در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۳۴ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

اوضاع به طور شگفت‌آوری مضحک است. می‌دانم که از همه چیز خبر دارید. البته امیدوارم از کسانی نباشید که مدام حرف از گرانیِ لحظه‌ایِ سکه و ارز می‌زنند و گلایه دارند و شکایت می‌کنند و در برخی اوقات هم بسیاری را به فحش می‌کشند ـ از ریشه تا شاخ و برگ‌ها را. من وقتی به این فکر می‌کنم که همان اندک پولی که درست همین زیر مخفی کرده‌ام مدام دارد ارزشش کمتر می‌شود و تحلیل می‌رود، تنها می‌خندم ـ و نه خنده‌ای تلخ از روی خشم؛ تنها احساس می‌کنم ماجرایی بس خنده‌آور است، وقتی پس‌اندازت در حالی که در امن‌ترین نقطۀ زمین قرار دارد، مدام ازش دزدی می‌شود و کم می‌شود و کمتر. مسخره است؛ نیست؟ 

حالا حتّی لازم نیست بابت نفس کشیدنت پول خرج کنی، اگر نفست را هم حبس نگه داری، عقربۀ ثانیه که می‌چرخد پول تو هم کمتر می‌شود. و البته، چه اهمیتی دارد؟ می‌توان به عنوان یک گرهِ داستانی نگاهش کرد، که زندگی‌ات را جذاب‌تر می‌کند و اجازه نمی‌دهد با آرام و قرار گرفتنِ اوضاع، داستانِ زندگی‌ات کسی را خسته کند، و حرفی نداشته باشی برای گفتن. این روزها مردم اشتراکات جدیدی پیدا کرده‌اند، همه‌اش هم به لطفِ همین اوضاعِ متشنج. مردم دارند روزبه‌روز به همدیگر نزدیک‌تر می‌شوند و صداهاشان یکی‌تر، و موضوعاتی که راجع بهشان صحبت می‌کنند هم دارد یک‌رنگ می‌شود. حالا کافیست تا به هر بهانه و دلیلی، کنار شخصی بایستی، و به جای اینکه از گرمای هوا حرف بزنی از این مسائل جدید بگویی؛ و اگر هم خلاقیت به خرج بدهی و راجع به این مسائل کمی غور کرده باشی و چندتا نوشتۀ پدرمادردار هم راجع بهشان خوانده باشی، با تحلیل‌هایت حسابی سرِ همه را گرم نگه‌داری، و حتّی برایشان داستان‌پردازی کنی و از این کارت لذت ببری.

خلاصه اوضاع آن‌قدری هم که فکر می‌کنید، بد نیست ـ البته نه که بگویم همه چی آرومه، و من چقدر خوشحالم؛ نه. شاید اگر پایه می‌بودید و به دنبالِ هیجان و لذت و مثلاً آزادی و معنا و برابری و از این دست مزخرفات، می‌شد مثلاً الکی انقلابی به راه انداخت و نام حکومت را تغییر داد و باز دوباره به زندگی‌یی که ظاهراً تغییر کرده و مطبوع شده است امیدوارانه ادامه داد. و یا اگر اوضاعتان خیلی وخیم شده است و زندگی بس پردرد و رنج و مشقت، می‌توانید به این فکر کنید که تحمل این روزها خاطره خواهد شد و می‌توان بعدها در جلساتِ روشنفکرانه در کافه‌ها از آن یاد کرد و یا در جمع خانواده و فرزندان و نوه‌ها از چنین موضوعات هیجان‌انگیزی حرف به میان آورد و از سرگذشتِ گران‌بها و پر فرازونشیبِ خود افسانه‌ها گفت.

