در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از او که هست ولی نیست» ثبت شده است

وقتی به ناخن‌هایم نگاه می‌کنم که زیرشان سیاهی گرفته است، یادِ خیلی چیزها می‌افتم. انگاری که حرف می‌زنند؛ می‌گیرمشان جلوی صورتم و بهشان خیره می‌شوم. طوری که انگار از حرف‌هایشان خوشم آمده است. قصد ندارم به این زودی‌ها زیرشان را تمیز کنم. وقتی حوصله‌ام سر می‌رود بهشان نگاه می‌کنم و به حرف‌هایشان گوش می‌دهم ـ درست عینِ خل‌مشنگ‌ها. برایم از گذشته‌ها می‌گویند. وقتی بهشان نگاه می‌کنم، انگاری که دارم به دست‌های پدرم نگاه می‌کنم. این دست‌ها مرا یادِ خیلی چیزها می‌اندازد.

دیروز آن‌قدر بی‌حوصله بودم که نمی‌دانستم با دقیقه‌هایم چه کنم. و نمی‌توانستم تنهایی‌ام را تحمل کنم. برای من عجیب است وقتی که تنهایم حوصله‌ام سر برود. همیشه کاری برای انجام دادن دارم. مثلِ کتاب‌خواندن، فیلم‌دیدن، خواندنِ نوشته‌های وبلاگی، وررفتن با سه‌تار و فلوت‌ریکوردر، و نوشتن. و چیزهای دیگر. فعالیت‌های انفرادی را خیلی دوست دارم. اعتقاد دارم از آن دسته افرادی هستم که می‌تواند تک و تنها تمام عمرش توی یک جزیره زندگی کند و از زندگی‌اش هم راضی باشد. و اگر یک کتابخانۀ کوچک و کاغذ و قلمی هم داشته باشد، که دیگر انگاری توی بهشت زندگی می‌کند. من خیلی به این جزیره فکر می‌کنم. حتّی به سلولِ انفرادی هم فکر کرده‌ام. به نظر می‌رسد آنجا هم جای خوبی باشد. ولی دیروز به هیچ وجه حوصلۀ تنهایی را نداشتم. بعدِ اینکه یکی‌دو ساعتی وقت تلف کردم و حسابی از این گوشۀ تنهایی خسته شدم، رفتم سراغ موتورم.

راستش ما در خانه درست به اندازۀ یک دکانِ موتورسازی ابزار داریم، و لوازم حتّی. این‌ها همه یادگار و میراثِ سال‌های سال کاروکارکردن‌های پدرم است. کیف و جعبۀ آچار را برداشتم و یک‌راست رفتم سراغ موتور و وقتی داشتم دم‌ودستگاهش را باز می‌کردم و دل‌وروده‌اش را می‌ریختم بیرون، درست حکمِ دردِدل‌کردن را برایم داشت ـ همان‌قدر مفرح. من با یک‌یکِ این آچارها، این پیچ‌گوشتی‌ها، این انبرها، این فرانسه‌ها، این آچارهای دست‌سازِ پدرم مثلِ آچار گلدونی و بقیه، خاطره دارم. کلکسیونِ کاملی‌اند. من با ذره ذرۀ وجودِ موتورها، خاطره دارم. پیچ‌های دری‌کلاچ را  با آچار سه‌شاخ باز می‌کردم و انگاری به سال‌ها پیش برگشته بودم. به روزهایی برگشته بودم که توی یک مغازۀ سیاهِ سیاه، در یک روستای خنک و باصفا، روی یک زینِ پاره‌پوره می‌نشستم و آچاربادی به‌دست با کلّی شوق‌وذوق پیچ‌ها را باز می‌کردم. خیلی هم همه کار را با کمالِ حوصله و آهستگی انجام می‌دادم. انگار که یک عمر وقت دارم برای رسیدن به حلقه‌های کائوچوییِ کلاچ. اگر کسی تجربه داشته باشد، می‌داند که سخت‌ترین مرحلۀ کار، باز کردنِ آن پیچ‌های چارسوییِ پمپِ روغن است. باز کردنِ آن سه‌تا پیچِ نفرت‌انگیزِ چارسویی، آخرین و سخت‌ترین مانع برای رسیدن به صفحه‌کلاچ است، و بعد از آن به چهار پیچِ جادوییِ فنردارِ خورشیدی می‌رسی، (که جذاب‌ترین مرحله است) و پس از بیرون آوردنِ خار، (برای کسی که بلد نباشد این خارِ کوچک خودش غولی عظیم است) می‌توانی حلقه‌های سوختۀ کلاچ را بیندازی دور و حلقه‌های نو را جایگزین کنی؛ این مرحله هم جذابیت‌های خودش را دارد. من که از روغن‌مالی کردنِ حلقه‌های نوِ کلاچ با روغنِ تمیزِ عسلی و چرخاندنشان توی دست‌هایم کیفِ مضبوطی می‌برم ـ به عشق‌بازی می‌ماند اصلاً. یادم است وقتی وردستِ پدرم بودم همیشه این مرحله را به من محوّل می‌کرد.

