در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرگ» ثبت شده است

می‌دانید، من از «رفتن» گفتن متنفرم. از «رفتن» خواندن هم متنفرم. گاه‌گاهی که با خودم خلوت می‌کنم و از زیر زبانم حرف می‌کشم، می‌فهمم از تمام کسانی که زمانی بودنشان را درک کرده‌ام و حالا به هر دلیلی رفته‌اند و خبری ازشان نیست هم متنفرم. یک نوع تنفّرِ ساختگی، تنفّری که دلبستگی‌ها را از بین ببرد، یا حداقل کم‌رنگ کند. خیلی پیش می‌آید که به وبلاگ‌هایی با نوشته‌هایی بسیار خواندنی مواجه می‌شوم، ولی همین که متوجه می‌شوم نویسندۀ آن وبلاگ مدت‌هاست که پیدایش نیست، باعث می‌شود فوراً از آن چهاردیواری بیرون بزنم. حالم بد می‌شود. نمی‌خواهم یک نفرِ دیگر را بشناسم که خیلی وقت است رفته است. نمی‌خواهم سنگینیِ نبودنِ یک رفتۀ دیگر را روی دوشم تحمل کنم.

تاریخ برای من همیشه جزء غم‌انگیزترین مفاهیم بوده است. وقتی می‌بینم پای یک جمله، یا پای یک نوشته، تاریخِ گذشته را نوشته‌اند، واقعاً غصه‌ام می‌شود. حتّی همان لحظه خودم را سرزنش می‌کنم که چرا نگاهم به آن تاریخ افتاده، آن تاریخی که خبر از یک فقدان می‌دهد، آن تاریخی که تصویرِ یک سنگِ قبر را در نظرم مجسم می‌کند. خواندنِ زندگی‌نامه‌هایی که پر از تاریخ‌اند، همیشه برایم دردناک بوده است. البته، نمی‌توان نادیده گرفت که میزانِ این درد همیشه یکسان نیست. گاه، توی دوره‌هایی که معلوم نیست آغاز و اتمامشان به چه چیزی بستگی دارد، مواجهه‌ام با مفهومِ زمان، و گذشته، فرق دارد.

می‌دانید چیست؟ اگر برای «بودن» حق انتخاب داشتیم، شاید من هیچ‌گاه مسئولیتِ این انتخابِ خطیر را به جان نمی‌خریدم. کسی چه می‌دانست «فانی بودن» و «نابود شدن» چقدر می‌تواند زجرآور باشد. به قولِ نویسنده‌ای که نمی‌خواهم نامش را ببرم، (به دلیلِ بیم‌داشتن از قضاوت، پیش‌داوری، و قیاس‌های ناصواب) «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح آدم را آهسته می‌خورد و می‌خراشد». این جمله شهرتِ زیادی دارد. بسیاری آن را چون کلماتی مقدس می‌ستایند و کسانی هم هستند که این کلمات را دستاویزِ مضحکه‌شان می‌کنند. احتمالاً هم بشناسیدش. البته مهم نیست. بگذریم از این حواشی؛ آدم را گرفتارِ بیهودگی می‌کنند. هیچ‌وقت از مسائل سیاسی خوشم نمی‌آمده، چون هر وقت به این مسائل فکر می‌کنم خودم را وسطِ بازیِ دیگران می‌بینم؛ مثلِ یک دستاویز. اما گاهی گریزناپذیر می‌شود.

غمگین‌ام. کم نه، غمم زیاد است؛ آن‌قدر زیاد که اگر خودم را در گوشه‌ای خلوت می‌یافتم، آن‌قدر اشک می‌ریختم تا آخر بفهمم این بغض از برای چیست، این غم از کجا آمده، چرا چنین حزینم. پریشانم؛ توی ذهنم پر از تکه‌خاطراتی است که هر کدامشان به نحوی به یک فقدان ختم می‌شوند. یادم است سال‌ها پیش وقتی قدهامان نصفِ حالا بود، همیشه وقتی بیش از حد می‌خندیدیم و سرخوش بودیم، مادر می‌گفت این خنده‌ها گریه دارد، بس کنید. و ما باز هم می‌خندیدیم، آن‌قدر می‌خندیدیم تا اشک از چشمانمان جاری می‌شد. بعد آن اشک‌ها را به مادر نشان می‌دادیم و می‌گفتیم: «می‌بینی؟ چقدر زود گریه‌مان گرفت!» و باز هم می‌زدیم زیر خنده. ولی حالا معنای حرفش را با تمام وجودم درک می‌کنم. آدم‌ها هرچقدر بیشتر خوشی را تجربه کرده باشند، همان‌مقدار هم اندوهشان فزونی خواهد گرفت. ما همه اندوهگینانی هستیم که گاه‌گاه شادی و سرور حواسمان را از این اندوه پرت می‌کند و خود را فراموش می‌کنیم، ولی این فراموشی‌ها نتیجه‌ای جز قوت‌گرفتنِ آن اندوهِ ریشه‌دوانده در وجودمان ندارد.

