در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در مسیر» ثبت شده است

این روزها خیلی کم می‌نویسم. نمی‌دانم چه‌ام شده، ولی بعد از مدتی تصمیم گرفتم به ننوشتن. یعنی یادداشت‌های روزانه که دیگر سری بهشان نمی‌زنم مگر امروز که دلم می‌خواست با خودم کمی اختلاط کنم ـ آدم گاهی دلتنگ خودش می‌شود آخر. گاهی توی وبلاگ می‌نویسم، ولی در کل «این روزها روزهای نوشتنم نیست»، این را به خودم می‌گویم. این ننوشتن‌ها هم از همین چند وقت پیش شروع شد که تصمیم گرفتم داستان‌نویسی را شروع کنم ـ ولی باور کن هنوز پیشرفتی حاصل نشده! یعنی نمی‌خواستم با هزر رفتنِ کلمات و بیهوده نویسی‌هایم، خودم را با نوشتن ارضاء کرده باشم. می‌خواهم آنقدر ناراضی شوم از ننوشتن که بروم سمت نوشتن و آن هم داستان.

این روزها چیزهای جدیدی یاد می‌گیرم. دارم توی سه‌تار به چهار مضراب‌ها نزدیک می‌شوم. من سه‌تار نوازی را در اصل، چهار مضراب‌هایش می‌دانم ـ چون به نظرم زیباترین و دشوارترین قطعه‌ها هستند. (فی‌الحال همین‌قدر می‌دانم.) یعنی که، وقتی بتوانم چهار مضرابِ صبا درویش خان یا فلانی را بنوازم، می‌فهمم که تازه کمی پیشرفت کرده‌ام توی سه‌تارنوازی. حالا، وقتی دارم گوشه‌های ماهور را یاد می‌گیرم، (کرشمه، خسروانی، چهارپاره، مرغ سحر، دلکش...) مثل این می‌ماند که یکسری اطلاعاتِ اضافی (و نه ضروری) را وقت بگذارم و از بر کنم. همین. ولی لذت هم می‌برم از نواختنشان. من از سه‌تارم خیلی خوشم می‌آید (در حقیقت از سه‌تارهایم؛ دو تا هستند!) و دلم می‌خواهد زودتر به جایی برسم که بتوانم طوری بنوازمش که لایقِ نواختنش است. دلم می‌خواهد به نهایتش برسم، به پیشرفته‌ترین سطحش. من همیشه توی زندگی دنبال همینم. یعنی که دست خودم نیست، این شوقِ رسیدن به مقصد است که انگیزۀ حرکت بهم می‌دهد، ولی باید بگویم بهترین لحظاتم نه وقتی است که به مقصد رسیده‌ام، بلکه همین حرکتِ مشتاقانه است که خوشبختی را در زندگی‌ام معنا می‌کند ـ یا لااقل اینطوری فکر می‌کنم.

تاکنون چندباری به این مقصدها رسیده‌ام، ولی هر بار ناامیدم کرده‌اند. به آخر رسیدن برای من یعنی پایانِ حرکت. تنها کافی است متوجه شوم که به پایان رسیده‌ام، یا اینکه دیگر نمی‌توانم از آن پیشتر بروم یا مسیری نیست برای پیش رفتن، و آن وقت است که احساس می‌کنم دیگر هیچ اشتیاقی برای زنده ماندنم و زندگی کردن ندارم. وقتی می‌گویم اشتیاقِ زندگی ندارم، نه اینکه مشتاقِ مرگ شده باشم؛ زندگی‌ام تکراری می‌شود، پریشان می‌شوم، دیگر نمی‌دانم باید روی چه چیزی، روی چه هدفی تمرکز داشته باشم و توجهم را به آن اختصاص دهم. بالاخره آدم باید توی زندگی سرش به چیزی مشغول شود دیگر. گاهی آن‌قدر آشفته‌خاطر می‌شوم که حتی نمی‌توانم دلیلِ این پریشانی‌ها و پرخاش‌گری‌هایم را بفهمم؛ غم تمام وجودم را فرا می‌گیرد ولی نمی‌فهمم دردم چیست. آخر، من همیشه روی خودم کنترل دارم، و حتّی کوچک‌ترین رفتار‌هایم را هم گاهی می‌نشینم و ریشه‌یابی می‌کنم و به نتیجه می‌رسانم. یک جورهایی با این کار سرگرم می‌شوم و همچنین تکرارِ این عادت، برایم آرامش‌بخش است. تازگی ها به این نتیجه رسیده‌ام که همیشه یک لیستِ آماده برای مطالعه داشتم باشم، چون تمام کردنِ یک داستانِ بلند یا یک رمان، درست مثلِ رسیدن به انتهای یک مسیر است. مثل رسیدن به مقصد است، وقتی که می‌فهمی دیگر «راهی برای رفتن» نداری. می‌فهمی دلیلی برای حرکت، برای پیش رفتن نداری. و آن وقت است که افسرده می‌شوم. و وقتی که یک کتاب جدید دستم می‌گیرم و مجذوبش می‌شوم، تازه می‌فهمم مشکلم چه بوده و چرا ناراحت بوده‌ام. من معتادِ کتاب‌هام؛ معتادِ داستان‌ها. از فلسفه هم خیلی خوشم می‌آید. آدم با فلسفه به آگاهی می‌رسد و ذهنش باز می‌شود و کلی مسئله و فکر جدید توی کله‌اش پیدا می‌کند که می‌تواند مدت‌ها توی خلسه نگهش دارد و سرگرمش کند. البته بگویم، از تکلّف اصلاً خوشم نمی‌آید؛ از زبان‌بازی و بازی با کلمات و اطلاحات هم. من فلسفه را برای ساده کردنِ پیچیدگی‌ها می‌خواهم، برای درکِ مسائل و مفاهیمِ پیچیده و چرایی‌ها، و حالم از کسانی که مسائلِ ساده را بدونِ هیچ دلیلِ واضح و متقنی پیچیده می‌کنند بهم می‌خورد ـ مثلِ بیشترِ کسانی که راجع به «محتوا» حرف می‌زنند. آدم باید همیشه از مطالعه‌هایش چیزهای جدیدی یاد بگیرد یا اینکه دانسته‌های قبلی‌اش محکم‌تر و  عمیق‌تر شود. آگاهی یافتن و یاد گرفتن به آدم آرامش و تسلای خاطر می‌دهد، ولی گاهی هم تنها دلیلِ غمگین بودنِ آدمی، همین آگاهی و دانسته‌هایش است؛ دلیلِ تنهایی‌هایش هم.

حالا، وقتی کاملاً انگیزه‌ام را می‌بازم، روزهای هفته را می‌توانم مشتاقانه به امیدِ رسیدنِ جمعه‌ها سر کنم ـ به امیدِ یک ماجرای تازه. گاهی هم تبدیل به یک انتظارِ دیوانه‌کننده می‌شود ـ مثل وقتی که با کسی قرار گذاشته باشی که قرار است عزیزترین فرد توی زندگی‌ات باشد، و می‌بینی که لحظات هر کدامشان یک نیشتر به قلبت فرو می‌کنند و بعد می‌گذرند. بعضی وقت‌ها که می‌بینم هیچ دلیل و شوقی برای زندگی ندارم، فکر کردن به این جمعه‌هایی که قرار است ساعت شش، وقتی خورشید هنوز بر نخاسته است از خانه بزنیم بیرون، آن هم با موتورها، دل‌گرمم می‌کند. خیلی خوب است آدم برای خوشحال کردن و سرِ حال آوردنِ خودش، یک برنامۀ منظم و قانون‌مند داشته باشد. اینطوری کمتر احساسِ پریشانی می‌کند. اینطوری آدم می‌تواند وقت‌هایی که کاملاً احساسِ تنهایی و بیهودگی می‌کند را، تسلیمِ گذر زمان شود و از این تسلیم شدنش هم احساس آرامش کند. درست یک چیزی مثل خدا.

