در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

دیده‌ای؟ مردهای میدان نبرد، تا آخرِ جانشان ایستادگی می‌کنند، می‌جنگند، می‌کشند و کشته می‌شوند، می‌کشند و کشته می‍شوند. گاه ناشناسانی هستد بزرگ، گاه بزرگتر از تمامِ بزرگان شناخته شده. می‌تابند، مثل خورشید؛ کاری ندارند کسی نگاهشان می‌کند یا نه، کاری که می‌دانند درست است را انجام می‌دهند، حتی اگر به بهای سوختن و تمام شدنشان باشد؛ حتی اگر بهایش خونِ در رگ‌هایشان باشد؛ حتی اگر آن ایستادگی، به زمین بیندازدشان.

انسان‌ها همیشه در جنگ‌اند؛ همیشه در میدان نبرد هستند. گاه در مقابل خود شمشیر می‌کشند، گاه در مقابل سختی‌های راهشان، گاه در مقابل غم‌هایی که به قصد نابود کردنشان به آن‌ها نزدیک می‌شوند، و گاه در مقابل همدیگر، در مقابل ظلم، در مقابل جهل. گاهی هم به جنگِ باطلی می‌روند که در برابرِ حقیقتشان به گردن‌کشی ایستاده است.

و حقیقت، این رازِ نهفته، این شمشیر دو دمِ افسانه‌ای که در هر برهه از تاریخ، عده‌ای چند مدعی بوده‌اند که در دستش دارند. در این بین تویی که باید تصمیم بگیری کدام شمشیرِ حقیقتْ اصلی‌ست و کدام‌یک تقلبی. دانستش گاهی به سادگیِ تشخیص روز و شب است؛ اما گاهی هم اوضاع گرگ‌ومیش می‌شود و می‌مانی که دمِ صبح است یا دمِ غروب. گاه در برزخی گیر می‌کنی، برزخی بین حق و باطل. گاه شکاک می‌شوی و حقیقت را به دست همه می‌بینی، و به دست هیچ‌کس نمی‌بینی. گاهی سهمِ تو سرگردانی می‌شود و به دنبال نوری مبهم، به راه می‌افتی و سراب‌ها می‌بینی، ولی آب، نه؛ سراب‌هایی که فرسنگ‌ها جابه‌جایت می‌کند. گاه خودت را در مرزهای حق می‌یابی و گاه در دلِ باطل.

اما گاهی هم راهِ خودت را پیدا می‌کنی، سحر می‌دمد و خورشید را با ذره‌ذره‌ی وجودت احساس می‌کنی.


****


در خلال روزمرگی‌هایم، دیدن سریال مختارنامه تنها اتفاق مهم این روزهایم است. امشب قسمتِ کشته شدنِ یارِ راستینِ مختار بود؛ کیانِ ایرانی، کیسانِ ابوعمره. کسی که به دور از نژادپرستی، مردانه پای مختار ایستاد، تا آخرین قطره‌های خونش؛ خونی که از سرِ جهلِ دوستانِ نادوست بر روی زمینِ نبرد ریخته شد. خونی که از سرِ جهلِ دوست ریخته شود، دردش بارها بیشتر از دردِ جاری شدنِ خونی است که از سرِ کینِ دشمن باشد. عهدهای کوفی؛ چه کشید مولایمان علی(علیه‌السلام) با جهلِ کوفیان؛ چه شد ماجرای نامه‌هایی که حسین(علیه‌السلام) را خوانده بودند... مختارنامه سوگنامه‌ایست که این قسمتش بیشتر از همه درد در خودش جای داده بود.

