در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در شهر» ثبت شده است

نکته: این نوشته یک پستِ اینستاگرامی هم هست. 

از روی پلی که وارد روستا شده بودیم، چند گلۀ کوچک در حال بازگشت بودند. ما هم در حال بازگشت بودیم، در حالی که این‌بار خورشید طلوع کرده بود و حسابی رفته بود بالا، و حسابی گرم بر چوپان و سگ‌ها می‌تابید. حجت پرسید: این‌ها چه، زندگی این‌ها چطور؟ اما انگار رمقی برایم باقی نمانده بود، یا شاید هم کم‌خوابی بود که بی‌حالم می‌کرد. با کمی درنگ گفتم حال و حوصلۀ فکر کردن را ندارم، و واقعاً هم نمی‌توانستم روی آن موضوع تمرکز کنم. کنجکاو شدم تا تمام حرف‌هایی که دیشب روی نیمکتِ کنارۀ دریاچه از دهانم بیرون آمده بود را به یاد آورم، اما تنها تصویری بی‌صدا در ذهنم نقش می‌بست، آبی که نورهای رنگ‌به‌رنگ روی موج‌های نرم و و کم‌ارتفاعش موج‌سواری می‌کردند و مردم گله گله از کنارۀ کادر رد می‌شدند؛ و یک بستنی که تنها خنکی‌اش را در دهانم احساس می‌کردم. خوابم گرفته بود، و چیزی به شدت نگرانم می‌کرد: در مشتِ راستم احساس درد و سوزش می‌کردم ـ دردی عجیب، که مدام می‌آمد و می‌رفت. بی‌حالی و خواب‌آلودگی و این درد، افکارم را پریشان کرده بود. به این فکر می‌کردم اگر حالا روی موتور ـ که کلی راه مانده تا شهر ـ از حال بروم، چه می‌شود؟ پیش خودم می‌گفتم نکند داغم و حالی‌ام نمی‌شود چه شده! وقتی داشتم از تپه‌ای خاکی پایین می‌آمدم، ناگهان زیر پایم خالی شد و با کمکِ همین دستم بود که تعادلم را حفظ کردم؛ همان لحظه است که مرا می‌ترسانَد، آخر آنجا حشراتِ موذی و عجیب‌غریبِ بسیاری بود که تاکنون به عمرم ندیده بودمشان و خیلی هم نترس بودند و سمج، حتّی یک مورچۀ سرخِ جگریِ بزرگی هم دیدم که به اندازۀ یک بندِ انگشت بود و پرواز می‌کرد. سوزشِ دستم هم از همانجا شروع شد.  مثل آدم‌هایی که از نشئۀ گل و علف تصاویر را چندتا چندتا می‌بینند، کف دستم را جلوی صورتم گرفته بودم و محکم نگهش داشته بودم تا تکان نخورد، و مدت‌ها به آن خیره شدم. ولی هیچ اثری از التهاب و  نیشِ مار و عقربی رویش پیدا نبود. هی این فکر به سرم می‌آمد که الان است دستم سیاه شود و تبدیل به یک موجودِ دیگر شوم، و یا حداقل دستم را از دست بدهم. می‌خواستم حواسم را با فکر کردن به حرف‌های دیشب و سوالی که ازم پرسیده بود پرت کنم، اما، چه گفته بودم؟ راجع به زندگی صحبت کرده بودم؟ راجع به دیدم نسبت به زندگی و مقوله‌هایی که بر خلاف او برای من کمترین اهمیتی ندارند؟ یا تغییراتِ شخصیتی‌ام؟ از اینکه دیگر همۀ رویاهایم راجع به سفر کردن و دیدنِ سرتاسرِ جهان را فراموش کرده‌ام و حالا حتّی موتورهای آن‌چنانی هم دیگر هیچ شوقی در من برنمی‌انگیزانند؟ حتّی به او گفته بودم تنهایی و بودن در دنیای کتاب‌هایم از این لحظه و این هواخوری که با تو در مقابل این منظرۀ مطبوع نشسته‌ام برایم خوش‌تر است. گویی که مست شده بوده بودم و هر حرفی که به ذهنم می‌آمد روی زبانم هم جاری می‌شد. و عشق؟ البته که هنگام صحبتم راجع به «عشق» زیادی محتاط بودم تا از دهانم حرفِ اضافی‌یی بیرون نپرد و کار به جاهای باریک نکشد؛ تنها به این موضوع پرداختم که عشق راهِ نجاتی‌ست از این بی‌معنایی و آشفتگی. مدت زیادی نگذشت، همین که حس کردم نور و گرمای خورشید دارد اذیتم می‌کند، عینک‌آفتابی را به چشم زدم و به خورشیدی که چیزی نمانده بود درست بالای سرمان برسد خیره شدم.  حالم بهتر شده بود. بی‌خودی نگران شده بودم، همه‌اش زیر سر کم‌خوابی بود. وقتی رسیدیم شهر، مستقیم رفتیم پارک‌جنگلی و مثل دیشب، کفش و جوراب را از پاهایمان کندیم و گذاشتیمشان توی جوی آب، و از سرمایی که از نوک انگشتانِ پا بالا می‌خزید، لذت می‌بردیم. حقیقتاً که آب زندگی می‌بخشد، به خصوص که زیر سایۀ درختانِ بلندِ کاج باشد و همراه با چنین مناظری دوست‌داشتنی.

