تحقق یک رویا

نویسه‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نویسه‌های یک جستجوگر

وقتی لذت پرواز کردن را خواهی چشید که ترس پریدن و سقوط کردن را به جان خریده باشی..

کانال «نویسه‌های یک جستجوگر»: @jostejoogarNevesht

طبقه بندی موضوعی

۲۸ مطلب با موضوع «مطالب» ثبت شده است

پیش‌نوشت: پیش‌تر گفته بودم، هیچ اتفاقی اتفاقی نیست. چالش‌هایی هستند که همیشه به مبارزه‌شان می‌روی، و بدتر اینکه نه تو تسلیم می‌شوی و نه او؛ زمان تسلیم می‌شود: راند بعدی. امروز دوباره نوبت مبارزه بود. اما بر خلاف همیشه، این‌بار او به میدان آمد و ندای هل‌من‌مبارز سر داد. ناگفته نماند؛ کلمات تنها سلاحمان هستند ـ آن هم بدون صدا. گاهی این مبارزه بیشتر به بازی می‌ماند ـ به گفتگوی دو کودک زبان‌نفهم.

این دنیا ـ حتّی خیلی بیشتر از آخرت ـ مهم است و سرنوشت ساز. در این دنیا تصمیم گیری هست، تصمیم بر سر اینکه آخرتمان چگونه باشد. البته، تصویری که از آخرت ـ چه بهشت و چه جهنمش ـ داریم برایمان کمی نامأنوس و نامعلوم است.

در این دنیا می‌توانیم عشق را تجربه کنیم، می‌توانیم به کاری علاقمند شویم، می‌توانیم طوری زندگی کنیم که می‌خواهیم، می‌توانیم لذت ببریم ـ از خوشی یا ناخوشی حتّی. می‌توانیم اختراعی انجام دهیم و یا اثری خلق کنیم ـ مثلاً فرزندی و یا کتابی ـ که باعث کمک به دیگران شود و ما را هم خرسند سازد ــ شاید که با تشویق، و یا با حس ارزشمندی.

و آن دنیا، آخرت چه؟ جهنمی دهشتناک و بهشتی برین؟ اجازه هست که بگویم این دنیا را ترجیح می دهم؟ با تمام سختی‌ها و راحتی هایش؟ با غم و شادی‌هایش؟ نه؟ صحیح! از آن دنیا چندان آگاهی ندارم و نمی‌دانم که چه خبر است.

در ابتدا، روز حساب‌رسی و یا به قولی جاجمنت‌دِی وجود دارد. بعد از آن هم که یک دنیا عذاب و یا یک دنیا خوشی. این حرف چندان منطقی نیست. مگر نه اینکه زیبایی، با زشتی معنا پیدا می‌کند؟ اگر که یکسره عذاب باشد، و یا یکسره لذت و خوشی، همه چیز بی‌معنی است؛ آن وقت نه عذاب، عذاب است و نه خوشی، خوشی!

البته. البته که خداوند فکر اینجا را هم کرده است. مگر می‌شود دنیایمان چنین کامل باشد ولی آخرت، چنان ناقص؟ یعنی خداوند ـ نعوذبالله ـ توانسته در دنیا چنان جایی درست کند که بخواهی در آن جاودانه شوی، ولی در بهشت از عهدۀ این کار برنیامده است و لذتی پیوسته‌ی بی‌معنی مهیّا کرده؟ اگر نظر من را بخواهی، خواهم گفت که هیچ از بهشت نگفته. نگفته تا در این دنیا هم بتوانی زندگی کنی ـ نگفته تا این ذلّت را بتوانی تحمل کنی.  گر چه، ما که جایمان در درکات است؛ بی‌خود دلت را صابون نزن. ولی ناامید هم نباش، چرا که او رحمان و رحیم است، ستّار و غفار هم.

واقعاً با خودت چه فکر کرده‌ای؟ تو می‌فهمی که تاریکی با روشنایی معنا پیدا می‌کند، ولی خالقِ روشنایی نه؟ خوش‌انصاف؟ به قول خاتم‌النبیین، نسبت این دنیا به آخرت، نسبت رحِم است به این دنیا. فکر نکن چیزی را که تاکنون ندیده‌ای، و درک نکرده‌ای، وجود هم نداشته باشد. از من می‌پرسی، می‌گویم که شاید خداوند همه چیز را راجع به آخرت نگفته است. گذاشته است خودت بالا‌وپایین کنی و تصمیمت را بگیری. دنیا را جایی مناسب برای ابدیت می‌بینی، ولی آخرت را نه؟

اگر به جنینی در رحم بگویی که در بیرون از این فضای تنگِ پرمشقتِ تاریک، زمینی وسیع و خرم با آفتاب و مهتاب پر نور و هزاران هزار نعمت و شادی وجود دارد آنقدر که در شمار ناید، او تمام این‌ها را محال می‌پندارد و فریب. زانکه مانند یک انسان کور، تصویری از آن ندارد. ادراک، منکرناک می‌شود از برای طمع و غرض. که جنین به خونی که می‌خورد طمع کرده و زندان تنگ را بر چیزی که درایت او فهم نمی‌کند، رجحان می‌دهد. پس گوشش کر می‌گردد و چشمانش، هم‌می‌رود. حجابی ژرف او را در بر می‌گیرد و تمام این‌ها خود خواسته است.

