در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در مسیر» ثبت شده است

این چند وقت شاید به عمد ننوشته‌ام. یعنی نمی‌خواسته‌ام افکارم را بیاورم روی صفحه. شاید که می‌ترسم ـ مثلاً ترس از موردِ قضاوت قرار گرفتن. اما بیشتر که فکر می‌کنم، می‌بینم حتّی مورد قضاوت قرار گرفتن هم دیگر برایم اهمیت ندارد. شاید اینکه اینجا چیزی ننوشتم، به‌خاطر همین بی‌اهمیتی‌یی بوده که نسبت به گفتن این حرف‌ها احساس می‌کرده‌‌ام. حقیقت اینکه به بن‌بست خورده‌ام. حالا روی کوچکترین چیزها هم دقیق می‌‌شوم و راجع بهشان فکر می‌کنم. مثلاً همین چند ساعت پیش دیدم که رضا امیرخانی توی کانال تلگرامی‌اش نوشته بود که فردا، میهمان شهرکتابِ ساوه است ـ برای نقد و برسی رمان جدیدش، رهش. ساعت ۱۷. من فقط یکی از کتاب‌هایش را خوانده‌ام، منِ اویش را؛ نقد و برسی‌های زیادی هم راجع به «رهش»اش خوانده‌ام. یکباره دیدم که ذوق‌زده شده‌ام برای حاضر شدن در این جلسه. حتی دلم می‌خواست که یک نسخه از این رمان آخری‌اش را ـ که می‌دانم چیزی نیست که پس از خواندنش، راضی باشی از وقتی که برایش گذاشته‌یی ـ بخرم و ببرم برایم امضا کند. امیرخانی پستی را از کانال شهرکتابِ ساوه نقل‌قول کرده بود:
«رضا امیرخانى نویسنده و منتقد صاحب نام کشورمان روز ٢٩ فروردین براى نقد و بررسى #رهش میهمان شهرکتاب ساوه است . فرصتى که بایدغنیمت شمردو رو در رو با این جوانمردهنرمندهمکلام شد .» (با همین وضع افتضاح نگارش.)

خب این کار که عادی به نظر می‌رسد. هر کسی که اهل کتاب باشد از این کارها کرده و می‌کند؛ مگر غیر این است؟ یک لحظه دیدم در فکرِ انجامِ چه کار مضحکی هستم. چرا به صرافت این کار افتاده‌ام؟ بلی، چون افراد زیادی را دیده‌ام که توی صف ایستاده‌اند تا کتابِ خریداری‌شده‌شان را بدهند به نویسندۀ کتاب تا یک خطی بیندازد در صفحۀ اولش و به نوعی، متبرّکش کند. و برایم چنان عادی و طبیعی شده است این کار که ابایی ندارم از انجامش؛ حتی ذوق‌زده هم شده‌ام برای این کار. درست مثل بوسیدن دستِ شخصی که کلاه و شالِ سبزِ سیّدی دارد؛ یا پیری که عبا و عمامه دارد. مثلاً فکر کن که اهل ورزش باشی، بعد ببین که ورزشکاران چقدر برایت مهم می‌شوند، و حتّی برخی‌شان برایت حکمِ قهرمان را پیدا می‌کنند. گزارشگر ورزشی هم که باشی، اینطوریست؛ بعلاوۀ اینکه گزارشگران ورزشی هم برایت مهم می‌شود. یا اینکه کافیست تا چندتا فیلم ببینی؛ بعد خواهی دید کسانی که توی آن فیلم‌ها رخ‌نمایی کرده‌اند، چقدر برایت اهمیت پیدا می‌کند؛ تا حدّی که اگر یکی‌شان را توی خیابان ببینی، فوراً گوشی‌ات را برمی‌داری و سلفی‌یی باهاشان خواهی گرفت و می‌گذاری‌اش توی اینستا؛ یا اینکه توی توئیتر، ازش حرف می‌زنی و حتّی فخر فروشی هم می‌کنی ـ مثل این می‌ماند که انگار با یکی از فرستادگان خدا از نزدیک ملاقات کرده باشی. یا اینکه کافیست اهل موتورسواری باشی تا ببینی به کسانی که کارهای متهورانه انجام می‌دهند، چطور القاب شجاع و قهرمان و افتخارِ کشور و فلان می‌دهند و برای همدیگر تعارف تکه‌پاره می‌کنند و همدیگر را چه بااهمیت نشان می‌دهند. یا اینکه فعالِ یکی از شبکه‌های اجتماعی باشی، بعد ببین چقدر این افرادی که عددِ فالورهایشان بالاست، برایت مهم می‌شوند و می‌خواهی با آن‌ها طرح دوستی بریزی و توی چشم‌شان باشی و توی چشم بقیه. یا اینکه کافی‌ست اهل فوتبال باشی که بازیِ چند نفر که دنبال یک توپ می‌دوند، برایت آنقدر مهم شود که هویت خودت را با آبی بودن یا قرمز بودنت تعریف کنی؛ یا رئالی بودن و بارسایی بودن و یووه‌یی بودن! یا اینکه کافی‌ست توی جلسات و مهمانی‌های فامیلی شرکتِ فعال داشته باشی تا بیفتی توی دورِ چشم و هم‌چشمی‌های زنانه و رقابت‌های بچگانه ـ و می‌بینی مسائلی از قبیل اینکه فلانی چه دارد و چه خریده است و خانه‌اش چه لوکس است و چه مقدار پولِ پیشِ خانه داده است برایت از اهمیت بسیار بالایی برخوردار می‌شود.

این لیست بالا را اگر بخواهم ادامه بدهم، طوماری بلندبالا خواهد شد. مثلاً برای کسی که تا حالا هیچ کتابی غیر از کتاب‌های درسی‌اش نخوانده، نویسندۀ فلان کتاب ـ آن هم از نوع رمان‌نویسش ـ همان‌قدر اهمیت دارد که سوپریِ سرِ کوچه ـ شاید هم کمتر. در حالی که هم‌او می‌تواند کشته‌مردۀ فلان خواننده باشد و کسانی که سه‌تار می‌زنند برایش افراد بسیار مهمی تلقی شوند و مثلاً کیهان کلهر را بخاطرِ صدای کمانچه‌اش و روش و حالتِ نوازندگی‌اش در حدِ یک الهه بپرستد. 

در کل ما آدم‌ها، موجوداتِ اجتماعی‌یی هستیم. خودمان را در گروه‌های مختلفی از اجتماع تعریف می‌کنیم و چندتا قهرمان و الگو نیز برای خودمان مطرح می‌کنیم. و بدین صورت به خود هویت می‌بخشیم و افراد درون آن اجتماع، برایمان اهمیت پیدا می‌کند. یکی خود را سفیدپوست می‌داند، یکی ایرانی، یکی مذهبی، یکی کرد، یکی پارسی‌زبانِ غیور، یکی اهل قلم، یکی اهل سیاست، یکی عکاسِ آوانگارد، یکی روشن‌فکر، یکی ورزشکار، یکی پایتخت‌نشین، یکی دانشجوی دانشگاه شریف، یکی پولدار، یکی مرد، یکی مادر مجرد. هر اجتماع هم برای خودش رسانه‌ای دارد که هدف اصلی‌اش نمایاندن و توی چشم کردنِ افرادِ حلقۀ خودش است. آدم‌ها گاهی توی چندتا از این حلقه‌ها قرار می‌گیرند و از رسانه‌هایشان ـ مثلاً به عنوانِ هم‌وطن، هم‌دین و مذهب، هم‌صنفی، هم‌شهری و هم‌زبان و هم‌فکر و هم‌راه و فلان ـ بهره می‌برند و یا به عبارتی دقیق‌تر، تغذیه می‌شوند و دنیایشان با این افراد ساخته می‌شود.