ظهر شده بود. بعد از دو-سه ساعتی، حوصله‌ام از خوابیدن سر رفته بود ولی خواب هم ول‌کن نبود. با یک سوزن به جانِ دستم افتادم و شش‌هفت‌تا خار بیرون کشیدم و با همین فرو کردنِ نوکِ تیزش در گوشت و پوستم بود که خواب را تارانده بودم. حجت که دیده بود همین که از خواب بلند شده بودم، حدود ده دقیقه‌ای همانطور نشسته سرم خم شده بود روی دستم، فکر کرد که هنوز خوابم و توی رویاهایم سیر می‌کنم و طعنه می‌زد به شوخی. آن‌جا بود که بیخیالِ نصفِ خارهایی شدم که تا یکی دو هفته، هنوز توی گوشتِ دستم احساسشان می‌کنم و گاهی حسابی افکارم را پریشان می‌کنند. خوش گذشته بود. همانطور که قبلاً برای روزهای تعطیل برنامه ریخته بودیم، این‌بار نوبت به جلایر رسیده بود. من چندان تمایلی به رفتن نداشتم و تنها اصرار حجت بود که باعث شد قبل از طلوع آفتاب بیرون بزنیم. انگار می‌خواست بگوید با تمام حرف‌هایی که دیشب به او گفته‌ام، باز هم می‌شود از بودن توی این دنیا لذت برد و از خلوتِ دنج بیرون آمد و لحظاتِ خوشی را برای همیشه توی ذهن ماندگار کرد. البته که می‌شود.

+ متن بالا به دلیل شباهتش به داستان کوتاه، به عنوانِ یکی از تمرین‌های نوشتنِ سخن‌سرا معرفی شده است.

(راجع به عشق تجدیدنظرهایی کردم. البته که نمی‌خواهم خودم را ناامید کنم. کاری که از دستم بر می‌آید را انجام خواهم داد، باقی‌اش را هم می‌گذارم به پای بخت و اقبال، و تقدیر. مسئله‌ای چون عشق بهتر است با همان تقدیر همراه شود. اینجا موضوعِ شوربختی و بازنده‌بودن مطرح است. مسخره است کسی با «عشق» که مسئله‌ایست غیرقابل کنترل و غیرعقلانی، خودش را بازندۀ بنامد؛ آخر بازنده تنها وقتی بازنده می‌شود که در مسابقه‌ای که خودش وارد آن شده است ببازد، نه در رابطه با عشق که ناگهانی حمله می‌کند و آدم را می‌اندازد وسطِ بازیِ مرگ و زندگی. و البته، صحبت‌های دیگری هم هست، راجع به زیبایی، توقع و انتظار و حقِ داشتنِ یک زندگی مرفه و تفاوتِ دیدگاه‌های سنتی و مدرن، و ظاهربین یا باطن‌بین بودن و یک‌طرفه و دوطرفه بودن و رسیدن و نرسیدن و دیدگاه‌های فلسفی و مسائل دیگری که در حوصلۀ این نوشته نمی‌گنجد.)

برای حسن ختام هم چندتا از عکس‌های امروز را می‌گذارم این زیر. (برای دیدن اندازۀ اصلیِ تصاویر رویشان کلیک کنید.)

  • ۱۵۷ بازدید

هشدار: این یک پست اینستاگرامی است. در ادامۀ مطلب می‌توانید شاهد تصاویر هم باشید.

