زهرا (خورشید) کلمات قاطع و محکمی داره. من قبل از اینکه با خودش آشنا بشم، با کلماتش آشنا شدم.
اون موقعها من برای اینکه اکسیژن به بدنم برسه، کتاب میخوندم. برای اینکه انرژی برای انجام کارهای روزمره داشته باشم، کتاب میخوندم. و کتابخوندن طوری با زیست روزانهم عجین شده بود که انگار من توی دنیای کتابام زندگی میکردم و هرازچندگاهی میومدم بیرون که فقط بتونم غذایی بخورم یا قضای حاجتی کنم.
ولی خب یادمه توی بیکتابترین حال ممکن بودم. دیگه کتابی نبود که بتونم توش به زندگیم ادامه بدم. انگار نفسکشیدن برام سخت شده بود. زندگی کردن هم. دنیای واقعی خیلی بیرحمتر از اون بود که بتونم باهاش کنار بیام.
توی وبلاگم از اینکه استخوندرد گرفتم و دیگه نمیدونم چه کتابی میتونم بخونم نوشتم. زهرا برام کامنت گذاشت. گفت اگه دوست داشته باشم میتونیم در مورد کتاب با هم صحبت کنیم.
بهش پیام دادم و یه گفتوگو بینمون شکل گرفت. خیلی برام جذاب و دوستداشتنی بود که میتونستم باهاش در مورد افکارم و کتاب حرف بزنم. فکرشو نمیکردم بتونم با کسی حرف بزنم که اون هم بدونه زندگی توی دنیای کتابها یعنی چی. زهرا میگفت از ۱۵ سالگی که مامانشو از دست داده، کتاب همراهِ همیشگیش بوده. و من این احساس رو داشتم که زهرا انگار خود منه؛ منی که سالها جلوتر از الانِ من قرار داره.
عقایدش قرص و محکم بود. من خیلی تردید داشتم، خیلی سوال داشتم، ولی انگار اون همهٔ سوالاتش رو به جواب رسونده بود.
بعد از مدتی، قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم. اولین بارم بود تنها داشتم میرفتم یه شهر دیگه. ولی خب رفتم!
تنها تصوری که از زهرا داشتم، سفتوسختیِ کلماتش بود. محکمی و قرصیِ عقایدش. این بود که چقدر قشنگ میتونه سوالاتتو جواب بده. و چقدر کلمات براش مهمان، و همینطور جزئیات.
لحظهای که برای اولین بار دیدمش هیچوقت یادم نمیره. اصلا انتظارِ دیدن خانمی به این زیبایی و توُدلبرویی رو نداشتم! وقتی که شروع کردیم به حرف زدن و صداش رو شنیدم، دیگه برای چند لحظه پوکر شدم! دیدم صداش خیلی قشنگه. جملات رو آهنگین ادا میکرد. ندیده بودم تاحالا کسی اینقدر قشنگ حرف بزنه.
من اصلا متوجه نشدم اون چند ساعتی که باهم بودیم چطور گذشت. وقتی از هم خدافظی کردیم و سوار تاکسی شدم که برگردم شهرمون، نتونستم جلوی خودمو بگیرم که بهش پیام بدم و بگم:
دوستت دارم.
#زیر_پوست_زندگی (در دور آتش با هالی)
پینوشت: و حالا سال سومی هست که باهم زندگی میکنیم.
پینوشت ۲: معمولا تمامی مطالبی که «از گذشته» نوشتم، پر از غم و درده، طوری که ترجیح میدم مرورشون نکنم چون اغلب یادآور روزهای تلخی هستن. بهشخصه خوشحالم این وبلاگ چنین پستهای «از گذشته»ای رو هم به خودش میبینه.
پینوشت ۳: دیگه معمولا توی تلگرام مینویسم. ولی پستهایی که لازمه توی این وبلاگ ثبت بشه رو، اینجا هم پست میکنم.
بچهها دروغ رو نمیفهمن. دروغها رو باور میکنن.
بچهها همهچی رو خیلی خالصتر تجربه میکنن؛ هنوز دنیاشون با چند رنگیِ دنیای آدم بزرگا آلوده نشده. تجربیاتشون معصومانهست. وقتی به یه بچه میگی خدا هست و صدات رو میشنوه، دستاشو میگیره بالا و شروع میکنه به حرف زدن باهاش. از تهِ ته دلش با خدا حرف میزنه. ازش میخواد که باباشو پولدار کنه. وقتی بهش میگی خدا گفته باید روزی چند بار نماز بخونی و باهام حرف بزنی، واقعا وامیسته پای سجاده، طوری که انگار در حضور یه شخص خیلی بزرگ وایستاده.
