در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۸ مطلب با موضوع «از گذشته‌‌ها» ثبت شده است

این چند روزه روزهایم به‌غایت بی‌معنی و پوچ شده‌اند. می‌گذرند، اما نمی‌دانم چطور. از گذرِ روزها تنها رنجشِ مدام است که به خاطرم می‌ماند؛ نمی‌دانم کی شب می‌شود و کی روز. شب‌ها به این امید سرم را روی بالش می‌گذارم که وقتی بیدار می‌شوم هوا روشن شده باشد، ولی هربار که بیدار می‌شوم می‌بینم یکی‌دو ساعت بیشتر نگذشته است. احساس می‌کنم توی خلأ گیر کرده‌ام. گاهی حس می‌کنم از درون در حالِ ازهم‌پاشیدنم. انگار که رفته‌ام روی دورِ بدبیاری. یا نه، همیشه روی این دور بوده‌ام، ولی حالا سرعتش سرسام‌آور شده. خبرهای بد یکی پشت‌سرِ دیگری کوفته می‌شود توی صورتم. دیشب حرف‌های دردناکی را شنیدم که انگار توی این چند سال همیشه منتظرِ شنیدنش بودم، ولی نه حالا که در بدترین حالِ ممکن قرار دارم. نه وقتی که امیدم ته کشیده است و هیچ دستاویز و علامتِ سوالی نیست که هنوز منتظرِ آینده‌ای نامعلوم نگهم دارد. از آخرین باری که "ح" رفته بود بیمارستانِ ولی‌عصرِ اراک سراغِ دکتر ناظمی، حدودِ یک سالی می‌گذرد. دیشب آقاگل اصرار می‌کرد خودش برود پیشِ دکتر و قضیه را برایش مطرح کند؛ که بگوید سالِ چهارم شده است ولی هنوز نه حرکتی، نه تکلمی، نه حتّی بلعیدنی، چرا هیچ چیزی برنگشته است؟ که خب حداقل آن تکۀ جمجمه‌اش را بگذارند سرِ جایش؛ یعنی همین کار را هم نمی‌توانند؟ "ح" نشسته بود به فکرکردن. قشنگ می‌فهمیدم که قرار است دوباره یکسری حرف از خودش درست کند و تحویلِ او بدهد. من هم همین را می‌خواستم. انگار من هم تهِ دلم قبول کرده‌ام که دیگر هیچ کاری نمی‌شود کرد و فقط باید خود را از شرِ این سوال‌ها خلاص کرد. راستش توی این چهار سال همیشه از پاسخ‌دادن به این سوالات طفره می‌رفته. دوباره شروع کرد به گفتنِ همان حرف‌های همیشگی. می‌گفت تا وقتی که بهبودِ چندانی پیدا نکرده است نمی‌شود که بیهوشش کنند. خطر دارد. ریسکش بالاست که آن تکۀ جمجمه را بگذارند سرِ جایش. ممکن است به اغما برود. که دکتر می‌گوید گذاشتنِ آن تکه استخوان هیچ کمکی نمی‌کند. حق هم داشت آقاگل. حالا ما، چشم‌هایمان عادت کرده است، ولی کسی که چشمش عادت نکرده باشد، نگاه‌کردن به چنین منظری برایش خیلی دردناک است. باز هم اصرار می‌کرد. می‌گفت خب می‌روم بهش می‌گویم یک کاری بکند، که حداقل حرف‌زدنش برگردد؛ یا حداقل بتواند روی پای خودش راه برود. حرف‌های "ح" هیچ توی کتش نمی‌رفت. "ح" گفت هیچ فایده‌ای ندارد این رفتن. دکتر تمامِ کاری که می‌توانسته را انجام داده؛ مریضی را که خون‌ریزیِ مغزی کرده بود و قرار بود چهار سال پیش بمیرد را کاری کرده که تا حالا زنده بماند. آقاگل می‌گفت خب پس می‌روم بهش می‌گویم که حالا چه کار کنیم؛ حالا دیگر چکار باید کرد. "ح" گفت «من همین سه ماه قبل پیشِ دکتر بودم.» «خب چی می‌گفت؟» «می‌گفت تنها کاری که می‌توانید بکنید این است که ازش مراقبت کنید. اگر پدرتان است، ازش مراقبت کنید؛ داروهایش را تهیه کنید؛ حواستان باشد زخمِ بستر نگیرد؛ وقتی ادرارش عفونت می‌کند فوری پیگیری کنید. و در کل نگذارید بیشتر از این رنج بکشد.» آقاگل هنوز هم شیرفهم نشده بود. انگار عذابِ وجدان گرفته باشد؛ می‌خواهد کاری را که قبلاً نکرده است، حالا جبران کند. کاری را که قبلاً جبران نکرده‌اند، حالا جبران کنند. آقاگل می‌گفت خب می‌روم و بهش می‌گویم که اگر امکانش هست دوباره عملش کنند. "ح" گفت «اولاً که توی جهان هنوز علم به جایی نرسیده است که بتواند مغزِ آدم را ترمیم کند و مثلِ دفعۀ اولش برگرداند. ولی حالا، تو فرض کن گفت قبول، بیا عمل کنیم؛ عملش صدتومن، دویست‌تومن پول می‌خواهد؛ آن‌وقت می‌خواهی چه‌کار کنی؟» «خب آدم جور می‌کند. قرض می‌کند. به این در و آن در رو می‌اندازد. هنوز که دکتر چیزی نگفته است!» "ح" گفت «من می‌گویم فرض کن دکتر گفته است عمل می‌کند؛ پولش را از کجا می‌خواهی جور کنی؟ من پولِ داروهایش را، وسایلِ بهداشتی‌اش را با کلی بدبختی جور می‌کنم و هیچ‌کدامتان هیچ کمکی نمی‌کند، درحالی که برادرتان است، و حالا می‌خواهی پولِ عملش را جور کنی؟ چطور؟! ولی، تو برو! تو اصلاً حتماً باید بروی پیشِ خودِ دکتر. همین یکشنبه، همین یکشنبه می‌توانی بروی. من که هرچی می‌گویم قبول نمی‌کنی.» «خب حداقل می‌روم بهش می‌گویم که بگوید حالا چه کار کنیم.» من خودم هم خسته شدم از این بحثِ بیهوده. انگار "ح" هم دیگر خسته شده بود. انگار وقتش شده بود که تمامِ حقیقت را بگوید. گفت «می‌خواهی چه بهت بگوید خب؟ من خودم رفته بودم پیشِ دکتر؛ گفت اگر تا شش‌ماه، تا یکسال بعد از عمل توانست یک کلمه حرف بزند، یعنی تکلمش برمی‌گردد. اگر تا آن زمان بلعش برگشت، پس هیچی، اگر توانست تا شش‌ماه، یک‌سال بعد از عمل راه برود، که می‌رود، وگرنه دیگر هیچ کاری از دستِ کسی برنمی‌آید. و دیدی که آن اوایل داشت روی پای خودش راه می‌رفت، ولی دوباره تشنج کرد و از حرکت افتاد. دکتر گفت بعدِ یکسال دیگر تنها کاری که می‌شود کرد این است که نذر و دعا کنید و مراقبش باشید که زیاد رنج نکشد.» برای اولین بار بود که این حرف‌ها را از "ح" می‌شنیدم. توی این سال‌ها هیچ‌وقت اینقدر صریح این حرف‌ها را به زبان نیاورده بود. انگار درست است که می‌گویند هر چه سنگ است مالِ پای لنگ است. چه لزومی داشت که این حرف‌ها را وقتی بشنوم که دیگر هیچ امیدی برایم باقی نمانده؟ چرا، وقتیکه زندگی‌ام در بی‌اعتبارترین شکلِ ممکنش قرار گرفته است باید این حرف‌ها را بشنوم؟ البته، سیاهی که روی سیاهی رنگی ندارد. آدم چند دفعه مگر می‌تواند بمیرد؟ آدم وقتی تبدیل شده است به یک مردۀ متحرک، مردن دیگر برایش معنایی ندارد. کاملاً تهی می‌شود؛ انگار که دنیا هم برایش مرده است. دیگر نه میلی، نه حوصله‌ای، نه انگیزه‌ای، نه هوسی، نه امیدی، هیچ چیزی برایش باقی نمی‌ماند. حالا به رویاهایم فکر می‌کنم، و می‌بینم دیگر هیچ احساسی بهشان ندارم. به چیزهایی فکر می‌کنم که زمانی حتّی همان فکر‌کردن به داشتنشان هم هیجان‌زده‌ام می‌کرد، ولی حالا هیچ احساسی نسبت بهشان ندارم. دیگر گرسنگی را هم احساس نمی‌کنم. انگار اگر تمامِ روز هم چیزی نخورم هیچ گرسنه‌ام نمی‌شود. آدمِ مرده مگر چه شکلی است؟ آدم اگر سنگ هم شده باشد، می‌شکند. نمی‌شکند؟ دیگر حتّی نمی‌توانم دلم را به آینده خوش کنم. نشستم و به بهترین طرحی فکر کردم که می‌توانست برای زندگی‌ام پیش بیاید؛ دیدم هیچ احساسی را در من برنمی‌انگیزد. اول و آخر آدم‌ها می‌میرند دیگر، نمی‌میرند؟ نمی‌دانم چه فکر کردم که همۀ این حرف‌ها را نوشتم. گاهی سرم آنقدر پر از حرف می‌شود که نمی‌توانم تحملش کنم؛ انگار که اگر خالی‌اش نکنم منفجر شود. همین است که این روزها بیشتر از هر وقتی می‌نویسم، ولی باز هم آرامم نمی‌کند. سینه‌ام سنگین می‌شود. انگار درونم آتش گرفته باشد؛ سرِ دلم می‌سوزد. بی‌قرارم. خسته‌ام. خسته. خسته‌تر از همیشه‌‌؛ و هیچ امیدی برایم باقی نمانده. دنیایم آنقدری بی‌اعتبار شده که می‌ترساندم..