(متن کامل: کوشش ‌بیهوده به ز خفتگی | الهام صباغی)

پانوشت: واقعیت این است که آگاهی داشتن به چیزی، به معنای باور داشتنش نیست. باور به سختی به دست می‌آید و نهادینه می‌شود. ولی آگاهی، خیر؛ به سهولت. دانسته‌ها را باید گاه‌به‌گاه پیش خود مرور کرد. هر گاه که این دنیا آن‌قدر برایت ارزشمند شد که خواستی در آن جاودانه شوی، به قبرستان برو. نه تفریحی، که از سر تأمل. اگر که تابوتی را روانه دیدی، با سیاه‌پوشان هم‌نوا شو: لا اله الا الله... محمد رسول الله.... خودت را جای آن کسی بگذار که در تابوت خفته است، در لباسی سراسر سفید ـ در کفن. مُحرِم شو. لباس احرام به تن کن. در آینه خود را نبین ـ خودبینی را به کنار بگذار. سرت را شانه نکن ـ در سرای محشر همگی پریشانند. رمیِ جمرات است، جانت را کف دستت بگیر و بدو.... به راستی که حج، نمایش مرگ است ـ تئاتر مرگ. بلند بگو لا اله الا الله. با کسی حرف نزن. به سمت تابوت برو و زیرش را بگیر. در روایت آمده است که اگر چهار طرف تابوتی را گرفتی، گناهانت همگی پاک می‌شوند ـ همانطور که در مراسم حج. همگی، یک چیز را می‌خواهند بگویند: آخرِ کار همین است. و آخر کارت همین است. کمی اندیشه کن!

پانوشتی دیگر: تشکیک بد نیست که هیچ، خیلی هم خوب است. کسی که گاهی به خودش نهیب می‌زند: «این راهی که می‌روی، مطمئنی درست است؟» و به گفتگو می‌نشیند یا به فکر، کسی‌ست که به راستی متعصب نیست و دنبالِ راه درستی برای گام نهادن است. او می‌خواهد که گام‌هایش را محکم‌تر و استوارتر بر زمین بگذارد. می‌خواهد که قامتش را چون کوهی راست کند و با افتخار و اطمینان بایستد.

و آخرین پانوشت: در این چند روز، همه چیز دست در دست هم داد که امروز این مطلب را بنویسم. پیوسته اتفاق...

  • ۱ نظر
  • ۰۷ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۳
  • ۵۷ نمایش
  • علی امینی

به این نتیجه رسیده‌ام که باید نوشتن را کمی جدی‌تر بگیرم ـ یعنی خیلی جدی‌تر. و همچنین دقیق‌تر باشم و ریزبین‌تر. بعلاوۀ کلّی «ترِ» دیگر. این خودمان هستیم که تصمیم می‌گیریم چگونه بنویسیم. همیشه می‌توان پیشرفت کرد، ولی با کمی جدّیت، می‌توان از زمانش کاست، و یا به سرعتش افزود. در کل فرقی نمی‌کند، مهم جدّیت است ـ همان تلاش و پشتکاری که همیشه ازش شنیده‌ایم.

می‌گویند گشاده‌دست و بخشنده باش تا بیشتر به دست آوری ـ البته نه دقیقاً همین کلمات را؛ هرکسی به زبان و روش خودش این مطلب را بیان کرده است. و یا به عبارتی دیگر: کمک کن تا کمکت کنند. ناگفته نماند، این شایسته نیست که در ازای بخشیدن و کمک کردنت، چشم داشته باشی که جبران شود. امّا چه می‌شود کرد، زمانه چنان شده است که هر کسی با خودخواهی کمک می‌کند و می‌بخشد ـ و نه حتّی بخشیدن، که به خودخواهی نفس کشیدن.  چه خوب است که بخشیدنمان بی‌چشم‌داشت باشد. هرچند از هر دستی که بدهی، از همان دست می‌گیری ـ چه بسا بیشتر.

پیش‌تر هم گفته‌ام، هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست، هیچ چیز ـ حتّی اتفاقی‌ترین اتفاقات. کسی که در راهت قرار می‌گیرد و کمکی هرچند کوچک ـ حتّی به اندازۀ بخشیدن جرعه‌ای آب برای تر کردن گلویی خشک‌شده، و یا نشان دادن راهی با اشارۀ دست ـ به تو می‌کند، به تویی که به واقع نمی‌داند کیستی و چیستی، هیچ‌گاه اتفاقی نبوده است. چرا، شاید اتفاقی در راهت ظاهر شده باشد، ولی همان اتفاق می‌تواند مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ات باشد ـ چه بسا اگر نبود، از تشنگی تلف شده بودی و یا در گمراهی، عمرت را به پایان می‌رساندی. پس بگذار بگویم که هیچ اتفاقی در کار نیست.

وقتی دانستی که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست، بی‌چشم‌داشت کمک خواهی کرد. شاید که کمک تو به آن درمانده، و یا درراه‌مانده، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش باشد ـ کمک به ظاهر ناچیز تو! کسی چه می‌داند، شاید که او قرار است قهرمانِ داستانی باشد، همانطوری که تو...

پی‌نوشت: امروز کمکی کردم که به نظرم می‌تواند یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی کسی باشد ـ به کسی که با راه‌نشان‌دادن‌های به ظاهر ناچیز و کوچکش، می‌تواند و شاید توانسته است بزرگترین اتفاق زندگیِ خیلی‌ها باشد. دلمان خوش‌ست ها! :) تصمیم بالا هم به نظرم بخاطر یکی از همان اتفاقات بوده.

  • ۲ نظر
  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۲۲:۲۶
  • ۶۷ نمایش
  • علی امینی

پرواز

۰۱
دی

پیش‌نوشت: یادداشت زیر بهانه‌ای شد که کمی بیشتر راجع به این وبلاگ و نامش ـ که قبلاً پرواز بود و بعد تغییرش دادم به تحقق یک رویا ـ بنویسم. 

انگیزه‌ات را برای پرواز و اوج گرفتن تحسین میکنم و نمیگویم که سنگ بزرگ برداشتن نشانه نزدن است و حتی میتوانم بگویم موافقم با اینکه آدمی باید اهداف بزرگ داشته باشد. اما اگر ـ برفرض ـ پرواز را بیاموزی، تا کجا و تا کِی میخواهی ادامه‌اش بدهی؟! آیا اصلاً انتهایی دارد؟

بهتر نیست از راه رفتن شروع کنی و بعد خودت را به دویدن عادت دهی تا وقتی به پرواز رسیدی، از تکرارش خسته و ناامید نشوی؟!

