تحقق یک رویا

نویسه‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نویسه‌های یک جستجوگر

وقتی لذت پرواز کردن را خواهی چشید که ترس پریدن و سقوط کردن را به جان خریده باشی..

کانال «نویسه‌های یک جستجوگر»: @jostejoogarNevesht

طبقه بندی موضوعی

۳۱ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

‏دیده‌ای؟ دیده‌ای که گاهی آدم می‌میرد؟ نه که زیر خاک شود، نه! در خودش می‌میرد؛ در خودش خاک می‌شود. راه می‌رود، می‌بیند، می‌خورد و می‌شنود، ولی دهانش بسته است. در ذهنش هم چیزی برای بیان نیست ـ حتّی یک کلام! و نه هیچ اندیشه‌ای! او مرده است و مبهوت در زندگانیِ زندگان.

”به چه شوق، زندگی می‌کنند؟!“
”نمی‌دانم! من نمی‌دانم!“

+ همچنان دارم روزهایم را به ”کلیدر“ خواندن می‌گذرانم. تاکنون اینچنین در کتابی غرق نشده بودم. امشب می‌رسم به جلد هفتمش. تقریباً هزاروپانصد صفحه‌اش را خوانده‌ام و فقط هزارتای دیگر مانده.

  • ۶ نظر
  • ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۲:۰۱
  • ۷۷ نمایش
  • علی امینی

کلمه‌هایم را با عشق تو آغاز کرده بودم. مهم نبود که بخوانی‌شان یا نه؛ من می‌نوشتم برای خودم. نمی‌دانم می‌دانی یا نه؛ کلمه‌ها با عشق، زنده می‌شوند، جان می‌گیرند، به وجود می‌آیند و حرف می‌زنند. تو را می‌خواستم، درست است که حالا جایت در کنارم خالی‌ست و دستم هم خالی، ولی عشق را در کنارم نهادی؛ که در وجودم! عشقی که زنده می‌کند. گفتم زنده شو، و زنده شد؛ به عشق تو!

بگذار داستانی برایت تعریف کنم. فکر نکن که حقیقت نداشته باشد؛ چرا که حالا در مقابل توست و در حال خواندنش هستی. چون زنده هست و زندگی در آن جریان دارد. حتی اگر حقیقت هم نداشته باشد، وقتی که خواندی‌اش، به حقیقتی در وجودت مبدل خواهد شد. همینطور که تو، حقیقت داری، و زندگی‌ات ـ به همین اندازه حقیقی، که غیرحقیقی.

حالا حتماً می‌پرسی که داستانمان قرار است از کجا شروع شود، و در کجا شروع شود؛ در چه زمانی و چه مکانی. بگذار خیالت را راحت کنم: روی همین زمینی که تو هستی، و زیر همین آسمانی که تو هوایش را به ریه‌هایت فرو می‌دهی؛ در همین زمانی که تو زندگی کرده‌ای، و پدران و مادرانت، عمری روزهایش را زندگی کرده‌اند ـ که مردگی!

+ کلیدرِ دولت‌آبادی را می‌خوانم و هرچه پیش‌تر می‌روم، تشنه‌ترم می‌کند. جلد دومش تمام شد و حالا، نمی‌دانم بعدی را شروع کنم یا نه. البته نمی‌شود به سمتش نرفت حقیقتاً. مثل خوره به جانِ ذهنت می‌افتد!

  • ۳ نظر
  • ۱۴ دی ۹۶ ، ۲۳:۱۵
  • ۶۰ نمایش
  • علی امینی

نمی‌دانم چه‌ام شده. و شاید هم هیچم نشده باشد و این همان خودِ حقیقی‌ام باشد که دارد نفس می‌کشد ـ در سالم‌ترین حالت ممکن. در آن‌چه می‌‌خواهد بگوید هیچ معنایی نمی‌بیند. پس صرف‌نظر می‌کند ـ شاید از همه چیز ـ و هیچ نمی‌گوید. می‌خیزد به همان پستوی تاریکش. به سه‌کنجی تکیه می‌دهد و زانوانش را در بغل می گیرد. سرش را هم می‌چپاند بین پاهایش. این حقیقی‌ترین حالتش در آن لحظه است. ظاهر و باطنْ یکی. به خودش پناه آورده و تماماً در خودش فرو رفته. شاید کمی رقت‌انگیز باشد، ولی چه می‌توان کرد. حالا این اوست و او، این.

