در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۹ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

هر روز بخش‌هایی از کتاب ”نقدی بر مارکسیسم“ اثر استاد مرتضی مطهری را تایپ می‌کنم و در کانالی* قرار می‌دهم.

چرا روزی چند صفحه تایپ می‌کنم و چرا این کتاب را برای مطالعه انتخاب کرده‌ام؟

معتقدم که وقتی حرف از نقد باشد، مطالبی بیان می‌شود که معمولاً کمتر بیان می‌شده است. و به نوعی به نقاط ضعف و قوت مسائل مورد بحث بهتر از قبل پی ‌می‌بریم. در ثانی، وقتی که حرف از فلسفه باشد، گزینه‌های بسیار زیادی برای خواندن رخ‌نمایی می‌کنند. و گاهی چیزهایی که می‌خواهیم بخوانیم آنقدر زیاد می‌شود که عطای فلسفه را به لقایش می‌بخشیم و حاضر نمی‌شویم با یک بیل به جان یک کوه بیفتیم، و به‌کلی از خواندن همۀ آن کتاب‌ها منصرف می‌شویم. این دقیقاً اتفاقی بود که برای من افتاد. مجموعه‌ای از کتاب‌هایی راجع به فلسفۀ اسلامی، صدرایی، و فلاسفۀ غرب جمع‌آوری کردم ولی نهایتاً این شد که فقط جمع‌آوری شدند. (اگر هم مطالعاتی داشتم خیلی کم بوده.)

بعد از وقت‌ها با کتاب «نقدی بر مارکسیسمِ» اثر شهید مطهری مواجه شدم. کمی پیش رفتم و دیدم مطالبی که بیان می‌شود، بسی پرمغز و بدون حاشیه است. استاد مرتضی مطهری را به عنوان یک محقق، کسی که مطالعات بسیاری داشته است و با مکاتب فلسفی و فلاسفۀ غرب و شرق به‌خوبی آشنایی دارد، انتخاب کرده‌ام که پای کلاس‌هایش بنشینم. (این کتاب در واقع متن یکی از سلسله سخنرانی‌های ایشان بوده.)

”نقدی بر مارکسیسم“ نه تنها نقدی بر مارکسیسم است، که پرداختی به دو نوع نگرش فلسفی است. نگرشی که معقد است جهان از ماده به وجود آمده است(ماتریالیسم) و نگرش دیگری که معتقد است این جهان توسط یک نیروی ماورائی(خدا) هستی یافته است. که مارکسیسم هم نسخۀ ارتقاء یافتۀ ماتریالیسم است. و چه انتخابی بهتر از این کتاب که در آن با فلسفه و کمی هم منطق، و نظریه‌های اندیشمندان و فلاسفۀ غربی و شرقی ـ یک‌جا ـ آشنا می‌شوم؟

و چرا می‌نویسمشان؟ به تجربۀ من، یکبار نوشتن یک متن، بسیار بیشتر از چندبار خواندن همان متن می‌تواند در یادگیری عمیقِ آن مؤثر باشد. و همچنین، این بخش‌هایی که می‌نویسم گزیده‌ای از کتاب است، و نه همۀ آن، و چه بهتر که آن‌ها را در جایی ثبت کنم تا مورد استفادۀ افراد دیگری هم قرار بگیرد. فعلاً که این روند رضایت‌بخش بوده، امیدوارم ادامه داشته باشد.

* بخش‌هایی از کتاب را که در یکی از کانال‌های تلگرامی‌ام نوشته‌ام از اینجا شروع شده است. (با هشتگ #نقدی_بر_مارکسیسم)

+ نسخۀ پی‌دی‌اف این کتاب و دیگر کتاب‌های شهید مطهری را می‌توانید از سایت بنیاد علمی فرهنگی استاد شهید مرتضی مطهری دانلود کنید.

+ اگر در زمینۀ فلسفۀ غرب و شرق کتابی خوانده‌اید که نه پر بوده است از اصطلاحات فلسفی و نه زیاد به حاشیه پرداخته، معرفی کنید.

پی‌نوشت: چند وقتی هست که در این وبلاگ خیلی کمتر از قبل می‌نویسم. به نظرم حالا وقت مطالعه کردن است. جالب اینجاست که بعد از اتمام کلیدرِ محمود دولت‌آبادی، دیگر نتوانسته‌ام با رمان دیگری ارتباط برقرار کنم ـ و یا رمان دیگری نتوانسته مرا همانند کلیدر مجذوب خواندنش کند ـ تا جایی که دوباره دلم می‌خواهد برگردم به کلیدر و مجدداً خواندنش را شروع کنم ـ که قصد این کار را ندارم. در کل می‌خواهم پس از چندی، نوشتن را جدی‌تر از قبل شروع کنم، و همین است که کمتر در وبلاگ خواهم نوشت.

