در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در مسیر» ثبت شده است

می‌‌دانم واقعیت و حقیقت حقایقی انکار ناپذیرند، اما اینکه آدم گاهی با تمام وجودش می‌خواهد علیه این حقیقت قیام کند را، نمی‌فهمم! نه اینکه اندیشیدن در این موضوع کار سختی باشد، نه؛ تازه خیلی هم مطبوعِ آدمی چون من است. اینکه می‌گویم «آدمی چون من»، منظورم آدمی است که همین حالا هستم، و نه حتّی کسی که فردا و فرداهای دورترش قرار است توی این کالبد نفس بکشد و با آن زندگی کند. نمی‌دانم چیست، توی همین چند وقت، احساس می‌کنم موجی از افکار محافظه‌کارانه به ذهنم هجوم آورده است. البته که هجوم آوردنشان مهم نیست، پذیرش و دوامشان است که ماجرا را پیچیده می‌کند. نمی‌دانم تصورتان از افکار محافظه‌کارانه چه می‌تواند باشد؛ برای خودِ من هم تا چندی پیش، پناه بردن به اعتقاداتِ سفت و سختِ دینی و خداباورانه مصداقی برای افکاری محافظه‌کارانه بودند، ولی حالا اوضاعم کمی فرق کرده. قمارباز نه، حالا بیشتر شبیه به کسی هستم که بازی قماربازان، شکست و پیروزی‌هایشان را می‌بیند و خودش با وجود اینکه کلی پول دارد برای از دست دادن، ولی حتّی شانس خودش را هم امتحان نمی‌کند. از باخت می‌ترسد یا پیروزی برایش بی‌معنی است؟ نمی‌دانم...

می‌ترسم از اینکه صادقانه خودم را بریزم روی کاغذ. نوعی احساسِ خطر است که مرا از این کار منع می‌کند. گاهی واقعاً به این نتیجه می‌رسم که محصولِ معیوبِ شرکتی هستم که می‌ترسد نقصش را آشکار کند تا مبادا به همین جرم، نابودش کنند و چیزی دیگر از آن بسازند: محصولی بی‌عیب و نقص که دیگر خودش نیست. حتی وحشت دارم از اینکه به این نتیجه برسم که نمی‌توانم مثلِ آدم زندگی کنم ـ مثل تمام آدم‌هایی که با این اخلاق و رفتارِ این زندگیِ بی‌ثبات کنار آمده‌اند. اقرار می‌کنم که هیچ طمعی به زندگی ندارم، ولی نمی‌توانم چیزی که بسیاری اوقات به آن اظهار بی‌میلی می‌کنم را از دست بدهم. گاهی که مستِ رویابافی‌هایم می‌شوم و به دوره‌ای از زندگی‌ام می‌رسم که مثلِ یک نویسنده می‌نویسم ـ دوره‌ای که می‌توانم بهترین لحظاتِ این زندگی را در آن‌جا جست‌وجو کنم ـ یکباره ترمز دستیِ این رویاهای خوش‌دلانه را می‌کشم بالا و از خودم می‌پرسم: در این لحظه طبیعت و غرایزِ انسانی‌ات است که تو را مسرور می‌کند یا احساسِ وجود، رسیدن به حقیقت، و خداوندی؟ شهرت و وجهه است که تو را می‌فریبد یا دست‌یابی به حقیقتی گران‌بها؟ گاه حرص و ولعی قوی را در خودم احساس می‌کنم که می‌کشانَدم به سوی زندگی‌یی که دوستش دارم، و در مقابلِ زندگی‌یی که برایش ساخته شده‌ام گستاخانه می‌ایستم. اما این مضحک نیست؟

آخرین بار این مسئله همین چند ساعت پیش برایم رخ داد. روی نیمکتی در کنارۀ پارک جنگلی نشسته بودم و مقدمۀ «کافکا در کرانه»ی هاروکی موراکی را می‌خواندم. به صفحۀ نورانیِ گوشی‌ام خیره بودم و از هوای پراکسیژن و صدای ژنراتورهای فروشندگانِ بازارشب لذت می‌بردم ـ گویی که صدای شرشرِ جوی آبی باشد! از افتادنِ نورِ لامپ‌های ماشین‌ها روی صورتم هم لذتِ خاصی می‌بردم؛ غرقِ خواندن بودم و این احساسِ توامِ «در مرکز خطر بودن» و امنیت، در جمع بودن و تنهایی، بسی مطبوع بود. و البته خواندنِ چنین نوشته‌هایی که از فراز و نشیبِ زندگیِ یک نویسنده گفته است، برایم جزء لذت‌بخش‌ترین کارهایی است که به عمرم می‌توانسته‌ام انجامشان دهم. نمی‌دانم چیست، (البته این کار هم درست نیست که با به‌دنبال دلیل گشتن، هر احساسِ مطبوعی را بر خودمان حرام کنیم! در بیشتر اوقات کاری‌ست بس ابلهانه. هی مرد، مرض‌ت چیست که با دست خودت بهشتِ زندگی را بر خود جهنم می‌کنی؟) داشتم می‌گفتم «نمی‌دانم چیست»... خب حقیقتاً نمی‌دانم چه مرضی است؛ یک قلم‌مو به دست گرفته‌ام و هیچ چیزی نمانده است که به آن رنگِ ابتذال نزده باشم. مثلاً همین «موفقیت» را در نظر بگیرید. گرفتید؟ خوب! می‌بینید چقدر پست و مضحک و مبتذل است؟ موفقیت! موفقیت! اینکه به کسی اجازه دهی تا راجع به اینکه چگونه زندگی کرده‌ای، قضاوت کند، خیلی حقیرانه است. اینکه کسِ دیگری خوب یا بد بودن را برای تو تعیین کند، حقیر شمردنِ خودت نیست؟ البته، همیشه تناقضاتی هست که گره می‌اندازد به افکارم و چاه‌هایی عمیق می‌کَند در راهِ اندیشیدن. من که این‌قدر خودم را بی‌نیاز و برتر از دیگران می‌دانم و با تبختر با هر مسئله‌ای مواجهه می‌کنم، چرا کسِ دیگری نتواند همچون من باشد و مرا در شمارِ همان ناچیزْمردمانی قرار دهد که هیچ نیازی به بودن و اظهارِ نظرشان نیست؟ مگر من خونم رنگین‌تر است؟ اگر من چنین ارزشی برای خودم قائل هستم، چرا نباید برای دیگران هم به همان میزان ارزش قائل باشم؟ چرا باید روش زندگی، افکار و عقایدشان را به مضحکه بگیرم؟ اگر «من» برای خودم ارزشی قائل هستم، باید برای تمامِ «من»هایی که خلقتی چون من دارند هم ارزش قائل باشم؛ طبیعت همین را می‌گوید، و واقعیت هم؛ اما من هنوز هم نمی‌دانم چرا با تمام این وجود، می‌خواهم خاص باشم و تکرار نباشم. نمی‌دانم چرا عشق را در وجودم احساس می‌کنم اما منکرش می‌شوم. یا شهرت، محبوبیت، تاثیرگذاری، روابط و زندگیِ اجتماعی، دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن... به حقایقی چنین آشکار می‌نگرم ولی هنوز عطشم برای یافتنِ حقیقتی دست‌نیافتنی و اسرارآمیز فروکش نکرده است. گویی همیشه دوست دارم در جست‌وجو باشم و این سرگشتگی سرنوشتِ محتومِ من است و از آن شاید لذت می‌برم.

