در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حکایات من و زندگی» ثبت شده است

به تصویرِ خودم نگاه می‌کنم. تصویرِ یک چهره. به تمامِ خط‌ها و انحناها و سایه‌ها خوب دقت می‌کنم. بعد از خودم می‌پرسم آیا این چهره را دوست دارم؟ کمی مکث می‌کنم. نمی‌دانم جوابم چیست. حتی نمی‌توانم احساسِ تعلقی نسبت به آن چهره در خودم پیدا کنم. یادِ تمامِ وقت‌هایی می‌افتم که می‌خواسته‌ام آن چهره، چهرۀ من نباشد. یعنی که دلم می‌خواست هیچ چهره‌ای نداشته باشم و نامرئی باشم. فکر می‌کنم وقتی آدم چهره‌ای نداشته باشد راحت‌تر می‌تواند خودش را نادیده بگیرد یا دوست داشته باشد؛ دیگر با دیدنِ آن چهره، هیچ خاطرۀ بدی به یادت نمی‌آید. هر چهره یادآورِ تاریخِ زیستِ یک فرد است. دوباره با دقت به آن چهره نگاه می‌کنم. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که من را با این چهره به‌خاطر می‌آورند، بعد احساس می‌کنم لب‌هایم حالتِ مخصوصی پیدا می‌کند؛ مثلِ وقتی که یک خبرِ بد شنیده باشی. بیشتر دلم می‌خواهد هیچ چهره‌ای نمی‌داشتم. اصلاً دلم می‌خواهد از تن‌ام بیایم بیرون و بعد یک حفره پیدا کنم و فرو شوم در تاریکی. چرا آدم‌ها باید اینطور محکوم به تن‌شان باشند؟ دوباره به آن چهره نگاه می‌کنم و تلاش می‌کنم تا نکاتِ مثبتی را در آن پیدا کنم؛ بالاخره هرکسی وقتی به من نگاه می‌کند همین چهره را می‌بیند. چطور می‌شود این چهره را دوست داشت؟ کاش می‌شد تمامِ آدم‌ها وقتی به من فکر یا نگاه می‌کنند تنها یک کلمه بیاید توی سرشان، نه چهره‌ام؛ مثلاً نام‌ام. اما بعدش فوراً این سوال برایم ایجاد می‌شود که اگر نه چهره‌ام وجود داشت و نه آن کلمه، من چطوری باید برای بقیه معنا پیدا می‌کردم؟ دیشب توی آینه داشتم به خودم می‌گفتم: «ببین، من ازت خوشم نمی‌آید، حتی از این صدایی که دارد این کلمات را می‌گوید هم خوشم نمی‌آید.» از گوشۀ بالاییِ صفحه، روی گزینۀ «حذفِ تصویر» کلیک می‌کنم. بعد به این فکر می‌کنم آن‌هایی که مرا دوست دارند ـ یا ممکن است دوستم داشته باشند ـ چگونه دوستم دارند، و دوست‌داشتنشان چه‌شکلی است. یعنی همۀ مرا دوست دارند یا بخشی از مرا، یا که بخشی خیلی کوچک و سطحی از من را؟ بعد فکر می‌کنم شاید خودم را دوست نداشته باشم، اما متنفر هم نیستم از این آدم. باز هم مایۀ دلگرمی‌ست.

  • ۱۶۶ بازدید
‎۱۰ ارديبهشت ۹۸

این روزها عجیب طولانی شده‌اند. هرچقدر که بیداری‌ام کسل‌کننده شده است، خواب بودنم مرا با رؤیاهایی که می‌بینم شگفت‌زده می‌کند. اگر می‌شد می‌خواستم تمامِ روز را بخوابم، هرچند که چندان توفیری نداشت. یک ساعتی است که بیدارم و دارم به موسیقی گوش می‌دهم و نمی‌دانم جز این تنها کار، چه کاری می‌توانم انجام دهم.

