در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۳۷ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

خیلی حرف‌ها هست که زده می‌شود، ولی هیچ‌گاه نمی‌خواهم منتشرشان کنم. آخر کسی که زندگی‌اش به تاریکی گراییده، و با خاکستریِ گسترده‌ای، افسرده‌کننده شده است و روزمره، چرا باید از این تاریکی‌ها حرف بزند؟ به قول شاعر، مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. و وقتی می‌بینم عده‌ای در شر رساندن مصر هستند، واقعاً از رفتارشان تعجب می‌کنم و در بیشتر اوقات ازشان متنفر می‌شوم. می‌دانید چرا؟ آخر به نظر من او کسی است که خودش را به شیطان باخته، و حالا غلام حلقه به گوشِ او شده است و دارد دیگران را به کیش خویش می‌خواند. چون به خیال باطلش وقتی که جمعیتِ هم‌کیشانش زیاد شد و در اکثریت قرار گرفتند، می‌توانند شر را به خیر تبدیل کنند، غافل از اینکه سیاه هیچ‌گاه سفید نخواهد شد، و سفید هم به هیچ‌وجه سیاه نمی‌شود، مگر اینکه پُر شود از سیاهی.

ولی بر خلافِ مبلّغانِ سیاهی، مبلّغانِ روشنایی را بسی دوست دارم. حتی اگر هم کیش‌شان نباشم هم دوستشان می‌دارم. چرا که می‌خواهند رنگ بپاشند به زندگیِ خاکستری و خفۀ دیگران. حتّی اگر کارشان خودفریبی و گول زدن دیگران باشد هم، کاریست بس زیرکانه، و گوارا؛ پس دوستشان خواهم داشت. می‌توانم درک کنم کسی را که به سوی امید دعوت می‌کند، ولی به هیچ وجه نمی‌توانم کسی که به سوی ناامیدی می‌خواند را درک کنم، و بفهممش. همانطور که گفتم او را شکست خورده‌ای می‌بینم که می‌خواهد با داد و فریادش، جمعِ شکست‌خوردگان را گسترش دهد و خودش را از وحشتِ تنهایی نجات دهد. حقیقتاً که چنین انسانی بس حقیر است و نفرت‌انگیز. البته گاهی هم دلم برای این افراد می‌سوزد. بسیار ضعیف‌اند. نمی‌دانم درست است بگویم شکست حقشان است یا نه. و مهم هم نیست. بیشتر از هر چیزی این عمل مضحکانه‌اش است که مرا به نفرت وا می‌دارد: در عین اینکه به بی‌معنایی تسلیم شده است، می‌خواهد معنیِ بی‌معنایی را تغییر دهد. او بازنده‌ایست که خیلی کودکانه می‌خواهد بازنده بودنش را انکار کند. به نظرم این اعلام برائت تا همین جا کافی باشد. و در آخر سر شما را به این تک‌بیت میهمان می‌کنم:

سگ اصحاب کهف روزی چند، پی نیکان گرفت و مردم شد

پی‌نوشتِ  شبِ بیست‌وسوم: در این شب دیگران را از دعای خیر فراموش نکنیم، شاید بهانه‌ای شد برای حالِ خوبِ یک نفر.

