هالی هیمنه

نویسه‌های یک جست‌وجوگر

هالی هیمنه

نویسه‌های یک جست‌وجوگر

وقتی لذت پرواز کردن را خواهی چشید که ترس پریدن و سقوط کردن را به جان خریده باشی..

کانال تلگرام: @jostoojugar

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزنوشت» ثبت شده است

هرچه بیشتر پیش می‌روم می‌بینم که دارم بیشتر و بیشتر از فضایی که در آن از هر دری سخنی هست کنده می‌شوم. مگر نه اینکه زمانی که رفته است، هیچگاه و هیچگاه برنمی‌گردد و همین دقیقه دقیقه هست که ساعت را و آن هم روزها را می‌سازد؟ پس چرا باید کم کم تلفشان کرد و در نهایت نشست به حسرت خسران بزرگی که کرده‌ای! همین است که توئیتر را به کلی گذاشته‌ام کنار. وبلاگ‌های بسیاری را دیگر دنبال نمی‌کنم، و همچنین کانال‌های تلگرامی بسیاری را. مگر چیزی را که مطالبش هدفمند باشد و نه هر حرف مفتی را درونش چپانده باشد. حالا بیشتر کتاب می‌خوانم. و چه بهتر. از همین حالا دارم حصارهایی دور خودم می‌کشم و آدم‌ها را دسته‌بندی و بسته‌بندی می‌کنم و یکسری را به کلی می‌گذارم به گوشه‌ای در دور دست‌ها و از این دست قضایا...

و کمی بیشتر از هر وقتی به تفکر می‌نشینم. شاید زمانش هم از قبل کمتر باشد، ولی می‌فهمم که عمیق‌تر است و روشنگرتر برای خودم. همۀ این حرف‌های بالا را زدم که همین را بگویم. تفکر؛ تفکر! چیزی را که می‌شنویم و می‌خوانیم، به شدت روی ذهن و تفکرمان تاثیر می‌گذارد. آدمی که امروزه عادتش شده است اسکرول کردن و سریع اسکرول کردن، تفکرش هم همینطور اسکرولی می‌شود. همه‌اش دنبال چیزی می‌گردد هیجان‌انگیز و سرگرم‌کننده؛ و نمی‌تواند خودش را پای خواندن مقاله یا متنی بلند (کتاب) نگه دارد و به شبکه‌های اجتماعی پناه می‌برد. نمی‌تواند روی چیزی تمرکز داشته باشد و از همه مهم‌تر تعمق. همیشه حرفی را پیش خود تکرار می‌کنم: آدم‌ها دنیا را نمی‌سازند بلکه این اندیشه‌هاست که آدم‌ها و جهانشان را می‌سازد. و یک تفکر اسکرولی که تنها یاد گرفته‌است که باید روی برخی چیزهای هیجان‌انگیز و سرگرم‌کننده نگه دارد و آن هم نه چندان طولانی، حقیقتاً نگران کننده است... حالا نمی‌گویم که فیلسوف شده‌ام با این عزلت گزینی. نه؛ ولی تاثیرش را دارم می‌بینم. و رها کنم ادامۀ این حرفهای مفت را...

پی‌نوشت: همیشه از کتابهایی که می‌خوانم تاثیر می‌پذیرم. و این متن بالا هم بی تاثیر از نوع نوشتار جلال آل‌احمد نیست. حقیقتاً این نوع تاثیرگرفتن هزار برابر خوش‌تر است از وقتی که همه‌اش توی وب باشی و توئیتر و تلگرام و اینستاگرام و فلان. فکری باید کرد، نه به حال دیگران که به حال خود.

