در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۱۵ مطلب با موضوع «از دنیایی دیگر» ثبت شده است

در جدالی توقف‌ناپذیر بر سرِ «بودن» مدام رنج می‌کشم و زخم می‌خورم. از خودم، از خودهایی که گاه بیگانه‌ترین می‌شود، گاه دشمن‌ترین. عذاب‌آور است. خیلی دردناک است که شاهد یک جنگِ تمام ناشدنی باشی. من سرزمینی هستم که هیچ پادشاهی نتوانسته است مدتی دراز بر آن حکم‌رانی کند. یک سرزمین، با مدعیانی سرسخت. دیگر نمی‌توانم از صلح و آرامش لذت ببرم. هر بار که آرامشی زوال‌ناپذیر در وجودم احساس می‌کنم، چیزی نمی‌گذرد که طوفان‌هایی وهم‌ناک به پا شوند. جنگ، جنگ، و جنگ. استقرار، و فروپاشی. این است زندگی من. هیچ‌گاه نتوانسته‌ام شخصیتی مشخص داشته باشم و علایقی ثابت. این سرنوشتِ غم‌انگیزِ من است؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم چه زمانی قرار است به صلحی ابدی برسم ـ یا اصلاً رسیدن به آن شدنی‌ست؟

گاهی در برزخی غریب قرار می‌گیرم. گاهی خودم را گم می‌کنم. گاه نمی‌توانم تشخیص دهم کیستم. گاهی، اصلاً هیچ منی نیست که بر سر تصاحب این سرزمین مبارزه کند. کسی چه می‌داند، شاید بعضی وقت‌ها، من‌های من، با خود خلوت می‌کنند و می‌بینند درگیرِ جنگی بیهوده هستند. خسته می‌شوند. گوشه‌گیر می‌شوند. افسرده می‌شوند. آن وقت، من، بدونِ هیچ دوست و یاوری، غریب می‌شوم. تنهای تنها. گاه آن‌قدر تنها می‌شوم که انگار هزاران سال است که تنها بوده‌ام و تنهایی، سرشتِ تغییرناپذیرِ من است. آن وقت تنهایی هم معنایش را برایم از دست می‌دهد؛ هیچ می‌شوم. هیچ. شبحی سرگردان. شبحِ سرگردانی که نه مأمنی دارد، نه آغازی، نه مقصدی، نه پرسشی. یکسره ابهام می‌شوم. آن سرزمین از ابر پوشیده می‌شود و در مه فرو می‌رود. گویی، هزاران سال است کسی گذرش به آن‌جا نیفتاده. گرم نیست، سرد هم نه ـ و مدت‌هاست این کلمات در آن سرزمین فراموش شده‌اند. آن‌جا، در بی‌زمانی و بی‌مکانی گم می‌شود. اما حالا، به نظر می‌رسد، کسی دوباره بر کرسیِ پادشاهی‌اش نشسته است. با دقت می‌نگرد. مدت‌ها غرق در تفکر می‌شود، و بعد شروع می‌کند به نوشتن. درست مثل کسی که در حالِ خلقِ یک افسانه است، در ژرفای نوشته‌اش غرق می‌شود. می‌نویسد، می‌نویسد، و می‌نویسد. و با هر کلمۀ خود،  فراموشی را یک قدمِ دیگر از سرزمینش دور می‌کند.

حالا او فرمان‌رواست، و آرامش دوباره معنای دل‌پذیری به خود گرفته است.

سلیمان گفت، هیچ چیز تازه‌ای بر روی زمین نیست همانگونه که افلاطون تصور می‌کرد تمام دانسته‌ها چیزی نیست مگر یادآوری؛ پس سلیمان حکم کرد هر تازگی چیزی نیست جز نسیان.

فرانسیس بیکن

  • ۲۵ بازدید

پیش‌نوشت: مخلص کلام اینکه، توی دنیایی زندگی می‌کنیم که هیچ چیزی جای خودش نیست؛ هیچ چیزی. تناقض سراسرِ آن را فرا گرفته است. گاهی حسابی کلافه می‌شوم از اینکه نمی‌توانم درست را از نادرست تشخیص دهم. نمی‌دانم تنها در زمانِ ماست که دنیا اینطور پریشان شده است یا همیشه چنین بوده. همین چند روز، خیلی زور زدم که مقداری از این پیچیدگی‌هایش را بفهمم، درک کنم، و ببینم چگونه می‌شود آن را تغییر داد و اصلاح کرد، ولی هنوز که نتیجه‌ای نگرفته‌ام. امیدوارم تا انتهای این نوشته، از میانِ این تاریکی‌ها، به روشناییِ هرچند ناچیزی دست پیدا کنم.

کلافِ سردرگم

این روزها زیاد پیش می‌آید که تسلیمِ واقعیاتِ ناخوشایندِ این دنیا شَوم و خودم را بزنم به بی‌خیالی. آدم که زیاد روی یک مسئله فکر کند و به نتیجه‌ای نرسد، می‌شود کلافه. درست انگار یک کلافِ سردرگم را داده‌اید دستش، ولی هرچقدر هم که تلاش می‌کند نمی‌تواند کلاف را باز کند. یقیناً واژۀ «کلافه» باید ربطی به این ماجرا داشته باشد. حالا فرض کنید آن کلافِ سردرگم، دنیای گِردِ ما باشد با تمام پیچیدگی‌هایش، و من کسی باشم که بارها ناامید می‌شود از باز کردنِ آن گره‌های کور؛ بعد این توپِ گرد را پرت می‌کنم یک گوشه و به خودم می‌گویم مرا چه به این کارها! اما دوباره و دوباره وقتی حوصله‌ام سر می‌رود، به ناچار می‌روم آن کلاف را برمی‌دارم و باز شروع می‌کنم به سروکله زدن با آن ـ انگار که هیچ سرگرمیِ دیگری نداشته باشم. البته، گاهی هم آن کلاف، جادویی می‌شود و بازی با آن هیجان‌انگیز ـ اما جدیداً به ندرت این اتفاق برایم افتاده است. بعضی وقت‌ها، حقیقتاً به حالِ فیلسوفان و کسانی که کارشان اندیشیدن و درک کردنِ پیچیدگی‌ها و تناقضاتِ این دنیا است افسوس می‌خورم. زندگیِ کسالت‌باری دارند و وقتی به حاصلِ کار و تلاششان نگاه می‌کنم، دوباره چشمم به نقطه‌ای که نمی‌دانم کجاست خیره می‌شود و توی آن نقطۀ نامعلوم، انگار دنبالِ یافتنِ مفهومِ «بدبختی» می‌گردم؛ و وقتی به خودم می‌آیم، می‌بینم زمانِ زیادی آن کلاف را داشته‌ام توی دستانم می‌چرخاندم، و دوباره کلافه شده‌ام، و هیچ پیشرفتی نداشتم جز اینکه اعصابم بیشتر به هم ریخته است. 