حکم کسی را دارم که به امیدِ یک آبادی به راه افتاده است، اما وقتی خستۀ راه است و شب است و سوسوی نورهایی لرزان به چشمش می‌خورد، راه کج می‌کند و به سویی دیگر روانه می‌شود. اما چرا؟ چرا نمی‌خواهی واقعیت را بپذیری؟

+ وقت‌هایی هم که آدم هوس نوشتن می‌کند، یا وقت تنگ می‌شود و تمام حرف‌هایش را نمی‌تواند بگوید و یا کلماتش در حوصلۀ کاغذی که زیر دست دارد نمی‌گنجد. البته، چه کسی اهمیت می‌دهد؟! :)

  • ۶۰ بازدید

اوضاع به طور شگفت‌آوری مضحک است. می‌دانم که از همه چیز خبر دارید. البته امیدوارم از کسانی نباشید که مدام حرف از گرانیِ لحظه‌ایِ سکه و ارز می‌زنند و گلایه دارند و شکایت می‌کنند و در برخی اوقات هم بسیاری را به فحش می‌کشند ـ از ریشه تا شاخ و برگ‌ها را. من وقتی به این فکر می‌کنم که همان اندک پولی که درست همین زیر مخفی کرده‌ام مدام دارد ارزشش کمتر می‌شود و تحلیل می‌رود، تنها می‌خندم ـ و نه خنده‌ای تلخ از روی خشم؛ تنها احساس می‌کنم ماجرایی بس خنده‌آور است، وقتی پس‌اندازت در حالی که در امن‌ترین نقطۀ زمین قرار دارد، مدام ازش دزدی می‌شود و کم می‌شود و کمتر. مسخره است؛ نیست؟ 

حالا حتّی لازم نیست بابت نفس کشیدنت پول خرج کنی، اگر نفست را هم حبس نگه داری، عقربۀ ثانیه که می‌چرخد پول تو هم کمتر می‌شود. و البته، چه اهمیتی دارد؟ می‌توان به عنوان یک گرهِ داستانی نگاهش کرد، که زندگی‌ات را جذاب‌تر می‌کند و اجازه نمی‌دهد با آرام و قرار گرفتنِ اوضاع، داستانِ زندگی‌ات کسی را خسته کند، و حرفی نداشته باشی برای گفتن. این روزها مردم اشتراکات جدیدی پیدا کرده‌اند، همه‌اش هم به لطفِ همین اوضاعِ متشنج. مردم دارند روزبه‌روز به همدیگر نزدیک‌تر می‌شوند و صداهاشان یکی‌تر، و موضوعاتی که راجع بهشان صحبت می‌کنند هم دارد یک‌رنگ می‌شود. حالا کافیست تا به هر بهانه و دلیلی، کنار شخصی بایستی، و به جای اینکه از گرمای هوا حرف بزنی از این مسائل جدید بگویی؛ و اگر هم خلاقیت به خرج بدهی و راجع به این مسائل کمی غور کرده باشی و چندتا نوشتۀ پدرمادردار هم راجع بهشان خوانده باشی، با تحلیل‌هایت حسابی سرِ همه را گرم نگه‌داری، و حتّی برایشان داستان‌پردازی کنی و از این کارت لذت ببری.