پذیرش حقیقت همیشه تلخی‌هایی همراه خودش دارد، مثل پیرهایی که همیشه نقل‌و‌نبات در جیبشان دارند و به کودکانی که دورو‌برشان می‌پلکند می‌دهند. حقیقت هم به‌سان این پیرها، همیشه تلخی‌هایی در جیبش دارد و به هر کسی می‌دهد ـ حتی اگر نپذیرند هم، هیچ خیالش نیست، سرسختانه به کارش ادامه می‌دهد.

همین که سپیده دمید، در همان گرگ‌ومیش فهمیدم امروز با دیگر روزها فرق دارد. اما چه فرقی؟ نمی‌دانم؛ فقط احساسش کردم ـ ولی نخواستم چیزی را بپذیرم. احساس آدمیان از دیگر حواسشان قوی‌تر است. که واقعه را قبل از وقوع درمی‌یابد. شاید هم می‌سازدش. مطمئن نیستم. دیگر از هیچ چیزی مطمئن نیستم. اهمیتی هم ندارد ـ هیچ‌چیزی. آسمان شیون می‌کند. تو چرا؟ در دل تو دیگر چرا غوغاست؟ نه، مرا هیچ غمی نیست، و نه هیچ خوشی‌یی. سرگردانم. خسته. خسته از راهی که نرفته‌ام، از کاری که نکرده‌ام. هیچ چیزی پابندم نمی‌کند. و دردم همین است.

بگذار لااقل دلم را به حرف آن راه‌بلدی خوش کنم که گفت: ملال زائل شدنی‌ست. شاید که روشنی در جانم دمید. شاید.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۵
  • ۴۱ نمایش
  • علی امینی

ما انسان‌ها گاهی خیلی عجیب می‌شویم. حرفی را که می‌خواهیم بگوییم، وارونه ـ و نه تماماً وارونه ـ بیان می‌کنیم و انتظار داریم که مخاطب حرفمان، آن را بشنود و منظوری که در پسش پنهان کرده‌ایم را به خوبی دریابد ـ هر چقدر هم که پیچیده باشد. خیلی عجیب است. یعنی بسیاری از اوقات، دروغ را به راستی ترجیح می‌دهیم ـ زندگی در حاله‌ای از ابهام!

یعنی از حقیقت می‌ترسیم؟ از راستی؟ پس دلیل این روگردانی و فراری بودن چیست؟ شاید چیزی هست که همیشه از رویارویی با آن واهمه داریم. شاید که همیشه می‌خواهیم چیزی را درون خودمان پنهان کنیم ـ تاریکی‌های وجودیمان را، و حرفی را، اتفاقی را؛ و از اینکه همیشه با نقابی بر چهره زندگی کنیم و همچون رازی دست‌نیافتنی باشیم، باکی نداریم؛ که گاهی این‌گونه خوش‌تریم. نه، عجیب نیست. انسانیم دیگر. البته قبل از آن هم، آدم. و قبل‌تر از آن، جانوری دوپا.

در جایی خواندم که گاهی سیاست، بیان حقیقت است، و کاری بس زیرکانه. حقیقت این است که حقیقت محکم‌ترین بنایی‌ست که می‌شود بنیانش کرد، و پتکی بر سر بناهایی که با سستیِ دروغ بالا رفته‌اند ـ تا به ثریا. البته، به لطف علم فیزیک دریافته‌ایم که هیچ دیوارِ کجی تا به ثریا بالا نمی‌رود، و نهایتاً در ارتفاعی ویران خواهد شد ـ و آن وقت است که حقیقت عریان می‌شود. خیر، زندگی کردن با دروغ ـ با نقابی از شرافتِ دروغین ـ آسان نیست، وقتی که تلّی از حقیقت روی سینه‌یمان سنگینی کند و عذابمان دهد.

