در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۲۲ مطلب با موضوع «از کتاب» ثبت شده است

قبلاً گفته بودم: هرچقدر که در دست داشتنِ یک کتابِ خوب برایم آرامش‌بخش است، به همان اندازه، به پایان رسیدنِ آن کتاب و بودنِ در بلاتکلیفیِ بی‌کتابی، زندگی‌ام را با یک بحرانِ جدی روبه‌رو می‌کند.

****

در بی‌کتابی‌حالیِ محضم، و آرامشِ گمشدۀ تنهایی‌ام انگار توی هیچ کتابی پیدا نمی‌شود. می‌ترسم آخر دیوانه شوم.

  • ۱۲۵ بازدید

کلیدرخوانی برای من به شیرینیِ بازگشتِ به گذشته‌های دور است. روزهایی که زندگی در آن‌ها موج می‌زد و پر از سرزندگی بودم. نمی‌دانم ارتباطشان دقیقاً در چیست؛ نمی‌دانم جادوی این کتاب در چیست. جای خالیِ سلوچِ دولت‌آبادی را هم خوانده‌ام، ولی کلیدرش انگاری برایم با تمامِ کتاب‌های این دنیا فرق می‌کند. به احتمالِ زیاد گویشِ کُردیِ گفت‌وگوهایش که بیش از هر گویشی به فارسیِ دری نزدیک است ـ و برای من مثلِ بازگشت به ریشه‌ها می‌ماند ـ و نثرِ شاعرانۀ دولت‌آبادی در روایتِ این داستان هیچ بی‌تاثیر نیست، و همین‌هاست که هوش از سرم می‌برد. و خودِ داستان هم متعلق به دورانی است که چراغِ خاطرۀ قومی فروزان بود و مثلِ حالا به پت‌پت نیفتاده بود؛ مالِ وقتی است که جوانمردی، غیرت، شجاعت، انسانیت، حرمت، ایمان و شرافت، به کلماتی تهی از معنا بدل نگشته بودند. تاکنون هیچ داستانی به اندازۀ کلیدر نتوانسته است برایم زنده شود و طعمِ زندگی را به من بچشاند. توی این روزها، و هر وقتی که دلم حسابی از دنیا می‌گیرد و هیچ نیرو و انگیزه‌ای برای ادامه‌دادن در خودم نمی‌بینم، یادِ این کتاب می‌افتم. حالا هم دو هفتۀ هیجان‌انگیزی را برای خودم آرزو می‌کنم، چون شروع کرده‌ام به خواندنِ کلیدر. به نظرم بعد از این‌همه خستگی، استحقاقش را داشته باشم.

چند ساعت بعد: کلیدر آنقدر مملو از حسِ نوستالژی است که نمی‌توانم تحملش کنم. همین پنجاه‌صفحه هم مرا بس است! فکر می‌کردم بازگشت به گذشته شیرین باشد، ولی حالا می‌بینم شیرینی‌اش آن‌قدر زیاده از حد است که به تلخی می‌گراید. افسرده و غریب. فکر نمی‌کنم بتوانم دوباره بخوانمش. باشد برای بعد.

  • ۱۲۲ بازدید

پیش‌نوشت: از آن‌جایی که اخیراً احساس می‌کنم نوشته‌هایم به‌شدت بی‌مایه و مزخرف هستند و دیگر دستم به نوشتن نمی‌رود، تصمیم گرفتم بخشی از کتاب آسیا در برابر غرب داریوش شایگان را قرار دهم که عمیقاً تحت تاثیرش قرار گرفتم. و از جایی هم که از نوشتن و بازخوانیِ چنین کلماتِ درخشانی لذت می‌برم، نمی‌توانستم به این سادگی از خیرشان بگذرم.

(آسیا در برابر غرب، داریوش شایگان، ص ۷۵-۸۱)

قیام توده‌ها

همچنان که ناسیونالیسم وجهِ سیاسیِ حرکت نزولی‌یی بود که مفهومِ ناسیونالیسم را از جمعِ متجانسِ قومیت قرونِ وسطایی بیرون کشید و فردیت را جایگزین کلیت نمود؛ همچنانکه مدینه‌های زمینی و اتوپیا‌های جدید، جای مدینۀ الهی و فاضله را گرفت؛ همچنانکه سودجوئی و محاسبۀ بورژوازی جانشین آرمان‌های اشرافیت شد؛ همچنان ابرمرد مسیحی که انسانِ روحانی بود، به‌سبب روشِ تقلیلیِ تفکرِ غربی، به تدریج جای خود را به انسانِ انتزاعیِ عصرِ روشنگری، سپس به نابغۀ خیال‌پردازِ عصرِ رومانتیک، بعد به بورژوای فزون‌خواهِ دموکراسی‌های جدید، و سرانجام به توده‌های بی‌نام‌ونشانِ امروزی داد، یعنی به انسانی که «میان‌مایگی» یگانه زیوری است که انسانیتش را می‌آراید.

قیام توده‌ها و دگرگونی ارزش‌ها مبحثی است که اغلب متفکران بزرگ غربی را به خود مشغول کرده است. فی‌المثل «رنه گنون» که در انتقاد آفات ناشی از تفکرِ غربی، رسالات بسیار نوشته و شاید هم در این ستیزه‌جویی به تعصب نیز گراییده است در کتاب عجیب خود به نام سلطۀ کمیّت و علائم زمان مبحثِ کمّی‌شدنِ ارزش‌ها و انجماد روزافزون محیط معنوی و احتجار کیفیت زیستی و حکومت ارقام و آمار را برسی می‌کند و این آثار را علائم پیدایش عصر ظلمانی یا «کالی‌یوگا»ی هندی می‌داند. در رسالۀ دیگری که به نام مرجعیت معنوی و قدرت دنیوی است گنون واژگونی نظام اجتماعی غرب را از پایان قرون وسطا تا انقلاب اکتبر در روسیه برسی می‌کند و شگفت آنکه برداشت وی درست در جهت عکس تفسیر تاریخی مارکس است.

وی سرانجام می‌گوید که پیدایشِ نهضتِ اصلاحِ دینی در رنسانس نظامِ یکپارچه و مخروطی‌شکلِ جامعۀ قرون وسطایی را بهم زد و سلاطینِ وقت یکی پس از دیگری علیه حکومت کلیسا قیام کردند و منکر مرجعیت بی‌چون‌وچرای آن شدند. قیام پادشاهان غرب علیه کلیسا، عصیانِ قدرتِ دنیوی در برابر مرجعیتِ معنوی بود و حکمِ نهضتِ دنیوی‌کردن را داشت. ولی حرکتی که بدین‌سان پدید آمده بود، دامنگیر اشرافیت نیز شد. اشرافیت هم به نوبۀ خود دچار تزلزل شد و با انقلاب فرانسه، اشرافیت فدای بورژوازی گشت و این اخیر نیز در روسیه جای خود را به پرولتاریا داد. بولشویسم روسی که در واقع صورت افراطی نیهیلیسم آن قوم است، به گفتۀ «بردیائف» موجب شد که روسیۀ مقدس، که جانشین بیزانیس و رم سوم بود، جای خود را به حکومت سزارها بدهد.

آنچه مورد نظر گنون است، اختلاف و مبارزۀ طبقاتی نیست، اصولاً گنون مبارزۀ طبقاتی را نیز آفات ناشی از سیر نزولی تفکر غربی می‌داند، آنچه نظر اوست  تغییر و دگرگونی ارزش‌هاست . از حکومت کلیسا تا حکومت توده‌ها، ارزش‌هایی که مظهر انسانیت انسان شمرده می‌شوند، دگرگون می‌شوند و، در نتیجه، جوهر انسانیت نیز تغییر می‌یابد و آنچه از مقام انسانیت می‌ماند،  انسان اقتصادی، انسان جنسی، و سرانجام حیوانِ کارگر  است.