سعادتِ گم‌شده

در هر زمانی، عده‌ای پیدا می‌شوند که زندگی‌شان را فدای سعادت بقیه کنند. یعنی به ارزشِ بدبختی خودشان، راهِ سعادت را به دیگران نشان می‌دهند. البته معلوم هم نیست، شاید این افراد از همان اول خودشان را بدبخت و تباه‌شده یافتند و نومیدانه به جست‌وجوی سعادت پرداختند و ناگزیر به آن را کشانده شدند؛ شاید اگر همیشه توی زندگی‌شان یک علامتِ سوالِ گنده نمی‌دیدند، اگر نمی‌دیدند همیشه یک جای این زندگی می‌لنگد، اگر احساس نمی‌کردند این دنیا چیزی کم دارد و چیزی را در آن گم کرده‌اند، هیچ‌گاه باعث نمی‌شد کوله‌بارشان را ببندند و تمامِ زندگی‌شان را خانه‌به‌دوش، به جست‌وجوی آن گمشده، و جوابِ آن علامتِ سوال باشند.

برای مثال، همین ایوان تورگنیف، این نویسندۀ نامی، تمام عمرش را تنها بود و ازدواج نکرد. این اواخر کتابِ «پدران و پسران»اش را خواندم. توی این کتاب، قهرمانِ نهیلیستِ داستانش را با مرگی ناگوار، وقتی که هنوز قرار بود توی زندگی‌اش کارهای بزرگی انجام دهد، به آغوشِ مرگ انداخت. بعد سعادت را در عشق و ازدواج و یک‌سری اصول اخلاقی، و عقاید مذهبی نشان داده است ـ چیزهایی که خودش از بیشترشان بی‌بهره بوده. این موضوع غمگینم می‌کند. پذیرفتنِ این واقعیات، سخت نیست، ولی اغلب خوشایند هم نیست و آدم نمی‌تواند خودش را مجبور کند تا تسلیمِ این واقعیات شود. وقتی آدم می‌داند راهِ سعادت چیست، وقتی این موضوع را حقیقتاً درک می‌کند، مرضش چیست که خودش از بی‌راهه می‌رود؟ این موضوع برای من ناآشنا نیست. داستانِ پدران و پسران برایم شیرین بود؛ به شیرینیِ یک شکلاتِ تلخ. و نه فقط خودِ داستان. شاید این مسئله از نظر اخلاقی صحیح نباشد، ولی همۀ افراد را می‌شود از روی داستان‌هایی که می‌گویند قضاوت کرد؛ نه اینکه بدگویی‌شان را کرد، نه؛ منظورم این است که نویسنده، و راوی، توی لحظه لحظۀ داستان حضوری فعال دارد، در حالی که شاید هیچ‌گاه توی داستان نباشد. بخصوص داستان‌های قرنِ هفدهم که نویسندگان گاهی  مستقیماً مخاطب را «خوانندۀ عزیز» خطاب می‌کردند و گاهی حتی خودشان را هم قاطیِ داستان می‌کردند: «البته هیچ‌کس نمی‌داند که آن‌دو در گفته‌هایشان صادق بودند یا نه، حتّی نویسنده هم از این امر مستثنا نیست!»

ابتذال

این چند وقت که بحثِ وبلاگ‌نویسی و خداحافظی با آن داغ است، و من هم خودم را قاطیِ این مسائلِ (به قولِ خودم) خیلی بی‌اهمیت(۱) کرده‌ام، خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که چگونه می‌شود وبلاگ‌‌نویسی را دوباره برگرداند به آن دورانِ طلایی ـ آن دورانی که هیچ‌وقت نتوانستم درکش کنم و از این بابت هم افسوس نمی‌خورم. توی پستِ قبلی، نظرم را راجع به مرگِ وبلاگ‌نویسی، که منظورم تمام‌شدنِ آن دورانِ طلایی بود گفتم. توی آن پست حرف‌های دیگری، هم من و هم بقیه زدند، ولی با این حال می‌بینم حرف‌هایی که توی آن پست زدم خیلی دقیق بودند. داشتم فکر می‌کردم که چگونه می‌شود دوباره بازگشت به آن دورانِ طلایی وبلاگ‌نویسی، و مدام به یک بن‌بست می‌رسیدم؛ اینکه اغلب افراد باید احساس کنند در جایی که تویش می‌نویسند، قدرِ نوشته‌هایشان دانسته می‌شود، و مورد توجه قرار می‌گیرد. نمی‌شود انکار کرد که دیگر رسانه‌ها و مطبوعات توجه‌شان را از روی بلاگستان برداشته است. پیش خودم فکر می‌کردم که توی شبکه‌های اجتماعی یک پویش راه بیندازیم که همه را دوباره دعوت کنیم و بازگردانیم به وبلاگ‌نویسی؛ و وقتی کاربرانِ مهم (همان سلبریتی‌ها) شروع کنند به وبلاگ‌نویسی، بقیه نیز به این بلاگستان روی خواهند آورد، و نه تنها جمعیتِ بلاگستان زیاد می‌شود، بلکه توجه رسانه و مطبوعات را نیز جلب خواهیم کرد، ولی تهِ این داستان به بن بست می‌خوردم. این کار چیزی جز ابتذال نیست؛ گدایانِ توجه! اینجا همیشه آن اصولِ اخلاقی‌ام گل می‌کند و به هر واقعیتی که مادّی باشد، برچسبِ ابتذال را می‌چسباند. من حتّی وقتی ذهنم ناخودآگاه به این فکر می‌کند که می‌توانم با کمی تغییر در روش و نگرشم به زندگی، درآمدی داشته باشم و به تبعِ آن از رفاهِ نسبتاً بیشتری برخوردار باشم و حداقل بتوانم یک موتور درست‌حسابی بخرم (آخر عاشقِ موتورهام!) و حقیقتاً مثلِ یک آدم (مثلِ یک آدمِ معمولی) زندگی‌ام را پیش ببرم، باز هم آن اخلاقِ زهدطلبانه و فردگرایانه‌ام از خوابش بیدار می‌شود، نهیب می‌زند که لازم نکرده تن به این ابتذال‌ها بدهی؛ تو باید زندگیِ خودت را داشته باشی، هر چقدر هم که سختی در سرِ راهت باشد! و اینجاست که رشتۀ این افکارِ پلید و مبتذل پاره می‌شود.

