تحقق یک رویا

نویسه‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نویسه‌های یک جستجوگر

وقتی لذت پرواز کردن را خواهی چشید که ترس پریدن و سقوط کردن را به جان خریده باشی..

کانال «نویسه‌های یک جستجوگر»: @jostejoogarNevesht

طبقه بندی موضوعی

۲۹ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

پیش‌نوشت: پیش‌تر گفته بودم، هیچ اتفاقی اتفاقی نیست. چالش‌هایی هستند که همیشه به مبارزه‌شان می‌روی، و بدتر اینکه نه تو تسلیم می‌شوی و نه او؛ زمان تسلیم می‌شود: راند بعدی. امروز دوباره نوبت مبارزه بود. اما بر خلاف همیشه، این‌بار او به میدان آمد و ندای هل‌من‌مبارز سر داد. ناگفته نماند؛ کلمات تنها سلاحمان هستند ـ آن هم بدون صدا. گاهی این مبارزه بیشتر به بازی می‌ماند ـ به گفتگوی دو کودک زبان‌نفهم.

این دنیا ـ حتّی خیلی بیشتر از آخرت ـ مهم است و سرنوشت ساز. در این دنیا تصمیم گیری هست، تصمیم بر سر اینکه آخرتمان چگونه باشد. البته، تصویری که از آخرت ـ چه بهشت و چه جهنمش ـ داریم برایمان کمی نامأنوس و نامعلوم است.

در این دنیا می‌توانیم عشق را تجربه کنیم، می‌توانیم به کاری علاقمند شویم، می‌توانیم طوری زندگی کنیم که می‌خواهیم، می‌توانیم لذت ببریم ـ از خوشی یا ناخوشی حتّی. می‌توانیم اختراعی انجام دهیم و یا اثری خلق کنیم ـ مثلاً فرزندی و یا کتابی ـ که باعث کمک به دیگران شود و ما را هم خرسند سازد ــ شاید که با تشویق، و یا با حس ارزشمندی.

و آن دنیا، آخرت چه؟ جهنمی دهشتناک و بهشتی برین؟ اجازه هست که بگویم این دنیا را ترجیح می دهم؟ با تمام سختی‌ها و راحتی هایش؟ با غم و شادی‌هایش؟ نه؟ صحیح! از آن دنیا چندان آگاهی ندارم و نمی‌دانم که چه خبر است.

در ابتدا، روز حساب‌رسی و یا به قولی جاجمنت‌دِی وجود دارد. بعد از آن هم که یک دنیا عذاب و یا یک دنیا خوشی. این حرف چندان منطقی نیست. مگر نه اینکه زیبایی، با زشتی معنا پیدا می‌کند؟ اگر که یکسره عذاب باشد، و یا یکسره لذت و خوشی، همه چیز بی‌معنی است؛ آن وقت نه عذاب، عذاب است و نه خوشی، خوشی!

البته. البته که خداوند فکر اینجا را هم کرده است. مگر می‌شود دنیایمان چنین کامل باشد ولی آخرت، چنان ناقص؟ یعنی خداوند ـ نعوذبالله ـ توانسته در دنیا چنان جایی درست کند که بخواهی در آن جاودانه شوی، ولی در بهشت از عهدۀ این کار برنیامده است و لذتی پیوسته‌ی بی‌معنی مهیّا کرده؟ اگر نظر من را بخواهی، خواهم گفت که هیچ از بهشت نگفته. نگفته تا در این دنیا هم بتوانی زندگی کنی ـ نگفته تا این ذلّت را بتوانی تحمل کنی.  گر چه، ما که جایمان در درکات است؛ بی‌خود دلت را صابون نزن. ولی ناامید هم نباش، چرا که او رحمان و رحیم است، ستّار و غفار هم.

واقعاً با خودت چه فکر کرده‌ای؟ تو می‌فهمی که تاریکی با روشنایی معنا پیدا می‌کند، ولی خالقِ روشنایی نه؟ خوش‌انصاف؟ به قول خاتم‌النبیین، نسبت این دنیا به آخرت، نسبت رحِم است به این دنیا. فکر نکن چیزی را که تاکنون ندیده‌ای، و درک نکرده‌ای، وجود هم نداشته باشد. از من می‌پرسی، می‌گویم که شاید خداوند همه چیز را راجع به آخرت نگفته است. گذاشته است خودت بالا‌وپایین کنی و تصمیمت را بگیری. دنیا را جایی مناسب برای ابدیت می‌بینی، ولی آخرت را نه؟

اگر به جنینی در رحم بگویی که در بیرون از این فضای تنگِ پرمشقتِ تاریک، زمینی وسیع و خرم با آفتاب و مهتاب پر نور و هزاران هزار نعمت و شادی وجود دارد آنقدر که در شمار ناید، او تمام این‌ها را محال می‌پندارد و فریب. زانکه مانند یک انسان کور، تصویری از آن ندارد. ادراک، منکرناک می‌شود از برای طمع و غرض. که جنین به خونی که می‌خورد طمع کرده و زندان تنگ را بر چیزی که درایت او فهم نمی‌کند، رجحان می‌دهد. پس گوشش کر می‌گردد و چشمانش، هم‌می‌رود. حجابی ژرف او را در بر می‌گیرد و تمام این‌ها خود خواسته است.