[عصر تاریکی]

الگویی که منشأ الهام این تفکر گنون بوده، دیدی است که هندوان از سیر زمان و ادوار کیهانی و بخصوص از ارتباط نظامِ کاستی با ادوار کیهانی داشته‌اند. چهار طبقۀ نظامِ کاستیِ هندوان، عبارتند از برهمنان که طبقۀ روحانیان و مظهر معرفت الهی بوده‌اند؛ «کشاتریا»ها که جنگاورانند و مظهر آئین جوانمردی و نیرویی که طبعاً تابع معرفت است؛ «وشیا»ها که مظهر کار و تولیدند؛ و سرانجام، «شودرا»ها که توده‌های مردم باشند. ولی این چهار طبقه، از طرف دیگر، با چهار دورۀ یک عصر کیهانی ارتباط دارند: عصر زرین آغازین (krita) بری از گزندِ هرگونه دوگانگی است و چون انسان‌ها در این عصر در کمال معرفت بوده‌اند، در نتیجه نظام کاستی نیز موجود نبوده است. عصر دوم که به «دواپارا» معروف است با کشمکش و جنگ اساطیری میان نیک و بد و خدایان و اهریمنان می‌آغازد، و این عصر مظهر آرمان‌های طبقۀ جنگاوران است. عصر «ترتا» مظهر حکومت ارزش‌های طبقۀ سوم (یعنی به اعتباری بورژوازی) و سرانجام عصر تاریکی یا «کالی»، عصرِ تاریکی و چیرگی قدرت‌هایی است که  نه دیگر پیرو معنویت‌اند و نه آرمان‌های جوانمردی . از عصر کمال تا عصر تاریکی، سیر زمان در جهت نزول تدریجی ارزش‌های معنوی، سقوط تدریجی آرمان‌های جوانمردی، از دست رفتنِ تدریجی مدارج معرفت و سرانجام انجماد کلیۀ امور در قالب‌های کمّی است. «ویشنوپورانا» (Visnupurana) این عصر را چنین شرح می‌دهد: «فساد بر همه چیز غالب خواهد بود، رذالت یگانه معیار همه ارزش‌ها، شهوت یگانه پیوند میان زن و مرد، دروغ تنها راه موفقیت، نظام کاستی واژگون خواهد شد، برهمنان و جنگاوران از مقام خود فرو خواهند افتاد و آخرین طبقه یا «شودرا» حاکم مطلق روی زمین خواهد بود».

این سیر نزولی بی‌درنگ ما را به یاد روش تقلیلی یا «جنبه جایگزینی» نهیلیسم می‌اندازد که متفکران بزرگ آنرا «اسطوره‌زدایی»، «افسون‌زدایی»، یا گریزِ خدایان و غیره نامیده‌اند، و غرض آنکه در این برداشت هم، ما با همان قدرتِ هیولاییِ نفی که حکمِ نیروی مضحمل‌کننده را دارد برخورد می‌کنیم.

[حکومت پول و سلطۀ اعداد]

از پیشگویی‌های غریب متن کهن هندو، چه نتایجی می‌توان گرفت؟ زوال ارزش‌هایی که در طبقه روحانیان بر آن تکیه می‌کردند، این معنی را دارد که معرفت واقعی (علم شهودی) نابود شده است و الوهیت از جهان روی برتافته است. از میان رفتن جنگاوران این معنی را دارد که جوانمردی و بزرگ‌منشی و جمله ارزش‌هایی که آن‌گروه بر آن‌ها متکی بودند، رو به انحطاط نهاده‌اند. روی کار آمدن شودراها این معنی را دارد که حکومت جهان به دست افرادی افتاده که دیگر نه به مقام کشف‌وشهود آراسته‌اند و نه به جوانمردی. حکومت شودراها حال حکمِ نیروی هم‌ترازکننده‌ای را دارد که همه چیز را زیر پوششی از ملال و ابتذال می‌پوشاند و جملۀ برجستگی‌هایی را که صفات والای انسانی هستند یکسان می‌کند.

دگرگونی معیارها و گفتن اینکه پول یگانه ملاک همۀ ارزش‌ها است، این معنی را دارد که کمال و آراستگی اینک به معیارهای کمّی و اقتصادی تنزل می‌یابد، به عبارت دیگر، اینک حکومت پول، سلطۀ اعداد، ارقام و آمار است و بالاخره شهوت در راه عشق و دروغ در راه موفقیت، اشاره به اهوای نفس و غرض از آن تنزل معنویت به نفسانیت است. مختصر اینکه در این عصر هیچ ارزشی قد علم نمی‌کند، هیچ معیاری پابرجا نمی‌ماند، هیچ آرمانی خودنمایی نمی‌کند، همه چیز یک‌رنگ، یک‌جور و هم‌تراز می‌شود و کویر یکسانی همه چیز را فرا می‌گیرد. این توصیف بی‌شباهت به آخرین وجوهِ نهیلیسم نیست که برخی از متفکران آن را «ابسورد» (Absurd) می‌نامند و آثار آن را در بیشتر تجلیات هنر و ادبیات کنونی می‌بینیم.

[انسانِ توده‌ای]

حال این انسان توده‌ای چگونه آدمی است؟

متفکری که خصایص انسان توده‌ای را شکافته است، فیلسوف معاصر اسپانیایی «خوزه اورتگاای‌گاست»۱۹ است. وی در کتابی به نام قیام توده‌ها این مطلب را تحلیل می‌کند. به نظر او، زوال تدریجی ارزش‌ها و سلسلۀ مراتب و اصول، از بین رفتنِ اشرافیتِ فکری و سرآمدانِ متفکر موجب می‌شود که  انسان‌هایی پدید آیند که نه تاریخی دارند و نه ریشه‌ای این انسان‌ها به‌علت نداشتن هیچ پیوند با هیچ آرمان متعالی و تهی‌بودن، می‌توانند به آسانی بازیچۀ هر تجربۀ نو و، در نتیجه، طعمۀ بت‌های بازاری۲۰ گردند. اینان چون هویت ندارند، مقهور هویٰ و هوس‌اند، مدعی اند بی‌آنکه وظیفه‌ای بشناسند، طالب رفاه‌اند بی‌آنکه به هیچ ارزشی اعتقاد داشته باشند. این افراد فاقد هرگونه اشرافیت فطری۲۱ اند، به‌عبارت دیگر، به معنی راستین کلمه «اسنوب» (اسنوب کیست؟) هستند. این پدیدۀ نو ظهور شامل هیچ طبقۀ خاص و معین نیست. مانند این افرادِ میان‌مایه ـ که افق دیدشان محدود به حصار دلگرم‌کنندۀ یک شغل یا یک حرفۀ تخصصی است و از ندای بیکران هستی دلهره دارند ـ در هرجا و هر طبقه یافت می‌شوند. این سبکباران ساحل‌ها را می‌توان در میان طبقۀ کارگر جستجو کرد یا طبقۀ بورژوا یا میان دانشمندان یک بعدی که راز هستی را محدود به حوزۀ حرفه‌ای خود می‌دانند. اینان را می‌توان بالاخص میان عالمان علوم جدید که به نظر اورتگا «عالمان جاهلند» به‌خوبی بازشناخت. زیرا این افراد در آنچه که مربوط به رشتۀ تخصصی‌شان می‌شود، عالمند ولی در آنچه مربوط به فرهنگ و تفکر و آرمان‌های ممتاز بشریت می‌شود افرادی میان‌مایه یا به قول اورتگا «انسان‌های توده‌ای» هستند. این تودها نه فقط متوسطند و فرومایه بلکه گستاخ نیز هستند. چه این‌ها ذوق مبتذل، ارزش‌های متوسط و خواسته‌های بی‌مایۀ خود را بر همگان تحمیل می‌کنند و همۀ اقلیت‌ها را زیر آوار خود می‌گیرند و با یورشی که بی‌شباهت به غریزۀ هندسی حشرات نیست، همه چیز را یکسان و هم‌تراز می‌کنند. 