البته من که ترجیح داده‌ام با همان اندک پولی که دیگر نمی‌شود با آن گوشیِ مدل بالا خرید، یک هارمونیکا(سازدهنی)یِ ارزان‌قیمت بخرم و یک مضرابِ سه‌تار و یکی دوتا هم کتاب، و کمی هم زندگیِ هنری‌ام را پیش ببرم ـ همانی که سال پیش با سه‌تار شروع شد و خیلی زود متوقف گردید. بالاخره آن وقت می‌شود با نواختنِ موسیقیِ متنِ پدرخوانده، و یا برخی از قطعه‌های باخ و بتهوون و بقیۀ این افرادی که ترجیح داده‌اند به موسیقی پناه ببرند و زندگی‌شان را وقف آن کنند، از صدای دلنشینِ هارمونیکایم لذت ببرم، و یا با صدای سه‌تارم خودم را مسحور کنم. و ماجرا از کجا شروع شد؟ دیروز در دو ساعتی که برق رفته بود، عرق‌ریزان رفتم سراغ سه‌تار و بعد از مقداری تمرین، دیدم در همان اندک زمان، پیشرفتی قابل‌توجه داشتم. خب مایه امیدواری‌ست. بعد تصمیم گرفتم یک مضراب سه‌تار سفارش دهم ـ چیزی که مانعِ بزرگی بود بر سرِ زندگیِ هنری‌ام. و از آن‌جایی که دیدم هزینۀ پست بیشتر از خریدم است، گفتم چرا یک سازِ ارزان‌قیمت هم کنارش نخرم؟ و آن‌جا بود که با صدای دل‌فریبِ سازدهنی آشنا شدم و ساعت‌ها غرقِ آن بودم. به نظر می‌رسد در این برهۀ حساسِ کنونی که زندگی مدام رنگ عوض می‌کند و گاه پوچ و می‌شود و گاه پرمغز، بهترین کار  مسخره‌گی پیشه کردن است و مطربی آموختن. بله!

  • ۹۴ بازدید

پیش‌نوشت: این روزها هیچ حرفی ندارم برای گفتن، یعنی برای پست‌کردن، و این حرف‌ها را به ناچار اینجا توی یک پست چپانده‌ام.

اینجا زندگی در جریان است، وقتی که می‌گویم در جریان، یعنی که در گوشه گوشه این پارک، و روی چمن هایش، و در سنگ فرش‌های زیبایش، می‌توانی کسانی را ببینی که آمده‌اند تا لحطاتی را زندگی کنند، حال چه به خلوت گزیدن، چه به دور همی‌های دوستانه، و حتی گرم‌تر، خلوت‌های دو نفره و عاشقانه. دختری روی دوچرخه نشسته است و روی سنگ فرش‌های خاکستری و قرمز رکاب می‌زند، جوانکی با دوچرخه‌اش حرکات نمایشی می‌رود، پسرکی زمین می‌خورد تا دوچرخه سواری یاد بگیرد، در جمعی کاملا زنانه آخرین اخبار دوستان و آشنایان تجزیه و تحلیل می‌شود، پدری در حال تاب‌دادن فرزندش است، مادری کالسکۀ نوزادش را به آرامی در میان هوای خنک درختان سر‌به‌فلک‌کشیدۀ کاج می‌چرخاند، و پدری نتوانسته سنگینی پلک‌هایش را تحمل کند و سرش را گذاشته روی بالشی و در کنار جمع پر‌شور خانواده به خواب رفته است. افرادی قدم‌های چربی سوزشان را محکم روی زمین می‌کوبند، پسر بچه‌ای با تفنگ فضایی‌اش که صداهای عجیب از آن در می‌آید، آدم‌بدهای پارک را می‌کشد. و من نشسته‌ام گوشه‌ای تنها روی نیمکت؛ به موسیقی گوش می‌دهم و انگشتانم را تندْ تند روی صفحه کلید گوشی بالا و پایین می‌کنم و منتظرم تا جمعِ مادرم و دوستانش برچیده شود. دیر وقت است و موتور هم منتظر است تا برویم خانه. و من چقدر او را دوست دارم.