میدانی، ناامیدی خیلی دردناک است! مثل این می‌ماند صندوق قفل‌شده‌ای را روزها، ماه‌ها و حتی سال‌ها در آغوش بفشاری و درباره‌ی آنچه میتواند درونش باشد، رویابافی کنی، اما سرانجام، هنگامی که آن را باز میکنی، میبینی همه‌ی تصوراتت له شده. آری، له شده! له‌شدن برایش کلمه ی مناسبی‌ست.

خلاصه، سرت را درد نیاورم اما اگر میخواهی پرواز را بیاموزی، بدان پرواز، تنها پرواز است. و نه چیز دیگری. خوشبختی و سعادتت را در آن نبین و خیلی رویش حساب باز نکن. بگذار بیشتر به دویدن، عادت کنی. اگر هم روزی پرواز بسراغت آمد، آن را بپذیر و بدان، روزی فراخواهد رسید که پرواز برایت به راه رفتن و دویدن بدل میشود. اما تو تلاشت را بکن. تلاش چیز مهمی‌ست برادر!

امضا: «بهار خادمی» (نویسنده‌ی وبلاگ دراکولا)
برای نویسنده‌ی وبلاگ پرواز(تحقق‌یک‌رویا) :)

به واقع، پرواز کردن از جملۀ رویاهایی است که هرکسی در برهه‌ای از زندگی‌اش آن را در سر می‌پروراند. شاید بخاطر حس خوبی باشد که به آدم می‌دهد، و یا شاید هم بخاطر دیدن چیزهایی که به طور معمول با پاهایی چسبیده بر زمین، قادر به دیدن و ادراکشان نیستیم. آدمی همیشه بر چیزی که ندارد حریص است، حتّی قدر چیزهایی را که دارد هم وقتی می‌فهمد که از دستشان دهد ـ البته، نه همیشه؛ همیشه استثنایی وجود دارد.

پرواز کردن، به نوعی حرکت است. برای حرکت کردن حتماً لازم نیست بدانی مقصدت کجاست و قرار است از چه جاهایی عبور کنی و به کجا برسی. همین که صدایی درونی به سمتی راهنمایی‌ات کند، برای شروع یک سفر کافی‌ست. در این سفر، چیزهای زیادی منتظرت است، حتی اگر تو به دنبالشان نباشی و فکرش را هم نکنی ـ اگر هم واقعاً به دنبال چیزی باشی، نمی‌شود که به آن نرسی.

گاهی سفری را آغاز می‌کنی به این امید که این آخرین سفر است و قرارست که سال‌ها برای رسیدن به مقصد حرکت کنی و از این راه لذت ببری ولی می‌بینی که اصلاً آن‌طوری که فکرش را می‌کردی نشد و سفرت خیلی زود به پایان می‌رسد. گاهی هم سفرهای کوتاهی را آغاز می‌کنی ولی درمی‌یابی که این همان راهی است که می‌خواهی تمام عمرت را در آن جریان داشته باشی. 

یکی هم می‌خواهد پرواز کند. نمی‌داند چرا، و شاید نداند که پرواز کردن به راستی چیست و چه دارد، ولی ندایی او را به این سو فرا می‌خواند. می‌داند که هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست. همین‌قدر می‌فهمد که آن صدا او را به سفری دیگر می‌خواند. نمی‌خواهد که یک‌جا بنشیند و تمام عمرش را در یک نقطه باشد. او مرد سفر است، اگر در جریان نباشد می‌گندد. هنوز که پرواز نکرده است، فقط دارد به سمتی که هدایت می‌شود، حرکت می‌کند. گاه کند و گام‌به‌گام، گاهی هم تند و دوان‌دوان. مهم نیست کِی بتواند پرواز کند و یا اینکه پرواز کردن آخرین مقصدش باشد؛ مهم این است پس از سفری که دیگر برایش به پایان رسیده بود، خسته نشده است و دوباره به راه افتاده. شاید که در این مسیر، سفرش به پایان برسد و راهی دیگر را ـ که فکر می‌کند بهتر است ـ برای حرکت در آن انتخاب کند. شاید هم این سفر، او را به همان مقصدی برساند که در این زندگی انتظارش را می‌کشد و او را راضی می‌کند. شاید هم پرواز کردن دقیقاً همان چیزی باشد که برایش آفریده شده است.

من این شخص را جستجوگر می‌نامم. کسی که در جستجوی خوشبختی‌ست. او سفری را آغاز نمی‌کند که از آن لذت نبرد. شاید هم خوشبختی‌اش همین در سفر بودنش باشد. که می‌داند؟ محمدحسین فقید ـ دوستی از دوستان توئیتری ـ به شوخی گفته بود: خوردن بزرگترین همبرگرها هم با گاز اول آغاز و میسّر می‌شود. (من‌لایحضرالفقید، ج ۳ ص ۱۰) بله، با هر قدمش در این سفر، بیشتر به آن چیزی که می‌خواهد نزدیک می‌شود و می‌رسد. او از سفرهایش لذت می‌برد. و چه چیزی بهتر از این؟ 

به قول خودش: وقتی لذت پرواز کردن را خواهی چشید، که ترس پریدن و سقوط کردن را به جان خریده باشی. گاهی هم در این مسیری که انتخاب کرده است با سختی‌ها و ناملایماتی هم مواجه می‌شود. می‌دانید آب چه وقتی گواراست؟ وقتی که سخت تشنه باشی. هرچه که بیشتر تشنه باشی، آب هم به همان اندازه گوارا خواهد بود ـ حتّی معمولی‌ترین آب‌ها، نه تنها آب فلان چشمه‌ای.

و در آخر هم باید بگویم رؤیایی که به دنبال تحققش هستم، نویسندگی‌ست. و آن ندای درونی هم علاقه‌ایست که مرا به سویش می‌کشد.

” این جهان، هیچ ابدیتی ندارد. لااقل برای خودِ خودت ندارد، نه برای آن چیزی که از خودت به‌جا می‌گذاری. “

 


+ به راستی، شب یلدا مگر چقدر بلند است که برخی می‌گویند «عمرتان به بلندای شب یلدا»؟

+ اولین پستی که در این وبلاگ نوشتم، مطلبی بود با همین عنوان: پرواز.