خسته‌ام. خستگی را احساس می‌کنم، اما نه آن‌قدری که تسلیم شوم، نه آن‌قدری که به خودم اجازۀ کم‌آوردن بدهم. آدم‌ها هیچ‌وقت به تمامِ معنی خسته نمی‌شوند؛ هیچ‌وقت. تنها کنجکاوی است که تسلیمشان می‌کند؛ تنها وسوسۀ تجربۀ احساسِ تسلیم‌شدن است که باعث می‌شود خودشان را فریب دهند. آدمی‌زاد، هیچ‌وقت نمی‌تواند آن‌قدری خسته شود که سزاوارِ تسلیم شدن باشد. خستگی، هیچ مرزی نمی‌شناسد؛ تمامیتی دست‌نیافتنی دارد.

انگار نوشتن تنها چیزی است که می‌تواند احساس بیهودگی را در من از بین ببرد. وقتی می‌نویسم، کمتر احساس بیهودگی می‌کنم. آخر می‌دانی، نوشتن نوعی عصیان است. اندوه قوی‌ترین احساسی است که آدمی را به این عصیان می‌کشاند. اما من، احساس می‌کنم از این عصیان به درستی استفاده نمی‌کنم. ما بلاگرها همیشه سودای نوشتن داستان را در سر پرورانده‌ایم، اما نوشته‌های وبلاگی‌یی که اینجا می‌نویسم، و یا یادداشت‌های شخصی‌ام، این احساسِ نیاز به نوشتن را مرتفع می‌کنند و مانعم می‌شوند تا به داستان‌نویسی بپردازم. در واقع، می‌خواهم از این عصیان استفادۀ بهتری داشته باشم. ما آدم‌ها جان به جانمان کنند، وقتی تعداد لایک‌هایمان را می‌بینیم، یا تعداد نظراتِ وبلاگمان را، و یا تعدادِ کلماتی که در یادداشت‌های روزانه‌مان می‌نویسیم، باعث می‌شود احساسِ سرخوشیِ کاذبی بهمان دست دهد. می‌خواهم تا مدتی در اندوهم گم شوم. اگر قرار است با نوشتن احساسِ بیهودگی نکنم، بگذار وقتی باشد که به دردم می‌خورد، نه با دل‌نوشته‌های وبلاگی، یا با روزانه‌نویسی‌های بیهوده.

همۀ این حرف‌ها را زدم که بگویم برای مدتی در اینجا چیزی نخواهم نوشت. از این گذاشتن و رفتن‌ها بیزارم، ولی چاره‌ای نیست. می‌دانم ننوشتن برایم سخت است، اما به عنوانِ یک چالش می‌تواند تجربۀ شاید ارزشمندی باشد. البته، معلوم نیست، شاید پشیمان شدم و زودتر به این گذشته باز گشتم. آدم‌ها وقتی غمگین‌اند و بهتر می‌توانند نیرنگ‌های این زندگیِ فانی را درک کنند، می‌بینی که گاه بهترین تصمیم‌های عمرشان را می‌گیرند، ولی بعد زود پشیمان می‌شوند. چرا؟ چون هنوز آدمی‌زادند.

  • ۵۸ بازدید

چقدر نفرت‌انگیز است که آدم نتواند توی وبلاگ خودش هم حرف بزند. چقدر بد است که می‌خواهی حرف بزنی، حقیقتاً می‌خواهی سکوتت را بشکنی و بگویی «ببینید، من هنوز هستم!»، و در حالی که ذهنت پر از حرف‌های ناب است می‌بینی که حتّی قادر نیستی یک کلمه‌اش را بیان کنی. شاید بزرگترین ضعف آدم‌ها همین است که نمی‌توانند حرفشان را بیان کنند، یا اینکه اصلاً نمی‌دانند حرفشان چیست. خیلی از آدم‌ها را می‌شناسم که عمرشان توی همین بلاتکلیفی‌ها تلف می‌شود. یکبار که دلم حسابی گرفته بود و به دنبالِ آرامش رفته بودم قبرستان، دیدم یک روح با حالتی متفکرانه ایستاده است و خودش را می‌بیند که لای کفن می گذارندش توی قبر. یکی هم رفته بود پایین توی قبرش و هی شانه‌اش را تکان می داد و پشت سر هم کلماتی بهش می گفت ـ حرف‌هایی که انگار از قبل آن‌ها را از بر کرده است.

