در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

«لیدی لوکاس بارها خودش گفته بود بخاطر زیبایی جین به من غبطه می‌خورد. من دوست ندارم پز بچه‌ام را بدهم، ولی واقعاً جین... کمتر کسی به این قشنگی پیدا می‌شود. همه این را می‌گویند. فکر نکنید چون مادرش هستم این حرف را می‌زنم. وقتی تازه پانزده سالش شده بود در منزل برادرم، توی لندن، آقایی جین را دید و عاشقش شد، و زن‌برادرم مطمئن بود قبل از برگشتن ما آن آقا خواستگاری خواهد کرد. البته خواستگاری نکرد، شاید فکر می‌کرد هنوز جین خیلی جوان است. با این حال، برایش چندتا شعر گفت، شعرهای خیلی قشنگ.»

الیزابت، کلافه گفت: «و احساساتش هم ته کشید. انگار خیلی‌ها اینطوری خلاص می‌شوند. نمی‌دانم اولین بار چه کسی اثر شعر را برای دفع عشق کشف کرد!»

دارسی گفت: «من همیشه فکر می‌کردم شعر خوراک عشق است.» 

«برای عشق سالم و درست و حسابی، شاید. چیزی که خودش قوی باشد، خوراکش را از هر چیزی می‌تواند بگیرد. اما اگر یک کشش جزئی و معمولی باشد، خب، یک غزل خوب کارش را تمام می‌کند.»

غرور و تعصب، جین آستین، ت. رضا رضایی، ص ۵۶

البته که شعر گفتن بخشِ رمانتیکِ ماجراست و مربوط به وقتی است که اندیشه تسلیم شده است و احساس بر سراسر وجودت حکم‌رانی می‌کند و از این گرمای مطبوعِ عشق حقیقتاً لذت می‌بری. به هر حال راه‌کار خیلی خوبی است؛ مثلِ ریختنِ بنزین روی آتش. ولی اگر هیزم‌‌ها طاقتش را نداشته باشند و کم‌جان باشند، چیزی نمی‌گذرد که آن شعله‌های سرکش ناپدید شود و چیزی جز خاکستر باقی نماند. و یکی از راهکارهای دیگرِ تشخیص عشق از کشش‌های جزئی و معمولی، هشیار کردنِ عقلِ مدهوش شده است. به این صورت که باید مدام از خود راجع به آن عشق سوال پرسید، دنبال دلیل گشت، و حتّی غایت‌نگری کرد و اوضاعِ حال را با آن موقع سنجید. البته که این روش به هیچ وجه توصیه نمی‌شود، چون در نودونه درصدِ موارد جواب می‌دهد. خلاصه این کار اسلحه‌ای به دستتان می‌دهد؛ مراقب باشید وقتی آن را روی شقیقۀ عشقتان گذاشته‌اید، ماشه چکانده نشود، آخر خیلی حساس است.

  • ۷۸ بازدید

چه می‌شود که کسی یکباره تمام افکارش را پوچ ببیند و خودش را بسپارد به جریانِ آبی که همواره می‌کوشید بر خلافش شنا کند؟ چه می‌شود که کسی یکباره بر تمام چیزهایی که تاکنون مسخره‌شان می‌کرد تأمل کند، و خودِ مسخره‌گرش را سراپا مسخره ببیند و حقیر؟ حقیری که می‌خواهد با تحقیر هرکه شبیهش نیست و روش زندگی‌اش با او متفاوت است، خودش را برتر بنماید و از دیگران متمایز کند ـ از کسانی که زندگی‌شان بهتر از اوست و به مقصودشان رسیده‌اند. چه احساس عجیبی‌ست این عشق. توانایی این را دارد که آدم را به یکباره زیر و رو کند، خراب کند و از نو بسازد، عقدۀ اعتقاداتش را باز کند و گره‌هایی نو در جانش بیندازد، و محکم‌تر از قبل. می‌تواند والاترین دلیل برای زندگی باشد، و حتّی برای مردن! بزرگترین آرمانی که دل‌های لرزان تنها با اندیشیدن به آن، گویی جانی در کالبدهای رو به موت‌شان دمیده می‌شود. این عشق، این جنون خفته‌ای که تنها می‌تواند با یک نگاه و در یک لحظه بیدار شود، چه غوغایی به پا می‌کند، چه جنگ‌هایی به راه می‌اندازد و چه جان‌هایی را در آتش خود می‌سوزاند.

همین دیروز بود، جمله‌ای از شاهرخ مسکوب را روی دیواری در یکی از پستوهای این شهر مجازی دیدم که انگار با پوزخندی موذیانه می‌خواست یکی از عقایدم را تحقیر کند. خیلی درشت نوشته بود: عشق حتی از اندیشیدن هم زیباتر است! انگار درست داشت سخن سیذارتا را کامل می‌کرد که گفته بود نوشتن نیکوست، ولی اندیشیدن بهتر است. و عشق، حقیقتاً، عشق زیباتر است؟! آن لحظه خنده‌ای عصبی سر دادم، ولی حالا نه، حالا نمی‌توانم. حال دیوانه‌ای را دارم که دیوانه دیده است؛ سخنش چه بر جان می‌نشیند! حرف دل می‌زند: عشق حتی از اندیشیدن هم زیباتر است... حتی از اندیشیدن... زیباتر...