  • ۴۲ بازدید

نمی‌شود گفت گنجینه، ولی... نه، چرا نشود گفت؟ بله، گنجینه! امروز یک گنجینه پیدا کردم.

از سی‌ام مهر ۹۶ طبقِ قراری که با خودم گذاشته بودم تقریباً هر روز طیِ یک نشستِ نیم تا یک ساعته، هزار کلمه در یک فایلِ ورد می‌نوشتم. ولی بعد تصمیم گرفتم نوشته‌های هر روزه‌ام ـ که «هزاره» صدایشان می‌کنم ـ را تنها در یک فایل بنویسم. حالا سه‌تا فایل دارم: نیمه دوم ۹۶، نیمه اول ۹۷، نیمه دوم ۹۷. معتبرترین تاریخچۀ شخصی از من. یعنی از سلسله من‌های من.

باید اعتراف کنم که توی این چهارده ماه یکبار هم به سرم نزده بود که بروم و هزاره‌هایم را مرور کنم، الّا همین امروز. راستش حالا نمی‌دانم کدام من هستم! یعنی دقیقاً تا همین پنج دقیقۀ پیش که این آهنگِ غمگینِ افسرده‌کننده* را پلی نکرده بودم، من من نبودم. یعنی این آخرین منی که از خودم می‌شناختم نبودم و به منی تبدیل شده بودم که تاکنون نمی‌شناختمش. شاید بشود نامش را گذاشت منِ دانای کل. این جنابِ دانای کل به طورِ افراطی همه چیز را به سخره می‌گیرد و مدام غش‌غش می‌خندد. یعنی من خودم اول فکر کردم دارد نقشِ راویِ یک داستان را بازی می‌کند ـ راویِ مستِ یک داستانِ طنزِ سیاه ـ ولی بعد فهمیدم که نه. داشت واقعاً از تهِ دل می‌خندید، و نه از این خنده‌های تلخ؛ چنانکه هر لحظه بیمِ منفجرشدنش می‌رفت! راستش من دیگر از این به بعد نمی‌توانم به این فکر نکنم که وقتی غمگینم یا افسرده، یکی از آن بالا بهم غش‌غش نمی‌خندد. به نظرم بد نیست شما هم در تک‌تکِ صفحاتِ زندگی‌تان این موضوع را مدِ نظر داشته باشید که یکی آن بالا از فرطِ خندیدن به شما دارد پس می‌افتد.

گذشته از این حرف‌ها، دلم گرفته بود و آمده بودم تا یک هزاره با خودم حرف بزنم. این هزاره‌ها خاطره‌نویسی نیستند، وبلاگ‌نویسی هم نه، و یادداشت هم نیستند، بلکه ثبتِ تفکرِ سیالِ «من» در حال‌ترین حالِ ممکن‌اند. یعنی در همان لحظه به هر کوفت‌وزهرماری که فکر کنم، مستقیم نوشته می‌شود روی صفحه. حینِ همین نوشتن‌ها بود که انگار برای اولین بار است که متوجهِ این موضوع می‌شوم. اینکه یک سال است که دارم هر روز خودم را ثبت می‌کنم. شروع کردم به خواندنِ هزاره‌های اخیرم. دیروز، پریروز، ۱۸ آذر، ۱۷ آذر، ۱۶ام، ۱۵ام، ۱۴ام، ۱۲ام، و ۷ام. راستش موضوع خیلی جالب شد، درست مثلِ خواندنِ یک رمان بود. می‌توانستم سلسله حوادثِ این گذشتۀ یک‌ساله‌ام را با تکیه بر رابطۀ علت و معلول ببینم. رفتم به ۳۰ام مهر ۹۶؛ خواندم. ۱ آبان ۹۶؛ خواندم. همانطوری که داشتم عنوان و تکه‌های بولد‌شدۀ روزهای آبانِ ۹۶ را می‌خواندم، همزمان دهان و شکمم را هم سفت چسبیده بودم تا یک‌دفعه از شدتِ خندیدن منفجر نشوم؛ آخر تبدیل شده بودم به همان منِ مستِ دانای کل. خیلی بی‌رحمانه تمامِ افکارم را به بادِ خنده گرفته بودم. نه اینکه مسخره‌اش کنم؛ نه. شما تابه‌حال نشده است که از توی آلبومِ عکس‌هایتان، عکسِ بچگی‌تان را ببینید و قاه‌قاه بهش بخندید؟ دقیقاً چنین حالتی بود. داشتم به افکارِ خامِ یک سالِ گذشته‌ام می‌خندیدم. یک‌جایی بولدشده نوشته بود «از این به بعد را تنها و تنها برای خودِ خودم می‌نویسم و هیچ‌کسی نباید بجز خودم این حرف‌ها را بخواند»، و همین که شروع کردم به خواندن، اولش نفهمیدم چه بلغور کرده‌ام، ولی بعدش یک اسم دیدم؛ یک اسمِ دو حرفی. از همین الف‌ب‌ها و جیم‌میم‌ها و دال‌ذال‌ها. آن بخش را دوباره خواندم و همان‌دم بود که عملاً ترکیدم از خنده. مگر می‌شود آخر؟ آن نام را جستجو کردم و دیدم که به‌به، با پُربسامدترین شخصِ هزاره‌هایم روبه‌رو هستم! نامی که از همان روزهای اول تا همین اواخر مدام تکرار شده است. حرف‌های جالب و تقریباً ارزشمندی که اگر نمی‌نوشتمشان هیچ‌وقت ذهنم قادر به یادآوری‌شان نبود. خواندم و خواندم و خواندم، و تازه فهمیدم که با چه گنجینه‌ای مواجه هستم. خاطراتِ خوشِ بسیاری از روزهای کاملاً فراموش‌شده‌ام زنده شد و توانستم تماماً خودم را به خنده بگیرم. راستش آن حرف‌ها پر بود از صراحت‌های ابلهانه و ساده‌دلی‌های بچگانه و مجذوب‌کننده. اگر کسی به تغییرِ پیوستۀ شخصیتش معتقد باشد، داشتنِ چنین تاریخچه‌ای یقیناً می‌شود یکی از ارزشمندترین داشته‌های تمامِ زندگیِ آن فرد. حرف‌هایی که موقعِ نوشتن نمی‌دانی برای چی و برای کی نوشته می‌شود، ولی بعدها با خواندنش می‌شود حداقل یک دلِ سیر خندید. ولی خب بدی‌اش هم این است که خیلی شخصی هستند، و معتبرتر از حافظه‌. یعنی اگر روزی خدای نکرده تبدیل شدید به یک قاتلِ زنجیره‌ای یا غیرِ زنجیره‌ای، باید مراقب باشید هزاره‌هایتان به دستِ کسی نیفتد، چون در دادگاه به عنوانِ یک مدرکِ معتبر علیه‌تان استفاده خواهد شد و به زندان‌تان خواهد انداخت! یا زبانم لال، مثلاً اگر روزی خودکشی کردید، بقیه با خواندنِ هزاره‌هایتان کاملاً متوجه خواهند شد که چه مرگتان بوده است. این حرف را کسی می‌گوید که همین حالا مچِ خودش را سرِ یکی‌دو ماجرای ناگفتنی گرفته است؛ همچنین سلسله‌افکار و حالاتِ کنونی‌اش را ریشه‌یابی کرده است، با همین مرورِ کوتاه. و خب، کیفش به همین دانای کل بودن است دیگر. نیست؟ به نظر من که ارزشش را دارد آدم سال‌ها به این هزاره‌نویسی ادامه بدهد.


* آن موزیکی که در بالا بهش اشاره شد یک شاهکار است، ولی حجمش ۲۳ مگابایت بود و نشد که آپلود شود. تا وسط می‌رفت و متوقف می‌شد. ولی می‌توانید از یوتیوب گوش کنید: لینک.

