تحقق یک رویا

نویسه‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نویسه‌های یک جستجوگر

وقتی لذت پرواز کردن را خواهی چشید که ترس پریدن و سقوط کردن را به جان خریده باشی..

کانال «نویسه‌های یک جستجوگر»: @jostejoogarNevesht

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آرزوها» ثبت شده است

آن‌قدر که تعریف‌ها می‌توانند مانعی سخت در برابر پیشرفت شود، قضاوت‌ها نمی‌توانند. قضاوت، نمک هر غذایی‌ست. خیلی ساده است؛ تا وقتی که دیکته‌ای ننوشته باشی، هیچ غلط یا قضاوتی هم در کار نخواهد بود، چون دیکته‌ای در کار نبوده است، چون حرفی در کار نبوده است، چون عملی در کار نبوده است؛ تو گویی، دیگر حتّی «تو»یی هم در کار نبوده است! و یا شاید هم باشد، ولی هیچ اثری از بودنش نیست؛ پس بگذار بگویم که بله، تویی هم در کار نبوده است.

و تعریف‌ها، این دشمنان سرسخت ما، این نابودگرانِ سعی و تلاش، این دل‌خوش کنندگان به وضعِ فعلی، این پُرکنندۀ هرچه توخالی، این فلان فلان شده... نه... تعریف، اینقدرها هم که گنده‌اش کردم، بد نیست. خوب است، حتی می‌توانیم ازشان انگیزه هم بگیریم، ولی نباید تنها و تنها، انگیزه‌یِمان بندِ تعریفِ دیگران باشد، نه، به هیچ وجه.

و همچنین، نباید قضاوتِ دیگران، باعث شود که سرعتمان کم شود، انگیزه‌مان را از دست بدهیم. نباید بگذاریم که قضاوت‌ها، باور و اعتمادمان را نسبت به خود، ذره‌ای تغییر دهد. کسی که خودش را سپرده است به جریانِ رودخانه، و به زعم باطلش، دارد شنا می‌کند، حتماً به تویی که داری بر خلاف جهت آب شنا می‌کنی، خواهد گفت که در اشتباهی. بله، اگر نگوید باید به خودت شک کنی، که داری شنا می‌کنی یا جریانِ رودخانه تو را هم همچو تکّه چوبی بی‌جان، دارد با خودش می‌برد. در حقیقت، کسی که بر خلاف جریان آب شنا نمی‌کند، جزئی از رودخانه محسوب می‌شود، جزئی از کُل. او دیگر حتّی متعلق به خودش هم نیست.

رودخانۀ خروشان، یک کُندۀ درخت یا لاشۀ کفتار را هم می‌تواند ببرد، به سادگی. من اگر با رودخانۀ خروشان می‌روم، تو بگو، چه چیز بیشتر از لاشۀ گندیدۀ یک کفتارم؟

ــ ابوالمشاغل

در واقع، نه تعریف‌ها مهم‌اند و نه قضاوت‌ها. جنگیدن، از همه چیز مهم‌تر است. ناگزیرم، بگذارید قسمتی دیگر از این کتاب (ابوالمشاغل، اثر نادر ابراهیمی) را بیاورم: هر انسان واقعی، در زندگی، پایبند به اصولی‌ست که با تهدید و تطمیع و تمسخر، از آن اصول، منحرف نمی‌شود... بله، باید جنگید. در این دنیا، دو حالت بیشتر وجود ندارد: یا در حال مبارزه‌ای و یا، تسلیم شده‌ای. خارج از این دو حالت نخواهد بود. در زندگی، هر کس بهای خودش را مشخص می‌کند، سَرسنگینی‌اش را تعیین می‌کند. دُرُست بودن و دُرُست زندگی کردن هم، در این زمانه و روزگار، چیزی کمتر از جنگیدن نیست؛ و حتّی، رفتن به دنبالِ زندگی‌یی که خواهانش هستیم...

...شاید، یک روز، با همۀ صبوری‌ات
از این نوع زندگی خسته شوی و تلخِ تلخ، فریاد برآوری:
«آخر این همه به‌سر دویدن و جوشیدن و عرق ریختن، و خون خوردن، برای چه؟
آیا بس نبوده و نیست ــ‌برای هر دومان‌ــ که کنج اتاقت بنشینی و بنویسی؟»
عزیز من!
بهتر از هر کس، تو می‌دانی، که برای من
به کنجی نشستن و نوشتن، تمام شده است، حتی در نوشتن.
لُطفت را در حقّم تمام کُن
و از من مخواه که قبل از مرگ، بمیرم...

