تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

می‌نویسم تا مکتوب شوند، گاهی افکارم، گاهی حال و احوالم، گاهی تخیلاتم، تجربیاتم، گاهی نقدهایم و گاهی هم دوست‌داشتنی هایم را.

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۱۱ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

1. گاهی آدم‌ها تصمیمات بدون فکر و عجولانه‌ای می‌گیرند که مدت‌ها باید درگیر عواقب ناخوشایندش باشند. اینکه کجا، چه تصمیمی بگیری، همیشه‌ی خدا سخت نیست، و نه همیشه آسان. مهم‌تر از همه اینکه مسئولیت تصمیم‌هایت هم، تنها و تنها بر عهده‌ی خودت هست. اینکه بخواهی بر خلاف جریان آب شنا کنی، شاید کاری بیهوده باشد، شاید هم سخت باشد ولی نگذارد که مثل بقیه: مقصدت همانی شود که جریان تو را به آنجا برده و بعدها در حسرتِ تغییرِ آن سرنوشتِ نارضایت‌بخشی که دیگر وقتِ تغییرش گذشته، لحظه‌هایت را یکی یکی تلف کنی.

2. حقیقتش خودم هم نمی‌دانم که دارم چه می‌کنم. گویی که تسلیم سرنوشت شده‌ام و خودم را سپرده‌ام به جریان. نه، تسلیم نشده‌ام بلکه گویی که خوابم برده است. در خلسه‌ای فرو رفته‌ام. از اینکه چند وقتی می‌شود که برای روزهایم ارزشی قائل نیستم، سخت ناراضی‌ام. تقریبا 30 روز مانده تا آخرین سالِ این دهه از عمرم هم تمام شود. و همه چیز چه زود گذشت. نفهمیدم چه شد.

3. البته از گذشته‌ام ناراضی نیستم، زیرا انتظارم بیشتر از آن نبود. نشسته بودم در کالسکه‌ی سرنوشت و نمی‌خواستم از آن پیاده شوم. گذاشتم تا هرجایی که خودش می‌خواهد مرا ببرد. ولی حالا اوضاع تغییر کرده. ناراحتم از اینکه چند روزی هست که نوشتن آن رمان که تازه دست گرفته بودم را، رها کرده‌ام. دوباره مبتلا به تلف کردن دقیقه‌هایم در توئیتر شدم. آمده‌ام سراغ یک پروژه‌ی برنامه‌نویسی ولی دستم به کد نمی‌رود. یا اینکه خودم را به خواندن وبلاگ‌ها مشغول می‌کنم. اما نه.

4. خسته شدم از این اوضاع داغان. این را دارم می‌نویسم که به خودم بیایم. تازه به این نتیجه رسیده‌ام که باید برنامه‌ای برای خود داشته باشم. برای چک کردن تلگرام، توئیتر، رسیدن به پروژه، رمان، وبلاگ‌ها. حقیقتش وقتم پر است وگرنه خیلی دلم می‌خواست چند کتاب نیمه‌خوانده‌ام را به پایان برسانم. خب، پس شد اینکه از همین حالا با برنامه پیش بروم تا از این ماهِ آخر، نهایت بهره را برده باشم. بسم الله...

  • ۱ نظر
  • ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۳
  • ۱۹ نمایش
  • علی امینی

گذر از عدم

۲۳
مهر

نمی‌دانم چه شد؛ امسال از محرم می‌خواستم یک شروع طوفانی داشته باشم و هر روز یک مطلب در این وبلاگ منتشر کنم، ولی مشکل اینترنت اجازه نداد. دو-سه روزی بودم و نزدیک یک هفته‌ای غیبم می‌زد. البته حضور و غیابم در توئیتر بارزتر است تا اینجا. ولی فکر کنم دیگر باید از عدم گذشته باشم...


+ چند مطلبی در ورد نوشته‌ام. البته بیشترشان تقریباً خاطره‌وار است و شخصی و امکان انتشار در این وبلاگ را ندارد، ولی به نظرم چندتای دیگر هم هست که صلاحیت انتشار را داشته باشند. منتشرشان خواهم کرد.