(متن کامل: کوشش ‌بیهوده به ز خفتگی | الهام صباغی)

پانوشت: واقعیت این است که آگاهی داشتن به چیزی، به معنای باور داشتنش نیست. باور به سختی به دست می‌آید و نهادینه می‌شود. ولی آگاهی، خیر؛ به سهولت. دانسته‌ها را باید گاه‌به‌گاه پیش خود مرور کرد. هر گاه که این دنیا آن‌قدر برایت ارزشمند شد که خواستی در آن جاودانه شوی، به قبرستان برو. نه تفریحی، که از سر تأمل. اگر که تابوتی را روانه دیدی، با سیاه‌پوشان هم‌نوا شو: لا اله الا الله... محمد رسول الله.... خودت را جای آن کسی بگذار که در تابوت خفته است، در لباسی سراسر سفید ـ در کفن. مُحرِم شو. لباس احرام به تن کن. در آینه خود را نبین ـ خودبینی را به کنار بگذار. سرت را شانه نکن ـ در سرای محشر همگی پریشانند. رمیِ جمرات است، جانت را کف دستت بگیر و بدو.... به راستی که حج، نمایش مرگ است ـ تئاتر مرگ. بلند بگو لا اله الا الله. با کسی حرف نزن. به سمت تابوت برو و زیرش را بگیر. در روایت آمده است که اگر چهار طرف تابوتی را گرفتی، گناهانت همگی پاک می‌شوند ـ همانطور که در مراسم حج. همگی، یک چیز را می‌خواهند بگویند: آخرِ کار همین است. و آخر کارت همین است. کمی اندیشه کن!

پانوشتی دیگر: تشکیک بد نیست که هیچ، خیلی هم خوب است. کسی که گاهی به خودش نهیب می‌زند: «این راهی که می‌روی، مطمئنی درست است؟» و به گفتگو می‌نشیند یا به فکر، کسی‌ست که به راستی متعصب نیست و دنبالِ راه درستی برای گام نهادن است. او می‌خواهد که گام‌هایش را محکم‌تر و استوارتر بر زمین بگذارد. می‌خواهد که قامتش را چون کوهی راست کند و با افتخار و اطمینان بایستد.

و آخرین پانوشت: در این چند روز، همه چیز دست در دست هم داد که امروز این مطلب را بنویسم. پیوسته اتفاق...

  • ۱ نظر
  • ۰۷ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۳
  • ۵۷ نمایش
  • علی امینی

و اما ایستاده‌ام، تا اینجا آمده‌ام و ایستاده‌ام. نگاهی به پشت سر می‌اندازم؛ دست را کنار پیشانی حمایل می‌کنم و پیش رو را می‌نگرم. خورشید دستش را جلوی چشم‌هایم گرفته؛ به سختی می‌توانم مقابل را ببینم. چرا؟ یعنی قصدت این است که لحظه‌لحظۀ این مسیر، برایم همچون کشف و شهودی باشد؟ ندیده و شگفت؟ شاید همین را بخواهی. شاید می‌خواهد غافلگیرم کند و هر لحظه را غیرمنتظره. شاید. هنوز زود است که کم بیاورم. مسیر بسی دراز است. نمی‌شود دید که به کجا می‌رود، امّا می‌شود تصوّرش کرد.

هنوز به زمین نخورده‌ام، ولی صدایی را می‌شنوم که در گوشم می‌پیچد و می‌گوید: برخیز، برخیز. به راستی، من که هنوز به زمین نخورده‌ام، نکند منظورش این است که باید از زمین دل بکنم؟ ولی من که بالی برای پریدن ندارم؛ دارم؟ نه. حتماً زده است به سرم. بله، گفتن ندارد دیگر؛ این صدا زده است به سرم. واضح است؛ ولی چرا از قلّابم رها نمی‌شود؟ حتماً زده است به سرم؛ بی‌حرفی را می‌گویم.