چندان تمیز نیست ولی خرابی هم ندارد. پر شتاب نیست مانند موتورهای ۱۸۰ یا ۲۰۰ سی‌سی، ولی سرعتش هم کم نیست. اما موضوع سرعت و شتاب نیست، بلکه بخاطر خوش‌رکاب بودنش است که نمی‌توانم دل از او بِکَنم. مانند موتورهای رِیس، نشیمنگاهِ راکبش کم‌ارتفاع است و جاپایی‌اش بالاست و همین احساسِ امنیتِ فوق‌العاده دل‌پسندی به راکب می‌دهد. و تنها همین نیست، فرمانش بر خلاف موتورهای ریس، کمی ارتفاعش بیشتر است، طوری که دست‌ها لازم نیست همیشه با زاویۀ تندی و رو به پایین، در امتداد یک خط راست باشند؛ می‌توانی به راحتیِ موتورهای هارلی دیویدسون فرمانش را توی دست بگیری، و بهتر بگویم، دست‌هایت را به فرمان آویزان کنی حتّی، و راحت باشی. و گذشته از همه، سبک است و مانور دهی‌اش هم عالیست. همۀ این‌ها باعث می‌شود شتابِ پایینش کاملاً در نظرم محو شود. این ۱۲۵ سی‌سیِ دوست‌داشتنی را با هیچ موتور بالاتری عوض نخواهم کرد، حتّی اگر قرار باشد هیچ پولی سر ندهم. یک موتورِ دویستِ طرحِ پولسار هم برادرم دارد، و با اینکه سرعت و شتابش خیلی بیشتر از این است، ولی هیچ‌گاه سواری‌اش به پای مال خودم نمی‌رسد، و تا وقتی ناچار نباشم سوارش نمی‌شوم. البته، من تنها از بین موتورهای تا ۲۵۰ سی‌سی، یک دل‌بر دیگر دارم ولی به این سادگی‌ها نمی‌توانم به دستش بیاورم، آخر کمِ کمش هفت میلیون پول لازم دارم، در حالی که تنها پانصد هزار تومن زیر همین لپ‌تابم هست و مرا وسوسه می‌کند تا به جایگزینی برای ۱۲۵ ام فکر کنم. ولی، زهی خیال باطل. و آن ۲۵۰ سی‌سی‌یی که حرفش را می‌زدم، دایلیم است: Daelim 250 vjf. که اسپورت تورینگ است و جان می‌دهد برای مسافرت‌های طولانی. تاکنون سوارش نشده‌ام، ولی به نظر می‌رسد سواری‌اش به خوبیِ همین یکی‌ام باشد.

  • ۵۷ بازدید

پیش‌نوشت: این روزها حرفی ندارم برای گفتن. هرچه می‌نویسم روزنوشت و دل‌نوشته است. یعنی که ارزش چندانی ندارند برای خوانده شدن. می‌نویسم برای خودم. شاید بعدها سری زدم به این نوشته‌ها و خاطره‌بازی کردم، و شاید هم سوژه‌ای شد برای خندیدن. مهم نیستند بهرحال؛ مثل همۀ حرف‌های دیگرمان. فقط می‌خواهم وبلاگ را بروز نگه دارم.

