در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۶ مطلب با موضوع «حرف‌های مهم» ثبت شده است

حتّی سریال‌های خوب هم استراحتِ میان‌فصلی دارند. وبلاگِ هالی هیمنه که جای خودش را دارد. مدتی می‌روم تا از این فضا دور باشم. سعی می‌کنم اهدافم را دوباره بازبینی کنم و مسیرم را مشخص کنم تا قدم‌هایم را محکم‌تر از پیش بردارم. این وبلاگ‌نویسیِ یکساله برایم تجربۀ مفیدی بود. بیشتر خودم را نوشتم، بیشتر خودم را شناختم، و چیزهای زیادی هم یاد گرفتم. قبلاً چنین تجربه‌ای را در توئیتر داشتم (یکی از اولین پست‌های این وبلاگ: یکسال تجربه در توئیتر) و حالا فهمیده‌ام که دنیای وبلاگ‌نویسی بسیار خالص‌تر و بی‌ریاتر و ارزشمندتر از شبکه‌های اجتماعی‌ست. درست مانند توئیتر، در دنیای وبلاگ‌نویسی هم یکی از وبلاگ‌نویس‌های محبوبم بیشترین تاثیر را روی افکار و نوعِ نوشتارم گذاشت. (که البته با توجه به تجربۀ قبلی‌ام از توئیتر، قصد ندارم این‌بار نامِ کسی را ببرم. آخر وقتی به کسی می‌گویی وجودش یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی‌ات بوده است، باید منتظرِ واکنش‌های غیرمنتظره‌ای باشی. همین چند دقیقه پیش متنِ هدرِ وبلاگِ هولدن را می‌خواندم که نوشته بود: Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing every body. لااقل من یکی تجربه‌اش کردم و فعلاً قصد ندارم دوباره تکرارش کنم ـ گرچه انجامش می‌تواند به اندازۀ یک انتحار لذت‌بخش باشد.)

برای فصلِ جدیدِ وبلاگ هیچ برنامه‌ای ندارم هنوز. البته امیدوارم این وبلاگ به بلایی که سرِ فصلِ دومِ اکانتِ توئیتری‌ام آمد، دچار نشود. ولی خب، اگر قرار باشد باز مثلِ قبل همان حرف‌های تکراری و صدمن‌یه‌غاز و گاه مضحک و صادقانۀ همراه با رنگی از حماقت را بزنم، که نگفتن‌شان نفعِ بیشتری از گفتن‌شان دارد. ولی می‌دانی که، ما ناگزیریم در برابرشان. چه بسا که زندگی هم... نه دیگر! هالی هیمنه گاهی خیلی خوب آسمان‌ریسمان می‌بافد.

و آخرین نکته، فصلِ بعدی کی شروع می‌شود؟ باید بگویم برنامه‌ای برایش ندارم. هرچه باشد بیشتر از دو روزه و دو هفته‌ای است.

و ما آدم‌ها خیلی خوب خودمان را گول می‌زنیم. این جمله یکی از دوست‌داشتنی‌ترین جملاتی است که تاکنون شناخته‌ام. صرفاً جهتِ خوشامدِ حالم نوشتمش. و همین دیگر.

پایانِ فصل. امضاء: هـ‌ ه

  • ۱۹ بازدید

پیش‌نوشت: من وقتی از خواندنِ یک نوشته به شدت لذت ببرم، بازنویسی‌اش می‌کنم تا حسابی کلماتش به جانم بنشیند. منظورم از به «جان نشستن» این نیست که کلمه‌کلمه‌اش را حفظ کنم. آخر می‌دانید؟ یکی از افسوس‌های همیشگی‌ام این بوده که کاش می‌توانستم جملات و دیالوگ‌ها را همانطور که هستند به خاطرم بسپارم. اما حافظه‌ام به دردِ این کارها نمی‌خورد. حتّی خاطره‌هایم را هم دارم کم‌کم فراموش می‌کنم. می‌ترسم یک روز فرا برسد که دیگر ندانم کیستم. ولی به‌هرحال، آن نوشته را می‌نویسم و خیلی بیشتر از کلماتش لذت می‌برم. اگر حوصله‌تان کشید بخوانید؛ این بخش از کتاب خیلی جالب است.

(ابله، اثرِ داستایِفسکی. ترجمۀ سروش حبیبی. جلد دوم. ص ۷۳۳-۷۴۲)

یک هفته از ملاقات دو نفر از اشخاص داستان ما روی نیمکت سبز می‌گذشت. یک روز که هوا خوب بود، واروارا آردالیونوونا پتیتسینا، که نزدیک ساعت ده‌ونیم به قصد دیدن یکی از آشنایانش بیرون رفته بود غرقه در فکر و غمناک به خانه بازگشت.

بعضی از مردم چنان‌اند که به دشواری می‌توان در وصف‌شان چیزی گفت که یکجا و به کمال کیفیات شاخص و خصال آن‌ها را مجسم کند. این‌ها کسانی هستند که معمولاً اشخاص «عادی» نامیده یا با عبارت «بیشترِ مردم» وصف می‌شوند، و به راستی نیز اکثریت غالب مردم در هر جامعه‌ای از هم آن‌هایند. نویسندگان در داستان‌های خود، خواه رمان باشد یا داستان کوتاه، بیشتر سعی می‌کنند نمونه‌های شاخص مردم جامعه را نقاش‌وار، یعنی به شیوه‌ای قابل تجسّم، رسم کنند و اشخاصی پدید می‌آورند که در عالم واقعیات بسیار به‌ندرت عین آن‌ها را می‌بینیم و با این حال از هر واقعیتی واقعی‌تر می‌نمایند. پادکالیوسین(الف) را اگر نمایندۀ گروهی از مردم فرض کنیم شاید صورتی اغراق‌آمیز به نظر آید، اما ابداً نمی‌توان او را آدمی غیرواقعی شمرد. چه بسیار اشخاص زیرک، که وقتی در نمایشنامۀ گوگول او را شناختند، دیدند که ده‌ها و صدها نفر از دوستان و آشنایان‌شان به او شبیه‌اند. این‌ها پیش از تماشای این نمایشنامه نیز می‌دانستند که این دوستان‌شان به پادکالیوسین می‌مانند، فقط پادکالیوسین را نمی‌شناختند. در عالم واقعیات بسیار کم پیش می‌آید که دامادی پیش از عقد خود را از پنجره بیرون اندازد، زیرا این کار از هر چه بگذریم، چندان لطفی ندارد. با این همه، چه بسیار دامادان فهمیده و سنگین و رنگین که پیش از جاری شدن خطبۀ عقد، در دل اذعان کرده‌اند که پادکالیوسین‌اند. همچنین نمی‌شود گفت که همۀ شوهران هر دم و ساعت در دل می‌گویند «Tu l'as voulu, George Dandin!»(ب) ولی دریغ که این جمله میلیون‌ها و میلیاردها بار بعد از ماه عسل، و کسی چه می‌داند، شاید حتی از همان روز بعد از زفاف، در دل بسیاری از شوهران روی زمین با افسوس بسیار تکرار می‌شود.

به همین دلیل، بی‌آنکه توضیحات عمیق‌تری بدهیم فقط می‌گوییم که در عالم واقع این صورت شاخص گویی کمی آبکی می‌شود و خیلی‌ها به راستی ژرژ داندن و پادکالیوسین‌اند و جلو چشمان ما می‌روند و می‌آیند و می‌شتابند، منتها اندکی رقیق‌شده و نه چنان غلیظ که در این نمایشنامه‌ها به صف آمده‌اند. سرانجام به منظور ذکر حقیقت کامل می‌گوییم که شخص ژرژ داندن نیز به صورت تمام و کامل، آن طوری که مولی‌یر وصف کرده ممکن است پیدا شود، گیرم نه به فراوانی و با این حرف بحث خود را که دارد به نقد روزنامه‌ای شبیه می‌شود کوتاه می‌کنیم. با این همه، این مسئله باقی می‌ماند: تکلیف نویسنده با آدم‌های «متعارف» و از حیث عادی چیست و از چه راه می‌تواند آن‌ها را در نظر خواننده برجسته بنماید و آن‌ها را، ولی اندکی، جالب توجه سازد. مگر می‌شود آن‌ها را در داستان کاملاً نادیده گرفت؟ اشخاص عادی پیوسته در جامعه دیده می‌شوند و در زنجیرۀ روابط عادی زندگی حلقۀ ناگزیرند و نادیده گرفتنِ آن‌ها مانع می‌شود که داستان واقعی بنماید و اگر داستان‌ها را فقط با اشخاص شاخص یا به سادگی به منظور جالب‌نمودن آن را با اشخاص عجیب که در دنیای واقعی وجود ندارند پر کنیم، داستان رنگ واقعی نخواهد داشت و شاید اصلاً جالب هم نشود. به عقیدۀ ما داستان‌نویس باید بکوشد که حتی در اشخاص بسیار عادی خُرده‌ویژگی‌های جالب توجه و آموزنده پیدا کند. مثلاً وقتی صفت شاخص بعضی اشخاص عادی همان ابتذال همیشگی و تغییرناپذیرشان است، یا از آن مهم‌تر آنکه با وجود کوشش فوق‌العاده‌شان به اینکه به هر قیمت شده از مدار ابتذال و روند عادات بیرون آیند و تمام تکاپوشان حاصلی ندارد، جز اینکه در همان قالب ابتذال همیشگی باقی بمانند، با همین تلاش خود گروهی را تشکیل می‌دهند با خصلتی خاص، یعنی اینکه به هیچ قیمتی نمی‌خواهند همان بمانند که هستند و به هر قیمت شده می‌کوشند شاخص باشند و از ابتذال بیرون آیند و به استقلال دست یابند، حالا آنکه دست‌شان از اسباب استقلال خالی است.