  • ۳ نظر
  • ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۰
  • ۱۱۵ نمایش
  • علی امینی

دیشب پس از روزی سخت ــ روزی به واقع سخت و ناخوشایند ــ به بستر افتادم و خودم را رها کردم. مثل همیشه چشم‌بند را کشیدم روی چشم‌ها. تاریک بود، ولی من تاریکی محض را می‌خواستم. پهلو به پهلو می‌شدم و خوابم نمی‌برد ــ با اینکه کم‌خوابی داشتم. به یک‌باره دلم لرزید. «پدر بود که از روی تخت افتاد؟» و این فکر چشم‌های خواب‌آلوده‌ام را تیز کرد. تنها و تنها یکبار پدر از روی تخت افتاده بود. به پهلو کرده بودمش تا شب را راحت بخوابد؛ هر وقت هم که دلش خواست ــ با کمک دست و پای چپش ــ خودش را به پشت کند. آن شب وقتی که خسته شده بود و می‌خواست خودش را برگرداند و به پشت بخوابد، افتاده بود. چند و چونش را نمی‌دانم. تاریک بود و همگی در خواب بودیم. بخاطر اینکه قسمتی از جمجمه‌اش هنوز در بیمارستان است ــ و شاید هم خیلی وقت پیش درون سطل زباله‌های مخصوص بیمارستانی افتاده باشد ــ با ضربه‌ای نه چندان سنگین هم احتمال تکان خوردن مغز و ــ زبانم لال ــ ضربه‌ی مغزی در او بسیار بیشتر است. همگی در دم بیدار شدیم و به سویش خیز زدیم. حجت سریع کمرش را راست کرد و پشتش را به خودش تکیه داد. مادر مدام ازش می‌پرسید: «خوبی؟ خوبی حسن‌آقا؟» او هم فقط و فقط نگاه می‌کرد ــ شاید که با چشم‌هایش می‌گفت: «کمی سرم درد می‌کند ولی نگران نباش، خوبم. خوبم.» به مادر نگاه می‌کرد. می‌دانست که چه کسی را باید از نگرانی در بیاورد، وگرنه نگرانی‌اش به دل همه نفوذ می‌کند. نهایتاً، دست چپش را برد بالا و چندبار سریع عقب‌وجلو کرد ــ البته که اگر می‌خواست هم نمی‌توانست دست راستش را بلند کند. یعنی: «خوبم، خوبم، نگران نباش.» و همگی به مادر خندیدیم که پدر داشت او دلداری می‌داد.

دلم لرزید، و قبل‌تر از آن، تنم. تو گویی انگار چیز سنگینی روی زمین افتاده باشد. نگران شدم. یعنی پدر بود که از روی تخت افتاده بود؟ به خودم آمد و رویم را سریع برگشتاندم. گوشۀ چشم‌بند را کنار دادم و به دقت نگاه کردم. پدر، به پهلو خوابیده بود. نه، آن صدا، صدای افتادن چیز دیگری بود. آرام شدم. خودم را روی بستر رها کردم. «یعنی چه چیز سنگینی این وقت شب روی زمین افتاده است؟» داشتم به همین فکر می‌کردم که در آن تاریکی صدای مادر به گوشم خورد: «فهمیدی؟ زلزله بود.» برخاست، از اتاق بیرون شد و رفت پیش بچه‌ها و همین حرف را با نگرانی به آن‌ها هم گفت. نگرانی‌اش آن‌چنان قوی بود که به دل تک‌تکمان نفوذ کرد. این‌بار مادر بود که دل‌هایمان را لرزاند. مغشوش حرف می‌زد. از زلزلۀ کرمانشاه گفت. نگران آن‌هایی شده بود و که خانه‌هایشان خراب شده بود و حالا در چادر زندگی می‌کردند. از کسانی که زیر آوار مانده بودند هیچ نمی‌گفت، ولی من فهمیدم که داشت به همان فکر می‌کرد. بعدش از قهر خدا گفت. می‌گفت که نمازهایتان قضا نشود. بعد با حیرت پرسید: «اگر زلزله بیاید چه کنیم؟» به واقع، وقتی که زلزله بیاید چه کنیم؟ فکرم رفت پیش پدر. یقین دارم که فکر مادر هم پیش پدر بود که این سوال را می‌پرسید. و شاید آن دو نفر دیگر هم که در تاریکی‌ها پنهان شده بودند به همین فکر می‌کردند.

ــ کاری نمی‌توانیم بکنیم. اگر خدا بخواهد که در این خانه  بمیریم، می‌میریم. خدا بخواهد و ما نخواهیم؟ می‌شود؟!