اسمع، اسمع... افهم، افهم... روح را می‌دیدم که هاج‌وواج ایستاده است و ناباورانه به آن کلمات گوش می‌کند؛ انگار بالاخره قرار است رازِ زندگی را بهش بگویند. قوز کرده بود و زانوانش خم شده بود و به نظر می‌رسید پاهایش دارد از شدتِ ترس سستی می‌کند. بیشتر که به چهره‌اش دقت کردم دیدم تماماً سوال است. آخر نفهمیدم آن مردی که رفته بود توی قبر چه چیزی را می خواست به او حالی کند و آیا آن روحِ بیچاره‌ای که آنجا ایستاده بود قضیه را می‌فهمید یا نه. خیلی برایم سخت بود که ببینم آدم‌ها حتّی وقتِ مرگشان هم نمی‌دانند حرفشان چیست و باید کس دیگری بیاید و حرف بگذارد توی دهنشان. چه استعاره‌ای است این مرگ! گویی که ما هیچ وقت نمی‌فهمیم حرفمان چیست و چه مرگمان است. البته نمی‌دانم آن لحظه واقعی بود یا خواب و رویا، ولی مگر فرقی هم می‌کند؟ این صحنه‌ها برای من واقعی‌تر از واقعیت‌اند، حتی اگر ترشحاتِ ذهنِ بیمارم باشند. من بشر را در اوج درماندگی‌اش دیدم. استیصالش را با تمام وجودم درک کردم. حتّی این را فهمیدم که تمام آن جمعیتِ مشکی پوشی که کنارِ آن قبر ایستاده بودند هم همین حالت را داشتند. خیلی هاشان اصلاً متوجه نبودند که قضیه چیست و چرا آن موقع آنجا هستند. حتّی نمی‌خواستند خودشان را به زحمت بیندازند و فکر کنند که برای چه دارند زندگی می‌کنند، تا وقتی مُردند، «مرگ» برایشان معنایی داشته باشد. یقین دارم اگر از هر کدامشان می‌پرسیدی که چرا آنجا هستند، پس از اینکه حاشیه‌رفتن‌هایشان تمام می‌شد و دست از گول‌زدنِ خودشان می‌کشیدند، تازه متوجه می‌شدند که حرفی برای گفتن ندارند؛ می‌فهمیدند که اصلاً نمی‌دانند آنجا چه می‌کنند. آن وقت می‌دیدی که چقدر همه‌شان شبیه به هم‌اند؛ شبیه به آن روحی که ناباورانه ایستاده بود و به جسدش نگاه می‌کرد. آخرش هم نفهمید که حرفش چیست. شانه‌اش را توی قبر تکان می‌داد و می‌گفت: «می‌شنوی؟ بفهم! تو که حرفی نداری برای گفتن، نکند هنوز هم چنین فکرهایی می‌کنی؟ بفهم، بفهم! دیدی؟ توی تمام زندگی‌ات خیال می‌کردی که حرفی داری برای گفتن، فکر می کردی که هستی! ولی حالا بفهم، بفهم که تنها باید حرف‌های مرا تکرار کنی. می‌شنوی؟ فقط حرف های مرا؛ فقط حرف های من! تو هیچ وقت نبوده‌ای و دیگر هم نیستی؛ بفهم!»

اینجا دیگر او نمی‌تواند خودش را گول بزند. اینجا دیگر هیچ کسی نمی‌تواند خودش را با خیالاتش گول بزند. ناامید‌کننده است که بفهمی زندگی می‌کنی تنها برای اینکه بهت ثابت شود که هیچ حرفی برای گفتن نداری. که بفهمی هیچ وقت قرار نبوده که بگویی «من هستم». که ببینی همه‌اش خیال بوده. خیال.

بازیِ وحشتناکی‌ست این...