دیروز حالم خوب نبود. یعنی همیشه می‌شود که حال آدم خوب نباشد، به هر دلیلی، و یا به هیچ دلیلی؛ می‌توانم بگویم که دیروز خیلی بد حالم خوب نبود. البته شاید شایسته باشد که بگویم مثل همیشه بد بود، اما کمی بدتر از همیشه. آخر این چند وقته کلاً حالم بد بوده. از نوشته‌هایم معلوم است. «تنهایی» احساسی است که تو گویی فصلی یکبار هم احساسش نمی‌کنم. غریب‌ترین حسی است که تاکنون احساسش کرده‌ام. «تنهایی» نه به آن معنیِ همه‌گانی و ظاهری‌اش؛ چرا که در شلوغی تنها شدم. و هم نه آن «تنها»، به معنیِ ارتباط نداشتن با افراد دوروبر؛ چرا که ارتباطم را با اطرافیانم قطع نکرده بودم. سکوت نکرده بودم. می‌خندیدم. از منظر آن‌ها بیش از هر وقتی شاد بودم؛ آخر دست خودم نبود، خودم را پشت خنده‌هایی پنهان می‌کردم که بیشتر به قهقهه شبیه بودند. خودم می‌دانستم که دارم هم به خودم و هم به بقیه دروغ می‌گویم، و آن چیزی نبود که بودم، ولی نمی‌دانم؛ فقط می‌خندیدم. مثل مست‌ها شده بودم. دلیلی برای خندیدن نداشتم و هر موضوعی بهانه‌ای بود برای بلند کردنِ صدایم به خنده برای کسانی که می‌خواستند با من هم‌صحبت شوند.

«تنهایی» بر من مستولی شده بود. این چند وقته حس می‌کنم ابری تیره بالای سرم هست و هی می‌بارد ولی بارش‌هایش خالی‌اش نمی‌کند؛ بی‌وقفه می‌بارد؛ درست مثل توی کارتونی‌ها. شاید افسرده شده باشم؛ که احتمالش زیاد است. شاید هم این نوشته‌ها باعثِ خودتلقینی می‌شوند و بی‌جهت مرا هر روز ناراحت‌تر و دلتنگ‌تر و تنهاتر می‌کنند. نمی‌دانم... بیش‌ از هر وقتی تنها شده بودم. بیگانگی را با تمام وجودم احساس می‌کردم. می‌دانستم که هیچ چیزی نمی‌توانست آرامم کند. دلم خیلی سنگین شده بود. این روزها حالِ خودم را نمی‌فهمم. پناه بردم به صدای بلند موسیقی. پرشور و پرصداترین آهنگ‌هایی که داشتم مال حامد زمانی بود. چندتا تیز و تندش را پلی کردم. آزادی، دلارام، سردار من، و «خبری هست» را. واژه‌ها و معنی‌شان برایم مهم نبودند؛ صداها مهم بودند؛ آهنگش مهم بود، و احساسش. توانستند یخم را آب کنند. کمی سبک شدم؛ اما کافی نبود. رفتم سراغ یک آلبوم قدیمی. درست مثل یک آلبومِ عکسِ قدیمی، که پر از خاطره‌های متفاوت و گاه غریب‌اند. أحلی و أحلی، از عمرو دیاب. این آلبوم را یک دوست بهم داده بود و من هم در زمانِ خاصی از روزهای زندگی‌ام به ترک‌هایش گوش می‌دادم. روزهای خاصی بود. روزهایی که منِ آرمان‌گرایم در من زندگی می‌کرد. روزهایی بود که برای لحظه‌لحظه‌اش هدف داشتم و پر از شور و امید بود. آن روزها خالص بودند؛ پر از ایمان بودند. ارزشمند بودند؛ مهم بودند. و همۀ این‌ها باعث می‌شود وقتی که به این آلبوم گوش می‌دهم احساسات غریبی به سراغم بیاید، و خاطراتی غریب‌تر. گاهی خواب‌هایم را به خاطرم می‌آورد، گاهی هم بخش‌های غریبی از کودکی‌ام را. شاید «غریب» تنها واژه‌ای باشد که می‌تواند آن احساسات و خاطراتِ مبهم و تاریک را بیان کند. همین حالا هم دارم به همان آلبوم گوش می‌دهم. به صدایش، به آوایش، به احساسش. معنای واژه‌هایش برایم اهمیتی ندارد؛ مثل همیشه. و بعد از گوش‌دادن به آن آلبوم، یخم به کلی آب شد. پر بودم، ولی نمی‌دانم از چه. و اشک‌های پنهان مرهم شدند. اما می‌دانی، این اشک‌ها فرق داشتند؛ آخر نمی‌دانستم از برای کدام درد جاری شده بودند. و تنها شده بودم. بیش از هر وقتی احساس تنهایی می‌کردم. 