  • ۲۷۱ بازدید

سال‌هاست که به انتظار روزی‌ام تا روانه شوم به سویی. نه، کشیده شوم به آن سو. دلم که همیشه می‌رود حال هم رفته است، منم که اینجا نشسته‌ام، جسمم است که اینجا نشسته است. نیمه‌جان می‌دانی یعنی چه؟ یعنی نباشی آنجا که هستی، و باشی آنجایی که نیستی. نیمِ جانت یکجاست و نیم دیگرش جای دیگری. گذر ایام چه سخت است در این حال. گاهی دل آنچنان سنگینی می‌کند که تحملش را ندارم. بغض در گلو می‌افتد و چشم‌هایی که گاه گاه می‌خواهند زار بزنند و اشک بریزند ولی بهشان می‌گویم صبر کن، صبر کن. فصبرٌ جمیل.  خام بدم پخته شدم سوختم، سوختم، سوختم. می‌سوزی و می‌سازی.

این غم معمولی نیست. این جاذبه معمولی نیست. این شوق، این بی‌قراری، این هوایی شدن، نیست، معمولی نیست. چه بگویم؟ اگر بگویم تاکنون لیاقتش را نداشته‌ام که آقا بطلبد شاید یاوه نگفته باشم. چه بگویم؟ اگر بگویم حکمت در ماندن بوده و طلبیده نشدنم هم مصلحتی دارد، ممکن است درست باشد. دست و بالم بسته است محمد. تمام دارایی‌ام همین غم است، همین بی‌قراری، همین فراق، همین سنگینیِ روی دل، همین درد، همین رنجوری، همین دیوانگی. نبین که اینجا نشسته‌ام. دل در دلم نیست. رهایش کردم؛ پَر کشیده همان‌جایی که هوایی‌اش شده بود.

می‌دانی؟ این پیاده‌روی تنها قدم برداشتن روی زمین و به سمت حرمی حرکت کردن نیست؛ قدم برداشتن به سوی بهشت است. قدم برداشتن روی بال فرشتگان است. در این پیاده‌روی حجابی از دل و چشم مردمان برداشته می‌شود. می‌بینند آن چیزی را که به طور معمول دیده نمی‌شود. می‌بخشند در راه خدا، حتی تنگ‌دستان. همه چیزشان را می‌بخشند. به فکر فردای خویش نیستند، می‌دانند همان خدایی که تا امروز برایشان رسانده است، فردا هم می‌رساند. از من می‌پرسی، حتماً می‌گویم چیزهایی دیده‌اند. اگر ازشان بپرسی: «تو که داری همه چیزت را می‌بخشی، فکر فردایت نیستی؟» جواب می‌دهند: «ما حسین(ع) را داریم، شما به فکر ما نباشید.» نرفته‌ام تاکنون، از کسی که رفته بود شنیدم.

عشق را می‌دانی چیست؟ عشق همین است. عشق هدایتگر است. هدایت می‌کند. می‌کشاندت به سمتِ خودت، به سمت چیزی که به آن تعلق داری. در این راه پیاده می‌رویم تا با خود و خدای خود خلوتی کنیم در آن راه. به حرکت بیفتیم، نگندیم از رکود. حرکت به سوی خوبی‌ها؛ فاصله گرفتن از بدی‌ها.

نهایت این راه چیست؟ آن چیزی که من می‌دانم، این است که این راه نهایتاً به مهدی می‌رسد، به هدایت‌شده‌ای که قرار است هدایتمان کند. در این راه، زیارت قبر حسین(ع) نهایت‌الامر نیست. هربار شاید به مرقدش برسیم، ولی به خودش نمی‌رسیم. زیارت حسین، دل می‌شکند. دل‌های شکسته قرار است کارها بکند. زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست. این غم همیشه تازه می‌ماند تا اخلاق نمیرد، انسانیت فراموش نشود، ستم‌ها عادی نشود، مردانگی از این دنیا رخت بر نبندد، عهدها کوفی نباشد. این راه، به مهدی(ع) می‌رسد. این راه، به عدالت علی(ع) می‌رسد. این راه، به دنیای دیگری می‌رسد...