  • ۶۵ بازدید

اول رمضان است و من هنوز درگیرم. این روزها به طور اتفاقی دارم نوشته هایی را می بینم که در گذشته نوشته ام ـ وقتی که در ابتدای مسیری بودم که حالا به اواسطش رسیده‌ام. تاکنون سه‌ـ‌چهارتا تا نوشته شده اند. یکی مثلاً آینده‌ای که هنوز به آن نرسیده‌ای. یا که زمان همه چیز را زیر آوار خودش دفن می‌کند. همین حالا هم دارم از سر خواندن نوشتۀ «آخر راه همین است | پیوسته اتفاق» بر می گردم. همین. شاید باز هم پیوسته اتفاق باشد. چقدر به داستان می ماند، به اینکه شخصی می خواهد در عقیده های خودش محکم شود و ذهن و فکرش قوام یابند ولی در آخر، بعد از وقت ها، می‌بیند که نسبت به قبل پر حرف تر شده است، و شاید بیشتر فکر می کند، اما دیگر برایش عقیده ای نمانده است که بخواهد محکمش کند. انگار مجبور بوده برای قوام یافتن، شاخه‌های خشکیدۀ درختی را هرس کند! کو باور؟ باور را صدا کنید! ولی خواندن نوشته های پیشینش می خواهند همگی او را به چیزی هدایت کنند، نه اینکه بگویند از کدام مسیر برود، نه، فقط این را می گویند: آیا مطمئنی راهی که در پیش گرفته ای، درست است؟ و او نمی داند مطمئن هست یا نه. همیشه ترس مواجهه با چنین روزهایی را داشت، گو که همیشه منتظرش بود، در حالی که هیچ گاه نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. و پیوسته اتفاق. پیوسته اتفاق... یک نیرویی همیشه هست که موجب تعجبت شود. و نه آنقدر عجیب که معجزه و جادو بنامی اش، بلکه همین «اتفاق»، اما نه از آن اتفاقات همیشگی. سرعتت را کم می کنی. می ایستی. به عقب می نگری. گذشته را مرور می کنی. در گذشته خودت را مرور می کنی. و انگار که سرابی دیده باشی، انکار کننده باز می گردی. چیزی نبود. هیچ چیزی نیست. هیچ چیزی. و با گام هایی پرتردید و نامطمئن، آهسته به راه می افتی. افکارت پریشان می شود. و ادامه می دهی. با سرعت قبل پیش می روی. لعنت به این بازی. لعنت به این بازی. لعنت به این بازی.

 

....

 

ده دقیقۀ دیگر افطار است. یعنی اذانمان را می گویند. روزه باز می کنیم به ذکر و نام اله. و از او می خواهم که تنها نجاتم دهد. می خواهم که تنها مرا از تاریکی های وجودم بِدر آورد. تنها همین را ازو خواهم خواست. و او صدایم را می شنود. و من منتظر جواب می مانم، بی توجه به اینکه شاید خواسته باشد بدونِ پاسخِ او به جوابی برسم. و من همچنان منتظر مانده ام. شاید منتظر یک اتفاق، یا یک معجزه. کسی چه می داند؟ اتفاق است؛ اتفاق می افتد.

  • ۷۳ بازدید

کاش می‌توانستم فریاد بزنم که حقیقت را یافته‌ام، که بگویم تو حقیقت داری، و تو همان حقیقتی هستی که در تمام این زندگی به دنبالش بودم و می‌توانسته‌ام باشم. اما امان از این پرده‌های پُر ابهام و شک، که حجاب می‌شوند، که بیش از پیش حجاب می‌شوند و تا جایی پیش می‌روند که دیگر تو را فراموش می‌کنم، گو که هیچگاه نبوده‌ای جز در تاریک‌ترین رویاهایم، و هر کسی هم که از تو می‌گوید را، از اینکه تویی تمامِ آن حقیقتِ هستی، دیوانه می‌خوانمش، ناخودآگاه. کاش می‌شد باز گردم. کاش می‌شد به گذشته باز می‌گشتم. که اگر می‌شد، چنان به دامنش چنگ می‌زدم که هیچ‌گاه زمان نمی‌توانست مرا به این لحظه برساند، و به اینجایی که هستم، و به این پرتگاهی که دور تا دورش همه دام است و در محاصره‌ام. چه کسی می‌دانست انسان‌ها قادرند اینچنین خودشان را در محاصرۀ دام‌هایی گیر بیندازند که خودشان به دست خود همه را درست کرده‌اند. اما نه، تو این را می‌دانستی، تو همه چیز را می‌دانی. و این منم که تو را نمی‌دانم، که تو را نمی‌فهمم، که حجاب شده است بین ما، که دیر شده است حالا، که دور شده‌ام از تو، که دیر شده است، که دور شده‌ام...  کاش افسوس‌ها زمان را به عقب می‌راندند، کاش حسرت چنان قدرتی داشت، کاش کاری از دستِ ندامت ساخته بود، کاش می‌شد به گذشته بازگشت.