[قهرمانانِ تراژیکِ عصرِ تاریکی]

ظهور این انسانِ توده‌ای را فقط اورتگا در نیافته است. سایۀ آن را در کلیۀ شئون ادبیات و هنر معاصر می‌بینیم. «انسان بی‌خصوصیت»۲۴ موزیل۲۵، نویسندۀ اتریشی، «واپسین انسان» نیچه، «انسان کوچک» ویلهم رایش۲۶ انعکاس همین مفهوم است. ولی  همچنانکه عوام جوامع سنتی مبدل به انسان‌های توده‌ایِ جوامعِ صنعتی می‌شوند، خواص آن جامعه هم تبدیل به بیگانگان تلخکام این دوره می‌گردند . بیگانگانِ تلخکام افرادی هستند مزین به حساسیت بیمارگونه که اختناق ناشی از تهاجم همه‌جاگیرِ توده‌ها را احساس می‌کنند، پناه و گریزگاهی نمی‌یابند و در تلاشی مذبوحانه که در عین حال پارسایانه نیز هست، خود را به آب و آتش می‌زنند، مانند «گرگ بیابان» (هاری‌هالر) اثر هرمان هسه که زندگی‌اش خودکشیِ مداوم است یا «مالته لرودیس بریگه» قهرمان «ریلکه» که زندگی را امری غیرممکن تشخیص می‌دهد، یا «بیگانۀ» کامو یا «مولوی»۲۷ اثر ساموئل بکت.

این بیگانگانِ تلخکام که قهرمانان تنهایی عصر ما به‌شمار می‌آیند ـ قهرمانانی «تراژیک» که هر یک در خلوت خود مصلوب دردِ جانکاه خودست ـ پروردۀ جوامعی هستند که توده‌ها حاکم بر آنند. اینان یا باید به قول هرمان هسه راه بوداها را برگزینند یعنی سقف عالم را بشکافند و به راه بی‌نهایت روی آورند، یا غرق در ابتذال شوند؛ یا سرانجام، نگاه تمسخرآمیزی اختیار کنند و غربت را پیشه سازند و بیگانگی را به قیمتِ تلخکامی به خود هموار کنند و در کویر این همسانی، گذرگاهی، هرچند ناچیز، بجویند؛ گذرگاهی که ممکن است به مرگ و خودکشی بینجامد؛ یا به کفر و شک و جنون یا به «ترور» سیاسی، قتل و جنایت بکشد؛ و یا در دلهرۀ شبِ نیستی به فروغِ ستاره‌ای روشن شود که در لحظه‌ای برق‌آسا پردۀ تاریک آسمان را می‌شکافد.

همچنانکه  دردِ بیگانگی ناشی از بی‌دردیِ جامعۀ توده‌هاست ، پوچی (Absurd) هم که آخرین وجه نیهیلیسم است، انعکاسِ تجربۀ عمیقِ دردِ جهانی است که در آن جز پوستۀ بیهودگی چیزی دیگر نمانده است.  پوچی، در واقع، وجه معکوس حیرتِ عارفان است، همچنانکه بیگانگیِ تلخکامانِ امروز، صورتِ معکوسِ غربتِ سالکانِ طریقت در گذشته است .


۱۹. Jose Ortega y Gasset
۲۰. idolae fori (اصطلاحِ «فرانسیس بیکن»)
۲۱. sine nobilitate
۲۴. Mann ohbe Eigeschaften
۲۵. Musil
۲۶. Wilhelm Reich
۲۷. Molloy


مطالب مرتبط:

  • ۹۶ بازدید

پیش‌نوشت: من وقتی از خواندنِ یک نوشته به شدت لذت ببرم، رونویسی‌اش می‌کنم تا حسابی کلماتش به جانم بنشیند. منظورم از به «جان نشستن» این نیست که کلمه‌کلمه‌اش را حفظ کنم. آخر می‌دانید؟ یکی از افسوس‌های همیشگی‌ام این بوده که کاش می‌توانستم جملات و دیالوگ‌ها را همانطور که هستند به خاطرم بسپارم. اما حافظه‌ام به دردِ این کارها نمی‌خورد. حتّی خاطره‌هایم را هم دارم کم‌کم فراموش می‌کنم. می‌ترسم یک روز فرا برسد که دیگر ندانم کیستم. ولی به‌هرحال، آن نوشته را می‌نویسم و خیلی بیشتر از کلماتش لذت می‌برم. اگر حوصله‌تان کشید بخوانید؛ این بخش از کتاب خیلی جالب است.

(ابله، اثرِ داستایِفسکی. ترجمۀ سروش حبیبی. جلد دوم. ص ۷۳۳-۷۴۲)

یک هفته از ملاقات دو نفر از اشخاص داستان ما روی نیمکت سبز می‌گذشت. یک روز که هوا خوب بود، واروارا آردالیونوونا پتیتسینا، که نزدیک ساعت ده‌ونیم به قصد دیدن یکی از آشنایانش بیرون رفته بود غرقه در فکر و غمناک به خانه بازگشت.

بعضی از مردم چنان‌اند که به دشواری می‌توان در وصف‌شان چیزی گفت که یکجا و به کمال کیفیات شاخص و خصال آن‌ها را مجسم کند. این‌ها کسانی هستند که معمولاً اشخاص «عادی» نامیده یا با عبارت «بیشترِ مردم» وصف می‌شوند، و به راستی نیز اکثریت غالب مردم در هر جامعه‌ای از هم آن‌هایند. نویسندگان در داستان‌های خود، خواه رمان باشد یا داستان کوتاه، بیشتر سعی می‌کنند نمونه‌های شاخص مردم جامعه را نقاش‌وار، یعنی به شیوه‌ای قابل تجسّم، رسم کنند و اشخاصی پدید می‌آورند که در عالم واقعیات بسیار به‌ندرت عین آن‌ها را می‌بینیم و با این حال از هر واقعیتی واقعی‌تر می‌نمایند. پادکالیوسین(الف) را اگر نمایندۀ گروهی از مردم فرض کنیم شاید صورتی اغراق‌آمیز به نظر آید، اما ابداً نمی‌توان او را آدمی غیرواقعی شمرد. چه بسیار اشخاص زیرک، که وقتی در نمایشنامۀ گوگول او را شناختند، دیدند که ده‌ها و صدها نفر از دوستان و آشنایان‌شان به او شبیه‌اند. این‌ها پیش از تماشای این نمایشنامه نیز می‌دانستند که این دوستان‌شان به پادکالیوسین می‌مانند، فقط پادکالیوسین را نمی‌شناختند. در عالم واقعیات بسیار کم پیش می‌آید که دامادی پیش از عقد خود را از پنجره بیرون اندازد، زیرا این کار از هر چه بگذریم، چندان لطفی ندارد. با این همه، چه بسیار دامادان فهمیده و سنگین و رنگین که پیش از جاری شدن خطبۀ عقد، در دل اذعان کرده‌اند که پادکالیوسین‌اند. همچنین نمی‌شود گفت که همۀ شوهران هر دم و ساعت در دل می‌گویند «Tu l'as voulu, George Dandin!»(ب) ولی دریغ که این جمله میلیون‌ها و میلیاردها بار بعد از ماه عسل، و کسی چه می‌داند، شاید حتی از همان روز بعد از زفاف، در دل بسیاری از شوهران روی زمین با افسوس بسیار تکرار می‌شود.