(بروزرسانی ۱۰ بهمن)
پی‌نوشت ۲:
«جای خالی سلوچ» اثر محمود دولت‌آبادی را چند وقت پیش خواندم. حقیقتاً فوق‌العاده بود. بعد از آن هم که «من او»ی رضا امیرخانی را خواندم. خوب بود. حالا هم دارم برخی از آثار جلال آل‌احمد را می‌خوانم. در حال حاضر سفرنامۀ «خسی در میقات»اش را زیر دست دارم. بعد از آن هم که «سنگی بر گوری» یا چند اثر داستانی دیگرش و یا هم «غرب‌زدگی»اش... در این میان هم گهگاهی اگر حال و وقتش را داشتم «نقدی بر مارکسیسم» را می‌خوانم.

  • ۳۷۶ بازدید

‏دیده‌ای؟ دیده‌ای که گاهی آدم می‌میرد؟ نه که زیر خاک شود، نه! در خودش می‌میرد؛ در خودش خاک می‌شود. راه می‌رود، می‌بیند، می‌خورد و می‌شنود، ولی دهانش بسته است. در ذهنش هم چیزی برای بیان نیست ـ حتّی یک کلام! و نه هیچ اندیشه‌ای! او مرده است و مبهوت در زندگانیِ زندگان.

”به چه شوق، زندگی می‌کنند؟!“
”نمی‌دانم! من نمی‌دانم!“

+ همچنان دارم روزهایم را به ”کلیدر“ خواندن می‌گذرانم. تاکنون اینچنین در کتابی غرق نشده بودم. امشب می‌رسم به جلد هفتمش. تقریباً هزاروپانصد صفحه‌اش را خوانده‌ام و فقط هزارتای دیگر مانده.

  • ۳۵۸ بازدید

کلمه‌هایم را با عشق تو آغاز کرده بودم. مهم نبود که بخوانی‌شان یا نه؛ من می‌نوشتم برای خودم. نمی‌دانم می‌دانی یا نه؛ کلمه‌ها با عشق، زنده می‌شوند، جان می‌گیرند، به وجود می‌آیند و حرف می‌زنند. تو را می‌خواستم، درست است که حالا جایت در کنارم خالی‌ست و دستم هم خالی، ولی عشق را در کنارم نهادی؛ که در وجودم! عشقی که زنده می‌کند. گفتم زنده شو، و زنده شد؛ به عشق تو!

بگذار داستانی برایت تعریف کنم. فکر نکن که حقیقت نداشته باشد؛ چرا که حالا در مقابل توست و در حال خواندنش هستی. چون زنده هست و زندگی در آن جریان دارد. حتی اگر حقیقت هم نداشته باشد، وقتی که خواندی‌اش، به حقیقتی در وجودت مبدل خواهد شد. همینطور که تو، حقیقت داری، و زندگی‌ات ـ به همین اندازه حقیقی، که غیرحقیقی.

حالا حتماً می‌پرسی که داستانمان قرار است از کجا شروع شود، و در کجا شروع شود؛ در چه زمانی و چه مکانی. بگذار خیالت را راحت کنم: روی همین زمینی که تو هستی، و زیر همین آسمانی که تو هوایش را به ریه‌هایت فرو می‌دهی؛ در همین زمانی که تو زندگی کرده‌ای، و پدران و مادرانت، عمری روزهایش را زندگی کرده‌اند ـ که مردگی!

+ کلیدرِ دولت‌آبادی را می‌خوانم و هرچه پیش‌تر می‌روم، تشنه‌ترم می‌کند. جلد دومش تمام شد و حالا، نمی‌دانم بعدی را شروع کنم یا نه. البته نمی‌شود به سمتش نرفت حقیقتاً. مثل خوره به جانِ ذهنت می‌افتد!

  • ۳۲۳ بازدید

پیش‌نوشت: از آن‌جایی که این پست مثل بقیۀ پست‌های این وبلاگ نیست و شاید موقتی باشد، ترجیح می‌دهم محاوره‌ای بنویسمش.