وقتی که حرفی برای گفتن نداشته باشم، مجبورم آن‌قدر چرت‌وپرت بگویم تا بالاخره از بین این میوه‌های کرم خورده، حرفی درست‌وحسابی در بیاید. گاهی مجبورم حرف‌هایی که بارها گفته‌ام را دوباره و دوباره برای خودم بازگویی کنم، و بازنویسی‌شان می‌کنم حتّی. همیشه از دل این حرف‌ها، حرف‌هایی بدیع و تازه بیرون می‌آید. اگر نیامد هم ناامید نمی‌شوم؛ باز هم تکرار می‌کنم. دور خودت بچرخی، بهتر از این است که یک‌جا بنشینی و از پیدا کردن راه ناامید شوی. شاید که نشانی، علامتی، ردّی، چیزی پیدا کردی که از آن سرگردانی نجاتت دهد. همین است که همیشه در دل سرگردانی‌ها، منتظر راه نجاتم. شاید که چیزی بوده است که هرگز ندیدمش، و متوجه‌ش نشده‌ام. ولی تا ابد که پنهان نخواهد ماند. می‌ماند؟ برخیز. برخیز. برخیز که راهی دراز، چشم به قدم‌های تو دارد، و آسمانی پهناور، هوای تو...

بگذار تنها چیزی که می‌تواند متوقفت کند، مرگ باشد. گرچه که مرگ، خودش آغازی‌ست.


  • ۰ نظر
  • ۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۴
  • ۴۸ نمایش
  • علی امینی


در انتظار هیچ‌کس و هیچ‌چیزی نباش؛ آن وقت است که خودت را پیدا می‌کنی..


***

قرار بود که کوتاه‌نویسی را برای مدتی کنار بگذارم، همچنین فعالیت در توئیتر را. از بس که توئیت کرده‌ام، ذهنم عادت کرده است که بلندترین مفاهیم و حرف‌ها را در قالب یکی-دو جمله و قصارمانند بگوید. تصمیم گرفتم که این عادت بد را به کنار بگذارم؛ البته ممکن است که بسیاری این کار را به چشم یک عادت خوب نگاه کنند، ولی در جایی که من ایستاده‌ام، و در مسیری که در پیش رویم است، کوتاه‌نویسی‌ها به هر صورتی که باشند، «بد» محسوب می‌شوند. با اینکه در این صورت قرار است بسیاری از جملات زیبا را از دست بدهم، ولی مسئلۀ مهم این است که مجبورم برای هر ایده‌ای که به ذهنم می‌رسد، حداقل دو بند بنویسم، یا نهایتاً برای یکی‌شان لااقل.

***


وقتی که از همه چیز دست کشیدی و امیدی هم به اتفاقی غیرمنتظره، و یا شانس نداشتی، این واقعیت را می پذیری که هرچه هست، خودت هستی، و هر اتفاقی هم اگر قرار است به وقوع بپیوندد، باز هم این خودت هستی که می توانی محققش کنی، نه هیچ کس و هیچ چیز دیگر. آن وقت، به این یقین پیدا می کنی: تا که قدم برنداری، راهت کوتاه و مقصدت نزدیک نمی شود.

با حرف زدن، رویا پردازی کردن و خیال بافی، هیچ عملی انجام نمی‌شود. باشد، قبول که حرف زدن مقدمۀ انجام کار هاست و تا اینکه ندانیم قرار است چه بکنیم و از کدام راه برویم، حرکت کردن و دست به عمل زدن هم بی معنی‌ست؛ همۀ این حرف ها درست، ولی بسیاری هستند که با این مقدمات مشغول می‌شوند و مشغول می‌مانند تا به ابد. کشتی شان در ساحل به گل نشسته است و منتظرند تا مد شود و آب، شناورشان کند، ولی آنقدر از آب دور هستند که حتی اگر سال ها صبر کنند، به نظر نمی رسد که آب به زیر پایشان برسد؛ بلکه بهتر بود این تا آن کشتی را رها می کردند و قایقی با چوب درختان درست می کردند و مسیر را، آغار...

بله، کوچکترین عمل، از بزرگترین خیال‌ها و آرزوها، بزرگتر است..

  • علی امینی

سفرنامه

۱۱
آذر

این روزها زیاد به سفر کردن فکر می‌کنم؛ سفری پرهیجان و پرماجرایی که بعد از کشیدن سختی‌ها و تشنگی‌ها و گشنگی‌ها (از این پس «وَ» ها را «اُ» بخوانید) و آفتاب‌سوختگی‌ها و گیر کردن در تنگناها و گذر از آب‌ها و به دام دزدان دریایی افتادن و چند روز روی آب شناور بودن و در جزیره‌ای محبوس شدن و برای رهایی تلاش کردن و نهایتاً قایقی ساختن و دل به دریا زدن و در هنگامۀ مرگ، توسط افراد درون کشتی‌ای که از آن‌جا عبور می‌کرد نجات پیدا کردن... نه نه، این دیگر داستانش خیلی تکراری شده؛ مطمئنم که همگی فیلمی از این داستان دیده‌اند، سفری دیگر مثلاً...