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۱
  • ۲۲ نمایش
  • علی امینی

روزها چه زود می‌گذرند. گویی که افتاده باشند روی دور تند. سال‌های پیش همین روزها، دهه محرم، یک دهه بود برای خودش؛ ده روزِ تمام! نمیدانم چرا روزها اینچنین کوتاه شده است. گاهی به این فکر می‌افتم که خداوند به فرشتگانِ زمان دستور داده است که سرعتش را بیشتر کنند، حرکتِ زمین و ماه را هم همچنین. طبیعت دست اوست دیگر، هرکاری بخواهد می‌تواند بکند. ما مانده‌ایم با روزهایی که برای تمام شدن، یک چشم‌به‌هم‌زدن نیاز دارد. قبلاً می‌توانستیم روز را قسمت کنیم و در طی آن، کلی کار انجام دهیم. یعنی قبل‌ترها می‌شد در هر روز چند خاطره داشت که بعداً آن روز را با خاطره‌هایش به یاد آورد، ولی اکنون از اینکه که گاهی حتی یک خاطره هم از یک روز ندارم به تعجب می‌افتم؛ آن هم در دهه محرم! نمی‌دانم شاید ذهنم ضعیف شده، یا اینکه چشم‌هایم مثل قبل کار نمی‌کنند. این بار اولی نیست که دچار چنین حالتی می‌شوم. حتی بهتر است برایش نامی هم انتخاب کنم. مثلاً «مرضِ دورِ تند». بله، دچار مرض دور تند شده‌ام.

این مرض آدم را دچار نوعی آلزایمر خفیف هم می‌کند. هنوز هم هیچ خاطره‌ای از حیدرعلی(؟) به خاطر نمی‌آورم. هر شب جلوی همان داربستِ سیاه‌پوشِ کنارِ خیابان می‌بینمش که دارد کمک می‌کند. دلم می‌خواهد یک بار بروم یک طوری از دهنش حرف در بیاورم، از مدرسه و سال‌هایی که با هم درس می‌خواندیم؛ بلکه اینطور قسمتی از گذشته‌ام را که فراموش شده زنده کنم. می‌دانید چیست؟ واقعاً حیف است آدم گذشته‌اش را فراموش کند؛ خیلی ناراحت کننده است؛ این گذشته‌ی فراموش شده، هرچند که مهم نباشد، دارد روی دلم سنگینی می‌کند. امروز، نامِ پسرِ تقریباً شش ساله‌ی دخترعمویم را ازش پرسیدم، نامش را به یاد نمی‌آوردم! «علیرضا». علیرضا با تعجب پرسید: « اسمم را به خاطر نداری؟!» خجل شدم. گفتم: «من برخی اوقات اسم خودم هم از یادم می‌رود.» البته دروغ گفتم، دیگر وضعم اینقدر هم خراب نیست. پیش خود گفتم اگر کمی به مغزم فشار آورده بودم، حتماً یادم می‌آمد.

اما امروز خوب به یادم خواهد ماند. امروز، اولین ظهرِ تاسوعایی بود که مراسممان در خانه‌ی یکی از اهل هیئت برپا بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، همیشه با معضلِ دیر آمدن به دلیل دیر از خواب بلند شدم مواجهیم، که آن هم به دلیلِ دیر تمام شدن مراسم عزاداری در شب قبل است: ساعت دوازده و نیمِ قدیم. بله ساعت‌ها کمتر از ده روز است که قدیم شده اند. ولی با وجود دیر حاضر شدن افراد، هم زیارت عاشورا خوانده شد، هم روضه، هم نماز جماعت، هم نوحه. ناهار را هم همان‌جا میل کردیم: نذرِ امام حسین(ع). آن یک و نیم ساعتِ صبح هم که آنجا معطل بودیم، با امیرحسین –  برادرم –  راجع به داستان و نویسندگی و اینکه چرا قصد دارم برای موفقیتم به اروپا بروم صحبت کردم. حرف‌هایم خیلی منطقی بودند و حتی خودم هم ازشان خوشم آمد. میدانید چیست؟ ترس از نداشتنِ پول، مانعِ بسیاری از موفقیت‌ها می‌شود. اینکه من نمی‌توانم تمامِ وقتم را متمرکز کنم روی نویسندگی و مجبورم کنارش برنامه‌نویسی هم کنم، به همین خاطر است. پول معضل بزرگی‌ست، باید باشد تا زندگی جریان داشته باشد. البته این حرف درستی نیست. تاکنون که خدا کارهایم را راه انداخته...