از بعدِ فیلترشدنِ تلگرام، فضای مجازی برام شده درستْ عین زندان. واقعاً احساس می‌کنم که اجحاف بزرگی در حقم روا شده ـ و در حقِ خیلی‌های دیگه. به هیچ‌وجه نمی‌تونم قبول کنم که تلگرام رو فیلتر کرده باشن و حالا باید برم سمت سروش و فلان و بهمان. گرچه امید دارم به اینکه رفعِ فیلتر بشه، ولی.... فقط ماجرا به اینجا ختم نمی‌شه. فیلترکردن اینستاگرام هم باعث شده که ترافیک روی پیل‌افکن‌های رایگانی چون هات‌اسپات‌شیلد و سایفون، چندین‌وچند برابر بشه؛ تا جایی که نتونم از هیچ‌کدومشون استفاده کنم. گاهی واقعاً حس می‌کنم درون زندانِ تاریکی، محبوس شده‌م. 

دلم می‌خواد که چندتا فحشِ آبدار نثارِ مسببین کنم، ولی می‌دونی، ادب دست آدم رو بسته. اما یک نکته؛ وقتی که آزادیِ بیان رو از افراد بگیری، باید فکرِ به ستوه اومدنشون هم باشی. البته ناگفته نمونه، حسابِ معترض از اغتشاش‌گر جداست؛ اولی شایسته، ولی دومی به‌شدت مذمومه. حالا هی هیزم بریز تو این آتیش...

حرف رو کوتاه کنم؛ آخر حرف از سیاست که هیچ‌وقت تمومی نداره.

+ پیل‌افکن‌تون چیه که هنوزم جواب می‌ده؟

پی‌نوشت: این چند روز کم‌کاری کرده‌ام. و این پست هم چیزی نیست که بشود اسمش را گذاشت ”به‌روز کردنِ وبلاگ“. حقیقتش می‌خواهم با این ننوشتن‌ها، خودم را مجبور کنم تا چیزی که باید بنویسم را بنویسم، ولی هنوز که موفق نشده‌ام!

  • ۲۸۶ بازدید

نمی‌دانم چه‌ام شده. و شاید هم هیچم نشده باشد و این همان خودِ حقیقی‌ام باشد که دارد نفس می‌کشد ـ در سالم‌ترین حالت ممکن. در آن‌چه می‌‌خواهد بگوید هیچ معنایی نمی‌بیند. پس صرف‌نظر می‌کند ـ شاید از همه چیز ـ و هیچ نمی‌گوید. می‌خیزد به همان پستوی تاریکش. به سه‌کنجی تکیه می‌دهد و زانوانش را در بغل می گیرد. سرش را هم می‌چپاند بین پاهایش. این حقیقی‌ترین حالتش در آن لحظه است. ظاهر و باطنْ یکی. به خودش پناه آورده و تماماً در خودش فرو رفته. شاید کمی رقت‌انگیز باشد، ولی چه می‌توان کرد. حالا این اوست و او، این.

پذیرش حقیقت همیشه تلخی‌هایی همراه خودش دارد، مثل پیرهایی که همیشه نقل‌و‌نبات در جیبشان دارند و به کودکانی که دورو‌برشان می‌پلکند می‌دهند. حقیقت هم به‌سان این پیرها، همیشه تلخی‌هایی در جیبش دارد و به هر کسی می‌دهد ـ حتی اگر نپذیرند هم، هیچ خیالش نیست، سرسختانه به کارش ادامه می‌دهد.

همین که سپیده دمید، در همان گرگ‌ومیش فهمیدم امروز با دیگر روزها فرق دارد. اما چه فرقی؟ نمی‌دانم؛ فقط احساسش کردم ـ ولی نخواستم چیزی را بپذیرم. احساس آدمیان از دیگر حواسشان قوی‌تر است. که واقعه را قبل از وقوع درمی‌یابد. شاید هم می‌سازدش. مطمئن نیستم. دیگر از هیچ چیزی مطمئن نیستم. اهمیتی هم ندارد ـ هیچ‌چیزی. آسمان شیون می‌کند. تو چرا؟ در دل تو دیگر چرا غوغاست؟ نه، مرا هیچ غمی نیست، و نه هیچ خوشی‌یی. سرگردانم. خسته. خسته از راهی که نرفته‌ام، از کاری که نکرده‌ام. هیچ چیزی پابندم نمی‌کند. و دردم همین است.

بگذار لااقل دلم را به حرف آن راه‌بلدی خوش کنم که گفت: ملال زائل شدنی‌ست. شاید که روشنی در جانم دمید. شاید.