نمی‌دانم نام این رسم نوپا را سنت حسنه بگذارم یا بدعتی در دین. آخر ماجرا درست از همین یک سال پیش آغاز می‌شود، البته به سالِ قمری. در چنین روزی صبحِ زود (ساعت هشت البته!) به نیتِ رسیدن به نماز عید فطر از خواب بیدار شدیم. لباس‌های نو پوشیدیم و به سمت مصلای شهر حرکت کردیم. اما، اما وقتی که رسیدیم دیدیم کار از کار گذشته است و خیل عظیم جمعیت دارد از مصلا خارج می‌شود. می‌توانید تصور کنید چه احساسی داشتیم آن لحظه؟ ترکیبی از خسران، حسرت، ناامیدی. حس خوبی نبود خلاصه. اینجا حجت ایده‌ای داد تا از شر این احساس ناخوشایند خلاص شویم. رفتیم به یک فروشگاه و کلی کیک و بیسکویت خریدیم و سه‌تا لیوان و یک شیرموز بزرگ. بعد به سمت آرامِستان بهشت رضوان به راه افتادیم. می‌توان گفت جایی‌ست بیرون شهر، که نمای خیلی قشنگی پیدا کرده است حالا؛ هشت-نه سالی می‌شود که تاسیس شده. درختانِ کاجی که در بین مسیرش کاشته شده است حالا دارد قد می‌کشد. البته که به آنجا نرسیدیم. توی همین مسیر بود که به مزرعه‌ای سرسبز رسیدیم که یک جوی آبی هم داشت. جای روح‌افزایی بود ـ سراسر سرسبزی و هوایی مطبوع و پُراکسیژن. همان‌جا کنارِ بزرگ‌راه موتور را پارک کردیم و از دیوارِ کوتاهِ کاه‌گلی‌یی پریدیم آن‌طرف و زیر سایۀ درختان و در صدای زیبای جیرجیرک‌ها و کنار آبی که بی‌وقفه در جریان بود نشستیم روی چمن‌ها. و اولین صبحانه‌مان را بعد از یک ماه صرف کردیم. داستانش همین بود. امیر می‌پرسید اگر کسی آمد و خصمانه پرسید چرا اینجا آمده‌اید، چه بگوییم در جوابش؟ گفتیم هیچ. شیرموزت را بخور و از این لحظات لذت ببر. همین!

و امسال، یعنی امروز، وقتی رسیدیم به مصلا ـ با اینکه هنوز ساعت هشت نشده بود و از وقتِ مقرری که در شب قدر اعلام کرده بودند نگذشته بود ـ صدای جمعیت را می‌شنیدیم که در قنوتِ بلندِ نماز عید فطر بودند. خب شما اگر بودید، چه می‌کردید؟ از همان‌جا راهمان را کج کردیم به نزدیک‌ترین فروشگاه. بعد هم حجت گفت برویم قیز قلعه ـ در سی‌کیلومتریِ شهر. و موتورها را انداختیم توی اتوبان و حالا نگاز کِی بگاز. رسیدیم به روستای... نامش را یادم نیست. چه آرامشی داشت روستاشان. انگار که هیچ زنده‌جانی در آنجا وجود نداشت و تنها ما بودیم که سکوتِ سنگینِ روستا را بر هم می‌زدیم. قیز قلعه از خیلی دورترها هم که توی جاده بودیم دیده می‌شد. خیلی جالب بود، وقتی چشمت را از جاده، به قیزقلعه می‌دوختی، احساس می‌کردی کوه‌ها دارند هی دورتر و دورتر می‌شوند ازت. توی روستا با دیدنِ اولین زنده‌جان احساس شور و شعف به‌مان دست داد. رفتیم به سمتش و مسیر را پرسیدیم. کوره‌راهی را نشان‌مان داد. با اینکه مسیرِ درستی را گفته بود ولی چندبار آن مسیرِ مال‌رو را رفتیم و آمدیم و از چند نفر دیگر هم پرسیدیم تا بر صحتش اطمینان حاصل کنیم. آخر همین سیزده‌بدر، که با جمعی بزرگتر به همانجا می‌رفتیم که عموحسین سرپرستش بود، یکبار مسیر را به اشتباه تا دلِ زمین‌های زراعیِ مردم روستا رفته بودیم و بعد تازه فهمیدیم که مسیر تهش همانجا ختم می‌شود و باز هم با حسرت به قلعه‌ای که در قلۀ کوهی در میانِ کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده بود نگاه می‌کردیم.

مسیرِ خاکیِ درازی بود، ولی حقیقتاً چه لذتی دارد موتورسواری روی چنین مسیرهایی ـ بخصوص که پر پیچ‌وخم باشد و پر فرازونشیب. همینطور که از مسیر و منظره‌ها لذت می‌بردیم ناگهان سگی سیاه از کنار جاده پیدا شد و پارس‌کنان دنبالمان کرد. ما هم برایش بوق زدیم و گردوخاکِ غلیظی به خوردش دادیم. چه سگِ گاوی بود! کمی جلوتر به یک روستای کوچک رسیدیم ـ خانه‌هایی قدیمی در دو طرفِ یک مسیرِ خاکیِ شیب‌دار. جلوتر رفتیم و وقتی به سایه رسیدیم و صخره‌ای بزرگ موتورها را از دید پنهان می‌کرد، پیاده شدیم و موتورها را قفل کردیم و همانجا به انجامِ سنت حسنۀ صبحانۀ عید سعید فطر در دل طبیعت پرداختیم ـ با نگاهی که همواره در چرخش بود و از دیدنْ لذت می‌برد. بعد بلند شدیم و رفتیم تا پای قلعه، ولی نرفتیم بالا تا قله؛ آخر بارِ اولی نبود که اینجا می‌آمدیم. تازه اینجا بود که به این نتیجه رسیدیم که انتخابمان، انتخابِ خیلی ایده‌آلی نبود. من گفته بودیم برویم سد الغدیر، که همان نزدیکی بود. ولی بد هم نشد، یک ورزشِ درست و حسابیِ اولِ صبحی شد برای تن‌هامان. پای قلعه که رسیده بودیم دیگر پاهایم کاملا بی‌حس شده بودند و نفس کم آورده بودم. 