  • ۵ نظر
  • ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۲
  • ۱۰۳ نمایش
  • علی امینی

فراموشی

۱۸
آبان

برخی حرف‌ها فقط برای این مهم می‌شوند که فراموش شده‌اند. سرگردانت می‌کنند، حیرانت می‌کنند، و گاهی حتی به خاطر آوردنشان، به جنون می‌کشاندت. تنها برای اینکه فراموش شده است و نمی‌دانی چیست. نمی‌دانی که چه اهمیتی دارد. همین ندانستن است که مهمش می‌کند. همین ابهام است که به آن ارزش می‌دهد. همین به خاطر نیاوردن است که کنجکاوت می‌کند. از کجا معلوم، چه بسا که حرفِ بسیار مهمی می‌بود، شاید گرهِ کارَت تنها به یادآوری همان چند کلمه گشوده شود.

گاهی این کلماتِ سرگردان، به خاکِ فراموشی سپرده می‌شوند و برای همیشه ترکت می‌کنند؛ می‌روند تا در عالم دیگری، خیالِ کسی دیگر شوند. گاهی هم برمی‌گردند به صاحبش، و همان لحظه است که در می‌یابی انتظارِ چه گزافه‌ای را می‌کشیدی، حیرانِ چه عبثی بودی. طبعاً حرف‌هایی هم هستند که پس از اینکه از گوشه کنارِ ذهنت پیدایشان کردی، نشاطی سراسرِ وجودت را فرا می‌گیرد و حسابی ذوق می‌کنی، از اینکه چه گوهر گران‌بهایی را یافته‌ای.

***

پی‌نوشت یک: می‌خواستم در ادامه از انسان‌های فراموش‌شده بنویسم، اما دیدم که نه حالش را دارم و نه حوصله‌اش را؛ آخر انسان‌های فراموش‌شده اغلب همانند حرف‌هایی نیستند که فراموش می‌کنیم؛ شأن آدمی والاتر از آن است که با مزخرفاتِ ذهنیِ فراموش‌شده مقایسه شود. از طرفی هم نمی‌شود برایشان ارزشِ ثابتی قائل شد. از قرآن می‌گویم: کشتن یک نفر برابر کشتن همۀ مردم است. همین است. افراد، حتی افراد ناشناس، حتی یک پدرِ کارگر، حتی یک کفّاش و یا خیّاطِ ساده، و حتی ...، می‌تواند بر روی نسل‌هایی از انسان‌ها تاثیر بگذارند، تاثیراتی طولی و عرضی در دل تاریخ.

پی‌نوشت دو: بنا به مناسبت امروز، - اربعین حسینی - پیشنهاد می‌کنم که نگاهی هم به این نوشته بیندازید: جامانده | پیاده‌روی اربعین حسینی.

  • ۱ نظر
  • ۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۵۸
  • ۱۳۹ نمایش
  • علی امینی

نیستی

۱۵
آبان

با اینکه نمی‌دانم که از چه بنویسم، ولی می‌خواهم که هر روز بنویسم. بیشتر اوقات همین طور است؛ خیلی کم پیش می‌آید که با برنامۀ قبلی شروع به نوشتن چیزی کرده باشم. یادم است، هر بار عنوان را خالی نگه می‌دارم و وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، در میانۀ نوشته است که می‌فهمم عنوان قرار است چه باشد. 

حال که دقت می‌کنم زندگی هم همینطور است. فقط زندگی می‌کنی؛ نه می‌دانی که چطور شروع می‌شود و نه می‌دانی که چطور به پایان می‌رسد، ولی در میانۀ آن، می‌فهمی که چه خبر است؛ می‌فهمی که قرار است به کجا بروی. البته فقط می‌دانی، فقط پیش خودت تصوّر می‌کنی، اینکه به آن می‌رسی یا نه هم معلوم نیست.