8 مهر 96 - تاسوعای حسینی

  • ۰ نظر
  • ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۴
  • ۳۳ نمایش
  • علی امینی

سرنوشت

۱۱
مهر

کاش میشد در اوج مشکلات یا بین دوراهی های سرنوشت ساز، خود را سپرد به دست سرنوشت؛ خود را رها کرد در رودخانه‌ای خروشان، یا دریایی مواج. که وقتی چشم‌هایت را باز می‌کنی ببینی همه چیز مرتب است و به ساحلی امن رسیده‌ای. آه که نمی‌شود.

اما، چرا نشود؟ دقیقاً همین لحظه که چند کلم‌ی پیش را می‌نوشتم، شد! مشکلی که تمام ذهن مادرم را مشغول کرده بود، درست همین لحظه برطرف  شد. شاید خداوند می‌خواهد بدین صورت به من بگوید غمت نباشد، توکل بر من کن، می‌گویم به کدام راه بروی. چقدر در این لحظه این اتفاق را نیاز داشتم. ممنونم از تو ای پروردگارم. ممنونم که زندگی‌ام را خودت جهت می‌دهی. بار اولی نیست که حکمت کارهایت برایم آشکار می‌شود. می‌دانم هرچه که می‌کنی، خیرم در همان است. خودت گفته ای که جنبنده‌ای وجود ندارد که روزی‌اش بر من نباشد و من به این یقین دارم. درست است که گاهی در اعتقادم سست می‌شوم، ولی تویی که نمی‌گذاری به کلی خُرد شوم. ستون و تکیه‌گاهم تو هستی، ببخش که گاهی نادیده‌ات می‌گیرم در حالی که همیشه هستی و به لطف توست که نفس می‌کشم. تویی که این شکایت‌نامه‌ای که داشت شروع می‌شد را به ستایش‌نامه‌ای تبدیل کردی. پاک و منزهی تو. ببخشای بر این بنده‌ی خطاکار. راهِ پر فراز و فرودی در مقابلم دارم و تنها امیدم به این است که تو را همیشه در کنارم دارم. می‌دانم که در این راه کمکم خواهی کرد، همانطور که تاکنون کرده‌ای. بار خدایا، تو چه عظمتی داری! الله اکبر. تو چه قدرتی داری! الله اکبر. تو چه لطف و مرحمتی داری! الله اکبر...


6 مهر 96

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
  • ۳۰ نمایش
  • علی امینی

بی نصیب

۰۳
مهر

شبِ چهارم محرم. نشسته، میان جمعی سیاه‌پوش. تاریک. اشک می‌ریزند. بر سینه می‌زنند. نوحه، روضه می‌خوانند. عزاداری می‌کنند. اما او، او جسمش هست، ولی دلش نه. اشک که از چشم‌هایش نمی‌آمد به کنار، گاهی به شرّ صورتش می‌ماند، به شرّ خنده‌هایی که به زور خفه‌شان می‌کرد! همه چیز را به طرز خاصی مسخره می‌دید. خسته شد. به این حالِ عجیبش افسوس خورد. شب‌های گذشته را به خاطر آورد که چه حزین بود و اشک‌ها خودشان جاری می‌شدند بدون هیچ خواهش و تمنایی. به کارهای آن روزش هم فکر کرد. فهمید که مشکل چه بود. محبت درّ گرانی‌ست به هرکس ندهندش. حزن و غم محرم، مقدس است و به هر دل ناپاکی راه پیدا نمی‌کند. یاد سخن آیت‌الله بهجت افتاد: کسی که می‌خواهد محرم را به خوبی درک کند، قبل از شروعش چله‌ی ترک گناه بگیرد. صدایی از تهِ وجودش می‌گفت: خاک بر سرت، بدبخت!