خلاصه اوضاع آن‌قدری هم که فکر می‌کنید، بد نیست ـ البته نه که بگویم همه چی آرومه، و من چقدر خوشحالم؛ نه. شاید اگر پایه می‌بودید و به دنبالِ هیجان و لذت و مثلاً آزادی و معنا و برابری و از این دست مزخرفات، می‌شد مثلاً الکی انقلابی به راه انداخت و نام حکومت را تغییر داد و باز دوباره به زندگی‌یی که ظاهراً تغییر کرده و مطبوع شده است امیدوارانه ادامه داد. و یا اگر اوضاعتان خیلی وخیم شده است و زندگی بس پردرد و رنج و مشقت، می‌توانید به این فکر کنید که تحمل این روزها خاطره خواهد شد و می‌توان بعدها در جلساتِ روشنفکرانه در کافه‌ها از آن یاد کرد و یا در جمع خانواده و فرزندان و نوه‌ها از چنین موضوعات هیجان‌انگیزی حرف به میان آورد و از سرگذشتِ گران‌بها و پر فرازونشیبِ خود افسانه‌ها گفت.

البته من که ترجیح داده‌ام با همان اندک پولی که دیگر نمی‌شود با آن گوشیِ مدل بالا خرید، یک هارمونیکا(سازدهنی)یِ ارزان‌قیمت بخرم و یک مضرابِ سه‌تار و یکی دوتا هم کتاب، و کمی هم زندگیِ هنری‌ام را پیش ببرم ـ همانی که سال پیش با سه‌تار شروع شد و خیلی زود متوقف گردید. بالاخره آن وقت می‌شود با نواختنِ موسیقیِ متنِ پدرخوانده، و یا برخی از قطعه‌های باخ و بتهوون و بقیۀ این افرادی که ترجیح داده‌اند به موسیقی پناه ببرند و زندگی‌شان را وقف آن کنند، از صدای دلنشینِ هارمونیکایم لذت ببرم، و یا با صدای سه‌تارم خودم را مسحور کنم. و ماجرا از کجا شروع شد؟ دیروز در دو ساعتی که برق رفته بود، عرق‌ریزان رفتم سراغ سه‌تار و بعد از مقداری تمرین، دیدم در همان اندک زمان، پیشرفتی قابل‌توجه داشتم. خب مایه امیدواری‌ست. بعد تصمیم گرفتم یک مضراب سه‌تار سفارش دهم ـ چیزی که مانعِ بزرگی بود بر سرِ زندگیِ هنری‌ام. و از آن‌جایی که دیدم هزینۀ پست بیشتر از خریدم است، گفتم چرا یک سازِ ارزان‌قیمت هم کنارش نخرم؟ و آن‌جا بود که با صدای دل‌فریبِ سازدهنی آشنا شدم و ساعت‌ها غرقِ آن بودم. به نظر می‌رسد در این برهۀ حساسِ کنونی که زندگی مدام رنگ عوض می‌کند و گاه پوچ و می‌شود و گاه پرمغز، بهترین کار  مسخره‌گی پیشه کردن است و مطربی آموختن. بله!

  • ۸۱ بازدید

خیلی حرف‌ها هست که زده می‌شود، ولی هیچ‌گاه نمی‌خواهم منتشرشان کنم. آخر کسی که زندگی‌اش به تاریکی گراییده، و با خاکستریِ گسترده‌ای، افسرده‌کننده شده است و روزمره، چرا باید از این تاریکی‌ها حرف بزند؟ به قول شاعر، مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. و وقتی می‌بینم عده‌ای در شر رساندن مصر هستند، واقعاً از رفتارشان تعجب می‌کنم و در بیشتر اوقات ازشان متنفر می‌شوم. می‌دانید چرا؟ آخر به نظر من او کسی است که خودش را به شیطان باخته، و حالا غلام حلقه به گوشِ او شده است و دارد دیگران را به کیش خویش می‌خواند. چون به خیال باطلش وقتی که جمعیتِ هم‌کیشانش زیاد شد و در اکثریت قرار گرفتند، می‌توانند شر را به خیر تبدیل کنند، غافل از اینکه سیاه هیچ‌گاه سفید نخواهد شد، و سفید هم به هیچ‌وجه سیاه نمی‌شود، مگر اینکه پُر شود از سیاهی.

ولی بر خلافِ مبلّغانِ سیاهی، مبلّغانِ روشنایی را بسی دوست دارم. حتی اگر هم کیش‌شان نباشم هم دوستشان می‌دارم. چرا که می‌خواهند رنگ بپاشند به زندگیِ خاکستری و خفۀ دیگران. حتّی اگر کارشان خودفریبی و گول زدن دیگران باشد هم، کاریست بس زیرکانه، و گوارا؛ پس دوستشان خواهم داشت. می‌توانم درک کنم کسی را که به سوی امید دعوت می‌کند، ولی به هیچ وجه نمی‌توانم کسی که به سوی ناامیدی می‌خواند را درک کنم، و بفهممش. همانطور که گفتم او را شکست خورده‌ای می‌بینم که می‌خواهد با داد و فریادش، جمعِ شکست‌خوردگان را گسترش دهد و خودش را از وحشتِ تنهایی نجات دهد. حقیقتاً که چنین انسانی بس حقیر است و نفرت‌انگیز. البته گاهی هم دلم برای این افراد می‌سوزد. بسیار ضعیف‌اند. نمی‌دانم درست است بگویم شکست حقشان است یا نه. و مهم هم نیست. بیشتر از هر چیزی این عمل مضحکانه‌اش است که مرا به نفرت وا می‌دارد: در عین اینکه به بی‌معنایی تسلیم شده است، می‌خواهد معنیِ بی‌معنایی را تغییر دهد. او بازنده‌ایست که خیلی کودکانه می‌خواهد بازنده بودنش را انکار کند. به نظرم این اعلام برائت تا همین جا کافی باشد. و در آخر سر شما را به این تک‌بیت میهمان می‌کنم:

سگ اصحاب کهف روزی چند، پی نیکان گرفت و مردم شد

پی‌نوشتِ  شبِ بیست‌وسوم: در این شب دیگران را از دعای خیر فراموش نکنیم، شاید بهانه‌ای شد برای حالِ خوبِ یک نفر.