نمی‌خواهم در جزئیات زیاده‌روی کنم (می‌دانم که کرده‌ام) فقط راجع به آن سه‌تا پیچِ چارسوییِ پمپِ روغن بگویم که حسابی اعصابم را بهم ریخت. توی دلم هزاربار بر کسی که آن پیچ‌ها را چارسویی انتخاب کرده بود لعنت فرستادم. آخر چه می‌شد اگر پیچِ بُکسی می‌بودند؟! وقتی سرِ چهار‌سوییِ پیچ‌گوشتی را چفت می‌کنی روی پیچ، باید با تمامِ قدرتت رو به جلو فشار وارد کنی (و حتّی اگر خواستی چندتا تقه با چکش روی پیچ‌گوشتی بزنی) و خیلی با احتیاط پیچ‌گوشتی را بچرخانی. اگر پیچ‌ها با همان چرخاندنِ اول باز شدند یقین داشته باش تمامِ کائنات همراهی‌ات می‌کنند. اما کافیست فقط یکبار پیچ‌گوشتی توی پیچ رد کند تا دیگر نشود آن پیچ را با پیچ‌گوشتی و روش‌های مسالمت‌آمیز باز کرد. رد کردنِ پیچ‌گوشتی توی آن‌پیچ‌ها، درست مثلِ این می‌ماند که حکومتی بخواهد فشاری فوقِ تحملِ افراد بر جامعه وارد بیاورد و مثلاً به یک بشر بگوید اجازه ندارد نفس بکشد؛ آن وقت است که آن چهار راهِ پیچ، تبدیل می‌شود به دایره‌ای که هیچ پیچ‌گوشتی‌یی قادر نیست بچرخاندش و به قولِ معروف حرفِ هیچ احد‌الناسی به خرجش نمی‌رود. باید بگویم تعاملِ من با اولین پیچی که باهاش در افتاده بودم به همین جا کشید؛ به همین عصیانِ پیچ. زود یادم آمد پدرم در چنین مواقعی چه سازوکاری را پیشه می‌گرفت. یک سمبۀ سرْپهنِ تیز (شبیهِ پیچ‌گوشتی دوسو) برمی‌داشت و روی لبۀ پیچ یک شیار ایجاد می‌کرد و توسط همان شیار و سمبه و با زورِ چکش، پیچ باز می‌شد. اما من هیچ‌گاه شاگردِ خلفِ پدرم نبودم و تمام تلاش‌هایم بی‌نتیجه ماند. نهایتاً حجت آمد و حسابِ پیچ‌ها را رسید. از موتور بگذریم که  پُرچانگی شد.

آدمیزاد خیلی پیچیده است. گاهی دلش مثل سنگ است و گاهی می‌شود ابرِ بهاری. گاهی آن‌قدر در «حال» زندگی می‌کند که گویی سرگذشتش جز یک صفحۀ سفید نیست، و گاهی در «حال» زندگی کردنش سراسر زندگی در گذشته است و اگر بخواهم دست به واژه‌سازی بزنم، می‌شود گذشتگی، به‌جای زندگی.

