تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

می‌نویسم تا مکتوب شوند، گاهی افکارم، گاهی حال و احوالم، گاهی تخیلاتم، تجربیاتم، گاهی نقدهایم و گاهی هم دوست‌داشتنی هایم را.

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زمان» ثبت شده است

روزها چه زود می‌گذرند. گویی که افتاده باشند روی دور تند. سال‌های پیش همین روزها، دهه محرم، یک دهه بود برای خودش؛ ده روزِ تمام! نمیدانم چرا روزها اینچنین کوتاه شده است. گاهی به این فکر می‌افتم که خداوند به فرشتگانِ زمان دستور داده است که سرعتش را بیشتر کنند، حرکتِ زمین و ماه را هم همچنین. طبیعت دست اوست دیگر، هرکاری بخواهد می‌تواند بکند. ما مانده‌ایم با روزهایی که برای تمام شدن، یک چشم‌به‌هم‌زدن نیاز دارد. قبلاً می‌توانستیم روز را قسمت کنیم و در طی آن، کلی کار انجام دهیم. یعنی قبل‌ترها می‌شد در هر روز چند خاطره داشت که بعداً آن روز را با خاطره‌هایش به یاد آورد، ولی اکنون از اینکه که گاهی حتی یک خاطره هم از یک روز ندارم به تعجب می‌افتم؛ آن هم در دهه محرم! نمی‌دانم شاید ذهنم ضعیف شده، یا اینکه چشم‌هایم مثل قبل کار نمی‌کنند. این بار اولی نیست که دچار چنین حالتی می‌شوم. حتی بهتر است برایش نامی هم انتخاب کنم. مثلاً «مرضِ دورِ تند». بله، دچار مرض دور تند شده‌ام.

این مرض آدم را دچار نوعی آلزایمر خفیف هم می‌کند. هنوز هم هیچ خاطره‌ای از حیدرعلی(؟) به خاطر نمی‌آورم. هر شب جلوی همان داربستِ سیاه‌پوشِ کنارِ خیابان می‌بینمش که دارد کمک می‌کند. دلم می‌خواهد یک بار بروم یک طوری از دهنش حرف در بیاورم، از مدرسه و سال‌هایی که با هم درس می‌خواندیم؛ بلکه اینطور قسمتی از گذشته‌ام را که فراموش شده زنده کنم. می‌دانید چیست؟ واقعاً حیف است آدم گذشته‌اش را فراموش کند؛ خیلی ناراحت کننده است؛ این گذشته‌ی فراموش شده، هرچند که مهم نباشد، دارد روی دلم سنگینی می‌کند. امروز، نامِ پسرِ تقریباً شش ساله‌ی دخترعمویم را ازش پرسیدم، نامش را به یاد نمی‌آوردم! «علیرضا». علیرضا با تعجب پرسید: « اسمم را به خاطر نداری؟!» خجل شدم. گفتم: «من برخی اوقات اسم خودم هم از یادم می‌رود.» البته دروغ گفتم، دیگر وضعم اینقدر هم خراب نیست. پیش خود گفتم اگر کمی به مغزم فشار آورده بودم، حتماً یادم می‌آمد.

اما امروز خوب به یادم خواهد ماند. امروز، اولین ظهرِ تاسوعایی بود که مراسممان در خانه‌ی یکی از اهل هیئت برپا بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، همیشه با معضلِ دیر آمدن به دلیل دیر از خواب بلند شدم مواجهیم، که آن هم به دلیلِ دیر تمام شدن مراسم عزاداری در شب قبل است: ساعت دوازده و نیمِ قدیم. بله ساعت‌ها کمتر از ده روز است که قدیم شده اند. ولی با وجود دیر حاضر شدن افراد، هم زیارت عاشورا خوانده شد، هم روضه، هم نماز جماعت، هم نوحه. ناهار را هم همان‌جا میل کردیم: نذرِ امام حسین(ع). آن یک و نیم ساعتِ صبح هم که آنجا معطل بودیم، با امیرحسین –  برادرم –  راجع به داستان و نویسندگی و اینکه چرا قصد دارم برای موفقیتم به اروپا بروم صحبت کردم. حرف‌هایم خیلی منطقی بودند و حتی خودم هم ازشان خوشم آمد. میدانید چیست؟ ترس از نداشتنِ پول، مانعِ بسیاری از موفقیت‌ها می‌شود. اینکه من نمی‌توانم تمامِ وقتم را متمرکز کنم روی نویسندگی و مجبورم کنارش برنامه‌نویسی هم کنم، به همین خاطر است. پول معضل بزرگی‌ست، باید باشد تا زندگی جریان داشته باشد. البته این حرف درستی نیست. تاکنون که خدا کارهایم را راه انداخته...


8 مهر 96 - تاسوعای حسینی

  • ۰ نظر
  • ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۴
  • ۳۳ نمایش
  • علی امینی

زمان هم بسیاری از چیزها را زیر آوارِ خودش دفن می‌کند و به وادیِ فراموشی می‌سپارد. کمی بیشتر اگر به او فرصت دهی، می‌بینی که حتی قادر است تا خودت را هم به وادی فراموشی بسپارد، بدون اینکه دلت برای خودت تنگ شود، تا با خودی بیگانه ادامۀ حیات بدهی.

سخت است حرف زدن در مورد زمان، زمانی که همه چیز را کم کم در خود هضم می‌کند، و به هر کسی، بخشی از خود را نشان می‌دهد. گاهی نیست، گاهی زیادی هست، گاهی تلخ است، گاهی شیرین، گاه سرد و خشمگین، گاه گرم و بشاش. 

***

زمان هم از آن مقوله‌هایی‌ست که می‌شود حرف‌های ضد و نقیضِ زیادی راجع بهش زد. هم می‌توان گفت عاملِ فراموشی‌ست و هم عامل ماندگاری. و مهم‌ترین مسئله این است که بیش از هر چیزی زندگی‌مان به آن گره خورده است. تا جایی که از لامکانی و لازمانیِ برخی از افکارم به ستوه می‌آیم. تصاویر زیادی در ذهنم است، اما همگی‌شان مربوط به زمان‌ و مکان‌های مختلفی هستند. زمان بیشتر از هر چیزی برای نوشتنِ داستان مرا به چالش کشیده است؛ به طوری که گاهی منصرفم می‌کند. البته می‌دانم که ذهنم هنوز به قوامی نرسیده است، ولی نمی‌توان ستیزه‌ی زمان را هم هیچ تلقی کرد.

چالش‌های زیادی در راه نوشتن یک داستان رو‌به‌روی نویسنده هست. نه تنها زمان، بلکه کماکان با مکان هم درگیری دارم. بله، هر دو محدودیت‌هایی را به وجود می‌آوردند، ولی برای باور پذیری و نوشتن واقعیات و ترتیب وقایع، هر دو باید شفاف باشند. بالاخره این ذهن باید از حالت لامکانی و لازمانی‌اش در بیاید که می‌دانم زمان می‌برد...

  • ۰ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۴
  • ۴۷ نمایش
  • علی امینی