد. هم می‌توان گفت عاملِ فراموشی‌ست و هم عامل ماندگاری. و مهم‌ترین مسئله این است که بیش از هر چیزی زندگی‌مان به آن گره خورده است. تا جایی که از لامکانی و لازمانیِ برخی از افکارم به ستوه می‌آیم. تصاویر زیادی در ذهنم است، اما همگی‌شان مربوط به زمان‌ و مکان‌های مختلفی هستند. زمان بیشتر از هر چیزی برای نوشتنِ داستان مرا به چالش کشیده است؛ به طوری که گاهی منصرفم می‌کند. البته می‌دانم که ذهنم هنوز به قوامی نرسیده است، ولی نمی‌توان ستیزه‌ی زمان را هم هیچ تلقی کرد.

چالش‌های زیادی در راه نوشتن یک داستان رو‌به‌روی نویسنده هست. نه تنها زمان، بلکه کماکان با مکان هم درگیری دارم. بله، هر دو محدودیت‌هایی را به وجود می‌آوردند، ولی برای باور پذیری و نوشتن واقعیات و ترتیب وقایع، هر دو باید شفاف باشند. بالاخره این ذهن باید از حالت لامکانی و لازمانی‌اش در بیاید که می‌دانم زمان می‌برد...

  • ۲۲۰ بازدید
‎۲۴ شهریور ۹۶

پرواز آرزوی انسان است. در پرواز احساس رهایی و شکوه جان آدم را لبریز می‌کند. اما سقوط هم نوعی رهایی در خود دارد و بی‌شباهت با پرواز نیست. برای همین کسی که سقوط می‌کند و از بند بندگی رها می‌شود، ابتدا احساس آزادی می‌کند، ولی در پایانِ سقوط، ضربۀ هولناکی نابودش می‌کند...

[علیرضا پناهیان]

  • ۱۸۲ بازدید

«مهم نیست که چقدر می‌خواهی، مهم این است که چقدر می‌توانی.»


خیلی دلم می‌خواهد که رمانی همچون هفتگانۀ هری پاتر بنویسم؛ می‌خواهم، اما نمی‌دانم که می‌توانم یا نه. البته تمام سعیم را می‌کنم. بالاخره باید از یک جایی شروع شود، آرزوها را می‌گویم.

آرزو داشتن گناه نیست، بخصوص آرزوهای بزرگ، بلکه منابع بزرگی از نور هستند که اجازه نمی‌دهند تا وجود آدمی از سیاهی پر شود؛ نمی‌گذارند تا خودت را بر لبه پرتگاهی بیابی که از بی‌چارگی و ناامیدی کارت به آنجا کشیده است. محکم دستت را می‌گیرند و از سقوطی دردناک نجاتت می‌دهند، پرواز کردن را به تو می‌آموزند، زندگی کردن را می‌آموزند، معنا می‌پاشند درون زندگی...

اما تو هم نباید از آنها دست بکشی و ناامیدشان کنی، چونکه در آن حالت می‌بینی که زودتر از تو از پیشت رفته‌اند. باید تمام سعیت را برای تحققشان بکنی، آخر آنها هم تنها امیدشان به توست. تویی که به وجودشان آورده‌ای، نباید در تاریکیِ شب بگذاریشان پشتِ درِ یتیم‌خانه‌ی آرزوها. نمی‌دانم این را در مورد آرزوها می‌دانستی یا نه، خیلی احساساتی هستند؛ دق می‌کنند از اینکه خود را رها شده ببینند. زندگیِ آرزوها همین است...

  • ۲۱۹ بازدید

چه کار داری می‌کنی؟! همین حالا، همین لحظه، همین روزها، چه کار داری می‌کنی؟ مطمئنی که داری کارِ درست را انجام می‌دهی؟ فکر نکنم! لااقل مطمئن نیستم. هر آدمی حق دارد اشتباه کند و یا عمرش را در مقطعی تلف کرده باشد، ولی زیاده که شود، ناحقّی در حقِ خودت است! می‌فهمی؟!