رمضان، گرچه تفاوتش همیشه یک چیز است نسبت به دیگر ماه‌های خدا، اما هیچگاه برایم یک‌رنگ نبوده، ولی در یک‌رنگ نبودنش همیشه یکی بوده. این دنیایی نبوده، آسمانی بوده، خدایی بوده، خدایی بوده، همیشه خدایی بوده. کاش می‌توانستم بگویم چه احساسی نسبت به این ماه دارم، و به این زندگیِ یک‌ماهه که انگار ملائکه جملگی نزول می‌کنند بر زمین و رایحه‌ای از بهشت می‌پاشند به تمامِ لحظه‌هایش، و حال و هوای روزها را بهشتی می‌کنند، که خدایی می‌شود لحظه‌ها، سحرها، که حجاب‌ها برداشته می‌شوند، که دل‌ها زلال می‌شوند، به پاکیِ چشمه‌های بهشتی، به لطافتِ قطره‌های آب. که خدا را در لحظه‌لحظه‌اش می‌شود یافت، که می‌شود دل داد و بی‌هوا عاشقی کرد و زندگی کرد و مست شد و اشک ریخت و دل را مصفا کرد به دانه‌های مروارید. که می‌شود با جان و دل تو را خواند: یا رفیق من لا رفیق له، یا انیس من لا انیس له، یا نورا لیس کمثله نور...

می‌خواستم بگویم کاش دیرتر می‌آمد و اصلاً به این زودی‌ها نمی‌آمد. فکر می‌کردم هنوز آماده نیستم برای استقبالش، که مخلص نیستم و لایق نیستم در این ماه پا بگذارم، ولی انگار همه را از قبل پذیرفته‌اند، که مشتاقم هرچه زودتر به پا خیزم و به رسم ادب حرمت نگه دارم و احترام کنم و بندگی کنم و بی‌چون و چرا طاعت کنم و فخر کنم به آن. و چه خوب است که می‌شود چنین دل را به تو خوش کرد و به تو پناه آورد و تو را تکیه‌گاه گرفت ـ هرچند اگر زودگذر باشد این ایام. و چه تکرار دلپذیری است رمضان‌های بی‌تکرار.

  • ۶۵ بازدید
‎۲۱ ارديبهشت ۹۷

مثلاً خودت رو با «یادته، تو که چیزی از این دنیا نمی‌خواستی» دلداری بدی، چرا؟ بخاطرِ یه اسباب‌بازیِ کوچیکِ غیرِ ضروری؟ تو همونی نبودی که می‌گفت چیزای غیرِ ضروری تنها کارکردشون اینه که بیشتر حرص بُخوری برای بیشتر داشتن؟ قوی باش، قوی! اما نه، لازم نیست قوی باشی، تنها سعی کن بی‌خیال باشی ـ مثلِ همیشه. بی‌خیال. اصلاً گور بابای این دو روزِ دنیا. راضی شدی؟ با اینکه می‌دونم زیادی اهلِ این حرفا نیستی ـ و تو از کی اهلِ این حرفا نبودی؟ ـ ولی وظیفۀ تو فراتر از اینیه که مسائلِ جزئی‌یی مثلِ این مسئلۀ بی‌اهمیت بتونه ذره‌ای تغییرت بده. هی، با تو ام، خودت باش. انگار یادت رفته خودت باشی. یا چه می‌دونم. همونی باش که بودی، یا نمی‌دونم، همونی که ادای بودنش رو در میا‌وردی. آبِ بینیِ بز رو یادته؟ همونی باش که دنیا همینقدر براش ارزش داشت ـ و کلّ زندگی هم. من می‌خوان اون باشی. می‌خوام رها باشی مثلِ همیشه. مشکلی نداره اگه کمی وقت می‌خوای، هیچ مشکلی نداره. حتّی اگه خواستی برو یکم گریه کن. می‌گن معجزه می‌کنه. البته هر جوری راحتی. می‌خواستم بگم که از نظر من مشکلی نداره. فقط نمی‌خوام زیادی تو رو اینطوری ببینم. می‌فهمی که؟

+ توئیت: بدیِ این زندگی اینه که با وجودِ تمامِ آدم‌های دور و برت، بازم وقتایی هست اونقدر احساس تنهایی می‌کنی که دلت می‌خواد با تمام وجود حرفتو فریاد بکشی. اما می‌دونی که بازم آرومت نمی‌کنه. و می‌دونی، این بازم آرومت نمی‌کنه.