  • ۳۱۰ بازدید

پیش‌نوشت: پیش‌تر گفته بودم، هیچ اتفاقی اتفاقی نیست. چالش‌هایی هستند که همیشه به مبارزه‌شان می‌روی، و بدتر اینکه نه تو تسلیم می‌شوی و نه او؛ زمان تسلیم می‌شود: راند بعدی. امروز دوباره نوبت مبارزه بود. اما بر خلاف همیشه، این‌بار او به میدان آمد و ندای هل‌من‌مبارز سر داد. ناگفته نماند؛ کلمات تنها سلاحمان هستند ـ آن هم بدون صدا. گاهی این مبارزه بیشتر به بازی می‌ماند ـ به گفتگوی دو کودک زبان‌نفهم.

این دنیا ـ حتّی خیلی بیشتر از آخرت ـ مهم است و سرنوشت ساز. در این دنیا تصمیم گیری هست، تصمیم بر سر اینکه آخرتمان چگونه باشد. البته، تصویری که از آخرت ـ چه بهشت و چه جهنمش ـ داریم برایمان کمی نامأنوس و نامعلوم است.

در این دنیا می‌توانیم عشق را تجربه کنیم، می‌توانیم به کاری علاقمند شویم، می‌توانیم طوری زندگی کنیم که می‌خواهیم، می‌توانیم لذت ببریم ـ از خوشی یا ناخوشی حتّی. می‌توانیم اختراعی انجام دهیم و یا اثری خلق کنیم ـ مثلاً فرزندی و یا کتابی ـ که باعث کمک به دیگران شود و ما را هم خرسند سازد ــ شاید که با تشویق، و یا با حس ارزشمندی.

و آن دنیا، آخرت چه؟ جهنمی دهشتناک و بهشتی برین؟ اجازه هست که بگویم این دنیا را ترجیح می دهم؟ با تمام سختی‌ها و راحتی هایش؟ با غم و شادی‌هایش؟ نه؟ صحیح! از آن دنیا چندان آگاهی ندارم و نمی‌دانم که چه خبر است.

در ابتدا، روز حساب‌رسی و یا به قولی جاجمنت‌دِی وجود دارد. بعد از آن هم که یک دنیا عذاب و یا یک دنیا خوشی. این حرف چندان منطقی نیست. مگر نه اینکه زیبایی، با زشتی معنا پیدا می‌کند؟ اگر که یکسره عذاب باشد، و یا یکسره لذت و خوشی، همه چیز بی‌معنی است؛ آن وقت نه عذاب، عذاب است و نه خوشی، خوشی!

البته. البته که خداوند فکر اینجا را هم کرده است. مگر می‌شود دنیایمان چنین کامل باشد ولی آخرت، چنان ناقص؟ یعنی خداوند ـ نعوذبالله ـ توانسته در دنیا چنان جایی درست کند که بخواهی در آن جاودانه شوی، ولی در بهشت از عهدۀ این کار برنیامده است و لذتی پیوسته‌ی بی‌معنی مهیّا کرده؟ اگر نظر من را بخواهی، خواهم گفت که هیچ از بهشت نگفته. نگفته تا در این دنیا هم بتوانی زندگی کنی ـ نگفته تا این ذلّت را بتوانی تحمل کنی.  گر چه، ما که جایمان در درکات است؛ بی‌خود دلت را صابون نزن. ولی ناامید هم نباش، چرا که او رحمان و رحیم است، ستّار و غفار هم.

واقعاً با خودت چه فکر کرده‌ای؟ تو می‌فهمی که تاریکی با روشنایی معنا پیدا می‌کند، ولی خالقِ روشنایی نه؟ خوش‌انصاف؟ به قول خاتم‌النبیین، نسبت این دنیا به آخرت، نسبت رحِم است به این دنیا. فکر نکن چیزی را که تاکنون ندیده‌ای، و درک نکرده‌ای، وجود هم نداشته باشد. از من می‌پرسی، می‌گویم که شاید خداوند همه چیز را راجع به آخرت نگفته است. گذاشته است خودت بالا‌وپایین کنی و تصمیمت را بگیری. دنیا را جایی مناسب برای ابدیت می‌بینی، ولی آخرت را نه؟

اگر به جنینی در رحم بگویی که در بیرون از این فضای تنگِ پرمشقتِ تاریک، زمینی وسیع و خرم با آفتاب و مهتاب پر نور و هزاران هزار نعمت و شادی وجود دارد آنقدر که در شمار ناید، او تمام این‌ها را محال می‌پندارد و فریب. زانکه مانند یک انسان کور، تصویری از آن ندارد. ادراک، منکرناک می‌شود از برای طمع و غرض. که جنین به خونی که می‌خورد طمع کرده و زندان تنگ را بر چیزی که درایت او فهم نمی‌کند، رجحان می‌دهد. پس گوشش کر می‌گردد و چشمانش، هم‌می‌رود. حجابی ژرف او را در بر می‌گیرد و تمام این‌ها خود خواسته است.