بیشتر انسان‌ها خودشان را می‌سپارند به جریان آب؛ حتی آن تصورات را هم از آیندۀ خود ندارند؛ هیچ ایده‌ای دربارۀ آینده‌شان ندارند. تصمیم با خودمان است، اما گاهی شرایط، همچون سیلی می‌آید روی تمام تصوراتت و ذهنت را به کلی صاف می‌کند؛ مثل کف دست، خالی از هر چیزی که قبلاً بوده. نمی‌شود آسیب دیدگانِ سیلِ شرایط را ببینم و ناراحت نشوم. گاهی هم تنها آسیب نمی‌رساند، تلف هم می‌کند. اما، شرایطِ نامناسب چیزیست که وجودش انکار ناپذیر است. همیشه هست، این مائیم که گاه تسلیمش می‌شویم و رویاهایمان را رها می‌کنیم؛ خسته می‌شویم از جنگیدن. مگر اینطور نیست که زندگی به امید است؟ خودمان هستیم که امیدمان را از سال‌های آینده، به فردایمان تقلیل می‌دهیم. همه‌اش این است که باورمان را به خود از دست می‌دهیم.

تا وقتی توانِ ایستادگی خواهی داشت که باور به آرمان‌هایت را از دست نداده باشی. در توئیتر ماه‌ها این توئیت را پین نگه داشته بودم: «آرمان بسیار قدرتمندتر از علم و ثروت است. چه کسی را دیده‌اید که خود را برای علم یا ثروت، منفجر کند؟» و واقعیتش هم همین است. آرمان‌هایمان تنها چیزیست که همیشه می‌توانیم پشتمان را بهشان گرم کنیم.

برای هرکسی پیش می‌آید که در زندگی‌اش به پوچی برسد و حتی آرمان‌هایی که زمانی برایش از جانش عزیزتر بوده‌اند، هیچ شود. چرا این را می‌گویم؟ شاید بخاطر حالی است که این روزها دارم؛ حالی که هر چند روز یکبار به سراغم می‌آید و از زندگی سیرم می‌کند. آدمی را به پوچی می‌رساند و دنیا را در نظرش هیچ می‌انگارد. فهمیده‌ام که دلیلش چیست: غم. نه همیشه، ولی دلیلش گاه غمی‌ست که در وجودمان پنهان شده است. غمی که وقتی مجالی پیدا می‌کند، با تمام قوایش حمله‌ور می‌شود. ناگفته نماند که این غم، غمی‌ست که خمیره‌اش از ناامیدی است. گاه برخی غم‌ها آنچنان قدرتی به دارنده‌اش می‌دهند که می‌تواند کوه‌ها را با آن جابه‌جا کند. این همه مقدمه‌چینی کردم که این توئیتم را بیاورم: «تو گویی نیستم؛ نیستِ نیستم. در خود نیستم یا، خودی نیستم. می‌گویند گم شو تا پیدا شوی، ولی من گم نشده، نیستم..». این بود؛ این بود مرثیۀ امروزم. گاه گاه این نیستی بد کلافه‌ام می‌کند. می‌دانم، می‌دانم که به خیلی چیزها بستگی دارد؛ حتی می‌توانم تعدادی‌شان را بشمرم، ولی چه سود؟ ناامیدی‌ها و فقدان‌ها را شمردن چه سودی دارد جز تشدید احساسات؟ بگذریم؛ تا اینجا هم روده‌درازی کردم.

شب شد؛ شب شد و حیاط خانه منقّش شده است به سایۀ شاخ‌وبرگ آن درخت تنومند. ماه کامل است این شب‌ها.

  • ۱ نظر
  • ۱۵ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۱
  • ۸۲ نمایش
  • علی امینی

غرق در سکوت

۰۷
آبان

در سکوتی ناتمام غرق شده‌ام. ذهنم آکنده است از هیچ. کلمات ترکم کرده‌اند؛ تنهایم گذاشته‌اند. با که بگویم این حال خراب را؟ برای کسی که تنها دارایی‌اش کلماتش است، سخت است که آنها را از دست دهد. شاید هم قهر کرده باشند. نمی‌دانم. بار اولی نیست اینطور بی‌خبر می‌گذارند و می‌روند. به نظرم ناراحت شده باشند، از بی‌محلی‌های من. چند وقتی است کمتر می‌توانم کتاب تورّق کنم، و یا کلماتِ سرگردانِ مردمان را از درون این صفحۀ نورانی بخوانم. دیشب که از این فراق بسی ناراحت بودم، مجموعه هایکویی را باز کردم و ناگاه چشمم به این افتاد:


می‌نشینم نگاه می‌کنم،
دراز می‌کشم نگاه می‌کنم.
چه فراخ است پشه‌بند!