  • ۷۹ بازدید

یادت است گاهی همانطور که نشسته به فکر فرو می‌رفتی و یادِ گذشته‌ها می‌افتادی، یکباره ازم می‌پرسیدی «نمی‌دونم چجوری می‌خوای اون اشک‌ها رو جبران کنی؛ نمیدونم چجوری می‌تونی جبرانشون کنی..»؟ و من هم هیچ‌وقت جوابی نداشتم تا به این حرفت بدهم، جز اینکه سرم را بیندازم پایین؟ اما حالا من دلم می‌خواهد ازت بپرسم: «جبران کردم؟ بگو تونستم اون اشک‌ها رو جبران کنم؟» ولی نمی‌پرسم و باز هم سرم را می‌اندازم پایین، و انگاری باز هم شرمنده می‌شوم. خیسیِ چشم‌هایم را می‌گیرم. حالا احساس می‌کنم بی‌نهایت شبیه‌ات شده‌ام.

  • ۶۹ بازدید

نمی‌دانم چرا هنوز هم نمی‌توانم این عدد را باور کنم. بیست‌ویک انگاری، هم‌قدوقواره‌ام نیست. یعنی من وقتی خودم را نگاه می‌کنم، می‌بینم هنوزم همان وروجکِ سربه‌هوا هستم، ولی این عدد زور می‌زند حالی‌ام کند که بزرگ شده‌ام. که دیگر بازی بس است. که پسرجان از حالا به بعد دیگر باید به فکر زندگی‌ات باشی، وگرنه کلاهت پسِ معرکه است.

من هنوزم مثلِ بچه‌ها عاشقِ اسباب‌بازی‌ام؛ فقط اسباب‌بازی‌ام حالا بگویی نگویی، کمی گنده‌تر شده است، و البته گران‌تر. موتورم را می‌گویم. البته خودم هم گنده شده‌ام. حالا مثلِ آدم بزرگ‌ها همیشه ریش و سبیل می‌گذارم. مثلاً همین دیشب که با آن تیپِ موتورسواریِ زمستانی‌ام، یعنی با آن کاپشنِ چهارشانۀ سپاهی، (از همان‌ها که مربع‌های کوچکِ رنگی دارد و خیلی قشنگ است)، اسکارفِ اسکلتیِ سبزرنگ، کلاه‌ایمنیِ آنچنانی و دستکش‌های سبزرنگِ موتورسواری‌ام واردِ فلافلی شدم تا حساب کنم، دیدم آن دو-سه جوان که دورِ یک میز نشسته بودند شروع کردند به ملوانان ملوانان خواندن. ولی با این‌حال عقیده دارم که من هیچ تغییری نکرده‌ام. چند روز پیش عکس‌های یکی از رفقای قدیمم را می‌دیدم. توی تلگرام پیام داده بود. اسمش به نظر آشنا می‌رسید ولی هرچه به عکس‌های پروفایلش نگاه می‌کردم، نمی‌توانستم آن آدمِ قدیم را توی عکس‌ها ببینم. ازش پرسیدم واقعاً اینا عکسای خودته؟ گفت نه، عکسای عمه‌مه. گفتم: بگو هرچی نگاه می‌کنم چرا نمی‌تونم پیدات کنم. ولی من نه. هنوزم همان عینکِ ده سال پیش را به چشمم می‌زنم. هنوزم هم چشم‌هایم دو رنگ است و با اولین نگاه، کنجکاویِ هر کودکی را برمی‌انگیزانم. البته آدم بزرگ‌ها هم کنجکاو می‌شوند ـ می‌دانم که می‌شوند ـ ولی یکی از خوبی‌هایشان این است که دربارۀ این چیزها ازت سوال نمی‌کنند. یعنی در کل آدم که بزرگ می‌شود بخاطرِ همین که تصوّرش از بزرگ‌شدگی فرو نریزد، سوال پرسیدن را فراموش می‌کند. یا خجالت می‌کشند از سوال پرسیدن؟ نمی‌دانم! ولی بچه‌ها نه؛ صداقتشان ستودنی‌ست. ولی خب دیگر، نمی‌شود هم که همیشۀ خدا صادق بود. «ما همیشه می‌خواهیم چیزهایی پنهان‌کردنی و بروز ندادنی داشته باشیم، تا بتوانیم در کنار هم بمانیم. چون می‌خواهیم در کنار هم بمانیم.» ولی بچه‌ها نه. مثلاً همین که شروع کنی به حرف‌زدن با یک بچه، نمی‌شود از چشم‌هایت سوال نکند. البته با اینکه هنوزم نمی‌دانم چگونه با جواب‌هایم کنجکاوی‌شان را سیراب کنم، ولی دیگر عادت کرده‌ام و ناراحت نمی‌شوم. باز هم کنارشان می‌مانم. در نمی‌روم. یعنی در کل با بچه‌ها بیشتر حرف برای گفتن دارم تا با آدم‌بزرگ‌ها. مثلاً همین که می‌خواهم دو کلام با یک آدم‌بزرگ حرف بزنم، ذهنم خالیِ خالی می‌شود. هیچ نمی‌دانم از چه بگویم. انگاری اصلاً توی جمع‌شان غریبه‌ام. خیلی وقت‌ها هم حرف‌های آدم‌بزرگ‌ها برایم ملال‌آور است، مگر آن‌هایی که قصه می‌گویند. ولی من خودم قصه‌گوی خوبی نیستم.

داشتم می‌گفتم. من هنوزم حس می‌کنم همان وروجکِ سربه‌هوام. همان علی‌بابای گوگولی‌مگولی. ولی خب حالا دیگر کسی علی‌بابا صدایم نمی‌کند. بابا هم که اصلاً حرف زدن انگاری یادش رفته باشد. فقط بلد است بخندد. آخر حالا درست شده‌ام یکی مثلِ چارلی چاپلین. دستِ خودم نیست، ولی انگار همیشه در حالِ اجرای نمایش‌ام.  حواسم پرت می‌شود و می‌بینم دارم با دهنم صداهای جورواجور در می‌آورم، انگاری که یک بیت‌باکس شده باشم؛ ریتم می‌دهم به صداها. بعضی‌وقت‌ها هم مثلِ یک سی‌دی که خش داشته باشد، ادای گیر‌کردن در می‌آورم. یا یک جا هم روی یک جمله گیر می‌‌کنم. گاهی هم انگار توی کلاسِ سلفژ هستم و می‌خواهم پرده‌های صوتی‌ام را آزمایش می‌کنم؛ یا که حواسم پرت می‌شود و می‌بینم دارم صدای خواننده‌ای را تقلید می‌کنم، ولی نتیجه‌اش همیشه مضحک است، چون ناخودآگاهِ من مضحکه‌پسند است خیلی‌وقت‌ها. و همیشه این کارهایم او را می‌خنداند. همین هاست که وقتی مهمان می‌آید خانه‌مان معذب می‌شوم و نمی‌توانم خودم باشم. اصلاً من هیچ‌وقت نمی‌توانم بیرون از محیطِ امن‌م خودم باشم. آخر حالا دیگر برای خودم آدم‌بزرگ هستم مثلاً. امروز، ۲۴ام آبان بیست‌ویک ساله شدم. ولی نمی‌دانم چرا نمی‌توانم هنوزم این عدد را باور کنم. حقیقتش را بگویم، من همیشه به اعداد، به سال‌ها، به ثانیه‌ها، شک داشته‌ام. امروز به فاطمه گفتم: می‌دانی امروز تولدم است؟ کلی ذوق کرد. ولی ازش خواستم صدایش را در نیاورد. (البته صدایش را در هم می‌آورد فرقی نمی‌کرد.) آخر حوصلۀ این مسخره‌بازی‌ها را ندارم. در کل هیچ‌وقت جشنِ تولدی نداشته‌ام. با این حال یادم است سالِ پیش که یک گوشیِ هوشمند برای خودم سفارش داده بودم و با یک هفته تأخیر درست روزِ تولدم به دستم رسید، کلی خوشحال شدم. تا آن روز نمی‌دانستم غافل‌گیرشدن چه حس خوبی دارد. ولی حالا، امروز که مثلاً روزِ تولدم است هیچ دلیلی برای جشن‌گرفتن و کادو دادن به خودم ندارم. فقط می‌توانم به خودم بگویم: «خسته‌نباشی پسر. حالا بلند شو بریم به رویاهات برسیم. مسیر طولانیه.» از این سالی که گذشت هم می‌توانم بگویم راضی بودم و هم نه، ولی امسال می‌خواهم به خودم کمی سخت بگیرم. اصلاً اسم هم برایش انتخاب کرده‌ام: تنهایی‌سالی. یعنی هیچ‌کسی آن بیرون نیست که کمکم کند و فقط خودم هستم و خودم. باید بهتر بخوانم، بیشتر بخوانم، بیشتر بنویسم، و بهتر بنویسم. رؤیای من همین نوشتن است آخر. زندگی بدونِ رویا هم که معنایی ندارد. پس سلام تنهایی‌سالی؛ امیدوارم این وروجکِ سربه‌هوا را از دامِ کمال‌طلبی و اهمال‌کاری و تنبلی و خوش‌گذرانی و بطالت و این چیزها نجات دهی، گرچه نمی‌توانم مطمئن باشم. 