  • ۶۳ بازدید

۱۳ خرداد، شب:

پایان همین جاست، درست در مقابلم. به دست لمس می‌کنم، به چشم می‌بینم و قدم در آن می‌گذارم. پایان اینجاست، درست همین‌جا. پایانی بی‌فاصله با آغاز. نقطۀ آغازی به انتها. پایان همین‌جاست.

زندگی‌یی پوچ‌تر از این ندیده‌ام که با تضاد و عداوت با گذشته، و سنت، معنا بگیرد. زندگی‌یی پوچ‌تر از این ندیده‌ام که هویتت را با بی‌هویتی‌ات و تنفرت از ریشه و شاخه‌هایی که تو را به اینجا رسانده‌اند تعریف کنی.

۱۶ خرداد، بامداد:

ـ تو به این حرفی که می‌زنی ایمان نداری.

+ خب تو هم به همین حرفی که می‌زنی ایمان نداری.

ـ همین است. مشکل ما همین است.

خدا جان، تقصیر ما چیست؟ ما چه گناهی کرده‌ییم که تن داده‌ییم به این زندگی که تهش به اینجا ختم شود؟

شاید من هم به دنبال The Great Beauty ام! به دنبال دلیل، هدف، معنا.

  • ۷۵ بازدید

بازنده‌ها همیشه بیشتر می‌دانند.

ـ بایا (توئیتر)

این نفسْ دیوانه‌وار از نوشتن فرار می‌کند، دیوانه‌وار. همان دیروز اگر ادامه داده بودم، هزار کلمه از ذهن من روی کاغذ پخش شده بود ولی بخاطرِ همان وقفۀ ناچیز، پاشیدن کلمات و کاشتنشان را روی این صفحات بکر و سفید قطع کردم، و هزاره‌ای به حاصل نشد. یعنی که هزاره‌ای نوشته نشد، و این جمله را با فعلی مجهول نوشتم که بر ذاتِ نوشتنْ توجه شما خوانندۀ عزیز را بیشتر جلب کند. همین دیگر. امروز دوباره شروع کرده‌ام به نادرِ ابراهیمی خوانی. مردی در تبعید ابدی‌اش ـ که نیمه کاره رها شده بود ـ را دست گرفته‌ام. و حالا دارم می‌نویسم. دارم می‌نویسم تا این فرصت را به خودم داده باشم که ثبت شود. که بماند حتی اگر برای مدتی کوتاه و در قالب همین کلماتی که تنها و تنها توی این لپ‌تابِ کمرشکسته هستند و معلوم نیست تا کی این لپ‌تاب باشد و تا کِی آن نوشته ها مکتوب بمانند و از بین نروند. نمی‌دانم کِی است آن رستاخیزِ نابودی. مگر اینکه به کتابی مبدل شوند و در صنعت نشر به چاپ برسند که در این صورت عمرشان بیشتر می‌شود و شاید، شاید به جاودانگی برسند، یا حداقل اینکه برای یکی دو صده‌ای باقی بمانند و بعد به فراموشی سپرده شوند.

خب در همین حین که مادر مرا به ماموریتِ اعلام وضعیت نرخ سکه و طلا و این مزخرفاتِ مادی فرستاد، و در حینی که حسرت می‌خوردم از اینکه طلا ارزان نشده که هیچ، بالا هم رفته، این نوشته را نوشتم توی وبلاگ بلکه بتوانم چیزکی جدید توی وبلاگ منتشر کرده باشم و از لحاظِ معنوی از این خسرانِ مادی سود برده باشم.  این:

در تلاش برای صبر و بردباری تا رسیدن به زمانِ طلاییِ ارزانیِ دلار برای خریدنِ یک بدلِ هم‌سطح یا بهتر برای آن گوشی که با گوشیِ رده‌پایین‌ترِ برادرم مبادله کردم به قیمتِ چند صد هزار تومنی سر گرفتن. هرچه فکر می‌کنم می‌بینم منم که متضرر شده‌ام در حالی که فکر می‌کردم آن معامله به سودِ من است.

و بله. من فکر می‌کنم بسیاری از افکارم را ثبت نمی‌کنم و بسیاری‌شان را برای همیشه از دست می‌دهم، و جایی مثل سگ به حسرت خوردن می‌افتم وقتی می‌بینم چه اندیشه‌های ژرفی را دارم از دست می‌دهم و باز هم حسرت می‌خورم که چرا من مانند آن رمان‌نویسِ عامه‌پسندی که الکی مشهور شده است و توی همشهری لیستِ دوصدِ رمانش را منتشر می‌کند نمی‌توانم این جمله را بگویم که «حین خواندن فلان کتاب کلی یادداشت‌برداری کرده‌ام.» در حالی که حینِ خواندنِ مردی در تبعید ابدی، بارها برای مدتِ طولانی به فکر فرورفتم و مسائلِ بنیادیِ وجودی را بسیار دقیق و ظریفانه تحلیل کردم ـ و حقیقتاً چه افکار ژرفی شدند! حتی آن ایدۀ داستانی که راجع به [....] است را کلی پروراندم و فربه‌تر کردم ـ البته تنها در ذهنم، و نه روی کاغذ. حقیقتاً از اینکه آنها تفکراتی که از خواندن کلمات آن کتاب‌ها برایشان تداعی می‌شود را ثبت می‌کنند ولی من نمی‌کنم، احساس خسرانی عظیم بر من وارد می‌شود و خودم را در مرز انحطاط و تباهی ـ و گاه فراتر از آن ـ می‌بینم. می‌ترسم روزی رسد که این احساس خسران‌ها به حقیقت بپیوندند و ببینم خود را در حالی که در عمقِ لجن‌زارِ خسران غوطه‌ور شده‌ام و بیهوده دست و پا می‌زنم برای رهایی، در حالی که مدام بیشتر خودم را به عمقِ این مردابِ چرکِ بدبو فرو می‌برم. چقدر مشمئز کننده شد این کلمات! نباید کلماتم اینچنین مشمئز کننده باشند زیرا که برای آیندۀ کاری‌ام ضررِ مادی و معنویِ جبران ناپذیری به همراه خواهند داشت.