به سرزمینِ پارس سفر کردن و عربی گفتن و آن‌ها عربی نداستن و مترجم آوردن و مترجم بگوید که عربیِ قدیمی بلد نیستم و عربیِ نو بلدم و اَجر و قربم بدین شیوه بالا رفتن و بعدتر فارسی یاد گرفتن و به یاد آوردن الفاظ آن شخص و فهمیدن اینکه آن زمان چه می‌گفته است و به شهر مولانا رفتن و از داستانش با خبر شدن و دانستن اینکه مولانا در ابتدا فقیه بوده است و درس می‌داده است و روزی بر سر کلاسش حلوائی‌یی آمدن و به او حلوا دادن و او به دنبال حلوائی کلاس را ترک کردن و چندین سال بعد سروکله‌اش پیدا شدن و یکسره حرف‌های مبهم و نامفهوم زدن و شاگردانش حرف‌های مبهم و نامفهوم او را نوشتن و در کتابی با عنوان «مثنوی» جمع‌آوری کردن و بعداً فهمیدنِ اینکه آن حلوائی «شمس» بوده است و همچنان سفری پر مخاطره داشتن و در دریا به دام «کفّار هند» افتادن و همۀ مکتوبات و سفرنامه‌ها را از دست دادن و تنها به حافظه متّکی بودن و بعد از سفر چندین جلد راجع به همان سفرها تنها با تکیه بر حافظه نوشتن و ..... دیدید، این یکی خیلی سفر بهتری شده بود، فقط حیف که دیگر نمی‌شود چنین سفرهایی داشت و چنین سفرنامه‌هایی. این داستانی که سر هم کردم، چند صفحه از سفرنامۀ ابن‌بطوطه‌‌ بود، تقریبا مربوط به قرن هفتم و هشتمِ هجری.

بله، داشتم می‌گفتم که دست همسر و عائله را گرفتن و به جای سوار هواپیما شدن و به دبی رفتن، با اتوبوس به افغانستان رفتن و سپس به کابلستان رفتن و آنجا با پاره‌ای از سرزمین خود آشنا شدن و ناراحت شدن و گله کردن از مرزبندی‌هایی که توسط بیریطانیای کبیر ترسیم شده است و با سخاوت افغانستانی‌ها مواجه شدن و تعجب کردن و «هم‌زبان» صدا شدن و مورد لطف بسیار و مهمان‌نوازی قرار گرفتن و سر سفره‌ها قابُلی خوردن و لذت بردن و از داستان‌های آن آدم‌های شیرین‌سخن شنفتن و مصاحبت‌ها کردن و آخر با دلتنگی از افغانستان بیرون شدن و هیچ‌وقت آن دلتنگی را فراموش نکردن و از آن پس نگرانِ اوضاع افغانستانی‌های مهاجرت‌کرده به ایران بودن و به آن‌ها بیشتر و بیشتر احترام گذاشتن و ..... این حرف‌ها هم مربوط به سفرنامۀ جانستان کابلستان است، اثر رضا امیرخانی. البته این کتاب را تاکنون نخوانده‌ام، فقط حرف‌هایی راجع بهش از این‌طرف و آن‌طرف شنیده‌ام، و البته معرفی کتاب توسط نویسنده‌اش را در آپارات دیده‌ام.

بله، داشتم می‌گفتم که به قطب شمال رفتن و ... نه نه، دیگر نه، این‌بار نمی‌خواهم دوباره شروع کنم و  از سفرنامۀ دیگری بگویم، البته حتّی اگر بخواهم هم، نمی‌توانم، چون چیز دیگری در ذهن ندارم.

خیلی دوست دارم به چنین سفرهایی بروم، و دستِ پر برگردم و بعد سفرنامه‌ام را بنویسم. و حتما‌ً روزی این رویا را نیز عملی خواهم کرد به امید خدا. درست است که هرچه به سوی جامعۀ مدرنیست می‌شتابیم، چنین سفر و سفرنامه‌هایی کمتر و کمتر می‌شوند، ولی هنوز هم جنگل هست، بیابان هست، کشورهایی با قطعیِ مکرّر برق هست، شهرهای فقیرنشین هست، خانه‌های کوچک ولی دل‌های بزرگ، هست.

با اینکه در این عصر ارتباطات به هم نزدیکتر شده‌ایم و فاصله‌ها کمتر شده است، ولی در حقیقت این ارتباطات مجازی و مخابراتی، ما را بیشتر از هر وقتی از هم دور کرده. چه شده است که به جای در کنار هم بودن و چشم در چشم با هم صحبت کردن و با هم خندیدن و ناراحت شدن و دردودل کردن، به یک صفحۀ نورانی و کمی متن و چند نوتیفیکیشن راضی شده‌ایم؟ نه، این ارتباطات ما را بیشتر از هر وقتی، از هم دور کرده است...