+ این دو روزه داشتم «مردی به نام اوه» را می‌خواندم و تنها کتابی بود در این یکی دو ماه که یک نفس خواندمش و با آن ذوق کردم، خندیدم، بغض کردم، و گاهی هم گوشۀ چشمانم نمناک شد.

  • ۸۹ بازدید

گاهی، توی زندگی، درست مثل این‌چنین لحظاتی، عمیقاً راجع به زندگی‌ام فکر می‌کنم، راجع به ارزشمندی، و آن‌قدری توی سرم سروصدا می‌شود که دیگر حرف‌های خودم را، نه، افکارِ خودم را، نمی‌فهمم. گاهی، شدیداً افسوس می‌خورم از اینکه چرا نمی‌توانم برخی از علایقم را دنبال کنم ـ یعنی فرصتش را ندارم، یا شرایطش را. گاهی، مثل چنین لحظاتی، حسابی هوایی می‌شوم، یعنی بهتر اگر بگویم، جوگیر ـ بخصوص وقتی یک ساعتی را توی یوتیوب به دیدنِ مبارزات رزمی و بوکس مشغول باشم. گاهی، وقتی عمیقاً جوگیر می‌شوم، می‌خواهم بروس‌لی شوم ـ یک استادِ فیلسوفِ هنرهای رزمی. آخر این روزها دارم سریالِ بروس‌لی را دنبال می‌کنم و مدام مشتی سنگین می‌خورد توی صورتم و وقتی به خودم می‌آیم و حریف را ورانداز می‌کنم، می‌بینم علاقه‌ام به رشته‌های رزمی آن مشتِ سنگین را حواله‌ام کرده. البته، می‌دانم؛ مبارزه و جنگیدن در زندگی پایانی ندارد، ولی قدرت، فانی و زوال‌پذیر است. بروس‌لی هم یک روزی، وقتی که حسابی به این موضوع فکر می‌کرده، و وقتی خودش را جای حریفانِ شکست‌خورده‌اش قرار می‌داده بود به یک نتیجۀ مهم رسید، اینکه نمی‌خواسته روزی فرا برسد که قدرتش را از دست بدهد و از «زمان» شکست بخورد. در واقع خیلی خوب کم‌ظرفیتیِ این دنیا را درک کرده بود.

همسرش لیندا می‌گفت: او هیچ‌گاه دوست نداشت عمر طولانی داشته باشد. زیرا او نمی‌توانست تحمل کند که قدرت بدنیش با کهولت سن روز به روز تحلیل رود. بروس‌لی می‌گفت اگر من باید فردا بمیرم هیچ شکایتی ندارم. من به آرزوهایم دست یافته‌ام و در دنیا آنچه را که می‌خواستم انجام داده‌ام. از زندگی انتظار بیشتری ندارم.

در ۲۸ سالگی درگذشت. مرگش مشکوک بود، ولی نمی‌توان نادیده گرفت که بدنش هم دیگر زیرِ آن تمرین‌های سنگین و وحشتناک کم آورده بود. (اطلاعات بیشتر) من با همین حرف‌ها، درست با همین‌ها توانستم آن منی که مدام افسوسِ بروس‌لی شدن می‌خورد را خفه کنم ـ یعنی قانعش کنم که چیزِ زیادی را از دست نداده است. آدمی توی این زندگی محکوم به برگزیدن است. باید انتخاب کند و تمام پیامدهای انتخابش را بپذیرد. نمی‌تواند هم بوکسور باشد، هم نوازنده باشد، هم نویسنده باشد، هم موتورسوار باشد، هم کارگردان باشد، هم نقاشی بکشد، هم کلی سفر کند و دنیا را ببیند، هم عمرِ درازی داشته باشد، هم کارش به روزمرگی و افسردگی و شکست و گاه خودکشی و جوان‌مرگی نکشد. چه کسی از فردایش خبر دارد؟ ما تنها حدس می‌زنیم. آدمی محکوم به انتخاب کردن است. البته، می‌تواند چندتای این‌ها همزمان باشد، ولی نمی‌تواند همه را به‌خوبی و کمالش باشد. لیستِ بالا می‌توانست خیلی طولانی‌تر باشد، و به تبعِ آن حسرت‌های آدمی هم بیشتر و بیشتر می‌شود، اما نه وقتی که بپذیری این زندگی ظرفیتش را ندارد. ولی می‌شود امیدوار بود؛ امیدوار بود که توی یک زندگی‌ات، مبارزِ بزرگی می‌شوی، توی دیگر زندگی‌ات نوازنده و موسیقی‌دانِ قهاری خواهی شد، در زندگیِ دیگرت نویسنده‌ای تاثیرگذار، یکبار هم کارگردانِ حرفه‌ای‌یی، و حتّی یکبار هم نیمۀ گمشده‌ات را پیدا خواهی کرد و تا آخرین لحظۀ زندگی‌ات در کنار او لحظات را سپری می‌کنی، و... الی‌آخر. باید انتخاب کرد؛ در هر حال مطمئن باش که هیچ‌چیزی را از دست نداده‌ای. تنها، زندگی کن. انتخاب با خودت است.

  • ۹۲ بازدید

پیش‌نوشت: مخلص کلام اینکه، توی دنیایی زندگی می‌کنیم که هیچ چیزی جای خودش نیست؛ هیچ چیزی. تناقض سراسرِ آن را فرا گرفته است. گاهی حسابی کلافه می‌شوم از اینکه نمی‌توانم درست را از نادرست تشخیص دهم. نمی‌دانم تنها در زمانِ ماست که دنیا اینطور پریشان شده است یا همیشه چنین بوده. همین چند روز، خیلی زور زدم که مقداری از این پیچیدگی‌هایش را بفهمم، درک کنم، و ببینم چگونه می‌شود آن را تغییر داد و اصلاح کرد، ولی هنوز که نتیجه‌ای نگرفته‌ام. امیدوارم تا انتهای این نوشته، از میانِ این تاریکی‌ها، به روشناییِ هرچند ناچیزی دست پیدا کنم.

کلافِ سردرگم

این روزها زیاد پیش می‌آید که تسلیمِ واقعیاتِ ناخوشایندِ این دنیا شَوم و خودم را بزنم به بی‌خیالی. آدم که زیاد روی یک مسئله فکر کند و به نتیجه‌ای نرسد، می‌شود کلافه. درست انگار یک کلافِ سردرگم را داده‌اید دستش، ولی هرچقدر هم که تلاش می‌کند نمی‌تواند کلاف را باز کند. یقیناً واژۀ «کلافه» باید ربطی به این ماجرا داشته باشد. حالا فرض کنید آن کلافِ سردرگم، دنیای گِردِ ما باشد با تمام پیچیدگی‌هایش، و من کسی باشم که بارها ناامید می‌شود از باز کردنِ آن گره‌های کور؛ بعد این توپِ گرد را پرت می‌کنم یک گوشه و به خودم می‌گویم مرا چه به این کارها! اما دوباره و دوباره وقتی حوصله‌ام سر می‌رود، به ناچار می‌روم آن کلاف را برمی‌دارم و باز شروع می‌کنم به سروکله زدن با آن ـ انگار که هیچ سرگرمیِ دیگری نداشته باشم. البته، گاهی هم آن کلاف، جادویی می‌شود و بازی با آن هیجان‌انگیز ـ اما جدیداً به ندرت این اتفاق برایم افتاده است. بعضی وقت‌ها، حقیقتاً به حالِ فیلسوفان و کسانی که کارشان اندیشیدن و درک کردنِ پیچیدگی‌ها و تناقضاتِ این دنیا است افسوس می‌خورم. زندگیِ کسالت‌باری دارند و وقتی به حاصلِ کار و تلاششان نگاه می‌کنم، دوباره چشمم به نقطه‌ای که نمی‌دانم کجاست خیره می‌شود و توی آن نقطۀ نامعلوم، انگار دنبالِ یافتنِ مفهومِ «بدبختی» می‌گردم؛ و وقتی به خودم می‌آیم، می‌بینم زمانِ زیادی آن کلاف را داشته‌ام توی دستانم می‌چرخاندم، و دوباره کلافه شده‌ام، و هیچ پیشرفتی نداشتم جز اینکه اعصابم بیشتر به هم ریخته است. 