این روزها که زندگی‌ام سراسر یادآوریِ گذشته شده است مدام از خودم می‌پرسم: گذشته‌ات مگر چه آشِ دهن‌سوزی بوده است که این‌همه توی نخ‌اش هستی؟ ولی می‌دانی، هیچ جوابِ سرراستی ندارم به خودم بدهم. اگر بخواهم با خودم روراست باشم باید بگویم امسال بیش از هر وقتی در زندگی‌ام آزادی داشتم. به اندازۀ تمامِ عمرم با موتورم به گردش و مسافرت رفتم و می‌توان گفت حسابی خوش گذراندم. اما می‌دانی چیست؟ این زندگی‌کردن‌ها و خاطره‌سازی‌های زورکی هیچ‌وقت برایم قابل قیاس با گذشته نبوده و نیست. احساس می‌کنم هرچه که معنا توی زندگی‌ام بود توی همان گذشته باقی ماند. اگر این مَثَل درست باشند که آدم‌ها نیمِ عمرشان را زندگی می‌کنند و نیمِ دیگرش را با یاد و خاطرِ نیمۀ اولِ زندگی‌شان سر می‌کنند، پس حالا من در نیمۀ دوم زندگی‌ام قرار دارم. (اصلاً هم خبر ندارم چنین ضرب‌المثلی قبلاً گفته شده است یا نه. امروز که بی‌هدف داشتم حیاط را متر می‌کردم و بارها دورِ خودم چرخیدم، به نظرم رسید که چنین مَثَلی می‌تواند وجود داشته باشد؛ مثلِ «خدا به احمق‌ها شانس می‌دهد» در ابلهِ داستایِفسکی. اصلاً هم به هم ربط ندارند.) البته نه که هیچ امیدی به آینده نداشته باشم. گاهی کورسوی امیدی سرِ راهم می‌بینم و حسابی ذوق می‌کنم، اما نمی‌توانم انکار کنم که دیگر زندگی برایم حکمِ یک شوخیِِ بی‌پایان را دارد. شوخیِ بی‌پایانی که مجبورم تا پایانش صبر داشته باشم ـ البته بگویم که این شوخی هیچ هم خنده‌دار نیست، ولی می‌شود به سراسرش خندید؛ خنده‌ای تلخ. بدی‌اش این است که معلوم نیست پایانِ سختی‌ها سرآغازِ خوشی‌ها باشد. نه حتّی خوشی، بلکه آسودگی. گاه زندگی زیرِ سنگینیِ افسوس و ملال تیره‌وتار می‌شود. درست عینِ یک گرگ‌ومیشِ مه‌آلود. و آدم چاره‌ای ندارد جز سپردنِ خودش به دستِ زمان. این را دیروز توئیت کردم و انگار بیانگرِ تمام حرف‌های گفته و نگفته‌ام است. با این حال پرگویی می‌کنم این روزها. هیچ‌وقت نشده بود که نوشته‌ای توی پیش‌نویس‌هایم داشته باشم، ولی حالا کلی پیش‌نویس دارم و مانده‌ام کدامشان را منتشر کنم. دلم می‌خواست بگویم این نوشته‌ها را برای خودِ سال‌های دورم می‌نویسم، ولی چه خیال‌ها! این‌ها حرف‌هایی‌ست که تنها می‌خواهم از ذهنم خارجشان کنم. درست مثلِ رویه‌ام در برابرِ گذشته. اما نمی‌دانم نتیجه می‌دهد یا نه.