البته باید توی زندگی آدم حواسش را حسابی جمع کند. گاهی پیش خودم می‌گویم از روی بیکارگی است که گرایش پیدا کرده‌ام به این اصولِ زهدطلبانه و فردگرایانه، حقیقت همان اسکناس‌های سبز و صورتی است؛ حقیقت همان تعدادِ فالوران است، همان لایک‌هاست، همان سلبریتی‌ها حقیقت‌اند. حقیقت همان لحظه‌ای است که طرف توی برنامۀ تلویزیونی می‌گوید حاضرم یک بازیگرِ دستِ چندم باشم تا یک نویسنده یا کارگردانِ خیلی مهم و تاثیرگذار... انگار حقیقت همان صفحۀ رنگیِ جعبۀ جادوست؛ حقیقت همان توی چشم بودن است؛ حقیقت یک جیبِ پُر از پول است. اصلاً ارزشِ یک داستان، یک رمان، و موفقیتش، به این است که از آن اقتباسِ سینمایی شود. کلماتی که توی کاغذهای کتاب‌ها نوشته شده، همگی دروغ‌اند. حقیقت مثلِ خورشید است؛ درست آن بالا، جایی که از همه‌جای این دنیا دیده می‌شود. حقیقت یک صورتِ زیبا و دلفریب است، نه یک طینتِ پاک و زیبا. نمی‌دانم... نمی‌دانم چطور می‌شود این تناقضات را تحمل کرد. بیش از هر وقتی سردرگمم.

درست یادم است. یک زمانی، اینکه کسی نظرات و اصولِ خودش را داشته باشد، برایم ارزشمند بود، ولی حالا نمی‌دانم؛ بیشتر به نظرم مضحک می‌رسد. حالا کسی، مثلاً نویسنده‌ای، وقتی می‌گوید یکی از اهدافش مبارزه با عُرف است، حقیقتاً خنده‌ام می‌گیرد. پیش خودم می‌گویم چه کارِ بیهوده‌ای! ابتذال! این روزها خیلی کم می‌توانم چیزی را از دیده بگذرانم ولی رگه‌ای از ابتذال را در آن نیابم. اگر امکانش بود، اصلاً خانه و زندگی‌ام را رها می‌کردم و می‌رفتم توی جنگل زندگی می‌کردم، توی دلِ طبیعت؛ ولی می‌دانی که، نمی‌شود این کار را هم مبتذل ندانست. چند وقت پیش یک فیلم دیدم، Into The Wild. داستانِ کسی بود که بر اصولِ مبتذل و مادی‌گرایانۀ جامعه و زندگی‌اش قیام می‌کند؛ زندگیِ مرفه و پدر و مادرِ پولدارش را رها کرده بود و می‌خواست در طبیعت، در اصالتِ محض همراهِ کتاب‌هایش و نویسندگانِ محبوبش زندگی کند. به دنبالِ حقیقت بود، و در آخر می‌فهمید که نمی‌شود توی این دنیا زندگی کرد و تن به کمی ابتذال نداد. و وقتی تصمیم می‌گیرد که به زندگیِ سابقش برگردد، دیگر نمی‌تواند... نمی‌دانم، فیلمِ خیلی قشنگی بود؛ خودتان ببینید. شاید بهترین راه همین باشد که پوچیِ این دنیا را بپذیری و با کمی ابتذال کنار بیایی. بد نیست که امیدوارانه به زندگیِ پس از مرگ فکر کرد. همین است که بیشتر، بودن در دنیای خیالی و انتزاعی‌ام را ترجیح می‌دهم تا این دنیای واقعی. گاهی حقیقتاً آرزو می‌کنم که هیچ‌گاه از توی کابوس‌هایم بیرون نیایم. آنجا زندگی ترس دارد، هیجان دارد، سختی خیلی دارد، آن‌قدر ناراحتی‌های شدیدی دارد که هیچ‌گاه برایت تکراری نمی‌شود؛ و همین‌هاست چیزی که من می‌خواهم. شاید تهِ دلم ناراحت نباشم از اینکه یک جنگِ جهانیِ دیگر اتفاق بیفتد! قبلاً مبارزه برای یک هدف، برایم ارزشمند بود، ولی حالا نمی‌دانم، دیگر نمی‌دانم چه ارزشمند است و چه چیزی، مبتذل. فقط بودن توی یک مبارزۀ شدید، مبارزه‌ای که آن‌قدر بزرگ باشد که لحظه‌ای نتوانم آزادانه و از روی اختیار فکر کنم و تصمیم بگیرم، می‌تواند مرا از این سردرگمی و احساسِ پوچی و ابتذال نجات دهد. هو... چقدر حرف می‌زنم!

آزادی (توئیت)

نمی‌دانم در آزادی چیست که همه در جست‌وجوی آن‌اند. کسی چه می‌داند، شاید تنها بخاطرِ نبودنش محبوب است، بخاطرِ اینکه هنوز کسی به آن دست نیافته است. من که به «آزادی» خوش‌بین نیستم. چه بسا زندگانی‌هایی که در عدمِ آن معنادارترند؛ حداقل در مبارزه تا رسیدن به آن. و از آن به بعدش ـ در اوج آزادی ـ بشر بیش‌ازپیش سرگردان خواهد شد. شاید وقتی انسان‌ها به آزادیِ مطلق دست پیدا کردند، یکبار دیگر به سوی عشق و رمانتیزم روی بیاورند؛ به این امید که شاید رازِ زندگانی در گسترۀ ان نهفته باشد..


پی‌نوشت ۱: خوب دقت کرده‌ام، از نظرِ شخصی که همین حالا هستم، خیلی از مسائلِ واقعیِ این دنیا برایم بی‌اهمیت و مبتذل است؛ بیشتر ترجیح می‌دهم توی دنیای انتزاعیِ خودم باشم تا این دنیای واقعی. این واژۀ «مبتذل» هم خیلی به ابتذال کشانده شده است؛ بهتر است حداقل یکبارِ دیگر معنایش را مرور کنیم: تکراری، فاقد جذابیت؛ خوار و ناپسند؛ بی‌ارزش، سخیف.