سعادتِ گم‌شده

در هر زمانی، عده‌ای پیدا می‌شوند که زندگی‌شان را فدای سعادت بقیه کنند. یعنی به ارزشِ بدبختی خودشان، راهِ سعادت را به دیگران نشان می‌دهند. البته معلوم هم نیست، شاید این افراد از همان اول خودشان را بدبخت و تباه‌شده یافتند و نومیدانه به جست‌وجوی سعادت پرداختند و ناگزیر به آن را کشانده شدند؛ شاید اگر همیشه توی زندگی‌شان یک علامتِ سوالِ گنده نمی‌دیدند، اگر نمی‌دیدند همیشه یک جای این زندگی می‌لنگد، اگر احساس نمی‌کردند این دنیا چیزی کم دارد و چیزی را در آن گم کرده‌اند، هیچ‌گاه باعث نمی‌شد کوله‌بارشان را ببندند و تمامِ زندگی‌شان را خانه‌به‌دوش، به جست‌وجوی آن گمشده، و جوابِ آن علامتِ سوال باشند.

برای مثال، همین ایوان تورگنیف، این نویسندۀ نامی، تمام عمرش را تنها بود و ازدواج نکرد. این اواخر کتابِ «پدران و پسران»اش را خواندم. توی این کتاب، قهرمانِ نهیلیستِ داستانش را با مرگی ناگوار، وقتی که هنوز قرار بود توی زندگی‌اش کارهای بزرگی انجام دهد، به آغوشِ مرگ انداخت. بعد سعادت را در عشق و ازدواج و یک‌سری اصول اخلاقی، و عقاید مذهبی نشان داده است ـ چیزهایی که خودش از بیشترشان بی‌بهره بوده. این موضوع غمگینم می‌کند. پذیرفتنِ این واقعیات، سخت نیست، ولی اغلب خوشایند هم نیست و آدم نمی‌تواند خودش را مجبور کند تا تسلیمِ این واقعیات شود. وقتی آدم می‌داند راهِ سعادت چیست، وقتی این موضوع را حقیقتاً درک می‌کند، مرضش چیست که خودش از بی‌راهه می‌رود؟ این موضوع برای من ناآشنا نیست. داستانِ پدران و پسران برایم شیرین بود؛ به شیرینیِ یک شکلاتِ تلخ. و نه فقط خودِ داستان. شاید این مسئله از نظر اخلاقی صحیح نباشد، ولی همۀ افراد را می‌شود از روی داستان‌هایی که می‌گویند قضاوت کرد؛ نه اینکه بدگویی‌شان را کرد، نه؛ منظورم این است که نویسنده، و راوی، توی لحظه لحظۀ داستان حضوری فعال دارد، در حالی که شاید هیچ‌گاه توی داستان نباشد. بخصوص داستان‌های قرنِ هفدهم که نویسندگان گاهی  مستقیماً مخاطب را «خوانندۀ عزیز» خطاب می‌کردند و گاهی حتی خودشان را هم قاطیِ داستان می‌کردند: «البته هیچ‌کس نمی‌داند که آن‌دو در گفته‌هایشان صادق بودند یا نه، حتّی نویسنده هم از این امر مستثنا نیست!»

ابتذال

این چند وقت که بحثِ وبلاگ‌نویسی و خداحافظی با آن داغ است، و من هم خودم را قاطیِ این مسائلِ (به قولِ خودم) خیلی بی‌اهمیت(۱) کرده‌ام، خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که چگونه می‌شود وبلاگ‌‌نویسی را دوباره برگرداند به آن دورانِ طلایی ـ آن دورانی که هیچ‌وقت نتوانستم درکش کنم و از این بابت هم افسوس نمی‌خورم. توی پستِ قبلی، نظرم را راجع به مرگِ وبلاگ‌نویسی، که منظورم تمام‌شدنِ آن دورانِ طلایی بود گفتم. توی آن پست حرف‌های دیگری، هم من و هم بقیه زدند، ولی با این حال می‌بینم حرف‌هایی که توی آن پست زدم خیلی دقیق بودند. داشتم فکر می‌کردم که چگونه می‌شود دوباره بازگشت به آن دورانِ طلایی وبلاگ‌نویسی، و مدام به یک بن‌بست می‌رسیدم؛ اینکه اغلب افراد باید احساس کنند در جایی که تویش می‌نویسند، قدرِ نوشته‌هایشان دانسته می‌شود، و مورد توجه قرار می‌گیرد. نمی‌شود انکار کرد که دیگر رسانه‌ها و مطبوعات توجه‌شان را از روی بلاگستان برداشته است. پیش خودم فکر می‌کردم که توی شبکه‌های اجتماعی یک پویش راه بیندازیم که همه را دوباره دعوت کنیم و بازگردانیم به وبلاگ‌نویسی؛ و وقتی کاربرانِ مهم (همان سلبریتی‌ها) شروع کنند به وبلاگ‌نویسی، بقیه نیز به این بلاگستان روی خواهند آورد، و نه تنها جمعیتِ بلاگستان زیاد می‌شود، بلکه توجه رسانه و مطبوعات را نیز جلب خواهیم کرد، ولی تهِ این داستان به بن بست می‌خوردم. این کار چیزی جز ابتذال نیست؛ گدایانِ توجه! اینجا همیشه آن اصولِ اخلاقی‌ام گل می‌کند و به هر واقعیتی که مادّی باشد، برچسبِ ابتذال را می‌چسباند. من حتّی وقتی ذهنم ناخودآگاه به این فکر می‌کند که می‌توانم با کمی تغییر در روش و نگرشم به زندگی، درآمدی داشته باشم و به تبعِ آن از رفاهِ نسبتاً بیشتری برخوردار باشم و حداقل بتوانم یک موتور درست‌حسابی بخرم (آخر عاشقِ موتورهام!) و حقیقتاً مثلِ یک آدم (مثلِ یک آدمِ معمولی) زندگی‌ام را پیش ببرم، باز هم آن اخلاقِ زهدطلبانه و فردگرایانه‌ام از خوابش بیدار می‌شود، نهیب می‌زند که لازم نکرده تن به این ابتذال‌ها بدهی؛ تو باید زندگیِ خودت را داشته باشی، هر چقدر هم که سختی در سرِ راهت باشد! و اینجاست که رشتۀ این افکارِ پلید و مبتذل پاره می‌شود.

البته باید توی زندگی آدم حواسش را حسابی جمع کند. گاهی پیش خودم می‌گویم از روی بیکارگی است که گرایش پیدا کرده‌ام به این اصولِ زهدطلبانه و فردگرایانه، حقیقت همان اسکناس‌های سبز و صورتی است؛ حقیقت همان تعدادِ فالوران است، همان لایک‌هاست، همان سلبریتی‌ها حقیقت‌اند. حقیقت همان لحظه‌ای است که طرف توی برنامۀ تلویزیونی می‌گوید حاضرم یک بازیگرِ دستِ چندم باشم تا یک نویسنده یا کارگردانِ خیلی مهم و تاثیرگذار... انگار حقیقت همان صفحۀ رنگیِ جعبۀ جادوست؛ حقیقت همان توی چشم بودن است؛ حقیقت یک جیبِ پُر از پول است. اصلاً ارزشِ یک داستان، یک رمان، و موفقیتش، به این است که از آن اقتباسِ سینمایی شود. کلماتی که توی کاغذهای کتاب‌ها نوشته شده، همگی دروغ‌اند. حقیقت مثلِ خورشید است؛ درست آن بالا، جایی که از همه‌جای این دنیا دیده می‌شود. حقیقت یک صورتِ زیبا و دلفریب است، نه یک طینتِ پاک و زیبا. نمی‌دانم... نمی‌دانم چطور می‌شود این تناقضات را تحمل کرد. بیش از هر وقتی سردرگمم.