بعضی از اشخاص داستان ما (که اذعان می‌کنم) تا اینجا در خصوص صفات‌شان توضیح کافی نداده‌ام، مثل واروارا آردالیونوونا پتیتسینا و شوهرش آقای پتیتسین و برادرش گاوریلا آردالیونیچ از همین گروه آدم‌های «عادی» و «در قید ابتذال گرفتار»ند.

در حقیقت هیچ چیز ناراحت‌کننده‌تر از این نیست که آدم مثلاً ثروتمند و خوشنام و باشعور و خوش‌صورت و حتی پسندیده‌سیرت باشد و تحصیلاتش هم بد نباشد و در عین حال هیچ قریحه‌ای، اصالتی، کیفیتی غیرعادی ولو در خور نیشخند، هیچ فکر اصیلی که از ذهن خودش جوشیده باشد نداشته باشد و از هر جهت «مثل دیگران» باشد! ثروتمند هستی اما روتشیلد نیستی. خانواده‌ات خوشنام است اما هرگز با هیچ کار درخشانی نمایان نشده است. صورتت قشنگ است اما جذاب نیست. تحصیلات خوبی کرده‌ای اما نمی‌توانی از آن بهره‌ای برداری. باهوش و فهمیده‌ای اما فکر بکری هرگز در ذهنت پیدا نمی‌شود. بدِ کسی را نمی‌خواهی اما خیری هم به کسی نمی‌رسانی، از هر نظر که فکر کنی، نه بویی نه خاصیتی! این جور آدم‌ها در دنیا فراوان‌اند، بسیار بیش از آنچه به نظر می‌رسد. این اشخاص مثل همه مردم از دو گروه عمده‌اند. یک دسته کم‌هوش‌اند و گروه دیگر «بسیار زیرک». گروه اول سعادتمندترند. مثلاً برای آدم‌های متعارف کم‌هوش هیچ‌چیز آسان‌تر از این نیست که خود را خارق‌العاده و اصیل بپندارند و بی‌آنکه تردیدی را جایز بشمارند از اصالت خود لذت ببرند. بعضی بانوان جوان ما کافی است گیسوان خود را کوتاه کنند و عینک کبود به چشم بزنند و خود را نهیلیست بخوانند و فوراً یقین یابند که به مجرد به چشم گذاشتن عینک کبود به‌راستی «اعتقاداتی» خاصِ خود پیدا کرده‌اند. برای بعضی کافی است که در دل خود اندک اثری از نرمی و انسان‌دوستی سراغ کنند و بی‌درنگ یقین یابند که هیچ‌کس هرگز چنین احساساتی نداشته و آن‌ها علمدار قافلۀ تحول و تعالی‌اند. یکی دیگر کافی است که اندیشه‌ای را که به گوشش خورده بی‌چون و چرا بپذیرد یا صفحه‌ای از کتابی را بی‌اعتنا به آغاز و انجام آن بخواند و بی‌درنگ یقین یابد که این‌ها همه «افکار خود اوست» و در ذهن او جوشیده است. این گستاخی ساده‌دلانه (اگر بشود چنین حالی را این طور بیان کرد) در این‌‌گونه موارد به جایی می‌رسد که حیرت‌انگیز است. این‌ها همه بعید به نظر می‌رسد اما پیوسته به آن‌ها برمی‌خوریم. این گستاخی ساده‌دلانه، این یقین احمقانه به ارزمندیِ خود را گوگول به بهترین وجه ضمن توصیف شخصیت عجیب ستوان پیروگف(ج) نمایانده است. پیروگف در نبوغ خود تردیدی ندارد. او خود را حتی از همۀ نوابغ جهان نابغه‌تر می‌داند و به‌قدری به این معنی یقین دارد که مسأله حتی برایش مطرح نمی‌شود. اصلاً برای او هیچ مسأله‌‌ای وجود ندارد. عاقبت نویسندۀ داستان خود را مجبور دید که به منظور ارضای احساسِ اخلاقیِ آزردۀ خوانندگانش قهرمان نمایشنامه‌اش را به زیر تازیانه بیندازد اما چون دید که این مرد بزرگ بعد از نوش‌جان‌کردنِ چوبْ خود را تکانی داد و برای تجدید قوا به جان شیرینی افتاد از روی حیرت دست افشاند و خوانندگانش را به حال خود گذاشت. من همیشه افسوس خورده‌ام که گوگول به این شخص شخیص، به پیروگف بزرگ، منصبی به این ناچیزی داده است، زیرا پیروگف به‌قدری از خودراضی است که هیچ چیز برایش آسان‌تر از آن نیست که هر قدر سنش زیاد می‌شود، و همراه با بالا رفتن سن شمار نوارهای سرآستینش افزایش می‌یابد و یراق‌های سردوشی‌اش ضخیم‌تر و پیچان‌تر می‌شود، خود را مثلاً کشورگشایی بزرگ بپندارد و حتی کار را از پندار فراتر ببرد و به سپهسالاری خود یقین یابد. چنین شخصی وقتی درجه‌اش به ژنرالی رسید چگونه ممکن است کشورگشای دلیری نباشد؟ و چه بسیارند از این‌گونه سپهسالاران که در میدان جنگ سخت درمی‌مانند و رسوایی به بار می‌آورند و میان ادبا و دانشمندان و مبلّغان ما امثال پیروگف چه بسیار بوده‌اند! گفتم «بوده‌اند» ولی البته به یقین امروز هم کم نیستند...


الف: Podkoliocine، قهرمان نمایشنامۀ عروسی گوگول. (۱۸۰۹ـ ۱۸۵۹) ـ م.

ب: به فرانسه، یعنی «خودت خواستی ژرژ داندن»، از نمایشنامۀ ژرژ داندن اثر مولی‌یر است و ماجرای روستاییِ ثروتمندی است که از طبقۀ اشراف زن می‌گیرد و زنش به او خیانت می‌کند و تازه او را زیر بار منّت خود له می‌کند و شوهر که همان ژرژ داندن باشد، مدام در دل می‌گوید «این گلی بود که خودت به سر خودت زدی، ژرژ داندن» ـ م.

ج: Pirogov، در داستان بولوار نی‌یوسکی ـ م.