****

جمعه دوباره رفته بودیم همان قیزقلعه. اما این‌بار قرار نبود از پله‌ها برویم جایی که به آن راهنمایی شده بودیم. بعد از کلی بالا آمدن، تپه را از طرف دیگرش آمدیم پایین. می‌دانستم که کم می‌آورم. می‌دانستم که قرار است مثل همیشه کم بیاورم؛ ولی احساسی می‌گفت که این‌بار چیزی فرق کرده. کوهی که قلعه روی آن بنا شده بود را دور زدیم. آن پایین‌پایین‌ها، لای شیاری میانِ دیواره‌های سنگی، جایی که دو کوهِ بلند به هم شانه می‌زدند، متوجه پله‌هایی شدیم که سال‌ها پیش ساخته شده بودند. حتّی عموحسین هم هیچ وقت آنجا را ندیده بود و همین موضوع کلی برایمان لذت‌بخش بود. همین که شروع کردم به بالا رفتن از آن پله‌های بلندی که برخی‌شان به اندازۀ عرضِ یک آجر پهنا داشتند، دیدم که پاهایم سستی می‌کند؛ دیدم که قرار است اینجا کم بیاورم. اما هر جور بود خودمان را از توی آن تونل‌هایی که نسل‌ها قبل توی آن کوه حفر شده بودند کشیدیم بالا. چقدر لذت داشت اینکه می‌توانستی کوه را عمود بروی بالا، آن هم از داخلش! لحظه لحظه‌اش پر از شگفتی بود. پنجره‌هایی داشت مخصوص دیدبانی که قدراست هم تویش جا می‌شدی. و چه منظره‌ای داشت از آن بالا... کاش می‌شد ساعت‌ها آنجا بنشینم و از آن منظره لذت ببرم و با هر بار بیرون آوردنِ سرم از آنجا و نگاه کردن به پایین، ترس را توی ذره‌ذرۀ وجودم احساس کنم. آخر رسیدیم آن بالای بالا. از آن‌جا سنگ‌هایی را پایین می‌انداختیم و از صدای بلندی که توی کوه‌ها می‌پیچید و انعکاسِ گوش‌نوازی می‌کرد، حسابی خوشحال می‌شدیم و قاه‌قاه می‌خندیدیم.

پایین آمدنی سخت‌تر بود؛ برایم سوال شده بود که پاهایم چگونه با آن بی‌حسی‌شان می‌توانستند سرپا نگهم دارند. فقط این را می‌دانستم که نباید بگذارم بدنم سرد شود و همینطور که شُرشُر عرق از سر و کولم جاری بود با ترس و احتیاط پایین می‌رفتم. از کوه خارج شدیم. همین که فکر می‌کردم چقدر مسیر مانده تا موتورها، حسابی کلافه می‌شدم؛ ولی هر طور که شده بود ادامه دادم. هیچ وقت به اندازۀ آن روز نفهمیده بودم که انسان‌ها چقدر ظرفیتِ سختی کشیدنشان زیاد است و می‌توانند در بدترین شرایط هم ادامه دهند. حتّی می‌توانم بگویم به عمرم چنان خستگی‌یی نکشیده بودم. تنها فکرِ رسیدن به موتورها بود که باعث می‌شد با آن پاهایی که خیلی وقت بود مالِ من نبودند قدم بردارم. توی همین فکرها بودم که یک لحظه دردِ وحشتناکی را توی پایم احساس کردم. از ارتفاعِ خیلی کمی پریده بودم بی‌خبر از اینکه دیگر ماهیچه‌ای نیست تا این ضربه‌ها را دفع کند. پایم پیچ خورد. آن لحظه هیچ کاری نتوانستم بکنم جز اینکه همان‌جا در ساکت‌ترین حالتِ ممکن بنشینم و منتظر شوم تا آن درد کمی قابل‌تحمل شود. آن وقت بود که فهمیدم گاهی درد کشیدن هم می‌تواند لذت‌بخش باشد ـ اینکه یک لحظه همه چیز را فراموش می‌کنی و تنها به دردی فکر می‌کنی که هی بالاتر می‌آید. تحملِ یکبارۀ آن‌مقدار درد حس عجیبی دارد و در عینِ ناگواری‌اش دلچسب است. زیادی ننشستم. بلند شدم و با پایی که با هر قدم نیشی به جانم می‌زد به موتورم رسیدم. آن لحظه بود که فهمیدم این‌قدر سختی کشیدن ارزشش را داشت. توانسته بودم بیشتر از هر وقتی خسته شوم و خودم را حسابی به چالش کشیده بودم. حالا که می‌بینم عضلاتِ پاهایم هنوز از خستگیِ آن روز درد می‌کند، خوشحال می‌شود از اینکه قوی‌تر شده‌ام و دفعۀ بعدی ـ هم به لحاظ روانی و هم از نظر جسمی ـ می‌توانم حتّی بیشتر از آن روز سختی بکشم.