وقتی بهش میگی خدا گفته باید از سحر تا غروب چیزی نخوری، واقعا چیزی نمیخوره؛ حتا اگه توی صف نونوایی فشارش بیفته و غش کنه. با خودش میگه چیزی نمونده تا افطار، خدا میبینه من با اینکه غش کردم هم روزهمو نخوردم و به حرفش گوش دادم.
وقتی بهش میگی شیطان دشمن خداست، با همهٔ وجودش از شیطان متنفر میشه. وقتی بهش میگی اگه دروغ بگه همون موجود زشت و بد میره زیر پوستش، خیلی میترسه. دیگه دروغ نمیگه. میترسه اگه دروغ بگه یهو پوستش سیاه بشه یا خار ازش بزنه بیرون!
وقتی به این بچه بگید خدا اون آدمایی که مثل ما فکر نمیکنن رو دوست نداره و باید کاری کنیم اونا از گمراهی در بیان، فکر میکنه باید یه کاری کنه. توی سیزدهچهارده سالگیش که تازه اینترنت دیالآپ دستش میاد، میره یه وبلاگ توی بلاگفا بعدش توی میهنبلاگ میزنه و هی مطالب مذهبی از جاهای مختلف کپی میکنه و میذاره توی وبلاگش. اسم وبلاگ رو هم یه چیزِ عربیِ خیلی قشنگ میذاره، مثل فوز العظیم. دوست داره خدا کیف کنه که یه بچه اینقدر قشنگ به حرفش گوش کرده. دائما هم وضو میگیره، حتا نماز شب هم میخونه. میخواد همیشه پاکیزه بمونه.
یهبار معلم قرآنش بهشون گفته بود که حتا اگه توی تلویزیون به موی زنا نگاه کنی، گناه کردی. این بچه دیگه فیلمای خارجی هم نمیدید که نکنه چشمش بیفته به موی زنا. بیرون هم که میرفت کلا به زمین نگاه میکرد و راه میرفت.
این بچه خیلی باباشو دوست داشت. یهو یه شب آمبولانس میاد و باباشو میبره بیمارستان. اون شب آخرین شبی بود که باباشو میدید. درسته که دو ماه بعد باباشو میارن خونهشون، ولی اون بابا دیگه بابای قبلی نیست؛ حرف نمیزنه، راه نمیره، غذا نمیخوره، سر کار نمیره؛ فقط نگاه میکنه، بعضی وقتا میخنده و دستشو هم تکون میده.
این بچه خیلی غمگین میشه. ولی خب خداشو داره. از ته ته دلش از خدا میخواد باباشو مثل قبل کنه، تا باباش دوباره باهاش حرف بزنه. ولی نمیفهمه که چرا هرچی دعا میکنه فایدهای نداره... یه سال میگذره، دو سال، سه سال، هفت سال... این بچه براش عمیقأ سوال میشه که چرا خدا جوابش رو نمیده. مگه خدا باهاش قهره؟ اصلا خدا حرفاش رو میشنوه؟ خیلی به خدا فکر میکنه. خیلی راجع بهش میخونه. از خودش میپرسه نکنه اونایی که گمراه بودن درست میگفتن که خدا مرده...؟ شاید واقعا خدا مرده. پیش خودش میگه من خیلی خاص بودم، حتا اون چیزایی که خدا گفته بود و بقیه انجام نمیدادن رو هم انجام میدادم. پس چرا جوابمو نمیده و بابامو خوب نمیکنه؟
باباش مرد. این بچه خیلی ناراحت نشد. این بچه هفت سال وقت داشت که بپذیره اون بابایی که اونشب با آمبولانس رفت دیگه هیچوقت برنمیگرده.
ولی عصبانی شده بود. خیلی هم زیاد. دیگه نماز نمیخوند. روزه هم نگرفت. عصبانی بود از دست خودش و خدا. هی میگفت اگه خدا بینیازه، چرا نیاز داره ما براش نماز بخونیم و هرچی دستور داده گوش کنیم، آخرش هم صدامونو نشنوه. خیلی کتاب خوند. توی کتابا همهش دنبال این بود که بفهمه راسته که میگن خدا یه دروغه؟ یا اینکه مرده؟
الان که ربنای شجریان رو توی ماهرمضون میشنوه، حالش بد میشه. یاد بابا و خداش میفته که خیلی وقته مردن.
#پوست_انداختن (در دور آتش با هالی).
یک ساعت اخیر، نفسگیرترین تایم کاریم توی چند سال اخیر بود. هر ثانیهش انگار کلافگی و غرولند مشتریا رو میفهمیدم که داشتن کندی سایت رو میدیدن.
برای اونا یه ساعت کندی بود، ولی برای من یک ساعت ضرب در تکتک افرادی بود که داشتن از سرویسمون استفاده میکردن.