درست یادم است. یک زمانی، اینکه کسی نظرات و اصولِ خودش را داشته باشد، برایم ارزشمند بود، ولی حالا نمی‌دانم؛ بیشتر به نظرم مضحک می‌رسد. حالا کسی، مثلاً نویسنده‌ای، وقتی می‌گوید یکی از اهدافش مبارزه با عُرف است، حقیقتاً خنده‌ام می‌گیرد. پیش خودم می‌گویم چه کارِ بیهوده‌ای! ابتذال! این روزها خیلی کم می‌توانم چیزی را از دیده بگذرانم ولی رگه‌ای از ابتذال را در آن نیابم. اگر امکانش بود، اصلاً خانه و زندگی‌ام را رها می‌کردم و می‌رفتم توی جنگل زندگی می‌کردم، توی دلِ طبیعت؛ ولی می‌دانی که، نمی‌شود این کار را هم مبتذل ندانست. چند وقت پیش یک فیلم دیدم، Into The Wild. داستانِ کسی بود که بر اصولِ مبتذل و مادی‌گرایانۀ جامعه و زندگی‌اش قیام می‌کند؛ زندگیِ مرفه و پدر و مادرِ پولدارش را رها کرده بود و می‌خواست در طبیعت، در اصالتِ محض همراهِ کتاب‌هایش و نویسندگانِ محبوبش زندگی کند. به دنبالِ حقیقت بود، و در آخر می‌فهمید که نمی‌شود توی این دنیا زندگی کرد و تن به کمی ابتذال نداد. و وقتی تصمیم می‌گیرد که به زندگیِ سابقش برگردد، دیگر نمی‌تواند... نمی‌دانم، فیلمِ خیلی قشنگی بود؛ خودتان ببینید. شاید بهترین راه همین باشد که پوچیِ این دنیا را بپذیری و با کمی ابتذال کنار بیایی. بد نیست که امیدوارانه به زندگیِ پس از مرگ فکر کرد. همین است که بیشتر، بودن در دنیای خیالی و انتزاعی‌ام را ترجیح می‌دهم تا این دنیای واقعی. گاهی حقیقتاً آرزو می‌کنم که هیچ‌گاه از توی کابوس‌هایم بیرون نیایم. آنجا زندگی ترس دارد، هیجان دارد، سختی خیلی دارد، آن‌قدر ناراحتی‌های شدیدی دارد که هیچ‌گاه برایت تکراری نمی‌شود؛ و همین‌هاست چیزی که من می‌خواهم. شاید تهِ دلم ناراحت نباشم از اینکه یک جنگِ جهانیِ دیگر اتفاق بیفتد! قبلاً مبارزه برای یک هدف، برایم ارزشمند بود، ولی حالا نمی‌دانم، دیگر نمی‌دانم چه ارزشمند است و چه چیزی، مبتذل. فقط بودن توی یک مبارزۀ شدید، مبارزه‌ای که آن‌قدر بزرگ باشد که لحظه‌ای نتوانم آزادانه و از روی اختیار فکر کنم و تصمیم بگیرم، می‌تواند مرا از این سردرگمی و احساسِ پوچی و ابتذال نجات دهد. هو... چقدر حرف می‌زنم!

آزادی (توئیت)

نمی‌دانم در آزادی چیست که همه در جست‌وجوی آن‌اند. کسی چه می‌داند، شاید تنها بخاطرِ نبودنش محبوب است، بخاطرِ اینکه هنوز کسی به آن دست نیافته است. من که به «آزادی» خوش‌بین نیستم. چه بسا زندگانی‌هایی که در عدمِ آن معنادارترند؛ حداقل در مبارزه تا رسیدن به آن. و از آن به بعدش ـ در اوج آزادی ـ بشر بیش‌ازپیش سرگردان خواهد شد. شاید وقتی انسان‌ها به آزادیِ مطلق دست پیدا کردند، یکبار دیگر به سوی عشق و رمانتیزم روی بیاورند؛ به این امید که شاید رازِ زندگانی در گسترۀ ان نهفته باشد..


پی‌نوشت ۱: خوب دقت کرده‌ام، از نظرِ شخصی که همین حالا هستم، خیلی از مسائلِ واقعیِ این دنیا برایم بی‌اهمیت و مبتذل است؛ بیشتر ترجیح می‌دهم توی دنیای انتزاعیِ خودم باشم تا این دنیای واقعی. این واژۀ «مبتذل» هم خیلی به ابتذال کشانده شده است؛ بهتر است حداقل یکبارِ دیگر معنایش را مرور کنیم: تکراری، فاقد جذابیت؛ خوار و ناپسند؛ بی‌ارزش، سخیف.

  • ۱۰۸ بازدید

می‌دانید، من از «رفتن» گفتن متنفرم. از «رفتن» خواندن هم متنفرم. گاه‌گاهی که با خودم خلوت می‌کنم و از زیر زبانم حرف می‌کشم، می‌فهمم از تمام کسانی که زمانی بودنشان را درک کرده‌ام و حالا به هر دلیلی رفته‌اند و خبری ازشان نیست هم متنفرم. یک نوع تنفّرِ ساختگی، تنفّری که دلبستگی‌ها را از بین ببرد، یا حداقل کم‌رنگ کند. خیلی پیش می‌آید که به وبلاگ‌هایی با نوشته‌هایی بسیار خواندنی مواجه می‌شوم، ولی همین که متوجه می‌شوم نویسندۀ آن وبلاگ مدت‌هاست که پیدایش نیست، باعث می‌شود فوراً از آن چهاردیواری بیرون بزنم. حالم بد می‌شود. نمی‌خواهم یک نفرِ دیگر را بشناسم که خیلی وقت است رفته است. نمی‌خواهم سنگینیِ نبودنِ یک رفتۀ دیگر را روی دوشم تحمل کنم.

تاریخ برای من همیشه جزء غم‌انگیزترین مفاهیم بوده است. وقتی می‌بینم پای یک جمله، یا پای یک نوشته، تاریخِ گذشته را نوشته‌اند، واقعاً غصه‌ام می‌شود. حتّی همان لحظه خودم را سرزنش می‌کنم که چرا نگاهم به آن تاریخ افتاده، آن تاریخی که خبر از یک فقدان می‌دهد، آن تاریخی که تصویرِ یک سنگِ قبر را در نظرم مجسم می‌کند. خواندنِ زندگی‌نامه‌هایی که پر از تاریخ‌اند، همیشه برایم دردناک بوده است. البته، نمی‌توان نادیده گرفت که میزانِ این درد همیشه یکسان نیست. گاه، توی دوره‌هایی که معلوم نیست آغاز و اتمامشان به چه چیزی بستگی دارد، مواجهه‌ام با مفهومِ زمان، و گذشته، فرق دارد.

می‌دانید چیست؟ اگر برای «بودن» حق انتخاب داشتیم، شاید من هیچ‌گاه مسئولیتِ این انتخابِ خطیر را به جان نمی‌خریدم. کسی چه می‌دانست «فانی بودن» و «نابود شدن» چقدر می‌تواند زجرآور باشد. به قولِ نویسنده‌ای که نمی‌خواهم نامش را ببرم، (به دلیلِ بیم‌داشتن از قضاوت، پیش‌داوری، و قیاس‌های ناصواب) «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح آدم را آهسته می‌خورد و می‌خراشد». این جمله شهرتِ زیادی دارد. بسیاری آن را چون کلماتی مقدس می‌ستایند و کسانی هم هستند که این کلمات را دستاویزِ مضحکه‌شان می‌کنند. احتمالاً هم بشناسیدش. البته مهم نیست. بگذریم از این حواشی؛ آدم را گرفتارِ بیهودگی می‌کنند. هیچ‌وقت از مسائل سیاسی خوشم نمی‌آمده، چون هر وقت به این مسائل فکر می‌کنم خودم را وسطِ بازیِ دیگران می‌بینم؛ مثلِ یک دستاویز. اما گاهی گریزناپذیر می‌شود.