  • ۵۳ بازدید

آدم‌ها، مثلاً یک جمعِ مخلصِ سه نفره، گاهی لحظاتی را برای هم می‌سازند که برای ابد در یاد می‌ماند. لحظاتی که هر وقت دلت تنگ می‌شود و به تنگ می‌آیی و ذهنت دنبال ریسمان‌هایی برای چنگ‌زدن می‌گردد تا به قعر این دنیا سقوط نکنی، نمی‌شود آن لحظات را پیدا نکند. و من حالا دلم تنگ است. دلتنگِ روزهایی هستم که می‌دانم همین امروز تمام شدند. بدی‌اش همین است، نه؟ آدم درست در یک لحظه متوجه می‌شود که خیلی چیزها تغییر کرده است، خیلی چیزها، در همان لحظه؛ و تو چاره‌ای نداری جز قبولِ آن و کم‌کم پذیرفتنش. اما گاهی، توی لحظاتی خاص، درست مثلِ همین امروز عصر ساعتِ چهار که با بدنی خسته و کوفته بیدار شدم و دیدم نورِ خورشید مایل، به شکلی خاص و به رنگی خاص از در و پنجره‌ها پاشیده شده است توی خانه، آدم ناخودآگاه می‌فهمد در یک «پایان» قرار دارد، و باید کم‌کم این تمام‌شدگی را بپذیرد و در خودش هضم کند. و آن لحظه، همان ساعتِ چهاری که با صدای آهنگ‌های دلنشین و غمگنانۀ هندی‌یی که توی سرم در حالِ پخش شدن بود بیدار شدم، چقدر برایم غریب بود. وقتی می‌گویم «غریب»، یعنی خودم هم نمی‌دانم در آن لحظه چه احساساتِ غریبی به سمتم هجورم آورد. شاید بهتر باشد بگویم «دلتنگی»، ولی نمی‌دانم همه‌اش همین باشد. توی آن لحظه انگار که بعد از سیصدسال خواب بیدار شده باشم و همه چیز به شکلِ آشکاری تغییر کرده باشد. پاییز مرا با خودم غریبه می‌کند. به کسی تبدیلم می‌کند که پر از احساساتی متناقض می‌شود. پاییز عاشقم می‌کند، اما نمی‌دانم عاشقِ کی، عاشقِ چی. دلتنگ می‌شوم و بدونِ اینکه متوجه باشم تمام زندگی‌ام را، و تمامِ لحظاتِ ابدی‌اش را از سر می‌گذرانم، و می‌دانی بیشتر در کجای این گذشته متوقف می‌شوم؟ در یک روستا. در روستایی که همیشه نسیمِ خنکش روحِ آدم را تازه می‌کند. روستایی که روزهای تابستانی‌اش هیچ فرقی با روزهای پاییزی‌یی که می‌شناسم ندارد. و درست کنارِ جاده‌ای که روستاهای آن ناحیه را به هم متصل می‌کند، جایی که چند مغازه و گاراژ به هم چسبیده‌اند، در یکی از آن مغازه‌های میانی، بوی روغنِ سوخته، و بوی بنزین، دماغم را پر می‌کند. مغازۀ موتورسازیِ پدرم کنارِ جاده، رو به یک قبرستان بود. غروب‌های روستای دوزج، بد آدم را دلتنگ می‌کند. صدای صدها زنگوله، گوسفندها گله‌به‌گله، سگ‌های زیبایی که از نظاره‌شان هیچ‌گاه سیر نمی‌شوی، و خنکایی که هنگامِ غروب به پوستت می‌خزید، چیزهایی است که از آن غروب‌ها به یاد دارم. تابستان‌ها می‌شدم شاگردِ پدرم، و عاشقِ این بودم که یک‌هفته یک‌هفته از این شهرِ شلوغ دل بِکنم و بروم پیشِ او توی همان مغازۀ موتورسازی زندگی کنم، و توی آن بالکنی که چهار نفر به سختی می‌توانستند تویش بنشینند بخوابیم. نمی‌دانم چیست، یادآوریِ این خاطرات بغض به گلویم می‌اندازد و نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. بعضی‌وقت‌ها هم می‌شد که سوارِ موتوری تازه‌نفس می‌شدیم و می‌رفتیم روستاهای اطراف برای تعمیرِ موتورِ یکی از مشتری‌ها، و یک شام یا ناهارِ حسابی هم می‌خوردیم. روستای علی‌شار، عباس‌آباد، و... و... لعنت! لعنت به این حافظه که بهترین روزهای زندگی‌ام را نتوانسته درست ثبت کند. صبح‌ها سرِ یک سفرۀ کوچک، کرۀ محلی و عسل می‌خوردیم. تقریبا تا دو روز غذاهایی که از شهر با خودمان آورده بودیم جوابمان را می‌داد، ولی از آن به بعد خودش آشپزی می‌کرد، و باید بگویم خوش‌مزه‌ترین غذاها را با تخم‌مرغ درست می‌کرد. تخم‌مرغ و سوسیس‌کالباس، تخم‌مرغ و تنِ ماهی، اُملت، و... و من وظیفه‌ام شستنِ ظرف‌ها بود. آن روزهایی که دو نفره با هم زندگی می‌کردیم، هیچ‌کسی برایم مهربان‌تر از او نبود. هیچ‌گاه ناراحتم نمی‌کرد و عصبانی نمی‌شد، حتّی وقتی که مجبور می‌شد به خاطرِ خراب‌کاریِ من موتوری که کارش تمام‌شده و آمادۀ آماده هست را از نو باز کند و دل و روده‌اش را پهن کند روی کارتن. موتورسواری را توی همان روزها یاد گرفتم. یادم است آن آخرها، ظهرها که کارمان تمام می‌شد یکی از بهترین موتورها را برمی‌داشتم و تا نزدیکیِ روستای علی‌شار که نزدیک به دوزج بود می‌راندم. آن روزها بجز مُزدهای آخرِ هفته که گاهی حتّی به پانزده‌هزار می‌رسید، موتورسواری هم برایم یک پاداش حساب می‌شد. غروب‌هایش را هنوز هم به خاطر دارم. تکیه می‌دادم به درِ مغازه، و رو به قبرستان به منظرۀ زیبای کوه‌های در مِه فرو رفته نگاه می‌کردم تا اینکه هوا کاملاً تاریک می‌شد. توی آن روستا، آسمان به آبی‌ترین شکلِ ممکن آبی بود و ابرهای پنبه‌ای جلوۀ شگفت‌انگیزی به آن می‌داد. آن‌جا می‌شد سایۀ ابرها را از دور دید که نزدیک می‌شدند و بعد آرام آرام می‌گذشتند. کربلایی ـ مشتری‌ها به این نام می‌شناختندش ـ آن‌قدر کارش خوب بود که تمام روستاهای آن ناحیه مشتری‌اش بودند و برخی حتّی صد کیلومتر راه می‌آمدند تا موتورشان را تحویلش دهند. موتورهایی که تعمیر می‌کرد مثال‌زدنی می‌شدند. یادم است، یک‌جورهایی کارِ موتورسازهای دیگر روستاها را کساد کرده بود. از این موضوع هم ناراحت بود، و هم نمی‌توانست ناراحت باشد؛ می‌گفت آدم باید همیشه درست‌کار باشد و جنسِ خوب بیندازد روی موتور و با جان و دلش موتور را تعمیر کند که موتور دو روزه خراب نشود. می‌گفت آدمِ درست‌کار هیچ‌گاه ضرر نمی‌کند و نمی‌دانید او به خاطر همین درست‌کاری و سادگی و صداقتش چقدر ضرر کرده بود، چقدر نسیه کار کرده بود و خبری از پول نمی‌شد، چقدر توی زندگی‌اش اعتماد کرده بود و ضربه خورده بود؛ و بالاخره آن آخرها فهمیده بود باید توی دنیایی که همه در آن گرگ‌اند، گرگ باشد؛ ولی او هرگز نمی‌توانست به‌خوبی گرگ باشد. خیلی سختی کشید. هیچ‌کس نمی‌تواند درک کند چگونه زمستان‌های سختِ آن روستای لعنتی را توی آن بالکنِ لعنتی تحمل می‌کرد. او در زندگی‌اش خیلی سختی کشید. خیلی سختی می‌کشید و نمی‌گذاشت خانواده‌اش سختی بکشد. او یک پدر بود، پدری به تمامِ معنی. پدری که نبودش برایم سخت است. آن‌قدر سخت که مجبورم تا آخرِ عمر به کسی تبدیل شوم که بودن و نبودنِ هیچ کسی برایش اهمیت نداشته باشد؛ کسی که نه گذشته‌ای دارد و نه آینده‌ای؛ و تنها لحظاتِ حالِ این دنیای بی‌اعتبار را ناگزیر می‌گذراند. و می‌دانی پیچیده‌ترین قسمتِ ماجرا که گاهی برایم به‌شدت غیرقابلِ تحمل می‌شود چیست؟ اینکه او هست، ولی او خودش نیست. 