برگشتنی، وقتی به آن خانه‌های اطراف جاده رسیدیم، یک سگْ گرگیِ سیاه‌وقهوه‌یی روی بامِ بلندِ یکی از خانه‌ها داشت برایمان پارس می‌کرد. عجب سگِ گاوی! برایش بوق زدیم. جلوتر، دوباره همان سگِ سیاهِ هیکلی از کنارِ جاده ظاهر شد. اینبار به نظر می‌رسید از قبل برنامه ریخته بود برای غافل‌گیری‌مان. البته ما هم بی‌برنامه نبودیم، قبل از اینکه به آن گلۀ کوچک برسیم، حسابی سرعت گرفته بودیم توی آن جادۀ خاکی، و قبل از اینکه آن سگ ظاهر شود دستمان را گذاشته بودیم روی شاستیِ بوق‌ها. اینبار خاکِ بیشتری به خوردش دادیم. الحق که سگِ گاوی بود؛ آخر ما که کاری به کارش نداشتیم. توی اتوبان، با آن دو موتور با سرعت ولی در کنار هم حرکت می‌کردیم و با نهایتْ صدایی که حنجره‌هایمان می‌توانست ایجاد کند، صحبت می‌کردیم. می‌گفت اگر جمعه‌ها ساعت شش از خانه بزنیم بیرون، سه‌ساعت وقت داریم تا موقعی که امیر و حجت می‌روند سرِ کارشان؛ و توی این سه ساعت می‌توانیم کلی جا برویم؛ حتّی می‌توانیم جمعۀ بعدی برویم جلایر که هم مناظر دیدنیِ بیشتری دارد و هم یک رودخانۀ نه‌چندان بزرگ. با هم دربارۀ این صحبت می‌کردیم که سال بعد ان‌شاءالله به کجا برویم. و آیا قرار بود سال بعد هم از نماز عید سعید فطر جا بمانیم؟ نمی‌دانم.

پی‌نوشت: شب‌های این ماه رمضان، بعد از اینکه افطار می‌کردیم و سبک می‌شدیم و نمازی می‌خواندیم، بلند می‌شدیم و می‌رفتیم توی شهر ـ و به خصوص پارک‌جنگلی و دریاچه و بام ـ می‌چرخیدیم. معمولاً هر شب وقتی که می‌رفتیم به دریاچه تا کمی پیاده‌رویِ شبانه داشته باشیم، از آن بستنی‌های خوش‌مزۀ قیفی هم می‌خریدیم ـ از همان‌هایی که قیف را می‌گیرد زیرِ شیرِ درستگاه، و قیف خیلی جذاب پر می‌شود از بستنیِ دورنگ. تقریباً یک‌سوم شب‌هایش را هم ولخرجی کردیم و پیتزا می‌خردیم، یا که از آن همبرگرهای خوشمزه، و بیشتر می‌رفتیم به «شهر متروکه»مان و آن‌ها را میل می‌کردیم. خلاصه ماهِ ماهی بود این رمضان. روزهایت هرچند که بی‌معنی بود هم، با یک انتظارِ شیرین برای اذانِ مغرب، پُرمعنا می‌شد. گاهی پیش خودم می‌گویم تنها انتظار است که می‌تواند به برخی روزهای خاکستری معنا و مفهومی ببخشد.

و این هم چندتا تصویر از سنتِ حسنۀ امسال. برای کیفیت بهتر روی تصاویر کلیک کنید. (من همیشه بدعکس بوده‌ام و حالا که فکر می‌کنم، از همان کودکی‌ام از هرچه لنزِ دوربین بوده است فرار می‌کرده‌ام؛ ولی بالاخره بد نیست گاهی در مقابل این لنزها ظاهر شوم. بعدها خاطره می‌شود؛ مثل همین عید فطر که دوسالی هست خاطره‌اش می‌کنیم، و مثل همین نوشته. زندگی همین است دیگر؛ نیست؟)

  • ۱۱۳ بازدید

پیش‌نوشت: این روزها هیچ حرفی ندارم برای گفتن، یعنی برای پست‌کردن، و این حرف‌ها را به ناچار اینجا توی یک پست چپانده‌ام.