غمگین‌ام. کم نه، غمم زیاد است؛ آن‌قدر زیاد که اگر خودم را در گوشه‌ای خلوت می‌یافتم، آن‌قدر اشک می‌ریختم تا آخر بفهمم این بغض از برای چیست، این غم از کجا آمده، چرا چنین حزینم. پریشانم؛ توی ذهنم پر از تکه‌خاطراتی است که هر کدامشان به نحوی به یک فقدان ختم می‌شوند. یادم است سال‌ها پیش وقتی قدهامان نصفِ حالا بود، همیشه وقتی بیش از حد می‌خندیدیم و سرخوش بودیم، مادر می‌گفت این خنده‌ها گریه دارد، بس کنید. و ما باز هم می‌خندیدیم، آن‌قدر می‌خندیدیم تا اشک از چشمانمان جاری می‌شد. بعد آن اشک‌ها را به مادر نشان می‌دادیم و می‌گفتیم: «می‌بینی؟ چقدر زود گریه‌مان گرفت!» و باز هم می‌زدیم زیر خنده. ولی حالا معنای حرفش را با تمام وجودم درک می‌کنم. آدم‌ها هرچقدر بیشتر خوشی را تجربه کرده باشند، همان‌مقدار هم اندوهشان فزونی خواهد گرفت. ما همه اندوهگینانی هستیم که گاه‌گاه شادی و سرور حواسمان را از این اندوه پرت می‌کند و خود را فراموش می‌کنیم، ولی این فراموشی‌ها نتیجه‌ای جز قوت‌گرفتنِ آن اندوهِ ریشه‌دوانده در وجودمان ندارد.

خسته‌ام. خستگی را احساس می‌کنم، اما نه آن‌قدری که تسلیم شوم، نه آن‌قدری که به خودم اجازۀ کم‌آوردن بدهم. آدم‌ها هیچ‌وقت به تمامِ معنی خسته نمی‌شوند؛ هیچ‌وقت. تنها کنجکاوی است که تسلیمشان می‌کند؛ تنها وسوسۀ تجربۀ احساسِ تسلیم‌شدن است که باعث می‌شود خودشان را فریب دهند. آدمی‌زاد، هیچ‌وقت نمی‌تواند آن‌قدری خسته شود که سزاوارِ تسلیم شدن باشد. خستگی، هیچ مرزی نمی‌شناسد؛ تمامیتی دست‌نیافتنی دارد.

انگار نوشتن تنها چیزی است که می‌تواند احساس بیهودگی را در من از بین ببرد. وقتی می‌نویسم، کمتر احساس بیهودگی می‌کنم. آخر می‌دانی، نوشتن نوعی عصیان است. اندوه قوی‌ترین احساسی است که آدمی را به این عصیان می‌کشاند. اما من، احساس می‌کنم از این عصیان به درستی استفاده نمی‌کنم. ما بلاگرها همیشه سودای نوشتن داستان را در سر پرورانده‌ایم، اما نوشته‌های وبلاگی‌یی که اینجا می‌نویسم، و یا یادداشت‌های شخصی‌ام، این احساسِ نیاز به نوشتن را مرتفع می‌کنند و مانعم می‌شوند تا به داستان‌نویسی بپردازم. در واقع، می‌خواهم از این عصیان استفادۀ بهتری داشته باشم. ما آدم‌ها جان به جانمان کنند، وقتی تعداد لایک‌هایمان را می‌بینیم، یا تعداد نظراتِ وبلاگمان را، و یا تعدادِ کلماتی که در یادداشت‌های روزانه‌مان می‌نویسیم، باعث می‌شود احساسِ سرخوشیِ کاذبی بهمان دست دهد. می‌خواهم تا مدتی در اندوهم گم شوم. اگر قرار است با نوشتن احساسِ بیهودگی نکنم، بگذار وقتی باشد که به دردم می‌خورد، نه با دل‌نوشته‌های وبلاگی، یا با روزانه‌نویسی‌های بیهوده.

همۀ این حرف‌ها را زدم که بگویم برای مدتی در اینجا چیزی نخواهم نوشت. از این گذاشتن و رفتن‌ها بیزارم، ولی چاره‌ای نیست. می‌دانم ننوشتن برایم سخت است، اما به عنوانِ یک چالش می‌تواند تجربۀ شاید ارزشمندی باشد. البته، معلوم نیست، شاید پشیمان شدم و زودتر به این گذشته باز گشتم. آدم‌ها وقتی غمگین‌اند و بهتر می‌توانند نیرنگ‌های این زندگیِ فانی را درک کنند، می‌بینی که گاه بهترین تصمیم‌های عمرشان را می‌گیرند، ولی بعد زود پشیمان می‌شوند. چرا؟ چون هنوز آدمی‌زادند.

  • ۴۸ بازدید

لطفاً اجازه دهید یک بار دیگر حیرت کنم. البته، آدم‌ها برای حیرت کردن نیازی به اجازه ندارند، در لحظه حیرت می‌کنند. و من حالا در حیرتم که چگونه روحیۀ آدم‌ها می‌تواند اینقدر زود دگرگون شود. مقصودم تنها حیرتِ ذاتی و حیرتِ در لحظه نیست. جالب اینجاست که حینِ فکر کردن به این مسئله است که حیرت می‌کنم؛ و همین حیرت کردن حینِ تفکر و محاسباتِ منطقی است که مرا به حیرت می‌آورد. فکر کنم قدری پیچیده‌اش کردم. ببخشید! ناچارم دیگر، آخر مسئله نیز بسیار پیچیده است. بگذار شفاف‌تر بگویم: «حیرت بر پیچیدگی» است که مرا به حیرت انداخته، نه اینکه تنها از «پیچیدگی» حیرت کنم. آخر می‌دانید چیست؟ خیلی وقت بود که دیگر چیزی نمی‌توانست مرا متعجب کند. همه چیز به طور شگفت‌انگیزی برایم ساده و پوچ شده بود. خیلی خیلی ساده. آنقدر ساده که همین چند روز پیش حقیقتاً به این نتیجه رسیده بودم که «این جهان از همان اولش توی یک مشت جا می‌شده؛ از همان اولِ اولش. توی یک مشت. کوچک؛ دست‌یافتنی.» فکر می‌کردم دیگر نمی‌شود هیچ چیزِ اسرارآمیزی توی این دنیا پیدا کرد. این دنیا برایم خیلی تکراری شده بود، و همۀ آدم‌هایش هم. البته که آدم‌هایش هنوز هم برایم تکراری‌ست، ولی امروز فهمیدم دنیا آن‌قدر هم کوچک و دست‌یافتنی نیست که توی یک مشت جا شود. نمی‌دانم متوجه شده‌اید یا نه؟ من مدام در حال رسیدن به نتایج جدیدتری نسبت به این دنیا و این زندگی هستم. امروز فهمیدم که می‌توانم درست توی یک روز، دو نتیجه‌گیریِ کاملاً متضاد هم داشته باشم. یعنی طوری که تا ظهر این زندگی برایم تبدیل می‌شود به درکاتِ جهنم و نزدیکِ غروب هم تبدیل می‌شود به جایی روی بهشت.