ابوالمشاغل
(از نامه‌های کوتاه او به همسرش)

معرفی کتاب

فرصت را مغتنم می‌شمارم و به مناسبت روز کتابگردی، ــ‌دومِ آذرماه‌ــ این دو کتابِ زیبا را، توصیه می‌کنم که بخوانید. حتماً و حتماً، از خواندنشان لذت خواهید برد: ابن‌مشغله و ابوالمشاغل، اثر نادر ابراهیمی. نویسنده، زندگی خود را به قلمی شیوا و دل‌ربا، همراه با کُلّی حال خوب و ماجراهای شنیدنی و خنده، برای خواننده، نوشته است. از دستش ندهید.

و نکته‌ای مهم: کتاب، خواندنی‌ست، نه خریدنی. (که البته خریدن، شروعی برای خواندن است، نه پایانِ کار.)

  • ۲ نظر
  • ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۵:۲۳
  • ۷۰ نمایش
  • علی امینی

بر باد رفته...

۲۵
شهریور

«چه می‌شود که آرزوهای درخشانت تبدیل به لکه‌های تیره‌ای بر تایم‌لاینِ زندگی‌ات می‌شود؟»

انسان‌ها حق انتخاب دارند. مختارند تا به هر سویی بروند، به هر طرفی که علایقشان آنها را می‌کشاند. اما چرا باید به حرف این علاقه‌ای که هر دم از چیزی حرف می‌زند گوش کرد و چشم بسته به دنبالش دوید؟ روزی دلت می‌خواهد برنامه‌نویسی حرفه‌ای شوی. روز دیگر می‌خواهی فیلم‌نامه نویسی شوی قهار. دیگر روز می‌خواهی نوازنده‌ای نامدار شوی. یک‌بار هم رمان‌نویسی هوش از سرت می‌برد! مولا علی(علیه السلام) چه خوش گفته است که: بهترین بی‌نیازی، ترک آرزو هاست.

امروز مجله‌ی ماهانه‌ی یک دانش آموزِ پایه‌ی ابتدایی را ورق می‌زدم. به داستانِ پروانه‌ای برخوردم که پدرش در جوابِ سوالی به او گفت: «هنرها مثل گل‌های این گلستان هستند. منتها برای یادگیری‌شان باید مانند زنبورهای عسل بهترین‌شان را برای نوشیدن شهدش انتخاب کرد.»

کم نیستند افرادی که سال‌های بسیاری از زندگی‌شان را پراکنده صرف چند هنر کردند و در آخر عمر وقتی که نگاهی به پشت سرشان انداخته‌اند، چیزی جز ویرانیِ عمرِ خویش ندیدند! خوشا به حال آن کسی که کرده‌هایش به پشیمانی تبدیل نشوند.

  • ۲ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۸
  • ۱۱۸ نمایش
  • علی امینی

«مهم نیست که چقدر می‌خواهی، مهم این است که چقدر می‌توانی.»


خیلی دلم می‌خواهد که رمانی همچون هفتگانۀ هری پاتر بنویسم؛ می‌خواهم، اما نمی‌دانم که می‌توانم یا نه. البته تمام سعیم را می‌کنم. بالاخره باید از یک جایی شروع شود، آرزوها را می‌گویم.

آرزو داشتن گناه نیست، بخصوص آرزوهای بزرگ، بلکه منابع بزرگی از نور هستند که اجازه نمی‌دهند تا وجود آدمی از سیاهی پر شود؛ نمی‌گذارند تا خودت را بر لبه پرتگاهی بیابی که از بی‌چارگی و ناامیدی کارت به آنجا کشیده است. محکم دستت را می‌گیرند و از سقوطی دردناک نجاتت می‌دهند، پرواز کردن را به تو می‌آموزند، زندگی کردن را می‌آموزند، معنا می‌پاشند درون زندگی...

اما تو هم نباید از آنها دست بکشی و ناامیدشان کنی، چونکه در آن حالت می‌بینی که زودتر از تو از پیشت رفته‌اند. باید تمام سعیت را برای تحققشان بکنی، آخر آنها هم تنها امیدشان به توست. تویی که به وجودشان آورده‌ای، نباید در تاریکیِ شب بگذاریشان پشتِ درِ یتیم‌خانه‌ی آرزوها. نمی‌دانم این را در مورد آرزوها می‌دانستی یا نه، خیلی احساساتی هستند؛ دق می‌کنند از اینکه خود را رها شده ببینند. زندگیِ آرزوها همین است...

  • ۰ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۱
  • ۱۰۲ نمایش
  • علی امینی