  • ۹۳ بازدید

حقیقتاً، آدم گاهی کیف می‌کند از اینکه نقش بازنده‌ها را بازی کند. ناامید، سرخورده، افسرده، تباه شده، سیاه، تاریکِ تاریک. حتّی شاید این کارها حس خوبی هم به آن بازیگر دهد. اینکه دیگر مجبور نیست مبارزه کند، اینکه دیگر لازم نیست تلاش کند، اینکه دیگر هیچ چیزی معنا ندارد، و نه هیچ دلیلی برای زندگی کردن پیدا می‌شود. تسلیم شدن! گاهی می‌خواهیم با تسلیم شدن به آرامش برسیم، به همان‌چیزی که شاید در پسِ پیروزی و رسیدن به مقصد نهفته باشد. گاه خسته می‌شویم، و معنای «کم آوردن» را نه با تمام وجود، بلکه سطحی نازل‌تر از آن را درک می‌کنیم. یک خسته از مبارزاتی که به پیروزی نمی‌رسند، خسته از رفتن و رفتن و به جایی نرسیدن. و راه گریز؟ چه بهتر از پذیرفتنِ شکست، و تسلیم شدن؟ حقیقت این است که طبیعتاً به گریز از واقعیت‌های تلخ و ناخوشایند کشش داریم. می‌توانیم راه ناهمواری که در پیش است را ادامه دهیم ـ حتّی اگر شده برای فهمیدنِ اینکه به کجا می‌رسد. یا می‌توانیم همین‌جا چشم بر سراب‌هایی که تا اینجای مسیر ما را کشانده است ببندیم و نشیمنگاه بر زمین بنهیم و به انتظار مرگ نفس بکشیم. راه دیگری هم هست؟ چرا که نه! البته اگر یکی از این دو راه به کارت نیاید، راه سوم را می‌خواهی چه کنی؟ بخند بابا حوصله‌مان را سر بردی.

  • ۱۱۲ بازدید

امروز آرزو کردم که دوباره قلبم برای تو بتپد. و تپید. آرزو کردم دوباره اشکْ چشمانم را برای تو تر کند. و کرد. و آرزو کردم دوباره باز گردم به گذشته‌ام؛ و برگشتم. نمی‌دانستم چنین زود استجابتم می‌کنی. نه که ندانم، قبلاً زیاد صدایت می‌کردم، خیلی بیشتر از حالا؛ و بلندتر، و ملتمسانه‌تر؛ و با آدابِ تمام، آن‌طوری تو را می‌خواندم که نزدیک‌ترین اشخاص به تو چنین توصیه کرده بودند. می‌دانی؛ قبل‌ترها به زبان مقرب‌ترین افرادِ به تو، تو را می‌خواندم. و هم‌نوا می‌شدم، و هم‌صدا می‌شدم، و هم‌زمان می‌شدم با کلماتی که بر زبان می‌آوردم. از من دور شدی؛ بسیار از من دور شدی. و این دور شدن بخاطر دویدن‌های من بود. تو را در کنارم احساس می‌کردم، اما این احساس‌کردن برایم کافی نبود؛ بیشتر می‌خواستم. آن‌قدر غرق در جست‌وجویت شدم که ندانستم بر خلاف جهتی که تو بودی حرکت می‌کردم. در تاریکی‌ها خودم را یافتم؛ در جایی که از همیشه کمتر احساست می‌کردم. من نمی‌خواستم، ولی دیگر دست من نبود، تاریکی بود که مرا به سوی خودش می‌کشید. و لحظه لحظه از تو دور و دورتر می‌شدم. تا جایی پیش رفتم که دیگر منی نبود؛ تویی هم نبود؛ دیگر هیچ نبود. هرچه که بود، تاریکی بود. کاش آنجا می‌بودی؛ تاریکی مرا با خودش می‌برد و من فکر می‌کردم در انتهای این مسیر به تو خواهم رسید. و خودم را سپردم به دست او. تا جایی پیش رفتم که بودن و نبودنم با هم تفاوتی نمی‌کرد. زنده بودن و نبودن هم تفاوتی نداشت. دیگر حتّی نور و تاریکی هم از همدیگر تشخیص داده نمی‌شد؛ فکر می‌کردم در روشناییِ محض قرار دارم. فکر می‌کردم با تو یکی شده‌ام. فکر می‌کردم من تو هستم. چنان ضربۀ مهلکی خورده بودم که در فهمم نمی‌گنجید، و نمی‌توانستم ادراکش کنم. آنجا بود که تنهایی را با ذره ذرۀ وجودم احساس کردم. زیادی پیش رفته بودم. خیلی زیاد. آنقدر خودم را در تو تصور کرده بودم که دیگر برایم معنایی نداشت خودم باشم، و باشم؛ دیگر به بودن هم نیازی نداشتم، چون هرچه که بود، تو بود. و این خیالاتِ پوچ تمامِ باورهای من را به تسخیر خویش درآورده بودند. دیگر ”من“ای برایم بی‌معنی بود. تو بودی و خودت و خودت. تنهای تنها. و من نابود شدم. تاریکی مرا در خودش آمیخته بود. خسته شدم. پوچ شدم. تنها شدم. و آرزو کردم کاش تنها نمی‌بودم. آرزو کردم کاش به جست‌وجویت نیامده بودم. آرزو کردم که کاش مثل قبل می‌توانستم با تو دردِ دل بگویم، اشک بریزم، در آغوشت پناه بگیرم، و تو آرامم کنی، دلداری‌ام دهی، و تو را کنار خودم احساس کنم. و خواستم باز گردم به گذشته. و تو مرا باز گرداندی. گفته بودی بهتر از خودم مرا می‌دانی، و باورم شد که چنین است. گفته بودی صدایم را می‌شنوی هرچند ضعیف باشد و حتّی اگر کلماتم بر زبان جاری نشود؛ و باورم شد که می‌شنوی. و گفته بودی که می‌بینی‌ام، در تاریک‌ترین جایی که حتّی خودم خودم را قادر نباشم ببینم؛ و باورم شد که تو قادری بر دیدنم. و فهمیدم که تو همیشه هستی، در هر جایی که باشم؛ و اشتباه من این بود که به جست‌وجوی تو بودم، در حالی که کنارم بودی.

