تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

می‌نویسم تا مکتوب شوند، گاهی افکارم، گاهی حال و احوالم، گاهی تخیلاتم، تجربیاتم، گاهی نقدهایم و گاهی هم دوست‌داشتنی هایم را.

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۱۳ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

درست همان لحظه‌ای که می‌خواهی بنویسی، اما می‌مانی که از چه! سرگردان در دنیایی از خیال، که سر و تهش ناپیداست. گاه در برهوتی گیر می‌افتی که تا چشم کار می‌کند، خاک است و خار، خاک است و خار. گاهی در بیابانی گیر می‌افتی که تا چشم کار می‌کند، تپه‌هایی‌ست شنی، تپه‌هایی‌ست شنی... و درست همان‌جایی که زانو می‌زنی و خودت را تسلیم می‌کنی به دست‌های بی‌رحم تقدیر، هرچه منتظر تیغی می‌مانی که سر از تنت جدا کند، خبری نمی‌شود! تا اینکه چشم‌هایت را باز می‌کنی و خودت را در بهشتی برین می‌یابی. درست همان لحظه است که از خودت می‌پرسی: «یعنی می‌تواند که همه‌اش سراب باشد؟!» و تازه چشم‌هایت باز می‌شود؛ اما چه باز شدنی؟ دیگر خودت را در جایی نمی‌بینی. تاریکی‌ست که بر همه چیز حکمرانی می‌کند. حتی دیگر زیر پایت هم چیزی را حس نمی‌کنی. یعنی این بار در کجا گیر افتاده‌ای؟ در حال سقوط در تاریکی؟ یا معلق در جایی که تاریکی بر همه چیزش چیره شده؟ صدا؟ نه، هیچ؛ فقط صدای ممتد سوتی ضعیف. هیچ. هیچ همین است. و درست همین لحظه است که هیچی در هیچ می‌هیچد... می‌دانی چیست؟ هیچ چیزی، هیچ چیزی به خاطر ندارم. من کیستم؟ نامم چیست؟ کجا هستم؟ از کجا آمده ام؟ یک جاودانه در پادشاهیِ تاریکی؟ کاش دستی داشتم که با آن سیلیِ محکمی بر صورت نداشته‌ام می‌کوفتم بلکه از این کابوس بیدار می‌شدم. منتظر نوری باشم که نجاتم دهد؟ منتظر نباشم چه کنم؟ یعنی کسی دیگری هم در این تاریکی هست که صدایم را بشنود؟ آه! کاش دهانی داشتم برای فریاد زدن: «آهای... کسی اینجا هست؟؟ کسی صدایم را می‌شنود؟؟ آهای...»

«نه. نه، این نمی‌تواند حقیقت داشته باشد. چشمانت را باز کن. هی، چشمانت را باز کن و حقیقت را ببین. تاریکی حقیقت نیست؛ تاریکی، همان چیزی است که هنوز نمی‌دانیم که چیست. بسازش. خلقش کن. یا برو به عقب؛ چشمانت را باز کن. تو به اینجا تعلق نداری...» و دقیقاً همان لحظه است که روحی در جانِ محتضرت دمیده می‌شود. دیگر چشمانت باز شده است. زنده‌ای تا زندگی کنی. رنگ‌های زیادی به چشمت می‌خورد. آبیِ آسمانی، سفیدی ابرها. و گرمای خورشید را روی صورتت حس می‌کنی. نگاهش می‌کنی، اما نه، نمی‌توانی نگاهش کنی؛ نورش، چشمانت را می‌زند. می‌خواهی خودت را رها کنی، رهای رها، اما نمی‌کنی؛ می‌ترسی که این بار «رهایی» بر دنیایت چیره شود و داستان دیگری، لحظه‌هایت را به بازی بگیرد...

  • ۰ نظر
  • ۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۸
  • ۱۵ نمایش
  • علی امینی

همه چیز از یک لحظه‌ی ناگهانی شروع شد. بالاخره تسلیم وسوسه‌ی کانال «مدرسه آنلاین نویسندگی» برای نوشتن نامه‌ای عاشقانه شدم. «وقتی که یک نامه بتواند روی یک نفر تاثیر بگذارد، قادر است روی میلیون‌ها نفر هم تاثیرگذار باشد.» نمی‌دانم «دنیای بدون تو» از کجا به ذهنم رسید، ولی غنیمتش شمردم و شروع کردم به نوشتن:

«دیشب افکاری آزارم می‌داد. به دنیایی بدون تو فکر می‌کردم. دنیایی بدون تو، یک دنیای بدون توست؛ بدون تو، خیلی چیزها کم دارد. می‌دانی؟ دنیای بدون تو، هیچ رنگی ندارد و همه چیز در آن خاکستری‌ست، کمی تیره یا روشن‌تر. دنیایی‌ست خسته. دنیایی لبریز از احساساتی که فقدانشان بر دلم سنگینی می‌کند. در این دنیای بدون تو، چه بی‌قرارست این دل!  حتی حاضرست برای پیدا کردنت، به آب بزند و در اعماق تاریکی‌ها، به جستجوی نوری بگردد که تنها از وجود تو ساطع می‌شود. نگرانم. نگرانم که نکند این دنیا، تو را از دست دهد؛ آخر نمی‌دانم دلم تحمل چه مقدار حسرت را دارد.

محبوبم!
اجازه نده تا دنیایم
بدون تو شود.»

هنگامی که این نامه را برای کسی می‌نوشتم که هنوز وارد دنیایم نشده بود یا من هنوز حضورش را در دنیایم حس نکرده بودم، فقط لغاتی را مکتوب می‌کردم که همان لحظه به ذهنم می‌رسیدند؛ چه کسی فکرش را می‌کرد که بعدها وقتی که آرشیو نوشته‌هایم را مرور می‌کردم، چشمم به آن بخورد و از آن پیش‌بینی، سخت در حیرت فرو روم؟

آن لحظه، دنیایم خاکستری شده بود و احساساتی غریب بر دلم سنگینی می‌کرد. آمده بودم تا با نوشتن خودم را سبک کنم. دیدم که قبلاً نوشته‌ام؛ قبلاً حال آن لحظه‌ام را شرح داده‌ام و دیگر چیزی برای گفتن نبود. و واقعه، رخ داده بود. همان واقعه‌ای که نادانسته نگران رخدادش بودم...

  • ۰ نظر
  • ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۹:۵۱
  • ۱۱ نمایش
  • علی امینی

قسم به آن لحظه ای که نگاه ها تلاقی می‌کنند؛ به آن لحظه ای که چشم‌ها به سرعت نور در یکدیگر نفوذ می‌کنند. همان لحظه‌ای که گاه عمری به طول می‌انجامد و آدمی را اسیر خود می‌کند. همان لحظه ای که هیچگاه فراموش نمی‌شود، هیچگاه، و می‌تواند عمری حسرت را در دل بیفکند. نگاهی که خودش را می‌بیند، جزئی از خودش را، و آن گاه است که می‌فهمد چیزی کم دارد؛ نیمه‌ای گمشده. لحظه ای که احساس تعلق هجوم می‌برد به آن؛ به آن چیزی که باید به دستش بیاورد.

همان لحظه‌ای که ناگاه دل می‌ریزد، از آن اتفاق؛ اتفاق غیرمنتظره‌ای که در مقابل چشمان در حال رخداد است. آن لحظه ای که زمین و زمان متوقف می‌شوند. آدم‌ها، اجسامِ در حال حرکت، حیوانات، نسیمی که مهربانانه دست نوازش بر سر و صورت میکشد، خونی که رگ‌ها در جریان است، حالت‌هایی که چهره‌ها در آن لحظه به خود گرفته‌اند، موهایی که در باد در حال رقصند، چشم‌هایی که کنجکاوانه به هر گوشه و کناری از صحرا و کوه ها روی می‌کنند، ابرهایی که با تمام قوا در مقابل پرتوهای نورِ خورشید قد علم کرده‌اند و گاه گاه باریکه‌ای نور در آن نفوذ می‌کند، همان ابرهای کوچکِ روستایی که می‌توان دید چگونه روی قسمتی از زمین سایه می‌اندازند در حالی که کمی جلوتر، قسمتی دیگر از آن در گرمای خورشید دارد آفتاب می‌گیرد، و همه و همه، به احترام آن نگاه متوقف می‌شوند، خشک می‌شوند، می‌ایستند.

سکوتی سنگین در آن لحظه بر زمین حاکم می‌شود، طوری که گویی سالهاست حکم فرمایی می‌کند و حتی صدای حرکت بال پروانه‌ای نیست که در آن دریا، غرق نشده باشد. تنها چیزی که جریان دارد، حرف هایی است که توسط آن چشم‌ها به یکدیگر منتقل می‌شوند، احساساتی‌ست که بر روی نور می‌نشینند و از چشم ها، به عمق جان ها رخنه می‌کنند. با آن سرعت، حتی می‌توان عمرها زندگی کرد در حالی که یک ثانیه هم تکان نخورد، برگی که از درخت افتاده، به زمین نرسد؛ گربه ای که در حال دویدن است، قدم از قدم بر ندارد؛ زنگوله‌ای که بر گردن گوسفندانِ گله‌ی در حال حرکت است، سکوت اختیار کند.