حب الحسین، یجمعنا

  • ۳۶۶ بازدید

بازم هم نمی‌دانم از چه بنویسم و از کجا شروع کنم و مهم‌تر از همه، به کجا به پایان برسم. البته قرار هم نیست که همیشه مطلبی ادبی بنویسم یا اینکه موضوع جالبی برای نوشتن داشته باشم. گاهی همین که مقداری نوشتی، می‌فهمی که قرار است از چه بگویی و آن زمان است که چشمۀ کلماتت می‌جوشد و حسابی سیرت می‌کند. وَه، چه کلمات گوارایی! سلام بر حسین. گاهی هم نه، می‌بینی از اول تا آخر آن چیزی که نوشته بودی پرش بود. پرش، پرش، پرش. از خوابِ دیشبی که حال بیش از یک تصویرِ مبهم، چیزی برایت باقی نمانده شروع می‌کنی و در میانۀ نوشته‌هایت وقتی کلمه کم می‌آوری از خودت می‌پرسی که دیگر چه قرار است بنویسی، و دقیقاً همین کلمات را تایپ می‌کنی. بعد یاد توئیت‌هایت می‌افتی؛ یکی از بهترین توئیت‌های آن روز به یادت می‌آید. می‌نویسی اش: «نهایتاً روزی، آن حرف‌هایی که باید زده می‌شدند ولی نتوانستی بزنی‌شان، خِرت را می‌چسبند و خفه‌ات می‌کنند..». همین می‌شود که رشتۀ تفکراتت از دستت می‌گریزد، می‌رود روی حرف‌هایی که نزده‌ایشان! ببینم، چطوری بزنیم‌شان؟ لگد بزنیم؟ مشت بزنیم؟ یا اینکه گلوله‌ای به طرفشان رها کنیم؟ خدا را خوش نمی‌آید. کلمات را باید نواخت، باید نازشان کرد. این حد از خشونت بی‌سابقه است!

نگاه می‌کنی به گوشۀ پایین صفحه، می‌بینی که تازه شده است نزدیک سیصد کلمه و هفصدتای دیگر تا هزارتا داری. خب تصمیم می‌گیری که همچنین به این پرش‌ها ادامه دهی؛ ولی دقیقاً از همان کلمۀ سیصد به بعد است که پرش‌هایت سنگین می‌شود؛ خسته می‌شوی. دیگر ذهنت می‌خواهد روی یک گل بنشیند و شهدش را تا آخر بمکد. بله؛ ذهنت تازه گرم شده است و شروع کرده به تولید کلمه. یک رشته را می‌چسبد و می‌خواهد تا آخر راجع به همان بنویسد، و می‌نویسد. راجع به روزمرگی‌ها، یا موضوعی که قبلاً ذهنت را مشغول کرده بود ولی نتوانستی راجع بهش بنویسی. یا اینکه می‌پردازد به روانکاوی‌ات. از لحظاتی می‌نویسی که در آنها نفس می‌کشی، کمی جلوتر، سرکی می‌کشی به آینده. کمی‌دورتر حتی، به پوچی‌هایی فکر می‌کنی که قرار است به سراغت بیاید. همینطور حرف‌زدن با خودت را ادامه می‌دهی؛ به ارزشمندی فکر می‌کنی و می‌نویسی. از خدایت طلب استعانت می‌کنی، همانند گذشته، ازش می‌خواهی که مثل همیشه پناهگایت باشد. بَه، چه نیکو مأمنی!

کم کم به هشتصد کلمه می‌رسی و نشاط سراسر وجودت را فرا می‌گیرد. خداوند جوابت را می‌دهد. یکی از بهترین ایده‌های عمرت را همان لحظه پیدا می‌کنی؛ نه، خداوند می‌گذاردش کف دستت. دیگر دکمه‌های کیبورد از یادت می‌رود و ذهنت پرواز می‌کند به دور دست‌ها، به آینده، به همان داستانی که قرار است نوشته شود... و چه ذوق‌زده می‌شوی. اما دیگر مجالی برایت نمانده. و آن هزار کلمه کار خودشان را کردند.


کلمات به پایان رسیدند، ولی حرف‌هایم، نه هنوز. زمان هم به پایان رسید، ولی من، نه هنوز..