بیش از این پرگویی نکنم. وقتی که توی کانالِ شهرکتابِ ساوه، هم‌شهریِ فرهیخته خوانده می‌شوم، و وقتی رضا امیرخانی، نویسنده و منتقد صاحب نامِ کشورمان خوانده می‌شود که باید فرصت را برای همکلام شدن با این جوانمردِ هنرمند غنیمت شمرد، می‌بینم توی چه معادلات مضحکی گیر افتاده‌ام. می‌بینم به چه بازیِ بیهوده‌ای مشعول شده‌ام. حتی بیشتر از آن؛ می‌بینم چه بیهوده‌تر توی این دنیا زندگی می‌کنم. این است که توئیت می‌کنم: «گاهی که حسابی دلم می‌گیرد، از خدا می‌پرسم: که چه؟ حقیقتاً، انگیزه‌ات چه بود از این کار؟ من واقعاً نمی‌توانم درک کنم. چرا خب من؟ چرا اینجا؟ بعد از شر خودم به خودش پناه می‌برم و می‌خواهم نجاتم دهد از این تاریکی.» و چند ساعت بعد توی پست‌چه‌ای می‌گویم باید قدر آرزوها و علایق را دانست که اگر نمی‌بودند، عقل و منطق نهایت تو را به سوی مرگ و نیستی می‌کشانْد. این است که گاهی همه چیز برایم بی‌اهمیت می‌شود و خودم را توی حلقه‌های بسته‌ای می‌بینم که اگر دست من بود، نمی‌خواستم در آن‌ها قرار داشته باشم. بعد به زندگیِ عاشقانۀ یک زن و مرد فکر می‌کنم. پیش خودم می‌گویم چه می‌شد اگر این عشق و علاقه و کشش‌های غریزی نمی‌بودند...

پی‌نوشت: گاهی از خودم ناامید می‌شم وقتی می‌بینم با این افکار و نگرش می‌خوام داستان‌نویس بشم و از زندگی بنویسم. البته هنوز که موفق نشده‌م خودم رو پای نوشتنِ یک داستان‌کوتاهِ کاملْ و قابلِ انتشار نگه دارم. (نیشخند می‌زنم.)

  • ۲۸ بازدید

باید قدر آرزوها و علایق را دانست که اگر نمی‌بودند، معلوم نبود دنیا به این جایی که هست می‌رسید یا نه. اگر نمی‌بودند، بی‌تردید عقل و منطق نهایتاً تو را به سوی مرگ می‌کشاندند، در حالی که آن‌ها تو را به سوی بی‌نهایتِ زندگی فرا می‌خوانند. باید قدر دانست، حتی کوچک‌ترین و بیهوده‌ترینشان را، که در تاروپود وجودت رنگِ زندگی می‌پاشند.

پی‌نوشت: وبلاگ عزیزم، می‌دانم مورد کم‌لطفی‌ام قرار گرفته‌یی، اما این را بدان که همیشه به یادت هستم. این روزها کمی سرگردانم، ولی این پریشان‌حالی و ندانستن‌ها زوال‌پذیرنده هستند.

  • ۳۵ بازدید

تا به حال این سوال را از خودم نکرده‌ام که قرار است راجع به چه بنویسم، و هیچ طرحِ از قبل آماده‌ای برای نوشته‌هایم نداشته‌ام. بیشتر حرف‌هایی بوده‌اند که می‌خواستم بدانم چیستند. می‌گفتم تا ببینم قرار است چه بگویم. در کل، دلیل نوشتن همه‌شان یک «نمی‌دانمِ» مبهمی بوده است. شاید که می‌نوشتم تا دلیل نوشتنم را بیابم. من حتّی دلیل زندگی کردن را هم نمی‌دانم. مثل خیلی‌های دیگر زندگی می‌کنم تا بالاخره بفهمم آن دلیل چه بوده است ـ آن دلیلی که باعث شده یک عدد به عددِ تمام آدم‌هایی که تاکنون هوای زمین را نفس کشیده‌اند اضافه شود.

حالا به جایی رسیده‌ام که باید موضوعی انتخاب کنم برای نوشته‌هایم. باید بدانم که می‌خواهم چه بنویسم تا شروع کنم به نوشتن یک داستان کوتاه. باید بفهمم قرار است از چه حرف بزنم. باید پیدا کنم آن حرفی را که قرار است با کلمات من گفته شود. به‌راستی، چه حرفی‌ست که ارزش گفتن را داشته باشد ـ حرفی که نه آن‌قدری تکراری باشد که مخاطبش با شنیدن اولین کلمات، تا آخرش را حدس بزند، و نه حرفی باشد که مخاطب پس از خواندنش بگوید: خب که چی!