دیروز امیر اصرار کرد که برویم بیرون، بیرونِ شهر. راستش آن‌قدر بی‌حوصله بودم که رفتن‌ونرفتن‌اش هیچ فرقی به‌حالم نمی‌کرد. گفتم برویم. کوله را بستیم. نشستیم روی موتور. رسیدیم به همان پلِ شکسته‌ای(۱) که سیزده‌به‌در راهمان را سد کرده بود. پل هنوز شکسته بود ولی باریکه‌راهی کنارش درست کرده بودند. شاید احمقانه به‌نظر برسد، اما مسیر با وجودِ چنین چیزی هیجان‌انگیزتر شده است. کمی جلوتر، در ورودیِ روستایی که پای قیزقلعه است هم یک رودخانه جلومان بود. عمقش تا زانو می‌رسید اما پهنایش خیلی زیاد بود ـ به پهنای یک اتوبانِ هشت‌بانده. نمی‌شد موتور را ازش رد کرد.  عمیقاً برایمان سوال شده بود روستاییانی که پشتِ این رودخانه هستند چه‌طوری قرار است رفت‌وآمد داشته باشند. آن رودخانه سال‌ها بود که خشک شده بود. هفتۀ پیش که با حجت آمده بودیم، آبش گل‌آلود بود اما آن لحظه، آبی شفاف و آبی‌رنگ داشت. زیبا شده بود. رفتیم سمتِ سد؛ چند کیلومتری جلوتر بود. در مسیر هم، جاده‌ای که فرورفتگیِ زیادی داشت و همیشه از آن عبور می‌کردیم، رفته بود زیرِ آب. یک رودخانۀ دیگر!(۲) آبی خروشان و آبی. زیبا. از مسیری که مخصوصِ نگهبانیِ سد بود و تا خودِ دیوارۀ سد می‌رفت، به راهمان ادامه دادیم ـ یک مسیرِ موقتی برای دورزدنِ آن رود. به لطفِ راه‌های بسته شده و رودخانه‌های احیا شده، جاهای جدیدی را می‌توانستیم ببینیم. همینطور که می‌رفتیم متوجهِ مسیرِ خاکی‌یی شدم که درست تا پای خودِ دیوارۀ سد می‌رفت. به پای آن آبشارِ عظیمی که حتی از دور هم دیدنش هیجان‌انگیز بود. و خب می‌دانی، این موتوری که زیرِ پایمان است تشنۀ چنین مسیرهایی‌ست. تا جایی که زمین آب‌وگِل نبود رفتیم جلو. آبی که از بالای سد به پایین می‌ریخت آنقدر زیاد بود که انگار داشتی حرکتِ آهسته‌اش را می‌دیدی؛ حسابی رؤیایی بود. ذراتِ آب شبیهِ مِه، دورواطرافِ آبشار را احاطه کرده بودند. هر نسیمی که از سمتِ آن آبشار به سوی ما می‌وزید، حسابی خیس‌مان می‌کرد، درست شبیهِ باران بود، با این تفاوت که وقتی باد می‌خوابید، باران هم بند می‌آمد.(۳)

کمی بعدتر، پشتِ سد، زیرِ سایۀ درختی روی کوه نشسته بودیم و مشغولِ خوردنِ اُلویه. هیچ‌وقت این‌همه آب پشتِ این سد ندیده بودم. حتی آب تا نصفِ دیوارۀ سد هم بالا نمی‌رفت؛ اما حالا دیوارۀ سد کاملاً رفته بود زیرِ آب. نگاه‌کردن به منظرۀ پشتِ سد، حسابی دلتنگم کرد. نمی‌توانستم آن سکون را تحمل کنم. سوارِ موتور شدیم و همان مسیر را بدونِ توقف برگشتیم. پشتِ کلاه‌کاسکت که باشی و با سرعت برانی، گاهی لِه شدنِ حشرات روی کلاه حواست را پرت می‌کند. یا چه‌می‌دانم، مثلاً سرگرمت می‌کند. نمی‌گذارد سرت به تنهایی‌ات باشد و نمِ زیرِ چشم‌هایت و موسیقی‌یی که توی گوش‌هایت پخش می‌شود.

نمی‌دانم آدم چرا وقتی چیزی را از دست می‌دهد می‌افتد توی چرخۀ ازدست‌دادن. مثلِ وقتی که افسرده می‌شوی و با سر شیرجه می‌زنی توی منجلابِ افسردگی؛ می‌خواهی تا تهِ ته‌اش را بروی. انگاری که در آن انتها رهایی‌ای آرامش‌بخش انتظارت را می‌کشد. اما همیشه چیزی مانع است. نه به آزادی می‌رسی و نه به رهایی. تو حتی در خودت هم به آزادی نرسیده‌ای. ملغمه‌یی هستی از من‌های خودت، و با خودت بیگانه‌یی هنوز هم. تنها فکر می‌کنی خودت را می‌شناسی. تو هیچ شناختی از خودت نداری، و نه از افرادی که با آن‌ها زندگی می‌کنی. تو در خودت حل شده‌ای، و نمی‌دانم اصلاً این دست‌وپا زدن‌هایت بتواند نجاتت دهد یا نه. واقعاً نمی‌دانم. نمی‌دانم مثلاً اگر محکم‌تر دست‌وپا می‌زدی (بزنی) یا بیشتر، هیچ فرقی به‌حالت می‌کرد (می‌کند) یا نه. می‌خواهی این سد را بشکنی و رها شوی، اما آن تَهِ وجودت حتی از رهایی هم واهمه داری. وقتی پشتِ سد هستی، می‌توانی دلت را به همان دیوارۀ محکم گرم کنی، و از این نگرانی که «بعدش چی؟»، بعد از اینکه سد را شکستی، چه می‌شود؟ اصلاً قدرتش را داری؟ یا آن‌قدر می‌توانی پُر شوی که از دیوارۀ سد سرریز کنی؟ تو هنوز پر از تردیدی، و این ضعف‌ات را نشان می‌دهد. ضعفی که تو را به انفعال می‌کشاند و به موجودِ رقت‌انگیزی تبدیلت می‌کند.