انگار تنها با سختی کشیدن است که آدم می‌تواند همیشه خودش را احساس کند و با به مبارزه طلبیدن و به چالش کشیدنِ خودش است که می‌فهمد هنوز زندگی‌اش تکرارِ تکرار نیست.

  • ۱۰۱ بازدید

‏دیده‌ای؟ دیده‌ای که گاهی آدم می‌میرد؟ نه که زیر خاک شود، نه! در خودش می‌میرد؛ در خودش خاک می‌شود. راه می‌رود، می‌بیند، می‌خورد و می‌شنود، ولی دهانش بسته است. در ذهنش هم چیزی برای بیان نیست ـ حتّی یک کلام! و نه هیچ اندیشه‌ای! او مرده است و مبهوت در زندگانیِ زندگان.

”به چه شوق، زندگی می‌کنند؟!“
”نمی‌دانم! من نمی‌دانم!“

+ همچنان دارم روزهایم را به ”کلیدر“ خواندن می‌گذرانم. تاکنون اینچنین در کتابی غرق نشده بودم. امشب می‌رسم به جلد هفتمش. تقریباً هزاروپانصد صفحه‌اش را خوانده‌ام و فقط هزارتای دیگر مانده.

  • ۳۴۹ بازدید

پیش‌نوشت: پیش‌تر گفته بودم، هیچ اتفاقی اتفاقی نیست. چالش‌هایی هستند که همیشه به مبارزه‌شان می‌روی، و بدتر اینکه نه تو تسلیم می‌شوی و نه او؛ زمان تسلیم می‌شود: راند بعدی. امروز دوباره نوبت مبارزه بود. اما بر خلاف همیشه، این‌بار او به میدان آمد و ندای هل‌من‌مبارز سر داد. ناگفته نماند؛ کلمات تنها سلاحمان هستند ـ آن هم بدون صدا. گاهی این مبارزه بیشتر به بازی می‌ماند ـ به گفتگوی دو کودک زبان‌نفهم.

این دنیا ـ حتّی خیلی بیشتر از آخرت ـ مهم است و سرنوشت ساز. در این دنیا تصمیم گیری هست، تصمیم بر سر اینکه آخرتمان چگونه باشد. البته، تصویری که از آخرت ـ چه بهشت و چه جهنمش ـ داریم برایمان کمی نامأنوس و نامعلوم است.

در این دنیا می‌توانیم عشق را تجربه کنیم، می‌توانیم به کاری علاقمند شویم، می‌توانیم طوری زندگی کنیم که می‌خواهیم، می‌توانیم لذت ببریم ـ از خوشی یا ناخوشی حتّی. می‌توانیم اختراعی انجام دهیم و یا اثری خلق کنیم ـ مثلاً فرزندی و یا کتابی ـ که باعث کمک به دیگران شود و ما را هم خرسند سازد ــ شاید که با تشویق، و یا با حس ارزشمندی.

و آن دنیا، آخرت چه؟ جهنمی دهشتناک و بهشتی برین؟ اجازه هست که بگویم این دنیا را ترجیح می دهم؟ با تمام سختی‌ها و راحتی هایش؟ با غم و شادی‌هایش؟ نه؟ صحیح! از آن دنیا چندان آگاهی ندارم و نمی‌دانم که چه خبر است.

در ابتدا، روز حساب‌رسی و یا به قولی جاجمنت‌دِی وجود دارد. بعد از آن هم که یک دنیا عذاب و یا یک دنیا خوشی. این حرف چندان منطقی نیست. مگر نه اینکه زیبایی، با زشتی معنا پیدا می‌کند؟ اگر که یکسره عذاب باشد، و یا یکسره لذت و خوشی، همه چیز بی‌معنی است؛ آن وقت نه عذاب، عذاب است و نه خوشی، خوشی!