باید قبول کرد که «ندانستن» دلیل بسیار خوبیست برای «دانستن». اما اینکه چه موضوعی را نمی‌دانیم و دانستن آن اطلاعات قرار است چه اثری در زندگیمان داشته باشد هم خیلی مهم است ـ چیزی که امروزه اغلب افراد به آن توجهی ندارند متاسفانه، شاید این افراد همان کسانی باشند که دلیلِ زنده بودن و زندگی کردن هم برایشان اهمیتی نداشته باشد. البته زمان و مکانِ کنونی زندگی هم بی‌تقصیر نیست در پیدایش اینگونه سوالات و ندانستن‌ها. مثلاً اگر در دوران جنگ جهانی بودم، وظیفه‌ام مشخص بود، سربازِ بی‌جیره و مواجب یکی از طرفین جنگ می‌شدم و با شعارِ مقدسِ دفاع از ناموس و وطن، جان بر کف پا به میادین جنگ می‌گذاشتم؛ و هر جنگ و مبارزه و انقلابی هم همینطوریست؛ همه‌شان یک شعار مقدس دارند، که فقط شعارش گاهی با هم فرق می‌کند، نه تقدسش. یا بهتر بگویم، همان «آرمان» منظورم است. یا اگر توی فقر و خشک‌سالی‌های چند صد سال پیشِ یکی از کشورهای آفریقایی زندگی می‌کردم، مهم‌ترین دلیلم برای زندگی کردن این می‌شد که با سیر کردن شکمم بتوانم خودم را به فردا برسانم، به فردایی که شاید سیر کردن شکم چنان سخت نمی‌بود که اصلی‌‌ترین دلیل زندگی کسی می‌شد، و گاهی همین امید تنها چیزی می‌بود که گرسنگی را می‌توانستم با آن تحمل کنم. یا امکان داشت بردۀ یکی از برده‌داران آمریکایی می‌بودم که آزادی از زندگی‌یی که قرار است تمام عمرت را برای اربابی بردگی کنی، تبدیل می‌شد به آرمان و هدف زندگی‌ام. حتی امکان داشت فردی می‌بودم با زندگی‌یی مرفه و بدون هیچ مشکلی در یکی از کشورهای اروپایی؛ با کلی پول‌وپَله که از پدربزرگم بهم ارث می‌رسید و تنها تصمیمم این می‌بود که می‌خواهم چگونه آن‌همه پول را بر باد دهم؛ و زندگی‌یی می‌داشتم که در آن بزرگترین هدفم، این بود که بیشترین لذت‌ها را در یک زندگی فانی ببرم. شاید هم درگیر یک رابطۀ عاشقانه می‌شدم و دلیلم برای زندگی، زندگی کردن با شخصی می‌بود که چشم‌هایش عجیب‌ترین زیبایی‌ِ‌های دنیا را در خود داشتند. شاید هم فردی بودم توی کوچه پس‌کوچه‌های یکی از کشورهای آمریکای جنوبی، که تنها هدفم این بود که تبدیل شوم به رئیس یکی از بزرگترین باندهای پخش مواد مخدر؛ با جاه‌طلبی‌یی که نهایتاً مجبورم می‌کرد رئیسی که دست راستش محسوب می‌شدم و مثل چشم‌هایش بهم اعتماد داشت را با تیری که مغزش را پهن می‌کرد روی زمین، بکشم. یا که فردی می‌بودم توی یکی از معابد شائولین که تنها هدفش برای زندگی، تذکیه روح بود و تقویت جسم؛ که نهایتاٌ می‌شد استاد یک مکتب رزمی. شاید هم موجودی بودم با توانایی‌های خارق‌العاده در صد سال آینده، و ناجی مردمی می‌شدم که نیروهای اهریمنی قصد نابود کردنشان را داشت.

بگذریم از این حرف‌های بیهوده‌ای که قرار نیست به نتیجه‌ای برسد. کاش می‌دانستم چه می‌توانستم بگویم که بهترین گفته می‌شد. البته مشخص است تا که کلی حرف نزنم، آن گفته را هم نخواهم یافت.

 

چند روز پیش طی حادثۀ غیر مترقبه‌ای دوتا از دکمه‌های کیبورد لپ‌تاپی که باید بیش از چهار سال باشد که رفیق روزهای خوب و بدم بوده است از کار افتاد. فردایش هم دوتا دیگرش. هیچ کاری از دستم برایش ساخته نبود. حتی ویندوزش را هم به نسخۀ ده ارتقاء دادم، و گفتم شاید مشکلش نرم‌افزاری باشد و حل شود، ولی بی‌فایده بود. به فکر کیبورد شدم. اول می‌خواستم یکی بی‌سیمش را بخرم، ولی نهایتاً انتخابم شد از این سیم‌دارهای طرحِ قدیم؛ همین‌هایی که دکمه‌هایشان حسابی می‌رود پایین و نوشتن با آن‌ها همراه است با کلی صدای ترق‌وتوروق که لذتِ زاید الوصفی دارد برای شخص نویسنده و اعصاب‌خوردی برای کسانی که تنها صدایش را می‌شنوند. این لپ‌تاپ هم به نظر می‌رسد به بازنشستگی‌اش نزدیک شده. ماه‌هایی بود که بی‌وقفه کار می‌کرد ـ روزها به برنامه‌نویسی و وب‌گردی و شب‌ها به دانلودِ رایگان مشغول بود. حالا هم دیگر درش بسته نمی‌شود و قابل حمل نیست، چرا که پایۀ یکی از لولاهایش شکسته است و در صورت و بازوبسته کردن، احتمال می‌رود آن یکی پایه‌اش هم بشکند و دردسری بس عظیم به بار آورد.

چند وقت پیش مطلبی توی ویرگول نوشته بودم در رابطه با کیبورد اختصاصی و تغییر دادن حروف کیبورد، که شاید به دردتان بخورد.

شخصی سازی کیبورد فارسی ویندوز

  • ۳۹ بازدید
‎۱۵ فروردين ۹۷

وحشتناک مثل از بین رفتن آرزویی که عمری به زندگی امیدوارت کرده بود. ترسناک مثل بی‌میلی به چیزی که لحظات خوش زندگی‌ات را در قبال به‌دست آوردن آن می‌دیدی. ناامیدی مثل وقتی که دلزده می‌شوی از هرچه آرزوی پوچی که داشته‌یی. خسته مثل وقتی که می‌فهمی دنیایی که به دنبالش بودی هیچ برتری‌یی نسبت به دنیای قبلی‌ات ندارد. سقوط مثل وقتی که پرواز می‌کنی رو به پایین. نابودی مثل وقتی که نه حالی داری و نه گذشته‌ای و نه آینده‌ای. زندگیِ بی‌معنی مثل وقتی که دیگر هیچ آرزویی نداری. شوربختی مثل وقتی که هیچ چیزی نمی‌تواند خوشحالت کند؛ حتّی چیزهایی که از زیبایی‌شان لذت می‌بری. دنیا به رویت می‌خندد، دنیا به مضحکه‌ات می‌گیرد، توی بازی زندگی گیر می‌کنی، خودت را می‌سازی و نابود می‌شوی، می‌سازی و نابود می‌شوی. بیهوده مثل وقتی که می‌خواهی ببینی به کجا خواهی رسید و چه چیزی به‌دست خواهی آورد. تیره مثل روزگاری که دیگر هیچ منجی‌یی ندارد. بدبخت مردمی که به قهرمان احتیاج دارد. بی‌ارزش تمام حرف‌هایی که گفته می‌شود. خالی کردن مثل کلماتی که اینجا نوشته می‌شود. زوال مثل عمری که لحظه‌لحظه‌اش می‌رود تا دیگر برنگردد. و پایان مثل نقطه‌ای که در انتهای شعرِ سنگِ قبری گذاشته نمی‌شود.

گفت تو هم چه آرزوهایی داری. گفتم اگر همین‌ها نبود که دیگر امیدی هم به زندگی کردنم نبود. گفت حالا چه، دگر چه می‌خواهی؟ کمی با خودم فکر کردم، دیدم یکی از آرزوهایم را گم کردم. یکی از دل‌خوشی‌هایم را از دست دادم. وحشت کردم. چه خواهد شد اگر هیچ چیزی آن چیزی نبوده باشد که فکرش را می‌کردی؟ بگذریم. به این چیزها چه‌کار داری؟ بگذریم. اگر بگذری راحت می‌گذرد. بگذر که خواهد گذشت. بگذر که می‌گذرد. بگذر. بگذار بگذرد.

  • ۲۵ بازدید

قبلاً گفته بودم: هرچقدر که داشتن یک کتابِ خوب برای خواندن برایم آرامش‌بخش است، به همان اندازه، اتمام آن کتاب و انتخاب کتابِ بعدی، سرگردانم می‌کند و یکی دو روزی شاید وقتم را بگیرد و پریشانم کند.