قسم به آن لحظه که عمری می‌توان در آن محبوس شد.


و قسم
قسم به آن لحظه که عشق
معنا می‌شود


[10 مهر 96]

  • ۰ نظر
  • ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۰
  • ۱۸ نمایش
  • علی امینی
یقین ندارم که آینده دقیقاً چیست، ولی حدس‌هایی راجع بهش زده‌ام. اینکه قرار است چند سالِ بعد روی کدام پله باشی یا چند قله توسط تو فتح شده باشد، تنها در صورتی ممکن خواهد بود که اکنون بخواهی از پلکانی بالا بروی یا اینکه به سمت کوهستانی روانه شوی. حقیقتش این است که یکبار بیشتر فرصت زندگی در این دنیا را نداریم، چرا نباید به بهترین نحو از آن استفاده کنیم؟ چرا دقیقاً همانطوری زندگی نکنیم که ارزشش را دارد، نه طبق آن روالِ رایجی که به آن اکراه داریم؟
خب چرا دارم این حرف‌های دهان پر کن و تکراری را می‌زنم؟ از لحظه‌ای که در آن هستم ناراضی‌ام و می‌خواهم امیدم را از دست ندهم یا حرف‌های شخصی موعظه‌گر برای ادامه ندادن به مسیری که در آن هستم مرا آزرده و عضمم را سست کرده؟ نمی‌دانم. البته دانستنش هم مهم نیست. مهم این است که قدم‌هایت را محکم برداری در راهی که به درستی‌اش یقین داری. به عقیدۀ من، زندگی به خودیِ خود هیچ ارزشی ندارد، مگر آن ارزشی که تو به آن می‌دهی. در واقع موهبی‌ست که به هرکسی داده شده است تا بهای خودش را نشان دهد. بهای تو چقدر است؟ می‌خواهی چقدر باشد؟ خب این‌ها سوال‌هایی‌ست که تنها خودت می‌توانی به آنها جواب دهی، نه کس دیگری.
در کل، نمی‌خواهم ناراضی باشم از نرسیدن به جایی که برای رسیدن به آن تلاشی نکرده‌ام، بلکه حتی راضی خواهم بود به نرسیدنی که برای رسیدن به آن تمام تلاشم را کرده باشم...
  • ۰ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۳:۱۳
  • ۱۸ نمایش
  • علی امینی

«با دست ماهِ کامل را به نوه‌اش نشان می‌داد و می‌گفت: ما، آنجائیم...»

تصاویری که از کودکی در ذهن حک می‌شوند، جزء قوی‌ترین و ماندگارترین خاطرات است. تأثیر عمیقی روی فرد می‌گذارند. گاه نعمتی‌ست یادگاری از گذشته و گاه شکنجه و دردی‎‌ست ابدی که رهایی از آن کار هر کسی نیست. تصویری از چند لحظه، چند لحظه‌ای که می‌توانی دنیایی را در آن جستجو کنی..

«ما، آنجائیم» از قدیمی‌ترین تصاویری‌ست که در ذهنم مانده. همیشه دوست داشتم کشفش کنم. هیچگاه آن لحظه را درک نمی‌کردم؛ چطور می‌توان روی زمین بود و به ماه اشاره کرد و گفت: «ما، آنجائیم»؟ یکی پرسید: «قبل و بعد هم دارد؟» و با این حرفش آتشی انداخت به جانم. قبل و بعد! آن شب به سختی توانستم چشم روی هم بگذارم. قبل و بعدش پریشان در ذهنم این طرف و آن طرف می‌رفت! پیرمرد دانایی را یافته بودم که گنجیه‌ایست از اسراری ناب. و من کودکی که به امید دانستن آنها شب را به صبح می‌رساند.