  • ۰ نظر
  • ۱۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۷
  • ۴۳ نمایش
  • علی امینی

امروز، هر کلمه‌ای که کمی نگاهش می‌کردم و در آن خُرد می‌شدم، برایم غریب می‌شد و ناشناخته. آخر از خودم خجالت کشیدم، و یا آن‌ها از من خجالت کشیدند. یعنی من فراموش‌کار شده‌ام یا آن‌ها از دستم فراری‌اند؟ مگر چه کرده‌ام؟ نان‌ونمکتان را خورده‌ام و نمک‌دان شکسته‌ام؟ نه تو را به خدا، بگویید، قهرتان از برای چیست؟ یا اینکه، من در نظرتان حقیر و غریب شده‌ام؟ گمان نکنم، آخر شما، همۀ دارائی‌ام هستید. نه، نه اینکه من مالک باشم و شما بَرده؛ من خاکسارم و شما سرور؛ بنشینید، بفرمائید، سفره‌ی کوچکمان و حقیرانه‌یمان تنها با حضور شما گرم می‌شود و نورانی و پررنگ، پرنقش، پرمِهر، زیبا...

آخر، به غیر از شما، هیچ کسی را ندارم؛ اگر شما نباشید، با که بگویم حرف‌هایی را که بر دلم سنگینی می‌کند؟ بدون شما، من یک تمام‌شده‌ام. یک تمام‌شده، به‌سرآمده، پُرشده؛ کسی که نمی‌داند به چه صورتی باید سنگینی‌اش را کم کند، نمی‌داند چطور می‌تواند خودش را خالی کند، و سبُک، و رها، و نهایتاً، پرواز بر فراز آسمان‌های آبی، لابه‌لایِ ابرها...

تنهایم نگذارید، که با وجود این حوصلۀ سررفته و دیگِ خالی، فکرِ دردکشیده و این ذهنِ خسته‌ام تنها به مرهم شما تاکنون زنده مانده است...

  • ۲ نظر
  • ۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
  • ۶۴ نمایش
  • علی امینی

آن که همه چیزش را از دست داده است، ترسِ از دست دادن را هم از دست داده است. در واقع، کسی که خودش را مالک چیزی نداند، هیچ ترسی هم برای از دست دادنش ندارد. مردِ سفر باش، نه خانه‌نشین؛ و در بین راه، سعی کن تا جایی که می‌توانی به آن‌هایی که همراه تو هستند و یا قرار است بعد از تو بیایند، مسیری هموارتر را هدیه کنی، نشانی بر سر دوراهی‌ها قرار دهی، و یا حداقل سایه‌ای درست کنی تا بتواند شخصی را از گرمای سوزانِ روزهای آتشین، نجات دهد، و قبل از آن هم خودت را.

به قول ابوالفضل بیهقی: مرگ خانۀ زندگانی‌ست، اگر چه بسیار زیید، آنجا می‌باید رفت. در این سفرِ هرچند کوتاه، شاهد باغ‌های سرسبزی هم خواهیم بود، گلزارهایی با رایحه‌های مست کننده، سرزمین‌هایی وسیع و دلگرم و مهربان. در این راه، بیابان‌هایی خشک و خشن و داغ هم هست، شب‌های سخت و سرد و تاریک هم وجود خواهد داشت؛ سفره‌های خالی، روزهای خشک‌سالی، آبادی‌هایی ویران شده، ویرانه‌هایی ناتمام، خاک‌هایی گِل شده از خون، اسب‌ها، سرهایی بر زمین افتاده. ناله‌های جگرسوزِ بازماندگان، از دست‌دادگان، به‌زمین‌خوردگان، مرغان، بادهای زمستان... زوزۀ گرگان، عوعوی سگان، غرشِ شیران، هیس‌هیسِ ماران... 

همه چیز در این مسیر هست. این مسیر، چاله‌ دارد، چاه‌های پوشیده‌شده با درختانِ خشکیدۀ افتاده و برگ‌های خشکِ زرد و قهوه‌ای هم دارد؛ باتلاق دارد، سنگ‌های کوچک و بزرگ هم دارد؛ سنگ‌هایی که گاه تنها یکی‌شان، برای زمین خوردن و دیگر برنخاستنِ فردی، کافیست.

گاه باید شبانه رفت، در زیر نور سپید ماه، همراه با سایه‌ها؛ گاهی باید از کوهستان رفت، گاه باید از شوره‌زار، و گاهی هم باید دل را زد به دریا و قدم نهاد بر روی آب... گاهی باید با گرگی که پارۀ جگرت را در دهان گرفته جنگید، گاهی باید پا به میدانِ پیکار گذاشت و از شرافت و نجابت و انسانیت، دفاع کرد. گاه باید فریادهای گوش‌کَرکننده‌ای برای رسوا کردنِ ظالم و طلبِ حق کشید، و گاهی هم باید روی نفْسِ سرکش خود لگام زد و سکوت اختیار کرد.