  • ۱۲۵ بازدید

‏دیده‌ای؟ دیده‌ای که گاهی آدم می‌میرد؟ نه که زیر خاک شود، نه! در خودش می‌میرد؛ در خودش خاک می‌شود. راه می‌رود، می‌بیند، می‌خورد و می‌شنود، ولی دهانش بسته است. در ذهنش هم چیزی برای بیان نیست ـ حتّی یک کلام! و نه هیچ اندیشه‌ای! او مرده است و مبهوت در زندگانیِ زندگان.

”به چه شوق، زندگی می‌کنند؟!“
”نمی‌دانم! من نمی‌دانم!“

+ همچنان دارم روزهایم را به ”کلیدر“ خواندن می‌گذرانم. تاکنون اینچنین در کتابی غرق نشده بودم. امشب می‌رسم به جلد هفتمش. تقریباً هزاروپانصد صفحه‌اش را خوانده‌ام و فقط هزارتای دیگر مانده.

  • ۳۲۹ بازدید

کلمه‌هایم را با عشق تو آغاز کرده بودم. مهم نبود که بخوانی‌شان یا نه؛ من می‌نوشتم برای خودم. نمی‌دانم می‌دانی یا نه؛ کلمه‌ها با عشق، زنده می‌شوند، جان می‌گیرند، به وجود می‌آیند و حرف می‌زنند. تو را می‌خواستم، درست است که حالا جایت در کنارم خالی‌ست و دستم هم خالی، ولی عشق را در کنارم نهادی؛ که در وجودم! عشقی که زنده می‌کند. گفتم زنده شو، و زنده شد؛ به عشق تو!

بگذار داستانی برایت تعریف کنم. فکر نکن که حقیقت نداشته باشد؛ چرا که حالا در مقابل توست و در حال خواندنش هستی. چون زنده هست و زندگی در آن جریان دارد. حتی اگر حقیقت هم نداشته باشد، وقتی که خواندی‌اش، به حقیقتی در وجودت مبدل خواهد شد. همینطور که تو، حقیقت داری، و زندگی‌ات ـ به همین اندازه حقیقی، که غیرحقیقی.

حالا حتماً می‌پرسی که داستانمان قرار است از کجا شروع شود، و در کجا شروع شود؛ در چه زمانی و چه مکانی. بگذار خیالت را راحت کنم: روی همین زمینی که تو هستی، و زیر همین آسمانی که تو هوایش را به ریه‌هایت فرو می‌دهی؛ در همین زمانی که تو زندگی کرده‌ای، و پدران و مادرانت، عمری روزهایش را زندگی کرده‌اند ـ که مردگی!

+ کلیدرِ دولت‌آبادی را می‌خوانم و هرچه پیش‌تر می‌روم، تشنه‌ترم می‌کند. جلد دومش تمام شد و حالا، نمی‌دانم بعدی را شروع کنم یا نه. البته نمی‌شود به سمتش نرفت حقیقتاً. مثل خوره به جانِ ذهنت می‌افتد!

  • ۲۹۷ بازدید

نمی‌دانم چه‌ام شده. و شاید هم هیچم نشده باشد و این همان خودِ حقیقی‌ام باشد که دارد نفس می‌کشد ـ در سالم‌ترین حالت ممکن. در آن‌چه می‌‌خواهد بگوید هیچ معنایی نمی‌بیند. پس صرف‌نظر می‌کند ـ شاید از همه چیز ـ و هیچ نمی‌گوید. می‌خیزد به همان پستوی تاریکش. به سه‌کنجی تکیه می‌دهد و زانوانش را در بغل می گیرد. سرش را هم می‌چپاند بین پاهایش. این حقیقی‌ترین حالتش در آن لحظه است. ظاهر و باطنْ یکی. به خودش پناه آورده و تماماً در خودش فرو رفته. شاید کمی رقت‌انگیز باشد، ولی چه می‌توان کرد. حالا این اوست و او، این.