پی‌نوشت: سال پیش هم در چنین روزی، این را نوشتم: سال‌روزِ یک شروع. مسیرم درست از همان‌جا بود که شروع شد. وقتی که داشتم می‌خواندمش، دیدم چقدر، چقدر تغییر کرده‌ام!

  • ۱۷۳ بازدید

پیش‌نوشت: این حرف‌ها را دو هفته پیش نوشتم، ولی تا همین یک ساعت قبل نمی‌دانستم منتشرشان کنم یا نه. آخر می‌دانی؟ من آدم محافظه‌کاری هستم. همیشه می‌ترسیدم از اینکه کسی نباشم که فکر می‌کنم هستم. همیشه وحشت داشته‌ام از حقیقت، و از فروریختنِ تصوراتی که عمری بهشان دل خوش کرده‌ام. همیشه. کسی هستم که می‌ترسد حرف‌ها و وعده‌هایش دروغ و پوچ باشد. کسی که از شکست وحشت دارد، و همیشه از مبارزاتی که احتمالِ شکست خوردنش در آن‌ها وجود داشته، پرهیز کرده است. کسی که عادت دارد همیشه یکسری سوال‌ها را برای خودش بی‌جواب باقی بگذارد و توی حریمِ امنِ ابهام زندگی کند. ولی آخر دیدم ارزشش را ندارد و چرا بیهوده خودم را آزار دهم. آخر یا می‌شود، یا نمی‌شود. اگر شد که چه بهتر، خاطره می‌شود؛ اگر نشد هم نشده است دیگر، مثلِ هزار اتفاقِ دیگری که باید می‌افتاد و نیفتاده.

این نوشته بیش‌ازحد طولانی است و بیشترش هم حرف‌های تکراری‌ست. فقط می‌خواستم باشد و ثبت شود.

****

نیمه‌شب بود. وقتی با حجت فیلمِ «یک ذهن زیبا» را می‌دیدم، هم حین فیلم و هم در پایانش با پرسش‌های نظرخواهانۀ حجت روبه‌رو شدم. انگار که نمی‌توانست برخی چیزها را باور کند و بپذیرد. این پرسش: «چرا به نظرت بعضی آدم‌ها و دانشمندان ذهن‌هایشان اینجوری‌ست؟» شروع یک بحث مفصل بود. راجع به زندگی حرف زدیم و دوباره من شروع کردم صادقانه راجع به خودم حرف‌زدن؛ یعنی آن نقاب را از صورتم برداشتم و خودِ خودم بود که حرف می‌زد. من خیلی کم اتفاق می‌افتد سفرۀ دلم را برای کسی وا کنم، ولی خیلی جاها با حجت صادقانه‌ترین نظرات و عقایدم نسبت به موضوعات مختلف و زندگی را بیان می‌کنم و هر حرفی که به ذهنم می‌رسد را به زبان می‌آورم. نمی‌دانم میلم به هم‌کلام شدن است که باعث این کار می‌شود یا میلم به متقاعد کردنش، و یا توجیه کردنِ افکار و کردارِ خودم برای خودم. شاید هم راجع به خودم حرف‌زدن و این ابرازِ وجود سرمستم می‌کند و کنترلم را از دست می‌دهم و هرچه دارم را به نمایش می‌گذارم.

از اینکه می‌خواهم داستان‌نویس شوم گفتم. از اینکه عقیده دارم هر انسانی داستانی دارد که از آن رهایی ندارد. از اینکه برای کسی چون من حتّی منطقاً هم «پول» نباید ارزشی داشته باشد، چرا که نوشتنِ داستان به نظر خیلی‌ها شاید کاری به‌غایت مسخره به نظر برسد، ولی حقیقت این است که برای نوشتنِ هر کدام از همان کتاب‌های مسخره وقت و هزینۀ بسیاری صرف می‌شود و اگر کسی همان وقت و انرژی را برای کار دیگری می‌گذاشت و با قانون‌های متعارفِ این دنیا زندگی می‌کرد، خب یقیناً می‌توانست کلی پول به جیب بزند و زندگی‌اش را سروسامان دهد و ازدواج کند و خانه‌ای فراهم کند و موتور و ماشینِ خوبی هم داشته باشد، ولی برای من یکی، این بخش از ماجرا هیچ جذابیتی ندارد، و برای پول کار کردن هم؛ چون مرا به اهدافم نزدیک نمی‌کند. کمااینکه داستان‌نویسی تنها چیزی است که توانسته مرا نسبت به زندگی امیدوار کند. شاید گاهی هم برای پول به انجامِ کارهایی مجبور شوم ـ که می‌شوم ـ ولی هیچگاه نمی‌توانم تمام فکر و ذکرم را بگذارم روی آن و از فکر داستان‌نویسی خارج شوم یا آن را بگذارم جزء اولویت‌های چندمم. حجت می‌گفت همین اهمیت ندادنم به چنین مسائلی باعث می‌شود بیست سال دیگر که زن و بچه‌ای داشتم و دیگر افتاده بودم توی جریانِ خروشانِ زندگی، ببینم که چقدر از زندگی عقبم و برای چیزی که باید می‌بودم ولی برایش تلاش نکردم کلّی افسوس خواهم خورد، که البته دیگر هیچ فایده‌ای ندارد.» پیش خودم فکر می‌کردم که از کجا معلوم تا بیست سال دیگر زنده باشم! گفتم: «داشتنِ زن و بچه الزامی نیست. و تو هم چقدر آینده را تاریک تصور می‌کنی.» ولی ادامه ندادم که «خدا را چه دیدی، شاید تا آن موقع بخت به اقبال ما چرخید.»،چون شاید واقعاً به این حرف اعتقاد ندارم و من هم آینده را تاریک می‌بینم. گفت که پاک‌کردنِ صورت مسئله فایده‌ای ندارد. با خودم گفتم «و لابد من هم ناگزیرم که مثلِ یک نفر بچۀ آدم بنشینم و به این زندگیِ تکراری تن دهم.»

گفتم داستان‌نویسی از نظر من ارزشمندترین کاری است که بشر تاکنون توانسته است انجامش دهد؛ درست همان کاری است که خدا انجامش داده. گفت: «اصلاً بیا طورِ دیگری به ماجرا نگاه کنیم؛ مثلاً نمی‌توانی به جای نوشتن، داستان‌هایت را بسازی؟» می‌گفت که خودش تا این لحظه کلی برای زندگی‌اش داستان‌پردازی کرده است و همه‌شان را هم به واقعیت بدل کرده است، و حالا هم در حال ساختنِ شاهکارِ زندگی‌اش است ـ که من ناخودآگاه به روابطِ او و نامزدش فکر کردم و به نظرم رسید منظور از شاهکارش همین است. البته زیادی کنجکاو نشدم، فقط پرسیدم داستان‌هایش چیست و آیا می‌تواند به من بگویدشان یا نه. با اینکه انتظارِ «نه» شنیدن را داشتم، ولی وقتی گفت نمی‌تواند، انگاری کمی بهم بر خورد. به روی خودم نیاوردم و در حالی که فکر می‌کردم صداقت لازمۀ نویسندگی‌ست، زیادی اصرار نکردم و گفتم مشکلی ندارد و لازم نیست بگویی. دیدم حجت رفت توی فکر. صدایش را آهسته کرد و گفت: «ولی نمی‌دانم کِی قرار است به پایان برسم؛ یعنی انگیزه‌ام برای ساختنِ این داستان‌ها تمامی ندارد و انگار مقصدی هم در کار نیست. نمی‌دانم پایانِ داستانم کجاست و کی راضی خواهم شد.» طوری می‌گفت که انگار این موضوع می‌ترساندش. و من خندیدم و گفتم: «درست به خلافِ من، که همه چیزِ این عالم برایم تمام شده است. آخر می‌دانی؟ من آدمِ غایت‌نگری شده‌ام. قبلاً نبودم. جدیداً شده‌ام.» حجت دوباره شروع کرد به گفتن از چیزهایی که مثلاً بهم انگیزه بدهد برای «ساختنِ داستان». تقریبا به حرف‌هایش گوش نمی‌دادم و یادِ حرفِ مادرم افتادم که هر از گاهی وقتی بی‌میلی‌ام را نسبت به مناسباتِ آدم‌ها می‌بیند بهم می‌گوید: «از این دنیا دل نکن. تو مگه چی‌ت از بقیه کمتره؟ از این به بعد کلی زندگی در پیش داری.» و همیشه هم بهش می‌گویم من از این جمله نفرت دارم و لازم به تکرارش نیست و من هم از دنیا دل نکنده‌ام. حجت گفت بهش گوش بدهم. گفتم من از این حرف‌ها زیاد خوانده‌ام. گفت حرفی که او می‌گوید، حرفِ هر کسی نیست که بشود هر جایی خواندشان؛ عمیق‌ترین تجربیاتش از زندگی است و خودش دارد رو در رو بهم می‌گویدشان. و گفت که امیر قدرِ حرف‌هایش را نمی‌داند و نمی‌فهمد که او چقدر خیرش را می‌خواهد و به خاطرِ همین است که گه‌گاهی با هم دعوایشان می‌شود. حجت داشت از چیزی به عنوانِ «پُل» حرف می‌زد. پلی که من را به رویاپردازی‌هایم می‌رساند. به موتورِ سنگین می‌رساند، به یک زندگیِ آبرومندانه هم. می‌گفت باید از این تفکرِ یک بعدی دست بردارم. حرف را کشاندم به یکی دیگر از رویاپردازی‌هایم که به قولِ حجت، تک‌بعدی نبود، و او کلی درباره‌اش حرف و حرف زد و و آخر هم گفت برای تبدیلِ آن خیال‌ها به واقعیت تنها یک راه وجود دارد. کمی مکث کرد و بعد ناگهانی گفت: «پول!» و ادامه داد: «با دستِ خالی نمی‌توانی بروی خارج و به هدفت برسی.» پوزخند زدم و او شروع کرد به گفتن از آدم‌هایی که حتّی به قولِ او دستِ راستشان را از دستِ چپشان تشخیص نمی‌دادند، ولی به جایی رسیده‌اند که من آرزویش را دارم، و تنها برای اینکه پول داشتند. با بی‌اهمیتی گفتم: همینا باعث میشه که هرچی مسائلِ مادی هست برام بی‌معنی بشه. می‌خواستم اضافه کنم: «اصلاً حالا که بهتر فکر می‌کنم می‌بینم هیچ میلی برای رسیدن به این رویایم ندارم.» ولی چیزی نگفتم. او گفت به حرف‌هایش فکر کنم و با پاک کردنِ صورت‌مسئله به جایی نخواهم رسید. بلند شدیم. زباله‌ها را برداشتم و بردم بیرون و برگشتنی، یک لحظه نگهم داشت؛ انگاری حرفی بود که نمی‌توانست ناگفته‌اش بگذارد. گفت: یه چیزی رو خوب توی تو دیدم. فکر کردم می‌خواهد ازم تعریف کند و بعد از این همه حرفِ بی‌فایده کمی امید بهم بدهد. گفت: تو خوب بلد شدی که بگی «برام اهمیتی نداره»، و این خیلی مسئلۀ مهمیه. اول کمی مکث کردم و ماندم که چه بگویم، ولی زود خنده‌ام گرفت و گفتم «برایم اهمیتی ندارد».