****

یکی از اشخاص برجستۀ داستان ما، یعنی گاوریلا آردالیونیچ ایولگین از گروه دوم یعنی گروه «بسیار زیرکان» بود، هر چند سراپا به سودای «غیر از دیگران بودن» مبتلا بود. اما این گروه، چنان‌که پیش از این ذکر کردیم، بسیار ناکام‌تر از گروه اول‌اند. زیرا دردشان در این است که اگر هم گه‌گاه (و شاید هم در تمام عمر) خود را یگانه و نابغه بپندارند، خار تردیدی در دل‌شان می‌ماند و همین خار کارشان را گاهی به نومیدی و درماندگی کامل می‌رساند و اگر تسلیم شوند خودپسندی فروخورده‌شان همیشه زهر بسیار در کام‌شان می‌کند. ولی خوب، ما در هر دو حال صورت غایی را در نظر آوردیم، در اکثر موارد کار ابداً به این غایتِ غم‌انگیز نمی‌کشد و به ضایعۀ کم و بیش وخیم کبدی در دوران کهولت تمام می‌شود. ولی با این همه این اشخاص پیش از اینکه آرامشی یابند و به سرنوشت خود تسلیم شوند، مدتی گاهی بسیار طولانی، از جوانی تا موسم تسلیم، شلتاق می‌کنند و محرک‌شان همین میل شدید آن‌ها است به اینکه غیر از همگان باشند. گاهی مواردی غیرعادی نیز دیده می‌شود. بعضی، که اشخاص شریفی هم هستند، به سبب همین میل به خاص‌نمودن به کارهای رذیلانه تن می‌دهند. گاهی حتی می‌بینیم که بعضی از این بیچارگان، نه فقط درستکار بلکه نیک‌خواه و فداکارند و برای خانوادۀ خود چشم و چراغ‌اند و نه فقط خویشان بلکه حتّی بیگانگان را از دسترنج خود اداره می‌کنند و نان می‌دهند. اما در تمام عمر رنگ آرامش نمی‌بینند. برای آن‌ها این فکر که وظایف انسانی خود را به این خوبی ادا کرده‌اند ابداً آرامش‌بخش و تسلادهنده نیست، حتی به عکس از این فکر آزرده می‌شوند. با خود می‌گویند: «عمر خود را عبث برای چه تلف کردم. دست و پای خود را با چه قیودی بستم. چه چیزهایی باعث شد که باروت را اختراع نکنم. اگر این دردسرها نبود حتماً فرصت می‌داشتم که باروت اختراع کنم یا امریکا را کشف کنم. درست نمی‌دانم چه چیز، ولی یقین دارم که چیزی در همین ردیف اختراع یا کشف می‌کردم.» برجسته‌ترین ویژگی این اشخاص آن است که تا آخر عمر نمی‌توانند به درستی بفهمند که چه چیز است که این‌قدر از شوق یافتن آن بی‌تاب‌اند و تمام عمر آمادۀ یافتن آن بوده‌اند. باروت یا امریکا؟ اما رنج و اشتیاقِ یافتن که قرار از این‌ها ربوده کمتر از رنج و اشتیاق کریستف کلمب یا گالیله نیست.

گاوریلا آردالیونیچ نیز در همین راه بود. ولی خوب، تازه شروع کرده بود و راه درازی در پیش داشت، با شلتاق‌های بسیار. احساس عمیق و پیوستۀ ابتذال و در عین حال میل کاستی‌ناپذیرش به اینکه خود را مردی اصیل و مستقل بداند، تیغی بود که از آغاز نوجوانی دلش را می‌خراشید.  او جوانی سخت حسود بود با امیالی شدید، و گفتی از همان هنگام تولد اعصابی حساس و سخت آزردنی داشت. او شدت امیال خود را از قدرت شخصیت می‌پنداشت. میل سودایی‌اش به شاخص‌بودن او را چنان هی می‌زد که گاهی برای جهش‌هایی سخت ناسنجیده خیز برمی‌داشت، اما پیش از آنکه خیزش به جهش بینجامد هوشمندی‌اش بر او چیره می‌شد و از جهیدن بازش می‌داشت و همین اسباب عذابش بود. چه بساکه اگر فرصتی پیش می‌آمد حتی به حقیرترین رذالت تن می‌داد تا به چیزی از آنچه خوابش را می‌دید دست یابد، اما از قضا به مرز عمل نرسیده شرافتش گل می‌کرد و او را از ارتکاب رذالت بازمی‌داشت. هر چند که برای رذالت‌های کوچک همیشه آماده بود. بی‌چیزی و تباهی خانواده‌اش نفرت و کینه در او برمی‌انگیخت. حتی با مادرش با نخوت روبه‌رو می‌شد، هر چند به‌خوبی می‌دانست که خوشنامی و عزت‌نفس مادرش پشتوانۀ عمدۀ اعتبار او در عرصۀ کارست.

(نکته: از این به بعد نوشته داستانی‌تر خواهد شد و برای کسانی که ابله را نخوانده‌اند، شاید کمی مبهم شود؛ ولی نه غیرقابلِ درک.)

وقتی به خدمت یپانچین در آمد به زودی با خود گفت: «اگر برای رسیدن به مقصود رذالت باید کرد از هیچ رذالتی روگردان نباید بود.» اما تقریباً هرگز کار رذالت را به منتها نرساند. حالا چرا خیال کرده بود که حتماً بایدد رذالت به خرج دهد؟ از آگلایا ترسیده اما امید از او نبرده بود و کارش را کش می‌داد و به شیوۀ نعل و میخ مدارا می‌کرد، زیرا کسی چه می‌دانست، یک وقت دیدی... هر چند هرگز به‌راستی باور نداشته بود که آگلایا تا سطح او فرود آید. بعد در ماجرایش با ناستاسیا فیلیپوونا ناگهان خیال کرده بود که پولْ کلید هر گشایشی است. او در آن زمان هر روز با رضایت از خود و در عین حال با اندکی واهمه تکرار می‌کرد: «قرار کار که رذالت باشد باید رذل بود.» و مدام به خود دل می‌داد و می‌گفت: «به رذالت که افتادی باید به هر کار تن بدهی! آدم‌های عادی در این عرصه خود را می‌بازند. ولی من از میدان درنمی‌روم!»  وقتی از آگلایا امید برید حال برایش بسیار سخت شد. روحیۀ خود را پاک باخت. چنان‌که به‌راستی پولی را که آن مرد دیوانه برای آن زن آشفته آورده و آن زن آشفته پیش او انداخته بود به پرنس داد. بعد، هر چند پیوسته به این کار خود افتخار می‌کرد، هزار بار پشیمان بود و سه روز تمام تا وقتی پرنس در پترزبورگ بود می‌گریست و در این سه روز از پرنس بیزار و به او کینه‌ور بود. زیرا پرنس بیش از اندازه برای او دل می‌سوزاند، حال آنکه او خود را در خور دلسوزی نمی‌دانست، زیرا پس دادن این پول کار همه کس نبود. ولی اعتراف والامنشانه‌اش به اینکه دردش فقط از آزردگیِ پیوستۀ غرور است سخت اسباب عذابش بود و مدت‌ها بعد بود که دقت کرد و دریافت که کارش با آدمی به شگفتی و معصومیت آگلایا به کجا ممکن بود بکشد! پشیمانی درونش را می‌گزید. کار را رها کرد و در اندوه و افسردگی افتاد. او با مادر و پدرش در خانۀ پتیتسین به‌سر می‌برد و بر سفرۀ او می‌نشست و آشکارا با میزبان خود با نخوت روبه‌رو می‌شد، گرچه توصیه‌های او را به کار می‌بست و آن‌قدر عاقل بود که از او راهنمایی بخواهد. گاوریلا آردالیونیچ مثلاً از پتیتسین در خشم بود که چرا نمی‌خواهد روتشیلد بشود و او روتشیلد را سرمشق خود قرار نمی‌دهد و به راه او نمی‌رود. «اگر نانِ ربا می‌خوری چرا درست نمی‌خوری؟ باید مردم را بچلانی و رمق‌شان را بکشی. باید اراده نشان داد و شاه جهودان شد.» پتیتسین آدم متواضع و آرامی بود و فقط تبسم می‌کرد اما یک‌بار لازم دید که با گانیا [مخفف گاورلیا] جدّی حرف بزند و این کار را با مناعت کرد. به او ثابت کرد که به هیچ روی کار نادرستی نمی‌کند و او (یعنی گانیا) نباید او را جهودصفت بداند و گناه از او نیست که پول در جامعه چنین مقامی دارد و او از راه انصاف و درستی منحرف نمی‌شود و در حقیقت در معاملاتی که می‌کند واسطه‌ای بیش نیست و از برکت درستی در معامله میان اشخاص بسیار معتبر به خوشنامی شناخته شده است و کارهایش پیوسته وسعت می‌گیرد. و خندان افزود که «روتشیلد نخواهم شد و علاقه‌ای هم ندارم که روتشیلد بشوم ولی آن‌قدر پولدار خواهم شد که عمارتی، و شاید هم دوتا در خیابان لیتینایا داشته باشم، و همین برایم کافی‌ست.» و در دل افزود «کسی چه می‌داند، یک وقت دیدی به سه عمارت هم رسید.» ولی هرگز این رؤیای خود را به صدای بلند بر زبان نمی‌آورد و آن را پنهان می‌داشت. بخت با این‌گونه آدم‌ها یار است و آن‌ها را می‌نوازد و پتیتسین را نه فقط با سه بلکه با چهار عمارت پاداش می‌دهد و این به آن علت که پتیتسین از همان کودکی می‌دانسته است که هرگز روتشیلد نخواهد شد. اما بخت به هیچ روی بیش از چهار عمارت بر او روا نمی‌دارد و کار را با پتیتسین به همین تمام می‌کند.