چند روزی‌ست که دارم تمرینِ سدبودگی می‌کنم، با همان بی‌رحمی‌ِ سد، از جنسِ سنگ. چرا بی‌رحم بودن اینقدر سخت است؟ چرا نمی‌شود از جنسِ سنگ بود؟ وقتی نه می‌شود خروشان شد و نه می‌شود سد بود، باید چه کرد؟ بالاخره نمی‌شود هیچ‌کدام نبود. کدام؟ خروشان می‌شوی یا سد می‌مانی؟
نه، هنوز به اندازۀ کافی قوی نشده‌ای. نه، هنوز نشده‌ای. چه می‌شود گفت؟ لعنت بهت!


تصویر (۱) - ۱ اردیبهشت ۹۸
تصویر (۲) - ۱ اردیبهشت ۹۸
تصویر (۳) - ۹ اردیبهشت ۹۸ - سد الغدیر

  • ۷۳ بازدید
‎۴ ارديبهشت ۹۸

تک‌تکِ سلول‌های بدنم تمنای نوشتن دارند، اما دستم به نوشتن نمی‌رود. سال‌هاست که می‌خواهم داستان بنویسم، ولی هیچ‌وقت عملی نشده است. حتی به‌طورِ جدی هم برایش تلاش نکرده‌ام تاکنون. بهانه پشتِ بهانه. دوباره احساسِ می‌کنم کلمات و نوشته‌هایم بی‌مایه شده‌اند، که موضوعِ نگران‌کننده‌ای‌ست. من هیچ‌وقت یاد نگرفتم که به اندازۀ کافی مغرور باشم و به خودم احترام بگذارم و برای بودن‌ام ارزش قائل باشم، و می‌دانم اگر همچنان پیش بروم، حتی بازنده‌ای پرادعا هم نخواهم بود؛ خودم را به‌طورِ غم‌انگیزی از دست می‌دهم. مدام از خودم می‌پرسم: «من چه چیزی دارم؟ این من، چه چیزی درونِ خودش دارد؟» و جوابی نمی‌یابم. شاید می‌خواهم با نوشتن، ارزشِ نداشته‌ام را به خودم بازگردانم؛ که بگویم من هم هستم! اما می‌دانی چیست؟ آدمِ راحتی‌طلب‌ای هستم. هنوز به جایی نرسیده‌ام که یاد گرفته باشم نباید از سختی‌ها گریخت. می‌گریزم هنوز هم. می‌گریزم و از این رفتارِ بزدلانه‌ام خشمگین می‌شوم، و متنفر. ولی چه کنم؟ من هنوز با خودم کنار نیامده‌ام. سال‌هاست که با خودم کنار نیامده‌ام... امیدِ واهی‌یی‌ست اگر بگویم تغییر می‌کنم؟ «تغییر می‌کنم!» این جمله را آنقدری تکرار کرده‌ام که دیگر گفتنش حالم را از خودم بهم می‌زند. اما تغییر می‌کنم. می‌دانم که تغییر می‌کنم. من حتی نمی‌توانم از کسی و چیزی قطعِ امید کنم. پس باز می‌گویم: «تغییر می‌کنم و بهتر می‌شوم.» نمی‌توانم وقتی هنوز زنده‌ام بمیرم. ادامه می‌دهم.

  • ۱۴۴ بازدید

حجت می‌گفت ما بدعادت شده‌ییم؛ اگر جایی نرویم که کوه نباشد و خسته‌مان نکند، انگار که هیچ‌جایی نرفته‌ایم و هیچ کِیفی نمی‌بریم.

سیزده‌به‌در بود. ساعتِ یازده درست روبه‌روی رودخانه‌ای ایستاده بودیم که سدِ مسیرمان بود و نمی‌شد از آن گذشت. یکی از پل‌ها رفته بود زیرِ آب و پلِ دیگری، شکسته بود. تازه فهمیدم شکستنِ پل چقدر وحشتناک است. رودخانه طغیان کرده بود و ستون‌هایی که پل را روی هوا نگه داشته بودند نتوانستند زیرِ فشارِ آب تاب بیاورند؛ البته نه آبی معمولی؛ آبِ سنگینِ گِلی. این آب فرق می‌کند. آبِ ویرانگری است. دیگر نمی‌توانستیم به مسیرمان ادامه دهیم. بن‌بست بود. روی موتور ناباورانه به پل نگاه می‌کردیم. انگار که نمی‌شد فوراً درکش کرد و هضمش زمان می‌خواست. آدم مبهوت می‌شود و سکوت می‌کند. مثلِ بسیاری از اولین تجربه‌ها.