قبل از کشیدنِ بحث به این‌جاها، داشتیم راجع به فیلمِ A Beautiful Mind حرف می‌زدیم و از پیچیدگی‌ها و قدرتِ ذهن می‌گفتم. برای اینکه بر حرف‌هایم صحه بگذارم و حجت بتواند بهتر ذهنِ جان‌نش را درک کند، گفتم تا حالا به خواب‌هایی که می‌بینی توجه کرده‌یی؟ توجه کرده‌ای که وقتی توی خواب هستی به ضعفِ رویاهایت پی نمی‌بری و آن‌ها را حتّی واقعی‌تر از واقعیت می‌پنداری؟ من خودم، از همان بچگی خواب‌هایم درست عینِ فیلم‌های سینمایی بود. چشم‌هایم را چند ثانیه بستم و به حجت گفتم می‌خواهم یکی از خواب‌های اخیرم را برایش تعریف کنم؛ خوابی که دقیقاً می‌دانم پرده‌به‌پرده‌اش برگرفته از چه افکار و واقعیاتی در زندگی‌ام است. چند ثانیه بعد همانطور که صحنه‌های آن خواب به یادم می‌آمد شروع کرده بودم به توصیف کردنشان و ماجرا را برایش تعریف کردم. من توی تعریف‌کردن مهارتی ندارم. خیلی عجولم و روی کلماتی هم که ادا می‌کنم چندانی تسلط ندارم، ولی وقتی فهمید خودش هم توی رویایم بوده، کلی ذوق کرد. آن خواب حقیقتاً ماجرا و صحنه‌های جذابی داشت. خلاصه‌اش این است که در حالی که تهدید به مرگ شده بودم و مثلِ کسانی که به پارانویا دچارند تقریبا همیشه وحشت‌زده بودم، او تنها کسی بود که توانسته بودم بهش اعتماد کنم و برای فرار کردن از دستِ آدم‌کش‌ها ـ که درواقع مزدورهای کسی بود که تا همین پارسال برایش کار می‌کردم ولی حالا به دلایلی به خونم تشنه شده بود ـ ازش کمک بخواهم. توی آن خواب حتّی امیر هم مرا به آدم‌کش‌ها فروخته بود. تعریفم که تمام شد حجت مشعوف شده بود و گفت در حقیقت هم او تنها و آخرین کسی است که می‌توانم بهش اعتماد کنم و ازش کمک بخواهم. اینجا بود که دوباره احساس کردم زیادی حرف زده‌ام.

و همچنان کلمات توی تاریکیِ اتاق چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند. ماه‌ها بود که اینطوری سفرۀ دلم را برای کسی باز نکرده بودم و این گفت‌وگو در هر حال برایم دوست‌داشتنی بود.

  • ۱۳۱ بازدید

بعضی آدم‌ها زندگی‌شان آن‌قدر پر از داستان است که وقتی می‌خواهی از زندگی‌شان بگویی، می‌مانی که از کجای زندگی‌شان حرف بزنی. مثلاً یکی مثلِ من، داستانش را حتّی می‌شود توی یک صفحه هم خلاصه کرد، ولی کسی مثل عموحسین را، نمی‌دانم باید چند صد صفحه درباره‌اش نوشت تا حق مطلب ادا شود. 

***

هوا تاریک بود. به بهانۀ کپسول و چراغ نفتی آمده بود که بفروشدش به آصف. دیدم که چراغ موتورش خراب است. تعارف زدم که بیاید تو، و آنقدر سریع قبول کرد که خجالت کشیدم از اینکه زودتر نگفته بودم. روی ترکِ آن موتورِ بیچاره‌اش کلی چیزمیز بسته بود. موتور را آورد گوشۀ حیاط گذاشت. گفت داشتم می‌رفتم شهرصنعتی. گفتم آخر این وقتِ شب؟ گفت: «یک تکه آهن سنگین پیدا کردم، حدود صد، صدوده کیلو. کمی بار داشتم، آن را هم بار کردم روی موتور، ولی خوردم زمین و چراغ موتور خراب شد. این شد که یک گوشه‌ای خاکش کردم و برگشتم.» تیوبی که دورِ کله‌چراغِ موتورش پیچیده بود را باز کرد. ادامه داد: «رفته بودم مغازۀ محمد که چراغ موتور را درست کند. دیدم جواد هم هست؛ قضیۀ آن آهن را بهش گفتم و ازش خواستم بیاید کمک. اول قبول نکرد، ولی بعد که گفتم بیست‌تومن بهش می‌دهم قبول کرد. اما محمد بهش چیزهایی گفت و منصرفش کرد.» می‌خواستم بپرسم «خب تو که رفته بودی موتورسازیِ محمد چرا چراغت رو درست نکرد؟» ولی نپرسیدم. عموحسین از آن آدم‌هایی است که وقتی ببیند کسی برایش احترام قائل نیست و مثلِ یک سربار و مزاحم باهاش رفتار می‌کند، بهش برمی‌خورد و سریع خودش را غیب می‌کند. اگر هم ازش بپرسی چه کار داشتی، سر سری جواب می‌دهد: «هیچی، کار مهمی نبود.» مثلاً همین چند وقت پیش که حجت رفته بود خانه‌شان تا بخیه‌های سرش را بکشد، گفته بود اگر حجت خودش نیامده بود دیگر هیچ‌وقت کاری باهاش نداشتم ـ آخر قبلش چندبار از حجت خواسته بود و حجت نرفته بود. آن بخیه‌ها هم بخاطرِ یک دعواست. دعوایی که ماجرایش مفصل است؛ فقط همین‌قدر بود که می‌گفت: خیلی شانس آوردم که آن لحظه دلم به زدوخورد راه نداد، وگرنه ما از اون آدمایی هستیم که اگر بخوایم کسی رو بزنیم دیگه فکرِ مرگش رو نمی‌کنیم.