(متن کامل: کوشش ‌بیهوده به ز خفتگی | الهام صباغی)

پانوشت: واقعیت این است که آگاهی داشتن به چیزی، به معنای باور داشتنش نیست. باور به سختی به دست می‌آید و نهادینه می‌شود. ولی آگاهی، خیر؛ به سهولت. دانسته‌ها را باید گاه‌به‌گاه پیش خود مرور کرد. هر گاه که این دنیا آن‌قدر برایت ارزشمند شد که خواستی در آن جاودانه شوی، به قبرستان برو. نه تفریحی، که از سر تأمل. اگر که تابوتی را روانه دیدی، با سیاه‌پوشان هم‌نوا شو: لا اله الا الله... محمد رسول الله.... خودت را جای آن کسی بگذار که در تابوت خفته است، در لباسی سراسر سفید ـ در کفن. مُحرِم شو. لباس احرام به تن کن. در آینه خود را نبین ـ خودبینی را به کنار بگذار. سرت را شانه نکن ـ در سرای محشر همگی پریشانند. رمیِ جمرات است، جانت را کف دستت بگیر و بدو.... به راستی که حج، نمایش مرگ است ـ تئاتر مرگ. بلند بگو لا اله الا الله. با کسی حرف نزن. به سمت تابوت برو و زیرش را بگیر. در روایت آمده است که اگر چهار طرف تابوتی را گرفتی، گناهانت همگی پاک می‌شوند ـ همانطور که در مراسم حج. همگی، یک چیز را می‌خواهند بگویند: آخرِ کار همین است. و آخر کارت همین است. کمی اندیشه کن!

پانوشتی دیگر: تشکیک بد نیست که هیچ، خیلی هم خوب است. کسی که گاهی به خودش نهیب می‌زند: «این راهی که می‌روی، مطمئنی درست است؟» و به گفتگو می‌نشیند یا به فکر، کسی‌ست که به راستی متعصب نیست و دنبالِ راه درستی برای گام نهادن است. او می‌خواهد که گام‌هایش را محکم‌تر و استوارتر بر زمین بگذارد. می‌خواهد که قامتش را چون کوهی راست کند و با افتخار و اطمینان بایستد.

و آخرین پانوشت: در این چند روز، همه چیز دست در دست هم داد که امروز این مطلب را بنویسم. پیوسته اتفاق...

  • ۱۸۴ بازدید

ما انسان‌ها گاهی خیلی عجیب می‌شویم. حرفی را که می‌خواهیم بگوییم، وارونه ـ و نه تماماً وارونه ـ بیان می‌کنیم و انتظار داریم که مخاطب حرفمان، آن را بشنود و منظوری که در پسش پنهان کرده‌ایم را به خوبی دریابد ـ هر چقدر هم که پیچیده باشد. خیلی عجیب است. یعنی بسیاری از اوقات، دروغ را به راستی ترجیح می‌دهیم ـ زندگی در حاله‌ای از ابهام!

یعنی از حقیقت می‌ترسیم؟ از راستی؟ پس دلیل این روگردانی و فراری بودن چیست؟ شاید چیزی هست که همیشه از رویارویی با آن واهمه داریم. شاید که همیشه می‌خواهیم چیزی را درون خودمان پنهان کنیم ـ تاریکی‌های وجودیمان را، و حرفی را، اتفاقی را؛ و از اینکه همیشه با نقابی بر چهره زندگی کنیم و همچون رازی دست‌نیافتنی باشیم، باکی نداریم؛ که گاهی این‌گونه خوش‌تریم. نه، عجیب نیست. انسانیم دیگر. البته قبل از آن هم، آدم. و قبل‌تر از آن، جانوری دوپا.