و حالا دارم با تابستانی خداحافظی می‌کنم که یکی از تابستان‌های ابدیِ زندگی‌ام است. تابستانی که همان جمعِ مخلصِ سه‌نفره خاطراتِ ابدیِ زیادی را برای هم خلق کردند. و همین حالا دلتنگش شده‌ام؛ دلتنگِ تابستانی هستم که آن‌ها، همان جمعِ سه نفرۀ مخلص، یک روزِ مشخص در هفته را وقتی هنوز هوا روشن نشده بود سوار موتورهایشان می‌شدند و ساعت‌ها با هم خوش می‌گذراندند؛ موتورها را به تاخت راندند؛ با هم توی جوی‌ها دویدند؛ با هم کوهنوردی کردند؛ با هم تعجب کردند، شگفت‌زده شدند، خندیدند، و لذت بردند. آن‌ها توانستند با وجود بندهای بسیاری که به دست‌وپایشان بود آزاد باشند ـ مثلِ پرندگانِ آزاد ـ و به هر سویی که می‌خواهند پرواز کنند؛ ماجراجویی کنند و جست‌وجوگر باشند. آن‌ها فهمیدند زمان عوض می‌شود ولی زمانه عوض نمی‌شود، و همیشه راهی برای زنده کردنِ یک زندگیِ مرده وجود دارد. اما با این وجود من دلتنگم. کاش این تابستان ـ یا نه ـ کاش آن تابستان ـ آن جمعِ دو نفرۀ مخلص ـ تا آخرِ عمرم کِش می‌آمد...

+ یکی از آهنگ‌هایی که تمامِ امروز ـ از همان اولِ صبح روی موتور ـ توی سرم پخش می‌شد:

دریافت

  • ۱۰۲ بازدید

قرار است یک دل سیر از سالی که نفس‌های آخرش را می‌کشد بنویسم: ۹۶، سالی که گذشت. می‌دانم که قرار است بلند بشود و حتماً پراکنده.