+ رمان بادبادک‌باز را می‌خوانم، اثر خالد حسینی، نویسنده‌ای افغانستانی. داستانش بی‌ارتباط با حرف‌های بالا نیست. به نظر می‌رسد که فردا صدصفحۀ پایانی‌اش را تمام کنم. شاید که مطلبی راجع به این کتاب و نویسنده نوشتم.

+ از اینکه روزی بگذرد و این وبلاگ بروز نشود، کمی آزرده‌خاطر می‌شوم. این پست را هم نوشتم که خاطرم کمی آسوده شود، آخر دو روزی هست که بروز نشده.

  • ۱ نظر
  • ۰۵ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۲
  • ۴۸ نمایش
  • علی امینی

به این نتیجه رسیده‌ام که باید نوشتن را کمی جدی‌تر بگیرم ـ یعنی خیلی جدی‌تر. و همچنین دقیق‌تر باشم و ریزبین‌تر. بعلاوۀ کلّی «ترِ» دیگر. این خودمان هستیم که تصمیم می‌گیریم چگونه بنویسیم. همیشه می‌توان پیشرفت کرد، ولی با کمی جدّیت، می‌توان از زمانش کاست، و یا به سرعتش افزود. در کل فرقی نمی‌کند، مهم جدّیت است ـ همان تلاش و پشتکاری که همیشه ازش شنیده‌ایم.

می‌گویند گشاده‌دست و بخشنده باش تا بیشتر به دست آوری ـ البته نه دقیقاً همین کلمات را؛ هرکسی به زبان و روش خودش این مطلب را بیان کرده است. و یا به عبارتی دیگر: کمک کن تا کمکت کنند. ناگفته نماند، این شایسته نیست که در ازای بخشیدن و کمک کردنت، چشم داشته باشی که جبران شود. امّا چه می‌شود کرد، زمانه چنان شده است که هر کسی با خودخواهی کمک می‌کند و می‌بخشد ـ و نه حتّی بخشیدن، که به خودخواهی نفس کشیدن.  چه خوب است که بخشیدنمان بی‌چشم‌داشت باشد. هرچند از هر دستی که بدهی، از همان دست می‌گیری ـ چه بسا بیشتر.

پیش‌تر هم گفته‌ام، هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست، هیچ چیز ـ حتّی اتفاقی‌ترین اتفاقات. کسی که در راهت قرار می‌گیرد و کمکی هرچند کوچک ـ حتّی به اندازۀ بخشیدن جرعه‌ای آب برای تر کردن گلویی خشک‌شده، و یا نشان دادن راهی با اشارۀ دست ـ به تو می‌کند، به تویی که به واقع نمی‌داند کیستی و چیستی، هیچ‌گاه اتفاقی نبوده است. چرا، شاید اتفاقی در راهت ظاهر شده باشد، ولی همان اتفاق می‌تواند مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ات باشد ـ چه بسا اگر نبود، از تشنگی تلف شده بودی و یا در گمراهی، عمرت را به پایان می‌رساندی. پس بگذار بگویم که هیچ اتفاقی در کار نیست.

وقتی دانستی که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست، بی‌چشم‌داشت کمک خواهی کرد. شاید که کمک تو به آن درمانده، و یا درراه‌مانده، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش باشد ـ کمک به ظاهر ناچیز تو! کسی چه می‌داند، شاید که او قرار است قهرمانِ داستانی باشد، همانطوری که تو...

پی‌نوشت: امروز کمکی کردم که به نظرم می‌تواند یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی کسی باشد ـ به کسی که با راه‌نشان‌دادن‌های به ظاهر ناچیز و کوچکش، می‌تواند و شاید توانسته است بزرگترین اتفاق زندگیِ خیلی‌ها باشد. دلمان خوش‌ست ها! :) تصمیم بالا هم به نظرم بخاطر یکی از همان اتفاقات بوده.