جالب است، من اینجا یک نویسنده‌ای را می‌شناسم که خیلی مغرور است و خیلی هم فاضل‌مآبانه می‌نویسد و ـ من چه خبر دارم از درون او؟ ـ شاید فضل‌فروشی هم می‌کند از قِبلِ نوشته‌هایش. خب من این نویسنده را دارم که از قضا در ماهی به دنیا آمده که من به دنیا آمده‌ام ـ البته باید بگویم اعتقاد سفت‌وسختی نسبت به طالع‌بینی ندارم ـ و سنش ده سالی از من بیشتر است و با خیال راحت همیشه ده سالِ آینده ام را با او به تصویر می‌کشم و مقایسه می‌کنم. اما گاهی که به این فکر می‌کنم من هم قرار است مثل او علیه مردمان بنویسم و آن ها را به گلۀ گوسفندان تشبیه کنم و خودم را مرشد و چوپانشان بدانم و گاه پیامبری که به دست مردمانِ خسته از انذارهایش، درون تنۀ درختی گذارده می‌شود و پس از سوزانده شدن درونِ آن کوره، با ارّه از وسط به دو نیم تقسیم می شود ـ آن هم تنها به جرم اینکه اسرار هویدا می کرد و جهلشان را به صورتشان می‌کوفت ـ باز هم همان حالت اشمئاز و نفرت بر من مستولی می‌شود و خشمگین می‌شوم از آینده‌ای که چنین تراژیک باشد. دوست نمی‌دارم که خودم را شهید نشان دهم، یا مظلومِ صحرای کربلا. چرا که اینچنین نیست، و من بهتر خبر دارم از درونِ خودم.

یکبار که داشتم مطلبی در وبلاگ خوابگرد می خواندم از محمدحسین شهسواری، که نقدی نوشته بود بر کتابِ «مزخرفات فارسی»ی همان صاحب‌ْ وبلاگ، قهرمانِ نوشته‌‌های شبه‌داستانیِ این کتاب را تحلیل کرده بود. می‌گفت این قهرمان با اینکه بینش دقیق و دانش والایی دارد، ولی فروتنانه و متواضعانه پس از تقابلی نرم با دشمنانِ جاهل و نمایاندنِ جهلشان به آن‌ها، چراغ را خاموش می‌کند و می‌گذارد تا این دشمنانِ نادان بدون اینکه عزت نفسشان خدشه‌دار شود در تاریکی به زیر لوای قهرمان در آیند. می‌گفت در فرهنگ ما ایرانیان، قهرمان به پهلوانی و جوانمردی‌اش است که عزیز شمرده می‌شود و در دل‌هایمان جای می‌گیرد، و مثالی هم زد از امیر مومنان، علی علیه السلام، که در عینِ توانمندی، فروتن بود و سعی می‌کرد بدونِ بیدار کردنِ آتشِ تعصبِ دشمنان، و با کلماتی محبت‌آمیز و از سر بزرگواری و شکیبایی، آ‌ن‌ها را با عقل و دلشان به سوی خود بکشاند به عنوانِ دوست، نه با خشمی از سرِ دشمنی و عقلی محافظت شده با سپرهای پولادینِ تعصب و شمشیرهای آخته. در کل، نمی خواهم در گزافه‌گویی‌هایم زیاده روی کنم، این شد که دوباره به فکر فرو رفتم و به ده سالِ آینده‌ام اندیشیدم که قرار بود نویسنده‌ای باشم با چندتا کتاب، اما چگونه قهرمانی قرار بوده باشم در ذهنِ شما خوانندگان گرامی؟ و رفتم زیرِ یکی از پست‌های قدیمیِ اینستاگرامیِ همان نویسندۀ جوانِ مغرورِ مذکورِ فاضل‌مآب، با همان حسابِ کاربری‌ام که هیچ پستی نداشت کامنت دادم که «سلام جنابِ فلانی. نظرتان راجع به ”تواضع“ چیست؟». و حالا که هفته‌ها گذشته است از آن اقدام، فهمیده‌ام که آن نویسنده تعریفی برای آن کلمه ندارد. یا شاید هم مرا با یکی از آن جاهلانِ شمشیر به دستی اشتباه گرفته است که ممکن است با کمی لغزش در تعریفِ صحیح و مورد نظر، پس از گردن زدنش، سرش را در سینی‌یی زرین به سردستۀ جاهلان تقدیم کنم و پس از این اقدام ارزنده، تا آخرِ عمرم در ناز و نعمتِ تضمینی زندگی کنم. همین هیچ شمردن و پاسخ ندادنش ـ که خود پاسخی دندان‌شکن محسوب می‌شد به زعم باطلِ آن نویسنده ـ مرا بر آن داشت تا از این به بعد خودِ بازندۀ ده سالِ آینده‌ام را با او مقایسه کنم، نه خودِ قهرمانِ پهلوانم را. و این تجدید نظرم بسیار زیرکانه است، و از حالا هم عنوانِ یکی از کتاب‌هایی که در آن دوران قرار است بنویسم را تعیین کرده‌ام: در میانِ دیوانگان. یا شاید هم: چنین گفت هالی هیمنه. که اگر خوب دقت کنید، می‌بینید عنوانِ اولی به عاقلی اشاره دارد که خودش را میانِ خیلِ دیوانگان و ابلهان می‌بیند و تمایزش با عامّۀ مردم آشکار است. عنوانِ دومی هم که اشاره‌ای ضمنی است به چنین گفت زرتشتِ نیچه، به خوبی مقامِ والای انسانی و اخلاقی‌ام را به عنوانِ یک فیلسوف و اندیشمندی که بیشترِ مردمان را جاهلانی می‌داند که بهتر است در جهل مرکبشان خفه شوند، نشان خواهد داد.