اما نه. به این سادگی که نمی‌شود آدمی از تمام رویاهایش دست بکشد؛ عشق چطور می‌تواند به این راحتی تمام آرمان‌های کسی را فرو بریزاند و به بازیچه بگیرد، آن هم در یک لحظه، و در یک نگاه؟ این هوس نیست؟ این یک‌شبه کافر شدن نیست؟ این دروغ نیست؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم! تا جایی که یادم هست تنها نیروی محرکه‌ام همین ندای درونی بوده؛ همین کشش بوده که مرا به این سمت کشانده، به همین جایی که حالا هستم، بر همین نقطه‌ای که ایستاده‌ام. این ندای درونی، و این کشش را همیشه حقیقتی می‌دانسته‌ام که به راهی که درست است هدایتم می‌کند، همراهی که خالصانه یاری‌ام می‌دهد. و حالا، این عشق، این شعله‌ای که در درونم هر دم فروزان‌تر می‌شود را نمی‌توانم نادیده بگیرم، و نمی‌توانم هم به سوی زندگی‌یی بشتابم که خیلی وقت است به آن پشتِ پا زده‌ام. منی که تنهایی را برگزیده‌ام، حال شتاب به سوی اجتماع و پذیرفتن و انجامِ کارهایی که همیشه به ابتذالشان خندیده‌ام، برایم سخت است، و تا حدودی غیرممکن. نمی‌دانم چه کنم. انگار دیگر نمی‌توانم چیزی را تشخیص دهم. اندیشیدن! عشق اندیشه را گمراه می‌کند، اما چه احساس رضایتی به آدم می‌دهد، چه احساس رضایتی... با وجود عشق، دیگر ارزشمندی مهم نیست، پوچی بی‌معنی‌ست، و مقصود، تنها و تنها یکی‌ست. عشق وجودِ پریشان آدمی را به وحدت می‌رساند و تمام قوایش را متمرکز هدفی والا می‌کند. اما نمی‌دانم. دریا را نمی‌توان از سوراخِ سوزنی عبور داد. درک عشق دشوار است ـ گویی دشوارترین مفهومی‌ست که بشر تاکنون با آن مواجه شده.

  • ۱۰۴ بازدید

گاهی پیش می‌آید که خودم را یک گوشه‌ای ـ که خلوت باشد ـ گیر می‌آورم و می‌بندمش به باد تشر و کنایه و سرکوفت. یکی بی‌وقفه دهان می‌جنباند و دیگری می‌نشیند و مثل شکست‌خورده‌ها سرش را می‌اندازد پایین و سراپا گوش می‌شود؛ نه انگار که جنبنده‌ای هست و دهانی برای صحبت کردن دارد. من این کار را خوب بلدم. وقتی که بخواهم سکوت کنم، چنان سکوت سنگینی می‌کنم که اگر همان لحظه زمین دادش در بیاید و دهان باز کند هم، دم بر نمی‌آورم. و حرصم درآمد. یعنی خودم، حرصم را در آوردم. هرچه می‌گفتم انگار نه انگار؛ گویی که با سنگ حرف می‌زدم. و بیشتر این مرا خشمگین می‌کرد که نمی‌دانستم حرف‌هایم را گوش می‌دهد یا نه؛ و اصلاً با این سکوتش نمی‌فهمیدم که حرف‌هایم چه تأثیری در او گذاشته. آیا از سرِ تحقیر شدن به خشم می‌آید و یا اینکه از سرِ بی‌اعتنایی، پوزخند می‌زند و همه چیز را به مضحکه می‌گیرد؟ نمی‌شود؛ با سرکوفت‌زدنْ کسی سربه‌راه نمی‌شود! اینطور شد که عزمم را جزم کردم که یک فصل کتکِ مفصل بزنمش؛ اما حیف که نمی‌شود. نمی‌شود خود را کتک زد که! حالا بیشتر می‌فهمم سلاحِ سکوتم چقدر کاری‌ست؛ به راحتی می‌توانم با آن کسی را به خشم آورم و از کوره به‌در کنم. می‌دانم کار درستی نیست، ولی ناخودآگاه در مقابل سرکوفت، می‌روم روی حالتِ دفاعیِ سکوت. البته گاهی کارم به دادوفریاد و اعصاب‌خوردی هم می‌کشد؛ آن هم مال اوقاتی‌ست که یا حوصله ندارم و یا اینکه ذره‌ای فکر می‌کنم آن سرکوفت‌ها حقِ من نیست و جفایی‌ست بر من.