انگار که دُورِ شهر حصار کشیده باشند. فرمانِ موتورها را برگرداندیم و برگشتیم خانۀ عمو. چایی خوردیم و برخاستیم و به سمتی دیگر رفتیم. تازه فهمیدم که عموحسین حتّی به جادۀ مال‌رو هم اعتقادی ندارد؛ کلی از مسیرمان را با موتورها درست از توی دشت و تپه و مسیرِ آب گذشتیم. موتور را آنقدری بردیم پای کوه و تپه‌ها که دیگر بیشتر از آن جان نداشت از شیب برود بالا. موتورها را پارک کردیم؛ پشتِ چرخ و زیرِ جک‌بغل‌شان سنگ گذاشتیم. به بالاترین نقطه نگاه کردیم و شروع کردیم به قدم‌زدن. چقدر زود به نفس‌نفس می‌افتم من... پاهایم از خستگی درد می‌گیرند و بدنم عینِ وقتی می‌شود که عصر بعد از دو سه ساعت خواب، یکباره بلند شوی و بخواهی راه بروی. پاهایت مالِ خودت نیست. نفس‌زدن‌هایت هم. هرچه نفس می‌زنی آرام نمی‌گیری. 

در پناهِ یک صخره نشستیم. عمو آتش روشن کرد. مثلِ همیشه، یک شکمِ سیر سالاد اُلُویه خوردیم؛ توی ارتفاع و با منظرۀ بی‌نظیرِ ابرها و کوه‌ها و اتوبانِ غریبِ خلوتی که در دوردست به پای کوه‌ها ختم می‌شد، و شهری که مثلِ کفِ دست روبه‌رومان بود. خوردن توی چنین جایی و وقتی که حسابی خسته و گرسنه باشی، لطفِ دیگری دارد. آنقدر زیبا و لذتبخش است که می‌خواهی آن لحظات را با عزیزترین کسی که می‌شناسی‌اش سهیم شوی. عموحسین هم مثلِ من، می‌خواست آن لحظات را با عزیزترین کسی که می‌شناخت سهیم باشد.

بالاتر رفتیم. روی تپه‌ای بلند نشسته بودیم. برای همه چایی ریختم. عمو داشت از کودکی‌یی که با پدرم داشت حرف می‌زد. مثلِ همیشه، از خوشیِ روزگارِ کودکی حرف می‌زد و بعد چشم‌هایش خیس می‌شد و لحنش عوض می‌شد. بغضِ یک عمر رنجِ کشیده و زندگیِ نکرده را داشت با اشک و آه و کلمه می‌ریخت بیرون. سختی‌هایی که توی زندگی کشیده بود را بلندبلند فکر می‌کرد. با اشارۀ دستش یک خطِ مستقیم از روی آن تپۀ تا کمی دوردست، جایی که عده‌ای سیزده‌شان را پایین‌تر و دورتر از ما به‌در کرده بودند کشید؛ صدای سیستمِ ماشین را بلند کرده بودند و انگاری دسته‌جمعی می‌رقصیدند. عمو گفت «بعضی‌ها خوش‌اند، مثلِ این‌ها. حالا این چیزی نیست؛ بعضی‌ها بی‌ناموسی‌ هم می‌کنند و عینِ خیالشان نیست ـ کِیفِ این دنیایشان را می‌برند. اما من که به زندگیِ خودمان که نگاه می‌کنم می‌بینم یکسره رنج بوده. روزهایی بود که ما آرزو می‌کردیم ۲۴ ساعت صدای تک‌وتوکِ بمب و تفنگ نباشد و ما بتوانیم بخوابیم فقط! ما چه روزهایی را که گشنگی نکشیدیم توی افغانستان. گفتنش که آسان است... بعدش هم که آوارۀ ایران شدیم. این‌همه کار و تلاش، اما هنوز هم به جایی نرسیدیم. اینم از پدرت که اینقدر فشار روش بود که خونریزی مغزی کرد و حالا اینطوری... کی فکرش را می‌کرد اینطوری شود؟» لحنش عوض شد و داشت بی‌صدا گریه می‌کرد. اشک‌هایش را می‌دیدم. من هم بغضم گرفته بود. با هر قلپ‌ چایی که می‌نوشیدم، یک تکه از بغض را می‌دادم پایین، اما فایده نداشت. گفت «بعضی وقت‌ها با خدا جنگم می‌شود، که اگر ما را که این‌همه توی این دنیا رنج کشیده‌ایم مستقیم نفرستد بهشت، عدالتش می‌رود زیرِ سوال. گاهی اما فکر می‌کنم همۀ این‌ها چرت‌وپرت است و هیچ خبری آن‌طرف نیست و همه‌چیز عبث است. اما آدم بعدش چیزهایی می‌بیند که می‌فهمد نه، اینطوری الکی و بی‌حساب‌کتاب هم نیست. تو نظمِ این عالم و طبیعت را ببین...» این حرف‌ها را داشت با اشک و سوز می‌گفت. چشمِ من هم خیس شده بود. داشتم عجز و رنجِ انسانی را می‌دیدم که داشت برای تحمل‌پذیر کردنِ این رنجِ عظیم، به عدالتِ الهی چنگ می‌زد. این تلاشِ از سرِ استیصال برای کنارزدنِ مرگ و فرار از نیستی، برایم حتّی بیشتر از حرف‌هایی که می‌گفت غم‌انگیز بود. دلم گرفت. هم حالا و هم آن‌روز.