بگذار صادقانه بگویم. از صبح تا ظهر اتفاقاتی افتاد و حرف‌هایی شنیدم که به شدت افسرده‌ام کرد. داشتم به این فکر می‌کردم که چگونه می‌شود از این دنیا انتقام گرفت؛ که چگونه می‌شود این نفرتِ هزار ساله را سرِ این زندگی خالی کرد. چرا دروغ؛ آن‌قدر ناراحت بودم که به خودکشی هم فکر می‌کردم، اما نه اینکه چگونه «خودم» را بکشم. دراز کشیده بودم و با یک آهنگِ آرامِ غمگین سوار بر ابرِ خیال شده بودم و به داستانِ کسی فکر می‌کردم که می‌خواهد خودش را بکشد. آخر می‌دانید که، خودکشی یکی از فلسفی‌ترین کارهایی است که آدم‌ها می‌توانند توی زندگی‌شان انجام دهند ـ البته اگر تنها از روی احساسات نباشد ـ برای همین سوژۀ خیلی خوبی است برای فکر کردن و تخیل، بخصوص وقتی که قلبت پرِ کینه و خشم شده باشد نسبت به این دنیا ـ و من از اینکه چشم‌هایم را ببندم و همراه با یک آهنگِ آرامش‌بخش به دنیای تخیالتم وارد شوم خیلی لذت می‌برم؛ آخر آن‌جا، من خوشبخت‌ترین فردِ این عالمم، خوش‌بخت‌ترین! چون در عینِ اینکه هر جا هستم و هر کسی هم هستم، هیچ جایی نیستم و اصلاً وجود هم ندارم، و نه دیگر «زمان» معنایی خواهد داشت که بخواهد اسیرم کند. من آنجا، توی تخیلاتم، آزادِ آزادم. آزادِ آزاد! 

به خاطرم می‌آید آخرین باری که حسابی غمگین و افسرده شده بودم ـ فکر کنم یک ماه پیش بود ـ دوباره یک ما جرای ناگوار و کلی سرکوفت و حرفِ نیش دار... طوری که هر بار به آن ماجرا فکر می‌کردم غصه‌ام می‌شد و حسابی احساس بدبختی می‌کردم. البته بگویم، ماجرا منطقاً آن‌قدرها هم ناگوار نبود، ولی احساسم این حرف‌ها و دلایلِ منطقی حالی‌اش نمی‌شد. به ناچار متوسل شدم به همان خیالات، و آن ماجرا را با یک پایانِ خوش و هیجان‌انگیز بازسازی کردم، و می‌دانید نتیجه چه شد؟ یک ساعت بیشتر طول نکشید که از بدبخت‌ترین آدمِ این عالم تبدیل بشوم به شادترین و خوشبخت‌ترینشان، و به همین سادگی توانستم خودم را فریب دهم. یعنی احساستم را. و حالا که یک ماه از آن ماجرا گذشته، با فکر کردن به آن، هیچ ناراحتی یا خشم و نفرتی احساس نمی‌کنم.

خب برگردیم به همان داستانِ خودکشی. نتیجۀ تخیالتم شد یک طرحِ نیمه‌‌کارۀ داستانی، که نمی‌شد به پایان ببرمش. یعنی هربار که می‌خواستم به خودکشیِ کاراکترِ اصلیِ داستانم فکر کنم، یک نیروی درونی مانع می‌شد که به این پایانِ غم‌انگیز برسم. شاید بعدها تبدیلش کردم به یک داستانِ کوتاه یا بلند. نمی‌دانم. افسرده‌حال، طوری که هیچ حرفی نمی‌زدم و بدنم را هم در کمالِ آرامش و کُندی تکان می‌دادم تا مبادا از سرِ خشم حرکتِ نابه‌جایی کند یا دهانم باز شود به فاش کردنِ رازِ درون، رفتم سراغِ یکی از سازهایم تا بلکه با آن‌ها سرگرم شوم و فراموشی نجاتم دهد.

تاکنون پن‌فلوت نواخته‌اید؟ یا فلوت، از این کلیددارها؟ ریکوردر چی، فلوت ریکوردر هم تاکنون دستتان نگرفته‌اید؟ دیروز برای اولین بار یک ریکوردر دستم گرفتم. امروز شروع کردم به یادگیری‌اش، و تازه فهمیدم چگونه می‌شود صدایش را به درستی درآورد. نمی‌دانید چقدر حیرت‌انگیز است این ساز. در کل، صدای تمامِ سازهای بادی اغوایم می‌کنند، ولی سازها هرچقدر که ساده‌تر (و تبعاً ارزان‌تر) می‌شوند، بیشتر عاشقشان می‌شوم. وقتی آهسته در ریکوردر می‌دمم و انگشت‌هایم را روی سوراخ‌هایش جابه‌جا می‌کنم، وقتی می‌بینم چیزی به آن سادگی، یک لوله با چندتا سوراخ و شیار، می‌تواند آن‌قدر صداهای دل‌فریب ایجاد کند، (آن هم دو اکتاو همراه با نیم‌پرده‌ها!) نمی‌توانم حیرت نکنم. لطفاً اجازه دهید بگویم یکبار دیگر هم توی این زندگی به حیرت افتاده‌ام. و همین دیگر. (پایان.)

+ یادگیری یک سازِ جدید از هیجان‌انگیزترین گیمِ دنیا هم لذت‌بخش‌تر است؛ بخصوص که صدایش برای نوازدۀ آن زیبا باشد و آرامش‌بخش. در حالِ یادگیریِ سه‌تارم و توی همین یک ماه کلّی پیشرفت کرده‌ام. ریکوردر را گرفتم هم به دلیلِ سادگی و ارزانی‌اش، و هم اصلی‌تر از همه، کوچکی‌اش و قابلِ حمل بودنش ـ حتّی می‌شود سه‌تکه‌اش کرد و توی جیب جا دادش. با اینکه حقیقتاً دلباختۀ صدای سه‌تارم‌ام، ولی نمی‌دانید این ریکوردر چگونه سرِ ذوقم می‌آورد! کسی چه می‌داند، شاید بعدها فلوتِ کلیددار و فلوتِ بامبو و حتّی پن‌فلوت هم جور کردم، آخر صدایشان واقعاً حالم را دگرگون می‌کنند، آرامش‌بخش‌اند، هروئین و مسکن‌اند حتّی! خیال دارم بعدها حتّی ویولن هم یاد بگیرم! و می‌دانید چیست؟ همین دشواری‌ست که هیجان‌انگیز است.

++ دیروز دربارۀ فلسفۀ شوپنهاور تحقیق می‌کردم و رسیدم به حرفی که واقعاً مرا به فکر فرو برد. 

شوپنهاور معتقد است که انسان اسیر در چرخه «اراده»، همیشه بدبخت و رنجور است. برای رهایی از این رنج، دو راه‌حل وجود دارد. راه‌حل موقت، هنر. و راه حل دائم، یک جنبۀ آن اخلاق و جنبۀ دیگر آن زهد است.

جالب‌ترین نکته‌اش این بود که من بدونِ دانستنِ این موضوع، درست همین راه‌ها را پیش گرفته بودم. البته بگویم، این حرف‌ها خیلی وقت است که موجب شگفتی‌ام نمی‌شوند. تنها به فکر فرو می‌روم. همین. :)

  • ۸۳ بازدید

دیروز یکی از روزهایی بود که از همان صبح فهمیدم باید چیزی بنویسم. همۀ ما این احساس را تجربه کرده‌ایم؛ گاهی آدم به دلایل مختلفی احساس می‌کند که کلی حرف دارد برای گفتن، کلی حرف روی دلش باد کرده است که اگر آن‌ها را به کسی نگوید، معلوم نیست چه عواقب وحشتناکی در انتظارش است. من که کسی را جز خودم ندارم. رفتم سراغِ فایلِ وردِ «نیمۀ اول ۹۷». فایل را که باز می‌کنی باید همان ابتدا، ctrl+End بزنی که ببردت به آخرین کلمه‌ای که نوشته‌ای ـ به صفحۀ ۲۸۷. پایین صفحه را که نگاه کنی متوجهِ عددِ بزرگی می‌شوی که نشان‌دهندۀ کلماتِ نوشته شده در آن است: ۹۱۱۰۰.