  • ۷۹ بازدید

لطفاً اجازه دهید یک بار دیگر حیرت کنم. البته، آدم‌ها برای حیرت کردن نیازی به اجازه ندارند، در لحظه حیرت می‌کنند. و من حالا در حیرتم که چگونه روحیۀ آدم‌ها می‌تواند اینقدر زود دگرگون شود. مقصودم تنها حیرتِ ذاتی و حیرتِ در لحظه نیست. جالب اینجاست که حینِ فکر کردن به این مسئله است که حیرت می‌کنم؛ و همین حیرت کردن حینِ تفکر و محاسباتِ منطقی است که مرا به حیرت می‌آورد. فکر کنم قدری پیچیده‌اش کردم. ببخشید! ناچارم دیگر، آخر مسئله نیز بسیار پیچیده است. بگذار شفاف‌تر بگویم: «حیرت بر پیچیدگی» است که مرا به حیرت انداخته، نه اینکه تنها از «پیچیدگی» حیرت کنم. آخر می‌دانید چیست؟ خیلی وقت بود که دیگر چیزی نمی‌توانست مرا متعجب کند. همه چیز به طور شگفت‌انگیزی برایم ساده و پوچ شده بود. خیلی خیلی ساده. آنقدر ساده که همین چند روز پیش حقیقتاً به این نتیجه رسیده بودم که «این جهان از همان اولش توی یک مشت جا می‌شده؛ از همان اولِ اولش. توی یک مشت. کوچک؛ دست‌یافتنی.» فکر می‌کردم دیگر نمی‌شود هیچ چیزِ اسرارآمیزی توی این دنیا پیدا کرد. این دنیا برایم خیلی تکراری شده بود، و همۀ آدم‌هایش هم. البته که آدم‌هایش هنوز هم برایم تکراری‌ست، ولی امروز فهمیدم دنیا آن‌قدر هم کوچک و دست‌یافتنی نیست که توی یک مشت جا شود. نمی‌دانم متوجه شده‌اید یا نه؟ من مدام در حال رسیدن به نتایج جدیدتری نسبت به این دنیا و این زندگی هستم. امروز فهمیدم که می‌توانم درست توی یک روز، دو نتیجه‌گیریِ کاملاً متضاد هم داشته باشم. یعنی طوری که تا ظهر این زندگی برایم تبدیل می‌شود به درکاتِ جهنم و نزدیکِ غروب هم تبدیل می‌شود به جایی روی بهشت.

بگذار صادقانه بگویم. از صبح تا ظهر اتفاقاتی افتاد و حرف‌هایی شنیدم که به شدت افسرده‌ام کرد. داشتم به این فکر می‌کردم که چگونه می‌شود از این دنیا انتقام گرفت؛ که چگونه می‌شود این نفرتِ هزار ساله را سرِ این زندگی خالی کرد. چرا دروغ؛ آن‌قدر ناراحت بودم که به خودکشی هم فکر می‌کردم، اما نه اینکه چگونه «خودم» را بکشم. دراز کشیده بودم و با یک آهنگِ آرامِ غمگین سوار بر ابرِ خیال شده بودم و به داستانِ کسی فکر می‌کردم که می‌خواهد خودش را بکشد. آخر می‌دانید که، خودکشی یکی از فلسفی‌ترین کارهایی است که آدم‌ها می‌توانند توی زندگی‌شان انجام دهند ـ البته اگر تنها از روی احساسات نباشد ـ برای همین سوژۀ خیلی خوبی است برای فکر کردن و تخیل، بخصوص وقتی که قلبت پرِ کینه و خشم شده باشد نسبت به این دنیا ـ و من از اینکه چشم‌هایم را ببندم و همراه با یک آهنگِ آرامش‌بخش به دنیای تخیالتم وارد شوم خیلی لذت می‌برم؛ آخر آن‌جا، من خوشبخت‌ترین فردِ این عالمم، خوش‌بخت‌ترین! چون در عینِ اینکه هر جا هستم و هر کسی هم هستم، هیچ جایی نیستم و اصلاً وجود هم ندارم، و نه دیگر «زمان» معنایی خواهد داشت که بخواهد اسیرم کند. من آنجا، توی تخیلاتم، آزادِ آزادم. آزادِ آزاد! 

به خاطرم می‌آید آخرین باری که حسابی غمگین و افسرده شده بودم ـ فکر کنم یک ماه پیش بود ـ دوباره یک ما جرای ناگوار و کلی سرکوفت و حرفِ نیش دار... طوری که هر بار به آن ماجرا فکر می‌کردم غصه‌ام می‌شد و حسابی احساس بدبختی می‌کردم. البته بگویم، ماجرا منطقاً آن‌قدرها هم ناگوار نبود، ولی احساسم این حرف‌ها و دلایلِ منطقی حالی‌اش نمی‌شد. به ناچار متوسل شدم به همان خیالات، و آن ماجرا را با یک پایانِ خوش و هیجان‌انگیز بازسازی کردم، و می‌دانید نتیجه چه شد؟ یک ساعت بیشتر طول نکشید که از بدبخت‌ترین آدمِ این عالم تبدیل بشوم به شادترین و خوشبخت‌ترینشان، و به همین سادگی توانستم خودم را فریب دهم. یعنی احساستم را. و حالا که یک ماه از آن ماجرا گذشته، با فکر کردن به آن، هیچ ناراحتی یا خشم و نفرتی احساس نمی‌کنم.

خب برگردیم به همان داستانِ خودکشی. نتیجۀ تخیالتم شد یک طرحِ نیمه‌‌کارۀ داستانی، که نمی‌شد به پایان ببرمش. یعنی هربار که می‌خواستم به خودکشیِ کاراکترِ اصلیِ داستانم فکر کنم، یک نیروی درونی مانع می‌شد که به این پایانِ غم‌انگیز برسم. شاید بعدها تبدیلش کردم به یک داستانِ کوتاه یا بلند. نمی‌دانم. افسرده‌حال، طوری که هیچ حرفی نمی‌زدم و بدنم را هم در کمالِ آرامش و کُندی تکان می‌دادم تا مبادا از سرِ خشم حرکتِ نابه‌جایی کند یا دهانم باز شود به فاش کردنِ رازِ درون، رفتم سراغِ یکی از سازهایم تا بلکه با آن‌ها سرگرم شوم و فراموشی نجاتم دهد.

تاکنون پن‌فلوت نواخته‌اید؟ یا فلوت، از این کلیددارها؟ ریکوردر چی، فلوت ریکوردر هم تاکنون دستتان نگرفته‌اید؟ دیروز برای اولین بار یک ریکوردر دستم گرفتم. امروز شروع کردم به یادگیری‌اش، و تازه فهمیدم چگونه می‌شود صدایش را به درستی درآورد. نمی‌دانید چقدر حیرت‌انگیز است این ساز. در کل، صدای تمامِ سازهای بادی اغوایم می‌کنند، ولی سازها هرچقدر که ساده‌تر (و تبعاً ارزان‌تر) می‌شوند، بیشتر عاشقشان می‌شوم. وقتی آهسته در ریکوردر می‌دمم و انگشت‌هایم را روی سوراخ‌هایش جابه‌جا می‌کنم، وقتی می‌بینم چیزی به آن سادگی، یک لوله با چندتا سوراخ و شیار، می‌تواند آن‌قدر صداهای دل‌فریب ایجاد کند، (آن هم دو اکتاو همراه با نیم‌پرده‌ها!) نمی‌توانم حیرت نکنم. لطفاً اجازه دهید بگویم یکبار دیگر هم توی این زندگی به حیرت افتاده‌ام. و همین دیگر. (پایان.)