ــ یوکی‌هاشی


دیدم چه حال خرابی داشته است شاعر! توضیح شعر را نگاه کردم. نوشته بود که برخی آن شعر(هایکو) را به چی‌یوجو هم نسبت داده‌اند و گفته‌اند در مرگ شوهرش آن را سروده. همین است؛ حال من هم همین است. کلماتم را از دست داده‌ام. امیدوارم که به زودی پیدایشان کنم، یا خودشان به سویم باز گردند...


پی‌نوشت: کامنت‌های بسیار زیبایی که پای این پست نوشته شده است را هم بخوانید.

  • ۲ نظر
  • ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۷
  • ۱۹۱ نمایش
  • علی امینی

مفت‌گویی

۰۵
آبان

هیچ. وقتی که بگوییم هیچ چیزی قرار نیست که بگوییم، شاید راحت‌تر بشود حرف‌ها را زد. لااقل دیگر توقعی نداری که حرفی بزنی یا حرفت به جای خاصی برسد. لااقل می‌دانی که آن لحظه، قرار است زیادی مفت بگویی. بله، این همان دردی‌ست که بسیاری به آن مبتلائیم: مفت‌گویی. البته شاید درونگرایان کمتر به این مرض دچار شوند؛ چرا که کم می‌گویند، یا اصلاً نمی‌گویند. بله، درونگرایان در این یک قلم، محافظه‌کاریِ قابل توجهی دارند.

هر شخصی حداقل چندباری تجربه کرده است که این زبان چند سانتی چگونه قادر است که صاحب خود را در چاه‌های عمیق پشیمانی بیندازد؛ فقط با چند کلمه‌ی نابه‌جا. کلماتی که یکهو به تقلّا می‌افتند و مانند ماهی‌های سرخی که اجل‌شان رسیده است، خوشان را از تُنگ آب بیرون می‌اندازند. آن گاه است که می‌فهمند چه اشتباهی کرده‌اند. بله. حتی بدتر از آن ماهی‌ها. وقتی که بیرون پریدند، دیگر هرچقدر هم که جمع‌شان کنی و دوباره درون تنگ بیندازی، نمی‌شود که نمی‌شود. چه بد است این مفت‌گویی. بیا کمی کمتر تسلیم وسوسه‌ی این حرف‌های مفت و نابه‌جا بشویم. حقیقتش امروز می‌خواستم حین صحبت با آشنایی، چندتا از این حرف‌های مفت حواله‌اش کنم. البته همه‌شان را نگفتم، یکی دوتایی‌شان از دهانم بیرون پریدند و در دم حرام شدند. خدا را شکر که بیشتر نبود. الحمدلله.

چه خوب است قبل از اینکه شروع به بیرون پراندن کلمات از دهانِ مبارک کنیم، کمی رویش فکر کنیم که چه می‌گوییم و قرار است گفته‌هایمان به کجا ختم شود. در ابتدا سخت است، شاید اصلاً حرفی برای گفتن نداشته باشیم. اگر که چنین بود، یک چیزی را حتماً باید امتحان کرد: مطالعه. بله، ده بشنو، یک بگو. خوبی‌اش این است که ذهن زود به همه چیز عادت می‌کند؛ بیا به همین گزیده‌گویی عادتش دهیم.

  • ۰ نظر
  • ۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۹
  • ۸۲ نمایش
  • علی امینی