اما خواهر گاوریلا آردالیونیچ از خمیره‌ای دیگر بود. او هم امیالی شدید داشت اما امیالش پایا و پی‌گیر بودند و نه پر تنش و تکانه. وقتی کار به حد واپسین نزدیک می‌شد بسیار عاقل بود و عقلش را نرسیده به خط آخر از دست نمی‌داد. حقیقت این است که او نیز از آدم‌های «عادی» بود و رؤیای غیرعادی بودن می‌پرورید اما به زودی دریافت که در وجودش ذرّه‌ای جوهر اصالت نیست و از این بابت بیش از اندازه غصه‌دار نشد. کسی چه می‌داند شاید از نوع خاصی غرور بود که زیاد غصه نخورد.* اولین قدم عملی‌اش که با تصمیمی بسیار قاطع برداشته شد ازدواج با آقای پتیتسین بود. اما وقتی شوهر کرد، به خلاف گاوریلا آردالیونیج در چنین موردی البته می‌گفت، و در مقام برادر بزرگ‌تر در تایید تصمیم خواهرش به شوهر کردن سربسته بر زبان نیز آورد، ابداً در دل نگفت که «به رذالت که افتادی برای رسیدن به هدف باید به هر کار تن بدهی!» حتی کاملاً به عکس: واروارا آردالیونوونا زمانی شوهر کرد که یقین مدلل یافت که شوهر آینده‌اش مردی فروتن و مهربان و حتی فهمیده و باسواد است و ممکن نیست مرتکب رذالت مهمی بشود. واروارا آردالیونوونا چندان در بند رذالت‌های کوچک نبود که درباره‌شان یقین یابد یا نیابد و خوب، کجاست که رذالت‌های کوچک صورت نگیرد؟ آدم نباید خیال‌پرداز باشد. علاوه بر این‌ها او می‌دانست که با این ازدواج برای مادر و پدر و برادرانش سرپناهی فراهم می‌کند. چون برادرش را ناکام دید، خواست که با همدلی‌هایش گذشتۀ خانوادگی را نادیده گیرد و به او کمک کند. پتیتسین گاهی، البته دوستانه، گانیا را به یافتن کاری در اداره‌ای هی می‌زد. گاهی به شوخی به او می‌گفت: «تو ژنرال‌ها را آدم نمی‌دانی و به مقام و منصب ژنرالی تف می‌اندازی ولی ببین کی است که می‌گویم، ”آن‌ها“ نوبت‌شان که رسید عاقبت همه ژنرال می‌شوند. صبر کن، خواهی دید!» و گانیا در دل به طعنه می‌گفت: «کی به این‌ها گفته که من ژنرال‌ها و صاحبان نفوذ را آدم حساب نمی‌کنم؟» واروارا آردالیونوونا برای کمک به برادرش عرصۀ عمل خود را وسعت داد و با یپانچین‌ها گرم گرفت و از یاد ایام کودکی در این راه یاری جست، زیرا او و برادرش در کودکی با دوشیزگان یپانچینا همبازی بودند. اینجا مخفی نماند که اگر منظور واروارا آردالیونوونا از گرم‌گرفتن با یپانچین‌ها تحقق رؤیایی فوق‌العاده می‌بود با همین کار شاید از گروهی که خود را از آن می‌شمرد بیرون می‌آمد. ولی او در پی تحقق رؤیایی نبود بلکه این کارش از روی حسابی معقول و مستدل بود. او بنیاد کارش را روی خُلق این خانواده گذاشته بود. او با شکیبایی بسیار در اخلاق آگلایا باریک شده بود. تصمیم گرفته بود که برادرش و آگلایا را باز به هم نزدیک کند. چه بسا در این راه به‌راستی توفیقکی هم نصیبش شده بود. شاید هم از بابت برادرش در اشتباه بود، زیرا مثلاً از او انتظاری داشت که او هرگز به هیچ روی قادر نبود برآورد. به هر تقدیر رفتارش نزد یپانچین‌ها با مهارت کافی همراه بود. چندین هفته ابداً اسم برادر خود را نبرد. پیوسته به نهایت درجه صدیق و صمیمی بود و رفتارش بسیار ساده و با متانت همراه بود. اما از بابت وجدانش واهمه‌ای نداشت که به اعماق ضمیر خود نگاه کند و ابداً موجبی برای ملالت خود نمی‌دید و همین اسباب جسارتش می‌شد. فقط یک چیز بود که او گاهی در خود می‌دید و آن این بود که او هم شاید زودخشم بود، و حتی شاید خودپسندی‌اش اندکی آزرده شده بود. او خاصه گاهی، و تقریباً هر بار که از خانۀ یپانچین‌ها باز می‌گشت متوجه این حال می‌شد.

و حالا هم از خانۀ آن‌ها بازمی‌گشت و چنان که گفتیم دستخوش افکاری غم‌انگیز بود و در اندوهش چیزی به تلخی مضحک نیز محسوس بود...


* اینکه داستایفسکی به «نوعی خاص از غرور» اشاره می‌کند که باعث می‌شود واروارا از عادی بودنش زیاد غصه‌دار نشود را درست نمی‌فهمم. اگر منظورش را فهمیدید به من هم بگویید.

  • ۶۰ بازدید

گاهی، آدم هیچ دلیلی برای بیدار شدن ندارد. این حرف را برای دومین بار است که می‌زنم؛ درست در یک چنین موقعیتی. ساعت شش‌ونیم بود. البته مطمئن نیستم، چون آدم وقتی ذهنش هوشیار نشده است و هنوز خواب است خیلی چیزها را درست نمی‌بیند و درست درک نمی‌کند ـ بخصوص عقربه‌های ساعت را. و حتّی اعداد هم معنا و مفهومشان را از دست می‌دهند. یکی از آن ۲۹۰۰تا آهنگ بی‌کلام داشت توی سرم رژه می‌رفت. هیچ‌وقت بعدازظهرها نمی‌خوابم، مگر اینکه بی‌خوابی سوی چشم‌هایم را ازم بگیرد. اگر هم قصدِ خوابیدن کنم وقتی سرم را روی بالش می‌گذارم که یکی از آن ۲۹۰۰تا آهنگِ بی‌کلام توی سرم در حال پخش شدن باشد. موسیقی در چنین موقعیتی هم برایم حکمِ قرصِ خواب‌آور را دارد و هم حکمِ یک هشداردهنده را. یعنی اینطوری می‌توانم مطمئن باشم که بیشتر از نیم ساعت در خواب نخواهم ماند؛ و نهایتاً یک ساعت. و در واقع با وجودِ این صدای موسیقی مغزم نمی‌تواند بیش‌ازحدِ ضروری توی خواب نگه‌ام دارد، و دو سه ساعتِ عزیزم را به باد دهد. نه؛ اجازه نمی‌دهم! اما می‌دانی چیست؟ همین‌که احساس کردم بعد از یک خوابِ بسیار کوتاه بیدار شده‌ام، دیدم آن‌قدری خواب دارم که دلم می‌خواهد تا آخر عمرم بخوابم. و دیدم بد هم نمی‌شد اگر می‌توانستم تا آخر عمرم بخوابم. توی خواب و بیداری، همانطور درازکشیده در حالیکه آن موسیقی داشت توی سرم رژه می‌رفت داشتم به یک صفحۀ نورانی نگاه می‌کردم. هرچقدر آن صفحه را بالا و پایین می‌کردم خواب دست از سرم برنمی‌داشت. یادم است آن زمانی که در توئیتر حضوری فعال داشتم، از صفحۀ نوتیفیکیشن‌ها به عنوانِ قرصِ «هوشیار شونده» استفاده می‌کردم. آخر می‌دانید که، آدم‌ها طبیعتشان آن‌قدر سخیف است که با چندتا نوتیفیکیشن و دیدنِ اینکه موردِ توجه قرار گرفته‌اند، آدرنالین به رگ‌هایشان می‌خزد و مثلِ چی سرِ حال می‌آیند. به‌شخصه خیلی به نوتیفیکیشن‌های توئیتر مدیونم، آخر هیچ‌گاه نمی‌گذاشتند نمازِ صبحم قضا شود. از طبیعتِ سخیفِ آدم‌ها و روش‌های موذیانۀ شبکه‌های اجتماعی برای معتاد کردنِ آدم‌ها به آدرنالین و «توجه» بگذریم چون اصلاً موضوعِ جالبی برای حرف‌زدن نیست.