البته. البته که خداوند فکر اینجا را هم کرده است. مگر می‌شود دنیایمان چنین کامل باشد ولی آخرت، چنان ناقص؟ یعنی خداوند ـ نعوذبالله ـ توانسته در دنیا چنان جایی درست کند که بخواهی در آن جاودانه شوی، ولی در بهشت از عهدۀ این کار برنیامده است و لذتی پیوسته‌ی بی‌معنی مهیّا کرده؟ اگر نظر من را بخواهی، خواهم گفت که هیچ از بهشت نگفته. نگفته تا در این دنیا هم بتوانی زندگی کنی ـ نگفته تا این ذلّت را بتوانی تحمل کنی.  گر چه، ما که جایمان در درکات است؛ بی‌خود دلت را صابون نزن. ولی ناامید هم نباش، چرا که او رحمان و رحیم است، ستّار و غفار هم.

واقعاً با خودت چه فکر کرده‌ای؟ تو می‌فهمی که تاریکی با روشنایی معنا پیدا می‌کند، ولی خالقِ روشنایی نه؟ خوش‌انصاف؟ به قول خاتم‌النبیین، نسبت این دنیا به آخرت، نسبت رحِم است به این دنیا. فکر نکن چیزی را که تاکنون ندیده‌ای، و درک نکرده‌ای، وجود هم نداشته باشد. از من می‌پرسی، می‌گویم که شاید خداوند همه چیز را راجع به آخرت نگفته است. گذاشته است خودت بالا‌وپایین کنی و تصمیمت را بگیری. دنیا را جایی مناسب برای ابدیت می‌بینی، ولی آخرت را نه؟

اگر به جنینی در رحم بگویی که در بیرون از این فضای تنگِ پرمشقتِ تاریک، زمینی وسیع و خرم با آفتاب و مهتاب پر نور و هزاران هزار نعمت و شادی وجود دارد آنقدر که در شمار ناید، او تمام این‌ها را محال می‌پندارد و فریب. زانکه مانند یک انسان کور، تصویری از آن ندارد. ادراک، منکرناک می‌شود از برای طمع و غرض. که جنین به خونی که می‌خورد طمع کرده و زندان تنگ را بر چیزی که درایت او فهم نمی‌کند، رجحان می‌دهد. پس گوشش کر می‌گردد و چشمانش، هم‌می‌رود. حجابی ژرف او را در بر می‌گیرد و تمام این‌ها خود خواسته است.

(متن کامل: کوشش ‌بیهوده به ز خفتگی | الهام صباغی)

پانوشت: واقعیت این است که آگاهی داشتن به چیزی، به معنای باور داشتنش نیست. باور به سختی به دست می‌آید و نهادینه می‌شود. ولی آگاهی، خیر؛ به سهولت. دانسته‌ها را باید گاه‌به‌گاه پیش خود مرور کرد. هر گاه که این دنیا آن‌قدر برایت ارزشمند شد که خواستی در آن جاودانه شوی، به قبرستان برو. نه تفریحی، که از سر تأمل. اگر که تابوتی را روانه دیدی، با سیاه‌پوشان هم‌نوا شو: لا اله الا الله... محمد رسول الله.... خودت را جای آن کسی بگذار که در تابوت خفته است، در لباسی سراسر سفید ـ در کفن. مُحرِم شو. لباس احرام به تن کن. در آینه خود را نبین ـ خودبینی را به کنار بگذار. سرت را شانه نکن ـ در سرای محشر همگی پریشانند. رمیِ جمرات است، جانت را کف دستت بگیر و بدو.... به راستی که حج، نمایش مرگ است ـ تئاتر مرگ. بلند بگو لا اله الا الله. با کسی حرف نزن. به سمت تابوت برو و زیرش را بگیر. در روایت آمده است که اگر چهار طرف تابوتی را گرفتی، گناهانت همگی پاک می‌شوند ـ همانطور که در مراسم حج. همگی، یک چیز را می‌خواهند بگویند: آخرِ کار همین است. و آخر کارت همین است. کمی اندیشه کن!

پانوشتی دیگر: تشکیک بد نیست که هیچ، خیلی هم خوب است. کسی که گاهی به خودش نهیب می‌زند: «این راهی که می‌روی، مطمئنی درست است؟» و به گفتگو می‌نشیند یا به فکر، کسی‌ست که به راستی متعصب نیست و دنبالِ راه درستی برای گام نهادن است. او می‌خواهد که گام‌هایش را محکم‌تر و استوارتر بر زمین بگذارد. می‌خواهد که قامتش را چون کوهی راست کند و با افتخار و اطمینان بایستد.

و آخرین پانوشت: در این چند روز، همه چیز دست در دست هم داد که امروز این مطلب را بنویسم. پیوسته اتفاق...

  • ۱۸۰ بازدید