  • ۲ نظر
  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۲۲:۲۶
  • ۶۷ نمایش
  • علی امینی

دیشب پس از روزی سخت ــ روزی به واقع سخت و ناخوشایند ــ به بستر افتادم و خودم را رها کردم. مثل همیشه چشم‌بند را کشیدم روی چشم‌ها. تاریک بود، ولی من تاریکی محض را می‌خواستم. پهلو به پهلو می‌شدم و خوابم نمی‌برد ــ با اینکه کم‌خوابی داشتم. به یک‌باره دلم لرزید. «پدر بود که از روی تخت افتاد؟» و این فکر چشم‌های خواب‌آلوده‌ام را تیز کرد. تنها و تنها یکبار پدر از روی تخت افتاده بود. به پهلو کرده بودمش تا شب را راحت بخوابد؛ هر وقت هم که دلش خواست ــ با کمک دست و پای چپش ــ خودش را به پشت کند. آن شب وقتی که خسته شده بود و می‌خواست خودش را برگرداند و به پشت بخوابد، افتاده بود. چند و چونش را نمی‌دانم. تاریک بود و همگی در خواب بودیم. بخاطر اینکه قسمتی از جمجمه‌اش هنوز در بیمارستان است ــ و شاید هم خیلی وقت پیش درون سطل زباله‌های مخصوص بیمارستانی افتاده باشد ــ با ضربه‌ای نه چندان سنگین هم احتمال تکان خوردن مغز و ــ زبانم لال ــ ضربه‌ی مغزی در او بسیار بیشتر است. همگی در دم بیدار شدیم و به سویش خیز زدیم. حجت سریع کمرش را راست کرد و پشتش را به خودش تکیه داد. مادر مدام ازش می‌پرسید: «خوبی؟ خوبی حسن‌آقا؟» او هم فقط و فقط نگاه می‌کرد ــ شاید که با چشم‌هایش می‌گفت: «کمی سرم درد می‌کند ولی نگران نباش، خوبم. خوبم.» به مادر نگاه می‌کرد. می‌دانست که چه کسی را باید از نگرانی در بیاورد، وگرنه نگرانی‌اش به دل همه نفوذ می‌کند. نهایتاً، دست چپش را برد بالا و چندبار سریع عقب‌وجلو کرد ــ البته که اگر می‌خواست هم نمی‌توانست دست راستش را بلند کند. یعنی: «خوبم، خوبم، نگران نباش.» و همگی به مادر خندیدیم که پدر داشت او دلداری می‌داد.

دلم لرزید، و قبل‌تر از آن، تنم. تو گویی انگار چیز سنگینی روی زمین افتاده باشد. نگران شدم. یعنی پدر بود که از روی تخت افتاده بود؟ به خودم آمد و رویم را سریع برگشتاندم. گوشۀ چشم‌بند را کنار دادم و به دقت نگاه کردم. پدر، به پهلو خوابیده بود. نه، آن صدا، صدای افتادن چیز دیگری بود. آرام شدم. خودم را روی بستر رها کردم. «یعنی چه چیز سنگینی این وقت شب روی زمین افتاده است؟» داشتم به همین فکر می‌کردم که در آن تاریکی صدای مادر به گوشم خورد: «فهمیدی؟ زلزله بود.» برخاست، از اتاق بیرون شد و رفت پیش بچه‌ها و همین حرف را با نگرانی به آن‌ها هم گفت. نگرانی‌اش آن‌چنان قوی بود که به دل تک‌تکمان نفوذ کرد. این‌بار مادر بود که دل‌هایمان را لرزاند. مغشوش حرف می‌زد. از زلزلۀ کرمانشاه گفت. نگران آن‌هایی شده بود و که خانه‌هایشان خراب شده بود و حالا در چادر زندگی می‌کردند. از کسانی که زیر آوار مانده بودند هیچ نمی‌گفت، ولی من فهمیدم که داشت به همان فکر می‌کرد. بعدش از قهر خدا گفت. می‌گفت که نمازهایتان قضا نشود. بعد با حیرت پرسید: «اگر زلزله بیاید چه کنیم؟» به واقع، وقتی که زلزله بیاید چه کنیم؟ فکرم رفت پیش پدر. یقین دارم که فکر مادر هم پیش پدر بود که این سوال را می‌پرسید. و شاید آن دو نفر دیگر هم که در تاریکی‌ها پنهان شده بودند به همین فکر می‌کردند.