  • ۱۹۴ بازدید

همیشه نیازی باید باشد که آدم را مجبور به حرکت کند. نیازهایی که موجودات مجبورند برای زنده ماندن و زندگی کردن آنها را مرتفع سازند. البته نه تنها زنده ماندن و زندگی کردن، بلکه حتی برنگشتن به عقب و پسرفت نکردن هم باعث می‌شود که برای زمین نخوردن روی تردمیلی که سرعتش زیاد شده است و هی زیادتر می‌شود، تندتر و تندتر دوید.

روحیه‌ی کمال طلبیِ انسان هم چیز عجیبی‌ست. می‌توان گفت انسان به هر جایی که در حال حاضر رسیده است، از صدقه سر همین روحیه‌ی انسانی است؛ اگر نبود، شاید هنوز هم انسان‌ها با سائیدن دو تکه چوب به هم آتش درست می‌کردند، و یا حتی کارشان به کشف آتش هم نمی‌رسید و با خوی حیوانیِ خام‌خواری تاکنون روزگار می‌گذراندند. اگر آن روحیه‌ی کمال طلبی در انسان‌ها نبود، فکر نکنم کسی پیدا می‌شد که این لغات را مکتوب کند و دیگری هم در حال خواندن آنها باشد! و شاید هزاران سالِ پیش در عصری همچون عصرِ یخبندان نسلشان از سرما منقرض شده بود، و یا حتی توسط جانورانِ درنده ...

بیایید به دور و اطراف خود نگاهی بیندازیم. مثلا سیستم آموزش و پرورش؛ کسی نیست که در طول عمر خود حداقل چند سالی را در آن نگذرانده باشد. مدرسه توسط معلمین، دانش آموزان را تربیت می‌کند و بهشان درس یاد می‌دهد، و در بین آنها دانش آموزانی هستند که قرار است به معلمینی تبدیل شوند که قرار است نسل بعدیِ دانش آموزان را تربیت کنند، و در بین آن نسلِ جدیدِ دانش آموزان هم دانش آموزانِ دیگری هستند که قرار است معلمانِ نسلِ آینده باشند و [چرخه‌ای ادامه‌دار] ...

همین مثال بالا برای اساتید دانشگاه و دانشجویان هم صادق است، برای حوزه‌های علمیه نیز. یا مثلا نویسندگانی که کارگاه‌های نویسندگی یا داستان‌نویسی راه می‌اندازند و تضمین کننده‌ی بقای نسلِ بعدیِ نویسندگان هستند. یا مثلا نوازندگان؛ اینکه موسیقی سنتی هنوز زنده است، به دلیل همین چرخه‌ی بقای نوازندگی بوده است. و مقوله‌ای از همه مهم‌تر، «علم». علم تاکنون به هرجایی که رسیده است، نتیجه‌ی بقای علومِ پیشین و زایش و متوقف نشدنِ رشد و تکاملش است؛ همچنین نسلِ انسان‌ها ...

ادیان نیز از این گفتار خارج نیستند. همیشه پیامبرانی وجود داشتند که فرستادگانِ خداوند بودند و پیام خداوند را به بندگانی می‌رساندند و شاگردانی را در آن مکاتب پرورش می‌دادند تا بقای «دین» تضمین شود؛ تا اینکه انسان چه بوده و چرا آفریده شده است و قرار است به کجا برود و چطوری رفتنش مشخص شود.

زندگیِ یک انسان هم چیزی به جز رسیدن به کمالش نیست. چیزی که گاهی در آن موفق است و گاهی هم نه؛ البته کمال چیزی نیست که یک انسان در طول زندگی‌اش به آن برسد. اما قبل از آن، ابتدا باید بقایش را تضمین کند(خورد و خواب)، سپس نوبتِ رشد و تکاملش می‌شود. در زندگیِ یک انسان، از کمال با عنوان «موفقیت» هم یاد می‌شود. البته قابل ذکر است که کمالِ انسان‌ها یا به عبارتی هدف از زندگی‌شان همیشه مسیری یکسان نیست و راهِ رسیدن به هدفِ هرکدام می‌تواند با دیگری متفاوت باشد.