پی‌نوشت یک: این هزار کلمه، معروف به صفحات صبحگاهی هستند. سه صفحه که هر روز باید نوشته شود. مهم نیست که چه چیزی در آن نوشته شود و تکرارِ مکررات باشد، مهم این است که هر روزه باشد. خودم هم می‌خواهم راجع بهشان بنویسم، ولی اگر خیلی کنجکاو بودید که بدانید چیست، می‌توانید این نوشتۀ دوستِ خوبم شاهین کلانتری را بخوانید: تنها راه نویسنده شدن.

پی‌نوشت دو: شاید بعداً راجع به آن ایده نوشتم.

  • ۲۷۷ بازدید

پیش‌نوشت: چندی پیش مطلبی با عنوان «چرخۀ بقاء و رسیدن به کمال» نوشته بودم، [که خواندنش خالی از لطف نیست،] و در آن به چیزی که باید، نپرداختم: جاودانگی.

هیچکس در ابتدا نمی‌داند که مسیرش کدام است و کدام راه را باید طی کند. معمولاً آنهایی که شرایطش را داشته‌اند، به دنبال رویاهایشان می‌روند و می‌خواهند این چند صباح را، همانطوری زندگی کنند که از آن لذت می‌برند. البته خیلی از افراد هم هستند که با وجود شرایطی که برایشان فراهم است رویاهایشان را رها می‌کنند و می‌شتابند به سمت همان چیزی که جامعه آن را به عنوان راه خوشبختی نشان داده است: پول. در این‌جاست که آن شخص می‌افتد روی چرخۀ پول‌افزایی. پول روی پول می‌گذارد و گاه حتی کوه‌هایی از آنها می‌سازد، ولی هیچگاه به آن چیزی که می‌خواهد نمی‌رسد. چه بسا که گاهی حتی به آن مراتبی که در گذشته پیش خود تصور می‌کرد، برسد، ولی می‌بیند که هنوز به آن مرتبه‌ای که باید، نرسیده است. همین می‌شود که سال‌های سال روی چرخۀ پول‌افزایی می‌دود و وقتی که حس می‌کند که دیگر تاب دویدن روی آن را ندارد، از رویش پایین می‌آید و سری برمی‌گرداند به عقب، و ایام گذشته را به نظاره می‌نشیند. آن وقت است که می‌فهمد به چه چرخۀ تسلسلِ باطلی مبتلا شده بود که هرچه می‌دوید، به انتهایش نمی‌رسید ولی توقعش برای رسیدن به انتهای آن مسیر، بیشتر و بیشتر می‌شد.

هر شخصی در زندگی‌اش گوشه چشمی به جاودانگی دارد، حتی اگر خودش نداند و برایش درک نشده باشد. جاودانگی از همان حس‌های درونی‌ست، از همان دسته چیزهایی که ناخودآگاه به سمتشان راه کج می‌کنیم. بگذارید مثال‌هایی بزنم. مثلاً پدری که سخت کار می‌کند و به هر قیمتی که شده است، خرج عیال و فرزندان خود را تامین کرده و از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کند. او که می‌بیند آب از سرش گذشته، هر کاری می‌کند که فرزندش غرق نشود، از بین نرود، تلف نشود. می‌خواهد فرزندش به مقامات عالیۀ موفقیت برسد؛ به همان چیزی که خودش می‌خواست ولی نشد؛ به جاودانگی.

گاهی هم نه حتی تا بدین حد؛ یکی هم هست که تنها یک زندگیِ بی‌دردسر و نانی برای خوردن، برایش نهایتِ جاودانگی‌ست. همین که امروزش فردا شود، راضی‌ست. اگر در انسان‌ها کششی به جاودانگی وجود نداشت، حاضر نمی‌شدند به زندگی تن دهند. همیشه چیزهایی هست که نمی‌شود به درستی تعریفشان کرد، جاودانگی هم از جلمۀ آن‌هاست. چیزی‌ست که در وجود و ذاتِ آدمی هست و نمی‌شود جدایش کرد. بله، کشش به جاودانگی در سرشت آدمی‌ست، جزئی از غریزۀ اوست.