نفهمیدم این حرف را که گفت. شاید خودم گفتم. شاید هم نه. نمی‌دانم. در آن لحظه داشتم به شبی فکر می‌کردم که زمین زیر پای کرمانشاه لرزید. دیگر فکر نمی‌کردم، داشتم آن لحظات را زندگی می‌کردم. تکیه داده بودم به پشتی. بی‌جهت نشسته بودم کنار بخاری. آن‌جا جایی نبود که همیشه می‌نشستم. گاهی چشمم به تلویزیون می‌رفت و گاهی به آن دو نفری که روبه‌روی آینه ایستاده بودند. باید کنار پدر می‌بودم، توی اتاق. نشستنم آن‌جا بی‌جهت بود ــ بی‌جهت‌تر از جلودادن سینه و گنده کردن بازو و بیرون دادن ماهیچۀ بغل در مقابل آینه. سرم گیج می‌رفت. زمین و زمان در نظرم می‌چرخید. انگار که در خلأ داشتم می‌چرخیدم. خوب بود که خودم را تکیه داده بودم به پشتی، اگر می‌ایستادم حتما با این سرگیجه می‌خوردم زمین. چقدر این سرگیجه برایم آشنا بود. یاد آن روزی افتادم که حجت پدر را از بیمارستان مرخص کرده بود ــ دو سال پیش، در چنین شب‌های سردی. اگر بخواهم راستش را بگویم، آن شب پدر را نشناختم. واقعاً، او همان کسی بود که من می‌شناختم؟ چه بگویم... بود، و نبود. شاید شود، شاید هم نه. پدر روی ویلچر بود ــ پوستی روی استخوان. آخر دو ماه در کُما بودن، مگر کم است؟ آن شب، تمام شب را بیدار بودیم. وقتی که سپیده زد، افتادم در بستر و خودم را رها کردم. خیلی زود صبح شد. ساعت نُه بود. ولی من هنوز در دیروز مانده بودم. این خوابِ چند ساعتۀ پُراسترس نتوانسته بود مرا به امروز بعد برساند. آن روز حتی چرتِ ظهر هم نتوانست مرا به امروز برساند. در همان دیروز مانده بودم. یک هفته بود که روزها را گم می‌کردم. چشم‌بندم را کنار زدم؛ و پتو را. به سختی نشستم. انگار که توی خلأ باشم و مدام بچرخم. سرم گیج می‌رفت. چند دقیقه دراز کشیدم و دوباره بلند شدم. سرم گیج می‌رفت. در آن روز نمی‌شد که نگران خودم باشم. دوباره افتادم روی بستر و رها شدم. بگذار بچرخم... سرم گیج می‌رفت و آن دو همچنان با بالا تنۀ برهنه مقابلِ آینه ایستاده بودند. تلویزیون روشن بود ولی کسی توجهی به آن نمی‌کرد. چند ثانیه گذشت. نه، دیگر سرم گیج نمی‌رفت. ایستادم تا بروم توی اتاق. آن دو نفر حالا توی بسترهایشان بودند. مادر ایستاده بود، و من در کنارش. توی آن تاریکی، تنها چیزی که حس می‌شد صدا بود. مادر مدام می‌گفت: «اگر زلزله آمد چه کنیم؟» نگران بود. همه نگران بودند. به راستی، اگر زلزله آمد چه کنیم؟ دل‌ها همه لرزید. 

ــ کاری نمی‌توانیم بکنیم. اگر خدا بخواهد که در این خانه  بمیریم، می‌میریم. خدا بخواهد و ما نخواهیم؟ می‌شود؟!

  • ۱ نظر
  • ۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۴۰
  • ۵۵ نمایش
  • علی امینی

چند روز بود که کمر بسته بودم به کشتنِ «خود»ای که دیگر ازش سیر شده بودم. سخت بود. چاقویی را تیز کرده بودم ــ تیز تیز. می‌خواستم همین که می‌گذارمش روی گلو، ببرّد ــ ببرّد و در یک لحظه کار یکسره شود. دیروز رفتم سراغ همان چاقوی تیزشده ــ با خشمی بی‌اندازه. امّا همین که چاقو را به نیّت سربریدن به دست گرفتم، ترس بود که وجودم را فتح کرد. صدای گرومب گرومب قلبم را می‌شنیدم. «این دست‌ها تاکنون خون نکرده‌اند.» دست‌وبالم مثل پیرهای نود ساله می‌لرزید. می‌خواستم بر خود مسلط شوم ولی آن‌قدر سست شدم که نفهمیدم چطور آن چاقو از دستم افتاده بود. «تو نمی‌توانی خون بریزی.»

می‌گویند گربه‌ها هفت جان دارند. درست است که هفت جان دارند، ولی همیشه با یک جانشان زنده‌اند و تا وقتی که یکی از جان‌هایشان گرفته نشده باشد، جان‌های دیگرش هنوز زنده نشده‌اند ــ همان، مرده‌اند. این را وقتی فهمیدم که با دستان خودم، یک گربۀ له و لورده شده را از توی حلزونیِ کولری که به صدا در آمده بود بیرون آوردم. بی‌جان شده بود. تو گویی مرده باشد. ولی همین که پرتش کردم وسط کوچه، بلند شد و رفت پی کارش. شک ندارم که انسان‌ها هم ــ بلاشک همه‌شان ــ بیشتر از یک جان دارند. گاهی این جان‌ها او را از مرگ نجات می‌دهد، و گاهی هم از تکرار یک شخصیت ــ یک ذهن تکراری.

نتوانستم با آن چاقو کار خودم را یکسره کنم. ناگزیر پیله‌ای به دور خود تنیدم و خودم را آرام آرام، کشتم. دیروز خودم را کشتم و امروز، منِ دیگری متولد شد. این من، منی دیگر است ــ هر چند که با همان نام و قیافۀ سابق شناخته شود. او مرده، و حالا من زنده‌ام. دیرور عصر متولد شدم و تمام دیشب، پرورش یافتم. بال‌هایم را می‌بینی؟ دیگر می‌توانم پرواز کنم...

***

به واقع که دیروز دانستم بالی برای پریدن دارم و فهمیدم که چگونه می‌شود پرواز کرد. هر کسی برای نوشتن، در ابتدایی‌ترین قدم‌هایش تنها و تنها باید از چیزهایی بنویسد که آن‌ها را به دست لمس کرده است و به جان، زندگی. کمی از بالاتر به جایی که خوم هستم ــ به شاخه‌ای روی یک درخت تنومند ــ نگاه کردم. فکر نمی‌کردم کوزه‌ای از آب گوارا کنار سر داشته باشم و تشنه، سر به کوه و بیابان گذاشته باشم ــ برای جرعه‌ای آب. 

خاطره‌نویسی از ابتدایی‌ترین و مهم‌ترین درس‌های نویسندگی‌ست. می‌شود خاطره‌ای از یک روز خاص را ــ که حتماً در زندگی هرکسی چندتایی از این روزها تنها با نگاهی گذرا به گذشته پیدا می‌شود ــ نوشت. می‌شود همان داستان(خاطره) را ابتدا از منظر خود روایت کرد ــ از منظر کسی که با تمام وجود آن روز را درک کرده ــ و بعد از منظر اشخاصِ دیگری که در آن خاطره حضور داشتند. در این مرحله می‌توان واقعیت و تخیل را در هم آمیخت ــ نه تنها با نوشتن، که با اندیشیدن حتّی. به نظر من، این یکی از برترین تمرین‌ها برای داستان‌نویسی‌ست.