اینجا زندگی در جریان است، وقتی که می‌گویم در جریان، یعنی که در گوشه گوشه این پارک، و روی چمن هایش، و در سنگ فرش‌های زیبایش، می‌توانی کسانی را ببینی که آمده‌اند تا لحطاتی را زندگی کنند، حال چه به خلوت گزیدن، چه به دور همی‌های دوستانه، و حتی گرم‌تر، خلوت‌های دو نفره و عاشقانه. دختری روی دوچرخه نشسته است و روی سنگ فرش‌های خاکستری و قرمز رکاب می‌زند، جوانکی با دوچرخه‌اش حرکات نمایشی می‌رود، پسرکی زمین می‌خورد تا دوچرخه سواری یاد بگیرد، در جمعی کاملا زنانه آخرین اخبار دوستان و آشنایان تجزیه و تحلیل می‌شود، پدری در حال تاب‌دادن فرزندش است، مادری کالسکۀ نوزادش را به آرامی در میان هوای خنک درختان سر‌به‌فلک‌کشیدۀ کاج می‌چرخاند، و پدری نتوانسته سنگینی پلک‌هایش را تحمل کند و سرش را گذاشته روی بالشی و در کنار جمع پر‌شور خانواده به خواب رفته است. افرادی قدم‌های چربی سوزشان را محکم روی زمین می‌کوبند، پسر بچه‌ای با تفنگ فضایی‌اش که صداهای عجیب از آن در می‌آید، آدم‌بدهای پارک را می‌کشد. و من نشسته‌ام گوشه‌ای تنها روی نیمکت؛ به موسیقی گوش می‌دهم و انگشتانم را تندْ تند روی صفحه کلید گوشی بالا و پایین می‌کنم و منتظرم تا جمعِ مادرم و دوستانش برچیده شود. دیر وقت است و موتور هم منتظر است تا برویم خانه. و من چقدر او را دوست دارم.

چندان تمیز نیست ولی خرابی هم ندارد. پر شتاب نیست مانند موتورهای ۱۸۰ یا ۲۰۰ سی‌سی، ولی سرعتش هم کم نیست. اما موضوع سرعت و شتاب نیست، بلکه بخاطر خوش‌رکاب بودنش است که نمی‌توانم دل از او بِکَنم. مانند موتورهای رِیس، نشیمنگاهِ راکبش کم‌ارتفاع است و جاپایی‌اش بالاست و همین احساسِ امنیتِ فوق‌العاده دل‌پسندی به راکب می‌دهد. و تنها همین نیست، فرمانش بر خلاف موتورهای ریس، کمی ارتفاعش بیشتر است، طوری که دست‌ها لازم نیست همیشه با زاویۀ تندی و رو به پایین، در امتداد یک خط راست باشند؛ می‌توانی به راحتیِ موتورهای هارلی دیویدسون فرمانش را توی دست بگیری، و بهتر بگویم، دست‌هایت را به فرمان آویزان کنی حتّی، و راحت باشی. و گذشته از همه، سبک است و مانور دهی‌اش هم عالیست. همۀ این‌ها باعث می‌شود شتابِ پایینش کاملاً در نظرم محو شود. این ۱۲۵ سی‌سیِ دوست‌داشتنی را با هیچ موتور بالاتری عوض نخواهم کرد، حتّی اگر قرار باشد هیچ پولی سر ندهم. یک موتورِ دویستِ طرحِ پولسار هم برادرم دارد، و با اینکه سرعت و شتابش خیلی بیشتر از این است، ولی هیچ‌گاه سواری‌اش به پای مال خودم نمی‌رسد، و تا وقتی ناچار نباشم سوارش نمی‌شوم. البته، من تنها از بین موتورهای تا ۲۵۰ سی‌سی، یک دل‌بر دیگر دارم ولی به این سادگی‌ها نمی‌توانم به دستش بیاورم، آخر کمِ کمش هفت میلیون پول لازم دارم، در حالی که تنها پانصد هزار تومن زیر همین لپ‌تابم هست و مرا وسوسه می‌کند تا به جایگزینی برای ۱۲۵ ام فکر کنم. ولی، زهی خیال باطل. و آن ۲۵۰ سی‌سی‌یی که حرفش را می‌زدم، دایلیم است: Daelim 250 vjf. که اسپورت تورینگ است و جان می‌دهد برای مسافرت‌های طولانی. تاکنون سوارش نشده‌ام، ولی به نظر می‌رسد سواری‌اش به خوبیِ همین یکی‌ام باشد.

  • ۷۶ بازدید

وقت وقتِ نوشتن نبود. یعنی نیست. همین حالایش توی مرورگرم کلی تب باز است که باید بروم سراغشان و بخوانمشان ـ البته آن‌هایی که به نظر ارزش خواندن دارند، یعنی چیزی که این پست شاید نداشته باشد. ولی به هر حال، حرفی بود که از دیروز باید می‌گفتم و نشد. و شاید هم از همین امروز صبح. زمان دیگر حسابش از دستم در رفته.