برگشتنی توی مسیر، چندتا موتورسنگین دیدم. چهارسیلندر، هم استایلِ خیابانی و هم ریس. پسر، من هنوز هم می‌توانم با دیدنِ این موتورها ذوق کنم! مایۀ امیدواری است! ولی خب... بگذریم. روزهای هیجان‌انگیزِ زیادی انتظارم را می‌کشد. تلخی‌شان را هم با یک فنجان اسپرسو سر می‌کشم. باکی نیست. می‌توانم از حالا خوشحال باشم. حالا دیگر از خیلی چیزها نمی‌ترسم. تغییر کرده‌ام ـ بیشتر از قبل. داستانم دارد جالب می‌شود. تصمیم گرفته‌ام خودم بنویسمش. ببینم چه می‌کنم.

  • ۱۶۸ بازدید

بعضی اتفاقات مانندِ همان ضربۀ وحشیانۀ مشتی است که درست توی بینی‌ات کوبیده می‌شود؛ و بعدش، گیج‌شدن و گوشۀ رینگ گیرافتادن و بارانِ سنگینِ مشت‌های بی‌امان... و خب برای من، سال‌ها طول کشید تا بتوانم خودم را از گوشۀ رینگ بکشم بیرون. اما دماغم شکست. حالا حتی اگر حریف را هم شکست داده باشم، فرقی نمی‌کند. دماغم شکسته است دیگر. البته نه که دماغم شکسته باشد ها! نه! این فقط یک پیش‌زمینۀ مختصرِ استعاری بود. همین!

درست چنین روزی بود. غوغای عید؛ شورِ نوروز. و چهارشنبه‌سوری. و من، بچه بودم. خیلی کوچک. چند سالم بود؟ سه‌-چهار سالم؟ درست یادم نیست. و همه‌اش یک ایدۀ بچه‌گانه بود ـ و البته هیجان‌انگیز! حقیقتش این بود که می‌خواستم ترکیدنِ ترقه (سیگارِت) را از نزدیک ببینم ـ از خیلی نزدیک.

پول نداشتم. و رفتم از جیبِ بابا یک اسکناسِ سبزرنگ دزدی کردم ـ شاید اولین دزدیِ عمرم بود. از خانه زدم بیرون و از هر خواروبارفروشی‌یی که سرِ راهم سبز می‌شد می‌پرسیدم که آیا سیگارت دارد یا نه. خیلی گشتم. یا واقعاً نداشتند یا فقط به آن بچۀ فسقلی می‌گفتند که ندارند. باری. برای اولین بار بود که آن‌قدر از خانه دور می‌شدم؛ حتّی ترسیدم که گم شده باشم. و بالاخره یک بسته سیگارت خریدم، از یک مردکِ دکان‌دار. صدتا دانه؟ صدتا دانه! چندتایی‌شان را توی کوچه و خیابان انداختم که البته چندان لطفی نداشتند. و همان لحظه‌ای که رسیدم خانه، خواستم تا بزرگترین ایدۀ عمرم را عملی کنم.

حجت تازه از مدرسه تعطیل شده بود. خوشحال بود و پیکِ شادی‌اش را داشت با ذوق ورق می‌زد. جز او فقط من در خانه بودم. و خب رفتم آشپزخانه که تنهای تنها باشم برای عملی کردنِ آن ایدۀ هیجان‌انگیز. حقیقتش داشتم از فرطِ کنجکاوی می‌مردم! کمی مکث کردم. آن‌زمان نه دوربینِ فیلم‌برداریِ حرفه‌ای داشتم و نه اتاقِ آزمایش و نه عقل و فهم و شعورِ درست‌وحسابی ـ حالا هم ندارم! خیلی کوچک بودم. ایستادم جلوی کابینتِ آشپزخانه. قدّش تا گردنم بود. یک استکانِ شیشه‌ای برداشتم و گذاشتم کنارِ دستم. سریع یک سیگارت روشن کردم و گذاشتم روی سنگِ کابینت؛ و سریع‌تر، استکان را برعکس کردم رویش. کفِ دستم را گذاشتم روی تهِ استکان تا نرود هوا، و منتظرِ تماشای ترکیدنِ سیگارت ماندم. باروتِ سرِ سیگارت خاموش شد و داخلِ استکان پُر شد از دودِ سفید ـ که مأیوس‌کننده بود.