وقتی داخلِ کله‌چراغ را دیدم تعجب کردم. فقط دو-سه‌تار سیم آن تو بود. پرسیدم: این چرا اینطوریه؟ خیلی جدی گفت که سیم‌های اضافه را خودش در آورده است. همانطوری که داشتم ذغالِ لامپ را با زحمت به کله‌چراغ جفت می‌کردم خنده‌ام گرفت. او هم خندید و گفت: «والا، آدم می‌موند چی به چیه؛ حالا همه‌چی مشخصه، یکی سیمِ کویل‌ـه و اون یکی هم سیمِ لامپ.» موتور را روشن کردم و دیدم لامپ باز هم روشن نمی‌شود. برگشتم سراغ کله‌چراغ و می‌خواستم با گوشی‌ام نور بیندازم روی سیم‌ها، که دیدم عموحسین خودش یک چراغ‌قوه از جیبِ کاپشنش درآورد، از این‌هایی که به سر بسته می‌شود، و با خوش‌دلی گفت که همیشه تجهیزاتِ لازم همراهش است. غیر از این هم نباید می‌بود. یادم آمد آن اوایل که از سوریه برگشته بود، حتّی تفنگ بادی‌اش را هم توی خورجینِ موتورش این‌طرف آن‌طرف می‌گرداند. آن چند ماهی که رفته بود سوریه، به خاطرِ تجربه‌اش سریع شده بود تک‌تیرانداز و یکی از آن تفنگ‌های گنده داده بودند دستش. عادت داشت اشتایرش را حاج‌طاهر صدا بزند. عموحسین از آن قصه‌گوهای حسابی‌ست، ولی خیلی کم از سیاه‌پوشانی می‌گفت که سرشان را با حاج‌طاهر مثلِ گوجه ترکانده بود. آن اوایل که برای شنیدنِ داستان‌هایش می‌نشستیم پای حرف‌هاش، بیشتر از افغانستان می‌گفت تا سوریه. از خاطراتِ سال‌های جنگی که تا ابد هم نمی‌شود فراموششان کرد. همیشه هم حرف‌ها کشیده می‌شد به خاطراتِ مشترکش با پدرم. می‌گفت حسن عاشقِ اسلحه‌های سنگین و آرپی‌جی بود؛ توی بمب درست کردن هم مهارتِ زیادی داشت. ماجرای آن روزی را تعریف می‌کرد که حسن به جای فیتیلۀ تندسوز، فیتیلۀ کندسوز وصل کرده بود به یکی از بمب‌های دست ساخته‌اش، و وقتی رفته بود ببیند چرا بمب عمل نکرده، موجِ انفجار هفت متر پرانده بودش هوا ـ انگار گوشِ راستش از همان به بعد بود که سنگین شد. بعد هم قصۀ عقرب‌گزیدگی‌اش را می‌گفت، همانی که توی جبهه پادزهر پیدا نمی‌شد و اگر خودش را نرسانده بود معلوم نبود حسن زنده می‌ماند یا نه. و بعد می‌رفت توی فکر. چشم‌هایش پُرِ غم می‌شد و یک‌هو می‌دیدی بغض می‌کرد. گفت: «آدم نمی‌تونه به راحتی از تفنگش دل بکنه.» بعد توجهم را به یکی از سه سیمِ لامپ جلب کرد که انگاری از جایش جدا شده است. سیمش سبزرنگ بود. همین‌قدر سر در می‌آوردم که باید اتصال‌بدنه باشد. توی کله‌چراغ دوتا سیمِ بلا‌استفادۀ دیگر هم بود که وصلش کردم به آن‌ها ولی چراغ روشن نشد. آخر سیم را زدم به گِل‌گیرِ آهنیِ موتور، که دیدم جواب داد و چراغ روشن شد. یک تکه سیم آوردم و وصلش کردم به پایۀ کیلومتر و دادمش داخل کله‌چراغ و به آن سیمِ سبزرنگ وصلش کردم. چراغِ موتور روشن شد. چراغ‌قوه را از سرش در آورد و تشکر. گفت که خبرِ آن کپسول و چراغ‌نفتی را بهش بدهم، و موتورش را با احتیاط از درِ خانه بیرون کرد تا چیزهایی که روی ترک‌اش بسته بود به در گیر نکند. خداحافظی کردم. توی چارچوبِ در ایستاده بودم و داشتم رفتنش را تماشا می‌کردم. توی این سرما داشت می‌رفت بیرونِ شهر تا آن تکۀ آهن را از زیرِ خاک بیرون بکشد و بیاید بفروشدش، بلکه خرجِ دو سه روزش را در آورَد. همین هفتۀ پیش بود که می‌گفت مشغولِ کندنِ یک چاهِ سی‌چهل‌متری است. وقتی ازش می‌پرسیدم آیا خطر ندارد، می‌گفت ما به این خطرها عادت کرده‌ایم، ولی خب، کارِ سختی است. حالا هم هر وقت بیکار می‌شود می‌رود شهر صنعتی و از اینطور چیزها جمع می‌کند. گاهی هم می‌رود بازارکهنه و بساطش را پهن می‌کند و از این خرت‌وپرت‌هایی که پیدایشان کرده است می‌فروشد. می‌گوید آدم وقتی نمی‌تواند به زن و بچه‌اش خرجی دهد، درست هم نیست که سربارِ آن‌ها باشد.

با خودم فکر می‌کردم که تعریفِ آدم‌ها از سختی‌های زندگی می‌تواند از زمین تا آسمان توفیر کند. یا به قول تولستوی، تمامِ خانواده‌های خوشبخت شبیه یکدیگرند، اما هر خانوادۀ بدبختی به شکل خاص خود بدبخت است. البته به هیچ وجه نمی‌خواهم بگویم او بدبخت است، فقط وقتی می‌بینم اینطوری باید برای هر روزِ زندگی‌اش بجنگد، جنگیدنی که انگار پایانی ندارد و کسی هم بخاطرش او را تحسین نمی‌کند، غصه‌ام می‌شود. انگار بعضی آدم‌ها آفریده شده‌اند برای جنگیدن. حالا فرقی هم نمی‌کند که کجا باشد، یا در چه شرایط و زمانی. همیشه باید بجنگند، شاید چون یاد ندارند تسلیم شوند.

  • ۸۴ بازدید

وقتی به ناخن‌هایم نگاه می‌کنم که زیرشان سیاهی گرفته است، یادِ خیلی چیزها می‌افتم. انگاری که حرف می‌زنند؛ می‌گیرمشان جلوی صورتم و بهشان خیره می‌شوم. طوری که انگار از حرف‌هایشان خوشم آمده است. قصد ندارم به این زودی‌ها زیرشان را تمیز کنم. وقتی حوصله‌ام سر می‌رود بهشان نگاه می‌کنم و به حرف‌هایشان گوش می‌دهم ـ درست عینِ خل‌مشنگ‌ها. برایم از گذشته‌ها می‌گویند. وقتی بهشان نگاه می‌کنم، انگاری که دارم به دست‌های پدرم نگاه می‌کنم. این دست‌ها مرا یادِ خیلی چیزها می‌اندازد.

دیروز آن‌قدر بی‌حوصله بودم که نمی‌دانستم با دقیقه‌هایم چه کنم. و نمی‌توانستم تنهایی‌ام را تحمل کنم. برای من عجیب است وقتی که تنهایم حوصله‌ام سر برود. همیشه کاری برای انجام دادن دارم. مثلِ کتاب‌خواندن، فیلم‌دیدن، خواندنِ نوشته‌های وبلاگی، وررفتن با سه‌تار و فلوت‌ریکوردر، و نوشتن. و چیزهای دیگر. فعالیت‌های انفرادی را خیلی دوست دارم. اعتقاد دارم از آن دسته افرادی هستم که می‌تواند تک و تنها تمام عمرش توی یک جزیره زندگی کند و از زندگی‌اش هم راضی باشد. و اگر یک کتابخانۀ کوچک و کاغذ و قلمی هم داشته باشد، که دیگر انگاری توی بهشت زندگی می‌کند. من خیلی به این جزیره فکر می‌کنم. حتّی به سلولِ انفرادی هم فکر کرده‌ام. به نظر می‌رسد آنجا هم جای خوبی باشد. ولی دیروز به هیچ وجه حوصلۀ تنهایی را نداشتم. بعدِ اینکه یکی‌دو ساعتی وقت تلف کردم و حسابی از این گوشۀ تنهایی خسته شدم، رفتم سراغ موتورم.

راستش ما در خانه درست به اندازۀ یک دکانِ موتورسازی ابزار داریم، و لوازم حتّی. این‌ها همه یادگار و میراثِ سال‌های سال کاروکارکردن‌های پدرم است. کیف و جعبۀ آچار را برداشتم و یک‌راست رفتم سراغ موتور و وقتی داشتم دم‌ودستگاهش را باز می‌کردم و دل‌وروده‌اش را می‌ریختم بیرون، درست حکمِ دردِدل‌کردن را برایم داشت ـ همان‌قدر مفرح. من با یک‌یکِ این آچارها، این پیچ‌گوشتی‌ها، این انبرها، این فرانسه‌ها، این آچارهای دست‌سازِ پدرم مثلِ آچار گلدونی و بقیه، خاطره دارم. کلکسیونِ کاملی‌اند. من با ذره ذرۀ وجودِ موتورها، خاطره دارم. پیچ‌های دری‌کلاچ را  با آچار سه‌شاخ باز می‌کردم و انگاری به سال‌ها پیش برگشته بودم. به روزهایی برگشته بودم که توی یک مغازۀ سیاهِ سیاه، در یک روستای خنک و باصفا، روی یک زینِ پاره‌پوره می‌نشستم و آچاربادی به‌دست با کلّی شوق‌وذوق پیچ‌ها را باز می‌کردم. خیلی هم همه کار را با کمالِ حوصله و آهستگی انجام می‌دادم. انگار که یک عمر وقت دارم برای رسیدن به حلقه‌های کائوچوییِ کلاچ. اگر کسی تجربه داشته باشد، می‌داند که سخت‌ترین مرحلۀ کار، باز کردنِ آن پیچ‌های چارسوییِ پمپِ روغن است. باز کردنِ آن سه‌تا پیچِ نفرت‌انگیزِ چارسویی، آخرین و سخت‌ترین مانع برای رسیدن به صفحه‌کلاچ است، و بعد از آن به چهار پیچِ جادوییِ فنردارِ خورشیدی می‌رسی، (که جذاب‌ترین مرحله است) و پس از بیرون آوردنِ خار، (برای کسی که بلد نباشد این خارِ کوچک خودش غولی عظیم است) می‌توانی حلقه‌های سوختۀ کلاچ را بیندازی دور و حلقه‌های نو را جایگزین کنی؛ این مرحله هم جذابیت‌های خودش را دارد. من که از روغن‌مالی کردنِ حلقه‌های نوِ کلاچ با روغنِ تمیزِ عسلی و چرخاندنشان توی دست‌هایم کیفِ مضبوطی می‌برم ـ به عشق‌بازی می‌ماند اصلاً. یادم است وقتی وردستِ پدرم بودم همیشه این مرحله را به من محوّل می‌کرد.