به همین دلیل، بی‌آنکه توضیحات عمیق‌تری بدهیم فقط می‌گوییم که در عالم واقع این صورت شاخص گویی کمی آبکی می‌شود و خیلی‌ها به راستی ژرژ داندن و پادکالیوسین‌اند و جلو چشمان ما می‌روند و می‌آیند و می‌شتابند، منتها اندکی رقیق‌شده و نه چنان غلیظ که در این نمایشنامه‌ها به صف آمده‌اند. سرانجام به منظور ذکر حقیقت کامل می‌گوییم که شخص ژرژ داندن نیز به صورت تمام و کامل، آن طوری که مولی‌یر وصف کرده ممکن است پیدا شود، گیرم نه به فراوانی و با این حرف بحث خود را که دارد به نقد روزنامه‌ای شبیه می‌شود کوتاه می‌کنیم. با این همه، این مسئله باقی می‌ماند: تکلیف نویسنده با آدم‌های «متعارف» و از حیث عادی چیست و از چه راه می‌تواند آن‌ها را در نظر خواننده برجسته بنماید و آن‌ها را، ولی اندکی، جالب توجه سازد. مگر می‌شود آن‌ها را در داستان کاملاً نادیده گرفت؟ اشخاص عادی پیوسته در جامعه دیده می‌شوند و در زنجیرۀ روابط عادی زندگی حلقۀ ناگزیرند و نادیده گرفتنِ آن‌ها مانع می‌شود که داستان واقعی بنماید و اگر داستان‌ها را فقط با اشخاص شاخص یا به سادگی به منظور جالب‌نمودن آن را با اشخاص عجیب که در دنیای واقعی وجود ندارند پر کنیم، داستان رنگ واقعی نخواهد داشت و شاید اصلاً جالب هم نشود. به عقیدۀ ما داستان‌نویس باید بکوشد که حتی در اشخاص بسیار عادی خُرده‌ویژگی‌های جالب توجه و آموزنده پیدا کند. مثلاً وقتی صفت شاخص بعضی اشخاص عادی همان ابتذال همیشگی و تغییرناپذیرشان است، یا از آن مهم‌تر آنکه با وجود کوشش فوق‌العاده‌شان به اینکه به هر قیمت شده از مدار ابتذال و روند عادات بیرون آیند و تمام تکاپوشان حاصلی ندارد، جز اینکه در همان قالب ابتذال همیشگی باقی بمانند، با همین تلاش خود گروهی را تشکیل می‌دهند با خصلتی خاص، یعنی اینکه به هیچ قیمتی نمی‌خواهند همان بمانند که هستند و به هر قیمت شده می‌کوشند شاخص باشند و از ابتذال بیرون آیند و به استقلال دست یابند، حالا آنکه دست‌شان از اسباب استقلال خالی است.

بعضی از اشخاص داستان ما (که اذعان می‌کنم) تا اینجا در خصوص صفات‌شان توضیح کافی نداده‌ام، مثل واروارا آردالیونوونا پتیتسینا و شوهرش آقای پتیتسین و برادرش گاوریلا آردالیونیچ از همین گروه آدم‌های «عادی» و «در قید ابتذال گرفتار»ند.

در حقیقت هیچ چیز ناراحت‌کننده‌تر از این نیست که آدم مثلاً ثروتمند و خوشنام و باشعور و خوش‌صورت و حتی پسندیده‌سیرت باشد و تحصیلاتش هم بد نباشد و در عین حال هیچ قریحه‌ای، اصالتی، کیفیتی غیرعادی ولو در خور نیشخند، هیچ فکر اصیلی که از ذهن خودش جوشیده باشد نداشته باشد و از هر جهت «مثل دیگران» باشد! ثروتمند هستی اما روتشیلد نیستی. خانواده‌ات خوشنام است اما هرگز با هیچ کار درخشانی نمایان نشده است. صورتت قشنگ است اما جذاب نیست. تحصیلات خوبی کرده‌ای اما نمی‌توانی از آن بهره‌ای برداری. باهوش و فهمیده‌ای اما فکر بکری هرگز در ذهنت پیدا نمی‌شود. بدِ کسی را نمی‌خواهی اما خیری هم به کسی نمی‌رسانی، از هر نظر که فکر کنی، نه بویی نه خاصیتی! این جور آدم‌ها در دنیا فراوان‌اند، بسیار بیش از آنچه به نظر می‌رسد. این اشخاص مثل همه مردم از دو گروه عمده‌اند. یک دسته کم‌هوش‌اند و گروه دیگر «بسیار زیرک». گروه اول سعادتمندترند. مثلاً برای آدم‌های متعارف کم‌هوش هیچ‌چیز آسان‌تر از این نیست که خود را خارق‌العاده و اصیل بپندارند و بی‌آنکه تردیدی را جایز بشمارند از اصالت خود لذت ببرند. بعضی بانوان جوان ما کافی است گیسوان خود را کوتاه کنند و عینک کبود به چشم بزنند و خود را نهیلیست بخوانند و فوراً یقین یابند که به مجرد به چشم گذاشتن عینک کبود به‌راستی «اعتقاداتی» خاصِ خود پیدا کرده‌اند. برای بعضی کافی است که در دل خود اندک اثری از نرمی و انسان‌دوستی سراغ کنند و بی‌درنگ یقین یابند که هیچ‌کس هرگز چنین احساساتی نداشته و آن‌ها علمدار قافلۀ تحول و تعالی‌اند. یکی دیگر کافی است که اندیشه‌ای را که به گوشش خورده بی‌چون و چرا بپذیرد یا صفحه‌ای از کتابی را بی‌اعتنا به آغاز و انجام آن بخواند و بی‌درنگ یقین یابد که این‌ها همه «افکار خود اوست» و در ذهن او جوشیده است. این گستاخی ساده‌دلانه (اگر بشود چنین حالی را این طور بیان کرد) در این‌‌گونه موارد به جایی می‌رسد که حیرت‌انگیز است. این‌ها همه بعید به نظر می‌رسد اما پیوسته به آن‌ها برمی‌خوریم. این گستاخی ساده‌دلانه، این یقین احمقانه به ارزمندیِ خود را گوگول به بهترین وجه ضمن توصیف شخصیت عجیب ستوان پیروگف(ج) نمایانده است. پیروگف در نبوغ خود تردیدی ندارد. او خود را حتی از همۀ نوابغ جهان نابغه‌تر می‌داند و به‌قدری به این معنی یقین دارد که مسأله حتی برایش مطرح نمی‌شود. اصلاً برای او هیچ مسأله‌‌ای وجود ندارد. عاقبت نویسندۀ داستان خود را مجبور دید که به منظور ارضای احساسِ اخلاقیِ آزردۀ خوانندگانش قهرمان نمایشنامه‌اش را به زیر تازیانه بیندازد اما چون دید که این مرد بزرگ بعد از نوش‌جان‌کردنِ چوبْ خود را تکانی داد و برای تجدید قوا به جان شیرینی افتاد از روی حیرت دست افشاند و خوانندگانش را به حال خود گذاشت. من همیشه افسوس خورده‌ام که گوگول به این شخص شخیص، به پیروگف بزرگ، منصبی به این ناچیزی داده است، زیرا پیروگف به‌قدری از خودراضی است که هیچ چیز برایش آسان‌تر از آن نیست که هر قدر سنش زیاد می‌شود، و همراه با بالا رفتن سن شمار نوارهای سرآستینش افزایش می‌یابد و یراق‌های سردوشی‌اش ضخیم‌تر و پیچان‌تر می‌شود، خود را مثلاً کشورگشایی بزرگ بپندارد و حتی کار را از پندار فراتر ببرد و به سپهسالاری خود یقین یابد. چنین شخصی وقتی درجه‌اش به ژنرالی رسید چگونه ممکن است کشورگشای دلیری نباشد؟ و چه بسیارند از این‌گونه سپهسالاران که در میدان جنگ سخت درمی‌مانند و رسوایی به بار می‌آورند و میان ادبا و دانشمندان و مبلّغان ما امثال پیروگف چه بسیار بوده‌اند! گفتم «بوده‌اند» ولی البته به یقین امروز هم کم نیستند...


الف: Podkoliocine، قهرمان نمایشنامۀ عروسی گوگول. (۱۸۰۹ـ ۱۸۵۹) ـ م.

ب: به فرانسه، یعنی «خودت خواستی ژرژ داندن»، از نمایشنامۀ ژرژ داندن اثر مولی‌یر است و ماجرای روستاییِ ثروتمندی است که از طبقۀ اشراف زن می‌گیرد و زنش به او خیانت می‌کند و تازه او را زیر بار منّت خود له می‌کند و شوهر که همان ژرژ داندن باشد، مدام در دل می‌گوید «این گلی بود که خودت به سر خودت زدی، ژرژ داندن» ـ م.

ج: Pirogov، در داستان بولوار نی‌یوسکی ـ م.