می‌توان گفت هر چیزی که به وجود می‌آید به سوی تکامل خود می‌تازاند و از چرخه‌ای برای بقای خودش استفاده می‌کند، برای فراموش نشدن و از بین نرفتنش. رشد می‌کند، پیشرفت می‌کند، کامل‌تر و کامل‌تر می‌شود تا اینکه به هدفش که کمال است برسد. چیزِ ناقصی در ابتدا، و رسیدن به کمالی در انتها. همین هدف انگیزه‌ای برای بقاء می‌شود. می‌بینید؟ خیلی هم پیچیده نیست.

اما چرا «کمال»؟ آیا هدفی بهتر از کمال برای رسیدن وجود ندارد؟

چه هدفی بهتر از کمال؟ کمال هدفی‌ست که قادر است تمامیِ اهداف دیگر را در زیر مجموعه‌ی خود قرار دهد. مثلاً کمالِ انسانیت، انسانی‌ست که به دیگران ظلم نکند، عدالت را بر قرار سازد، به نیازمندان کمک کند و ... . حتی می‌توان گفت که آفرینشِ هستی و انسان هم به نوعی کمالِ خداوند است؛ زیرا تا وقتی که انسانی نباشد، وجودِ رازق بی‌معنی‌ست و قادر نیست تا رزّاقِ کسی باشد. اگر انسانِ خطا کاری نباشد، غفّار و ستّاری نیست تا گناهان او را بیامرزد و عیب‌هایش را بپوشاند. تا که کسی نباشد، فرستادنِ پیامبر برای آگاه کردن افراد هم امری بی‌معنی میشود. تا که عالَمی نباشد، کسی هم نیست تا در آن زندگی کند و این چرخه‌ی علّیت همچنان ادامه پیدا می‌کند...



  • ۲۵۵ بازدید

[رمان «کوری» نوشته‌ی ژوزه ساراماگو]


کوریِ سفید همانند دریایی از شیر، یکی یکی همه را در خود غرق می‌کرد ولی زنی بود که هیچگاه در آن غرق نشد؛ زنِ همان چشم پزشکی که اولین مریضِ مبتلا به کوریِ سفید را معاینه کرد. ماجرایی که از درون ماشینی در پشت یک چراغ قرمز شروع می‌شود و تا تیمارستان و کلیسا و خانه‌ی دکتر و همسرش ادامه پیدا می‌کند. با شخصیت‌هایی چون دکتر و همسرش، مردی که اول کور شد، پیرمردی که چشم بند سیاه دارد، دختری که عینک آفتابی به چشم دارد، پسرکی که یک چشمش چپ(لوچ) است، مرد دزد، مستخدمه‌ی هتل و ... .

می‌توان گفت راویِ داستان کمی پرحرف بود و دوست‌داشتنی، همراه با نظراتِ جالبی که درباره‌ی حوادث و افراد می‌گفت.
شروع کوری مبهم بود، اینکه چطوری و چرا آغاز شد، ولی بعد تبدیل شد به یک اپیدمی که کوری با نگاه کردن در چشم‌های شخصی کور، به نفر بعدی منتقل می‌شد. کوری‌ای که هیچ نشانی از خود ندارد و تغییری در چشم‌ها ایجاد نمی‌کند، فقط مانند منبعِ قوی‌ای از نور، مانع دیدن افراد می‌شود.

[خلاصه‌ای از داستان]

در ابتدا دولت تصمیم گرفت که افراد کور را در تیمارستانی قرنطینه کنند، تیمارستانی که به دو ضلع راست و چپ تقسیم می‌شد، که ابتدا یکی برای کورها و دیگری برای آلوده‌شده‌ها بود، کسانی که احتمال می‌رفت به زودی کور شوند. تقریبا هفتاد درصد داستان در همین تیمارستان روی می‌دهد. داستانِ سازگاری کورها به کوری‌شان، مسئله‌ی کانتینرهای غذا که توضیع‌شان بر خلاف گفته‌ی دولت، وقت منظمی نداشت؛ کانتیرهای غذایی که باعث کشته شدن افراد زیادی شدند، چه وقتی که می‌رسیدند و حتی وقتی که نمی‌رسیدند! رسیدنِ کانتینرهای غذا هم بر اثر ترس ماموران از نزدیک شدن کورها به در و دیوارهای تیمارستان موجب تیراندازی آنها و کشته شدن افراد زیادی می‌شد.