بعد از اتمام ”همسایه‌ها“ی احمد محمود، نهایتاً رفتم سراغ ”بیگانه“ی آلبر کامو با ترجمۀ جلال. این کتاب را قبلاً نشان کرده بودم. جلال در مقدمۀ این کتاب، مقاله‌ای از ژان پل سارتر ـ که به تفصیل راجع به «بیگانه» نوشته است ـ را ترجمه و خلاصه کرده. قبلاً چندین بار راجع به این کتاب حرف‌هایی ضدونقیض شنیده بودم و پیش‌انگاره‌هایی راجع به آن داشتم و خیلی بر سر انتخابش کلنجار رفتم. نهایتاً انتخاب شد. شروع کردم. سارتر داشت دربارۀ «پوچی» می‌گفت و راجع به «مرسو»، قهرمان داستان. مقدمه را که می‌خواندم، گویی که من مرسو بودم و در حرف‌های سارتر، خودم را می‌دیدم. خواندن آن چند صفحه برایم خیلی طول کشید. حین خواندنش مدام ذهنم می‌رفت توی همین نوشته‌های اخیرم و انگار که داشت راجع به من حرف می‌زد.

خب این‌ها را دارم می‌گویم که چه؟ منظورم چیست؟ هیچ! هیچ منظوری ندارم. فقط می‌خواستم بگویم که ناراحت شدم. کاش که اصلاً سراغ این کتاب نمی‌آمدم و یا حداقل مقدمه‌اش را نمی‌خواندم. البته با آن حال هم چیزی فرق نمی‌کرد. حالا می‌دانم که دقیقاً چه‌ام هست ولی آن موقع نمی‌دانستم. قبلاً نمی‌دانستم که توی چاه افتاده‌ام، ولی حالا می‌دانم که کجایم. حالا مدام «گفت، گفتم»ام را به یاد می‌آورم، «۹۶، سالی که گذشت» را به خاطر می‌آورم، و حتّی همین «دلم سفری می‌خواهد بی‌انتها»یی را که چندبار قصد کردم بروم و حذفش کنم. دلم می‌خواهد همۀ نوشته‌های دو ماه اخیرم را حذف کنم ـ از همان «شروع می‌کنم ولی...». نوشتن خطرناک است. نوشتن بخصوص وقتی که از خودت بنویسی خطرناکتر هم می‌شود. همه‌اش ریسک است. خودت را برای خودت شفاف می‌کند؛ و حتّی بیشتر از آن، مسیرت را مشخص‌تر می‌کند و حسابی چکش‌کاری می‌شوی. تثبیتت می‌کند؛ محکم و استوارت می‌کند. حرف‌هایت را به عقایدت مبدل می‌کند. مدام روشن‌ترت می‌کند و سایه‌ها محو می‌شوند و ابهامات، کم. همۀ این‌هایی که گفتم خوب است؛ اما وقتی خطرناک می‌شود که می‌خواهی حرفی بزنی که حرف‌های گذشته‌ات را نقض می‌کند، ولی دیگر نمی‌توانی؛ دیگر خیلی سخت می‌شود. دیگر باورت شده است که حرف‌هایی که قبلاً گفته‌ای، حرف‌های خودت بوده است. به حرف‌هایی که بیشتر از سر احساساتِ زودگذر هستند و افسردگی‌های موقتی و دگرگونی‌های ناپایدار، ایمان می‌آوری. از مسیر اشتباه می‌روی، و آنقدر ادامه می‌دهی تا جایی که مفهوم «مسیر اشتباه» در نظرت تغییر می‌کند و همه چیز دگرگون می‌شود.

آجر اول را کج می‌گذاری و تا آخر، دیوارت کج بالا می‌رود. شاید بزرگترین اشتباهم این بود که خودم را «جست‌وجوگر» نامیدم و این جست‌وجوگر را تعریف کردم. و از آن بدتر «در جست‌وجوی زندگی» را شعار خودم قرار دادم. شعارها حتی بیشتر از نوشتن خطرناکند. گاهی واقعاً خودت را گم می‌کنی و از خودهای اشتباهی‌ات فاصله می‌گیری، اما برای اینکه زودتر از سرگردانی رهایی یابی، به گذشته‌ات رجوع می‌کنی و شعارت را می‌بینی، و نوشته‌هایت را. سعی می‌کنی دوباره همانی شوی که قبلاً بوده‌ای. آنقدر خودت نبوده‌ای که دیگر به بی‌خودی‌بودن عادت می‌کنی و فکر می‌کنی حقیقتاً همان هستی. از خودت فاصله می‌گیری و دورتر و دوتر می‌شوی. 

حالا شاید خیلی ناراحت باشم. خودم را حسابی گم کرده‌ام. نمی‌دانم کیستم. نمی‌دانم این کسی که اینجا هست، کیست. آیا واقعاً این شخص، خودم هستم؟ این تجددگرای سنت‌ستیز، من هستم؟ حقیقتاً این همانی هست که بوده‌ام؟ و آیا آن سنت‌گرای خوش‌خیال، خودِ حقیقی‌ام می‌باشد؟ من کیستم؟

اگر خودم را به یک کارتِ حافظه تشبیه کنم، دست به همان اندازه که یک سنت‌گرا هستم، یک تجددطلب هم هستم؛ هر دو به یک مقدار. به همان اندازه که اهل دین هستم، بی‌دین و کافر هم هستم. و حالا به جایی رسیده‌ام که هر دوی این شخصیت‌ها به اندازۀ هم سنگینی دارند و بین یک خلأ گیر کرده‌ام. حالا اگر تمام آن کارت حافظه را هم پاک کنند، هیچ فرقی به حالم نمی‌کند. خالی خالی شده‌ام. به دوراهی رسیده‌ام؛ شاید هم چندراهی. حالا دیگر تنها خودم هستم که می‌توانم تصمیم بگیرم که چه کسی باشم و چگونه باشم. و این چه تصمیم دشواری‌ست. آدمِ گذشته را انتخاب کنم یا همینی باشم که به‌تازگی شده‌ام؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم! تصمیم آسانی نیست. انتخاب دشواری‌ست. 

قبل از نوشتن کلمات بالا، دو دل بودم برای خواندنِ «بیگانه»، و اگر راستش را بخواهی، حتّی می‌ترسیدم که خواندنش بیشتر من را از خودم دور کند. اما حالا که به اینجا رسیدم، تصمیمم عوض شد. می‌خوانمش. شاید بعد از بیگانه، «افسانه سیزف»اش را هم بخوانم. حالا می‌دانم که بر سر دوراهی ایستاده‌ام. می‌دانم که می‌خواهم برای مدتی، تماشاگر باشم، تا «در جست‌وجوی زندگی». این هم شعاری دیگر. ببینم به کجاها می‌کشاندم.

پی‌نوشت: نگارندۀ این مطلب پس از خواندن کمی از داستان فهمیده است که شخصیت «مرسو» با او تفاوت‌های بسیاری دارد.

