تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

می‌نویسم تا مکتوب شوند، گاهی افکارم، گاهی حال و احوالم، گاهی تخیلاتم، تجربیاتم، گاهی نقدهایم و گاهی هم دوست‌داشتنی هایم را.

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روایت» ثبت شده است

«با دست ماهِ کامل را به نوه‌اش نشان می‌داد و می‌گفت: ما، آنجائیم...»

تصاویری که از کودکی در ذهن حک می‌شوند، جزء قوی‌ترین و ماندگارترین خاطرات است. تأثیر عمیقی روی فرد می‌گذارند. گاه نعمتی‌ست یادگاری از گذشته و گاه شکنجه و دردی‎‌ست ابدی که رهایی از آن کار هر کسی نیست. تصویری از چند لحظه، چند لحظه‌ای که می‌توانی دنیایی را در آن جستجو کنی..

«ما، آنجائیم» از قدیمی‌ترین تصاویری‌ست که در ذهنم مانده. همیشه دوست داشتم کشفش کنم. هیچگاه آن لحظه را درک نمی‌کردم؛ چطور می‌توان روی زمین بود و به ماه اشاره کرد و گفت: «ما، آنجائیم»؟ یکی پرسید: «قبل و بعد هم دارد؟» و با این حرفش آتشی انداخت به جانم. قبل و بعد! آن شب به سختی توانستم چشم روی هم بگذارم. قبل و بعدش پریشان در ذهنم این طرف و آن طرف می‌رفت! پیرمرد دانایی را یافته بودم که گنجیه‌ایست از اسراری ناب. و من کودکی که به امید دانستن آنها شب را به صبح می‌رساند.

پیرمرد، گویی که این دنیایی نبود. زمان هم در آن دنیایی که در کنار پیرمرد بودم معنای دیگری داشت. ماه سفیدی که در آسمان دیده می‌شد، خیلی بزرگ بود و نزدیک به نظر می‌رسید. نمی‌دانم کجا بودم، ولی هرجایی که بود، گویی اینجا نبود. گردی زمینی که رویش ایستاده بودم، چه محسوس بود!  به جز خورشیدی که بزرگتر به نظر می‌رسید، حتی در روز هم می‌شد چند ستاره در آسمان دید! در کل جای اسرار آمیزی بود. می‌خواهم که پیش پیرمرد بمانم و به راز حرفش پی ببرم. آن حرف صادقانه‌ترین حرفی‌ست که تاکنون از کسی شنیده‌ام؛ کسی چه می‌داند، شاید دنیایی در پسِ آن نهفته باشد. تصمیم خودم را گرفته‌ام؛ از امروز می‌خواهم با او زندگی کنم...


***


اگر خدا بخواهد قرار است اولین رمانم را بنویسم. می‌دانم مسیر پر پیچ و خمی‌ست و گذر از آن دشوار، ولی شروع کرده‌ام به قدم برداشتن...

  • ۰ نظر
  • ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۴
  • ۱۸ نمایش
  • علی امینی

تغییرات همیشه محسوس نیستند؛ هستند، فقط محسوس نیستند، زیرا آنقدری نبودند که انتظارش را می‌کشیدی. یا اینکه ملموس نبوده اند، مثل آن رؤیایی که تحققش شده بود هدفی برای نفس کشیدنت، نبوده است. معمولا نمایان شدن تغییرات، همانند گذر ابر هاست؛ می‌گذرند، ولی حسشان نمی‌کنی. کمی دقت لازم است که خود را با چند وقت پیش مقایسه کنی، آن وقت متوجه خواهی شد که توده‌ای عظیم از ابرها که نه سرش پیدا بود و نه تهش، از آسمانِ وجودت گذر کرده است و به کلی محو شده.

اما همیشه اینطور نیست. برخی از تغییرات، شدید و گذرا هستند. مثل وقتی که بدون هیچ دلیلی(همیشه دلیلی هست، ندانستنش حاکی بر عدمش نمی‌شود)، دلت آنقدر می‌گیرد که دنیا در نظرت تیره و تار می‌شود. انگار ابرِ سیاهِ عظیمی سراسر آسمانِ وجودت را پوشانده است و مانع از ورود پرتوهای خورشید به سرزمینت شده. ظلمتی ناتمام، تمام وجودت را فرا می‌گیرد. در این شرایط بهتر است حرکتی انجام ندهی، که شاید چاهی بر سر راهت وجود داشته باشد، یا پرتگاهی درست چند قدمی جلوتر در مقابلت...

اما به کنار از این حرف‌ها، دلم می‌خواست جواب آن سوالی که پرسیده بود: «آیا نسبت به چند روز قبل، تغییری در خود حس کرده‌ای یا نه؟» را بدهم، ولی سکوت مانعم شد. می‌خواستم بدانم در این چند روز که کمی مطالعاتم تخصصی‌تر شده است، چه تغییراتی کرده‌ام، اما سخت می‌شود به این زودی چیزی را حس کرد...

  • ۰ نظر
  • ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۸
  • ۴۶ نمایش
  • علی امینی