گذشته از این جزئیاتِ بدرد نخور، دیشب وقتی آن فایل را باز کردم، دیدم خبری از آن پانصد کلمه‌ای که صبح حینِ نوشتنشان برق قطع شد، نیست. واقعاً کلافه شدم. فکر می‌کردم وُرد قادر است حفظشان کند، فکر می‌کردم حداقل به او می‌توان اطمینان کرد، ولی نه؛ انگار توی این زندگی به هیچ چیزی نمی‌شود اطمینان کرد. نمی‌دانستم باید به چه کسی فحش دهد. حسرتِ آن پانصدکلمه را می‌خوردم؛ حسرتِ از دست رفتنِ کلماتی را می‌خوردم که تاکنون هیچ‌گاه پس از نوشته شدنشان برنگشته‌ام تا بخوانمشان. گاهی پوچیِ این حسرت‌ها برایم عیان می‌شود، حسرتِ کارهای نکرده، حسرتِ راه‌های نرفته، حسرتِ از دست دادنِ داشتنی‌هایی که نمی‌دانسته‌ایم استفاده‌شان چیست، حسرتِ نداشتنِ شرایطِ خوب، روابطِ خوب، حسرتِ نداشتنِ زمانِ کافی، حسرتِ فانی بودنِ این زندگی، کوتاه بودنش، حسرتِ روزهایی که شاد نبوده‌ام، حسرتِ نداشتنِ دوست‌هایی که نداشته‌ام، حسرتِ رفتنِ کسانی که به آن‌ها دل‌بسته بوده‌ام... وقتی به دقت فکر می‌کنم می‌بینم که بسیاری‌شان پوچ و عبث است؛ ولی من هم انسانم. این حسرت‌های پوچ گاهی واقعاً آدم را غمگین می‌کند، کلافه‌اش می‌کند، پریشانش می‌کند. اما می‌دانی چیست؟ دیروز احساس کردم زیادی بی‌تفاوت شده‌ام. احساس کردم دارم همۀ احساساتِ انسانی را در خودم می‌کشم. فهمیدم همیشه بیش از حد می‌خواسته‌ام منطقی باشم و همیشه کودکِ معصومِ درونم را از خودم ناراحت می‌کردم تا آنجایی که حالا دیگر خیلی منزوی شده است و خیلی کم پیدایش می‌شود.

می‌دانی چیست؟ کلمات زنده‌اند. هیچ کس نمی‌تواند یک نوشته را دوبار مثلِ هم بنویسد، مگر اینکه حیات را از کلماتش ـ از مهم‌ترین دارایی‌اش ـ گرفته باشد، مگر اینکه هرچه احساس بوده است را در کلماتش کشته باشد. کلمات همیشه جاری هستند، اگر نشاط و غم و احساس و سرزندگی را ازشان بگیری، تبدیل می‌شوند به مرداب و کم کم بوی تعفن می‌گیرند.

دیروز دوباره فرصتی شد و نشستم پای حرف‌ها و قصه‌های عموحسین. توی دلش دنیای خیلی بزرگی دارد. بزرگترین قصه‌گویی است که توی زندگی دارم. درونِ سینه‌اش پر از حرف و راز است. همیشه می‌تواند شگفت‌زده‌ات کند. آدم خوش‌دلی است. داستان‌هایش پر از سرزندگی‌ست؛ پر از نشاط است، پر از خوشحالی است. اما گاهی می‌بینی وقتی دارد خاطراتِ شیرینِ گذشته‌ها را تعریف می‌کند، بینِ خنده‌های شیرینش، یک دفعه چشم‌هایش سرخ می‌شود و اشک از گونه‌هایش جاری می‌شود. دلِ پر غمی دارد، زندگیِ پر درد و رنجی دارد، ولی همیشه قصد دارد خوشحالت کند، اما گاهی از دستش در می‌رود. آدمی‌ست دیگر. کنارِ برادرِ کوچکش که توی زندگی بهترین دوست و همراهش بوده است، روی تخت می‌نشیند و خاطراتِ خوش گذشته را پیش می‌کشد، ولی یک‌دفعه می‌بینی تحملِ تک‌گویی‌ها و خنده‌هایش را از دست می‌دهد، ساکت می‌شود و شانه‌هایش شروع می‌کند به تکان خوردن. بی‌صدا می‌گرید. بغض می‌کند و دیگر نمی‌تواند چیزی بگوید. این مرد دلِ بزرگی دارد، خیلی بزرگ. چه بگویم. همیشه دنبال گنج بوده است. حالا فهمیده است که همه‌اش پوچ بوده، ولی هنوز نمی‌تواند از گذشته دست بکشد. هنوز هم نمی‌خواهد امیدش را از دست دهد. یک‌هویی از دهانش پرید و گفت گاهی طاقت این زندگی خیلی برایش سخت می‌شود و از خدا می‌خواهد زودتر از میان ببردش، ولی آن ته‌ماندۀ امید نمی‌گذارد از زندگی دست بکشد. هنوز دنبال گنج است. هنوز توی تاریکی‌ها دنبالِ روشنایی می‌گردد. هنوز زندگی برایش تمام نشده است. دیروز صبح بود که فهمیدم‌ آن کودکِ معصوم دیگر قهر نیست. از دیروز فهمیدم می‌شود خیلی ساده اشک ریخت و مثلِ پَر سبک شد. از دیروز دیگر سعی نمی‌کنم غم‌ها را توی دلم نگه دارم و زندانی‌شان کنم. حالا فهمیده‌ام کسی که نتواند گریه کند، نمی‌تواند خوشبخت باشد.

  • ۶۰ بازدید

کم کم به این نتیجه رسیده‌ام که زندگیِ هر کداممان، تنها زندگیِ یک آدم است. آدمی که به دنیا می‌آید، دوره‌های مختلف زندگی‌اش را می‌گذراند و بعد هم، اگر بخت و اقبال با او همراه باشد در کهن‌سالی می‌میرد و نه زودتر. نه، منظورم این ظواهر نبود؛ داشتم به این فکر می‌کردم که این زندگی، بیش از یک قرن برای یک نفر واقعاً کسل‌کننده می‌شود. شاید قبل‌ترها ـ آن وقت‌هایی که هنوز کاغذی برای خط خطی کردن نبود ـ این قضیه فرق می‌کرد، ولی حالا نه. خیلی زود به غایت هر چیزی می‌رسی ـ خیلی خیلی زود. قبل‌ترها، یک حافظۀ قوی می‌توانست خیلی خیلی مؤثر باشد و امتیازِ ویژه‌ای محسوب شود، ولی بعدترها ـ که به حالا برسیم ـ یک حافظۀ قوی دیگر آن‌قدرها اهمیت ندارد. حالا دیگر همه می‌توانند با نوشتنِ بند به بندِ افکارشان ـ افکارِ پریشانی که با نوشتن نظم می‌گیرند و با نظم‌گرفتن رشد می‌کنند ـ غایت هر چیزی را به تصویر بکشند. ذهنشان یاد می‌گیرد که چگونه فکر کنند، که افکارشان را چگونه گسترش دهند و خیلی زود، خیلی خیلی زودتر از قبل‌ترها به تهِ هر چیزی برسند؛ که رهِ صد ساله را یک شبه بروند و برگردند. یاد می‌گیری آن‌قدری خودت را گسترش دهی که تمام جهان را ـ از لحظۀ خلقت تا زمانِ نابودی‌اش را ـ توی مشتت بگیری و هر شب وقتی برای خاتمۀ یک روزِ زندگی‌ات آمادۀ به‌خواب‌رفتن می‌شوی، به تمامِ آن نگاه کنی، و ذره ذره‌اش را دوباره و دوباره بازبینی و تحلیلش کنی، و آدم‌هایش را هم.

نه، دارم خیلی بزرگش می‌کنم. این جهان از همان اولش هم توی یک مشت جا می‌شد؛ از همان اولِ اولش. توی یک مشت. کوچک؛ دست‌یافتنی. گاهی خیلی کسل‌کننده می‌شود. گاهی خیلی کسل‌کننده می‌شویم. ما، ما آدم‌ها، داریم زیادی تکرار می‌شوم؛ زیادی تکراری می‌شویم. ما، حرف‌هایمان دارد خیلی شبیه به هم می‌شود. خیلی کوچک شده‌ایم، خیلی کوچک...