اولین مرگ و وحشیانه‌ترین‌شان، مرگِ دزدِ ماشینِ اولین مرد کور داستان بود؛ کسی که رانِ پایش به دلیل دست‌درازی به دختری که عینک دودی داشت، توسط پاشنه‌ی کفش دختر به شدت زخمی شد و به عفونت رسید و وقتی می‌دانست که کارش دارد تمام می‌شود، در تاریکی شب (که البته برای خود او هیچ فرقی نمی‌کرد چون همیشه خورشیدی در چشم‌هایش بود) به هزار زحمت به سمت درِ خروجی تیمارستان رفت تا درخواستِ دارو و درمان کند، ولی ترسِ مأمور از کوری باعث شد تا تمام گلوله‌هایش را بر سر و سینه‌ی او که خودش در حال مردن بود خالی کند و گودیِ درِ تیمارستان را به حوضی از خون تبدیل کرد.

در بین تمامی داستان کسی که بیشتر از همه رنج کشید، همسر دکتر بود که چشم‌هایش تمامی این وقایع تلخ را نظاره می‌کرد، حتی سرِ نصفه‌ی دزد که جمجمه‌اش تکه‌پاره شده بود...

کورها در تیمارستان دنیای جدیدی داشتند که باید در آن زندگی می‌کردند. کم کم به این نتیجه می‌رسیدند که نظم و قانون و پاکیزگی برای زندگی امری ضروری‌ست. در آن دنیای کوچک، برخی جملات به سادگی بر سر زبان‌ها می‌افتاد و به ضرب‌المثل تبدیل می‌شد؛ همچنین افرادِ کور ضرب‌المثل‌هایی که در گوشه و کنار ذهن‌شان گم و گور شده بودند را برای بهتر زندگی کردن به یاد می‌آوردند و بر زبان جاری می‌ساختند؛ حتی ضرب‌المثل‌های قدیمی و منسوخ شده را! در این میان جمله‌ای که همسر دکتر گفته بود، پرکاربردترین ضرب‌المثل آنجا شده بود: اگر مثل انسان‌ها نمی‌توانیم زندگی کنیم، لااقل مثل حیوانات زندگی نکنیم!

البته نمی‌خواهم از تعفن و هوای گرفته شده‌ی تیمارستان و زمین کثیفش حرفی بزنم چون زیاد در مورد آن خوانده‌اید یا قرار است که بخوانید.

زمانی که داستان داشت کم کم خسته کننده می‌شد، ورود تقریباً دویست نفر کورِ جدید به تیمارستان و پیرمردی که چشم‌بند سیاه داشت به داستان روحِ تازه‌ای بخشید. قلدرهایی هم در بین آنها بودند که بعداً کانتینرهای غذا را تنها خودشان تحویل می‌گرفتند و اجازه‌ی نزدیک شدن دیگر افراد به کانتینرها را نمی‌دادند. آنها غذا را جیره بندی کردند و تمام اشیاء قیمتی افراد دیگر بخش‌های تیمارستان را برای دادن غذا به آنها گرفتند؛ در واقع باج گیری کردند، برای چیزی که حق آنها بود، و یا به عبارتی دزدی...