البته نکته‌ای را باید تذکر دهم: ما در این مطلب در کرسی قضاوت ننشسته‌ایم که دیگران را قضاوت کنیم؛ قصدمان از مثال‌های گذشته و پیشِ روی، نگاهی اجمالی به برخی زندگی‌هاست. 

بسیاری جاودانگی را با عنوان ارزش یاد می‌کنند. آن‌ها کسانی هستند که از زندگیِ بدون ارزش متنفرند. می‌خواهند بیشترین استفاده را از عمر خویش ببرند. می‌خواهند روزگاری چند که فرصت زیستن دارند، آنچنان کاری انجام دهند که نامشان برای همیشه در تاریخ حک شود؛ یا حداقل طوری زندگی کنند که نیازشان به ارزشمند بودن ارضا شود؛ زیرا بدین صورت به جاودانگی می‌رسند، به آن مرتبه‌ای از جاودانگی که برایش تلاش کرده باشند. زنده می‌مانند گاه برای همیشه.

کشش به سوی جاودانگی گاه خودآگاه است و گاه ناخودآگاه. جاودانگی، شاید پروراندن فرزندی باشد، ساختن بنایی باشد، اختراع چیزی باشد، نوشتن کتابی باشد، اقدامی متهورانه باشد، فتح سرزمینی باشد، ایجاد اصلاحی در فرهنگ، سیاست و یا اندیشه‌ها باشد، کشیدن تصویری باشد، ساختن موسیقی‌ای باشد، خواندن آهنگی باشد، نابود کردنِ کسی باشد، نجات انسانی باشد، کمک به دیگران باشد، اخلاق نیکی باشد، فرماندهیِ جنگی باشد، شوراندن علیه حکومتی باشد، رسیدن به ثروتی باشد و...

انسان‌ها شاید مهلتشان تمام شود و این دنیا را بگذارند و بروند، ولی همیشه بخشی از وجودشان را تا ابد -، تا زمانی که چرخِ افلاک می‌چرخد و خورشید می‌تابد و آب جریان دارد، - در این دنیا جا می‌گذارند. یکی شرّش را جا می‌گذارد و یکی هم خیرش را. یکی دیوانگی به جا می‌گذارد و دیگری عشقی را. یکی علمی را به جا می‌گذارد و دیگری جهلی را. یکی شمشیری را، دیگری سپری را. یکی صدایش را به جا می‌گذارد و دیگری کلماتش را، اندیشه‌اش را. یکی آبادانی‌اش را به جا می‌گذارد و دیگری خرابی‌هایش را...

اما یکی هم هست که نامش، روایتِ زندگی‌اش به جا گذاشته می‌شود. زندگی‌ای را به جا می‌گذارد که در آن، لحظه‌ای به فکر جاوید شدن در دنیا نبوده و تمام فکر و ذکرش جاودانی در عالمی دیگر بوده است. کم نیستند این افراد. اگر بخواهم مثالی بزنم، اویس قرنی را مثال خواهم زد. آنکه همیشه در انزوا زندگی می‌کرد؛ آنکه شناخته شده است در پیش مؤمنان و ناشناس در بین مردمان. آن که مقام والایی نزد خداوند و پیامبرش داشت.

شخصی از او نصیحتی طلب کرد.
گفت: خدای را شناسی؟
ــ بله، می‌شناسم.
ــ اگر به جز از خدا هیچکس دیگر نشناسی تو را بِه.
دوباره پرسید: خدا تو را داند؟
ــ بله، می‌داند.
ــ اگر جز خدای کس دیگر تو را نداند تو را بِه.

| از کتاب تذکرة‌الاولیا |

بله، برخی نیز چنین می‌خواهند به جاودانگی برسند. در نظر برخی، این دنیا ارزش جاودانگی را ندارد؛ آنها به دنبال جاودانگی در عالمی برتر از این دنیای فانی هستند.