ساعت نزدیکِ هفت بود و دلم می‌خواست به اندازۀ یک عمر بگیرم بخوابم. مادرم که مرا توی فلاکتِ خواب‌وبیداری دید ازم پرسید «بیدار شدی؟» و من هم با کمی مکث گفتم: نه، هنوز توی خوابم. درست است که سوالِ او سوالی نبود که ارزشِ پرسیدن داشته باشد و من می‌توانستم جوابش را ندهم (مثل خیلی از سوال‌هایش) و یا جوابِ تمسخرآمیزی بگویم، (تمسخری بیشتر از روی خوش‌رویی، و نه از سرِ تحقیر) ولی اینبار جوابم نه طعنه‌آمیز بود و نه جنبۀ شوخی داشت و نه کلماتی بودند که فقط از دهانم پریده باشد. وقتی می‌گفتم «هنوز توی خوابم»، یعنی هنوز توی خواب بودم. دلم هم نمی‌خواست بلند شوم ولی مسئولیتِ ساعتِ هفت مجبورم می‌کرد «به اندازۀ یک عمر خوابیدن» را فعلاً فراموش کنم و بگویم: سلامی دوباره، زندگی! البته اگر به «زندگی کردن» باشد، این روزها بیشتر از هر وقتی توی خواب‌هایم زندگی می‌کنم. حتّی می‌توانم بگویم شب‌ها با شوقِ همان زندگی کردن توی رویاهاست که به خواب می‌روم. آخر این اواخر، هر بار با داستانی جذاب‌تر از داستانِ فیلم و کتاب‌هایی که می‌بینم و می‌خوانم، مواجه می‌شوم. درست است که اغلبشان در واقعیتِ این دنیایی با نقص و ضعف‌هایی همراه است، ولی توی عالمِ رویا، هر کدام برای خودشان شاهکاری بی‌نقص است؛ گرچه بیشترشان را فراموش می‌کنم یا به پایان نرسیده از دنیایشان خارج می‌شوم، ولی طوری بهشان فکر می‌کنم و به خاطر می‌آورمشان که انگار ارزشمندترین داستان‌هایی هستند که کسی می‌تواند تجربه‌شان کند.

باری. نمی‌خواستم حرف به اینجا بکشد و منظورم از گفتنِ این حرف‌ها این نبود که بگویم واقعیتِ این دنیا بی‌ارزش است و ترجیح می‌دهم بیشتر توی دنیاهای خیالی‌ام باشم تا اینجا. نه. می‌خواستم بگویم حتّی اگر دلت بخواهد به اندازۀ یک عمر بخوابی هم، کاری یا وظیفه‌ای هست که باعث شود دوباره به این دنیا سلام بگویی. دو روز بیشتر نیست که با ستارۀ دنباله‌دارِ «هالی» آشنا شده‌ام. دنباله‌دارِ هالی یکی از معروف‌ترین و محبوب‌ترین دنباله‌دارهاست و دلیلِ این محبوبیت هم این است که هر ۷۶ سال در آسمانِ کرۀ زمین به روشنی و با چشمِ غیرمسلح هم دیده می‌شود. البته فکر نکنم دنباله‌دارِ هالی به خاطرِ محبوبیتش بینِ مردمِ کرۀ زمین باشد که خیلی زود ـ زودتر از تمامِ دنباله‌دارهای شناخته شده و به زودیِ عمرِ یک آدم ـ به زمین سر می‌زند. این روزها گاه‌وبی‌گاه به دنباله‌دارِ هالی فکر می‌کنم و نمی‌شود هر بار این فکرکردن احساسِ خوبی بهم ندهد. هالی برایم درست تبدیل شده است به نمادِ زندگی؛ به نمادِ ظهور و افولِ یک فرد. هالی دنباله‌داری‌ست که هر هرکسی می‌تواند توی عمرش یکبار هم که شده، ببیندش. دنباله‌داری است که هر کسی می‌تواند خودش را جای او بگذارد و به بلندای زندگی‌اش به داستانِ این ستاره فکر کند. حداقلش هالی برای من یکی، بیش از هر چیزی که بگویی معنا دارد. من نمی‌دانم هالی به چه امیدی هر ۷۶ سال این همه مسیر را طی می‌کند و خودش را به ما نشان می‌دهد، ولی یقین دارم که هالی می‌تواند برای من انگیزۀ یک عمر زندگی‌کردنم باشد. انگیزه‌ای که هر روز و هر لحظه باعث شود رو به زندگی کنم و بلند بگویم: «سلام. می‌بینی؟ من هنوز هم هستم!»

  • ۵۸ بازدید

امروز اولین روز از ماهِ محرم است. هر کس محرّم را به چیزی می‌شناسد. من توی این سه سالِ آخر، آن را به نوحه‌های عربیِ حسین فیصل می‌شناسم. این نواها دلم را محرمی می‌کند. محرّم تماماً برایم یک نوستالژی‌ست. چیزی‌ست که من را سلسله‌وار به یادِ سال‌های گذشته‌ام می‌اندازد. گاه مدت‌ها چشم‌هایم را می‌بندم و با این حالِ خاص ـ حالی که چیزی میانِ دلتنگی و حسرت و غم است ـ به گذشته‌ام فکر می‌کنم. لحظه‌لحظۀ خاطراتی که هنوز در خاطرم مانده است را توی سرم زنده می‌کنم و بارها و بارها ـ مثلِ یک فیلم ـ عقب‌جلوشان می‌کنم. آن‌قدر این کار را تکرار می‌کنم تا کاملاً خودم را در آن لحظات احساس کنم؛ تا فکر کنم عیناً برگشته‌ام به آن زمان و دوباره آن لحظات را زندگی کنم. من چیزهای زیادی را توی گذشته‌ام گم کرده‌ام. حداقلِ حداقلش، بیست سال عمرم را. من بیست سال از زندگی‌ام را توی گذشته جا گذاشته و چگونه می‌توانم از آن دل بکنم؟ چرا دروغ. توی این دو-سه ساله تمامِ تلاشم را کرده‌ام که یک آدمِ بدونِ گذشته باشم. خواسته‌ام به کلی فکر کردن دربارۀ گذشته، و سرنوشتم را فراموش کنم. امّا این محرم، این غمِ خاطره‌انگیز، این روزهایی که هر لحظه‌شان من را بی‌هوا به گذشته پرت می‌کند، نمی‌گذارد. محرّم را دوست دارم. من را به خودم نزدیک می‌کند. محرم تنها چیزی بوده که نگذاشته است من به کلّی خودم را فراموش کنم و تبدیل به یک آدمِ بی‌سرگذشت شوم. محرّم همان ریشه‌ای است که اگر یکسال هم بهش آب نرسد، نمی‌خشکد و نمی‌گذارد من در من بمیرد. نمی‌دانم کجا خواندم؛ نوشته بود آدم‌ها وقتی پیر می‌شوند می‌بینند هیچ‌کاری ارزشمندتر از یادآوری خاطراتِ گذشته‌شان نیست. و من حالا، دقیقاً همین احساس را دارم. انگار که زندگی‌ام به پایان رسیده باشد؛ شروع کرده‌ام به یادآوری. تکه‌تکه، جزءبه‌جزء، دارم تمامِ خاطراتم را زنده می‌کنم. دلم می‌خواهد تمامشان را ـ با جزئیاتِ کامل ـ بنویسم، و احساس می‌کنم آن‌وقت دیگر از مرگ نخواهم ترسید. آن‌وقت انگار وظیفه‌ای که قرار بوده توی زندگی‌ام انجام دهم را انجام داده‌ام. راستش، می‌خواهم خودم را دوباره بشناسم. می‌خواهم به یاد آورم. می‌خواهم بدانم که بوده‌ام و چه‌ها کرده‌ام و چگونه به حالا، به اینجای زندگی رسیده‌ام. می‌خواهم همه چیز را به خاطر بیاورم.