اینکه باید در کجا، چه کرد و کِی چه را انتخاب کرد و چگونه در کدام راه رفت، شاید حداقل کاری است که ابتدا باید برای خودمان مشخص شود و بعد اگر دانستیم که صحیح است، دیگران را هم از آن‌ها آگاه کنیم؛ همانطور که پیش از ما کرده‌اند، همانطور که ما می‌کنیم و همانطور که آیندگان قرار است انجامش دهند.

و بدان که این دنیا محلِ گذر است. سعی کن در این راه، خوبی از خودت به جای بگذاری، نه ویرانی و تباهی و ظلم و فتنه. راه‌گشا باش، نه مشکل‌آفرین، حتّی به قدرِ کنار گذاشتنِ یک سنگِ کوچک از میانِ راه.


پی‌نوشت: پس از چند روز سکوتِ ناخواسته آمدم و باز هم حرفی برای گفتن نبود؛ گشتم، نبود، و یا خودشان را پنهان کرده بودند. البته، مقداری حرف از حرف‌های گذشته باقی مانده بود، و مقداری هم درحین گفتن آنها، پیدا شد؛ و نهایت هم همین شد. بهتر از بی‌حرفی‌ست دیگر.

  • ۱ نظر
  • ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۶
  • ۴۶ نمایش
  • علی امینی

مسیر را تازه آغاز کرده‌ام. و جا پای قدم‌های کسی می‌گذارم که  در این لحظه، باید آن‌ها را برداشته باشد؛ دقیقاً همین قدم‌ها را، دقیقاً در همین لحظه‌ها. منِ امروز، منِ فردا، منِ فرداها. منِ امروز، درست است که راه‌دیده نیست و هیچ تجربه‌ای ندارد، ولی قرار است که روزی، به منِ فرداها تبدیل شود؛ به کسی که راه‌های کمترپاخورده‌ای را پا زده است.

در راه، راه‌دیده‌ای را دیدم. درخواست راهنمایی کردم. چنین گفت:

حقیقت این است دوست من
اگر بیمارِ رفتن نیستید
و در هر حالی به رفتن فکر نمی‌کنید
قدم از قدم برندارید.
رفتن باید بیماری‌تان شود
دغدغۀ هر ساعت و هر لحظه‌تان.
اگر چنین است، بسم‌الله.
وگرنه در این مسیر، هیچگاه به مقصد نخواهید رسید.

نه، آب سردی بر سرم نریخت. همین انتظار را ازش داشتم؛ و تو گویی، حتّی بیشتر! انتظار داشتم تا به زمینم بزند، و پاهایم را هم زخم کند. آن‌وقت اگر اراده‌ای در وجودم مانده بود، برای رفتن، یقین پیدا می‌کردم که مردِ رفتن‌ام. وگرنه، همان‌جا، تا ابد، می‌نشستم؛ مات، مبهوت، درمانده. و شاید به شوربختی‌ام فکر می‌کردم؛ و یا در ناامیدی غرق می‌شدم تا آن‌که، نفسم کامل در بیاید. و در آن لحظه، با تمام وجودم به این می‌رسیدم:

چیزی که به ناامیدی منجر می‌شود، رنج نیست. این فکر که کنترلی بر شرایط ندارید، ناامیدتان می‌کند.

ولی نه، نگذاشت تا عمیقاً به این جملات برسم. دستم را برای ناامیدی باز گذاشت. اگر می‌خواهی، بپر، وگرنه، پریدن و پرواز کردن دیگران را تماشا کن...


  • ۳ نظر
  • ۰۴ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۶
  • ۷۷ نمایش
  • علی امینی

کسی نمی‌تواند گذشته‌اش را پاک کند و یا منکرش شود؛ ولی می‌تواند از آن دل بکَنَد، به سختی. گاهی، این سختیِ دل‌کندن از برای آن است که آدمی مطمئن نیست که در روزهای پیشِ روی، روزهایی به خوبیِ گذشته پیدا کند. گاهی هم حسرت، به بندش می‌کشد و نمی‌گذارد از گذشته فاصله بگیرد؛ حسرتِ از دست دادنِ گذشته‌ای که می‌توانست حالِ خیلی بهتری برایش رقم بزند. تا وقتی هم که در حسرتِ گذشته گیر کرده باشد، آینده را نخواهد یافت. آینده در مقابلش است، ولی تو گویی اصلاً نمی‌بیندش...