ــ کاری نمی‌توانیم بکنیم. اگر خدا بخواهد که در این خانه  بمیریم، می‌میریم. خدا بخواهد و ما نخواهیم؟ می‌شود؟!

نفهمیدم این حرف را که گفت. شاید خودم گفتم. شاید هم نه. نمی‌دانم. در آن لحظه داشتم به شبی فکر می‌کردم که زمین زیر پای کرمانشاه لرزید. دیگر فکر نمی‌کردم، داشتم آن لحظات را زندگی می‌کردم. تکیه داده بودم به پشتی. بی‌جهت نشسته بودم کنار بخاری. آن‌جا جایی نبود که همیشه می‌نشستم. گاهی چشمم به تلویزیون می‌رفت و گاهی به آن دو نفری که روبه‌روی آینه ایستاده بودند. باید کنار پدر می‌بودم، توی اتاق. نشستنم آن‌جا بی‌جهت بود ــ بی‌جهت‌تر از جلودادن سینه و گنده کردن بازو و بیرون دادن ماهیچۀ بغل در مقابل آینه. سرم گیج می‌رفت. زمین و زمان در نظرم می‌چرخید. انگار که در خلأ داشتم می‌چرخیدم. خوب بود که خودم را تکیه داده بودم به پشتی، اگر می‌ایستادم حتما با این سرگیجه می‌خوردم زمین. چقدر این سرگیجه برایم آشنا بود. یاد آن روزی افتادم که حجت پدر را از بیمارستان مرخص کرده بود ــ دو سال پیش، در چنین شب‌های سردی. اگر بخواهم راستش را بگویم، آن شب پدر را نشناختم. واقعاً، او همان کسی بود که من می‌شناختم؟ چه بگویم... بود، و نبود. شاید شود، شاید هم نه. پدر روی ویلچر بود ــ پوستی روی استخوان. آخر دو ماه در کُما بودن، مگر کم است؟ آن شب، تمام شب را بیدار بودیم. وقتی که سپیده زد، افتادم در بستر و خودم را رها کردم. خیلی زود صبح شد. ساعت نُه بود. ولی من هنوز در دیروز مانده بودم. این خوابِ چند ساعتۀ پُراسترس نتوانسته بود مرا به امروز بعد برساند. آن روز حتی چرتِ ظهر هم نتوانست مرا به امروز برساند. در همان دیروز مانده بودم. یک هفته بود که روزها را گم می‌کردم. چشم‌بندم را کنار زدم؛ و پتو را. به سختی نشستم. انگار که توی خلأ باشم و مدام بچرخم. سرم گیج می‌رفت. چند دقیقه دراز کشیدم و دوباره بلند شدم. سرم گیج می‌رفت. در آن روز نمی‌شد که نگران خودم باشم. دوباره افتادم روی بستر و رها شدم. بگذار بچرخم... سرم گیج می‌رفت و آن دو همچنان با بالا تنۀ برهنه مقابلِ آینه ایستاده بودند. تلویزیون روشن بود ولی کسی توجهی به آن نمی‌کرد. چند ثانیه گذشت. نه، دیگر سرم گیج نمی‌رفت. ایستادم تا بروم توی اتاق. آن دو نفر حالا توی بسترهایشان بودند. مادر ایستاده بود، و من در کنارش. توی آن تاریکی، تنها چیزی که حس می‌شد صدا بود. مادر مدام می‌گفت: «اگر زلزله آمد چه کنیم؟» نگران بود. همه نگران بودند. به راستی، اگر زلزله آمد چه کنیم؟ دل‌ها همه لرزید. 

ــ کاری نمی‌توانیم بکنیم. اگر خدا بخواهد که در این خانه  بمیریم، می‌میریم. خدا بخواهد و ما نخواهیم؟ می‌شود؟!