کلام آخر

جاودانگی به خودی خود مهم نیست، این مهم است که چه چیزی باعثِ جاودانگی شود. یکی حتی با دورِ خود چرخیدن هم جاودانه می‌شود و نامش را در رکوردهای گینس ثیت می‌کنند. لااقل با دیوانگی‌هایمان جاودانه نشویم...

  • ۲۴۱ بازدید

در سکوتی ناتمام غرق شده‌ام. ذهنم آکنده است از هیچ. کلمات ترکم کرده‌اند؛ تنهایم گذاشته‌اند. با که بگویم این حال خراب را؟ برای کسی که تنها دارایی‌اش کلماتش است، سخت است که آنها را از دست دهد. شاید هم قهر کرده باشند. نمی‌دانم. بار اولی نیست اینطور بی‌خبر می‌گذارند و می‌روند. به نظرم ناراحت شده باشند، از بی‌محلی‌های من. چند وقتی است کمتر می‌توانم کتاب تورّق کنم، و یا کلماتِ سرگردانِ مردمان را از درون این صفحۀ نورانی بخوانم. دیشب که از این فراق بسی ناراحت بودم، مجموعه هایکویی را باز کردم و ناگاه چشمم به این افتاد:


می‌نشینم نگاه می‌کنم،
دراز می‌کشم نگاه می‌کنم.
چه فراخ است پشه‌بند!

ــ یوکی‌هاشی


دیدم چه حال خرابی داشته است شاعر! توضیح شعر را نگاه کردم. نوشته بود که برخی آن شعر(هایکو) را به چی‌یوجو هم نسبت داده‌اند و گفته‌اند در مرگ شوهرش آن را سروده. همین است؛ حال من هم همین است. کلماتم را از دست داده‌ام. امیدوارم که به زودی پیدایشان کنم، یا خودشان به سویم باز گردند...


پی‌نوشت: کامنت‌های بسیار زیبایی که پای این پست نوشته شده است را هم بخوانید.

  • ۳۲۸ بازدید

هیچ. وقتی که بگوییم هیچ چیزی قرار نیست که بگوییم، شاید راحت‌تر بشود حرف‌ها را زد. لااقل دیگر توقعی نداری که حرفی بزنی یا حرفت به جای خاصی برسد. لااقل می‌دانی که آن لحظه، قرار است زیادی مفت بگویی. بله، این همان دردی‌ست که بسیاری به آن مبتلائیم: مفت‌گویی. البته شاید درونگرایان کمتر به این مرض دچار شوند؛ چرا که کم می‌گویند، یا اصلاً نمی‌گویند. بله، درونگرایان در این یک قلم، محافظه‌کاریِ قابل توجهی دارند.

هر شخصی حداقل چندباری تجربه کرده است که این زبان چند سانتی چگونه قادر است که صاحب خود را در چاه‌های عمیق پشیمانی بیندازد؛ فقط با چند کلمه‌ی نابه‌جا. کلماتی که یکهو به تقلّا می‌افتند و مانند ماهی‌های سرخی که اجل‌شان رسیده است، خوشان را از تُنگ آب بیرون می‌اندازند. آن گاه است که می‌فهمند چه اشتباهی کرده‌اند. بله. حتی بدتر از آن ماهی‌ها. وقتی که بیرون پریدند، دیگر هرچقدر هم که جمع‌شان کنی و دوباره درون تنگ بیندازی، نمی‌شود که نمی‌شود. چه بد است این مفت‌گویی. بیا کمی کمتر تسلیم وسوسه‌ی این حرف‌های مفت و نابه‌جا بشویم. حقیقتش امروز می‌خواستم حین صحبت با آشنایی، چندتا از این حرف‌های مفت حواله‌اش کنم. البته همه‌شان را نگفتم، یکی دوتایی‌شان از دهانم بیرون پریدند و در دم حرام شدند. خدا را شکر که بیشتر نبود. الحمدلله.