****

یکی از اشخاص برجستۀ داستان ما، یعنی گاوریلا آردالیونیچ ایولگین از گروه دوم یعنی گروه «بسیار زیرکان» بود، هر چند سراپا به سودای «غیر از دیگران بودن» مبتلا بود. اما این گروه، چنان‌که پیش از این ذکر کردیم، بسیار ناکام‌تر از گروه اول‌اند. زیرا دردشان در این است که اگر هم گه‌گاه (و شاید هم در تمام عمر) خود را یگانه و نابغه بپندارند، خار تردیدی در دل‌شان می‌ماند و همین خار کارشان را گاهی به نومیدی و درماندگی کامل می‌رساند و اگر تسلیم شوند خودپسندی فروخورده‌شان همیشه زهر بسیار در کام‌شان می‌کند. ولی خوب، ما در هر دو حال صورت غایی را در نظر آوردیم، در اکثر موارد کار ابداً به این غایتِ غم‌انگیز نمی‌کشد و به ضایعۀ کم و بیش وخیم کبدی در دوران کهولت تمام می‌شود. ولی با این همه این اشخاص پیش از اینکه آرامشی یابند و به سرنوشت خود تسلیم شوند، مدتی گاهی بسیار طولانی، از جوانی تا موسم تسلیم، شلتاق می‌کنند و محرک‌شان همین میل شدید آن‌ها است به اینکه غیر از همگان باشند. گاهی مواردی غیرعادی نیز دیده می‌شود. بعضی، که اشخاص شریفی هم هستند، به سبب همین میل به خاص‌نمودن به کارهای رذیلانه تن می‌دهند. گاهی حتی می‌بینیم که بعضی از این بیچارگان، نه فقط درستکار بلکه نیک‌خواه و فداکارند و برای خانوادۀ خود چشم و چراغ‌اند و نه فقط خویشان بلکه حتّی بیگانگان را از دسترنج خود اداره می‌کنند و نان می‌دهند. اما در تمام عمر رنگ آرامش نمی‌بینند. برای آن‌ها این فکر که وظایف انسانی خود را به این خوبی ادا کرده‌اند ابداً آرامش‌بخش و تسلادهنده نیست، حتی به عکس از این فکر آزرده می‌شوند. با خود می‌گویند: «عمر خود را عبث برای چه تلف کردم. دست و پای خود را با چه قیودی بستم. چه چیزهایی باعث شد که باروت را اختراع نکنم. اگر این دردسرها نبود حتماً فرصت می‌داشتم که باروت اختراع کنم یا امریکا را کشف کنم. درست نمی‌دانم چه چیز، ولی یقین دارم که چیزی در همین ردیف اختراع یا کشف می‌کردم.» برجسته‌ترین ویژگی این اشخاص آن است که تا آخر عمر نمی‌توانند به درستی بفهمند که چه چیز است که این‌قدر از شوق یافتن آن بی‌تاب‌اند و تمام عمر آمادۀ یافتن آن بوده‌اند. باروت یا امریکا؟ اما رنج و اشتیاقِ یافتن که قرار از این‌ها ربوده کمتر از رنج و اشتیاق کریستف کلمب یا گالیله نیست.

گاوریلا آردالیونیچ نیز در همین راه بود. ولی خوب، تازه شروع کرده بود و راه درازی در پیش داشت، با شلتاق‌های بسیار. احساس عمیق و پیوستۀ ابتذال و در عین حال میل کاستی‌ناپذیرش به اینکه خود را مردی اصیل و مستقل بداند، تیغی بود که از آغاز نوجوانی دلش را می‌خراشید.  او جوانی سخت حسود بود با امیالی شدید، و گفتی از همان هنگام تولد اعصابی حساس و سخت آزردنی داشت. او شدت امیال خود را از قدرت شخصیت می‌پنداشت. میل سودایی‌اش به شاخص‌بودن او را چنان هی می‌زد که گاهی برای جهش‌هایی سخت ناسنجیده خیز برمی‌داشت، اما پیش از آنکه خیزش به جهش بینجامد هوشمندی‌اش بر او چیره می‌شد و از جهیدن بازش می‌داشت و همین اسباب عذابش بود. چه بساکه اگر فرصتی پیش می‌آمد حتی به حقیرترین رذالت تن می‌داد تا به چیزی از آنچه خوابش را می‌دید دست یابد، اما از قضا به مرز عمل نرسیده شرافتش گل می‌کرد و او را از ارتکاب رذالت بازمی‌داشت. هر چند که برای رذالت‌های کوچک همیشه آماده بود. بی‌چیزی و تباهی خانواده‌اش نفرت و کینه در او برمی‌انگیخت. حتی با مادرش با نخوت روبه‌رو می‌شد، هر چند به‌خوبی می‌دانست که خوشنامی و عزت‌نفس مادرش پشتوانۀ عمدۀ اعتبار او در عرصۀ کارست.

(نکته: از این به بعد نوشته داستانی‌تر خواهد شد و برای کسانی که ابله را نخوانده‌اند، شاید کمی مبهم شود؛ ولی نه غیرقابلِ درک.)

وقتی به خدمت یپانچین در آمد به زودی با خود گفت: «اگر برای رسیدن به مقصود رذالت باید کرد از هیچ رذالتی روگردان نباید بود.» اما تقریباً هرگز کار رذالت را به منتها نرساند. حالا چرا خیال کرده بود که حتماً بایدد رذالت به خرج دهد؟ از آگلایا ترسیده اما امید از او نبرده بود و کارش را کش می‌داد و به شیوۀ نعل و میخ مدارا می‌کرد، زیرا کسی چه می‌دانست، یک وقت دیدی... هر چند هرگز به‌راستی باور نداشته بود که آگلایا تا سطح او فرود آید. بعد در ماجرایش با ناستاسیا فیلیپوونا ناگهان خیال کرده بود که پولْ کلید هر گشایشی است. او در آن زمان هر روز با رضایت از خود و در عین حال با اندکی واهمه تکرار می‌کرد: «قرار کار که رذالت باشد باید رذل بود.» و مدام به خود دل می‌داد و می‌گفت: «به رذالت که افتادی باید به هر کار تن بدهی! آدم‌های عادی در این عرصه خود را می‌بازند. ولی من از میدان درنمی‌روم!»  وقتی از آگلایا امید برید حال برایش بسیار سخت شد. روحیۀ خود را پاک باخت. چنان‌که به‌راستی پولی را که آن مرد دیوانه برای آن زن آشفته آورده و آن زن آشفته پیش او انداخته بود به پرنس داد. بعد، هر چند پیوسته به این کار خود افتخار می‌کرد، هزار بار پشیمان بود و سه روز تمام تا وقتی پرنس در پترزبورگ بود می‌گریست و در این سه روز از پرنس بیزار و به او کینه‌ور بود. زیرا پرنس بیش از اندازه برای او دل می‌سوزاند، حال آنکه او خود را در خور دلسوزی نمی‌دانست، زیرا پس دادن این پول کار همه کس نبود. ولی اعتراف والامنشانه‌اش به اینکه دردش فقط از آزردگیِ پیوستۀ غرور است سخت اسباب عذابش بود و مدت‌ها بعد بود که دقت کرد و دریافت که کارش با آدمی به شگفتی و معصومیت آگلایا به کجا ممکن بود بکشد! پشیمانی درونش را می‌گزید. کار را رها کرد و در اندوه و افسردگی افتاد. او با مادر و پدرش در خانۀ پتیتسین به‌سر می‌برد و بر سفرۀ او می‌نشست و آشکارا با میزبان خود با نخوت روبه‌رو می‌شد، گرچه توصیه‌های او را به کار می‌بست و آن‌قدر عاقل بود که از او راهنمایی بخواهد. گاوریلا آردالیونیچ مثلاً از پتیتسین در خشم بود که چرا نمی‌خواهد روتشیلد بشود و او روتشیلد را سرمشق خود قرار نمی‌دهد و به راه او نمی‌رود. «اگر نانِ ربا می‌خوری چرا درست نمی‌خوری؟ باید مردم را بچلانی و رمق‌شان را بکشی. باید اراده نشان داد و شاه جهودان شد.» پتیتسین آدم متواضع و آرامی بود و فقط تبسم می‌کرد اما یک‌بار لازم دید که با گانیا [مخفف گاورلیا] جدّی حرف بزند و این کار را با مناعت کرد. به او ثابت کرد که به هیچ روی کار نادرستی نمی‌کند و او (یعنی گانیا) نباید او را جهودصفت بداند و گناه از او نیست که پول در جامعه چنین مقامی دارد و او از راه انصاف و درستی منحرف نمی‌شود و در حقیقت در معاملاتی که می‌کند واسطه‌ای بیش نیست و از برکت درستی در معامله میان اشخاص بسیار معتبر به خوشنامی شناخته شده است و کارهایش پیوسته وسعت می‌گیرد. و خندان افزود که «روتشیلد نخواهم شد و علاقه‌ای هم ندارم که روتشیلد بشوم ولی آن‌قدر پولدار خواهم شد که عمارتی، و شاید هم دوتا در خیابان لیتینایا داشته باشم، و همین برایم کافی‌ست.» و در دل افزود «کسی چه می‌داند، یک وقت دیدی به سه عمارت هم رسید.» ولی هرگز این رؤیای خود را به صدای بلند بر زبان نمی‌آورد و آن را پنهان می‌داشت. بخت با این‌گونه آدم‌ها یار است و آن‌ها را می‌نوازد و پتیتسین را نه فقط با سه بلکه با چهار عمارت پاداش می‌دهد و این به آن علت که پتیتسین از همان کودکی می‌دانسته است که هرگز روتشیلد نخواهد شد. اما بخت به هیچ روی بیش از چهار عمارت بر او روا نمی‌دارد و کار را با پتیتسین به همین تمام می‌کند.