بگذریم که با چه مکافاتی مشکل رو پیدا کردم. دارم به این فکر میکنم من اختلال یک ساعتهی یه عده رو دیدم و چون من مسئول حل کردنش بودم یکسره داشتم عرق سرد میریختم! نمیتونم درک کنم چطور میشه کسی سه هفته کار و زندگی ۹۰ میلیون نفر رو مختل کنه، و انگارنهانگار باشه براش. بگذریم از جانهایی که گرفتن و خانوادههایی که داغدار کردن...
هیچوقت کسی توان فهم و درک این فاجعه رو نخواهد داشت.
پینوشت: اخیرا بیشتر توی تلگرام مینویسم. اگه دوست داشتین میتونید کانالم رو دنبال کنید.
تصمیم گرفتم یه کانال تلگرام هم داشته باشم، بعضی حرفها رو با خودسانسوری کمتری میشه توی تلگرام نوشت. و بعضا روزمرهتر و کوتاهتر.
اگه دوست داشتین کانال تلگراممو دنبال کنید: لینک
اگه خودتون هم چنل دارید خوشحال میشم معرفی کنید و بخونمتون :)
سر ساعت ۹ قمپز در میکنی تا یه عده معلومالحال برن بالا پشتبوم و خودشونو پاره کنن. و این نشون میده کجایی. تهِ ته چاه. آخرین فریادهاته. بکش. بلند هم بکش. میگن وقتی در حال سقوطی، فریاد بزن. فریاد زدن باعث میشه سنکوپ نکنی. ولی ابدا جلوی خرد شدن استخوناتو نمیگیره.
خیلی وقته دستودلم به نوشتن نمیره. یعنی کلا به هیچ کار. انگار نیاز به ریکاوری دارم. وضعیتی که فکر میکنم خیلیها دچارشیم، انتظاره. انتظار برای چیزی که نمیدونیم چیه. نه، میدونیم چی: انتظار برای یه زندگی خوب. ولی نمیدونم قراره چه شکلی این زندگی خوب رو به دست بیاریم. برای رسیدن بهش راههای مختلفی رو تست کردیم، ولی الان منتظریم. ترامپ کی حمله میکنه؟ جنگ میشه؟ مذاکره میشه؟ چرا روزی صدتا کانفیگ باید عوض کرد که آخرش هم نهایتا بتونه تلگرامتو آپدیت کنه و یه ویدیوی سه مگابایتی رو هم نتونی باهاش ببینی؟ چرا من باید به جای انجام کار مفید، وقت و انرژیم رو صرف پیدا کردن کانفیگ کنم؟ چرا عشق ابدی دیگه پخش نمیشه؟ هرچند پخش هم بشه نمیشه دیدش. احساس میکنم توی یه حلقهی بینهایت از چراهای بیاهمیت ولی تاثیرگذار گیر کردیم. زندگیِ ما مجموعهی همین لحظاته. زندگی ما رو، آرزو برای داشتن یه روز عادی، تشکیل میده. ما در ظاهر توی جنگ نیستیم و داریم زندگی عادیمونو میکنیم، ولی هر لحظه و هر ساعت این زندگی، داریم میجنگیم.
یه جا خوندم این روزای ما قراره همون بخش از کتاب تاریخ باشه که دانشآموزا به دبیرشون میگن: «خیلی سخته، نمیشه از این بخش امتحان نگیرید؟»
من دقیقا از سه هفته پیش، دقیقا توی همین روزهای وحشتناک و غمانگیز، یه تجربهٔ شگفتانگیزی داشتم: تاریخ خوندم. و خودمون رو توی تکتک صفحاتش دیدم. طوری میخوندم و همچنان میخونم که بفهمم قراره چه اتفاقی توی آیندهمون بیفته. یه بار یه بخشش رو که خوندم، پوکر شده بودم. روش سرکوب! شاهان قاجار کلا یه شیوهٔ منفوری برای حفظ قدرتشون داشتن: تفرقه میانداختن و حکومت میکردن. مثلا ایل الف باهاشون دشمن میشد، اونا میومدن ایل ب رو که دشمنی دیرینه با ایل الف داشتن رو قدرتمند میکردن و چندتا القاب اشرافی هم بهشون میدادن. در نتیجه این میشد که ایل الف شروع به جنگیدن با قاجار نکرده، جنگش با ایل ب در میگرفت و آتشش میخوابید.