***

نیمه‌شب، وقتی بی هیچ توشه‌ای نومیدانه برمی‌گشت، سر راه توقفی کرد روبه‌روی اولین چای‌خانه‌ای که موقتاً کنار خیابان برپا شده بود. شلوغ بود. یک لیوان چای با چند حبه قند برداشت و ایستاد تا تمامش کند. شخصی را دید که سوار بر موتوری آمد و روبه‌رویش توقف کرد و پیاده شد. چهره‌اش را به خوبی به یاد آورد. فهمید که یکی از همکلاسی‌هایش بوده. فهمید که زمانی با هم دوستانی بوده‌اند. اما، اما هرچه سعی کرد، به سختی توانست تنها نام کوچکش را به یاد آورد: حیدر علی. حیدر علی او را به خوبی به یاد داشت و با خوشحالی سلام کرد: «سلام امینی». خوش و بشی کردند. چای را به مثابۀ اکسیری می‌نوشید که قادر است خاطراتش را زنده کند. با هر قلپ، بیشتر به مغزش فشار می‌آورد. ولی حتی آن اکسیر هم قادر به زنده کردنِ خاطراتِ مرده‌اش نبود! چای تمام شد و به راهش ادامه داد. در راه، ذهنش را داشت می‌کاوید. «حیدر علی... حیدر علی... حیدر علی...» همینطور نامش را تکرار می‌کرد تا چیزی بالاخره از صدوقچه‌ی خاطراتش صدا بزند و بگوید: «من! من! اینجا! اینجا!» ولی ناموفق بود. هیچ خاطره‌ای نبود؛ هیچ. شبیه شکست خورده‌ها شده بود. ناامیدانه کپه‌ی مرگش را گذاشت، به امید روزی بهتر، و خود را تسلیمِ تقدیر کرد.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۲
  • ۲۳ نمایش
  • علی امینی

دیشب پاییز آمد و با اینکه چیزی بجز زکامی و گلودرد به ارمغان نیاورد، ولی خبر خوشی داد: زندگی در جریان است و دلتنگی‌های بسیاری در راه. نمی‌شود بعد از یک تابستان آفتاب، دلتنگِ روزهای تماماً ابری نشد؛ روزهایی که به جز نگاه کردن به ساعت، نمی‌توانی تشخیص دهی چه ساعتی از روز است. فراموش می‌کنی همه چیز را. خورشید را هم گم می‌کنی بین ابرها؛ نمی‌فهمی کی از شرق سلام می‎کند و کی از غرب خداحافظی. توگویی روزها بلند می‌شوند؛ نه به خاطر بلند شدن روزها، بلکه از نظر یکسان بودن یک حالت از روز؛ یک نور سفید ملایم که کماکان تمام روز در آسمان است. البته نمی‌شود گفت که نمی‌توان برای خورشید دل‌تنگ نشد؛ برعکس، همین دل‌تنگی تمامِ زیباییِ پاییز است. فراق بین عاشق و معشوق... فراقی که نه می‎توان گفت بد است و نه می‌توان گفت خوب؛ عاشقانه است. همین است عاشقانه‌های پاییزی...


  • ۱ نظر
  • ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۶
  • ۵۳ نمایش
  • علی امینی

زمان هم بسیاری از چیزها را زیر آوارِ خودش دفن می‌کند و به وادیِ فراموشی می‌سپارد. کمی بیشتر اگر به او فرصت دهی، می‌بینی که حتی قادر است تا خودت را هم به وادی فراموشی بسپارد، بدون اینکه دلت برای خودت تنگ شود، تا با خودی بیگانه ادامۀ حیات بدهی.