  • ۱ نظر
  • ۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۴۰
  • ۵۵ نمایش
  • علی امینی

امروز هم برایم روزی بود مثل دیگر روزهای سوخته‌ام. روزهای سوخته در ظاهر سوخته‌اند، ولی در حقیقت باارزش‌ترین روزهای هر فردی محسوب می‌شود ــ که البته هر کسی این موضوع را نمی‌داند. روزهای سوخته، روزهای تعطیلی هستند که در آن‌ها تمام روز را ــ تمام بیست‌وچهار ساعتش را ــ آدم خودت هستی و هرچه را که بخواهی در آن روزها می‌توانی انجام دهی. درست است که مثل دیگر روزها مجبور نیستی برای دیگران کار کنی و یا بروی سر کار و یا دانشگاه، ولی این باعث نمی‌شود که هفت صبح بیدار نشوی و تا یازده شب برای کارهایی که از انجامشان لذت می‌بری، وقت نگذاری. مثلاً یکی می‌نویسد، یکی می‌خواند، یکی به سفری کوتاه می‌رود، یکی روزش را در کنار دوستان و یا خانواده سپری می‌کند و دیگری هم... بگذریم.

من همانی هستم که روز سوخته‌اش را به نوشتن اختصاص می‌دهد. البته با کمی دیر بیدار شدن و کمی هم خواندن وبلاگ‌ها و کانال‌های تلگرامی. بعد هم ــ بعد از وقت‌ها ــ هزار کلمه روزانه‌نویسی را که اسمشان را گذاشته‌ام «صفحات صبحگاهی»، در همان صبح نوشتم. خیلی وقت بود که شبانگاهی شده بودند، ولی با خودم گفتم که بهتر است برگردم به اصالت ــ و نتیجه‌اش را هم دیدم؛ دیدم که نوشتنشان در همان صبح، چقدر مؤثرتر است.

ابتدا نمی‌دانستم که از چه بنویسم ــ مثل بیشتر اوقات ــ ولی همان که شروع کردم به ضربه‌زدن روی دکمه‌های کیبورد، حرف‌به‌حرف بیشتر می‌رفتم به عقب ــ به  گذشته. حتماً این حرف را شنیده‌اید که: پول، پول می‌آورد. من هم می‌خواهم بگویم که کلمه، کلمه می‌آورد. هر لحظه به جای اینکه کلماتی که می‌نوشتم کم شوند، می‌دیدم که محدودیت هزار کلمه ــ که می‌شود سه صفحه ــ برای حرف‌هایی که می‌خواستم روی کاغذ بیاورمشان، کم می‌شد ــ خیلی کم.

حقیقت دارد که می‌گویند در پس هر اوجی، فرودی نهفته است. پست‌هایی که در این وبلاگ می‌نویسم همیشه در یک سطح نیستند. برخی‌شان خوب است، برخی‌شان خیلی خوب، و برخی‌شان بد و خیلی بد. پس از اینکه پست قبلی وبلاگ را نوشتم ــ پستی که به نظرم در جایگاه «خیلی خوب» قرار می‌گیرد ــ به یکباره دیدم که حرفی برای گفتن ندارم. هیچ حرفی. البته حرف که همیشه هست، ولی چیزی که بشود در وبلاگ منتشرش کرد، نه، نبود ــ چه بسا که بوده، ولی حال و حوصله‌ای نبوده حتماً.

داشتم می‌گفتم. نوشتن ــ مثل نوشتن از گذشته ــ همچون سفری‌ست به سرزمین عجایب. با هر کلمه‌ای که می‌نویسی قدمی فراتر در دل آن سرزمین می‌گذاری. هر چقدر که جلوتر می‌روی چیزهای بیشتری درمی‌یابی ــ چیزهایی که حتّی فکرش را هم نمی‌کردی. بخصوص وقتی که با چشمانی تشنه به هر اتفاق و واقعه نگاه کنی. از روزهایی به روزهای دیگر غلت می‌خوردم. در آن تاریکی از هر پله که پایین می‌رفتم، می‌دیدم که پله‌ای دیگر هم هست ــ همچون حلقه‌های زنجیری به هم پیوسته. سه خاطرۀ دیگر هم برای نوشتن شکار کردم. سوای اینکه نوشتن این خاطرات برایم جالب است، فکرهایی هم برایشان کرده‌ام... خیال دارم که در آخر سر، تبدیلشان کنم به مجموعه داستان و یا داستانی بلند. فعلاً که از کودکی خودم شروع کرده‌ام، می‌خواهم همچنان در دل گذشته، جلو و جلوتر بروم.