اما خواهر گاوریلا آردالیونیچ از خمیره‌ای دیگر بود. او هم امیالی شدید داشت اما امیالش پایا و پی‌گیر بودند و نه پر تنش و تکانه. وقتی کار به حد واپسین نزدیک می‌شد بسیار عاقل بود و عقلش را نرسیده به خط آخر از دست نمی‌داد. حقیقت این است که او نیز از آدم‌های «عادی» بود و رؤیای غیرعادی بودن می‌پرورید اما به زودی دریافت که در وجودش ذرّه‌ای جوهر اصالت نیست و از این بابت بیش از اندازه غصه‌دار نشد. کسی چه می‌داند شاید از نوع خاصی غرور بود که زیاد غصه نخورد.* اولین قدم عملی‌اش که با تصمیمی بسیار قاطع برداشته شد ازدواج با آقای پتیتسین بود. اما وقتی شوهر کرد، به خلاف گاوریلا آردالیونیج در چنین موردی البته می‌گفت، و در مقام برادر بزرگ‌تر در تایید تصمیم خواهرش به شوهر کردن سربسته بر زبان نیز آورد، ابداً در دل نگفت که «به رذالت که افتادی برای رسیدن به هدف باید به هر کار تن بدهی!» حتی کاملاً به عکس: واروارا آردالیونوونا زمانی شوهر کرد که یقین مدلل یافت که شوهر آینده‌اش مردی فروتن و مهربان و حتی فهمیده و باسواد است و ممکن نیست مرتکب رذالت مهمی بشود. واروارا آردالیونوونا چندان در بند رذالت‌های کوچک نبود که درباره‌شان یقین یابد یا نیابد و خوب، کجاست که رذالت‌های کوچک صورت نگیرد؟ آدم نباید خیال‌پرداز باشد. علاوه بر این‌ها او می‌دانست که با این ازدواج برای مادر و پدر و برادرانش سرپناهی فراهم می‌کند. چون برادرش را ناکام دید، خواست که با همدلی‌هایش گذشتۀ خانوادگی را نادیده گیرد و به او کمک کند. پتیتسین گاهی، البته دوستانه، گانیا را به یافتن کاری در اداره‌ای هی می‌زد. گاهی به شوخی به او می‌گفت: «تو ژنرال‌ها را آدم نمی‌دانی و به مقام و منصب ژنرالی تف می‌اندازی ولی ببین کی است که می‌گویم، ”آن‌ها“ نوبت‌شان که رسید عاقبت همه ژنرال می‌شوند. صبر کن، خواهی دید!» و گانیا در دل به طعنه می‌گفت: «کی به این‌ها گفته که من ژنرال‌ها و صاحبان نفوذ را آدم حساب نمی‌کنم؟» واروارا آردالیونوونا برای کمک به برادرش عرصۀ عمل خود را وسعت داد و با یپانچین‌ها گرم گرفت و از یاد ایام کودکی در این راه یاری جست، زیرا او و برادرش در کودکی با دوشیزگان یپانچینا همبازی بودند. اینجا مخفی نماند که اگر منظور واروارا آردالیونوونا از گرم‌گرفتن با یپانچین‌ها تحقق رؤیایی فوق‌العاده می‌بود با همین کار شاید از گروهی که خود را از آن می‌شمرد بیرون می‌آمد. ولی او در پی تحقق رؤیایی نبود بلکه این کارش از روی حسابی معقول و مستدل بود. او بنیاد کارش را روی خُلق این خانواده گذاشته بود. او با شکیبایی بسیار در اخلاق آگلایا باریک شده بود. تصمیم گرفته بود که برادرش و آگلایا را باز به هم نزدیک کند. چه بسا در این راه به‌راستی توفیقکی هم نصیبش شده بود. شاید هم از بابت برادرش در اشتباه بود، زیرا مثلاً از او انتظاری داشت که او هرگز به هیچ روی قادر نبود برآورد. به هر تقدیر رفتارش نزد یپانچین‌ها با مهارت کافی همراه بود. چندین هفته ابداً اسم برادر خود را نبرد. پیوسته به نهایت درجه صدیق و صمیمی بود و رفتارش بسیار ساده و با متانت همراه بود. اما از بابت وجدانش واهمه‌ای نداشت که به اعماق ضمیر خود نگاه کند و ابداً موجبی برای ملالت خود نمی‌دید و همین اسباب جسارتش می‌شد. فقط یک چیز بود که او گاهی در خود می‌دید و آن این بود که او هم شاید زودخشم بود، و حتی شاید خودپسندی‌اش اندکی آزرده شده بود. او خاصه گاهی، و تقریباً هر بار که از خانۀ یپانچین‌ها باز می‌گشت متوجه این حال می‌شد.

و حالا هم از خانۀ آن‌ها بازمی‌گشت و چنان که گفتیم دستخوش افکاری غم‌انگیز بود و در اندوهش چیزی به تلخی مضحک نیز محسوس بود...


* اینکه داستایفسکی به «نوعی خاص از غرور» اشاره می‌کند که باعث می‌شود واروارا از عادی بودنش زیاد غصه‌دار نشود را درست نمی‌فهمم. اگر منظورش را فهمیدید به من هم بگویید.


مطالب مرتبط:

  • ۱۴۸ بازدید

پیش‌نوشت: ایپولیت (یکی از شخصیت‌های داستانِ «ابلهِ» داستایِفسکی) جوانی خوش‌فکر و اهلِ استدلالی است و گاهی علاقۀ شدیدی به سخنرانی برای مردم پیدا می‌کند ـ و در اغلب اوقات هم همگی تحتِ تاثیر حرف‌هایش قرار می‌گیرند. او که به شدت مسلول است و در ۱۸ سالگی‌اش بیش از سه‌چهار هفته امید به زندگی‌اش نیست، از صفحۀ ۶۲۰ تا چهل صفحه بعدِ کتاب شاهدِ خواندنِ وداع‌نامه‌اش در حضورِ یک جمعِ نیمه‌دوستانه خواهیم بود. در انتهای این صفحات ایپولیت تصمیمش را برای خودکشی اعلام می‌کند و از هر جهت هم آن را موجه و منطقی به تصویر می‌کشد و به گفتۀ خودش از روی ضعف یا ناامیدی نیست که می‌خواهد به زندگی‌اش پایان دهد. در پایین متنی را می‌آورم که نویسنده بعد از اتمامِ خواندنِ آن وداع‌نامه نوشته است. (البته خواندنِ آن وداع‌نامه نیز خالی از لطف نیست.)