سردسته‌شان هم مردی بود که هفت‌تیر داشت. همان کسی که بعداً زنِ دکتر برای انتقامِ بی‌حرمتی‌ای که او و زیردستانش به زندانیانِ زن کردند، با قیچیِ تیزی که همانند خنجری دو سر بود گردنش را سوراخ کرد و او را کشت. درگیری بر سر غذا ادامه داشت. جنگ بر سر غذایی که دیگر برایشان نمی‌آمد موجب شد تا بخشِ مربوط به قلدرها که قبلا غذا برای خود ذخیره کرده و اکنون راه ورود به آن را مسدود کرده بودند به آتش کشیده شد و آتش به دیگر بخش‌ها هم سرایت کرد. آن وقت بود که زندانیان متوجه شدند هیچ مأموری برای محافظت از تیمارستان باقی نمانده است و کل مردم شهر کور شده اند و حال آزادند که تیمارستان را ترک کنند.

[ ... ]

و کوری کی تمام شد؟

پس از حمله‌ی عصبی‌ای که برای زنِ دکتر بخاطر دیدن صحنه‌ی وحشتناکِ تبدیل شدنِ انباریِ سوپرمارکت به قبرستانی آتشین اتفاق افتاد، او را برای استراحت به کلیسایی که همان نزدیکی بود بردند. صحنه‌ی باور نکردنی‌ای که آنجا دید، او را بیشتر منقلب کرد. چشمانِ تمامی مجسمه‌های قدیسانی که در آنجا بود، با پارچه‌ی سفیدی بسته شده بود؛ همچنین چشمان تمامی افرادی که در نقاشی‌های موجود بر دیوارها بودند هم با رنگِ سفیدی توسط کشیشی پوشانده شده بود. این خبر ابتدا توسط زن دکتر و سپس توسط افرادی که در آن کلیسا حضور داشتند به زودی به دیگر افراد شهر هم رسانده شد. از آن پس کورها یکی یکی بینا شدند. در واقع آن نورِ سفیدی که کورشان کرده بود از بین رفت.

و داستان چه حرفی را می‌خواست بگوید؟

برداشتی که من از این داستانِ بسیار زیبا و خواندنی کردم چه بود؟ کورها در واقع کور نبودند ولی بخاطر هاله‌ی نوری که جلوی چشمان‌شان قرار گرفته بود نمی‌توانستند ببینند. کشیشی که چشم قدیسانِ کلیسا را پوشانده بود می‌خواست ثابت کند که خدا نمی‌بیند و وقتی که کورها از این موضوع مطلع شدند، آن کوری هم به پایان رسید.

در جایی خوانده بودم که جناب ژوزه ساراماگو گفته بود که از ادبیات به عنوان ابزاری در اختیار ایدئولوژی استفاده نمی‌کند ولی انگار در همین رمان حرف خود را نقض کرده است. فکر نکنم نویسنده‌ای باشد که اعتقاداتش در داستانی که خلقش می‌کند بروز نکند و به نظرم این امر غیرممکن است؛ زیرا که در آن صورت آن داستان دیگر حرفی برای گفتن ندارد و تبدیل می‌شود به روایتی خشک و خالی و بدون هدف!

در واقع خداوندی که در مسیحیت تعریف شده است(در مسیحیتِ تحریف شده‌ی کنونی)، خداوندی است که واقعاً نمی‌بیند! البته در این مطلب قصد ندارم که در مورد مفهوم «خدا» در مسیحیت چیزی بنویسم، ولی امید است که چنین مطلبی را بعدها به رشته‌ی تحریر در بیاورم. 


پی‌نوشت: نتیجه‌ای که بنده از این داستان گرفتم نظری شخصی بود، اگر نظر دیگری دارید خوشحال می‌شوم که بیانش کنید.

  • ۱۶۶ بازدید

صبر کن، بازدمت که گازی غیرقابل اشتعال است، بله، همان کربن دی‌اکسید؛ و تا این لحظه از زندگانیِ نسلِ بشر، انسانی یافت نشده است که همانند اژدهاهای بال‌دارِ افسانه‌ای، در بدنش عضوِ جداگانه‌ای برای تصفیه‌ی هوا جهت بدست آوردن گازی قابل اشتعال داشته باشد، همراه با غده‌ای در گلو که قادر است آن گاز را مشتعل کند! بله، حتی یک مورد هم تاکنون گزارش نشده است، حتی در افسانه‌ها؛ البته بغیر از آلدریچ کیلیان، دانشمند علم بیولوژی که در فیلم IronMan3 راجع به خودترمیمیِ سریعِ بدن تحقیق می‌کرد. اما چرا برخی مواقع با هر بازدمی، شعله‌ای آتش از دهان زبانه می‌کشد؟ گویی که با هر نفس می‌خواهی آن آتش و حرارتی که از درون در حال سوزاندنت است را کم‌فروغ کنی و بخشی از آن را بیرون بدهی...