+ یادگیری یک سازِ جدید از هیجان‌انگیزترین گیمِ دنیا هم لذت‌بخش‌تر است؛ بخصوص که صدایش برای نوازدۀ آن زیبا باشد و آرامش‌بخش. در حالِ یادگیریِ سه‌تارم و توی همین یک ماه کلّی پیشرفت کرده‌ام. ریکوردر را گرفتم هم به دلیلِ سادگی و ارزانی‌اش، و هم اصلی‌تر از همه، کوچکی‌اش و قابلِ حمل بودنش ـ حتّی می‌شود سه‌تکه‌اش کرد و توی جیب جا دادش. با اینکه حقیقتاً دلباختۀ صدای سه‌تارم‌ام، ولی نمی‌دانید این ریکوردر چگونه سرِ ذوقم می‌آورد! کسی چه می‌داند، شاید بعدها فلوتِ کلیددار و فلوتِ بامبو و حتّی پن‌فلوت هم جور کردم، آخر صدایشان واقعاً حالم را دگرگون می‌کنند، آرامش‌بخش‌اند، هروئین و مسکن‌اند حتّی! خیال دارم بعدها حتّی ویولن هم یاد بگیرم! و می‌دانید چیست؟ همین دشواری‌ست که هیجان‌انگیز است.

++ دیروز دربارۀ فلسفۀ شوپنهاور تحقیق می‌کردم و رسیدم به حرفی که واقعاً مرا به فکر فرو برد. 

شوپنهاور معتقد است که انسان اسیر در چرخه «اراده»، همیشه بدبخت و رنجور است. برای رهایی از این رنج، دو راه‌حل وجود دارد. راه‌حل موقت، هنر. و راه حل دائم، یک جنبۀ آن اخلاق و جنبۀ دیگر آن زهد است.

جالب‌ترین نکته‌اش این بود که من بدونِ دانستنِ این موضوع، درست همین راه‌ها را پیش گرفته بودم. البته بگویم، این حرف‌ها خیلی وقت است که موجب شگفتی‌ام نمی‌شوند. تنها به فکر فرو می‌روم. همین. :)

  • ۶۳ بازدید

نکته: این نوشته یک پستِ اینستاگرامی هم هست. 

از روی پلی که وارد روستا شده بودیم، چند گلۀ کوچک در حال بازگشت بودند. ما هم در حال بازگشت بودیم، در حالی که این‌بار خورشید طلوع کرده بود و حسابی رفته بود بالا، و حسابی گرم بر چوپان و سگ‌ها می‌تابید. حجت پرسید: این‌ها چه، زندگی این‌ها چطور؟ اما انگار رمقی برایم باقی نمانده بود، یا شاید هم کم‌خوابی بود که بی‌حالم می‌کرد. با کمی درنگ گفتم حال و حوصلۀ فکر کردن را ندارم، و واقعاً هم نمی‌توانستم روی آن موضوع تمرکز کنم. کنجکاو شدم تا تمام حرف‌هایی که دیشب روی نیمکتِ کنارۀ دریاچه از دهانم بیرون آمده بود را به یاد آورم، اما تنها تصویری بی‌صدا در ذهنم نقش می‌بست، آبی که نورهای رنگ‌به‌رنگ روی موج‌های نرم و و کم‌ارتفاعش موج‌سواری می‌کردند و مردم گله گله از کنارۀ کادر رد می‌شدند؛ و یک بستنی که تنها خنکی‌اش را در دهانم احساس می‌کردم. خوابم گرفته بود، و چیزی به شدت نگرانم می‌کرد: در مشتِ راستم احساس درد و سوزش می‌کردم ـ دردی عجیب، که مدام می‌آمد و می‌رفت. بی‌حالی و خواب‌آلودگی و این درد، افکارم را پریشان کرده بود. به این فکر می‌کردم اگر حالا روی موتور ـ که کلی راه مانده تا شهر ـ از حال بروم، چه می‌شود؟ پیش خودم می‌گفتم نکند داغم و حالی‌ام نمی‌شود چه شده! وقتی داشتم از تپه‌ای خاکی پایین می‌آمدم، ناگهان زیر پایم خالی شد و با کمکِ همین دستم بود که تعادلم را حفظ کردم؛ همان لحظه است که مرا می‌ترسانَد، آخر آنجا حشراتِ موذی و عجیب‌غریبِ بسیاری بود که تاکنون به عمرم ندیده بودمشان و خیلی هم نترس بودند و سمج، حتّی یک مورچۀ سرخِ جگریِ بزرگی هم دیدم که به اندازۀ یک بندِ انگشت بود و پرواز می‌کرد. سوزشِ دستم هم از همانجا شروع شد.  مثل آدم‌هایی که از نشئۀ گل و علف تصاویر را چندتا چندتا می‌بینند، کف دستم را جلوی صورتم گرفته بودم و محکم نگهش داشته بودم تا تکان نخورد، و مدت‌ها به آن خیره شدم. ولی هیچ اثری از التهاب و  نیشِ مار و عقربی رویش پیدا نبود. هی این فکر به سرم می‌آمد که الان است دستم سیاه شود و تبدیل به یک موجودِ دیگر شوم، و یا حداقل دستم را از دست بدهم. می‌خواستم حواسم را با فکر کردن به حرف‌های دیشب و سوالی که ازم پرسیده بود پرت کنم، اما، چه گفته بودم؟ راجع به زندگی صحبت کرده بودم؟ راجع به دیدم نسبت به زندگی و مقوله‌هایی که بر خلاف او برای من کمترین اهمیتی ندارند؟ یا تغییراتِ شخصیتی‌ام؟ از اینکه دیگر همۀ رویاهایم راجع به سفر کردن و دیدنِ سرتاسرِ جهان را فراموش کرده‌ام و حالا حتّی موتورهای آن‌چنانی هم دیگر هیچ شوقی در من برنمی‌انگیزانند؟ حتّی به او گفته بودم تنهایی و بودن در دنیای کتاب‌هایم از این لحظه و این هواخوری که با تو در مقابل این منظرۀ مطبوع نشسته‌ام برایم خوش‌تر است. گویی که مست شده بوده بودم و هر حرفی که به ذهنم می‌آمد روی زبانم هم جاری می‌شد. و عشق؟ البته که هنگام صحبتم راجع به «عشق» زیادی محتاط بودم تا از دهانم حرفِ اضافی‌یی بیرون نپرد و کار به جاهای باریک نکشد؛ تنها به این موضوع پرداختم که عشق راهِ نجاتی‌ست از این بی‌معنایی و آشفتگی. مدت زیادی نگذشت، همین که حس کردم نور و گرمای خورشید دارد اذیتم می‌کند، عینک‌آفتابی را به چشم زدم و به خورشیدی که چیزی نمانده بود درست بالای سرمان برسد خیره شدم.  حالم بهتر شده بود. بی‌خودی نگران شده بودم، همه‌اش زیر سر کم‌خوابی بود. وقتی رسیدیم شهر، مستقیم رفتیم پارک‌جنگلی و مثل دیشب، کفش و جوراب را از پاهایمان کندیم و گذاشتیمشان توی جوی آب، و از سرمایی که از نوک انگشتانِ پا بالا می‌خزید، لذت می‌بردیم. حقیقتاً که آب زندگی می‌بخشد، به خصوص که زیر سایۀ درختانِ بلندِ کاج باشد و همراه با چنین مناظری دوست‌داشتنی.