هرچه سعی می‌کنم تا کتابِ سال گذشته‌‌ام را باز کنم و تورق کنم و ببینم چه بود آنچه بر ما گذشت، نمی‌توانم. حقیقتش اینکه اصلاً چنین کتابی وجود ندارد. هرچه هست خاطراتی خاک‌گرفته هستند که آن‌ها را هم به زور تاریخ‌های مهم و اتفاقات مهم است که پیدا می‌کنم. حس می‌کنم ذهنم قدرت مرور کردن گذشته را از دست داده. حالا دیگر حتّی سعی نمی‌کنم تا کلّ زندگی‌ام را مرور کنم؛ آخر می‌ترسم چیزی از گذشته برایم نمانده باشد و سرخورده شوم از اینکه دیگر گذشته‌ای ندارم و تنها همین دَم است که معنی دارد و هست. نمی‌خواهم بیشتر از این زندگی را در نظرم بی‌ارزش کنم. بگذار خیال کنم که من هم بیست سال است که توی این دنیا زندگی می‌کنم و به اندازۀ بیست‌تا سیصدوشصت‌وپنج روز زندگی را درک کرده‌ام. نمی‌خواهم بفهمم که چقدر زندگی کردن تهی شده است از زندگی‌ام. نمی‌خواهم با مرور گذشته، رؤیایی را مرور کنم که پر بوده از خوشی‌هایی که حتّی رنج و سختی‌هایش هم زیبا بود. نمی‌خواهم نقش پررنگ پدری را به خاطر بیاورم که حالا باید برایش پدری کنند و مادری. نمی‌خواهم از بی‌رحمی این دنیا حرفی به میان آورم و از نامردی‌هایش بگویم و از پرتگاه‌هایش و از چاله و چاه‌هایش و از تاریکی‌هایش حرف بزنم. نمی‌خواهم با دیدن حقارت و ناتوانی کسی، به یاد آورم که روزی او تکیه‌گاه افراد زیادی بوده و حالا بی‌کمک همان‌ها، نمی‌تواند قدم‌از‌قدم بردارد. حالا درست فهمیده‌ام که با رفتن تو ـ تویی که می‌توانستم همیشه رویت حساب باز کنم و در سایه‌ات پناه بگیرم و امیدِ زندگی‌ام بودی ـ خیلی چیزها تغییر کرده. گرچه  هنوز هم هستی، اما نه آن بودنی که می‌خواستم و فکرش را می‌کردم. لااقل کاش حرف می‌زدی و می‌توانستم بفهمم چه پشت نگاهت داری. اما علی‌ای‌حال، شُکر به بودنت؛ خوشا به مرامت که به‌یکباره تنهایمان نگذاشتی ـ در حالیکه می‌توانستی. حالا دیگر زندگی خیلی فرق کرده. دیگر گذشته را نمی‌خواهم، چون نبودن تو را به رخم می‌کشد. دیگر حتّی صدایت هم از خاطرم رفته. اگر عکس‌هایت نبود، حقیقتش نمی‌توانستم آن چهره‌ات ـ که برای من نور بود و بزرگی و قهرمانی، و بهترین لحظات زندگی‌ام با وجود آن منقّش شده بود ـ را به خاطر آورم. گذشتۀ من با تو معنا می‌گیرد، ولی حالا هیچ چیزی بجز درد و فقدان و بغضی در گلو برایم ندارد. می‌توانم در لحظاتش شاد باشم و خوشی کنم، اما چیزی نمی‌گذرد که به حالا برسم و غمِ عالم وجودم را فرا بگیرد. دیگر خیلی چیزها فرق کرده. دیگر زندگی برایم آنقدری ارزش ندارد که وقتی تو بودی، داشت. دیگر حتّی مفهوم مرگ هم برایم فرق کرده. مرگ و زندگی، هر دو به یک اندازه برایم ارزش دارند؛ یعنی که هیچ نمی‌ارزند.