یادداشت روز: دیروز اتحادیه‌ی ابلهانِ جان کندی تول را تمام کردم. حالا هم دارم خودم را با کلماتِ مردی در تبعید ابدی مسحور می‌کنم.

یادداشت اجتماعی: باید به فکر روش‌های نوینی برای به سخره‌گرفتن آن نویسنده باشم. آن اقدامش ـ همان پاسخ‌ندادنش ـ بسیار گستاخانه بود. مثلاً می‌توانم تراژدی‌یی بنویسم که زندگیِ نکبت‌بارِ آن مردکِ حقیر را به تصویر کشیده باشد، بعد هم اشاره‌ای ضمنی به نام آن نویسنده کنم و برخی داستان‌هایش.

یادداشت بهداشتی: بر خلافِ دیروز که کلی زیر آفتاب بودم برای سرویس کردن کولر، امروز اصلاً احساس تشنگی نکردم در ساعاتِ پایانیِ روزه. چه زود می‌گذرد روزها، امروز یازدهم رمضان است. باورتان می‌شود؟

با تواضع
فرزند خیالاتی‌تان، برنامه‌نویس بی‌کار

  • ۶۳ بازدید

اول رمضان است و من هنوز درگیرم. این روزها به طور اتفاقی دارم نوشته هایی را می بینم که در گذشته نوشته ام ـ وقتی که در ابتدای مسیری بودم که حالا به اواسطش رسیده‌ام. تاکنون سه‌ـ‌چهارتا تا نوشته شده اند. یکی مثلاً آینده‌ای که هنوز به آن نرسیده‌ای. یا که زمان همه چیز را زیر آوار خودش دفن می‌کند. همین حالا هم دارم از سر خواندن نوشتۀ «آخر راه همین است | پیوسته اتفاق» بر می گردم. همین. شاید باز هم پیوسته اتفاق باشد. چقدر به داستان می ماند، به اینکه شخصی می خواهد در عقیده های خودش محکم شود و ذهن و فکرش قوام یابند ولی در آخر، بعد از وقت ها، می‌بیند که نسبت به قبل پر حرف تر شده است، و شاید بیشتر فکر می کند، اما دیگر برایش عقیده ای نمانده است که بخواهد محکمش کند. انگار مجبور بوده برای قوام یافتن، شاخه‌های خشکیدۀ درختی را هرس کند! کو باور؟ باور را صدا کنید! ولی خواندن نوشته های پیشینش می خواهند همگی او را به چیزی هدایت کنند، نه اینکه بگویند از کدام مسیر برود، نه، فقط این را می گویند: آیا مطمئنی راهی که در پیش گرفته ای، درست است؟ و او نمی داند مطمئن هست یا نه. همیشه ترس مواجهه با چنین روزهایی را داشت، گو که همیشه منتظرش بود، در حالی که هیچ گاه نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. و پیوسته اتفاق. پیوسته اتفاق... یک نیرویی همیشه هست که موجب تعجبت شود. و نه آنقدر عجیب که معجزه و جادو بنامی اش، بلکه همین «اتفاق»، اما نه از آن اتفاقات همیشگی. سرعتت را کم می کنی. می ایستی. به عقب می نگری. گذشته را مرور می کنی. در گذشته خودت را مرور می کنی. و انگار که سرابی دیده باشی، انکار کننده باز می گردی. چیزی نبود. هیچ چیزی نیست. هیچ چیزی. و با گام هایی پرتردید و نامطمئن، آهسته به راه می افتی. افکارت پریشان می شود. و ادامه می دهی. با سرعت قبل پیش می روی. لعنت به این بازی. لعنت به این بازی. لعنت به این بازی.

 

....

 

ده دقیقۀ دیگر افطار است. یعنی اذانمان را می گویند. روزه باز می کنیم به ذکر و نام اله. و از او می خواهم که تنها نجاتم دهد. می خواهم که تنها مرا از تاریکی های وجودم بِدر آورد. تنها همین را ازو خواهم خواست. و او صدایم را می شنود. و من منتظر جواب می مانم، بی توجه به اینکه شاید خواسته باشد بدونِ پاسخِ او به جوابی برسم. و من همچنان منتظر مانده ام. شاید منتظر یک اتفاق، یا یک معجزه. کسی چه می داند؟ اتفاق است؛ اتفاق می افتد.