  • ۳۷ بازدید

به کتاب «همسایه‌ها»ی احمد محمود توی گودریدرز پنج ستاره دادم و این نقد زیر را برایش نوشتم. بیش از یک هفته بود که کم‌کم می‌خواندمش ولی این دو روز آخر که داستان جذاب شده بود، زیاد می‌خواندم و می‌خواستم زودتر به پایانش برسم.

وقتی که به آخرین صفحات کتاب رسیدم، تند تند پیش می‌رفتم و مدام به خودم امید می‌دادم که این داستان به پایان می‌رسد، ولی هرچه پیش می‌رفتم و تعداد صفحات خوانده نشده کمتر و کمتر می‌شد، می‌فهمیدم که نه، از این چیزها خبری نیست و امیدم زوال می‌گرفت. وقتی که آخرین صفحه هم خوانده شد، دنیایی به دنیاهایم اضافه شده بود که نگران تمام آدم‌های تویش بودم. مثلاً اینکه خالد به کجا می‌رود و چه می‌کند. سیه چشم کجاست. پدر خالد چکار خواهد کرد؟ باز هم به کویت خواهد رفت و برای عرب‌هایی کار خواهد کرد که مثل یک نوکر نگاهش می‌کنند و باهاش رفتار می‌کنند؟ ناصر ابدی چه شد؟ مرد؟ اگر نمرده، بقیۀ عمرش چه سخت خواهد گذشت. پندار کجاست؛ آیا او هم توی انفرادی‌ست؟ تا کی؟ یا که... به رئیس زندان فکر می‌کنم؛ اعتصاب نتیجه داد؟ به ظلمشان فکر می‌کنم؛ به ظلم زمانه فکر می‌کنم و به فقر مردمان داستان. به تک تک شخصیت‌های داستان فکر می‌کنم. به «شهری»، به مادر خالد، به بهرام، به ابراهیم، به حسنی، به مهدی بقال، به بیدار و آزاد، به دکتر و قصاب، به بلور خانم و امان‌آقا؛ به خواج توفیق و آفاق، به صنم و بانو، به لیلا و هاجر و محمد مکانیک و ... اووه، و همۀ شخصیت‌های داستان. انگار که همگی‌شان توی ذهنم دارند زندگی می‌کنند و زنده هستند و نگرانشان هستم. به این فکر می‌کنم که چه شد که «شهری» چنان ظالم شد و سنگ‌دل، که از شکنجه‌دادن افراد لذت می‌برد. یا که زندگی رئیس زندان چطور بوده که تبدیل شده است به یک خوکِ تیرخوردۀ بدخلقِ مدبّر؛ که گاهی خودش را مهربان جلوه می‌دهد و گاهی هم نمی‌تواند جلوی خشمش را بگیرد. یا به این فکر می‌کنم که جمیله ـ خواهر خالد ـ قرار است چه زندگی‌یی داشته باشد و عاقبتش چه شود. به همه فکر می‌کنم. شخصیت‌های این داستان آن‌قدر برایم زنده هستند که جزئی از من شدند و شاید تا آخر عمر همراهم باشند. به قاضی فکر می‌کنم، به رضی دزده فکر می‌کنم، غم می‌خورم برای غلامِ خاله رعنا که چقدر زود و در عنفوان جوانی و زندگی، خاتمه یافت؛ به این فکر می‌کنم که اگر با شلیک اشتباهیِ گلوله به گردنش توی میدان تیر کشته نمی‌شد، چه زندگی‌یی انتظارش را می‌کشید. شاید می‌شد یک پاسبان، یا استوار، یا می‌شد رئیس زندان؛ و یا مأمور دولتی می‌شد که کسانی مثل آفاق برایش قاچاق می‌کردند. و یا هم داستانش چیز دیگری می‌شد. به این فکر می‌کنم که چقدر می‌شود درگیر این داستان شد و خود را غرق کرد توی ماجرای شخصیت‌هایش.

بگذریم از این پایانِ خاتمه‌نیافتۀ غم‌ناک. توی این داستان خیلی جاها رفتم که تاکنون نرفته بودم و با خیلی از آدم‌ها نشست‌وبرخاست کردم که تاکنون نکرده بودم. می‌توانم بگویم که دنیا را خیلی بیشتر از حجم کتاب درک کردم. بعد از خواندن «کلیدرِ» دولت‌آبادی فکر نمی‌کردم کتابی باشد که درکم را به اندازۀ آن از زندگی بیشتر کند؛ ولی با خواندن «همسایه‌ها»ی احمد محمود، فهمیدم که در اشتباه بوده‌ام؛ و دنیایم بزرگتر از گذشته شده. به درک بیشتری از فعالیت مدنی و امر اجتماعی رسیده‌ام. و حالا مشتاق شده‌ام که کتاب‌های دیگر احمد محمود را هم بخوانم و پیش از همه، «داستان یک شهر»اش را.

****

گاهی که مشتِ غم کوبیده می‌شود توی دلت، چقدر حرفِ پردرد تولید می‌کند. چنان سرشارت می‌کند از حرف که هر لحظه ممکن است سر بروی ـ مثل کوهی که در دلش غوغاست و دیگر تاب ندارد و فوران رخ می‌دهد؛ یا مثل بادکنکِ پربادی که روی شعله گرفته شود و هوای منبسط شدۀ داخلش، بترکاندش.

وقتی که چنین لبریز می‌شوم، تنها دو چیز می‌تواند آرامم کند؛ یا اینکه حرف بزنم ـ چه نوشتن باشد و چه گفتن ـ و یا سوار موتور شوم. این اواخر بیشتر گزینۀ اول را انتخاب می‌کنم؛ نه که آگاهانه انتخابش کنم؛ خودم را می‌بینم که دارم حرف می‌زنم. یک لحظه به خودم می‌آیم و می‌بینم چند دقیقه شده که ماتم برده و به نقطه‌ای خیره مانده‌ام و توی دنیای دیگری سیر می‌کنم؛ کلی با خودم حرف زده‌ام و حرف‌هایم به چه جاهایی که نبردتم و چه رنگ و رویی که به خود نگرفته! یا خودم را می‌بینم که دارم می‌نویسم؛ یا توی وبلاگ هستم، یا توی هزاره‌هایم ـ که عنوانش را گذاشته‌ام «کتاب زندگی من» ـ و یا در پاسخ به حرف‌های دیگری می‌نویسم. خیلی به‌ندرت پیش می‌آید که آن حرف‌ها را با صدایم توی هوا پخش کنم تا به گوش کسی برسد که ـ در ظاهر ـ مخاطبم است و دارم باهاش حرف می‌زنم.