دیشب بود. نشسته بودیم توی یکی از نیمکت‌های شهرِ متروکه. شهرِ ما یک پارک جنگلیِ خیلی بزرگ دارد که بعد از ساخته شدنِ پارک بانوان، قسمتِ انتهاییِ پارک را غیرقابل ورود کرده‌اند. یعنی ماشین که اصلاً، و موتور خیلی به سختی می‌تواند وارد شود. این پارک بانوان هم قسمتِ اعظمی از پارکِ جنگلی است که دور تا دور دیوارهای بلندی دارد و من فکر کردم اگر زامبی‌ها حمله کنند جای بسیار خوبی برای پناهنده شدن است. حالا وقتی که شب بروی توی شهرِ متروکه، انگار که تنها تو هستی که توی این شهر زندگی می‌کنی ـ تنها و تنها خودت. البته اگر تنهای تنها باشی، مطمئناً برای جلوگیری از خطراتِ احتمالی، ریسکِ نشستن در یکی از نیمکت‌هایش را به جان نمی‌خری. آخر از کجا معلوم، شاید حیوانی، گرگی، خوناشامی، چیزی از میانِ سیاهی‌های گستردۀ اطراف پیدا شد خلاصه، یا از میانِ سبزه‌ها و بوته‌هایی که چند سالی می‌شود که هرس نشده‌اند. بخصوص وقتی که از درختِ کاجِ سربه‌فلک‌کشیدۀ بالای سرت هم صدای خفاشی را بشنوی که هشدار می‌دهد تا از آنجا دور شوی دیگر وضع خیلی آشفته می‌شود و شاید ترسَت بر تو چیره شود و نتوانی در مصاف با گرگینه‌‌ها به درستی عمل کنی و خودت را ببازی. باری، این حرفی نبود که می‌خواستم بگویم. شهرِ متروکه جای بسیار عجیبی‌ست. وقتی به آن قلمرو پا می‌گذارم، احساس می‌کنم تنها بازماندۀ نسلِ بشری هستم که طیِ اتفاقِ بسیار عجیبی همگی‌شان ناپدید شده‌اند. آن وقت است که به این فکر می‌کنم در حالی که می‌توانم مالکِ تمام چیزهای بی‌صاحبِ این دنیا باشم، زندگی برایم چه رنگی خواهد داشت؟ خوشحال خواهم بود از اینکه من این شانس را داشته‌ام تا مانند دیگران ناپدید نشده‌ام، و زندگی‌ام و اینکه آخرین بازمانده از نسلِ بشر هستم موهبی خواهد بود که برایم ارزشمند است؟ یا نه، به جایی خواهم رسید که از تنهایی دق کنم و راضی به مرگم باشم؟ نمی‌دانم.. این را به ح گفتم، گفتم که نسبت به این مکانِ غریب چه احساسی دارم. او پرسید مطمئن‌ام که آخرین بازمانده هستم؟ من اما گفتم نمی‌دانم، هیچ معلوم نیست، شاید نباشم، شاید همین سوال باشد که تا آخرین لحظۀ عمرم امیدی به زندگی را در من بیدار نگه خواهد داشت. 

و حقیقتاً همین است. همیشه سوالی وجود خواهد داشت که تا آخرین لحظۀ زندگی‌ات به دنبال پاسخش باشی. همیشه چیزی هست که کنجکاوت کند برای زندگی کردن، چیزی که به سختی‌ها و ناخوشایندی‌های این زندگی بیرزد.

نمی‌خواستم بنویسم. این نوشته هم تا اینجا کِش آمد که تنها بگویم آدم‌ها نمی‌توانند در دنیایی دوام بیاورند که تماماً سیاهی است و درِ هرچه خوشی و کورسوی نوری را در آن به دستِ خودشان بسته‌اند. نمی‌شود در دنیایی زندگی کرد که هیچ چیزی هیچ اهمیتی نداشته باشد، و هیچ چیز نتواند نشاط را در رگ‌هایت به جریان بیندازد ـ هرچند که ناچیز باشند و اگر به خوبی بیندیشی، بی‌معنی.

  • ۸۳ بازدید

داستان درست از جایی شروع می‌شود که چشم‌ها خسته شده‌اند از دیدنِ مناظرِ شهری نسبتاً کوچک و بی‌ترافیک. دیگر از مناظری که بارها از کنارشان گذشته‌یی لذت نمی‌برند. به بهانۀ تکراری بودن، بی‌دقت همه چیز را می‌نگرند، حتّی دیگر تغییرات جدید را هم متوجه نمی‌شوند. دیگر رفتن به دریاچه، یا بامِ شهر، آن لذتی را ندارد که چند سال پیش داشت، یا پارکِ طالقانی و ولی‌عصر. چشم‌ها کنجکاوی‌شان را از دست داده‌اند و دیگر خاطراتی که در جایْ‌جای این شهرِ عزیز متولد شده بودند را فراموش کرده است.