  • ۶۸ بازدید
‎۲۱ ارديبهشت ۹۷

مثلاً خودت رو با «یادته، تو که چیزی از این دنیا نمی‌خواستی» دلداری بدی، چرا؟ بخاطرِ یه اسباب‌بازیِ کوچیکِ غیرِ ضروری؟ تو همونی نبودی که می‌گفت چیزای غیرِ ضروری تنها کارکردشون اینه که بیشتر حرص بُخوری برای بیشتر داشتن؟ قوی باش، قوی! اما نه، لازم نیست قوی باشی، تنها سعی کن بی‌خیال باشی ـ مثلِ همیشه. بی‌خیال. اصلاً گور بابای این دو روزِ دنیا. راضی شدی؟ با اینکه می‌دونم زیادی اهلِ این حرفا نیستی ـ و تو از کی اهلِ این حرفا نبودی؟ ـ ولی وظیفۀ تو فراتر از اینیه که مسائلِ جزئی‌یی مثلِ این مسئلۀ بی‌اهمیت بتونه ذره‌ای تغییرت بده. هی، با تو ام، خودت باش. انگار یادت رفته خودت باشی. یا چه می‌دونم. همونی باش که بودی، یا نمی‌دونم، همونی که ادای بودنش رو در میا‌وردی. آبِ بینیِ بز رو یادته؟ همونی باش که دنیا همینقدر براش ارزش داشت ـ و کلّ زندگی هم. من می‌خوان اون باشی. می‌خوام رها باشی مثلِ همیشه. مشکلی نداره اگه کمی وقت می‌خوای، هیچ مشکلی نداره. حتّی اگه خواستی برو یکم گریه کن. می‌گن معجزه می‌کنه. البته هر جوری راحتی. می‌خواستم بگم که از نظر من مشکلی نداره. فقط نمی‌خوام زیادی تو رو اینطوری ببینم. می‌فهمی که؟

+ توئیت: بدیِ این زندگی اینه که با وجودِ تمامِ آدم‌های دور و برت، بازم وقتایی هست اونقدر احساس تنهایی می‌کنی که دلت می‌خواد با تمام وجود حرفتو فریاد بکشی. اما می‌دونی که بازم آرومت نمی‌کنه. و می‌دونی، این بازم آرومت نمی‌کنه.

  • ۹۱ بازدید

مانده‌ام در چندراهی‌های بسیار ـ از همان‌هایی که گاه تبدیل می‌شوند به توقف‌گاهِ همیشگی. روزها می‌گذرند و مرا به حسرتِ کارهای نکرده‌ام می‌اندازند. همین که قصد می‌کنم به یکی از راه‌ها بسنده کنم و کمی راه‌پیمایی، تک‌تکشان مرا جداگانه به سوی خود فرامی‌خوانند و به هدایتگریِ خویش. بگذریم از این صحبت‌های پرطمطراق. کار، کارِ نثرِ نادر خانِ ابراهیمی‌ست. با «مردی در تبعیدِ ابدی‌»اش خوشم. یادم هست هر باری که چیزی به قلم او خوانده‌ام، تاثیر بسیاری ـ و نه دائمی ـ در گفتن و نوشتنم گذاشته ـ نوعِ خاصی ازخودبیگانگی. کلی کتاب است که می‌خواهم بخوانم. کلی اندیشۀ جدید است برای آزمودن و بالاپایین کردن. حداقل تا اینجای کار، دو آرزوی بزرگ دارم که می‌خواهم در ادامۀ زندگی محققشان کنم. اما عجله کردن‌های نابه‌جا و به سر دویدن‌های بی‌فایده، راه به جایی نخواهند برد. 

امروز، «۱۹۸۴»، شاهکارِ جرج اورول را به آخر رساندم ـ و به نظرم هر کسی باید برای یکبار هم که شده این کتاب را بخواند. ماه‌ها پیش بود که شروع کرده بودم به خواندنش. حدود بیست صفحه‌اش را خوانده بودم و به دلایلی نامعلوم گذاشته بودمش کنار تا همین چند روز پیش که «پیرمرد و دریا»ی مستر همینگوی را به پایان رساندم و دنبالِ چیزی می‌گشتم برای خواندن. حقیقتاً که داستانِ پرکششی داشت، که اگر چنین نبود دوباره مرا به سوی خود نمی‌کشاند. تلخ به پایان رسید و نقدی هم در گودریدرز برایش نوشتم ـ اگر بشود نامش را نقد گذاشت! ـ و ماندم که چگونه این تلخی را از بین ببرم. تا اینکه به پیشنهاد یکی از بلاگرانِ این دور و اطراف، The space between us 2017 را تماشا کردم. وقتی که تمام شد، کلی احساسِ خوب و نشاط داشتم. و این هم آخرین دیالوگ بود در حالی که دو نفر را می‌دیدی با لباس‌های گنده و سنگینشان روی سرخیِ مریخ قدم می‌زدند: «من می‌خواستم برم به زمین. نه برای دیدنش؛ بلکه برای زندگی کردن. مشخص شد مردم زمین هم دقیقاً همون چیزی رو می‌خوان که مردمِ مریخ می‌خوان. و من می‌دونم ـ چون بهتر بهتون بگم، من تنها آدمِ روی مریخ‌م. نمی‌دونم کدوم بهتره، ولی من اینجا رو می‌شناسم. خوبه که خونه باشی.» 

در طی روز خیلی زیاد به پنل مدیریت این وبلاگ سر می‌زنم. یکی بخاطرِ پست‌های جدیدِ بلاگرانِ بیانی، یکی از بابتِ نظراتِ دریافتی و دیگری هم از برای پاسخ‌هایی که به کامنت‌هایم داده می‌شود ـ البته بگویم من کسی نیستم که زیر هر پستی کامنت بگذارم و حتی بیشتر اوقات خصوصی کامنت می‌گذارم چون حقیقتاً مخاطبم تنها نگارندۀ آن پست است و دلیلی برای عمومی بودنش نیست. از همان اوایلی که این وبلاگ را راه انداختم، در حال خواندن کتابی بودم که تاکنون نخوانده رها شده: سودمندیِ تاریخ، اثر نیچه. چندتا از قسمت‌های مهم حرف‌هایش را یادداشت کردم توی یکی از این برچسب‌های زردِ مدیریت. همین دیروز بود که بعد از وقت‌ها به چشمم خورد و به شدت علاقمند شدم تا دوباره بروم سراغ این کتاب.