چه خوب است قبل از اینکه شروع به بیرون پراندن کلمات از دهانِ مبارک کنیم، کمی رویش فکر کنیم که چه می‌گوییم و قرار است گفته‌هایمان به کجا ختم شود. در ابتدا سخت است، شاید اصلاً حرفی برای گفتن نداشته باشیم. اگر که چنین بود، یک چیزی را حتماً باید امتحان کرد: مطالعه. بله، ده بشنو، یک بگو. خوبی‌اش این است که ذهن زود به همه چیز عادت می‌کند؛ بیا به همین گزیده‌گویی عادتش دهیم.

  • ۱۸۷ بازدید

باورم نمی‌شد. سخت است شنیدن اینکه کسی می‌رود. نه تنها برای نرفته‌ها، بلکه حتی برای همانی که می‌رود. بالاخره همه باید بروند، ولی ای کاش به همین سادگی می‌شد این جمله را پذیرفت. او می‌رود و بخشی از تو را هم با خودش می‌برد. بعد تو می‌مانی و خاطراتی که از او داشتی. هی دوره‌شان می‌کنی، هی مرورشان می‌کنی. حتی خودت هم نمی‌دانی که چه می‌کنی. باورش سخت است اینکه کسی به همین سادگی زندگی را بگذارد و برود. درست است که گاهی فکر رفتن به ذهنمان می‌زند و پیش خود می‌گوییم با رفتن، از شر زندگی راحت می‌شویم، ولی آیا می‌توانیم خودمان را جای همانی بگذاریم که رفته است و همه چیز را از دست داده؟ نه، حتی اکنون هم نمی‌توانم جای او باشم و او را درک کنم. بگذار خاطراتی که با او داشته‌ام را مرور کنم؛ و نهایت بپذیرم که، دیگر رفته است. خدایش رحمتش کند. به سوی دیار باقی شتافت. پیرمردی بود، مرد؛ از آن مردان روزگار. از آن کسانی که لنگه‌شان کم گیر می‌آید در این دوره و زمانه. یک روز ما هم می‌رویم دیگر؛ مگر نه؟

  • ۲۱۸ بازدید

همیشه باید کارها را از ابتدایی‌ترین قدم شروع کرد. - البته که راهی جز این وجود ندارد. - یکی از اشتباهات بزرگی که بسیاری مرتکب می‌شوند، همین است که نقطه‌ی صفر خود را با نقطه‌ی اوج دیگران مقایسه می‌کنند و قبل از اینکه شروع به قدم برداشتن کنند، خسته می‌شوند؛ نفسشان بند می‌آید و پاهایشان قفل می‌کند و بر زمین می‌افتند. بی‌خبر از اینکه همانی که او را در اوج می‌بینی، زمانی در همین نقطه‌ای بوده است که حال تو هستی.

بله. اینطور است که بسیاری از راه‌ها را شروع نکرده به اتمام می‌رسانیم. بسیاری از کارها را درست نگرفته، رها می‌کنیم. و بسیاری از فرصت‌ها را غنیمت نشمرده، از دست می‌دهیم.

***

از این پس قصد دارم حداقل روزی یک مطلب در این وبلاگ منتشر کنم؛ هرچند کوتاه. حقیقتش خودم هم نمی‌دانم که چه باید باشد. فقط می‌خواهم شروع کنم. شاید این اولین قدم برای وبلاگ‌نویس شدن باشد. - تاکنون خودم را وبلاگ‌نویس نمی‌دانم. - فقط می‌دانم وبلاگ‌نویس کسی که می‌نویسد هر آنچه که می‌خواهد. می‌خواهم در این وبلاگ بیش از همه جا خودم باشم. بعدها خواهم فهمید که باید چه بنویسم و چگونه. فعلاً هر چه را که دستم به نوشتنش رفت، منتشر می‌کنم. چیزی مثل مطلب.

  • ۲۰۷ بازدید