من، من است؛ یعنی یکی است. هرچند که یکی‌اش را این‌طرفِ میز بنشانی و یکی دیگرش را آن‌طرف بنشانی برای گفتگو، باز هم یکی بیشتر نیست. منظورم این است که می‌خواستم خودم را به بادِ کتک بگیرم، بلکه سربه‌راه شوم و کاری که می‌دانم درست است را انجام دهم، ولی می‌دانید که، اینطوری نمی‌شود. نمی‌توانی خودت را به‌زور سربه‌راه کنی؛ آن‌طور که معلم‌های دبستان و راهنمایی با شلنگِ یک‌متری می‌کردند. البته این را بگویم که هیچ‌گاه کارم به شلنگ نمی‌کشید؛ آخر یک خرخوانِ بی‌جنبۀ فضول بودم، و اغلب هم مبصر! البته بقیه می‌گفتند خرخوان، من مثلِ بچۀ آدم درس می‌خواندم، و گاهی هم حتّی کمتر از بچۀ آدم! یعنی اینکه دادوستد داشتیم با دارودستگاهِ زور و قوۀ غضبیه، و گاهی پیش می‌آمد که ما طعمه می‌انداختیم به دامشان. خب دیگر؛ جوان بودیم و کله‌مان پُرباد بود. البته فکر نکنید که جلّاد بوده باشیم ها! نه. خیلی هم شوخی می‌کردم و چشم‌پوشی؛ ولی گاهی پیش می‌آمد که برای سربه‌راه کردنِ عده‌ای ـ که به هیچ صراطی مستقیم نبودند ـ چنین کنیم دیگر. امّا عاقبت همۀ مناصب ـ حتّی «دانش‌آموزی» ـ را به‌یکباره رها کردیم و دستِ همه را گذاشتیم توی حنا...

ببین حرفمان به کجاها کشید! می‌گفتم. آدم نمی‌تواند به خودش زور بگوید؛ باید تمام عزمش را جزم کند برای کمک‌کردن به خودش. اینجا دیگر زور بی‌معنی‌ست. خودت هستی و خودت. خودت هستی که باید خودت را به صراط مستقیم هدایت کنی. خودت هستی که باید با خودت همدلی کنی و جورِ خودت را بکشی؛ جورِ آن خودِ تنبلت را که هیچگاه کمر به کار نمی‌دهد و همیشه به طرز موذیانه‌ای به دنبال راهی‌ست برای رهیدن، و به سوراخْ پناه بردن. تنها عشق است که می‌تواند کمکت کند؛ حتّی گاهی باید برای خودت مادری هم کنی. بدون عشق به آن جایی که می‌خواهی نخواهی رسید. اگر عشق هم‌راه و هم‌یارت نباشد، خیلی خیلی زود جا می‌زنی و سرخورده می‌شوی.

پی‌نوشت یک: اگر تا اینجای این مطلب را خوانده‌اید، حتماً فهمیده‌اید که عنوانِ پست هیچ ارتباطی با متن نداشت و بیشتر تزئینی بوده. داشتم این پست (درخت بودن یا درخت نبودن) از وبلاگ «خوابگرد» ـ که به مناسبت روز درختکاری نوشته بود ـ را می‌خواندم. به این فکر کردم که هیچگاه نتوانستم خودم را با مناسبات وفق دهم و مناسبتی حرف بزنم و بنویسم. آن عنوان را هم گذاشتم آن بالا بلکه حرفم به درخت و این چیزها بکشد، که نکشید آخر.

پی‌نوشت دو: قبل‌ترها سینما بالاخره حرمتِ یک چیزهایی را نگه می‌داشت، ولی حالا نه؛ بسیار وقیح‌تر و قبیح‌تر از قبل شده. نمی‌دانم چند سال دیگر کارش به کجاها خواهد کشید! بگذریم. دیروز «شکل آب» را دیدم و «لیدی برد» را. چندباری تعریفِ لیدی‌برد را از این‌طرف‌وآن‌طرف شنیده بودم، همچنین شکوِه‌هایی را از اسکار گرفتنِ «شکل آب». لیدی‌برد بد نبود، اما شکل آب مزخرف بود. نمی‌دانم بخاطر چه اسکار گرفته! حتّی نتوانسته آن «عشق»ای که آخرِ ماجرا از آن دم می‌زند را هم نشان دهد و باورپذیرش کند. و البته در کل، اسکار گرفتن و این حرف‌ها اصلاً برایم اهمیتی ندارد، چون علاقه‌ای به این مسائل ندارم. تنها چیزی که برای من مهم است، Marvel است و بس ـ و البته 20th Century Fox بخاطر «مردان ایکس»اش ـ بقیه باشند یا نباشند و یا اسکار بگیرند یا هر غلطی دیگر، برایم مهم نیست. 

  • ۱۱۸ بازدید