سخت است حرف زدن در مورد زمان، زمانی که همه چیز را کم کم در خود هضم می‌کند، و به هر کسی، بخشی از خود را نشان می‌دهد. گاهی نیست، گاهی زیادی هست، گاهی تلخ است، گاهی شیرین، گاه سرد و خشمگین، گاه گرم و بشاش. 

***

زمان هم از آن مقوله‌هایی‌ست که می‌شود حرف‌های ضد و نقیضِ زیادی راجع بهش زد. هم می‌توان گفت عاملِ فراموشی‌ست و هم عامل ماندگاری. و مهم‌ترین مسئله این است که بیش از هر چیزی زندگی‌مان به آن گره خورده است. تا جایی که از لامکانی و لازمانیِ برخی از افکارم به ستوه می‌آیم. تصاویر زیادی در ذهنم است، اما همگی‌شان مربوط به زمان‌ و مکان‌های مختلفی هستند. زمان بیشتر از هر چیزی برای نوشتنِ داستان مرا به چالش کشیده است؛ به طوری که گاهی منصرفم می‌کند. البته می‌دانم که ذهنم هنوز به قوامی نرسیده است، ولی نمی‌توان ستیزه‌ی زمان را هم هیچ تلقی کرد.

چالش‌های زیادی در راه نوشتن یک داستان رو‌به‌روی نویسنده هست. نه تنها زمان، بلکه کماکان با مکان هم درگیری دارم. بله، هر دو محدودیت‌هایی را به وجود می‌آوردند، ولی برای باور پذیری و نوشتن واقعیات و ترتیب وقایع، هر دو باید شفاف باشند. بالاخره این ذهن باید از حالت لامکانی و لازمانی‌اش در بیاید که می‌دانم زمان می‌برد...

  • ۰ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۴
  • ۴۷ نمایش
  • علی امینی

چه کار داری می‌کنی؟! همین حالا، همین لحظه، همین روزها، چه کار داری می‌کنی؟ مطمئنی که داری کارِ درست را انجام می‌دهی؟ فکر نکنم! لااقل مطمئن نیستم. هر آدمی حق دارد اشتباه کند و یا عمرش را در مقطعی تلف کرده باشد، ولی زیاده که شود، ناحقّی در حقِ خودت است! می‌فهمی؟!

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۱
  • ۳۰ نمایش
  • علی امینی

پرندۀ آزادی که نتواند پرواز کند، همچون پرنده ایست که می‌تواند پرواز کند، ولی در زندانی محصور شده است.


این وبلاگ را به جهت دسته بندی و آرشیو بندیِ مطالب نوشته شده و هنوز نوشته نشده‌ام ایجاد کردم. قبلا در سرویس هایی چون ویرگول و روال مطالبی نوشتم ولی هیچگاه نتوانستم در آنها مطالب روزمره و حدیث نفس هایم را قرار دهم که همین امر سبب شد تا وبلاگی شخصی ایجاد کنم.

رویای داستان نویسی و رمان نویسی در سر دارم، اما باید دید که تا به کجا قادرم محققش کنم؛ چند بلاگ پست؟ یک داستان کوتاه؟ نوشتن مجموعه داستانی؟ چاپ مجموعه داستان؟ نوشتن یک رمان؟ و یا غایت الآمالم، چاپ یک رمان؟

بدون داشتن آرزویی برای تحقق، و یا به عبارتی هدفی در زندگی، زندگی کردن معنای خود را از دست می‌دهد و افسردگی به آدم روی می آورد تا زمانی که او را مجبور به انتحار کند... توقف در زندگی، همیشه چیزی بوده که از آن بیزار بوده ام. زندگیِ بی‌هدف، موتوریست بدون سوخت؛ با این موتور چگونه می‌توان حرکت کرد در حالی که یک عمر راه در مقابلت وجود دارد که باید طی شود؟ و این، همان سوخت موتورم است...