کجا پوکر شدم؟ زمان ناصرالدین شاه یه اعتراضات گستردهای شکل گرفت که رهبران این اعتراضات، از روشنفکرهای اون موقع بود. ناصرالدین شاه چه کرد؟ اونا رو تروریست و جیرهبگیرهای انگلیس خوند و اینطوری کشتار و سرکوبش رو توجیه کرد. اون زمان انگلیس خیلی منفور بود، چون قاجار برای اینکه بتونه ازشون وام بگیره و خرج بریزوبپاشای دربار و سفرهای اروپاییِ ناصرالدین شاه رو در بیاره، امتیازهای زیادی به انگلیس و روسیه و کشورهای دیگه میداد. مردم هم دل پری داشتن از انگلیس. اونا هم از این کینهها به این شکل استفاده میکردن. یا حتا کینه میساختن. برامون آشناست، نه؟
بذار کمی هم راجع به رضا شاه بگم. رضا شاه سیاستمدار نبود، قزاق(نظامی) بود. اون زمان (۱۲۹۲ تا ۱۳۰۰) شمال ایران دست روسیه بود و جنوبش دست انگلیسیها ـ که اگه سریال خاتون رو دیده باشین، روایت توی همین فضا بود. رضاخان تونست به عنوان یه فرمانده نظامی، یه قدرت مرکزی ایجاد کنه. شورشها رو خوابوند، و نیروهای انگلیس و روسیه رو هم خارج کرد. ایران یه بار دیگه صلح رو به خودش دید. رضاشاه کارهای خیلی زیادی انجام داد. احداث خط راهآهنی که یک سده بخاطر مخالفتها ساخته نشده بود. راههای بسیار زیادی رو ساخت و هموار کرد. القاب اشرافی رو ملغا کرد و همه رو ملزم کرد تا شناسنامه بگیرن و نام خانوادگی داشته باشن. خودش هم نام پهلوی رو برگزید. مدارس محدود بودن، مدارس بسیار زیادی رو ساخت. ارتش قدرتمندی هم ایجاد کرد. برای ایجاد حس ملیگرایی، لباسهای سنتی رو ممنوع کرد و کلاه پهلوی و بعد کلاه اروپایی رو جایگزین کرد. و... که البته کارهای ظالمانهای هم انجام داد. کشفحجاب (که تفکر درستی پشتش بود، اما روشش اشتباه بود)، حذف کردن مخالفان، بازداشت، تبعید، قتل، قتلهایی با دلایل نامعلوم، خفه کردن... و همینا باعث شد که اشراف و مردمی که پشت رضاشاه بودن، مخالفش بشن. در ادامه، متنی رو میذارم که مربوط به اوضاع اواخر سلطنت رضاشاه بود.
رژیم ، دیگر برای مهار مخالفتهای طبقاتی و قومی، هرچه بیشتر به خشونت متوسل میشد. تا جایی که در سال ۱۳۲۰ بیشتر اروپاییان و ایرانیان در این فکر بودند که آیا کار سرکوب ادامه خواهد داشت، آیا افسران رژیم را سرنگون خواهند کرد، و یا تنشهای اجتماعی دیر یا زود به انقلابی خونین تبدیل خواهد شد. [...] سفیر انگلیس در خرداد ۱۳۲۰ به وزارت خارجه هشدار میدهد که «نارضایتی عمومی در ایران، موقعیت مناسبی برای دسیسهچینی المانیها فراهم کرده است. شاه تقریبا مورد تنفر عمومی است و نمیتواند بر حمایت کامل ارتش خود متکی باشد. لحظه مناسبی برای برکناری شاه و یا حتی پایاندادن به پادشاهی پهلوی فراهم آمده است. بیشتر مردم ایران از هرگونه انقلابی خشنود خواهند شد.» وابستهی مطبوعاتی انگلیس در تهران نیز چنین گزارش میدهد: «اکثریت وسیع مردم از شاه متنفرند و از هرگونه تغییر استقبال خواهند کرد. به نظر میرسد که این مردم حتی گسترش جنگ در ایران را به بقای رژیم حاضر ترجیح خواهند داد. بیشتر مردم معتقدند که جدا از این واقعیت که ایران ضعیفتر از آن است که بتواند در مقابل آلمان یا روسیه ایستادگی کند، دلیلی برای جنگیدن آنان وجود ندارد؛ آنها از شاه متنفرند و بنابراین میپرسند که چرا باید برای دوام حکومت وی بجنگند.»
ایران بین دو انقلاب، اثر یرواند آبراهامیان، ص ۲۰۱-۲۰۲
تاریخ تکرار میشه؟ بله. در صورتی که ازش درس گرفته نشه. ما این روزها رو داریم به چشم میبینیم، چون تاریخمون فهم نشده.
و در آخر مرسی از خورشید که سه هفته پیش این کتاب رو بهم داد تا بخونم. فکر میکنم یکی از کنشهایی که میشه داشت، آگاهیه؛ تاریخ خوندنه. پس، به امید ایران، و مردمی آگاه و آزاد. به شخصه به این نتیجه رسیدم که «مردم» خیلی مهمتر از هر ساختار سیاسیه. و صد البته، مردم و ساختار سیاسی، مستقیم از هم تاثیر میگیرن و تاثیر میدن.