حسرت، ریشه در ضعف آدمی دارد. کسی که در حسرتِ انجامِ کاری می‌ماند، ضعف خودش را پذیرفته. به جای اینکه کاری را انجام دهد، تنها امتحانش کرده، و پس از کمی سختی، دست از انجامش کشیده است. به قول دوستی: تو یک‌بار بیشتر زنده نیستی؛ خودت را به کاری که نمی‌خواهی، وادار نکن. در این دنیا، باید کارها را انجام داد، نه اینکه امتحان کرد. کاری را که می‌خواهی، باید با تمام وجودت انجام دهی، حتی اگر در ابتدا سخت باشد، حتی اگر فکر کنی از پسش برنمی‌آیی؛ نه، باید با تمامِ قوا به مبارزه‌اش بروی. زندگی سراسر مبارزه‌ست، باید پیروزی را یاد بگیری؛ باید به دنبال آینده باشی، باید از گذشته دل بکنی. زندگی، محل گذر است، یکبار هم بیشتر راهت به آن نخواهد افتاد؛ بعدها حسرت، گریبان‌گیرت نشود...


قسمتی از کتاب ابوالمشاغل، اثر نادر ابراهیمی:

زندگی، در بسیاری از لحظه‌ها، عاری از هر نوع معنا و مفهومی‌ست. این ما هستیم که با مجموعۀ عملکردهایمان، به آن، معنا و مفهوم می‌بخشیم.

زندگی، مستقل از زندگان، حتی اگر وجود داشته باشد هم چیز قابل بحثی نیست. این ما هستیم که به زندگی، زندگی می‌بخشیم؛ و به اینگونه، این ما هستیم که مستقیماً مسئول شکل و محتوای زندگی هستیم.

ظرف، مسأله‌یی نیست. مظروف، موضوع مورد بحث ماست.
و انسان، مظروفِ ظرفِ زندگی‌ست.
انسانِ امروز، فردا و فرداهای آینده...


پی‌نوشت: معلوم است که دارم برای روزهای سختی آماده می‌شوم، وگرنه این‌مقدار از خوداَنگیزشی، بعید است. البته برداشت اشتباه نشود؛ سخنان بالا، یک مشت حرفِ انگیزشیِ بی‌ارزش نبود؛ سرنوشت‌مان به همین اعتقادات گره خورده است، به باور داشتن یا باور نداشتنِ همین حرف‌ها؛ به ایمان‌مان.

  • ۲ نظر
  • ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۳
  • ۸۵ نمایش
  • علی امینی

آدمی با «نوشتن برای خود»، بهتر خودش را می‌شناسد. حتّی، می‌فهمد که طرز فکرش چگونه است. بیشترْ بودنِ خودش را حس می‌کند. بیشتر به خودش وابسته می‌شود. و حتّی گاهی، بیشتر عاشق خودش می‌شود... می‌نویسد و خیالش راحت می‌شود که حرف‌هایش، زده شده‌اند، مکتوب شده‌اند.  می‌نویسد، گاه می‌پندارد که برای هیچ‌کسی نمی‌نویسد، اصلاً می‌نویسد که بسوزاندشان، ولی غافل است از اینکه خودش آن کسی هست که حرف‌هایش را می‌خواند؛ می‌خواند و می‌نویسد. می‌نویسد و می‌خواند. او برای خودش می‌نویسد، می‌نویسد تا تنهایی‌اش را با هم‌دمش قسمت کند. او هرچه که بیشتر بنویسد، بیشتر شیدای بودنِ آن کسی می‌شود که با زبانِ کلمات، با او سخن می‌گوید. او، می‌نویسد چون نیمۀ گم‌شده‌اش را یافته است... او خودش را می‌خواند و می‌خواند، و نادانسته، به خودش نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود.

***

دلم می‌خواست این پستْ پربارتر از این باشد ولی چه کنم، زمانی که وقتش بود، ننوشتم و حالا، دیگِ حوصله سر آمده است. حقیقت همین است؛ ما، با خواندنِ دیگران -خواندن به معنای کلی- یا از آن شخص خوشمان می‌آید یا از آن متنفر می‌شویم. خواندنِ کسی، مثل این است که با گاردِ باز، به مبارزه بروی. چرا این حرف را می‌زنم؟ برای مثال، می‌شود یک شخصِ دزدِ رذلِ پست را در نقشِ اولِ رمانی قرار داد و با برجسته کردنِ برخی افکار و افعالش، او را دوست‌داشتنی ساخت. منظورم در اینجا از خواندن، خواندنِ روایتی‌ست زنده، مکتوب، یا مصوّر شده از زندگیِ شخصی. در وجود هر شخصی، هر چند پست و فرومایه، خوبی‌هایی وجود دارد. ذاتِ آدمی با خوبی‌ها عجین شده، پس به سوی خوبی‌ها نیز کشش پیدا خواهد کرد. هرچقدر که بیشتر در وجودِ کسی خوبی ببیند، به سمت آن، بیشتر کشیده می‌شود.


پی‌نوشت: منظورم در این پست از برای خود نوشتن، دقیقاً چه بود؟ این مطلب را [یا حداقل پی‌نوشتش را] بخوانید.