اما بگذار بگویم دقیقاً از کجا شروع شد. این روزها، همین روزهای فروردین و اردیبهشت را می‌گویم، چشم‌ها احساس تشنگی می‌کردند. یعنی که حالشان از کادرهای تکراری بهم می‌خورد. به دنبال جایی بودند که کمترْ چشمی آن را دیده باشد. دیگر وقتی روی موتور نشسته بودی و می‌خواستی یکی دو ساعتی را رویش نشسته باشی، دست‌های روی فرمان، تو را به راه‌هایی هدایت می‌کردند که تاکنون توی تمام این سال‌های زندگی‌ات نکرده بودند. حتّی ذهنت هم ناخودآگاه به سوالِ «چرا از این راه آمدی؟» جواب می‌داد: عاشق راه‌هایی هستم که تاکنون پایم را در آن‌ها نگذاشته‌ام. اما درست معلوم نبود که جوابت کلّی بود یا دقیقاً پاسخی به آن سوال در همان جا و همان لحظه. قبول کن، چیزی درون تو تغییر کرده بود، تو به دنبال شناخت بودی، و تجربۀ تازه‌ها. شیرها را دیده‌ای؟ همین که بچه‌شیرها جوان می‌شوند و می‌توانند خودشان باشند، از خانواده رانده می‌شوند به سوی استقلال. به سوی قلمروی خودشان. به سوی شناخت. به سوی زندگی. به سوی واقعیت ـ و کسی چه می‌داند، شاید هم به سوی حقیقت. درونت شیری هست که با غرور می‌غرّد و می‌خواهد خودش باشد. توجه کرده‌یی؟

خلاصه بگویم. داشتم توی بیداری رویا می‌دیدم. از جادۀ خاکیِ عریضی که به ناکجاآباد می‌رفت، به روستایی دویست‌کیلومتر آن‌طرف‌تر رفتم. با دیدن بافتِ روستایی‌ای که به آخرین نقطۀ شهر، وصلۀ ناجور بود، سقوط کردم به تابستانِ سال‌ها پیش. جایی که برای دو هفته‌ای توانستیم زندگیِ روستایی را تجربه کنیم و جایی باشیم که صبح‌ها وقتی پایت را از خانه بیرون می‌گذاشتی تنت از سرما می‌لرزید و صدها پرنده توی مردمکِ چشم‌هایت به پرواز در می‌آمد وقتی که به تاک‌هایی پر از خوشه‌های انگور و غوره نگاه می‌کردی و زیرِ دستت تنِ دوست‌داشتنی‌ترین سگِ جهان نوازش می‌شد. سگی که دلم برایش تنگ است و معلوم نیست حالا توی کدام بیابان، گوسفندانِ کدام چوپان را نگهبانی می‌کند. 

مثلِ حاکمِ قصرنشینی که بعد از سال‌ها خواسته است زندگیِ مردمِ سرزمینِ تحتِ سیطره‌اش را ببیند، با بهت و ناباوری مردمانی را نگاه می‌کردیم که سال‌ها از ما فاصله داشتند. چشمانِ کنجکاوِ آن شش نوجوانی که دورِ هم کنارِ مسیرِ خاکی نشسته بودند را خوب به یاد دارم. زنانِ چادر به کمر بسته‌ای که جلوی درِ خانه‌ها ایستاده بودند به صحبت‌کردن را هم به خاطر دارم. کودکانی که توی کوچه گل‌کوچیک بازی می‌کردند را هم. گو که به گذشته سفر کرده باشم. 

کمی آن‌سوتر اما، شهرکِ نام‌آشنایی بود که تنها به نامش می‌شناختمش و ساختمان‌های بلندی که می‌شد از بامِ شهر آن‌ها را دید. ما توی شهرمان ساختمان‌های کمی داریم، و همگی نهایتاً چهار‌ـ‌پنج طبقه. آخر می‌دانی، شهر ما هنوز اصالتش را حفظ کرده است و توی هوای آزاد نفس می‌کشد و به ساختمان‌های بسیار و بلند تسلیم نشده. همین بود که چشم‌های کنجکاوم را غرق در عظمتِ بناهای بلندی می‌کرد که با نظمی چشم‌نواز در کنار یکدیگر ایستاده بودند و به امید آینده‌ای فریاد می‌کشیدند که تمامِ شهرها را زیر قدم‌هایشان نابود کرده بودند. یک لحظه چنان احساس غربتی کرده که انگار توی کلکتۀ هندوستان باشم. به ح گفتم: «اینجا احساس غریبی می‌کنم. اینجا شهرِ ما نیست، اینجا را نمی‌توانم مثلِ خانه‌ام دوست داشته باشم. اینجا جایی‌ست که هیچ جایی نیست؛ نه گذشته‌یی دارد و نه آینده‌ای. شهر در اینجا می‌میرد. هرکه اینجا زندگی می‌کند، نمی‌تواند دل‌مرده نباشد.» 