و حالا چند ساعت گذشته است از نوشتن کلمات بالا. نماز می‌خواندم. ریتم نفس‌هایت تند شد. پرصدا نفس می‌کشیدی. و من دستگیرم شد چه شده. نمازم را شکستم. این حالتت را خوب به یاد دارم؛ تشنج کرده بودی و وقتی که بدنت آرام گرفت، نفس‌های وقفه‌دار و عمیقی می‌کشیدی. همه را به خاطر دارم. به خاطر دارم که بعد از اولین بارِ تشنج، وقتی که سرت بشدت درد می‌کرد و دیدت تار شده بود، گفته بودی که در آن حالت درست نمی‌توانستی نفس بکشی و باید به پهلو دراز می‌کشاندیمت. تو راه حل تمام مشکلات را بلد بودی؛ و همگی درد و مشکلاتشان را بر سر تو می‌ریختند همیشه. بهشان گوش می‌کردی، و غم‌ها را از روی دل‌هاشان بر می‌داشتی و بر دوش خودت می‌گذاشتی و بهشان کمک می‌کردی. و تنها تو بودی که چنین می‌کردی. بعد از آن تشنج، یک هفتۀ تمام توی خانه بودی، توی اتاق خودت، و درد می‌کشیدی. گاهی پرت‌وپلا می‌گفتی؛ من می‌شنیدم و اشک می‌ریختم. زمان از دستت در رفته بود؛ گاهی از چیزهایی حرف می‌زدی که درکش برای ما مشکل بود و به تعجب وامی‌داشتمان. و من گلویم بغض می‌کرد؛ بی‌صدا اشک می‌ریختم. درست یادم است آن شبی را که طاقتت طاق شده بود و به مادر گفتی که می‌خواهی سنگی بر سر خودت بکوبی تا از این سردرد لعنتی خلاص شوی. و آن وقت ما چقدر نفهم بودیم. بیمارستان شهرمان، پر بود از گاوهایی که لباس دکتر و پرستار تنشان کرده بودند. بیمارستان که نه، به قول همه، کشتارگاه. و ما همه را بعداً فهمیدیم؛ بعد از یک هفته فهمیدیم که توی کله‌ات چه خبر بوده و دلیل فراموشی و آن حرف‌های تعجب‌آور بخاطر جذب خون پاشیده شده توسط مغزت بود. هنگامی که کنارت نشسته بودم و در تب می‌سوختی و نفس‌های عمیق و پرصدا می‌کشیدی، همۀ این‌ها بخاطرم آمد. این سال، سال سومی می‌شود که تو دیگر تو نیستی. وقتی که کنارت نشسته بودم و دست‌هایت را مالش می‌دادم، به این فکر می‌کردم که مرگ چقدر نزدیک است. به این فکر می‌کردم که هیچ ضمانتی برای دم و بازدم بعدی نیست. و توی این سه سال، چقدر زندگی برایم کم‌رنگ و بی‌ارزش شده. این سه سال من را عوض کردند. به تدریج فهمیدم که نباید به هیچ چیزی دل ببندم. تو نفس‌های عمیق می‌کشیدی و مادر پریشان بود. من اما، آرام بودم؛ می‌مانی یا نمی‌مانی. این حرف را مادر در ظاهر به من می‌گفت، امّا معلوم بود که اینطوری دارد خودش را دلداری می‌دهد. آخر این اولین باری نبود که چنین می‌شدی. چندین بار در دستانم بال بال زده بودی و من هیچ کاری از دستم برایت ساخته نبود؛ مستأصل می‌شدم. توی این سه سال، حقارت خودم را خوب فهمیده بودم؛ می‌دانستم که قادر به هیچ‌کاری برایت نیستم. آن اوایل دائم زبانم به ذکر و سوره می‌چرخید و به خیالم داشتم کار مفیدی برایت انجام می‌دادم. آخر خودت بودی که می‌گفتی «آیة‌الکرسی» هر قفلی را برایت گشوده است و مشکلاتت را حل کرده. کنارت نشسته بودم و آیة‌الکرسی می‌خواندم؛ همان چیزی را که بارها گفته بودی چگونه از درِ غیب یاری‌ات می‌کند. و خسته شده‌ام. از این در زدنِ بی‌فایده خسته شده‌ام. نمی‌گویم کسی آن‌طرف نیست، که شاید هم باشد، ولی آنقدر از بابت تو ناامیدم کرده که ازش دست شسته‌ام و به بودنش شک برده‌ام.

دیگر برایم مهم نیست. خیلی وقت است که هیچ چیزی برایم اهمیتی ندارد. چه اهمیتی دارد که بقیه درباره‌ات چه فکر می‌کنند و چگونه قضاوتت می‌کنند؟ چه اهمیتی دارد توی ایامی خاص لباس‌هایت را نو کنی؟ چه اهمیتی دارد تصویری از خودت را توی این دنیا بجا بگذاری؟ چه اهمیتی دارد که در ساعتی خاص سفرۀ هفت‌سین پهن کنی و انتظار سالِ نو را بکشی؟ و یا انتظار هر چیز دیگری را. می‌دانی، آن ماه‌های اول، همان ماه‌هایی که هنوز مرخص نشده بودی و توی کما بودی ـ و ما هیچگاه بر زبان خود این کلمۀ شوم را نمی‌راندیم و می‌گفتیم توی آی‌سی‌یو هستی و هوشیاری نداری؛ حتّی سکته و خونریزی مغزی را هم به کار نمی‌بردیم و نمی‌خواستیم وزن سنگین این کلمات را بر خود تحمیل کنیم، می‌گفتیم آنوریسم مغزی داری ـ آن ماه‌ها، چه برنامه‌هایی ریخته بودیم برای سال ۹۷. برای آن انتظاری که هزاروچندصدسال است به طول انجامیده. شاید یک روزی راجع به آن روزها نوشتم. حالا یک ساعت مانده به سال‌تحویل و من به این فکر می‌کنم که چقدر پوچ است این کارها. به عنوان بهانه‌ای برای خوش بودن و در کنار هم بودن و سر یک سفره بودن قبولش دارم؛ اما می‌دانی که، جمع شدن دور یک سفره آن زمان برایم معنی داشت که تو سرِ آن سفره نشسته بودی و صدایت پراکنده می‌شد توی هوا؛ همان صدای دلنشین.