پی‌نوشت: این اولین باری است که در مطلبی، این‌قدر از « ــ » (خط تیره) استفاده می‌کنم. تاثیرِ شاید ناپایدارِ خواندنِ آثارِ نادر ابراهیمی است.

  • ۳ نظر
  • ۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۵
  • ۷۲ نمایش
  • علی امینی

و اما ایستاده‌ام، تا اینجا آمده‌ام و ایستاده‌ام. نگاهی به پشت سر می‌اندازم؛ دست را کنار پیشانی حمایل می‌کنم و پیش رو را می‌نگرم. خورشید دستش را جلوی چشم‌هایم گرفته؛ به سختی می‌توانم مقابل را ببینم. چرا؟ یعنی قصدت این است که لحظه‌لحظۀ این مسیر، برایم همچون کشف و شهودی باشد؟ ندیده و شگفت؟ شاید همین را بخواهی. شاید می‌خواهد غافلگیرم کند و هر لحظه را غیرمنتظره. شاید. هنوز زود است که کم بیاورم. مسیر بسی دراز است. نمی‌شود دید که به کجا می‌رود، امّا می‌شود تصوّرش کرد.

هنوز به زمین نخورده‌ام، ولی صدایی را می‌شنوم که در گوشم می‌پیچد و می‌گوید: برخیز، برخیز. به راستی، من که هنوز به زمین نخورده‌ام، نکند منظورش این است که باید از زمین دل بکنم؟ ولی من که بالی برای پریدن ندارم؛ دارم؟ نه. حتماً زده است به سرم. بله، گفتن ندارد دیگر؛ این صدا زده است به سرم. واضح است؛ ولی چرا از قلّابم رها نمی‌شود؟ حتماً زده است به سرم؛ بی‌حرفی را می‌گویم.

وقتی که حرفی برای گفتن نداشته باشم، مجبورم آن‌قدر چرت‌وپرت بگویم تا بالاخره از بین این میوه‌های کرم خورده، حرفی درست‌وحسابی در بیاید. گاهی مجبورم حرف‌هایی که بارها گفته‌ام را دوباره و دوباره برای خودم بازگویی کنم، و بازنویسی‌شان می‌کنم حتّی. همیشه از دل این حرف‌ها، حرف‌هایی بدیع و تازه بیرون می‌آید. اگر نیامد هم ناامید نمی‌شوم؛ باز هم تکرار می‌کنم. دور خودت بچرخی، بهتر از این است که یک‌جا بنشینی و از پیدا کردن راه ناامید شوی. شاید که نشانی، علامتی، ردّی، چیزی پیدا کردی که از آن سرگردانی نجاتت دهد. همین است که همیشه در دل سرگردانی‌ها، منتظر راه نجاتم. شاید که چیزی بوده است که هرگز ندیدمش، و متوجه‌ش نشده‌ام. ولی تا ابد که پنهان نخواهد ماند. می‌ماند؟ برخیز. برخیز. برخیز که راهی دراز، چشم به قدم‌های تو دارد، و آسمانی پهناور، هوای تو...

بگذار تنها چیزی که می‌تواند متوقفت کند، مرگ باشد. گرچه که مرگ، خودش آغازی‌ست.


  • ۰ نظر
  • ۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۴
  • ۴۸ نمایش
  • علی امینی

آن‌قدر که تعریف‌ها می‌توانند مانعی سخت در برابر پیشرفت شود، قضاوت‌ها نمی‌توانند. قضاوت، نمک هر غذایی‌ست. خیلی ساده است؛ تا وقتی که دیکته‌ای ننوشته باشی، هیچ غلط یا قضاوتی هم در کار نخواهد بود، چون دیکته‌ای در کار نبوده است، چون حرفی در کار نبوده است، چون عملی در کار نبوده است؛ تو گویی، دیگر حتّی «تو»یی هم در کار نبوده است! و یا شاید هم باشد، ولی هیچ اثری از بودنش نیست؛ پس بگذار بگویم که بله، تویی هم در کار نبوده است.

و تعریف‌ها، این دشمنان سرسخت ما، این نابودگرانِ سعی و تلاش، این دل‌خوش کنندگان به وضعِ فعلی، این پُرکنندۀ هرچه توخالی، این فلان فلان شده... نه... تعریف، اینقدرها هم که گنده‌اش کردم، بد نیست. خوب است، حتی می‌توانیم ازشان انگیزه هم بگیریم، ولی نباید تنها و تنها، انگیزه‌یِمان بندِ تعریفِ دیگران باشد، نه، به هیچ وجه.

و همچنین، نباید قضاوتِ دیگران، باعث شود که سرعتمان کم شود، انگیزه‌مان را از دست بدهیم. نباید بگذاریم که قضاوت‌ها، باور و اعتمادمان را نسبت به خود، ذره‌ای تغییر دهد. کسی که خودش را سپرده است به جریانِ رودخانه، و به زعم باطلش، دارد شنا می‌کند، حتماً به تویی که داری بر خلاف جهت آب شنا می‌کنی، خواهد گفت که در اشتباهی. بله، اگر نگوید باید به خودت شک کنی، که داری شنا می‌کنی یا جریانِ رودخانه تو را هم همچو تکّه چوبی بی‌جان، دارد با خودش می‌برد. در حقیقت، کسی که بر خلاف جریان آب شنا نمی‌کند، جزئی از رودخانه محسوب می‌شود، جزئی از کُل. او دیگر حتّی متعلق به خودش هم نیست.