  • ۷۸ بازدید

می‌‌دانم واقعیت و حقیقت حقایقی انکار ناپذیرند، اما اینکه آدم گاهی با تمام وجودش می‌خواهد علیه این حقیقت قیام کند را، نمی‌فهمم! نه اینکه اندیشیدن در این موضوع کار سختی باشد، نه؛ تازه خیلی هم مطبوعِ آدمی چون من است. اینکه می‌گویم «آدمی چون من»، منظورم آدمی است که همین حالا هستم، و نه حتّی کسی که فردا و فرداهای دورترش قرار است توی این کالبد نفس بکشد و با آن زندگی کند. نمی‌دانم چیست، توی همین چند وقت، احساس می‌کنم موجی از افکار محافظه‌کارانه به ذهنم هجوم آورده است. البته که هجوم آوردنشان مهم نیست، پذیرش و دوامشان است که ماجرا را پیچیده می‌کند. نمی‌دانم تصورتان از افکار محافظه‌کارانه چه می‌تواند باشد؛ برای خودِ من هم تا چندی پیش، پناه بردن به اعتقاداتِ سفت و سختِ دینی و خداباورانه مصداقی برای افکاری محافظه‌کارانه بودند، ولی حالا اوضاعم کمی فرق کرده. قمارباز نه، حالا بیشتر شبیه به کسی هستم که بازی قماربازان، شکست و پیروزی‌هایشان را می‌بیند و خودش با وجود اینکه کلی پول دارد برای از دست دادن، ولی حتّی شانس خودش را هم امتحان نمی‌کند. از باخت می‌ترسد یا پیروزی برایش بی‌معنی است؟ نمی‌دانم...

می‌ترسم از اینکه صادقانه خودم را بریزم روی کاغذ. نوعی احساسِ خطر است که مرا از این کار منع می‌کند. گاهی واقعاً به این نتیجه می‌رسم که محصولِ معیوبِ شرکتی هستم که می‌ترسد نقصش را آشکار کند تا مبادا به همین جرم، نابودش کنند و چیزی دیگر از آن بسازند: محصولی بی‌عیب و نقص که دیگر خودش نیست. حتی وحشت دارم از اینکه به این نتیجه برسم که نمی‌توانم مثلِ آدم زندگی کنم ـ مثل تمام آدم‌هایی که با این اخلاق و رفتارِ این زندگیِ بی‌ثبات کنار آمده‌اند. اقرار می‌کنم که هیچ طمعی به زندگی ندارم، ولی نمی‌توانم چیزی که بسیاری اوقات به آن اظهار بی‌میلی می‌کنم را از دست بدهم. گاهی که مستِ رویابافی‌هایم می‌شوم و به دوره‌ای از زندگی‌ام می‌رسم که مثلِ یک نویسنده می‌نویسم ـ دوره‌ای که می‌توانم بهترین لحظاتِ این زندگی را در آن‌جا جست‌وجو کنم ـ یکباره ترمز دستیِ این رویاهای خوش‌دلانه را می‌کشم بالا و از خودم می‌پرسم: در این لحظه طبیعت و غرایزِ انسانی‌ات است که تو را مسرور می‌کند یا احساسِ وجود، رسیدن به حقیقت، و خداوندی؟ شهرت و وجهه است که تو را می‌فریبد یا دست‌یابی به حقیقتی گران‌بها؟ گاه حرص و ولعی قوی را در خودم احساس می‌کنم که می‌کشانَدم به سوی زندگی‌یی که دوستش دارم، و در مقابلِ زندگی‌یی که برایش ساخته شده‌ام گستاخانه می‌ایستم. اما این مضحک نیست؟

آخرین بار این مسئله همین چند ساعت پیش برایم رخ داد. روی نیمکتی در کنارۀ پارک جنگلی نشسته بودم و مقدمۀ «کافکا در کرانه»ی هاروکی موراکی را می‌خواندم. به صفحۀ نورانیِ گوشی‌ام خیره بودم و از هوای پراکسیژن و صدای ژنراتورهای فروشندگانِ بازارشب لذت می‌بردم ـ گویی که صدای شرشرِ جوی آبی باشد! از افتادنِ نورِ لامپ‌های ماشین‌ها روی صورتم هم لذتِ خاصی می‌بردم؛ غرقِ خواندن بودم و این احساسِ توامِ «در مرکز خطر بودن» و امنیت، در جمع بودن و تنهایی، بسی مطبوع بود. و البته خواندنِ چنین نوشته‌هایی که از فراز و نشیبِ زندگیِ یک نویسنده گفته است، برایم جزء لذت‌بخش‌ترین کارهایی است که به عمرم می‌توانسته‌ام انجامشان دهم. نمی‌دانم چیست، (البته این کار هم درست نیست که با به‌دنبال دلیل گشتن، هر احساسِ مطبوعی را بر خودمان حرام کنیم! در بیشتر اوقات کاری‌ست بس ابلهانه. هی مرد، مرض‌ت چیست که با دست خودت بهشتِ زندگی را بر خود جهنم می‌کنی؟) داشتم می‌گفتم «نمی‌دانم چیست»... خب حقیقتاً نمی‌دانم چه مرضی است؛ یک قلم‌مو به دست گرفته‌ام و هیچ چیزی نمانده است که به آن رنگِ ابتذال نزده باشم. مثلاً همین «موفقیت» را در نظر بگیرید. گرفتید؟ خوب! می‌بینید چقدر پست و مضحک و مبتذل است؟ موفقیت! موفقیت! اینکه به کسی اجازه دهی تا راجع به اینکه چگونه زندگی کرده‌ای، قضاوت کند، خیلی حقیرانه است. اینکه کسِ دیگری خوب یا بد بودن را برای تو تعیین کند، حقیر شمردنِ خودت نیست؟ البته، همیشه تناقضاتی هست که گره می‌اندازد به افکارم و چاه‌هایی عمیق می‌کَند در راهِ اندیشیدن. من که این‌قدر خودم را بی‌نیاز و برتر از دیگران می‌دانم و با تبختر با هر مسئله‌ای مواجهه می‌کنم، چرا کسِ دیگری نتواند همچون من باشد و مرا در شمارِ همان ناچیزْمردمانی قرار دهد که هیچ نیازی به بودن و اظهارِ نظرشان نیست؟ مگر من خونم رنگین‌تر است؟ اگر من چنین ارزشی برای خودم قائل هستم، چرا نباید برای دیگران هم به همان میزان ارزش قائل باشم؟ چرا باید روش زندگی، افکار و عقایدشان را به مضحکه بگیرم؟ اگر «من» برای خودم ارزشی قائل هستم، باید برای تمامِ «من»هایی که خلقتی چون من دارند هم ارزش قائل باشم؛ طبیعت همین را می‌گوید، و واقعیت هم؛ اما من هنوز هم نمی‌دانم چرا با تمام این وجود، می‌خواهم خاص باشم و تکرار نباشم. نمی‌دانم چرا عشق را در وجودم احساس می‌کنم اما منکرش می‌شوم. یا شهرت، محبوبیت، تاثیرگذاری، روابط و زندگیِ اجتماعی، دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن... به حقایقی چنین آشکار می‌نگرم ولی هنوز عطشم برای یافتنِ حقیقتی دست‌نیافتنی و اسرارآمیز فروکش نکرده است. گویی همیشه دوست دارم در جست‌وجو باشم و این سرگشتگی سرنوشتِ محتومِ من است و از آن شاید لذت می‌برم.

حکم کسی را دارم که به امیدِ یک آبادی به راه افتاده است، اما وقتی خستۀ راه است و شب است و سوسوی نورهایی لرزان به چشمش می‌خورد، راه کج می‌کند و به سویی دیگر روانه می‌شود. اما چرا؟ چرا نمی‌خواهی واقعیت را بپذیری؟

+ وقت‌هایی هم که آدم هوس نوشتن می‌کند، یا وقت تنگ می‌شود و تمام حرف‌هایش را نمی‌تواند بگوید و یا کلماتش در حوصلۀ کاغذی که زیر دست دارد نمی‌گنجد. البته، چه کسی اهمیت می‌دهد؟! :)

  • ۸۸ بازدید