***

(آخرین حرف‌ها ۹۶‌ام)

حقیقتش را بخواهی، می‌توانم زندگی‌ام را به دو دوره تقسیم کنم. زندگیْ قبل از تو، و زندگی بعد از تو. امروز نمی‌خواستم توی این دم عیدی، از گذشته حرف به میان آورم و از تلخی‌ها و فقدان‌ها. شاید حکمت در همین بود و اتفاقِ دمِ ظهری، برهانی برای آن. ما آدم‌ها خیلی با ”حکمت“ بر دل و دهانمان مهر می‌زنیم، اما من که دیگر طاقتش را ندارم. حالا برای هر چیزی دلیل می‌خواهم. یعنی که دست خودم نیست؛ تا چیزی برایم روشن نشده باشد سخت است قبول کردنش. و حتّی گاهی غبطه می‌خورم به کسانی که می‌توانند بدون دلیل و در ابهام پیش بروند و به چیزی حقیقتاً ایمان داشته باشند.

مادر با همان لحن صادقانه‌اش ازم می‌پرسد: علی، درسته که موقع سال تحویل، ماهی‌ها از آب می‌پرن بیرون؟ و من هم بهش می‌گویم: «مادر، تو که می‌دونی من از این مسائل خرافی بیزارم، چرا از من می‌پرسی! خب لحظۀ سال تحویل نگاه کن به تنگ ماهی ببین می‌پرن یا نه.»

حالا بیشتر از هر وقتی دلیلی برای زندگی می‌خواهم. اما راستش را بخواهی، آن‌چنان هم به دنبالش نیستم. رفته بودیم بیرون و چشمم افتاد به ماهی‌های توی آکواریوم. از بین همۀ آن ماهی‌های کوچکِ نارنجی، دوتا بزرگشان چشمم را گرفت. سرخ بودند با خط‌های مشکی روی پشتشان. دلم می‌خواست همانجا بنشینم و تا وقتی که ماهی‌فروش آنجا هست، آن ماهی‌ها را نگاه کنم و از نظارۀشان لذت ببرم.

بلند می‌شوم و با مسخره‌بازی‌های همیشگی‌ام و صداهای عجیب‌غریبم می‌روم پیش پدر و روی تختش دراز می‌کشانمش. به نظر می‌رسد از نشستن خسته شده. اینبار به مسخره‌بازی‌هایم نمی‌خندد، بی‌حوصله است و حتم دارم کارِ آن قرص‌های ضدتشنج است. بدنش چه گرم است؛ تب دارد.

کمی پول توی حسابم مانده بود. اگر ده برابر هم می‌شدند نمی‌توانستم باهاشان آن موتور ۲۵۰ای را که می‌خواهم بخرم. ولی توانستم یک تفنگ بادی بخرم. خودم هم نمی‌دانستم که دلیلم برای خریدش چیست، فقط دلم می‌خواست و خریدم. تیراندازی با آن چه لذتی دارد: هاتسان رنجر آپاچی ۱۱۰۰ تی‌اچ. صبح یک کبوتر نشسته بود روی تیر برق. تفنگ را مسلح کردم و به سمتش نشانه رفتم. ماشه را چکاندم. پر زد و رفت. دلیلی برای پایان دادن به زندگی‌اش نداشتم؛ پس کمی پایین‌ترش را نشانه رفتم. لذتی دارد تیراندازی. تا سیزدهم برنامه ریختیم که سه‌چهار باری بزنیم به جاده و طبیعت؛ بالاخره بعد از دو سال قصد داریم عیدمان عید باشد و کمی تفریح کنیم.

مادر می‌گفت اگر قصد حمام‌رفتن دارید پس زودتر؛ آخر اگر سال‌تحویل توی حمام باشی، تا آخر سال توی حمام خواهی بود. پس من هم که حالا دارم اینجا می‌نویسم، قرار است تا آخر سال همینطوری بنویسم. خیلی هم خوب! (می‌خندم.)

می‌بینم که این نوشته شده است مثل فیلم‌های هندی! فکر می‌کردم قرار است مفصل‌تر از این‌ها شود، ولی نشد. به نظرم شعار سال هم انتخاب شد. خب ما هم برویم و به زندگی‌مان برسیم. امیدوارم که همگی سال خوب و پربرکتی را آغاز کرده باشند.

  • ۱۵۳ بازدید