نمی‌خواهم در جزئیات زیاده‌روی کنم (می‌دانم که کرده‌ام) فقط راجع به آن سه‌تا پیچِ چارسوییِ پمپِ روغن بگویم که حسابی اعصابم را بهم ریخت. توی دلم هزاربار بر کسی که آن پیچ‌ها را چارسویی انتخاب کرده بود لعنت فرستادم. آخر چه می‌شد اگر پیچِ بُکسی می‌بودند؟! وقتی سرِ چهار‌سوییِ پیچ‌گوشتی را چفت می‌کنی روی پیچ، باید با تمامِ قدرتت رو به جلو فشار وارد کنی (و حتّی اگر خواستی چندتا تقه با چکش روی پیچ‌گوشتی بزنی) و خیلی با احتیاط پیچ‌گوشتی را بچرخانی. اگر پیچ‌ها با همان چرخاندنِ اول باز شدند یقین داشته باش تمامِ کائنات همراهی‌ات می‌کنند. اما کافیست فقط یکبار پیچ‌گوشتی توی پیچ رد کند تا دیگر نشود آن پیچ را با پیچ‌گوشتی و روش‌های مسالمت‌آمیز باز کرد. رد کردنِ پیچ‌گوشتی توی آن‌پیچ‌ها، درست مثلِ این می‌ماند که حکومتی بخواهد فشاری فوقِ تحملِ افراد بر جامعه وارد بیاورد و مثلاً به یک بشر بگوید اجازه ندارد نفس بکشد؛ آن وقت است که آن چهار راهِ پیچ، تبدیل می‌شود به دایره‌ای که هیچ پیچ‌گوشتی‌یی قادر نیست بچرخاندش و به قولِ معروف حرفِ هیچ احد‌الناسی به خرجش نمی‌رود. باید بگویم تعاملِ من با اولین پیچی که باهاش در افتاده بودم به همین جا کشید؛ به همین عصیانِ پیچ. زود یادم آمد پدرم در چنین مواقعی چه سازوکاری را پیشه می‌گرفت. یک سمبۀ سرْپهنِ تیز (شبیهِ پیچ‌گوشتی دوسو) برمی‌داشت و روی لبۀ پیچ یک شیار ایجاد می‌کرد و توسط همان شیار و سمبه و با زورِ چکش، پیچ باز می‌شد. اما من هیچ‌گاه شاگردِ خلفِ پدرم نبودم و تمام تلاش‌هایم بی‌نتیجه ماند. نهایتاً حجت آمد و حسابِ پیچ‌ها را رسید. از موتور بگذریم که  پُرچانگی شد.

آدمیزاد خیلی پیچیده است. گاهی دلش مثل سنگ است و گاهی می‌شود ابرِ بهاری. گاهی آن‌قدر در «حال» زندگی می‌کند که گویی سرگذشتش جز یک صفحۀ سفید نیست، و گاهی در «حال» زندگی کردنش سراسر زندگی در گذشته است و اگر بخواهم دست به واژه‌سازی بزنم، می‌شود گذشتگی، به‌جای زندگی.

این روزها که زندگی‌ام سراسر یادآوریِ گذشته شده است مدام از خودم می‌پرسم: گذشته‌ات مگر چه آشِ دهن‌سوزی بوده است که این‌همه توی نخ‌اش هستی؟ ولی می‌دانی، هیچ جوابِ سرراستی ندارم به خودم بدهم. اگر بخواهم با خودم روراست باشم باید بگویم امسال بیش از هر وقتی در زندگی‌ام آزادی داشتم. به اندازۀ تمامِ عمرم با موتورم به گردش و مسافرت رفتم و می‌توان گفت حسابی خوش گذراندم. اما می‌دانی چیست؟ این زندگی‌کردن‌ها و خاطره‌سازی‌های زورکی هیچ‌وقت برایم قابل قیاس با گذشته نبوده و نیست. احساس می‌کنم هرچه که معنا توی زندگی‌ام بود توی همان گذشته باقی ماند. اگر این مَثَل درست باشند که آدم‌ها نیمِ عمرشان را زندگی می‌کنند و نیمِ دیگرش را با یاد و خاطرِ نیمۀ اولِ زندگی‌شان سر می‌کنند، پس حالا من در نیمۀ دوم زندگی‌ام قرار دارم. (اصلاً هم خبر ندارم چنین ضرب‌المثلی قبلاً گفته شده است یا نه. امروز که بی‌هدف داشتم حیاط را متر می‌کردم و بارها دورِ خودم چرخیدم، به نظرم رسید که چنین مَثَلی می‌تواند وجود داشته باشد؛ مثلِ «خدا به احمق‌ها شانس می‌دهد» در ابلهِ داستایِفسکی. اصلاً هم به هم ربط ندارند.) البته نه که هیچ امیدی به آینده نداشته باشم. گاهی کورسوی امیدی سرِ راهم می‌بینم و حسابی ذوق می‌کنم، اما نمی‌توانم انکار کنم که دیگر زندگی برایم حکمِ یک شوخیِِ بی‌پایان را دارد. شوخیِ بی‌پایانی که مجبورم تا پایانش صبر داشته باشم ـ البته بگویم که این شوخی هیچ هم خنده‌دار نیست، ولی می‌شود به سراسرش خندید؛ خنده‌ای تلخ. بدی‌اش این است که معلوم نیست پایانِ سختی‌ها سرآغازِ خوشی‌ها باشد. نه حتّی خوشی، بلکه آسودگی. گاه زندگی زیرِ سنگینیِ افسوس و ملال تیره‌وتار می‌شود. درست عینِ یک گرگ‌ومیشِ مه‌آلود. و آدم چاره‌ای ندارد جز سپردنِ خودش به دستِ زمان. این را دیروز توئیت کردم و انگار بیانگرِ تمام حرف‌های گفته و نگفته‌ام است. با این حال پرگویی می‌کنم این روزها. هیچ‌وقت نشده بود که نوشته‌ای توی پیش‌نویس‌هایم داشته باشم، ولی حالا کلی پیش‌نویس دارم و مانده‌ام کدامشان را منتشر کنم. دلم می‌خواست بگویم این نوشته‌ها را برای خودِ سال‌های دورم می‌نویسم، ولی چه خیال‌ها! این‌ها حرف‌هایی‌ست که تنها می‌خواهم از ذهنم خارجشان کنم. درست مثلِ رویه‌ام در برابرِ گذشته. اما نمی‌دانم نتیجه می‌دهد یا نه.

  • ۷۴ بازدید

خیلی چیزها را فراموش کرده‌ام. خیلی چیزها را. دیشب که مهدی آمده بود خانه‌مان صحبت از درس و مدرسه شد. انگار که لحظۀ لحظۀ آن چهار سالِ آخر که همکلاسی بودیم را یادش است. مهدی مدام از من می‌پرسید «فلانی را یادت است؟ فلان ماجرا را یادت است؟» اما هرچه توی پستوهای ذهنم می‌گشتم چیزی نبود. نه که هیچِ هیچ نباشد. بعضی چیزها را خیلی خوب به یاد دارم، زندۀ زنده؛ با سوالاتِ او یک‌سری تصویرِ مبهم هم به یادم آمد، اما فهمیدم بسیاری از گذشته را فراموش کرده‌ام و هرچه فکر می‌کردم هیچ به یادم نمی‌آمد که نمی‌آمد. مدام به یک دیوار بر می‌خوردم ـ یک دیوارِ سیاه، یک سدِ عظیم رو به گذشته.