امروز داشتم داستانِ دفترچه‌بیمه از مجموعه‌داستانِ زن‌زیادیِ آلِ احمد را می‌خواندم. داستان در دفترِ یک مدرسه شروع می‌شود و صحبتِ همکاران را شاهدیم. همین‌ها کافی بود تا یادِ خاطراتِ مدرسه‌ای‌ام بیفتم. صبح در اوجِ آن احساسات توانستم یکی از فراموش‌نشدنی‌ترین خاطراتم را توی یک مجموعه‌توئیت بنویسم. و خیلی هم خوب شد از نظرم. ولی فعلاً اینجا قرارش نمی‌دهم. می‌خواهم آن خاطره را مفصل‌تر و با جزئیاتِ بیشتر و بدونِ محدودیت بازنویسی کنم. و نه تنها همین خاطره را. امروز دائماً داشتم با خودم حرف می‌زدم. طوری که انگار در حالِ نوشتنِ روی صفحاتِ ذهنم باشم. تمامِ مدت داشتم یادآوری می‌کردم. نوشته‌های اینجا و آن‌جا هم تنها بخشی از آن نوشته‌هایی‌ست که هر گاه و بی‌گاهی توی سرم نوشته می‌شوند. این روزها زیادی توی خلسه می‌روم. توی نوشتۀ قبلی گفتم «غم» برای من سرچشمۀ کلماتم است. البته من همین دو شب پیش، به‌شدت احساسِ خوشحالی می‌کردم و می‌خواستم این احساس را با کسی شریک شوم، و یک نامۀ بلند برای شخصی که می‌خواستم از ناراحتی درش بیاورم بنویسم. حتّی با اینکه چشم‌بند به چشم زده بودم و کاملاً آمادۀ خواب شده بودم، ولی یکی‌دو ساعتِ تمام داشتم توی سرم نامه می‌نوشتم. صبح که خواستم عملاً آن نامه را بنویسم، دیدم دیگر انگیزه‌اش را ندارم. حتّی بیشترِ کلماتِ دیشب که توی ذهنم نوشته شده بود را فراموش کرده بودم. همۀ این‌ها را گفتم که بگویم تنها «غم» نیست که می‌تواند کاری کند که بنویسم. «شادی» هم هست. ولی نمی‌دانم آن روز از چه آن‌قدر شاد بودم. شاید از معاشرت با دوستان بود. بله. احتمالاً از همین بود. به هر حال امیدوارم انگیزۀ کافی برای نوشتنِ تمامیِ خاطراتِ فراموش‌نشدنیِ زندگی‌ام داشته باشم. این حداقل کاری‌ست که می‌توانم برای خودم انجام دهم. شاید آن وقت توانستم با گذشته‌ام کنار بیایم و بدانم کجای زندگی‌ام و هدفم چیست و باید چه‌کار کنم.

حالا بگذار برگردم و نگاهی به آینده کنم. نوستالژی اصلاً می‌دانی به چه معنی‌ست؟ توی فرهنگ‌های لغت نوستالژی را «حسرت گذشته» معنی کرده‌اند. در فرهنگ‌ها آمده: «واژه nostalgia از دو کلمه یونانی ساخته شده است: nostos که به معنی ”بازگشت به خانه“ است و algia که معنی ”درد“ می دهد.»* آدم‌ها وقتی به نوستالژی دچار می‌شوند که احساسِ بی‌خانمانی می‌کنند. احساسِ بی‌وطنی. وقتی است که می‌پذیرند زندگی از این به بعد هیچ هیجان و تازگی‌یی برایشان ندارد، و نه هیچ آسایش و آرامشی؛ و هرچه هست درد است و رنج است و سختی. اما می‌دانی چیست؟ آدمی ذاتاً تن‌پرور است و ذهنش همیشه آسان‌ترین راه را برایش انتخاب می‌کند. امید را ازت می‌گیرد تا سختی نکشی و از پسِ این سختی‌ها به بهترین لحظات و اتفاقاتِ زندگی‌ات نرسی. فکرکردن به گذشته بد نیست، ولی نباید در آن غرق شوی. نگاهی به خاطراتت بینداز و لبخندی بزن. اگر ناراحت‌کننده بودند که گذشته‌اند؛ اگر هم لحظاتِ خوشی را داشته‌ای، بدان که هنوز به همۀ خوشی‌های زندگی‌ات نرسیده‌ای. گاهی غم‌خوردن و افسرده‌بودن آسان‌ترین کار است. اما نباید همین که احساس کردی ادامۀ زندگی دارد کمی دشوار می‌شود تسلیم شوی و جا بزنی. کمی خستگی در کن، اشکالی ندارد؛ ولی بعدش بلند شو با آغوشِ باز به سراغِ سختی‌ها بشتاب. به سوی سرگردانی‌ها برو، و بدان این سختی‌کشیدن‌ها هزینۀ پیروزیست. هزینۀ رسیدن به غولِ مرحلۀ آخر است ـ به کلوسوسِ شانزدهم. قرار نیست وقتی هنوز با اولین کلوسوس مواجه نشده‌ای، و وقتی هنوز پیدایش نکرده‌ای، بیخیالِ این بازی** شوی. نه، ادامه بده. آخرِ این داستان اتفاقِ شگفت‌انگیزی خواهد افتاد.***

* نقل‌قول از مجلۀ کرگدن: نوستالژی؛ خاطره‌بازیِ ساده یا بیماریِ همگانی؟ (لینکِ ۴۴ام پیوندهای روزانۀ وبلاگ)
** منظورِ نگارنده (هالی) بازیِ Shadow of the Colossus است. یکی از محبوب‌ترین بازی‌هایش.
*** بخشِ آخرِ این پست چقدر شبیه به سخنرانی‌های انگیزشی شد! ولی با این‌حال احساس می‌کنم این حرف‌ها باید زده می‌شدند و بدون آن‌ها این نوشته ناقص بود. آدم‌ها گاهی باید بنشینند و به خودشان مثلِ آدم زندگی‌کردن را گوشزد کنند.

پی‌نوشت: این روزها اگر اشکی ریختید، اگر ـ به قولِ آن آخوندِ برق‌کار که در شبکۀ کائنات سیر می‌کند ـ سیم‌تان وصل شد، ما را هم از دعایتان فراموش نکنید.

 حسین فیصل | دریافت

  • ۶۰ بازدید

این عصر عصرِ خودنمایی‌هاست ـ خودنمایی به معنای منفیِ آن. گاهی آدم‌ها آن‌قدر غرقِ این عملشان می‌شوند که تبدیل می‌شود به جزئی جداناشدنی از وجودشان، طوری که بدونِ آن وجودشان در نظر خودشان هم زیر سوال می‌رود، با  خودشان غریبه می‌شوند و آن‌گاه از خود می‌پرسند: پس من کیستم؟! این منِ تنها افتاده کیست؟ و این لحظه می‌تواند انتهای یک خوابِ خوش باشد، و ابتدای جست‌وجویی پایان‌ناپذیر در مسیری بی‌انتها. بی‌انتها. بی‌انتها... مسیری که انتهایش، همین بی‌انتهایی‌ست، همین تمام‌ناشدنی‌ست، و همین... نه، نمی‌خواهم بگویم این مسیر، این راه، نهایتاً سرگردانی و بیهودگی‌ست؛ نه! ببینم، اگر در انتهای یک مسیر انتظارِ یک گنجِ غیرمنتظره را داری باید بگویم که سخت در اشتباهی. این انتها از تو یک انسانِ فانی می‌سازد. این انتها، درست در اوجِ داستان تو را به قتل می‌رساند. نابودت می‌کند. مگر نه اینکه ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؟

هر آدمی حداقل یکبار توی عمرش این لحظه را تجربه کرده است؛ لحظه‌ای که بدونِ اینکه تصمیمی به تغییر بگیرد و بدونِ اینکه اختیار و انتخابی داشته باشد، به یک‌باره خودش را می‌بیند که کاملاً تغییر کرده است، آن‌قدری که از بودن توی آن منِ ناآشنا خوف می‌کند. نه، زیاده‌روی کردم؛ خوف نمی‌کند؛ متعجب می‌شود و آشفته‌خاطر. مثل کسی که در زندگی‌اش خوشبخت‌ترین فردِ عالم بوده و وقتی از خواب بیدار می‌شود می‌بیند چیزی جز یک خیالِ خوشِ پُرحسرت از آن خوشبختی و آسودگی برایش باقی نمانده ـ خیالی که به زودی کمرنگ می‌شود و از بین می‌رود؛ طوری که انگار نه انگار روزی وجود داشته است. جوری که حتّی خودت هم نمی‌توانی درک کنی کِی آن خیالِ خوش به پایان رسید؛ نمی‌فهمی کِی آن منِ خوشبخت و آسوده‌خاطر را گم کردی و حالا منی دیگری. من، کِی من شد؟ این من، کیست؟! و این ابتدای همان جست‌وجوست. انسان‌ها در این جست‌وجوی بی‌پایان تنهایی را با تمام وجودشان درک می‌کنند. خودِ خودشان را، خودی که مستقل از هر چیز و از هر کسی است را پیدا می‌کنند. خودی را پیدا می‌کنند که به خودیِ خود معناست، بی‌نیاز به هیچ قید و  پسوند و پیشوندی. گاه این تنهایی و این واقعیت به شدت آزارش می‌دهد، ضعیفش می‌کند، از پا می‌اندازدش، اما نمی‌تواند نابودش کند. ما موجیم که آسودگی ما عدم ماست. اگر از من بپرسی آیا این‌همه درد و رنج ارزشش را دارد، من ازت خواهم پرسید که چه چیزی از نظر تو «ارزش» دارد؛ و وقتی که بعد از مکثی کوتاه یا بلند آمادۀ جواب دادن شدی، می‌گویم که سکوت کنی، چون دیگر به جوابت رسیده‌یی. چرا که همۀ پاسخ‌ها در همان مکث‌کردن و اندیشیدن نهفته است ـ تمامِ پاسخ‌ها. قرار نیست در پایانِ این مسیر به گنجی عظیم برسی؛ باید هر لحظه برای تو گنجی گران‌بها باشد. شاید بپرسی غم و تلخی و رنج کشیدن که بخشی انکارناشدنی از این مسیر است چه ارزشی دارد؛ٰ ولی باید بگویم اگر توانستی لحظاتی عمیقاً غمگین شوی و تلخ‌کامی به شدت رنجت بدهد و ناراحتت کند، دیگر چرا باید دنبالِ گنج باشی؟ اگر توانستی لحظاتی را عمیقاً خوشحال شوی و نشاط را با تمام وجودت درک کنی، دیگر دنبال چه گنجی هستی؟ زندگی چیزی بیشتر از این‌ها نیست. تو جوهرۀ حیات را مکیده‌ای. و این است سرنوشت ما.