  • ۰ نظر
  • ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۴
  • ۴۵ نمایش
  • علی امینی

چندین بار پیشنهاد خواندن رمان کِلیدَر را از این‌ور و آن‌ور دیدم و شنیدم. چه باید می‌کردم؟ معلوم است، باید می‌رفتم سراغش. در اینترنت جستجویی کردم و فهمیدم که این اثر، ده جلد است! بله، 2600 صفحه! کتاب‌ها را گرفتم، ولی گذاشتم به کنار. امیدی نداشتم که بروم سراغش. آخر خودت بگو، که را دیده‌اید که برود ده جلد از یک داستان را بخواند؟ و اینکه کدام نویسنده را دیده‌اید که ده جلد داستان فقط با یک عنوان بنویسد؟ حقّا که جرئت می‌خواهد، هم خواندن و بیشتر از آن، نوشتنش. پاک دیوانگی‌ست!

کلیدر داشت در درایوهای لپ‌تابم خاک می‌خورد که همین چند روز پیش، یکی دیگر را دیدم که شدیداً خواندنش را توصیه می‌کرد. «بسم‌الله. به هر حال شروع می‌کنم، لااقل یک جلدش را که می‌توانم بخوانم دیگر. اصلاً خیال می‌کنم که کل کلیدر، یک جلد است. اینطوری به خواندنش راغب‌تر می‌شوم.» و شروع کردم.

تقریباً صد صفحه خوانده بودم که از اضافه‌گویی‌های نویسنده شاکی شدم. «خب بگذار ما داستان را دنبال کنیم دیگر. کمی هم از داستان بگو، هر لحظه و هر حال را داری سه-چهار صفحه کش می‌دهی خوش‌انصاف! همان است که داستان ده جلد کش آمده.» کمی جلوتر، روایت داستانْ دور برداشت. شخصیت‌ها به چالش‌هایی کشیده شدند و با وصفِ دقیق و ظریفی که نویسنده برای هر شخص و هر وضعیتی تک‌تک و با حوصله ارائه می‌داد، می‌شد کاملاً در جانِ داستان قرار گرفت و هربار خود را درون داستان و به جای شخصیت‌ها دید؛ گویی تو هم هنگامی که فردی دارد فکر می‌کند همپای او به ماجرا فکر می‌کنی و به دنبال چاره‌گشایی هستی، به دنبال حدس زدن اینکه چه خواهد شد، و چه می‌شود...

جلد اولش را به لذتِ تلخیِ داستان به اتمام رساندم و سریع جلد دوم را شروع کردم که ببینم ادامه‌اش چه می‌شود. کمی ادامه دادم، ولی به ناچار کلیدر را به کنار گذاشتم. یقیناً اگر وقت کافی داشتم، یک بند می‌نشستم و کمر می‌بستم به خواندن دو هزار صفحۀ بعدی، ولی حیف که وقت نیست. و حالا با وجود اینکه کتاب را گذاشتم به گوشه‌ای از کتابخانه‌ام، -به امید اینکه بعدها به سراغش بروم- دلم هنوز پیش شخصیت‌های داستان است. دلم هنوز در کلیدر است و برای خواندن ادامه‌اش، لحظه شماری می‌کنم...

کلیدر، اثر محمود دولت‌آبادی

این داستان که جزء شاهکارها محسوب می‌شود، روایت زندگی یک خانوادۀ کُرد است که به سبزوار خراسان کوچانده شده‌اند. این داستان که متأثر از فضای ملتهب سیاسی ایران پس از جنگ جهانی دوم است، بین سال‌های ۱۳۲۵ تا ۱۳۲۷ روی می‌دهد. کلیدر نام کوه و روستایی در شمال شرقی ایران است.
ــ به نقل از ویکی‌پدیا
  • ۲ نظر
  • ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۸
  • ۷۲ نمایش
  • علی امینی