ظهر شده بود. بعد از دو-سه ساعتی، حوصله‌ام از خوابیدن سر رفته بود ولی خواب هم ول‌کن نبود. با یک سوزن به جانِ دستم افتادم و شش‌هفت‌تا خار بیرون کشیدم و با همین فرو کردنِ نوکِ تیزش در گوشت و پوستم بود که خواب را تارانده بودم. حجت که دیده بود همین که از خواب بلند شده بودم، حدود ده دقیقه‌ای همانطور نشسته سرم خم شده بود روی دستم، فکر کرد که هنوز خوابم و توی رویاهایم سیر می‌کنم و طعنه می‌زد به شوخی. آن‌جا بود که بیخیالِ نصفِ خارهایی شدم که تا یکی دو هفته، هنوز توی گوشتِ دستم احساسشان می‌کنم و گاهی حسابی افکارم را پریشان می‌کنند. خوش گذشته بود. همانطور که قبلاً برای روزهای تعطیل برنامه ریخته بودیم، این‌بار نوبت به جلایر رسیده بود. من چندان تمایلی به رفتن نداشتم و تنها اصرار حجت بود که باعث شد قبل از طلوع آفتاب بیرون بزنیم. انگار می‌خواست بگوید با تمام حرف‌هایی که دیشب به او گفته‌ام، باز هم می‌شود از بودن توی این دنیا لذت برد و از خلوتِ دنج بیرون آمد و لحظاتِ خوشی را برای همیشه توی ذهن ماندگار کرد. البته که می‌شود.

+ متن بالا به دلیل شباهتش به داستان کوتاه، به عنوانِ یکی از تمرین‌های نوشتنِ سخن‌سرا معرفی شده است.

(راجع به عشق تجدیدنظرهایی کردم. البته که نمی‌خواهم خودم را ناامید کنم. کاری که از دستم بر می‌آید را انجام خواهم داد، باقی‌اش را هم می‌گذارم به پای بخت و اقبال، و تقدیر. مسئله‌ای چون عشق بهتر است با همان تقدیر همراه شود. اینجا موضوعِ شوربختی و بازنده‌بودن مطرح است. مسخره است کسی با «عشق» که مسئله‌ایست غیرقابل کنترل و غیرعقلانی، خودش را بازندۀ بنامد؛ آخر بازنده تنها وقتی بازنده می‌شود که در مسابقه‌ای که خودش وارد آن شده است ببازد، نه در رابطه با عشق که ناگهانی حمله می‌کند و آدم را می‌اندازد وسطِ بازیِ مرگ و زندگی. و البته، صحبت‌های دیگری هم هست، راجع به زیبایی، توقع و انتظار و حقِ داشتنِ یک زندگی مرفه و تفاوتِ دیدگاه‌های سنتی و مدرن، و ظاهربین یا باطن‌بین بودن و یک‌طرفه و دوطرفه بودن و رسیدن و نرسیدن و دیدگاه‌های فلسفی و مسائل دیگری که در حوصلۀ این نوشته نمی‌گنجد.)

برای حسن ختام هم چندتا از عکس‌های امروز را می‌گذارم این زیر. (برای دیدن اندازۀ اصلیِ تصاویر رویشان کلیک کنید.)

  • ۱۱۶ بازدید

چه می‌شود که کسی یکباره تمام افکارش را پوچ ببیند و خودش را بسپارد به جریانِ آبی که همواره می‌کوشید بر خلافش شنا کند؟ چه می‌شود که کسی یکباره بر تمام چیزهایی که تاکنون مسخره‌شان می‌کرد تأمل کند، و خودِ مسخره‌گرش را سراپا مسخره ببیند و حقیر؟ حقیری که می‌خواهد با تحقیر هرکه شبیهش نیست و روش زندگی‌اش با او متفاوت است، خودش را برتر بنماید و از دیگران متمایز کند ـ از کسانی که زندگی‌شان بهتر از اوست و به مقصودشان رسیده‌اند. چه احساس عجیبی‌ست این عشق. توانایی این را دارد که آدم را به یکباره زیر و رو کند، خراب کند و از نو بسازد، عقدۀ اعتقاداتش را باز کند و گره‌هایی نو در جانش بیندازد، و محکم‌تر از قبل. می‌تواند والاترین دلیل برای زندگی باشد، و حتّی برای مردن! بزرگترین آرمانی که دل‌های لرزان تنها با اندیشیدن به آن، گویی جانی در کالبدهای رو به موت‌شان دمیده می‌شود. این عشق، این جنون خفته‌ای که تنها می‌تواند با یک نگاه و در یک لحظه بیدار شود، چه غوغایی به پا می‌کند، چه جنگ‌هایی به راه می‌اندازد و چه جان‌هایی را در آتش خود می‌سوزاند.

همین دیروز بود، جمله‌ای از شاهرخ مسکوب را روی دیواری در یکی از پستوهای این شهر مجازی دیدم که انگار با پوزخندی موذیانه می‌خواست یکی از عقایدم را تحقیر کند. خیلی درشت نوشته بود: عشق حتی از اندیشیدن هم زیباتر است! انگار درست داشت سخن سیذارتا را کامل می‌کرد که گفته بود نوشتن نیکوست، ولی اندیشیدن بهتر است. و عشق، حقیقتاً، عشق زیباتر است؟! آن لحظه خنده‌ای عصبی سر دادم، ولی حالا نه، حالا نمی‌توانم. حال دیوانه‌ای را دارم که دیوانه دیده است؛ سخنش چه بر جان می‌نشیند! حرف دل می‌زند: عشق حتی از اندیشیدن هم زیباتر است... حتی از اندیشیدن... زیباتر...