و تو برایم سختْ کافی هستی.

  • ۱۲۶ بازدید

هیچ انگیزه‌ای برای نوشتن ندارم، ولی دلم می‌خواهد بنویسم و بنویسم و مدام بنویسم. البته می‌دانم که همان اوایلش ـ یا اگر منصفانه بگویم، تقریباً اواسط به بعد ـ خسته می‌شوم؛ یعنی اینکه بی‌حوصله می‌شوم؛ ولی با این حال دلم می‌خواهد بنویسم. این را هم نمی‌دانم راجع به چی، راجع به کی؛ فقط دلم می خواهد بنویسم. نوشتن از «نوشتن» را هم چندان دوست ندارم. یعنی فکر می‌کنم ایدۀ تکراری‌یی شده باشد.

البته اگر آنکه قلم به دستش می‌گیرد، مهارتی هم در چرخاندن قلمش داشته باشد، هیچگاه حرف‌هایش تکراری نمی‌شود؛ یا لااقل اینکه کسی متوجه نمی‌شود که او دارد حرف‌های تکراری می‌زند. دستمالی می‌کشد روی حرف‌های خاک‌خورده‌اش، و دوباره به‌جای حرف‌های تازه و نو، قالب می‌کند به مشتری ـ یعنی به همان‌که حرف‌هایش را می‌خواند یا گوش می‌دهد. و البته این روزها مشتری کم است. یعنی اینکه مشتری دنبال چیزهایی می‌گردد که هم ارزان باشد، و هم نظرش را جلب کند، و هم توقع دارد که آن چیز از کیفیت و ارزش بالایی هم برخوردار باشد! مگر می‌شود؟ و آیا ما باید طبق خواستۀ مشتری عمل کنیم و هر جنس بنجلی را با ظاهری آراسته، تحویلش دهیم و او کیفور شود از اینکه چیز بسیار باارزشی را ارزان خریده ـ در حالی که شاید هیچ‌گاه هم نفهمد که جنس بنجل بهش انداخته‌ایم؟ نه حقیقتاً، آیا درست است این کار؟ مشتری نفهمد، خودت وجدان نداری؟ یا اینکه درست است که تو طبق خواستۀ مشتری تغییر کنی و از اصولی که می‌دانی درست است، دست بکشی؟