روی موتور هم که سوار بشوم، یا خیلی تند می‌روم و یا آهسته. شاید به‌نظر برسد که «تند رفتن» در آن حالی که دل‌تنگ شده‌ام و چیزی ـ که نمی‌دانم چیست ـ دارد دلم را می‌فشرد درست نباشد و خطرناک باشد، ولی کاملاً برعکس است. آخرین باری که روی موتور بودم و آهسته می‌راندم و توی افکارم غرقه می‌شدم، ناغافل پیچیدم جلوی یک پرایدی و خوب شد که آهسته می‌رفت و ترمز کرد و اتفاقی نیفتاد. فقط فریاد زد که: اوهوی، حواستو جمع کن. خواستم به حرفی که زده است فکر کنم که به خودم آمدم و گفتم که این چه کاری‌ست که می‌کنی؟ گاز بده! و گاز دادم و سرعت گرفتم. وقتی که سرعت بگیری، نمی‌توانی حواست را جز به راندن و رانندگی کردن، درگیرِ چیز دیگری کنی. هرچه موانع بیشتر باشد، بیشتر از خودت فاصله می‌گیری و برای دقایقی می‌توانی از زندگی کنده شوی. به‌تازگی یافته‌ام که «کلاه ایمنی» چقدر می‌تواند بیشتر و بیشتر درگیرِ راندن‌ات کند. اول اینکه حجم و وزنی که سرت را می‌گیرد، بیشتر به یک موتورسوار نزدیکت می‌کند. و دوم اینکه محدودیتِ دید، مجبورت می‌کند حواست را بیشتر و بیشتر به راندن معطوف کنی. شاید به دو ماه نرسد که یک موتورِ ۲۰۰ خریده‌ایم؛ از آن دسته موتورهایی که روی بورس نیست و با وجودِ برتری‌اش، قیمت خیلی پایینی دارد نسبت به بقیه: دایچی ۲۰۰. ارزان خریدیم و مقداری هم خرجش کردیم تا که حالا حسابی سرحال و قبراق شده است. این اواخر خیلی زیاد سوارش می‌شوم. هم دلم تنگ می‌شود برایش و برای موتورسواری، هم احساس دل‌تنگی می‌کنم و انگاری نیاز دارم تا از زندگی کمی فاصله بگیرم. باید خوش‌شانس باشم که وقتی ازش پیاده می‌شوم، مقداری زمان گذشته باشد و ”حول حالنا“یی رخ داده باشد.

نمی‌دانی که حالا چقدر دلم می‌خواهد یک موتور چهارسیلندرِ ۴۰۰سی‌سی‌یی مثل بندیت یا هوندا سی‌بی داشته باشم. نمی‌دانی که چقدر دلم می‌خواهد روی چنین موتوری بنشینم و نفسش را آزاد کنم تا بتواند دلش را خالی کند و حسابی غر بزند و غرّش کند و من لذت ببرم. شاید بدانی که این موتورها ـ به دلایل شاخ‌داری ـ توی ایران قانونی نیستند و پلاک نمی‌شوند؛ نهایتاً اگر بخواهی قانونی سوارشان شوی باید کلی پول بدهی تا برگه‌سبز دارشان را بگیری و آن هم تنها هفته‌ای دو ساعت اجازه داری که توی پیست سوارش شوی. و من اینجاست که از هرچه قانون متنفر می‌شوم. دلم می‌خواهد هرچه قانونِ مسخرۀ اینطوری که هست را زیر پا بگذارم. وقتی که فشار زیادی زیاد باشد، اوضاع از کنترل خارج خواهد شد. شاید اگر چنین قانون‌هایی نبود، من با همان موتور با سرعت مجاز حرکت می‌کردم، ولی وقتی که آب از سر بگذرد، چه یک وجب، چه صد وجب؛ می‌خواهم حسابی سرعت بگیرم، بخصوص در گریز از تعقیب مامورانِ اجرای چنین قانون‌هایی. 

این روزها بیش از هر وقتی دلم می‌خواهد به سفر بروم. به سفری که مقصدش معلوم نباشد و هیچ انتهایی هم نداشته باشد. دلم می‌خواهد سوار بر موتور، تمام دنیا را جست‌وجو کنم؛ به دنبال دلیلی برای زندگی بگردم. می‌دانم که عشق تنها چیز عجیب و غیرقابل تعریف و توصیف دنیاست که می‌تواند دلیل و انگیزۀ هر کاری باشد. شاید که عشق را در این جست‌وجو یافتم. عشق در حالی که بند به دست‌وپایت می‌زند، چنان احساس آزادی و رهایی‌ای هم بهت می‌دهد که گویی پرواز می‌کنی. چه می‌دانم، شاید هم موجب سقوطت شود. در حال حاضر حس می‌کنم که هیچ بندی نیست که بندی‌ام کرده باشد. حس می‌کنم هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم که محتاط باشم. درست نمی‌دانم؛ یا همه چیزم را از دست داده‌ام یا که اصلاً چیزی نداشته‌ام برای از دست دادن. حس می‌کنم رها و آزاد هستم؛ اما نمی‌دانم پرواز است یا سقوط.

عمو که برای عیددیدنی آمده بود، چقدر از داستان‌ها و خاطراتش گفت. همیشه می‌گوید و من هم همیشه لذت می‌برم از شنیدنشان. حتّی جدیداً صدایش را ـ بدون اجازه ـ ضبط می‌کنم و نگه می‌دارم. یکی از پسرعموها هم آمده بود و اگر اجازه بهش می‌دادی، تا خود صبح برایت یک‌نفس حرف می‌زد و داستان می‌گفت. شب اول عید بود؛ از نیمه شب گذشته بود و همچنان کنار هم نشسته بودیم و از زندگی می‌گفتند و ما می‌شنیدیم. گاهی حسرت می‌خورم که چه خوب حرف می‌زنند و همیشه حرفی زیر زبان دارند که با آن سکوت را بشکنند، اما من نه. خودم را می‌بینم که نه چنان خاطراتی دارم برای گفتن و نه چانۀ پرحرفی دارم برای حرف زدن. خودم را می‌کشم تا یکی دو کلام تولید کنم و از دهانم بدهم بیرون. وای که چقدر طاقت‌فرساست. حرف‌زدن توی جمع و با افراد ناآشنا، برایم مشکل است. یعنی که اصلاً حرفی نمی‌یابم برای گفتن؛ و به هیچ‌وجه قصه‌گوی خوبی نیستم. آن شب وقتی که می‌دیدم چه آسان شخصیت‌ها و افعال و کردارشان را قضاوت می‌کنند و درباره‌شان حرف می‌زنند و از زندگی می‌گویند و پندهای اخلاقی می‌دهند، واقعاً بهشان غبطه می‌خوردم، و یا شاید هم کَمَکی حسادت می‌کردم. چه می‌دانم.