انگار سرعتِ انفجار خیلی بیشتر از آن بود که بشود تماشایش کرد. اصلاً نفهمیدم چه شد. صدای ترکیدنِ سیگارت از فاصلۀ چندسانتی‌متری خیلی مهیب است. صدای وحشتناکی شنیدم؛ گوش هایم سوت می‌کشیدند و سرم انگار گیج می‌رفت. چند قدم رفتم عقب تا ببینم چه اتفاقی سرِ آن استکانی افتاد که زیرِ دستم بود. نفهمیدم کدام گوری رفت. احساس کردم از چشمم اشک می‌آید. دست کشیدم به گونه‌ام. سرخ بود. دستم خونی شده بود. سخت نبود که بفهمم چند تکۀ ریز از آن استکانِ شیشه‌ایِ منفجرشده توی چشمم جا گرفته‌ است، ولی خب دلم نمی‌خواست اینطوری شود. فکرش را هم نمی‌کردم کودکی‌ام اینطوری آغاز شود. اما شده بود. گوشۀ رینگ گیر افتاده بودم، زیرِ بارانِ سنگینِ مشت‌های بی‌امان. اما خب حالا نظرم عوض شده؛ درست‌ترش، من از همان ابتدایی که چشم به جهان گشودم گوشۀ رینگ گیر افتادم. داستانِ تازه‌یی نیست. اما یاد گرفتم که گارد بگیرم. و مشت‌زدن را هم دارم یاد می‌گیرم. امیدوارم زود از پا در نیایم.

  • ۲۱۱ بازدید

این جاده آدم را تا کجا می‌برد؟ هرچه می‌روم چیزی برایم ندارد جز انباشتِ دمادمِ دلتنگی. می‌ایستم. موتور را زود خاموش نمی‌کنم؛ صبر می‌کنم تا کمی درجا کار کند و نفسی بگیرد. دست‌هایم را از دستکش‌ها می‌کشم بیرون و فکِّ کلاه‌کاسکت را می‌دهم بالا. از موتور پیاده می‌شوم و سوئیچش را می‌چرخانم و روی جک‌بغل‌اش تکیه‌ش می‌دهم. واردِ سنگ‌فرشِ پیاده‌رو می‌شوم و روبه‌روی تابلوِ ورودیِ قبرستان می‌ایستم و به رسمِ عادت، شروع می‌کنم به زمزمه‌کردنِ کلماتِ عربی‌یی که روی تابلو نوشته شده است. در همان حال سرم را از کلاه‌کاسکت می‌کشم بیرون؛ یا کلاه را از سرم بیرون می‌کشم؟ هان؟ چرا هربار که دلم گرفته است این قبرستان مرا می‌کشد سمتِ خودش؟ دلتنگی را کجا می‌شود توی یکی از این گورهای سرد جا داد و برگشت؟ دلتنگی توی قبرستان قدم می‌زند. به آدم‌های دلتنگی نگاه می‌کند که با لباس‌های سیاه دُورِ یک گور جمع شده‌اند. دلتنگی گوش می‌سپارد به فریادهای سوزناکِ زنانه‌ای که در فضای بینِ قبرها و آسمان پراکنده است. نه، دلتنگی در سکوت با آن فریادها هم‌صدا می‌شود و بی‌صدا ناله می‌کند. دلتنگی خبر ندارد که با اشک‌هایی که روی سوزِ ناله‌ها سوار است، او هم اشک می‌شود و قدم‌قدم ریخته می‌شود روی زمین ـ بدونِ اینکه چشم‌هایش تَر شود. دلتنگی، دلتنگ‌تر از قبل فرو می‌رود توی دستکش‌ها و کلاه و موتور. و بازمی‌گردد، پُربارتر، به تنگاتنگِ دیوارهای شهر ـ به خیالِ فردایی که می‌تواند خودش را در گرمای آغوشی امن گُم کند. یا پیدا کند؟ پیدا! به خودش بازگردد و تمامِ سنگینیِ دلتنگی‌اش را یکجا خالی کند در لحظه‌لحظۀ بودنی و دیدنی و نشستنی و قدم‌زدنی.

من از شهر فرار می‌کنم، از دیوارهایش، آدم‌هایش، کوچه‌ها و خیابان‌هایش؛ در جست‌وجوی خودم ـ در جست‌وجوی تو. از اعماق می‌کشم بیرون، برای لحظه‌ای نفس‌کشیدن؛ برای تنفّسی عمیق، و دوباره به درونِ آب فرورفتن.

 دریافت
  • ۲۴۷ بازدید

گاهی از خودم تعجب می‌کنم. چه شد در همین مدتِ کوتاه که این‌قدر تغییر کردم؟ حالا مسیری که به دلِ تاریکی می‌رفت را دارم قدم قدم برمی‌گردم عقب. می‌دانم که دانسته پیش می‌رفتم. می‌دانم که می‌دانستم دارم چه می‌کنم. می‌دانم که فهمیده بودم انتهای تاریکی چیزی جز تباهی نبود. و باز هم به پیش رفتن‌ام در فراموشی ادامه می‌دادم.