  • ۰ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۸
  • ۲۴ نمایش
  • علی امینی

متولد میشویم تا بمیریم، میان این دو نیز چند سالی نامعلوم را خداوند به ما ارزانی داشته است تا طعم زندگی کردن را بچشیم، منتها طعمش همیشه یکی نیست؛ گاهی شیرین، گاه تلخ، شور، گاه تند، بسیار تند.

بچه که بودم فکر میکردم تنها این من هستم که خودم را میتوانم کنترل کنم، تصمیم بگیرم، دردی را با تمام وجودم حس کنم، دنیا را از دید خودم ببینم ... و قبول اینکه همه اینچنین اند، برایم سخت بود. فکر میکردم آنها از خود عزم و اراده‌ای ندارند و مثل ربات‌هایی هستند که برای انجام کاری برنامه ریزی شدند؛ دردهایشان واقعی نیست، دنیا را نمیتوانند آن طوری که من درک میکنم، درک کنند ...

هرگاه که اتفاق بدی برایم می‌افتاد و از فرط سختی‌ها، طاقتم طاق میشد، این افکار به سمتم هجوم می‌آورند و نهایتاً به این نتیجه میرسیدم که من استثنایی ام و باید این زندگی را با تمام سختی هایش زندگی کنم. آن زمان کودکی بیش نبودم و چیزی جز زندگی کردن، بلد نبودم. یادم نمی‌آید که حتی یکبار از خودم پرسیده باشم که: «میخواهی زندگی کنی برای چه؟»

از اولین باری که این سوال ذهنم را مشغول کرده است تا کنون، یا از پاسخ دادنش طفره رفتم و یا جوابی تقریباً قانع کننده‌ای برایش پیدا کرده‌ام تا دست از سرم بردارد؛ آخر درگیر آن سوال بودن، مثل سرگردانی در بیابانی بی آب و علف است که هربار که سرت را میچرخانی، درخششی میبینی و تشنه و تشنه‌تر به سمتش میروی به امید جرعه‌ای آب برای ادامۀ زندگی، ولی هربار میفهمی که سراب بوده است و ناامید و خسته‌تر، این هدف را هم از ته لیستی که همۀ گزینه‌هایش خط خورده است، خط میزنی و به گزینۀ بعدی فکر میکنی...

اما حال که به آن صفحه نگاه می‌کنم میتوانم از بین خط خوردگی‌ها ببینم که تنها دو-سه گزینه هی تکرار میشدند و خط میخوردند! درست است که تعیین هدفِ درست بسیار مهم‌تر از پیگیری هدفی برای تحقق است، ولی اگر قرار باشد کل زندگی را در این مرحله بگذرانی، باید به حال‌ت تأسف خورد! حال که بیشتر دقت میکنم میبینم در تعیین اهداف، مسئولیت و جبر من را وادار به تعیین هدف نکردند، بلکه علاقه‌ام من را به این طرف و آن طرف کشانده است؛ و البته این فرصت برای همه پیش نمی‌آید پس آن را موهبتی الهی میدانم و سعی میکنم کمال استفاده را از آن ببرم. اولین باری که علاقه من را درگیر کاری کرد، سه-چهار سال مشغول حرفه‌ای شدم و شکر خدا میتوانم به عنوان شغلی که بتوان از آن امرار معاش کرد، رویش حساب باز کنم و حالا هم مرا درگیر هدف دیگری کرده است.

بگذریم که باز هم از پاسخ به آن سوال طفره رفتم، وقت تنگ است و نمیخواهم بیشتر از این درگیر باشم؛ بگذارید بعداً جوابش را مفصل خواهم داد.

تشکر ای لحظاتِ زندگی من که در خط مقدمِ جبهۀ سرگردانی تلف میشوید؛ هیچگاه آن خون هایی که بر زمین سرد ریخته شده است و میشود را فراموش نخواهم کرد... انتقامتان را از خدای سرگردانی‌ها خواهم گرفت...

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۲
  • ۲۷ نمایش
  • علی امینی