  • ۳ نظر
  • ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۸
  • ۱۰۰ نمایش
  • علی امینی

نیستی

۱۵
آبان

با اینکه نمی‌دانم که از چه بنویسم، ولی می‌خواهم که هر روز بنویسم. بیشتر اوقات همین طور است؛ خیلی کم پیش می‌آید که با برنامۀ قبلی شروع به نوشتن چیزی کرده باشم. یادم است، هر بار عنوان را خالی نگه می‌دارم و وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، در میانۀ نوشته است که می‌فهمم عنوان قرار است چه باشد. 

حال که دقت می‌کنم زندگی هم همینطور است. فقط زندگی می‌کنی؛ نه می‌دانی که چطور شروع می‌شود و نه می‌دانی که چطور به پایان می‌رسد، ولی در میانۀ آن، می‌فهمی که چه خبر است؛ می‌فهمی که قرار است به کجا بروی. البته فقط می‌دانی، فقط پیش خودت تصوّر می‌کنی، اینکه به آن می‌رسی یا نه هم معلوم نیست.

بیشتر انسان‌ها خودشان را می‌سپارند به جریان آب؛ حتی آن تصورات را هم از آیندۀ خود ندارند؛ هیچ ایده‌ای دربارۀ آینده‌شان ندارند. تصمیم با خودمان است، اما گاهی شرایط، همچون سیلی می‌آید روی تمام تصوراتت و ذهنت را به کلی صاف می‌کند؛ مثل کف دست، خالی از هر چیزی که قبلاً بوده. نمی‌شود آسیب دیدگانِ سیلِ شرایط را ببینم و ناراحت نشوم. گاهی هم تنها آسیب نمی‌رساند، تلف هم می‌کند. اما، شرایطِ نامناسب چیزیست که وجودش انکار ناپذیر است. همیشه هست، این مائیم که گاه تسلیمش می‌شویم و رویاهایمان را رها می‌کنیم؛ خسته می‌شویم از جنگیدن. مگر اینطور نیست که زندگی به امید است؟ خودمان هستیم که امیدمان را از سال‌های آینده، به فردایمان تقلیل می‌دهیم. همه‌اش این است که باورمان را به خود از دست می‌دهیم.

تا وقتی توانِ ایستادگی خواهی داشت که باور به آرمان‌هایت را از دست نداده باشی. در توئیتر ماه‌ها این توئیت را پین نگه داشته بودم: «آرمان بسیار قدرتمندتر از علم و ثروت است. چه کسی را دیده‌اید که خود را برای علم یا ثروت، منفجر کند؟» و واقعیتش هم همین است. آرمان‌هایمان تنها چیزیست که همیشه می‌توانیم پشتمان را بهشان گرم کنیم.

برای هرکسی پیش می‌آید که در زندگی‌اش به پوچی برسد و حتی آرمان‌هایی که زمانی برایش از جانش عزیزتر بوده‌اند، هیچ شود. چرا این را می‌گویم؟ شاید بخاطر حالی است که این روزها دارم؛ حالی که هر چند روز یکبار به سراغم می‌آید و از زندگی سیرم می‌کند. آدمی را به پوچی می‌رساند و دنیا را در نظرش هیچ می‌انگارد. فهمیده‌ام که دلیلش چیست: غم. نه همیشه، ولی دلیلش گاه غمی‌ست که در وجودمان پنهان شده است. غمی که وقتی مجالی پیدا می‌کند، با تمام قوایش حمله‌ور می‌شود. ناگفته نماند که این غم، غمی‌ست که خمیره‌اش از ناامیدی است. گاه برخی غم‌ها آنچنان قدرتی به دارنده‌اش می‌دهند که می‌تواند کوه‌ها را با آن جابه‌جا کند. این همه مقدمه‌چینی کردم که این توئیتم را بیاورم: «تو گویی نیستم؛ نیستِ نیستم. در خود نیستم یا، خودی نیستم. می‌گویند گم شو تا پیدا شوی، ولی من گم نشده، نیستم..». این بود؛ این بود مرثیۀ امروزم. گاه گاه این نیستی بد کلافه‌ام می‌کند. می‌دانم، می‌دانم که به خیلی چیزها بستگی دارد؛ حتی می‌توانم تعدادی‌شان را بشمرم، ولی چه سود؟ ناامیدی‌ها و فقدان‌ها را شمردن چه سودی دارد جز تشدید احساسات؟ بگذریم؛ تا اینجا هم روده‌درازی کردم.

شب شد؛ شب شد و حیاط خانه منقّش شده است به سایۀ شاخ‌وبرگ آن درخت تنومند. ماه کامل است این شب‌ها.

  • ۱ نظر
  • ۱۵ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۱
  • ۶۴ نمایش
  • علی امینی