«خاکستر» را با شوق می‌گیرم توی دستم. خوب جلدِ آبیِ فیروزه‌ای‌ش را از نظر می‌گذرانم. صفحۀ اولِ کتاب را باز می‌کنم و به گوشۀ بالایش خیره می‌شوم و برای چندمین بار، خاطرۀ لحظۀ نگاشته‌شدنِ آن کلمات را به خاطر می‌آورم. ولی حالا، صورتش باز محو شده. مگر چند روز گذشته؟ صفحه می‌زنم تا برسم به آخرین صفحه‌ای که خوانده بودم. شروع می‌کنم به خواندنِ حرف‌های کسی که هنوز درست نمی‌شناسمش.

می‌نشینم همان‌جا روی زمین و خیره می‌شوم به همۀ این‌ها، که هیچ است. آخرش هیچ است. اما به‌تر از هیچ هم هست. همۀ آن خلنگ‌ها هنوز در سرم نیش می‌زند. این یکی را هم می‌گذرانم. می‌دانم. می‌شود یک خارِ دیگر توی سینه‌ام، و با همان دوباره راه می‌روم، و می‌خندم. شاید حتّی دوست بدارم. نه، دوست‌داشتنی دیگر در کار نیست. دیگر احتیاجی هم نیست. آخرِ کار هیچ‌وقت احتیاجی به دوست‌داشتن نیست.
ـ خاکستر؛ حسین سناپور

بعد از خواندنِ این کلمات، مکث می‌کنم. هیچ است؟! نکند که باشد؟ از خودم و از لحظه خارج می‌شوم. به درونِ تاریکی نگاه می‌‌کنم. نور می‌بینم. به شب فکر می‌کنم. به بوستان. به نیمکت. به گرمای آن شبِ سرد. یعنی می‌شود که همه‌اش خیالاتِ واهیِ ذهنِ پریشانم باشد؟ چهرۀ محوْ لبخند می‌زند و کتاب را می‌گیرد جلوم. مالِ من است؟! با ناباوری کتاب را از دستش می‌گیرم و به صفحۀ اولش نگاه می‌کنم. می‌خواهم ناباوری‌ام را پشتِ ذوق‌زدگیِ چهره‌ام قایم کنم. آیا توانستم؟! چهرۀ محو از بینِ قفسه‌های کتاب راه می‌افتد. دنبالش به‌راه می‌افتم تا گمش نکنم. باهاش تا دلِ تاریکیِ سردِ شب حرکت می‌کنم. می‌نشینم. خاکستر را می‌گذارم یک‌طرفم. دستم را حلقه می‌کنم دورِ خیالِ بودنش. با خیالش گرم می‌شوم. این خیال است؟ با دست‌هام خیال را باور می‌کنم. به صفحۀ اولِ خاکستر نگاه می‌کنم. دور می‌شود، دورتر، دور... چقدر دورم؛ چقدر دور... 

از خواب می‌پرم. داشتم شانه‌به‌شانۀ آن چهرۀ محو قدم می‌زدم. دستش توی دستم بود؟! یادم نمانده... من دارم از تاریکی می‌کشم بیرون، اما فراموشی انگار هنوز ولم نکرده است. تقلّا می‌کنم، با یادآوریِ لحظه‌به‌لحظۀ خاطرۀ آن روز. خاطره‌ای که می‌خواهم با یادآوری‌اش، توهّم و محال‌بودنش را خط خطی کنم و بهش اعتبار دهم. دارم از تاریکی می‌کشم بیرون و این یعنی بیش‌ از هر وقتی خوشحالم، به همان اندازه که غمگین‌ام. حالا برای یادآوریِ آن چهرۀ محوشده، دارم خودم را از تهِ چاهِ نیستی می‌کشم بالا. باز احساسِ زنده‌گی می‌کنم. باز دلتنگ می‌شوم چنان‌که به سختی می‌شود نفس کشید. باز ذوق می‌کنم و سرمست می‌شوم. باز چنان غمگین می‌شوم که نمی‌توانم راهِ اشک‌ها را سد کنم. حالا دوست‌داشتن را در خودم احساس می‌کنم، عمیقاً. به خودم و به لحظه بازمی‌گردم. آن پاراگراف را دوباره می‌خوانم. این‌ها همه هیچ است؟ کتاب را می‌بندم. کمی مکث می‌کنم و دوباره می‌روم سراغِ صفحۀ اولش. نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.

با دست‌هایم
به تو می‌اندیشم

و خواب
از چشمانم طفره می‌‌رود

اسفندماه نودوهفت

  • ۱۸۸ بازدید

شب است. اما با وجودِ این تاریکی هم آدم می‌تواند بفهمد که هوا ابریست و گرفته. و می‌دانی، آدم توی چنین هوایی دلش می‌گیرد. از چه؟ از نبودنِ خورشید؟ شاید!