حالا که به خودم بهتر نگاه می‌کنم، می‌بینم من همان کودکی هستم که بودم. سن هیچ تاثیری رویم نگذاشته بجز اینکه کمی اطلاعاتم را برده بالا. گاهی که حوصله‌ام سر می‌رود و به کاری تکراری مشغول می‌شوم و یا بیکار ـ درست عین بچه‌ها ـ سرم را می‌چرخانم تا که حسابی سرگیجه بگیرم. یا که حین راه رفتن، می‌بینم که لِی لِی می‌روم و تاتی می‌کنم و هماهنگ با قدم‌ها، دست‌وبالم را تکان می‌دهم. گاهی هم پیش می‌آید که با دهان و هنجره‌ام خودم را سرگرم می‌کنم. هو می‌کشم و با سینۀ پرنفس، صدای باد و طوفان درمی‌آورم؛ سوت می‌زنم. صدای زنگ‌دارِ ممتد از گلویم خارج می‌کنم؛ با دهان بسته آهنگ می‌خوانم. یا که از خود بی‌خود می‌شوم و برای خودم فیلم بازی می‌کنم و چند جملۀ شبیه به هم را تندتند و قاطی‌پاتی و بلند می‌گویم. گاهی تمرین تحریر می‌کنم و صداهای موج‌داری می‌دهم توی هوا. و چقدر کارهای عبث دیگر. جالبش اینجاست وقتی که متوجه می‌شوم کسی هست که زیر نظرم دارد، فوراً دست از آن کارهایم می‌کشم و ادای آدم‌بزرگ‌ها را درمی‌آورم. ولی نه همیشه؛ گاهی بی‌حوصلگی اجازۀ همین کار را هم نمی‌دهد و می‌گویم بگذار هرچه می‌خواهد پیش خودش فکر کند؛ یا می‌گوید دیوانه شده‌ام و عقل توی کله ندارم و یا می‌گوید که ببین چقدر بچه است!

می‌گفتم؛ دلم یک سفر می‌خواهد؛ سفری که هیچ انتهایی نداشته باشد. گاهی که کفری می‌شوم از عالم و مافیهایش، دلم می‌خواهد یک موتور چهارسیلندر داشته باشم و با تمام خطراتش بزنم به جاده؛ و در گریز از هیچ پلیسی کم نیاورم. اینطوری نهایتاً یا خودم را می‌فرستم به درک و یا که از دستشان در می‌روم. می‌دانم در اینصورت سفرم به زودی خاتمه خواهد یافت و جریمه هم باید بدهم برای سوار شدن چنان موتوری و حبس هم بکشم، ولی می‌دانی، دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد. اما وقتی هم که هنوز با کمک عقل اندیشه می‌کنم و احساس تنفر از زندگی سیرم نکرده، پیش خودم می‌گویم که یک موتور ۲۵۰ هم برای چنان سفری کافی‌ست و دیگر آن مشکل‌ها را هم ندارد. ولی به زودی سر عقل می‌آیم و از این خیالات می‌گذرم. آخر جیبم خالی‌ست و مشکلات دیگری هم هست که مانعم شود. گاهی به این فکر می‌کنم که بیا و سخت بچسب به برنامه‌نویسی و از قبلش پول دربیار، ولی دیگر نمی‌توانم با لذتِ گذشته برنامه‌نویسی کنم. از آن مرحله گذشته‌ام. حالا می‌خواهم که همان پول را با داستان‌نویسی به دست آورم. ولی کو، تا حالا که چیزی ننوشته‌ام؛ خودم را تهی می‌بینم و قلم را روی کاغذ نگذاشته، دست از نوشتن می‌کشم. به خودم نهیب می‌زنم و می‌گویم حالا حالاها باید بخوانی و خودت را پر از زندگی کنی؛ زود است برای دست به قلم بردن. و انگاری هنوز خیلی زود است برای تحقق این رویاها. صبر باید.

  • ۳۶ بازدید

آدمی که آرزوهایش را از دست دهد، دیگر چه امیدی به زندگی‌اش داری؟

کلمات توی سرم می‌چرخیدند. کلمه کلمه توی ذهنم نوشته می‌شدند و خوانده می‌شدند و به گوشه‌ای انداخته می‌شدند. وقتی که همه جا تاریک بود و نفیر خواب به گوش می‌رسید اما، آن کلمات ـ آن کلمات لعنتی، و یا شاید مبارک ـ اجازه نمی‌دادند آرام بگیرم و جان بسپارم به بسترِ مرگ. و به راستی که اگر خوابی نبود و اگر شبی نبود، چه سخت می‌شد زندگی کرد. چرا که این مرگِ موقت، هر روز پایانیست و سببِ آغازی؛ و جانی دوباره می‌بخشد و امیدها را تازه می‌کند و اجازه می‌دهد که هرچه بوده را فراموش کنی و دوباره برخیزی و بایستی و ادامه دهی. این دگرگونی‌های مداوم می‌گویند زندگی همیشه بر یک حال نمی‌ماند؛ پس در سختی‌ها سخت باش و در آرامی‌ها، آسودگی را غنیمت شمار. و باز تکرار و تکراری تکراری. آنقدر تکراری‌ها را برایت تکرار می‌کند که دیگر تکرارها برایت غیرمعمول و تازه به نظر می‌رسد ـ همینطوری که حالا «تکرار» برای من بعید و غریب شده است؛ گویی که هرگز چنین لفظی را نه شنیده‌ام و نه نوشته‌ام و نه حتّی بر زبان جاری ساخته‌ام!

آدم که از آرزوهایش فاصله بگیرد و ببیند که چه پوچ است رویاهایی که در سر می‌پروانده، گویی که از خلسه بیرون آمده باشد و در هوشیاریِ کامل، حقیقت را با تمام وجودش درک می‌کند. پوچی را می‌بیند. هیچی را می‌بیند. بیهودگی را می‌بیند. حتّی به واهی بودن وجود خودش و دیگران هم پی می‌برد. می‌فهمد هر باری که آمده است تا دلیلِ وجودی‌اش را جست‌وجو کند، با پاسخی از سر احساسات و با ترس از فروپاشیِ بنیان‌های فکری‌اش و زیر سوال بردن آن‌ها، سدّی شده در برابر خودش و نگذاشته است بیش از این دنیایش خراب شود. از خودش می‌پرسد: آیا بودنم برای پی بردن به برتریِ وجودِ افرادی خاص بوده است و بس؟ در این مورد گفتن و اصرار ورزیدن برای پاسخ یافتن، مشکل است و ناخوشایند؛ امّا وقتی ببینی همه خوابند و تو بیدار، و هر کاری می‌کنی تا مثل دیگران به خواب بروی اما نمی‌روی، طفره‌رفتن مشکل‌تر می‌شود. و چه بسا کار به جاهایی بکشد که نباید. و دیگر چه آسان همه چیز معنا می‌بازد در نظرت.

مصیبت‌ها به راستی که آزمایشند و فتنه. برخی کاسۀ صبرشان آنقدری جا دارد که هرچه هم مصیبت ببینند و مصیبت‌زده شوند، سرریز نکنند و مانند همیشه محکم باشند و تودار. اما نه؛ همگی اینطور نیستند. هستند کسانی که تابِ مصیبت ندارند و یا تا حدّی توانِ تحمل دارند، و بالاخره لحظه‌ای می‌رسد که کاسه‌شان پر می‌شود و می‌خروشند و لبریز می‌شوند و فریاد برمی‌آورند و داد می‌کشند. اما دوباره همان آدم پیشین می‌شوند و کلّی ابراز پشیمانی می‌کنند. امان از روزی که در مقابل سختی‌ها کم بیاوری و خودت را بسپاری به دست آن‌ها؛ آن وقت چنان شکل دهندت که حتّی دیگر خودت هم خودت را نشناسی و در نظر خودت غریبه به نظر برسی،  و دیگر آن آدم سابق نشوی.