اشخاص عصبی در تنگناهای سخت چنان کلافه می‌شوند و اختیار از دست می‌دهند و به وقاحتی چنان صادقانه می‌رسند که دیگر از هیچ چیز پروا ندارند و هر جور ملاحظه را کنار می‌گذارند و از هرگونه رسوایی استقبال می‌کنند و حتی از آن خشنود می‌شوند. به هر کسی می‌تازند، هر چند به ابهام، ولی با عزمی استوار قصد دارند که یک دقیقه بعد خود را از برج کلیسایی فرواندازند و با این کار یکباره به همۀ تردیدها، چنانچه در میان باشد، پایان بخشند. یکی از نشانه‌های این حال معمولاً اینست که نیروهای جسمانی به زودی کاستی می‌گیرد تا تمام شود. تنشِ فوق‌العاده و می‌شود گفت غیرطبیعی که ایپولیت را اکنون برپا می‌داشت به این پایه رسیده بود. این پسر هجده ساله که از بیماری سخت نزار شده بود به نوبرگِ لرزانِ درختی می‌مانست که از شاخه کنده شده باشد. اما همین‌که نگاهی به اطراف انداخت و شنوندگانِ خود را دید ـ و این اولین نگاهی بود که در این یک ساعت به آن‌ها می‌انداخت ـ نفرتی همه نخوت و تحقیری همه اهانت در نگاه و تبسمش ظاهر شد. عجله داشت که آن‌ها را به چالش بخواند. اما شنوندگانش هم سخت از او بیزار شده بودند. همه با اوقاتِ تلخ و سر و صدای بسیار از جای خود برخاستند. خستگی و مستی و تنشی عصبی بر اغتشاش و اگر بتوان گفت، بر زشتی احساس‌شان می‌افزود.

پی‌نوشت: اگر کنجکاو شدید که بدانید ادامۀ داستان چیست، باید ناامیدتان کنم. خودم هم خواندنِ داستان را کنار گذاشتم و مستقیم آمدم اینجا تا یک چیزی را بگویم. اینکه اوجِ داستانِ این شخصیت، درست همین لحظه است. و نقطۀ اوجِ زندگی‌اش هم. اینجا بود که یک توئیت نوشتم و خواستم آن را اینجا هم قرار دهم: مهم‌ترین نقطۀ زندگی می‌دانید کجاست؟ جایی‌ست که زندگیِ فرد از «داستان» به «فراداستان» تبدیل می‌شود. حتّی می‌توان آن لحظه را نقطۀ اوجِ داستان دانست چون از آن به بعدش دیگر اهمیتی ندارد. و می‌دانید؟ گذشتۀ او در آن لحظه نسبت به حال و آینده‌اش حکم الماس به یک تکه سنگِ بی‌ارزش را خواهد داشت؛ گرانبها، دست‌نیافتنی و پرمعنا.

  • ۷۰ بازدید

صبح‌های یکشنبه سکوئیلر از روی قطعه کاغذ درازی که با یکی از پاهای جلویش نگاه می‌داشت برای آنان می‌خواند که تولید مواد مختلف غذایی دویست درصد، سیصد درصد و حتی پانصد درصد افزایش یافته است. حیوانات دلیلی نمی‌دیدند که گفته‌های او را باور نکنند. مخصوصاً که آن‌ها دیگر به طور روشن شرایط زندگی قبل از قیام را به یاد نداشتند. ولی بعضی روزها دلشان می‌خواست ارقام کمتری به خورد آنها می‌دادند و غذای بیشتر.

پی‌نوشت: خوبیِ داستان‌های جورج اورول بی‌زمانی‌شان است؛ اینکه در هر زمانی می‌توان خود را در دنیای داستانی‌اش پیدا کرد. تجربۀ شیرینی بود خواندنِ قلعۀ حیوانات ـ لااقل به تلخیِ ۱۹۸۴ نبود. به‌هرحال هر دوتایشان جزء محبوب‌ترین‌هاست برای من.

  • ۱۰۲ بازدید

حقیقتش را بخواهید، تا همین یک سال پیش فکر می‌کردم داستان‌خواندن ـ بخصوص رمان ـ کارِ خیلی بیهوده‌ایست؛ تا اینکه تحتِ جوِّ یکی از این شبکه‌های اجتماعی قرار گرفتم ـ البته در برابرِ این جوگیرشدن به شدت مقاومت می‌کردم ولی در آخر تسلیم شدم و حالا می‌فهمم چه خوب شد که تسلیم شدم ـ و طیِ یک اقدام جدی و عزم‌جزمی توئیت کردم: به کسی که برای اولین بار می‌خواهد یک رمان بخواند چه کتابی را پیشنهاد می‌کنید؟ و داستانِ ما از همان لحظه شروع شد و حالا یک سال و یک ماه از تولدِ شخصی که حالا هستم می‌گذرد. من اصلاً می‌توانم زندگی‌ام را به قبل و بعدِ آن اتفاق تقسیم کنم. و اکنون بعد از یک‌سال و یک‌ماه از آن توئیت، ـ به قولِ آن آدمِ قبلی ـ چهل‌پنجاه‌تا از همان کتاب‌های بی‌مصرف و بیهوده خوانده‌ام و کلی از وقتِ ارزشمندم را ـ که احتمالاً هنوز هم نتوانسته بودم بفهمم چه کاری می‌تواند حقِ آن ارزشمندی را ادا کند ـ پای آن کتاب‌ها تلف کرده بودم و وایِ بر من و از این دست صحبت‌ها!

حالا هم قرار است به دعوتِ یکی از دوستان برای شرکت در یکی از چالش‌های وبلاگی به نام «۴۵۰ درجه فارنتهایت» از تاثیرگذارترین کتاب‌هایی که تاکنون خوانده‌ام بگویم. بهتر است همین اولِ کار تکلیفمان را در برابر ترکیبِ «تاثیرگذارترین کتاب‌ها» روشن کنیم، چون عنوانِ گمراه‌کننده‌ای است. در اینکه کتاب‌ها همواره تاثیرگذارند شکّی نیست، چون انسان‌ها طبیعتاً تاثیرپذیرند و اگر کسی بتواند سیصدصفحه کتاب را با اشتیاق بخواند، چه کسی می‌تواند بگوید آن کتاب تاثیرگذار نبوده است؟ حالا فرض کنید یک فرد دو هفته از زندگی‌اش را تنها به این امید شب‌ها را صبح کرده باشد تا ادامۀ یک کتابِ حدوداً سه‌هزارصفحه‌ای‌یی چون کلیدرِ دولت‌آبادی را بخواند. البته تاثیرگذاری تنها در این کمیّت و ظاهرِ ماجرا خلاصه نمی‌شود و حتّی می‌توان گفت این موضوع سطحی‌ترین نوعِ تاثیرگذاریست. گاهی یک کتاب کم‌حجم یا داستانِ کوتاه قادر است تمام پیش‌فرض‌های یک فرد از زندگی و این جهان را به چالش بکشد و درک و شناختنش را به کلی تغییر دهد. و نکتۀ مهم در این میان، تدریجی‌بودنِ این تغییر است ـ طوری که اگر دقیق شخصیتت را تحلیل نکنی، شاید هرگز متوجهِ آن تغییراتِ جزئی در فکر و نگرش‌ات نشوی که قرار است پروبال بگیرند و تو را به شخصی دیگر تبدیل کنند. و اینکه، آدم‌ها نمی‌توانند با چشم‌های بسته و پنبه‌هایی در گوش زندگی کنند. ما همواره در جست‌وجوی ناشناخته‌هاییم، و به دنبالِ پاسخ‌هایی قانع‌کننده برای پرسش‌هایی مهم؛ و کتاب‌ها هر یک دروازه‌ای هستند رو به دنیاهایی دیگر.

(کتاب‌هایی را که در ادامه معرفی می‌شود به احتمال زیاد یا خوانده‌اید و یا قصد خواندنش را دارید و یا حداقل برای یکبار هم که شده نامش به گوشتان خورده است.)

۱. عقاید یک دلقک؛ هاینریش بل
این کتاب اولین رمانی بود که خوانده‌ام، و احتمالاً تاثیرگذارترین‌شان، چون پایم را به دنیای داستان‌ها باز کرد.

۲. کوری؛ ژوزه ساراماگو
از دنیای داستان‌های ساراماگو خیلی خوشم می‌آید. اتفاقاتِ عجیب و غیرمنتظره‌ای تویشان رخ می‌دهد و پر از داستان‌ها و تصاویری هستند که برای همیشه در گوشه‌ای از ذهنت ثبت می‌شوند. این داستان هم از جایی شروع می‌شود که «کوری» به شکل یک اپیدمی افرادِ زیادی را نابینا می‌کند.