بگذار واضح تر حرف‌هایم را بزنم. حقیقتاً دلخورم از وضع آشفته‌ای که جامعه در حال حاضر دارد و همچنان خواهد داشت. نمی‌دانم، شاید هم از وضع خودم دلخور شده باشم. بگذریم از اینکه نگفتم آنچه را که می‌خواستم بگویم. همین را می‌گفتم؛ از اواسطش به بعد، دیگر حوصله‌ام سر می‌رود. یعنی هرچقدر هم هوس نوشتن کرده باشم، از یک جایی به بعد، حوصله ندارم نوشتن را ادامه دهم. شاید هم به این خاطر باشد که چند وقتی می‌شود نوشته‌هایم فقط توئیت بوده و یا اینکه یادداشت‌های کوتاه و گاه بلندِ شخصی‌یی بوده که قابلیت انتشار نداشته است. و می خواهم به مدد همین وبلاگ و بروز کردنِ مستمرش، حوصله‌ام را تقویت کنم و بیارمش سرِ جا. حرفش را که زدم، ببینم عملی می‌شود یا نه. حقیقتاً خیلی دلم تنگ شده است برای وبلاگ‌نویسی. چند وقتی شاید بیشتر نوشتم. ولی قول نمی‌دهم؛ تا که ننوشتن، نشود بدقولی. می‌بینید؟ یعنی خیلی قشنگ دارم حرفم را پس می‌گیرم. می‌دانم؛ ولی نه، اگر هم ننوشتم، لااقل باید وجدان‌درد بگیرم. پس می‌نویسم...

  • ۱۲۱ بازدید

این حرف‌ها باید دیروز گفته می‌شدند. حرف‌ها را نباید ناگفته گذاشت؛ بخصوص وقتی به کسی قولش را داده باشی ـ فرقی نمی‌کند چه کسی، شاید به خودت. اگر زیادی حرف‌ها را درون خودت زیر خروارها خاک دفن کنی و حق زنده بودن و نفس کشیدن و زندگی کردن را از آن‌ها بگیری، شاید دیگر هیچ وقت نتوانی به حرف‌هایت زندگی ببخشی و به گورستانی سرد و آکنده از سکوت تبدیل شوی. آسمانی همیشه ابری و تیره؛ بدون هیچ نشانه‌ای از حیات. نه یک شاخه گل، و نه حتی بوته‌ای خار. فقط و فقط قبرهایی با نام و نشان خودت. یکبار دیروز مردی. روز قبلش هم. روز قبل‌ترش هم. و روزهای قبل‌تر از آن...

امروز خیلی زودتر از آن چیزی که فکر می‌کردم پر شدم از حرف‌هایی که باید گفته شوند. حرف‌هایی که نگفتنشان بی‌عقوبت نخواهند بود. ترسیدم. حقیقتش از مردن خودم ترسیدم. از مردن امروزم ترسیدم. از این ترسیدم که امروز  هم نتوانم به حرف‌هایم فرصت نفس کشیدن و زندگی کردن بدهم، و نتوانم رهایشان کنم تا سرنوشتشان را خودشان رقم بزنند و باز هم گوری بر گورستان. ترسیدم نکند باز امشب که پلک‌هایم دیگر تاب باز بودن، و چشم‌هایم تاب نگریستن را نداشت، دوباره مراسم تدفینم برگزار شود و بیش از پیش بمیرم. بزرگترین ترسم همین است، که مرگ کم‌کم من را از خودم بگیرد. تا جایی که ببینم دیگر منی در کار نیست، و اگر هم کسی هست، مرده‌ایست به وانمود زنده بودن و زندگی کردن. معتقد به نیستی نیستم؛ ولی می‌دانم آنکه یکبار نیست شود، هستی و جاودانگی برایش بی‌معنی‌ست. و دوباره هم نیست خواهد شد. آنکه نتواند عشق به هستی‌اش را ابراز کند، هیچگاه به جاودانگی نخواهد رسید ـ و حتی زنده بودن و زندگی کردنش هم خالی از معناست؛ پوچ است؛ تهی. آنکه خودش را می‌کشد، کی می‌تواند حق زندگی داشته باشد؟ و من دیگر نمی‌خواهم خودم را بکشم...

  • ۱۶۱ بازدید