رودخانۀ خروشان، یک کُندۀ درخت یا لاشۀ کفتار را هم می‌تواند ببرد، به سادگی. من اگر با رودخانۀ خروشان می‌روم، تو بگو، چه چیز بیشتر از لاشۀ گندیدۀ یک کفتارم؟

ــ ابوالمشاغل

در واقع، نه تعریف‌ها مهم‌اند و نه قضاوت‌ها. جنگیدن، از همه چیز مهم‌تر است. ناگزیرم، بگذارید قسمتی دیگر از این کتاب (ابوالمشاغل، اثر نادر ابراهیمی) را بیاورم: هر انسان واقعی، در زندگی، پایبند به اصولی‌ست که با تهدید و تطمیع و تمسخر، از آن اصول، منحرف نمی‌شود... بله، باید جنگید. در این دنیا، دو حالت بیشتر وجود ندارد: یا در حال مبارزه‌ای و یا، تسلیم شده‌ای. خارج از این دو حالت نخواهد بود. در زندگی، هر کس بهای خودش را مشخص می‌کند، سَرسنگینی‌اش را تعیین می‌کند. دُرُست بودن و دُرُست زندگی کردن هم، در این زمانه و روزگار، چیزی کمتر از جنگیدن نیست؛ و حتّی، رفتن به دنبالِ زندگی‌یی که خواهانش هستیم...

...شاید، یک روز، با همۀ صبوری‌ات
از این نوع زندگی خسته شوی و تلخِ تلخ، فریاد برآوری:
«آخر این همه به‌سر دویدن و جوشیدن و عرق ریختن، و خون خوردن، برای چه؟
آیا بس نبوده و نیست ــ‌برای هر دومان‌ــ که کنج اتاقت بنشینی و بنویسی؟»
عزیز من!
بهتر از هر کس، تو می‌دانی، که برای من
به کنجی نشستن و نوشتن، تمام شده است، حتی در نوشتن.
لُطفت را در حقّم تمام کُن
و از من مخواه که قبل از مرگ، بمیرم...

ابوالمشاغل
(از نامه‌های کوتاه او به همسرش)

معرفی کتاب

فرصت را مغتنم می‌شمارم و به مناسبت روز کتابگردی، ــ‌دومِ آذرماه‌ــ این دو کتابِ زیبا را، توصیه می‌کنم که بخوانید. حتماً و حتماً، از خواندنشان لذت خواهید برد: ابن‌مشغله و ابوالمشاغل، اثر نادر ابراهیمی. نویسنده، زندگی خود را به قلمی شیوا و دل‌ربا، همراه با کُلّی حال خوب و ماجراهای شنیدنی و خنده، برای خواننده، نوشته است. از دستش ندهید.

و نکته‌ای مهم: کتاب، خواندنی‌ست، نه خریدنی. (که البته خریدن، شروعی برای خواندن است، نه پایانِ کار.)

  • ۲ نظر
  • ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۵:۲۳
  • ۷۰ نمایش
  • علی امینی

عادت دارم که گاهی، کلماتی که در ذهنم جولان می‌دهند و تمرکزم را بهم می‌ریزند را، در جایی بنویسم؛ و یا به قول خودم، به بندشان بکشم. با این کار، یک حال را ثبت کرده‌ام؛ یک غم را، شادی را، پریشانی را، سرگردانی را، ندامت را؛ و در کل، با این کار، چندین لحظه و یا یک یا چند روز را، در همان چند کلمه، در روی کاغذ یا در جایی، زندانی می‌کنم. البته این پندارِ باطلی است که فکر کنیم می‌شود لحظات را برای خودمان زندانی کنیم و برای همیشه نگه داریم؛ نه. لحظات، همیشه در جریانند؛ تنها می‌توانیم یک نسخه‌ی بدل از آن‌ها را، پیش خود نگه داریم. گاهی این لحظات، قادرند تا یک یا چندین خاطره را در خود جای دهند. گاهی یک جمله، خاطراتی که برایمان کم‌رنگ شده است را، تازه می‌کند؛ خاک‌شان را می‌تکاند؛ می‌گذاردشان درست جلوی چشممان. در واقع این ذهنِ ماست که قادر است چندین خاطره را به یک لحظه، به یک حال، به یک تصویر، به یک صدا، موزیک، و یا حتی به یک عطر و بو، متصل کند و قفلی هم بر آن بزند که برای همیشه در همان‌جا بماند.

تابه‌حال حتماً چیزی با عنوانِ «عطرِ حرم» شنیده‌اید؛ و با بوئیدنِ آن، روحتان هم حتماً پرواز کرده است به قم، به حرمِ حضرتِ معصومه(س)، و خاطراتِ سفرهایتان به قم، زنده شده است. و نه فقط همین؛ کم نیستند عطرهایی که ما را به یادِ افرادی خاص می‌اندازند و خاطراتِ بسیاری را برایمان زنده می‌کنند. و یا بوی باران، بوی دیوارِ گچیِ خیس‌خورده، بوی بیمارستان... همه و همه خاطراتی را در خود به بند کشیده‌اند.

و امّا صداها، کلام‌ها، آهنگ‌ها، موسیقی‌ها، نوحه‌ها. همه و همه ما را به یادِ روزها، افراد، و اتفاقات، و گذشته‌ای می‌اندازد. گاهی موسیقی‌یی را می‌شنوی و خاطراتی مبهم برایت زنده می‌شود؛ می‌دانید این ابهام از برای چیست؟ این ابهام بخاطرِ زیادیِ خاطراتی هست که ذهن آن‌ها را در آن موسیقی زندانی کرده. مثل برگۀ کاغذی که پُر شود ولی باز هم رویش بنویسی و بنویسی و بنویسی. در آخر سر، تنها کلماتی مبهم باقی می‌مانند، نه جملاتی واضح. بیشتر موسیقی‌هایی که زیادی به آن‌ها گوش می‌دهیم، برایمان تبدیل شده است به برگه‌های کاغذی که پر شده‌اند از نوشته؛ نوشته توی نوشته. اما گاهی هم برخی از خاطرات، با خطی تیره‌تر از بقیه روی آن نوشته می‌شود.