  • ۹۳ بازدید

پیش‌نوشت: مخلص کلام اینکه، توی دنیایی زندگی می‌کنیم که هیچ چیزی جای خودش نیست؛ هیچ چیزی. تناقض سراسرِ آن را فرا گرفته است. گاهی حسابی کلافه می‌شوم از اینکه نمی‌توانم درست را از نادرست تشخیص دهم. نمی‌دانم تنها در زمانِ ماست که دنیا اینطور پریشان شده است یا همیشه چنین بوده. همین چند روز، خیلی زور زدم که مقداری از این پیچیدگی‌هایش را بفهمم، درک کنم، و ببینم چگونه می‌شود آن را تغییر داد و اصلاح کرد، ولی هنوز که نتیجه‌ای نگرفته‌ام. امیدوارم تا انتهای این نوشته، از میانِ این تاریکی‌ها، به روشناییِ هرچند ناچیزی دست پیدا کنم.

کلافِ سردرگم

این روزها زیاد پیش می‌آید که تسلیمِ واقعیاتِ ناخوشایندِ این دنیا شَوم و خودم را بزنم به بی‌خیالی. آدم که زیاد روی یک مسئله فکر کند و به نتیجه‌ای نرسد، می‌شود کلافه. درست انگار یک کلافِ سردرگم را داده‌اید دستش، ولی هرچقدر هم که تلاش می‌کند نمی‌تواند کلاف را باز کند. یقیناً واژۀ «کلافه» باید ربطی به این ماجرا داشته باشد. حالا فرض کنید آن کلافِ سردرگم، دنیای گِردِ ما باشد با تمام پیچیدگی‌هایش، و من کسی باشم که بارها ناامید می‌شود از باز کردنِ آن گره‌های کور؛ بعد این توپِ گرد را پرت می‌کنم یک گوشه و به خودم می‌گویم مرا چه به این کارها! اما دوباره و دوباره وقتی حوصله‌ام سر می‌رود، به ناچار می‌روم آن کلاف را برمی‌دارم و باز شروع می‌کنم به سروکله زدن با آن ـ انگار که هیچ سرگرمیِ دیگری نداشته باشم. البته، گاهی هم آن کلاف، جادویی می‌شود و بازی با آن هیجان‌انگیز ـ اما جدیداً به ندرت این اتفاق برایم افتاده است. بعضی وقت‌ها، حقیقتاً به حالِ فیلسوفان و کسانی که کارشان اندیشیدن و درک کردنِ پیچیدگی‌ها و تناقضاتِ این دنیا است افسوس می‌خورم. زندگیِ کسالت‌باری دارند و وقتی به حاصلِ کار و تلاششان نگاه می‌کنم، دوباره چشمم به نقطه‌ای که نمی‌دانم کجاست خیره می‌شود و توی آن نقطۀ نامعلوم، انگار دنبالِ یافتنِ مفهومِ «بدبختی» می‌گردم؛ و وقتی به خودم می‌آیم، می‌بینم زمانِ زیادی آن کلاف را داشته‌ام توی دستانم می‌چرخاندم، و دوباره کلافه شده‌ام، و هیچ پیشرفتی نداشتم جز اینکه اعصابم بیشتر به هم ریخته است. 

سعادتِ گم‌شده

در هر زمانی، عده‌ای پیدا می‌شوند که زندگی‌شان را فدای سعادت بقیه کنند. یعنی به ارزشِ بدبختی خودشان، راهِ سعادت را به دیگران نشان می‌دهند. البته معلوم هم نیست، شاید این افراد از همان اول خودشان را بدبخت و تباه‌شده یافتند و نومیدانه به جست‌وجوی سعادت پرداختند و ناگزیر به آن را کشانده شدند؛ شاید اگر همیشه توی زندگی‌شان یک علامتِ سوالِ گنده نمی‌دیدند، اگر نمی‌دیدند همیشه یک جای این زندگی می‌لنگد، اگر احساس نمی‌کردند این دنیا چیزی کم دارد و چیزی را در آن گم کرده‌اند، هیچ‌گاه باعث نمی‌شد کوله‌بارشان را ببندند و تمامِ زندگی‌شان را خانه‌به‌دوش، به جست‌وجوی آن گمشده، و جوابِ آن علامتِ سوال باشند.

برای مثال، همین ایوان تورگنیف، این نویسندۀ نامی، تمام عمرش را تنها بود و ازدواج نکرد. این اواخر کتابِ «پدران و پسران»اش را خواندم. توی این کتاب، قهرمانِ نهیلیستِ داستانش را با مرگی ناگوار، وقتی که هنوز قرار بود توی زندگی‌اش کارهای بزرگی انجام دهد، به آغوشِ مرگ انداخت. بعد سعادت را در عشق و ازدواج و یک‌سری اصول اخلاقی، و عقاید مذهبی نشان داده است ـ چیزهایی که خودش از بیشترشان بی‌بهره بوده. این موضوع غمگینم می‌کند. پذیرفتنِ این واقعیات، سخت نیست، ولی اغلب خوشایند هم نیست و آدم نمی‌تواند خودش را مجبور کند تا تسلیمِ این واقعیات شود. وقتی آدم می‌داند راهِ سعادت چیست، وقتی این موضوع را حقیقتاً درک می‌کند، مرضش چیست که خودش از بی‌راهه می‌رود؟ این موضوع برای من ناآشنا نیست. داستانِ پدران و پسران برایم شیرین بود؛ به شیرینیِ یک شکلاتِ تلخ. و نه فقط خودِ داستان. شاید این مسئله از نظر اخلاقی صحیح نباشد، ولی همۀ افراد را می‌شود از روی داستان‌هایی که می‌گویند قضاوت کرد؛ نه اینکه بدگویی‌شان را کرد، نه؛ منظورم این است که نویسنده، و راوی، توی لحظه لحظۀ داستان حضوری فعال دارد، در حالی که شاید هیچ‌گاه توی داستان نباشد. بخصوص داستان‌های قرنِ هفدهم که نویسندگان گاهی  مستقیماً مخاطب را «خوانندۀ عزیز» خطاب می‌کردند و گاهی حتی خودشان را هم قاطیِ داستان می‌کردند: «البته هیچ‌کس نمی‌داند که آن‌دو در گفته‌هایشان صادق بودند یا نه، حتّی نویسنده هم از این امر مستثنا نیست!»