پیرمرد، گویی که این دنیایی نبود. زمان هم در آن دنیایی که در کنار پیرمرد بودم معنای دیگری داشت. ماه سفیدی که در آسمان دیده می‌شد، خیلی بزرگ بود و نزدیک به نظر می‌رسید. نمی‌دانم کجا بودم، ولی هرجایی که بود، گویی اینجا نبود. گردی زمینی که رویش ایستاده بودم، چه محسوس بود!  به جز خورشیدی که بزرگتر به نظر می‌رسید، حتی در روز هم می‌شد چند ستاره در آسمان دید! در کل جای اسرار آمیزی بود. می‌خواهم که پیش پیرمرد بمانم و به راز حرفش پی ببرم. آن حرف صادقانه‌ترین حرفی‌ست که تاکنون از کسی شنیده‌ام؛ کسی چه می‌داند، شاید دنیایی در پسِ آن نهفته باشد. تصمیم خودم را گرفته‌ام؛ از امروز می‌خواهم با او زندگی کنم...


***


اگر خدا بخواهد قرار است اولین رمانم را بنویسم. می‌دانم مسیر پر پیچ و خمی‌ست و گذر از آن دشوار، ولی شروع کرده‌ام به قدم برداشتن...

  • ۰ نظر
  • ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۴
  • ۱۸ نمایش
  • علی امینی

روزهای دل‌گیری شروع شده. البته نه مثل سال‌های سابق؛ سال‌هایی که اول مهر، شروع فاجعه بود. این حس انزجار از شروع مدرسه، هیچ‌گاه ترکم نکرد. باید حداقل یک‌ماهی به مدرسه رفت‌وآمد می‌کردم تا از بین برود. البته نه تنها عادت کردن، بلکه شاید نمره‌های خوب و حس برتری بود که دل‌زدگی نسبت به مدرسه را ازم دور می‌کرد و آن را قابل تحمل می‌ساخت به نظرم. اینکه دیگر قرار نیست از سر اجبار صبح‌ها زود بیدار شوم، خوب که نه، بد هم نیست. بگذریم.

امسال که شروع پاییزش تقریباً با آغاز دهه‌ی محرم یکی شده، روزها حال و هوای دیگری دارد. بخصوص این دو سه سال که از شروع محرم، چشم به انتظار اربعین و کربلایش می‌نشینی... نمی‌دانم چطور می‌شود حال و هوای محرم را با کلمات بیان کرد. این سال‌های اخیر، محرم برایم دیوارِ حائلی بین سال‌های تکراریِ عمرم شده است. وقتی که روی آن می‌ایستم، می‌توانم ببینم چقدر پیشرفت کرده‌ام یا پس‌رفت. تا همین چند ماهِ پیش، بزرگترین اتفاق زندگیِ من محرم بود؛ خوشبختانه دوباره متوجه شدم که هنوز هم بزرگترین اتفاق زندگی همان است. دیشب بود که در اوج تاثّر، خواستم با توئیت کردنِ این جملات خودم را حداقل کمی سبک کنم: «غم، معنا را از دنیا نمی‌دزدد؛ تنها روپوشِ معنا را از روی آنچه که معنایی ندارد، برمی‌دارد.» و «همه چیز چه بد در نظرم بی‌معنی شده...»

محرم، پر از رشادت است. پر از آرمان است. پر است از محبت، عشق، ایثار، بزرگی، هدف، درس، به خود آمدن، خوبی، شور، زیبایی، عبرت، مردانگی، وفاداری، آزادگی، ارزش و ... . ظلم و ستم و بدی و نامردی و دیگر بدی‌هایی که در آن بوده، هست، ولی آنها برای ما نیست؛ آنها چیزهایی نیست که از محرم باقی مانده. از محرم فقط خوبی می‌ماند برای آنکه دلش به سرای حزن سید الشهدا وارد می‌شود و اشک می‌باراند، با این تفاوت که حزن و غمش، سازنده است. به جای اینکه از دنیا سیر شوی و به فکر چگونه خاتمه دادن به زندگیِ بی‌معنی‌ات شوی، به فکر این می‌افتی که حال باید چکار کنی و چگونه باید به زندگی‌ات معنا بدهی. به فکر هدفی بسیار بلند می‌افتی...

این غم، متوقف کننده نیست بلکه آدمی را به جریان می‌اندازد تا در مردابِ وجودِ خودش نگندد. این غم و دلتنگی‌ای که از آن بی‌تاب می‌شوی، همه‌ی رنگ‌های خیالی را در نظرت بی‌رنگ جلوه می‌دهد. دلت را از دنیایی که پشیزی نمی‌ارزد، سیاه می‌کند ولی به خودت و این چند روزِ زندگی‌ات ارزش می‌دهد. آن‌گاه آسان می‌توانی زندگی‌ات را وقف هدفی بزرگ کنی و حتی برای آن از جانت بگذری. آن گاه است که واقعاً وجودت ارزشمند می‌شود. آن وقت است که معنا پیدا می‌کنی و نفس کشیدنت حرام کردنِ اکسیژن نمی‌شود و جهان از اینکه تو را در خود دیده، به خود خواهد بالید.