در جایی خواندم که گاهی سیاست، بیان حقیقت است، و کاری بس زیرکانه. حقیقت این است که حقیقت محکم‌ترین بنایی‌ست که می‌شود بنیانش کرد، و پتکی بر سر بناهایی که با سستیِ دروغ بالا رفته‌اند ـ تا به ثریا. البته، به لطف علم فیزیک دریافته‌ایم که هیچ دیوارِ کجی تا به ثریا بالا نمی‌رود، و نهایتاً در ارتفاعی ویران خواهد شد ـ و آن وقت است که حقیقت عریان می‌شود. خیر، زندگی کردن با دروغ ـ با نقابی از شرافتِ دروغین ـ آسان نیست، وقتی که تلّی از حقیقت روی سینه‌یمان سنگینی کند و عذابمان دهد.

+ رمان بادبادک‌باز را می‌خوانم، اثر خالد حسینی، نویسنده‌ای افغانستانی. داستانش بی‌ارتباط با حرف‌های بالا نیست. به نظر می‌رسد که فردا صدصفحۀ پایانی‌اش را تمام کنم. شاید که مطلبی راجع به این کتاب و نویسنده نوشتم.

+ از اینکه روزی بگذرد و این وبلاگ بروز نشود، کمی آزرده‌خاطر می‌شوم. این پست را هم نوشتم که خاطرم کمی آسوده شود، آخر دو روزی هست که بروز نشده.

  • ۱۸۱ بازدید

به این نتیجه رسیده‌ام که باید نوشتن را کمی جدی‌تر بگیرم ـ یعنی خیلی جدی‌تر. و همچنین دقیق‌تر باشم و ریزبین‌تر. بعلاوۀ کلّی «ترِ» دیگر. این خودمان هستیم که تصمیم می‌گیریم چگونه بنویسیم. همیشه می‌توان پیشرفت کرد، ولی با کمی جدّیت، می‌توان از زمانش کاست، و یا به سرعتش افزود. در کل فرقی نمی‌کند، مهم جدّیت است ـ همان تلاش و پشتکاری که همیشه ازش شنیده‌ایم.

می‌گویند گشاده‌دست و بخشنده باش تا بیشتر به دست آوری ـ البته نه دقیقاً همین کلمات را؛ هرکسی به زبان و روش خودش این مطلب را بیان کرده است. و یا به عبارتی دیگر: کمک کن تا کمکت کنند. ناگفته نماند، این شایسته نیست که در ازای بخشیدن و کمک کردنت، چشم داشته باشی که جبران شود. امّا چه می‌شود کرد، زمانه چنان شده است که هر کسی با خودخواهی کمک می‌کند و می‌بخشد ـ و نه حتّی بخشیدن، که به خودخواهی نفس کشیدن.  چه خوب است که بخشیدنمان بی‌چشم‌داشت باشد. هرچند از هر دستی که بدهی، از همان دست می‌گیری ـ چه بسا بیشتر.

پیش‌تر هم گفته‌ام، هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست، هیچ چیز ـ حتّی اتفاقی‌ترین اتفاقات. کسی که در راهت قرار می‌گیرد و کمکی هرچند کوچک ـ حتّی به اندازۀ بخشیدن جرعه‌ای آب برای تر کردن گلویی خشک‌شده، و یا نشان دادن راهی با اشارۀ دست ـ به تو می‌کند، به تویی که به واقع نمی‌داند کیستی و چیستی، هیچ‌گاه اتفاقی نبوده است. چرا، شاید اتفاقی در راهت ظاهر شده باشد، ولی همان اتفاق می‌تواند مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ات باشد ـ چه بسا اگر نبود، از تشنگی تلف شده بودی و یا در گمراهی، عمرت را به پایان می‌رساندی. پس بگذار بگویم که هیچ اتفاقی در کار نیست.

وقتی دانستی که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست، بی‌چشم‌داشت کمک خواهی کرد. شاید که کمک تو به آن درمانده، و یا درراه‌مانده، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش باشد ـ کمک به ظاهر ناچیز تو! کسی چه می‌داند، شاید که او قرار است قهرمانِ داستانی باشد، همانطوری که تو...

پی‌نوشت: امروز کمکی کردم که به نظرم می‌تواند یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی کسی باشد ـ به کسی که با راه‌نشان‌دادن‌های به ظاهر ناچیز و کوچکش، می‌تواند و شاید توانسته است بزرگترین اتفاق زندگیِ خیلی‌ها باشد. دلمان خوش‌ست ها! :) تصمیم بالا هم به نظرم بخاطر یکی از همان اتفاقات بوده.

  • ۲۰۵ بازدید