ابتذال

این چند وقت که بحثِ وبلاگ‌نویسی و خداحافظی با آن داغ است، و من هم خودم را قاطیِ این مسائلِ (به قولِ خودم) خیلی بی‌اهمیت(۱) کرده‌ام، خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که چگونه می‌شود وبلاگ‌‌نویسی را دوباره برگرداند به آن دورانِ طلایی ـ آن دورانی که هیچ‌وقت نتوانستم درکش کنم و از این بابت هم افسوس نمی‌خورم. توی پستِ قبلی، نظرم را راجع به مرگِ وبلاگ‌نویسی، که منظورم تمام‌شدنِ آن دورانِ طلایی بود گفتم. توی آن پست حرف‌های دیگری، هم من و هم بقیه زدند، ولی با این حال می‌بینم حرف‌هایی که توی آن پست زدم خیلی دقیق بودند. داشتم فکر می‌کردم که چگونه می‌شود دوباره بازگشت به آن دورانِ طلایی وبلاگ‌نویسی، و مدام به یک بن‌بست می‌رسیدم؛ اینکه اغلب افراد باید احساس کنند در جایی که تویش می‌نویسند، قدرِ نوشته‌هایشان دانسته می‌شود، و مورد توجه قرار می‌گیرد. نمی‌شود انکار کرد که دیگر رسانه‌ها و مطبوعات توجه‌شان را از روی بلاگستان برداشته است. پیش خودم فکر می‌کردم که توی شبکه‌های اجتماعی یک پویش راه بیندازیم که همه را دوباره دعوت کنیم و بازگردانیم به وبلاگ‌نویسی؛ و وقتی کاربرانِ مهم (همان سلبریتی‌ها) شروع کنند به وبلاگ‌نویسی، بقیه نیز به این بلاگستان روی خواهند آورد، و نه تنها جمعیتِ بلاگستان زیاد می‌شود، بلکه توجه رسانه و مطبوعات را نیز جلب خواهیم کرد، ولی تهِ این داستان به بن بست می‌خوردم. این کار چیزی جز ابتذال نیست؛ گدایانِ توجه! اینجا همیشه آن اصولِ اخلاقی‌ام گل می‌کند و به هر واقعیتی که مادّی باشد، برچسبِ ابتذال را می‌چسباند. من حتّی وقتی ذهنم ناخودآگاه به این فکر می‌کند که می‌توانم با کمی تغییر در روش و نگرشم به زندگی، درآمدی داشته باشم و به تبعِ آن از رفاهِ نسبتاً بیشتری برخوردار باشم و حداقل بتوانم یک موتور درست‌حسابی بخرم (آخر عاشقِ موتورهام!) و حقیقتاً مثلِ یک آدم (مثلِ یک آدمِ معمولی) زندگی‌ام را پیش ببرم، باز هم آن اخلاقِ زهدطلبانه و فردگرایانه‌ام از خوابش بیدار می‌شود، نهیب می‌زند که لازم نکرده تن به این ابتذال‌ها بدهی؛ تو باید زندگیِ خودت را داشته باشی، هر چقدر هم که سختی در سرِ راهت باشد! و اینجاست که رشتۀ این افکارِ پلید و مبتذل پاره می‌شود.

البته باید توی زندگی آدم حواسش را حسابی جمع کند. گاهی پیش خودم می‌گویم از روی بیکارگی است که گرایش پیدا کرده‌ام به این اصولِ زهدطلبانه و فردگرایانه، حقیقت همان اسکناس‌های سبز و صورتی است؛ حقیقت همان تعدادِ فالوران است، همان لایک‌هاست، همان سلبریتی‌ها حقیقت‌اند. حقیقت همان لحظه‌ای است که طرف توی برنامۀ تلویزیونی می‌گوید حاضرم یک بازیگرِ دستِ چندم باشم تا یک نویسنده یا کارگردانِ خیلی مهم و تاثیرگذار... انگار حقیقت همان صفحۀ رنگیِ جعبۀ جادوست؛ حقیقت همان توی چشم بودن است؛ حقیقت یک جیبِ پُر از پول است. اصلاً ارزشِ یک داستان، یک رمان، و موفقیتش، به این است که از آن اقتباسِ سینمایی شود. کلماتی که توی کاغذهای کتاب‌ها نوشته شده، همگی دروغ‌اند. حقیقت مثلِ خورشید است؛ درست آن بالا، جایی که از همه‌جای این دنیا دیده می‌شود. حقیقت یک صورتِ زیبا و دلفریب است، نه یک طینتِ پاک و زیبا. نمی‌دانم... نمی‌دانم چطور می‌شود این تناقضات را تحمل کرد. بیش از هر وقتی سردرگمم.

درست یادم است. یک زمانی، اینکه کسی نظرات و اصولِ خودش را داشته باشد، برایم ارزشمند بود، ولی حالا نمی‌دانم؛ بیشتر به نظرم مضحک می‌رسد. حالا کسی، مثلاً نویسنده‌ای، وقتی می‌گوید یکی از اهدافش مبارزه با عُرف است، حقیقتاً خنده‌ام می‌گیرد. پیش خودم می‌گویم چه کارِ بیهوده‌ای! ابتذال! این روزها خیلی کم می‌توانم چیزی را از دیده بگذرانم ولی رگه‌ای از ابتذال را در آن نیابم. اگر امکانش بود، اصلاً خانه و زندگی‌ام را رها می‌کردم و می‌رفتم توی جنگل زندگی می‌کردم، توی دلِ طبیعت؛ ولی می‌دانی که، نمی‌شود این کار را هم مبتذل ندانست. چند وقت پیش یک فیلم دیدم، Into The Wild. داستانِ کسی بود که بر اصولِ مبتذل و مادی‌گرایانۀ جامعه و زندگی‌اش قیام می‌کند؛ زندگیِ مرفه و پدر و مادرِ پولدارش را رها کرده بود و می‌خواست در طبیعت، در اصالتِ محض همراهِ کتاب‌هایش و نویسندگانِ محبوبش زندگی کند. به دنبالِ حقیقت بود، و در آخر می‌فهمید که نمی‌شود توی این دنیا زندگی کرد و تن به کمی ابتذال نداد. و وقتی تصمیم می‌گیرد که به زندگیِ سابقش برگردد، دیگر نمی‌تواند... نمی‌دانم، فیلمِ خیلی قشنگی بود؛ خودتان ببینید. شاید بهترین راه همین باشد که پوچیِ این دنیا را بپذیری و با کمی ابتذال کنار بیایی. بد نیست که امیدوارانه به زندگیِ پس از مرگ فکر کرد. همین است که بیشتر، بودن در دنیای خیالی و انتزاعی‌ام را ترجیح می‌دهم تا این دنیای واقعی. گاهی حقیقتاً آرزو می‌کنم که هیچ‌گاه از توی کابوس‌هایم بیرون نیایم. آنجا زندگی ترس دارد، هیجان دارد، سختی خیلی دارد، آن‌قدر ناراحتی‌های شدیدی دارد که هیچ‌گاه برایت تکراری نمی‌شود؛ و همین‌هاست چیزی که من می‌خواهم. شاید تهِ دلم ناراحت نباشم از اینکه یک جنگِ جهانیِ دیگر اتفاق بیفتد! قبلاً مبارزه برای یک هدف، برایم ارزشمند بود، ولی حالا نمی‌دانم، دیگر نمی‌دانم چه ارزشمند است و چه چیزی، مبتذل. فقط بودن توی یک مبارزۀ شدید، مبارزه‌ای که آن‌قدر بزرگ باشد که لحظه‌ای نتوانم آزادانه و از روی اختیار فکر کنم و تصمیم بگیرم، می‌تواند مرا از این سردرگمی و احساسِ پوچی و ابتذال نجات دهد. هو... چقدر حرف می‌زنم!

آزادی (توئیت)

نمی‌دانم در آزادی چیست که همه در جست‌وجوی آن‌اند. کسی چه می‌داند، شاید تنها بخاطرِ نبودنش محبوب است، بخاطرِ اینکه هنوز کسی به آن دست نیافته است. من که به «آزادی» خوش‌بین نیستم. چه بسا زندگانی‌هایی که در عدمِ آن معنادارترند؛ حداقل در مبارزه تا رسیدن به آن. و از آن به بعدش ـ در اوج آزادی ـ بشر بیش‌ازپیش سرگردان خواهد شد. شاید وقتی انسان‌ها به آزادیِ مطلق دست پیدا کردند، یکبار دیگر به سوی عشق و رمانتیزم روی بیاورند؛ به این امید که شاید رازِ زندگانی در گسترۀ ان نهفته باشد..


پی‌نوشت ۱: خوب دقت کرده‌ام، از نظرِ شخصی که همین حالا هستم، خیلی از مسائلِ واقعیِ این دنیا برایم بی‌اهمیت و مبتذل است؛ بیشتر ترجیح می‌دهم توی دنیای انتزاعیِ خودم باشم تا این دنیای واقعی. این واژۀ «مبتذل» هم خیلی به ابتذال کشانده شده است؛ بهتر است حداقل یکبارِ دیگر معنایش را مرور کنیم: تکراری، فاقد جذابیت؛ خوار و ناپسند؛ بی‌ارزش، سخیف.

  • ۱۱۳ بازدید