  • ۲ نظر
  • ۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۶
  • ۸۰ نمایش
  • علی امینی

کسی نمی‌تواند گذشته‌اش را پاک کند و یا منکرش شود؛ ولی می‌تواند از آن دل بکَنَد، به سختی. گاهی، این سختیِ دل‌کندن از برای آن است که آدمی مطمئن نیست که در روزهای پیشِ روی، روزهایی به خوبیِ گذشته پیدا کند. گاهی هم حسرت، به بندش می‌کشد و نمی‌گذارد از گذشته فاصله بگیرد؛ حسرتِ از دست دادنِ گذشته‌ای که می‌توانست حالِ خیلی بهتری برایش رقم بزند. تا وقتی هم که در حسرتِ گذشته گیر کرده باشد، آینده را نخواهد یافت. آینده در مقابلش است، ولی تو گویی اصلاً نمی‌بیندش...

حسرت، ریشه در ضعف آدمی دارد. کسی که در حسرتِ انجامِ کاری می‌ماند، ضعف خودش را پذیرفته. به جای اینکه کاری را انجام دهد، تنها امتحانش کرده، و پس از کمی سختی، دست از انجامش کشیده است. به قول دوستی: تو یک‌بار بیشتر زنده نیستی؛ خودت را به کاری که نمی‌خواهی، وادار نکن. در این دنیا، باید کارها را انجام داد، نه اینکه امتحان کرد. کاری را که می‌خواهی، باید با تمام وجودت انجام دهی، حتی اگر در ابتدا سخت باشد، حتی اگر فکر کنی از پسش برنمی‌آیی؛ نه، باید با تمامِ قوا به مبارزه‌اش بروی. زندگی سراسر مبارزه‌ست، باید پیروزی را یاد بگیری؛ باید به دنبال آینده باشی، باید از گذشته دل بکنی. زندگی، محل گذر است، یکبار هم بیشتر راهت به آن نخواهد افتاد؛ بعدها حسرت، گریبان‌گیرت نشود...


قسمتی از کتاب ابوالمشاغل، اثر نادر ابراهیمی:

زندگی، در بسیاری از لحظه‌ها، عاری از هر نوع معنا و مفهومی‌ست. این ما هستیم که با مجموعۀ عملکردهایمان، به آن، معنا و مفهوم می‌بخشیم.

زندگی، مستقل از زندگان، حتی اگر وجود داشته باشد هم چیز قابل بحثی نیست. این ما هستیم که به زندگی، زندگی می‌بخشیم؛ و به اینگونه، این ما هستیم که مستقیماً مسئول شکل و محتوای زندگی هستیم.

ظرف، مسأله‌یی نیست. مظروف، موضوع مورد بحث ماست.
و انسان، مظروفِ ظرفِ زندگی‌ست.
انسانِ امروز، فردا و فرداهای آینده...


پی‌نوشت: معلوم است که دارم برای روزهای سختی آماده می‌شوم، وگرنه این‌مقدار از خوداَنگیزشی، بعید است. البته برداشت اشتباه نشود؛ سخنان بالا، یک مشت حرفِ انگیزشیِ بی‌ارزش نبود؛ سرنوشت‌مان به همین اعتقادات گره خورده است، به باور داشتن یا باور نداشتنِ همین حرف‌ها؛ به ایمان‌مان.

  • ۲ نظر
  • ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۳
  • ۸۵ نمایش
  • علی امینی

آدمی با «نوشتن برای خود»، بهتر خودش را می‌شناسد. حتّی، می‌فهمد که طرز فکرش چگونه است. بیشترْ بودنِ خودش را حس می‌کند. بیشتر به خودش وابسته می‌شود. و حتّی گاهی، بیشتر عاشق خودش می‌شود... می‌نویسد و خیالش راحت می‌شود که حرف‌هایش، زده شده‌اند، مکتوب شده‌اند.  می‌نویسد، گاه می‌پندارد که برای هیچ‌کسی نمی‌نویسد، اصلاً می‌نویسد که بسوزاندشان، ولی غافل است از اینکه خودش آن کسی هست که حرف‌هایش را می‌خواند؛ می‌خواند و می‌نویسد. می‌نویسد و می‌خواند. او برای خودش می‌نویسد، می‌نویسد تا تنهایی‌اش را با هم‌دمش قسمت کند. او هرچه که بیشتر بنویسد، بیشتر شیدای بودنِ آن کسی می‌شود که با زبانِ کلمات، با او سخن می‌گوید. او، می‌نویسد چون نیمۀ گم‌شده‌اش را یافته است... او خودش را می‌خواند و می‌خواند، و نادانسته، به خودش نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود.

***

دلم می‌خواست این پستْ پربارتر از این باشد ولی چه کنم، زمانی که وقتش بود، ننوشتم و حالا، دیگِ حوصله سر آمده است. حقیقت همین است؛ ما، با خواندنِ دیگران -خواندن به معنای کلی- یا از آن شخص خوشمان می‌آید یا از آن متنفر می‌شویم. خواندنِ کسی، مثل این است که با گاردِ باز، به مبارزه بروی. چرا این حرف را می‌زنم؟ برای مثال، می‌شود یک شخصِ دزدِ رذلِ پست را در نقشِ اولِ رمانی قرار داد و با برجسته کردنِ برخی افکار و افعالش، او را دوست‌داشتنی ساخت. منظورم در اینجا از خواندن، خواندنِ روایتی‌ست زنده، مکتوب، یا مصوّر شده از زندگیِ شخصی. در وجود هر شخصی، هر چند پست و فرومایه، خوبی‌هایی وجود دارد. ذاتِ آدمی با خوبی‌ها عجین شده، پس به سوی خوبی‌ها نیز کشش پیدا خواهد کرد. هرچقدر که بیشتر در وجودِ کسی خوبی ببیند، به سمت آن، بیشتر کشیده می‌شود.


پی‌نوشت: منظورم در این پست از برای خود نوشتن، دقیقاً چه بود؟ این مطلب را [یا حداقل پی‌نوشتش را] بخوانید.

  • ۳ نظر
  • ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۸
  • ۱۰۰ نمایش
  • علی امینی