آنچه که موجود زنده را به به زندگی پیوند میدهد و او را زنده نگه میدارد، نوعی سعادت یا جستجوی سعادت است.
***
ارزش سعادت اندک و پیوسته، از بزرگترین سعادتی که به عنوان جاذبۀ صرف، مانند یک حالت، یک شیفتگی موقت به زندگی تاریک، به زندگی آرزومند و محرومیتی که نصیب فرد میشود بسیار بیشتر است.
***
هر آن کس که نتواند بر سر قله ای، چون الهۀ پیروزی بی وحشت و سرگیجه قرار بگیرد، هیچگاه معنی خوشبختی را نخواهد یافت و بدتر از آن، از خوشبخت کردن دیگران عاجز است.
***
شخصی که قدرت فراموش کردن ندارد و محکوم است که همه چیز را در حال شدن ببیند، دیگر بر هستی خود باور ندارد و همه چیز را به صورت نقاط متحرکِ در حال از هم پاشیدن می‌بیند و خود را در جریان شدن، گم می‌کند.
***
موجودات زنده برای زندگی نه فقط به نور بلکه به ظلمت هم احتیاج دارند.


مثلاً وقتی که جملۀ آخر را می‌خوانم، درست نمی‌دانم نویسنده در حال گفتن چه مطلبی بوده، ولی می‌بینم درست همان چیزی است که این روزها ذهنم را مشغول کرده. چیزیست که بارها توی ذهنم تکرار شده. اینکه ما برای زندگی کردن و رسیدن به سعادت نیاز نداریم همۀ مسائل را به روشنی درک کرده باشیم. کمی ابهام و ظلمت برای پیش بردنِ بی‌دغدغۀ زندگی، می‌تواند خیلی هم مفید باشد. در حقیقت حالا که به افرادِ دور و برم نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر با این ظلمتی که روی زندگی‌شان سایه انداخته بهتر زندگی می‌کنند تا منی که حتّی به دنبالِ روشن شدنِ ماهیتِ سعادت و زندگی هستم. مثلِ شخصی که می‌زند به آب و شنا می‌کند در مقابلِ کسی که شنا کردن را به طور ذهنی تحلیل و برسی می‌کند و در آخر می‌گوید آدم چرا باید شنا کند تا وقتی که هنوز خشکی‌یی هست برای راه رفتن؟!

یکی برای آزادی داد می‌زند و دیگری برای عدالت فریاد می‌کشد. یکی هم نه، وقتی مرا در این حال می‌بیند با لحنی تحقیرآمیز می‌گوید اگر جای من بود و استعداد مرا داشت، اینچنین عمرش را تباه نمی‌کرد و استخدام فلان شرکت می‌شد و با همین برنامه‌نویسی، پول پارو می‌کرد و حسابی زندگی‌اش را می‌ساخت. و در همان لحظه قبل از اینکه جملۀ دوم از جملات بالایی به ذهنم خطور کند، از او می‌پرسم از نظر تو زندگی ساختن یعنی چه؟ ماشین و خانه خریدن و ازدواج کردن و یک زندگی تقریباً مرفه داشتن؟ همین؟! و وقتی پوزخندهای بیهوده‌اش را می‌بینم پیش خودم می‌گویم: و در نهایت تداوم بخشیدن به نسل بشر؟ کاش من هم می‌توانستم در این تاریکی همانند او به جست‌وجوی سعادت می‌بودم و زندگی‌ام را می‌گذراندم ـ سعادتی که به واقع نمی‌دانم چیست و حتّی نمی‌دانم آیا اصلاً وجود دارد یا نه. 

هر کاری‌اش هم بکنی، ما آدم‌ها به دنبال ناشناخته‌ها هستیم. در حقیقت نمی‌دانیم زندگی کردن چیست و هدفمان چیست، ولی کمافی‌السابق در ابهام و توهمِ منحصربه‌فرد بودنش پیش می‌رویم. گاهی با اینکه به پوچیِ زندگی هم پی می‌بریم، هنوز هم می‌خواهیم بیشتر و بیشتر زندگی کنیم، درست مثل میلیاردها انسان دیگر. و همچنان به نسل بشر تداوم می‌بخشیم و مدام صفحه بر صفحاتِ تاریخِ بشریت می‌گذاریم. و یا به قولِ حسابِ توئیتری‌ام: «خودخواهی‌ها را اگر کنار بگذاری، خواهی دید که همیشه برای کسان دیگری هست که زنده‌یی و زندگی می‌کنی، و عده‌ای هم به بودن تو، دل خوش کرده‌اند به این زندگی». همین‌قدر بی‌معنی. تو برای آن‌ها و آن‌ها برای تو. واقعیت تنها همین است. ولی مگر این حرف‌ها چه اهمیتی دارد؟ تو همچنان دنبال سعادتت باش. 

و همین دیگر. توی ۱۹۸۴ هم وینستون می‌گفت بهترین کتاب، کتابی است که حرف‌های خودت را زده باشد. و چقدر دوست دارم زودتر بعد از مردی در تبعید ابدی و تذکرۀ اندوهگینان، بروم سراغِ سودمندی تاریخ، و «کیمیاگر»، و شاید هم دیگر آثارِ نیچه. اما، سراغ کدام دیگر؟ شما خبر ندارید؟ خب حالا، بگذریم.

  • ۷۹ بازدید