حالا وقتِ فکر کردن به این نیست که چه چیزی باعث برافروخته کردنت شده است، زیرا که آن کار مثل ریختن بنزین روی شعله‌های آتش است. باید فکری به حال خاموش کردن این کوره‌ی آدم پزی کرد. حال چرا کوره‌ی آدم پزی؟ یک اینکه اگر آن فیلم را دیده باشید، این اصطلاح کاملاً برایتان ملموس و قابل درک است؛ انسانی که همانند کوره‌ای داغ و سوزان شده است. دو اینکه ارجاعیست به آن جمله‌ی معروفی که جدیداً سر زبان‌ها افتاده است و به ضرب‌المثلی تبدیل شده: برای پخته شدن، کافیست تا [...] از کوره در نروید.

فکر نمی‌کنم دیگر برایتان جای شکی باقی مانده باشد؛ بله، در مورد «خشم» و «عصبانیت» صحبت می‌کنم، در مورد قدرت لغاتی که قادر است در وجودت آتشی عظیم به پا کنند، یا افکارِ منفی‌ای که فکر کردن به آن‌ها همانندِ انداختن چوب کبریتی روشن در انبار کاه باشد. لغات یا افکاری که منشأشان کارهای اشتباهی است که خودت یا دیگران انجام داده‌ای، و تنها یک تحریک‌کننده لازم است تا وجودت را به آتش بکشد، که گاهی زبانِ سرخِ شخصی دیگر است و گاهی هم ذهنِ حرّافِ خودت.

فکرتان منحرف نشود؛ وجدانی که از اشتباهات حرف می‌زند، هیچگاه قادر نیست که آتشِ خشمِ کسی را مشتعل کند، بلکه کارش خاموش کردنِ آن پس از  آسیب رساندن به دیگران است؛ در واقع برای جلوگیری از بیشتر آسیب رساندن. چه وقتی که آن شخص با شعله‌ای که از دهانش خارج می‌شد به کسی آسیب رسانده باشد و یا اینکه با دستی که همانند میله‌آهنی‌ سرخ‌شده‌ داغ است، گردن شخصی را تا زمانی که کاملاً خفه نشده است با تمام قدرتش فشرده باشد...

نمی‌دانم این استعاره‌ها با مبالغه‌ای که صورت گرفته است تا چه حدی می‌تواند مفهومِ مد نظرم را منتقل کند. ایده‌ی نوشتن این مطلب زمانی به ذهنم رسید که پس از شنیدن کمتر از یک دقیقه از غرغرهای شخصی، آن چنان آتشی درونم برپا شد که به عینه می‌دیدم چطور با نفس‌های عمیقی که برای آرام کردن خودم می‌کشیدم، لهیب‌های آتش از دهانم خارج می‌شدند؛ تو گویی بخاری سوزان بود که از لوله‌ی کتریِ آبی درحال جوشیدن بلند می‌شد. آن لحظه بود که انگشت به دهان ماندم از قدرتِ عظیمی که در پسِ لغات نهفته است. ناگفته نماند، شاید آن غرغرها آتشی بود که از دهان آن شخص خارج می‌شد که آن‌چنین برافروخته‌ام کرد، آتشی که ذهنش هنگام فکرکردن به اشتباهاتم به وجود آورده بودش!

و آخرین سخنم به خواننده‌ی گرامی: آتش درونت را قبل از اینکه به کسی آسیب برساند، با نوشیدن چند جرعه آبِ گوارا خاموش کن.

  • ۱۷۱ بازدید