**

این شب‌ها گاهی که چشم‌هایش به چشم‌هایم می‌افتد، می‌گوید: «بچه‌جان به‌فکرِ خودت نیستی، فکرِ چشم‌هایت باش. بس است، چقدر می‌نشینی پای این‌ لب‌تابت؟! چشم بِکَن از این لعنتی، چشم‌هایت قرمز شدند!» و من هم انکار می‌کنم. می‌گویم نه، هیچ هم قرمز نشدند، و هیچ ربطی هم به نشستن پای لپ‌تابم ندارد. بیخیال! همینطور غیرمنطقی جوابش را می‌دهم. یا شاید خودم هم نمی‌فهمم چه چیزی از دهانم در می‌آید. می‌دانی، غمگین‌بودن انگار تنها چیزی است که نیاز به هیچ دلیلی ندارد. گاهی کاملاً ناگهانی چنبره می‌زند روی وجودت، و هیچ راهِ فراری باقی نمی‌گذارد. گلویت را سفت می‌چسبد و راهِ نفس‌کشیدنت را بند می‌آورد، لاکردار!

**

چند روزی است که دارم به دراماتیک‌ترین کارهایی فکر می‌کنم که بعضی افراد می‌توانند انجام دهند؛ بعد اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد، لحظه‌ای است که یک نوازندۀ سه‌تار ناخنِ انگشتِ اشاره‌اش را با ناخن‌گیر از بیخ می‌گیرد. دقت کردید چه گفتم؟ «دراماتیک‌ترین کار». نمی‌گویم شکستنِ ساز، حتّی از پاره‌کردنِ سیم‌های ساز هم حرف نمی‌زنم، بلکه از گرفتنِ ناخنی حرف می‌زنم که نوازنده تنها با همان یکی، ساز را می‌نوازد. شاید بگویی: این‌که نشد دراماتیک‌ترین! و من مثلِ بادکنکِ بادشده‌ای که سوراخش را باز نگه داشته باشند هوا را با فشار از دهنم می‌دهم بیرون، همراه با این حروف: هـ ـو م، نـ ـشـ ـد.

**

دنبال بهانه می‌گردم، برای محو شدن. تنها یک بهانه کافیست برای محو شدن. بهانه‌ای که باعث شود سراسرِ روز را موسیقیِ متال گوش دهم؛ دیث‌متال، دوم‌متال ـ و بخصوص آن سنگین‌ترینش ـ بلک‌متال! اینطوری ذره‌ذره محو می‌شوم. ذره‌ذره وجودم پُر می‌شود از هیچ. آن فریادهای نفرت‌انگیزشان، آن اضطرابِ تهوع‌آورشان، باعث می‌شود خودت را کم‌کم بالا بیاوری و به محوشدگیِ کامل برسی ـ گویی که به رهایی؛ همراه با جرئتِ فزایندۀ تمام‌شدن. محوشدنی که به تاریکی ختم شود. و می‌دانی، اولین باری که یکی از آن سنگین‌هایش را گوش کردم، فهمیدم روانم هنوز لطافتِ معصومانۀ خودش را حفظ کرده است؛ آخر قلبم کمی درد گرفت. با این‌حال، یعنی هنوز هم نشده است؟ منظورم همان دراماتیک‌ترین است؛ نشده هنوز؟!

**

فکر کردن به زندگیِ آدم‌ها گاهی حسابی حرصِ آدم را در می‌آورد. (بله، یک نفرْ آدم دارد این حرف را می‌گوید.) انگار این بین همیشه خلأای هست که پر نمی‌شود؛ اما آدم‌ها مدام تلاش می‌کنند که با ریختنِ خودشان توی زندگیِ همدیگر، آن خلأ را پر کنند ـ یا خودشان را خالی؟ این می‌شود که هر «رفتن‌»ای مواجهه‌ای مجدد باشد با تاریکیِ مطلقِ آن خلأ ـ با برهنگیِ تحمل‌ناپذیرِ حقیقت؛ با غم‌انگیزترین مسئلۀ هستی. بعدش به این نتیجه می‌رسم که نفرت‌انگیزترین کاری که از بشر برمی‌آید، یا فکرکردن است و یا ریخته‌شدن در زندگیِ دیگران ـ وقتی که رفتن ناگزیر است.

**

در این وِری مومنت، دلم می‌خواهد تنهای تنها بزنم بیرون، حتّی بدونِ موتور؛ آن مای اُون. با هندزفری‌یی که با صدای بلند دارد این ترانه را توی گوش‌هایم می‌خواند. تنها قدم بزنم و تنها به قدم‌زدن فکر کنم و تنها به این پاهای در حرکت فکر کنم و بعد از تو که در میانۀ راه همراهِ تنهاییِ من شده‌یی، بپرسم: من آدمِ دراماتیکی نیستم، نه؟ و بعد به این فکر کنم که من تنها کمی تنها هستم؛ و با تو، تنهاتر ـ تنهای تنها. و آن لحظه با لب‌هایت لبخند بزنم.

 دریافت
  • ۱۳۶ بازدید