پذیرش حقیقت همیشه تلخی‌هایی همراه خودش دارد، مثل پیرهایی که همیشه نقل‌و‌نبات در جیبشان دارند و به کودکانی که دورو‌برشان می‌پلکند می‌دهند. حقیقت هم به‌سان این پیرها، همیشه تلخی‌هایی در جیبش دارد و به هر کسی می‌دهد ـ حتی اگر نپذیرند هم، هیچ خیالش نیست، سرسختانه به کارش ادامه می‌دهد.

همین که سپیده دمید، در همان گرگ‌ومیش فهمیدم امروز با دیگر روزها فرق دارد. اما چه فرقی؟ نمی‌دانم؛ فقط احساسش کردم ـ ولی نخواستم چیزی را بپذیرم. احساس آدمیان از دیگر حواسشان قوی‌تر است. که واقعه را قبل از وقوع درمی‌یابد. شاید هم می‌سازدش. مطمئن نیستم. دیگر از هیچ چیزی مطمئن نیستم. اهمیتی هم ندارد ـ هیچ‌چیزی. آسمان شیون می‌کند. تو چرا؟ در دل تو دیگر چرا غوغاست؟ نه، مرا هیچ غمی نیست، و نه هیچ خوشی‌یی. سرگردانم. خسته. خسته از راهی که نرفته‌ام، از کاری که نکرده‌ام. هیچ چیزی پابندم نمی‌کند. و دردم همین است.

بگذار لااقل دلم را به حرف آن راه‌بلدی خوش کنم که گفت: ملال زائل شدنی‌ست. شاید که روشنی در جانم دمید. شاید.

  • ۲۸۲ بازدید

ما انسان‌ها گاهی خیلی عجیب می‌شویم. حرفی را که می‌خواهیم بگوییم، وارونه ـ و نه تماماً وارونه ـ بیان می‌کنیم و انتظار داریم که مخاطب حرفمان، آن را بشنود و منظوری که در پسش پنهان کرده‌ایم را به خوبی دریابد ـ هر چقدر هم که پیچیده باشد. خیلی عجیب است. یعنی بسیاری از اوقات، دروغ را به راستی ترجیح می‌دهیم ـ زندگی در حاله‌ای از ابهام!

یعنی از حقیقت می‌ترسیم؟ از راستی؟ پس دلیل این روگردانی و فراری بودن چیست؟ شاید چیزی هست که همیشه از رویارویی با آن واهمه داریم. شاید که همیشه می‌خواهیم چیزی را درون خودمان پنهان کنیم ـ تاریکی‌های وجودیمان را، و حرفی را، اتفاقی را؛ و از اینکه همیشه با نقابی بر چهره زندگی کنیم و همچون رازی دست‌نیافتنی باشیم، باکی نداریم؛ که گاهی این‌گونه خوش‌تریم. نه، عجیب نیست. انسانیم دیگر. البته قبل از آن هم، آدم. و قبل‌تر از آن، جانوری دوپا.

در جایی خواندم که گاهی سیاست، بیان حقیقت است، و کاری بس زیرکانه. حقیقت این است که حقیقت محکم‌ترین بنایی‌ست که می‌شود بنیانش کرد، و پتکی بر سر بناهایی که با سستیِ دروغ بالا رفته‌اند ـ تا به ثریا. البته، به لطف علم فیزیک دریافته‌ایم که هیچ دیوارِ کجی تا به ثریا بالا نمی‌رود، و نهایتاً در ارتفاعی ویران خواهد شد ـ و آن وقت است که حقیقت عریان می‌شود. خیر، زندگی کردن با دروغ ـ با نقابی از شرافتِ دروغین ـ آسان نیست، وقتی که تلّی از حقیقت روی سینه‌یمان سنگینی کند و عذابمان دهد.