باز این چه شورش است که در خلق عالم است...

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۸
  • ۳۵ نمایش
  • علی امینی

کل یوم عاشورا...

۳۰
شهریور

ماه من! روز هاست که به انتظارت نشسته‌ام که شبی رخ‌نمایی کنی. این دلِ تنگ را ناامید نکن. با ظهورت به ظلمت این شب پایانی ده. می‌دانم، محکومم، محکوم شب سیزده. محکومم و جرمم این است که نبودند یاورانی برای یاری رساندنت که محرّم، دیگر نباشد آن محرمی که همیشه هست. سال هاست که از آن روز گذشته، ولی عاشورا هیچ‌گاه از ما نگذشته. عاشورا، روزی که مولا روی کرد به جانب شرق و غرب و ندا داد: هل من ناصر ینصرنی؟ 

اکنون که این کلمات را مکتوب می‌کنم، بیشتر از هر زمانی به جمله‌ی «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» یقین پیدا کرده ام. روزها، ماه‌ها، و سال‌ها گذشتند ولی تاریخ در همان روز، متوقف شد. امامی که ندای هل مِن ناصر می‌دهد ولی کسی نیست که او را اجابت کند، و ما چشم و گوش و عقل بسته‌ها، تنها در محرم‌ها آن را می‌شنویم.

بگذار واضح‌تر از این بگویم. البته می‌دانم که بنده‌ی خطاکار و روسیاهی بیش نیستم، ولی شاید گوشه‌ای از دلم هنوز غرق در ظلمت نشده است که این حرف‌ها را در خود نگه داشته، و گه‌گاه روی دلم سنگینی می‌کند.

می‌دانم که برخی بر سر تطبیق تاریخ ان قلت‌هایی دارند که گاه صحیح است و بیشتر اوقات، ناصواب. من می‌گویم امامی هست که هر روز ندای هل من ناصر می‌دهد ولی ما، چشم به دهان آن کسی دوختیم که هنگام هجرت حسین(علیه السلام) درس قرآن می‌داد و آن کار را افضل از یاری خلیفة‌اللهِ فی‌الارض می‌دانست. چیزی که گاهی غفلت است و گاه هم، به تغافل می‌رسد. می‌دانی ولی نمی‌خواهی قبول کنی که هست و دارد صدایت می‌کند و رویت را برمی‌گردانی و کارت را می‌کنی.

همین است. ببین هل من ناصرش را می‌شنوی یا نه. ببین پیرو که هستی؛ خودش، یا کسانی که به نام او آمدند ولی از راهش منحرف شدند. می‌بینی؟ هزار سال است که دارد ندا می‌دهد ولی هنوز کسی ندایش را لبیک نگفته. مرحله‌ی آخر است این. مرحله‌ای که تاکنون با موفقیت به آخر نرسیده است و با هر شکست، دوباره به ابتدایش بازگشته. 

شاید اگر نباشد تقلیدهای کورکورانه، چشم‌ها به حقیقت باز شوند. شاید اگر نباشد غلوها و دروغ‌های گنده، تشخیص حق برای ما سخت نباشد. 


بگذریم از این حرف‌ها. محرم دوباره آمده است. شهر لباس سیاهش را تن کرده. حرارتی در قلب‌ها پدیدار شده. چشم‌ها از اشک پر شده اند؛ دل‌ها نازک شده اند. صدای گریه، نوحه می‌آید باز... 


السلام علیک یا اباعبدالله

  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۱
  • ۳۸ نمایش
  • علی امینی

حالِ بی حال

۲۷
شهریور

کلمات به کنار، سکوت هم گاهی قادر به بیان حال آدمی نیست. نمی‌دانم، شاید خودش هم قادر به درک خودش نباشد. حالِ بد که نه، حال خوب که اصلاً، بگذار بگویم حالِ بی حال. از درون کشیده می‌شود به سویی که نمی‌داند کدام طرف است. می‌بیند که بخشی از وجودش نیست و بخش دیگرش هم در حال رفتن است، ولی تا به لحظه‌ی نابودی هم نمی‌تواند تشخیص دهد که به کدامین سو در حالِ کم شدن است!