به قسمتی رسیدیم که ساختمان‌ها به پایان می‌رسیدند و بافتی شهری شروع می‌شد. جایی بود مثلِ شهر خودمان، ولی هیچ کجایش برایم آشنا نبود. اما حس و حال کوچه‌ها و مردمانش خیلی برایم آشنا بود. وقتی که به بچه‌هایی نگاه می‌کردم که فوتبال بازی می‌کردند، یا جوانانی که دورِ هم جمع شده‌اند، یا مردان و زنانِ نشسته جلوی در خانه‌ها را می‌دیدم، وقتی که خیابان‌های نه چندان عریضی را می‌دیدم که پر از افرادی هستند که همگی همدیگر را می‌شناسند و به هم لبخند می‌زنند، به ده‌ـ‌پانزده سال پیش بازگشتم. به زمانی که توی کوچه‌های محله‌مان الک‌دولک بازی می‌کردیم. به وقتی که از قبرستانِ امامزاده یحیی ملخ جمع می‌کردیم و به پایشان نخ می‌بستیم و از دیدن اسارتشان لذت می‌بردیم. خاطراتِ دورانی به خاطرم آمد که بی‌هراس کودکی می‌کردیم. وقت‌هایی که دمپایی از پا می‌کندیم و از تیرهای چراغ‌برق بالا می‌رفتیم. 

تصور کن از خیابان‌ها و کوچه‌هایی بگذری که تاکنون از آنجا عبور نکرده باشی، با این‌حال متوجه شوی که چقدر آشنا هستند و بفهمی توی رویاهایت قبلاً آن‌جا بوده‌ای. بعد در حالی که ذهنت مشغول یادآوری آن ماجراهاست، به این فکر کنی چطور امکان دارد در رویاهایت جایی باشی که در واقعیت وجود دارد ولی هنوز نه وصفی از آن شنیده‌یی و نه تابه‌حال تصویری از آن دیده‌ای.

ورود به خیابانی بزرگ اما خلوت که با چراغ‌هایی نارنجی‌رنگ روشن شده بود، دوباره من را به گذشته برد. به همان چهار سال پیش که در حالِ رفتن به سوی شمالی‌ترین نقطۀ شمال بودیم و تازه به اولین شهرِ شمالی رسیده بودیم. وقتی که از منارۀ مسجدی در حالِ ساخت صدای اذان می‌آمد. توی آن خیابانی که آسمانش تازه رنگِ تیرگی به خود گرفته بود و دراز بود و چراغ‌های نارنجی‌رنگ، به آن سرمای شرجیِ اردیبهشتی‌اش چنان گرمایی می‌داد که قطرات عرق را به سرِ ذوق می‌آورد. به چشم‌هایم حق می‌دهم. جایی بود که نمی‌دانست کجاست، اما دلش می‌خواست جایی باشد که قبلاً بوده، تمام سعیش را می‌کرد تا احساس غریبی نکند. اما نمی‌دانست با این چنگ‌زدن‌ها به دامن گذشته و خاطرات، چقدر احساساتِ غریبی در من بیدار می‌کرد. 

صدای گوش‌خراشِ آمبولانسی که به سرعت از کنارمان گذشت مرا از افکارم بیرون آورد. خیابان پر از آدم‌هایی شده بود که یا مبهوت مانده بودند یا می‌خواستند بدانند قضیه چیست. دیدم ماشینی که کنار جاده پارک شده است مرکزِ مغناطیسِ مدارهای انسانی‌ست. همینطور که ایستاده بودیم و به سوی جمعیت نگاه می‌کردیم، رانندۀ عینکیِ ماشینی که از کنارمان عبور می‌کرد، سرش را از پنجره آورد بیرون و با لبخندی که لب‌هایش را تا بناگوشش باز کرده بود گفت: مَرده توی ماشین سکته کرده. نمی‌دانم چرا آن قیافۀ مضحک را به خود گرفته بود. شاید لحظه‌ای خودش را جای آن مرد تصور کرده بود و بعد از اینکه می‌دید سکته نکرده، احساس خوشحالی می‌کرد. نمی‌دانم! 

گرچه این‌ها همه‌اش نبود اما خلاصه‌اش کنم. به ماورای شهر رفته بودیم، جایی که همین نزدیکی بود، اما سال‌ها با شهرمان فاصله داشتند و نمی‌شد در آنجا احساس غربت نکرد. جایی بود که مدام گذشته را می‌شد در آن دید و هم آینده‌ای دور را نشان می‌داد. به ح گفتم: «وقتی برگردیم به شهر، احساسی را خواهیم داشت که یک وطن‌ترک‌کرده هنگامِ بازگشت به خانه‌اش دارد. اما می‌دانی، شاید باشند کسانی که هیچ‌گاه این احساس را درک نکنند. یقین ندارم، اما حدس می‌زنم کسانی که در محاصرۀ آن ساختمان‌های بلند زندگی می‌کنند، همان‌ها باشند.»

پی‌نوشت: نتوانستم از این مناظر عکس نگیرم. شرمنده دیگر بابت کیفیت پایینِ دوربینِ گوشی. نیمی از تصاویر در حرکت گرفته شده‌اند. (برای دیدنِ تصاویرِ بیشتر به ادامۀ مطلب بروید. برای مشاهدۀ سایزِ بزرگ‌تر روی تصاویر کلیک کنید.)

  • ۱۱۰ بازدید