حقیقتش را بگویم، من بهترین سال‌هایم عمر را توی مدرسه گذرانده‌ام. (یک جوری گفتم انگار سی‌چهل سالم است!) اما از مهدی انتظار نداشتم چنین حرفی بزند، ولی دیدم او هم معتقد است بهترین سال‌های عمرش همان سال‌های مدرسه بوده. آخر می‌دانید؟ کمِ کمش هر سال دو-سه‌تا از دبیرها با او رفتارِ به‌غایت خصمانه‌ای پیشه می‌کردند. خب همین هم باعث می‌شد حضورش توی مدرسه پر فرازونشیب باشد و تبعاً خاطراتش هم پررنگ‌تر و به‌یادماندنی‌تر. اما من نه. به دلم ماند یکبار زنگِ آخر با یکی دعوا کنم. راستش، اولِ دبیرستان چندتا از بچه‌های کلاس ـ که می‌شود گفت با من دشمن بودند ـ را خیلی تحریک می‌کردم، ولی آخر هم نتیجه نداد و هیچ زدوخوردی صورت نگرفت. یکبار حتّی کارم به رجزخوانی هم کشید؛ آن‌ها دوتا از گنده‌های کلاس بودند و من تک. فقط می‌خواستم شروع‌کننده آن‌ها باشند، حتّی اگر شده با یک هُلِ کوچک؛ ولی دم به تله ندادند. نمی‌دانم چه‌ام شده بود، آن سال دلم یک دعوای حسابی می‌خواست؛ می‌خواستم حقیقتاً یکی را زیرِ مشت و لگدهایم خُرد کنم. و همه هم به خاطرِ هیجانِ آن کار بود، و احساسِ قدرتِ بعد از دعوا. چقدر نفرت‌انگیز بودم آن سال!

نه که تنها آن سال؛ من همیشه نفرت‌انگیز بودم. از آن آدم‌هایی بودم که هر ساله با همۀ دبیرها رفیق می‌شد، و حتّی با مدیر و معاون‌ها. و تنها این نیست. از شانسِ بدم کسی بودم که همیشه بهترین نمره را داشت. و حتّی همیشه مبصرِ کلاس می‌شدم. خودتان حساب کنید تا چه حد آدمِ نفرت‌انگیزی بودم. اینکه به کسی تقلب نمی‌رساندم به کنار، همیشه پنج‌دقیقه‌ای برگۀ امتحانم را تحویل می‌دادم و آن وقت دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست تقلب کند؛ چون [فلانی] (یعنی بنده) مثلِ عقاب بالای سرشان می‌چرخید و هیچ رحم و مروتّی هم نداشت و بلافاصله با دیدنِ کوچک‌ترین لغزشی با صدای بلند به دبیر گزارش می‌داد. البته که دو سالِ آخر ـ یعنی اول و دومِ دبیرستان ـ کمی رفتارم از این حیث متعادل‌تر شده بود. سال‌های قبلش مثلِ گرگ بودم. شکی نیست که آن زمان خدایی می‌کردم توی کلاس. نمی‌دانید چه بسیار دانش‌آموز که نه، چه بسیار عاملانِ برهم‌زنندۀ نظم را به سزای اعمالشان رساندم. شک ندارم اگر قدرتم از سطحِ کلاس و مدرسه فراتر می‌رفت، تبدیل می‌شدم به تانوس. («انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» را که دیده‌اید؟!)

سالِ اولِ دبیرستان یک اجلِ معلق شده بود ناظمِ مدرسه. یعنی اگر باش خوب تا می‌کردی، می‌شد زندگی؛ و اگر باش بد تا می‌کردی، می‌شد مرگ. (منظورم از خوب تا کردن با او، ابداً این نیست که برایش تملق‌گویی کنی یا چیزها دیگر. فکر نکنم هنوز هم کسی فهمیده باشد چگونه می‌توان دلش را به دست آورد.) چاق بود و موهایش سفید بود. یک سبیلِ چارلی چاپلینی داشت و با لهجۀ شیرینِ رشتی حرف می‌زد. و نمی‌دانید بچه‌های مدرسه چقدر تعجب می‌کردند وقتی من را «داداش» صدا می‌زد و اصرار هم داشت از بچه‌ها گرفته تا دبیر و معاون و مدیر، همه مرا به‌عنوانِ داداشش بشناسند. اولین جرقۀ این روابط از جایی شروع شد که بچه‌های کلاس مرا که مبصرِ به‌غایت سخت‌گیری بودم به استیضاح کشاندند و آقای مهموم وقتِ دبیرِ آن زنگ را گرفت تا ماجرای من و بچه‌ها را فیصله دهد. من پای تخته رو به بچه‌ها ایستاده بودم و در حضورِ آقای مهموم به اعتراضات گوش می‌دادم اما بدونِ هیچ حقِ دفاعی. تا می‌خواستم کلمه‌ای از خودم دفاع کنم آقای مهموم می‌گفت: «[فلانی]، تو ساکت باش!» صحبت‌ها و اعتراضات به پایان رسید در حالی که با خودم مدام تکرار می‌کردم: «کله‌پایت کردند علی؛ کله‌پا... غزلِ خداحافظی‌ات را بخوان.» آقای مهموم از روی صندلی بلند شد و طوری در مقابلم ایستاد که انگار می‌خواست حکمِ اعدامم را بدهد دستم: «از این به بعد روی تخته اسم ننویس. روی کاغذ بنویس و اسم‌ها رو هم بیار بده به خودم.» و آن لحظه بود که احساس کردم کائنات همگی دست‌به‌دستِ من داده‌اند و همراهی‌ام می‌کنند. من که دیدم دایرۀ اختیاراتم دارد رفته رفته بزرگ‌تر می‌شود و به دفترِ مدرسه هم راه پیدا کرده‌ام، با جدیتِ تمام به وظیفه‌ام عمل می‌کردم و نمی‌دانید آن سال چند مجرم را به سزای اعمالش رساندم. همان روزهای اولِ سال که توانسته بودم اعتمادِ آقای مهموم را نسبت به خودم جلب کنم، قولِ اردوی رایگان بهم داد، به شرطِ نمراتِ خوب. (آقای مهموم نمی‌دانست من به‌قولی از آن «خرخوان»هام؛ ولی حقیقتاً خرخوانی نمی‌کردم. من فقط با چیزهایی که توی کتاب‌هایمان بود نفرین شده بودم!)

اردیبهشت که رسید، از کلاسِ ما فقط من به اردوی چهار روزۀ شمال رفتم، و اگر به اختیار و هزینۀ خودم بود هیچ‌وقت به آن اردو نمی‌رفتم چون هم هزینۀ بالایی داشت (صدهزارتومان سالِ ۹۳!) و هم چون آن زمان به‌شدت درون‌گرا بودم و انزواطلب ـ البته حالا هم همان‌طورم، ولی نه به آن شدت. (البته نمی‌دانم اگر در کودکی آن اتفاق برایم نمی‌افتاد باز هم درونگرا می‌شدم یا نه.) بقیۀ کسانی که برای اردو ثبت‌نام کرده بودند همه از کلاس‌های بالاتر بودند و هیچ دوستی بینشان نداشتم ـ و این موضوع برایم عذاب‌آور بود؛ بودن در جمعِ غریبه‌ها! و آن موقع فقط به دلگرمیِ آقای مهموم بود که توانستم قبول کنم و ساکم را ببندم و با آن‌ها همسفر شوم. بدیهی‌ست که آقای مهموم مرا به عنوانِ «داداش»اش به آن چهل نفری که توی اتوبوس بودند ـ اعم از مدیر و یکی از معاون‌ها ـ معرفی کرد. بیشتر از این وارد جزئیات نمی‌شوم چون دیگر نه من حوصلۀ نوشتن دارم و احتمالاً هم نه شما حوصلۀ خواندن. فقط بگویم که در طولِ آن سفر بارها آرزو کردم کاش توی خانه می‌ماندم. و وقتی بدانید که با دوتا از هم‌اتاقی‌هایم رفیق شده بودم و آن سفر یکی از بهترین سفرهای عمرم هم بود، شاید تعجب کنید. هم خوشحال بودم از آمدن، هم دوست می‌داشتم نیامده بودم. هم دلم می‌خواست آن سفر بیشتر ادامه پیدا کند، هم می‌خواستم همان لحظه به ساوۀ خودمان برگردیم. تمامِ آن روزها را با یک تناقضِ عذاب‌آور گذراندم. با وجودِ خاطراتِ بسیاری که از آن سفر به یادم مانده است و همیشه و همه‌جا تعریفشان می‌کنم و به‌قولِ امیر و حجت دیگر شورش را درآورده‌ام، هیچ‌گاه نتوانستم توالیِ آن چهار روز و خاطره‌هایم را به یاد آورم. و حقیقتاً از این بابت افسوس می‌خورم. یک نوع ابهامِ غریبی این بین وجود دارد. طوری که انگار آن چهار روز را تنها توی خواب زندگی کرده باشم...

پی‌نوشت: احتمالاً این پست شروعِ گفتن از گذشته‌ام باشد. هنوز هم نمی‌توانم به خودم بقبولانم که از تمامِ زندگی‌ام حرف بزنم. این حرف‌ها اما چیزی نبود که از بیان کردنشان احساسِ خوبی نداشته باشم. نوشتنِ این سری پست‌ها هم از سرِ ناچاری‌ست، آخر این روزها به نوستالژی دچارم.

  • ۸۴ بازدید