+ رمان بادبادک‌باز را می‌خوانم، اثر خالد حسینی، نویسنده‌ای افغانستانی. داستانش بی‌ارتباط با حرف‌های بالا نیست. به نظر می‌رسد که فردا صدصفحۀ پایانی‌اش را تمام کنم. شاید که مطلبی راجع به این کتاب و نویسنده نوشتم.

+ از اینکه روزی بگذرد و این وبلاگ بروز نشود، کمی آزرده‌خاطر می‌شوم. این پست را هم نوشتم که خاطرم کمی آسوده شود، آخر دو روزی هست که بروز نشده.

  • ۱۵۵ بازدید

به این نتیجه رسیده‌ام که باید نوشتن را کمی جدی‌تر بگیرم ـ یعنی خیلی جدی‌تر. و همچنین دقیق‌تر باشم و ریزبین‌تر. بعلاوۀ کلّی «ترِ» دیگر. این خودمان هستیم که تصمیم می‌گیریم چگونه بنویسیم. همیشه می‌توان پیشرفت کرد، ولی با کمی جدّیت، می‌توان از زمانش کاست، و یا به سرعتش افزود. در کل فرقی نمی‌کند، مهم جدّیت است ـ همان تلاش و پشتکاری که همیشه ازش شنیده‌ایم.

می‌گویند گشاده‌دست و بخشنده باش تا بیشتر به دست آوری ـ البته نه دقیقاً همین کلمات را؛ هرکسی به زبان و روش خودش این مطلب را بیان کرده است. و یا به عبارتی دیگر: کمک کن تا کمکت کنند. ناگفته نماند، این شایسته نیست که در ازای بخشیدن و کمک کردنت، چشم داشته باشی که جبران شود. امّا چه می‌شود کرد، زمانه چنان شده است که هر کسی با خودخواهی کمک می‌کند و می‌بخشد ـ و نه حتّی بخشیدن، که به خودخواهی نفس کشیدن.  چه خوب است که بخشیدنمان بی‌چشم‌داشت باشد. هرچند از هر دستی که بدهی، از همان دست می‌گیری ـ چه بسا بیشتر.

پیش‌تر هم گفته‌ام، هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست، هیچ چیز ـ حتّی اتفاقی‌ترین اتفاقات. کسی که در راهت قرار می‌گیرد و کمکی هرچند کوچک ـ حتّی به اندازۀ بخشیدن جرعه‌ای آب برای تر کردن گلویی خشک‌شده، و یا نشان دادن راهی با اشارۀ دست ـ به تو می‌کند، به تویی که به واقع نمی‌داند کیستی و چیستی، هیچ‌گاه اتفاقی نبوده است. چرا، شاید اتفاقی در راهت ظاهر شده باشد، ولی همان اتفاق می‌تواند مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ات باشد ـ چه بسا اگر نبود، از تشنگی تلف شده بودی و یا در گمراهی، عمرت را به پایان می‌رساندی. پس بگذار بگویم که هیچ اتفاقی در کار نیست.

وقتی دانستی که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست، بی‌چشم‌داشت کمک خواهی کرد. شاید که کمک تو به آن درمانده، و یا درراه‌مانده، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش باشد ـ کمک به ظاهر ناچیز تو! کسی چه می‌داند، شاید که او قرار است قهرمانِ داستانی باشد، همانطوری که تو...

پی‌نوشت: امروز کمکی کردم که به نظرم می‌تواند یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی کسی باشد ـ به کسی که با راه‌نشان‌دادن‌های به ظاهر ناچیز و کوچکش، می‌تواند و شاید توانسته است بزرگترین اتفاق زندگیِ خیلی‌ها باشد. دلمان خوش‌ست ها! :) تصمیم بالا هم به نظرم بخاطر یکی از همان اتفاقات بوده.

  • ۱۷۸ بازدید