۳. صدسال تنهایی؛ گابریل گارسیا مارکز
با قلمِ جادوییِ مارکز که آشنا هستید؟ صدسال تنهایی داستانِ بلند‌پروازی‌هاست، داستانِ شهوت‌ها، داستانِ عشق‌های نافرجام. داستان پیرمردیست که بعد از مرگش به درختی بسته می‌شود، می‌خورد و می‌خوابد ولی کم‌کم حرف‌زدن از یادش می‌رود، داستانِ دریانوردِ دنیا دیده‌ است که پس از چندبار رهیدن از چنگالِ مرگ، با هیچ‌کس حرفی نمی‌زند و فقط در گوشه‌ای می‌نشیند و چیزهایی نامعلوم به زبانی رمزگونه می‌نویسد، داستانِ ژنرالِ خسته‌ای است که باقی عمرش را به ساختنِ ماهی‌های طلایی و ذوب کردنشان می‌گذراند، داستانِ دخترِ زیبایی است که یک روز ظهر میانِ مزرعه به آسمان عروج می‌کند و دیگر برنمی‌گردد، داستانِ دخترکی است که بیماریِ بی‌خوابی دارد و همۀ چیز را فراموش کرده است، داستانِ بارانِ بی‌پایانی است که هفته‌ها و ماه‌ها می‌بارد و همه چیز را زیر آب فرو‌می‌برد. حقیقتش، همیشه وسوسه می‌شود بروم سراغِ این کتاب و بارها بخوانمش.

۴. ۱۹۸۴؛ جورج اورول
در دنیای این کتاب، دو به‌اضافۀ دو همیشه جوابش چهار نمی‌شود؛ گاهی جوابِ درست می‌شود سه، و گاهی هم پنج. در کل هیچ چیزی معلوم نیست؛ باید دید برادرِ بزرگ چه می‌گوید. و همیشه و همه‌جا هم باید به یاد داشت که:
Big Brother is watching you

۵. مردی به نام اوه؛ فردریک بکمن
اُوه پیرمردی‌ست که از روی مدل ماشینتان متوجه می‌شود که از شما خوشش می‌آید یا نه ـ آخر ماشینِ آدم حرف‌های زیادی راجع به صاحبش می‌زند. توی زندگیِ اُوه، همه چیز روی حساب کتاب است و نظم حرف اول را می‌زند. حقیقتش خیلی وقت بود نتوانسته بودم این‌قدر با یک کتاب بخندم و یا عمیقاً ناراحت شوم. 

۶. کلیدر؛ محمود دولت‌آبادی
کافیست جلدِ اولِ این کتاب را بخوانید تا دیوانه‌اش شوید و راهی نداشته باشید جز خواندنِ نُه جلدِ بعدی. به جرئت می‌توان گفت کلیدر یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی است. دروغ چرا، خیلی دلم می‌خواهد برگردم و دوباره بخوانمش؛ اما نه به این زودی‌ها. من بعد از خواندنِ کلیدر تا یکی‌دو ماه نمی‌توانستم از خواندنِ دیگر کتاب‌ها لذت ببرم، یک‌جورهایی احساس می‌کردم هیچ کتابی نمی‌تواند به پای کلیدر برسد.

۷. مجموعه داستانِ خوبیِ خدا؛ ترجمۀ امیرمهدی حقیقت
”می‌گویند اگر رمان را به فیلم بلند تشبیه کنیم، داستان کوتاه عکسی از یک لحظه‌ی زندگی است. با این تعبیر می‌توان گفت مجموعه‌ی حاضر آلبومی ست از ۹ قطعه «عکس»، ۹ تصویر از زندگی، که در شش سال گذشته، از نشریات ادبی امریکا برگزیده شده‌اند. فضای آنها با هم متفاوت است اما همگی یک وجه مشترک دارند: ساده‌اند. غالب نویسندگان این مجموعه، با وجود تفاوت‌های آشکاری که در سبک و فرم داستان‌گویی با یکدیگر دارند، از چهره‌های شاخص ادبیات امروز امریکا هستند. در مجموعه‌ی حاضر، داستان‌هایی خواهید خواند از: ریموند کاررو، که بسیاری از منتقدان او را مایه‌ی حیات مجدد داستان کوتاه در چند دهه‌ی اخیر می‌دانند؛ شرمن الکسی که برنده‌ی جایزه‌‎ی قلم همینگوی است؛ الکساندر همن که او را ناباکوف جدید نامیده‌اند و جومپا لاهیری که مجموعه داستان‌های کوتاهش، مترجم دردها، جایزه‌ی ادبی پولیتزر ۲۰۰۰ را برده است.“ (نقل از کتاب) این کتاب یکی از بهترین مجموعه‌داستان‌هایی بود که خوانده‌ام.

کتاب‌های دیگری هم بود که دلم می‌خواست توی این لیست قرار بگیرد. مثلِ ناطور دشتِ سالینجر، خداحافظ گاری‌کوپرِ رومن گاری، جنایت و مکافاتِ داستایوفسکی، بیگانۀ آلبر کامو، همسایه‌های احمد محمود، و بقیه. که دیدم هم حوصلۀ من نمی‌کشد و هم احتمالاً حوصلۀ شمای خواننده.

+ لابد حالا هم باید از چند نفر دعوت کنم به این چالش. خب، همین شما، شمایی که این نوشته را خواندید دعوتید، اگر قبلاً دعوت نشده بودید البته و از این حرف‌ها.

  • ۱۱۹ بازدید

ما آدم‌ها میلِ سیری‌ناپذیری داریم به دیده‌شدن، به دوست‌داشته‌شدن، به احساسِ ارزشمندی کردن؛ یعنی طبیعتمان این‌طوریست، و گاهی همین‌ها تبدیل می‌شوند به هدفِ زندگیِ کسی چون من و شما. می‌دانی چیست؟ نمی‌خواهم بگویم که این موضوع خیلی خوب است، و هم نمی‌خواهم بگویم که بد است. به همان اندازه که آدمی توی جمعِ مردمان، به این خصایص گرایش پیدا می‌کند، همان قدر هم وقتی تنهایی را درک می‌کند، عاشقِ خلوت‌گزینی و تنهایی می‌شود؛ و مدام این تنهایی، این «خود» را یافتن، این پیدا کردنِ بهترین همراه و همدم، این آرامشِ ابدی، این لذتِ وصف‌ناشدنیِ اندیشه‌ورزی، برایش ارزشمندتر می‌شود و بیشتر و بیشتر به سمتِ آن میل می‌کند و به سوی انزوا کشیده می‌شود. انسان‌ها همیشه توی جدالی پایان‌ناپذیرند، تا به لحظۀ مرگ، و حتّی شاید پس از آن هم؛ و همین جدال‌هاست که نمی‌گذارد از زندگی کنده شوند، که همیشه آن‌ها را به زندگی‌شان متصل نگه می‌دارد؛ همین است که نمی‌گذارد زندگی‌شان بی‌معنی شود، و همین است که زندگی‌ها را از دامِ روزمرگی و تکرار نجات می‌دهد. هیچکس شاید تاب نداشته باشد که برای همیشه تنها باشد و کسی جز او روی زمین زندگی نکند، و کسی هم نمی‌خواهد تمامِ لحظه‌لحظۀ عمرش را توی اجتماع باشد و هیچ‌گاه خلوتی برای خودش نداشته باشد تا به آرامش برسد. خب، این همه حرف زدم که لابد قرار بود آخرش جمله‌ای بگویم که رازی را بر ملا می‌کرد و همه را به فکر فرو می‌برد، ولی عجالتاً چنین حرفی توی دست‌وبالم پیدا نکردم. فقط می‌خواستم خیلی مختصر دربارۀ تنهایی و در جمع بودن بگویم، همین حرف‌هایی را که توی سرم شلوغ کرده بودند، بدونِ نتیجه‌گیری‌های غم‌انگیز یا انگیزشی. (و البته توصیه می‌کنم به لینکِ سی‌وسومِ ستونِ «از همه جا»ی این وبلاگ نگاهی بیندازید؛ نامربوط نیست.)

  • ۸۳ بازدید