اما نه. به این سادگی که نمی‌شود آدمی از تمام رویاهایش دست بکشد؛ عشق چطور می‌تواند به این راحتی تمام آرمان‌های کسی را فرو بریزاند و به بازیچه بگیرد، آن هم در یک لحظه، و در یک نگاه؟ این هوس نیست؟ این یک‌شبه کافر شدن نیست؟ این دروغ نیست؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم! تا جایی که یادم هست تنها نیروی محرکه‌ام همین ندای درونی بوده؛ همین کشش بوده که مرا به این سمت کشانده، به همین جایی که حالا هستم، بر همین نقطه‌ای که ایستاده‌ام. این ندای درونی، و این کشش را همیشه حقیقتی می‌دانسته‌ام که به راهی که درست است هدایتم می‌کند، همراهی که خالصانه یاری‌ام می‌دهد. و حالا، این عشق، این شعله‌ای که در درونم هر دم فروزان‌تر می‌شود را نمی‌توانم نادیده بگیرم، و نمی‌توانم هم به سوی زندگی‌یی بشتابم که خیلی وقت است به آن پشتِ پا زده‌ام. منی که تنهایی را برگزیده‌ام، حال شتاب به سوی اجتماع و پذیرفتن و انجامِ کارهایی که همیشه به ابتذالشان خندیده‌ام، برایم سخت است، و تا حدودی غیرممکن. نمی‌دانم چه کنم. انگار دیگر نمی‌توانم چیزی را تشخیص دهم. اندیشیدن! عشق اندیشه را گمراه می‌کند، اما چه احساس رضایتی به آدم می‌دهد، چه احساس رضایتی... با وجود عشق، دیگر ارزشمندی مهم نیست، پوچی بی‌معنی‌ست، و مقصود، تنها و تنها یکی‌ست. عشق وجودِ پریشان آدمی را به وحدت می‌رساند و تمام قوایش را متمرکز هدفی والا می‌کند. اما نمی‌دانم. دریا را نمی‌توان از سوراخِ سوزنی عبور داد. درک عشق دشوار است ـ گویی دشوارترین مفهومی‌ست که بشر تاکنون با آن مواجه شده.

  • ۸۳ بازدید

پر از حرفم، یا لااقل احساس می‌کنم پر از حرف هستم. البته که این احساس دروغ نخواهد گفت، چون فکر نکنم کمکی به بهتر زندگی کردن و بقای انسان‌ها کند، و از غرایز نشأت گرفته باشد. دیدن و خواندنِ روایت‌هایی که روح پرسشگر انسان را به تکاپو می‌اندازد و تمام بندهایی که در ذهن به قانونی خلل‌ناپذیر تبدیل شده بود را پاره می‌کند و پیش می‌رود، آدمی را پر از حرف می‌کند ـ چنین شگفتی‌هایی گاه آدم‌ها را لبریز می‌کند طوری که هیچ چیزی نمی‌تواند بر زبان بیاورد و زبانش الکن می‌شود. پر از حرف هایی می‌شود که سعی دارد پاسخِ پرسشی باشد؛ پندارهایی که در ناخودآگاه ریشه می‌دواند و کم کم به قلمرو خودآگاه انسان نفوذ کرده و همه چیز را دگرگون می‌کند، و یا حداقل جزئیاتی را به دنیایت اضافه می‌کند که ویروس‌وار  تکثیر می‌شوند، و گسترۀ تغییراتت هم پهناورتر ـ و گاه چنان پیش می‌رود که یکباره به خودت می‌آیی و می‌بینی دیگر خودت نیستی. می‌بینی این منی که عاشق سفر بود و می خواست از همه چیز دل بکند و همه را پشت سر بگذارد، یکباره تبدیل شده است به یک موجودِ انزواطلبی که هیچ گاه حاضر نیست گوشۀ تنهایی‌اش را رها کند و گویی کمال زندگی‌اش در همین تنهایی‌ست. انگار اویی که همین چند وقت پیش دلتنگی‌هایش را فریاد می‌کشید و تنهایی را وحشتناک‌ترین عذاب عالم می دانست، همینی نیست که عزلت گزیده و از هرچه غیر از تنهایی‌ست متنفر است... کم کم مجبور می‌شوم به چرخش ستارگان ایمان بیاورم، و به حرکت سیارات، و به مقدرات، و تغییر مکرر فصل‌ها، و اینکه هر کدام ستاره ای در آسمان داریم که سرنوشتمان با آن عجین شده است. چه می‌دانم، شاید این فرضیه بتواند سرگردانی و پریشانی و دگرگونی‌هایمان را از پیچیدگی در بیاورد. همیشه که آدم نمی‌تواند به حقیقتِ مطلق برسد ـ یا اینکه رسیدن به آن دوایی از دردش دوا نخواهد کرد. یکبار هم تسلیم جادو شو، انگار کن معجزه ای در کار است، و به چیزی اسرارآمیز باور داشته باش. آن بیرون چیزی هست. آن بیرون اتفاقاتی در جریان است. احساسات همیشه دروغ نمی‌گویند.

+ روایت‌هایی وجود دارد که نمی‌شود دنیا را بدون آن‌ها تصور کرد. یعنی همیشه پیامبری هست برای ابلاغشان، و وجودشان ورای زمان و مکان است. و The Matrix هم یکی از آن‌هاست.

  • ۷۳ بازدید

نمی‌دانم از چه بگویم. حقیقتاً دیگر واژه‌هایم هم ناامید شده‌اند و نمی‌دانم، شاید هم برایشان بس بی‌اهمیت شده باشد این مسائل. تنها چیزی که می‌دانم این است که زندگی بس بی‌اعتبار شده. اگر همین حالا اتفاق هولناکی نیفتاده است و زندگی‌ات را به خطر نینداخته و داری این کلمات را می‌خوانی، باید خدا را شکر کنی برای اینکه هنوز زنده‌یی و زندگی می‌توانی. البته، آن‌ها هم چندان آش دهن‌سوزی نیستند که ارزشش را داشته باشد تا جدی‌شان بگیری، و بهشان اهمیت بدهی. اگر بخواهم به شیوۀ داستان‌های ساینس‌فیکشن روایتی داشته باشم از حال‌ترین حالِ این دنیا، آن را به به رویای فردی تشبیه خواهم کرد که در آستانۀ بیداری‌ست؛ فردی که مدت‌های طولانی‌یی در خواب بوده است و حالا دنیایش به آخر رسیده، و زمانش هم به آخر، یا بهتر بگویم، نوعی آخرالزمان. در دنیایی که او زندگی می‌کند از مدت‌ها کسی جز خودش را نیافته است، و زندگی‌اش همیشه یک سوالِ بی‌پاسخ بوده، یک معمای حل‌ناشدنی. و او گیاهی اعجاب‌انگیز را پیدا کرده است که قدرت به خواب رفتن را به او می‌داده، به خواب رفتنی طولانی ـ تا در دنیای رویاهایش، و با آدم‌هایی که نمی‌داند از کجا آمده‌اند، خوش باشد. و حالا او سال‌هاست که همانطوری به خواب رفته؛ و بدنش هم با اینکه از شیرۀ همان گیاهی که در دهان داشته بود تغذیه می‌شده، ولی حالا دیگر کم آورده است و تابِ آنگونه زیستن را ندارد و در حال متلاشی شدن است. و جالب اینجاست که زندگی‌اش هم به نوعی استعاره تبدیل شده، طوری که جهانش هم درست حال و وضع او را داشته. اما حالا دیگر به آخر زمانش رسیده. خورشید بیشتر از همیشه شعله‌ور است و گرمایش بس طاقت‌فرسا شده. گویی که چیزی نمانده به انفجارش. و زمین هم مدام در حال لرزش است؛ انگار که چیزی از درون دارد متلاشی‌اش می‌کند. و همۀ این‌ها، همۀ این اوضاع، باعث شده است تا این فرد خوابش به پایان برسد. این خواب، این رویایی که زندگیِ ما بر آن بنا شده است، چیزی به فنایش باقی نمانده. این رویا روزبه‌روز پریشان‌تر می‌شود. آدم‌هایش بی‌هیچ دلیلی از بین می‌روند؛ می‌میرند، سکته می‌کنند، دست تقدیر آن‌ها را در چاه‌هایی می‌اندازد که اصلاً وجود نداشته‌اند. زمان به آخر رسیده. زندگی ما، خواب او، و زندگی‌اش. چیزی به پایانش نمانده. دور نیست آن لحظه‌ای که چشم‌هایش باز شود و تمام رویاهایش را به نابودی بکشاند، و در گرمای انفجار اتم‌های خورشید، به خاکستر تبدیل شود؛ طوری که انگار هیچ‌گاه کسی چون او در آن‌جا زندگی نمی‌کرده، و نه دیگر آن زمینی وجود خواهد داشت که چنین افکاری ذهنِ شخصِ بعدی‌یی که قرار است در دنیایی که هیچ‌کسی جز او زندگی نمی‌کند را قلقلک دهد. و شاید او دوباره آن گیاهِ جادویی را بیابد، و خسته از حلِ آن معمای دشواری که معلوم نیست حل‌شدنی‌ست یا نه، رویاهایش را انتخاب کند. و باز زندگی، و باز زمان، و باز فنا؛ و چرخه‌ای که کسی نمی‌داند چگونه متوقف خواهد شد.