بگذریم. آن کلمات حالا دیگر کوچ کرده‌اند. بیهوده پی‌شان را می‌گیرم. قرار بود از قالب جدید بگویم؛ از دو روزی که خودم را انگار به گذشته باز گردانده بودم، به روزهایی که انگشتانم تنها برای نوشتن به یکی از زبان‌های برنامه‌نویسی دکمه‌های کیبورد را لمس می‌کرد و چشمانم جز کُد، چیز دیگری نمی‌خواند.

به این فکر می‌کردم که طراحی کردن یک قالب، چه فرقی می‌کند با کشیدن یک نقاشی یا نوشتن یک داستان و یا سرودن یک شعر؟ همانطوری که یک شاعر و داستان‌نویس و نقاش، وقت و جانشان را می‌گذارند روی پدید آوردن یک اثر، به همان اندازه یک کدنویس هم زحمت می‌کشد برای طراحی و پیاده‌سازیِ یک قالب. و اگر پشتکارش بیشتر از آن‌ها نباشد، کمتر نیست؛ در حالی که حتّی حاضر است تمام شب را هم بیدار بماند و کارش را به اتمام برساند؛ و اثرش را خلق کند. 

گاهی روند طراحی کُند می‌شود و خسته‌کننده؛ ملول می‌شوی و هر دم به این نتیجه می‌رسی که از اینجا به بعد را دیگر نمی‌توانی ادامه دهی و اصلاً کاری که آغاز کردی بیهوده بوده است و می‌خواهی خودت را از منجلابی که در آن غوطه‌ور شده‌ای بیرون بکشی، اما کنجکاوی‌ات مانع می‌شود و هر چه بیشتر پیش می‌روی، تشنه‌تر می‌شوی برای رسیدن به پایانِ کار. چه بسا اگر اولین و جزئی‌ترین ایده‌ات را عملی نمی‌کردی، هیچ‌گاه شروعی در کار نبود، چه برسد به پایانی.

و این اولین‌ایده برای من، همین جاده‌ایست که هیچگاه به پایان نمی‌رسد و کسی هم که در جستجوی زندگی است، هیچگاه به مقصدش نمی‌رسد. باید حواست را جمع کنی، چون شعار و نمادهایی که به کار می‌بری همیشه روی زندگی‌ات تاثیر می‌گذارد. و این شد که یک لحظه بر خودم لرزیدم. کلماتی پراکنده در ذهنم مرور شد: همیشه برای رسیدن به زندگی از زندگی فرار کرده‌ام. اما یادم آمد که قبلاً ماهیتِ این جست‌وجوگر را ـ در اینجا ـ کاملاً تعریف کرده‌ام و خیالم آسوده شد. 

و در کل، هیچ کاری مهم‌تر یا کم‌ارزش‌تر از کار دیگری نیست. یکی آمده است تا بنویسد، یکی آمده است تا به تصویر بکشد، یکی آمده است تا شعر بگوید، دیگری آمده است تا بخواند، یکی هم آمده تا آجر روی آجر بنهد و باعث شود تا دیواری بالا برود. تنها اولویت‌هاست که ارزش کارها را رتبه‌گذاری می‌کند، وگرنه به خودیِ خود هیچ کاری ارزشمندتر یا پست‌تر از کار دیگری نیست. اولویت‌ها زیاد دروغ می‌گویند؛ زیادی کارشان مصلحتی‌ست؛ گولشان را نباید خورد. نگذار بگوید: تو موفقی، تو شکست‌خورده‌ای. اجازه نده برایت تعیین تکلیف کند. کاری را کن که باید.

و زندگی مهم‌ترین کاری است که باید انجامش دهی. زندگی‌کردن را تا زمانی که شروع نکنی، شروع نمی‌شود. و از این دست حرف‌های به‌ظاهر شعاری..

+ حس می‌کنم باید راجع به ”عید“ مفصل بنویسم!

  • ۵۴ بازدید

به این نتیجه رسیده‌ام که باید نوشتن را کمی جدی‌تر بگیرم ـ یعنی خیلی جدی‌تر. و همچنین دقیق‌تر باشم و ریزبین‌تر. بعلاوۀ کلّی «ترِ» دیگر. این خودمان هستیم که تصمیم می‌گیریم چگونه بنویسیم. همیشه می‌توان پیشرفت کرد، ولی با کمی جدّیت، می‌توان از زمانش کاست، و یا به سرعتش افزود. در کل فرقی نمی‌کند، مهم جدّیت است ـ همان تلاش و پشتکاری که همیشه ازش شنیده‌ایم.

می‌گویند گشاده‌دست و بخشنده باش تا بیشتر به دست آوری ـ البته نه دقیقاً همین کلمات را؛ هرکسی به زبان و روش خودش این مطلب را بیان کرده است. و یا به عبارتی دیگر: کمک کن تا کمکت کنند. ناگفته نماند، این شایسته نیست که در ازای بخشیدن و کمک کردنت، چشم داشته باشی که جبران شود. امّا چه می‌شود کرد، زمانه چنان شده است که هر کسی با خودخواهی کمک می‌کند و می‌بخشد ـ و نه حتّی بخشیدن، که به خودخواهی نفس کشیدن.  چه خوب است که بخشیدنمان بی‌چشم‌داشت باشد. هرچند از هر دستی که بدهی، از همان دست می‌گیری ـ چه بسا بیشتر.

پیش‌تر هم گفته‌ام، هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست، هیچ چیز ـ حتّی اتفاقی‌ترین اتفاقات. کسی که در راهت قرار می‌گیرد و کمکی هرچند کوچک ـ حتّی به اندازۀ بخشیدن جرعه‌ای آب برای تر کردن گلویی خشک‌شده، و یا نشان دادن راهی با اشارۀ دست ـ به تو می‌کند، به تویی که به واقع نمی‌داند کیستی و چیستی، هیچ‌گاه اتفاقی نبوده است. چرا، شاید اتفاقی در راهت ظاهر شده باشد، ولی همان اتفاق می‌تواند مهم‌ترین اتفاق زندگی‌ات باشد ـ چه بسا اگر نبود، از تشنگی تلف شده بودی و یا در گمراهی، عمرت را به پایان می‌رساندی. پس بگذار بگویم که هیچ اتفاقی در کار نیست.

وقتی دانستی که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست، بی‌چشم‌داشت کمک خواهی کرد. شاید که کمک تو به آن درمانده، و یا درراه‌مانده، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش باشد ـ کمک به ظاهر ناچیز تو! کسی چه می‌داند، شاید که او قرار است قهرمانِ داستانی باشد، همانطوری که تو...

پی‌نوشت: امروز کمکی کردم که به نظرم می‌تواند یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی کسی باشد ـ به کسی که با راه‌نشان‌دادن‌های به ظاهر ناچیز و کوچکش، می‌تواند و شاید توانسته است بزرگترین اتفاق زندگیِ خیلی‌ها باشد. دلمان خوش‌ست ها! :) تصمیم بالا هم به نظرم بخاطر یکی از همان اتفاقات بوده.

  • ۱۳۰ بازدید