حس کرد کمی درد به پاهایش چسبیده. دیشب به خاطرش آمد. از دردهای دیشب ترسیده بود؛ از دردهایی که در مغز استخوان‌هایش وول می‌خورد. کم پیش می‌آید کسی مغز استخوان‌هایش را احساس کند. سال‌ها می‌شد که فراموش کرده بود اصلاً چنین چیزی در بدنش وجود دارد. نمی‌خواست که دوباره احساسشان کند. قبل از اینکه سجّاده را پهن کند و شروع کند به خواندن نماز ظهر، رفت سراغ سبد قرص‌ها. بستۀ استامینوفنِ 325 به چشمش خورد، اما برش نداشت، دنبال چیزی قوی‌تر بود. گشت و گشت تا اینکه بستۀ خالی شدۀ استامینوفن کدئین را دید؛ فقط یک قرص داشت. بیرونش آورد. انداختش بالا، لیوان آبِ گرم را به سر بلند کرد. آب را بلعید، ولی قرص نرفت پایین. قلپ بعدی، و قلپ بعدی. خیالش راحت شد.

  • ۰ نظر
  • ۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۴:۱۴
  • ۶۰ نمایش
  • علی امینی

هر کسی، در برهه‌ای از زمان به دنبال هدفی برای ادامۀ زندگی‌اش می‌گردد و حس می‌کند که پوچی و بیهودگی، سراسر زندگی‌اش را فراگرفته است. حس می‌کند که محکوم به گذران سختی‌هایی شده است به جرمی که هنوز مرتکبش نشده، و یا اگر هم شده، از آن‌ها هیچ خبری ندارد. و یا نه حتی محکوم به سختی، بل به تکراری آزاردهنده، به روزمرگی‌یی تباه‌کننده. و آن لحظه است که تشنۀ حقیقت می‌شود؛ البته نه همه، و نه همیشه.

حقیقتی که هرچه برای دانستنش تشنه و تشنه‌تر می‌شوی، دور و دورتر می‌شود. ردّپایش را می‌بینی، ولی، نمی‌توانی به آن برسی، هرچه که پیش‌تر می‌روی... و بعد، وقتی که از روزگار ناامید می‌شوی، وقتی که از همه وقتْ شکننده‌تر می‌شوی و به اوج انحطاط می‌رسی، وقتی که خودت را رها می‌کنی در آن پوچی و منتظر می‌مانی تا که غرق شوی و نفست بریده شود، به ناگهان، صدایی گرم طنین‌انداز می‌شود...

ابرهای بهاری باریدن می‌گیرند و طراوت می‌پاشند توی زندگی. شکوفه‌ها به زندگی سلام می‌کنند، درخت‌های خشکیده و کُرک‌و‌پر ریخته، زنده می‌شوند، جان می‌گیرند، جوانه می‌زنند، برگ می‌دهند، به ثمر می‌نشینند... رودخانه‌های خشکیده و زخم‌برداشته و هزار تکّه شده، دوباره جاری می‌شوند و پر از حیات... خورشید با گرمی به زمین نگاه می‌کند. و به ناگهان، صدای گرمی طنین‌انداز می‌شود...

هرچه می‌گذرد، مِهر عجیبی در دلت نسبت به صاحب آن صدا احساس می‌کنی. حرف‌هایش به جانت می‌نشیند، و محبتش... اوست آن غریبِ آشنا، اوست آن حبیبِ دلربا، اوست که جان‌ها به گرمای محبتش زنده می‌شوند، اوست که دوست داشتنش زمان و مکان نمی‌شناسد، اوست آن که مشعل هدایت را به دست گرفته، اوست که حقیقت بر زبانش جاری شده، اوست که به هدایت، برگزیده شده... اوست از جملۀ آن کسانی که برایش مهم نبود صدایش به جایی می‌رسد یا نه، این برایش مهم بود که حقیقت را فریاد کشیده باشد...

و محمّد، در چنین روزی، در هفدهم ربیع‌الاول، پا به این دنیا می‌گذارد؛ که درود خداوند و ملائک بر وجود مبارکش باد...

  • علی امینی