یک حس خوب:

Here is the S.O.S, of an earth being in distress

(در یوتیوب ببینید: لینک)

  • ۵۷ بازدید

عادی‌تر از همیشه‌ام. یعنی آن‌قدر آرامش دارم که حتّی شاید برایت سوال شود که چرا این‌قدر آرامم. قدم‌هایم را سعی می‌کنم در عادی‌ترین حالت بردارم؛ یعنی آرام، و کوتاه. حتی مراقب این هستم که هنگام راه رفتن، بدنم هیچ حرکت اضافه‌ای نداشته باشد و در کمال آرامش حرکت کنم؛ شاید مثل یک مردۀ متحرک. حرف نمی‌زنم. سوال‌ها را هم در موجزترین شکل ممکن پاسخ می‌دهم، و با کمترین صدایی که قادرم بدون لرزش و ابهام از حنجره‌ام خارج کنم. اگر سوالی پیچیده بود و نیازمند توضیح، سعی می‌کنم هر طوری که شده است، از پاسخ‌دادنش طفره بروم و سریع‌تر از مهلکه رهایی یابم. من عصبانی نیستم! هر چقدر هم که با خودم فکر می‌کنم، من نباید آن کسی باشم که عصبانی است. من عصبانی نیستم! آبِ خنک را سر می‌کشم، اما فایده‌ای نمی‌کند، هنوز هم توی دلم احساس گرمای شدیدی دارم. آرام‌تر از همیشه، طوری که هیچ سوالی برنینگیزد، می‌نشینم پای لپ‌تاب. پرشورترین و بهترین آهنگ‌هایم با صدایی بسیار بلندتر از همیشه توی سرم سروصدا می‌کنند تا شاید حواسم از چیزی که نمی‌دانم چیست، پرت شود. چرا باید عصبانی باشم؟ هیچ دلیلی نیست برای عصبانی بودن. باورت می‌شود؟ همین چند دقیقه پیش، دیالوگ‌هایی را بر زبان آوردی که نهایتاً می‌توانستی روی کاغذ بنویسی‌شان ـ آن هم به ندرت. باورت می‌شود؟ با نهایت آرامش، و لبخندی بر چهره که نشان‌دهندۀ تعجبت از مسئله‌ای بسیار بی‌اهمیت و غیرقابل باور است، کسی را محترمانه بی‌شرف خطاب کردی، و گفتی که برایش متاسف هستی، و تعجب کرده‌ای که می‌تواند برای چنین مبلغ ناچیزی، دروغی بگوید که حتّی باور کردنش برای خودش هم سخت است. برایم هیچ چیزی مهم نبود. از این فرصت‌ها زیاد برایم پیش نمی‌آید. حقیقتش حتّی باورم هم نشد که چنین الفاظ تحقیرآمیزی را به کسی می‌گویم، و او هم کوچک‌ترین واکنشی نشان نمی‌دهد ـ حتّی با وجود اینکه فروشندۀ همسایه ناظر بر گفته‌هایمان است. از او که شاهد این گفتگو بود پرسیدم: تو باورت می‌شود؟ تنها خندید. وقتی که داشتم پیروزمندانه برمی‌گشتم و از اینکه پوزۀ حریف را به خاک مالیدم در حالی که حتّی گوشه‌ای از لباسم هم خاکی نشده، به آن فروشندۀ کناری گفت: درست حرف نزد، وگرنه جنس را پس می‌گرفتم. دیدی؟ مگر می‌شود کسی چنان تحقیر شود ولی آخ هم نگوید؟ برگشتم. با همان آرامش و لبخندی بر چهره، پرسیدم از نظر شما درست حرف‌زدن چگونه می‌توانست باشد؟ گفت اینطور. همانطور گفتم و آن دو اسکناس را پس گرفتم و به راه افتادم. می‌بینی؟ تو حالا باید خوشحال باشی از این پیروزی، ولی نمی‌فهمی. حقیقتاً، چه دلیلی وجود دارد برای عصبانیت؟ اما چرا، شاید از این ناراحتم که چطور کسی می‌تواند چنین پست باشد و چیزی را که می‌داند مشکل دارد، بفروشد و هنگام پس گرفتن، بهانه بیاورد. نمی‌دانم این افراد چگونه می‌توانند شخصیت منزجرکننده‌شان را تحمل کنند! شاید تنها جایی در ناخودآگاه ذهن من، نمی‌تواند حضور چنین افرادی را در دنیایی که من زندگی می‌کنم تاب بیاورد؛ نمی‌تواند دروغ و دغل ببیند و آرام باشد؛ وجود آدم‌بدها، برایش غیرقابل تصور است و حسابی حالش را خراب می‌کند. و شاید بخاطر واهمه‌اش از آسیب‌دیدنِ تصوراتش است که همیشه دوست دارد در حاشیۀ امنِ تنهایی‌اش زندگی کند، نه در میان آدم‌ها، و بجز در مواقع ضروری با آن‌ها در ارتباط نباشد.

  • ۷۸ بازدید