نمی‌دانم، شاید دلم پرواز کردن می‌خواهد. می‌خواهم رها شوم در چاهی که هیچ‌گاه به آخر نرسد. نام این چاه را هم گذاشته‌ام چاهِ عشق. شاید هم دل‌تنگم. دل‌تنگِ چیزی که شاید اصلاً وجود نداشته باشد و یا اینکه رسیدن به آن جزء محالات باشد. شاید هم افسرده شده باشم؛ افسرده از این دنیای تکراری، از این آدم‌هایی که درکم نمی‌کنند، درکشان نمی‌کنم. شاید هم ناامید شده‌ام از چیزی که نمی‌دانم چیست. شاید شکست خورده‌ام؛ شکستی سخت در جنگی نابرابر. نمی‌دانم...

  • ۰ نظر
  • ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۱
  • ۲۵ نمایش
  • علی امینی

بر باد رفته...

۲۵
شهریور

«چه می‌شود که آرزوهای درخشانت تبدیل به لکه‌های تیره‌ای بر تایم‌لاینِ زندگی‌ات می‌شود؟»

انسان‌ها حق انتخاب دارند. مختارند تا به هر سویی بروند، به هر طرفی که علایقشان آنها را می‌کشاند. اما چرا باید به حرف این علاقه‌ای که هر دم از چیزی حرف می‌زند گوش کرد و چشم بسته به دنبالش دوید؟ روزی دلت می‌خواهد برنامه‌نویسی حرفه‌ای شوی. روز دیگر می‌خواهی فیلم‌نامه نویسی شوی قهار. دیگر روز می‌خواهی نوازنده‌ای نامدار شوی. یک‌بار هم رمان‌نویسی هوش از سرت می‌برد! مولا علی(علیه السلام) چه خوش گفته است که: بهترین بی‌نیازی، ترک آرزو هاست.

امروز مجله‌ی ماهانه‌ی یک دانش آموزِ پایه‌ی ابتدایی را ورق می‌زدم. به داستانِ پروانه‌ای برخوردم که پدرش در جوابِ سوالی به او گفت: «هنرها مثل گل‌های این گلستان هستند. منتها برای یادگیری‌شان باید مانند زنبورهای عسل بهترین‌شان را برای نوشیدن شهدش انتخاب کرد.»

کم نیستند افرادی که سال‌های بسیاری از زندگی‌شان را پراکنده صرف چند هنر کردند و در آخر عمر وقتی که نگاهی به پشت سرشان انداخته‌اند، چیزی جز ویرانیِ عمرِ خویش ندیدند! خوشا به حال آن کسی که کرده‌هایش به پشیمانی تبدیل نشوند.

  • ۲ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۸
  • ۵۵ نمایش
  • علی امینی

«مهم نیست که چقدر می‌خواهی، مهم این است که چقدر می‌توانی.»


خیلی دلم می‌خواهد که رمانی همچون هفتگانۀ هری پاتر بنویسم؛ می‌خواهم، اما نمی‌دانم که می‌توانم یا نه. البته تمام سعیم را می‌کنم. بالاخره باید از یک جایی شروع شود، آرزوها را می‌گویم.

آرزو داشتن گناه نیست، بخصوص آرزوهای بزرگ، بلکه منابع بزرگی از نور هستند که اجازه نمی‌دهند تا وجود آدمی از سیاهی پر شود؛ نمی‌گذارند تا خودت را بر لبه پرتگاهی بیابی که از بی‌چارگی و ناامیدی کارت به آنجا کشیده است. محکم دستت را می‌گیرند و از سقوطی دردناک نجاتت می‌دهند، پرواز کردن را به تو می‌آموزند، زندگی کردن را می‌آموزند، معنا می‌پاشند درون زندگی...

اما تو هم نباید از آنها دست بکشی و ناامیدشان کنی، چونکه در آن حالت می‌بینی که زودتر از تو از پیشت رفته‌اند. باید تمام سعیت را برای تحققشان بکنی، آخر آنها هم تنها امیدشان به توست. تویی که به وجودشان آورده‌ای، نباید در تاریکیِ شب بگذاریشان پشتِ درِ یتیم‌خانه‌ی آرزوها. نمی‌دانم این را در مورد آرزوها می‌دانستی یا نه، خیلی احساساتی هستند؛ دق می‌کنند از اینکه خود را رها شده ببینند. زندگیِ آرزوها همین است...

  • ۰ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۱
  • ۵۴ نمایش
  • علی امینی