در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

حتّی سریال‌های خوب هم استراحتِ میان‌فصلی دارند. وبلاگِ هالی هیمنه که جای خودش را دارد. مدتی می‌روم تا از این فضا دور باشم. سعی می‌کنم اهدافم را دوباره بازبینی کنم و مسیرم را مشخص کنم تا قدم‌هایم را محکم‌تر از پیش بردارم. این وبلاگ‌نویسیِ یکساله برایم تجربۀ مفیدی بود. بیشتر خودم را نوشتم، بیشتر خودم را شناختم، و چیزهای زیادی هم یاد گرفتم. قبلاً چنین تجربه‌ای را در توئیتر داشتم (یکی از اولین پست‌های این وبلاگ: یکسال تجربه در توئیتر) و حالا فهمیده‌ام که دنیای وبلاگ‌نویسی بسیار خالص‌تر و بی‌ریاتر و ارزشمندتر از شبکه‌های اجتماعی‌ست. درست مانند توئیتر، در دنیای وبلاگ‌نویسی هم یکی از وبلاگ‌نویس‌های محبوبم بیشترین تاثیر را روی افکار و نوعِ نوشتارم گذاشت. (که البته با توجه به تجربۀ قبلی‌ام از توئیتر، قصد ندارم این‌بار نامِ کسی را ببرم. آخر وقتی به کسی می‌گویی وجودش یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی‌ات بوده است، باید منتظرِ واکنش‌های غیرمنتظره‌ای باشی. همین چند دقیقه پیش متنِ هدرِ وبلاگِ هولدن را می‌خواندم که نوشته بود: Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing every body. لااقل من یکی تجربه‌اش کردم و فعلاً قصد ندارم دوباره تکرارش کنم ـ گرچه انجامش می‌تواند به اندازۀ یک انتحار لذت‌بخش باشد.)

برای فصلِ جدیدِ وبلاگ هیچ برنامه‌ای ندارم هنوز. البته امیدوارم این وبلاگ به بلایی که سرِ فصلِ دومِ اکانتِ توئیتری‌ام آمد، دچار نشود. ولی خب، اگر قرار باشد باز مثلِ قبل همان حرف‌های تکراری و صدمن‌یه‌غاز و گاه مضحک و صادقانۀ همراه با رنگی از حماقت را بزنم، که نگفتن‌شان نفعِ بیشتری از گفتن‌شان دارد. ولی می‌دانی که، ما ناگزیریم در برابرشان. چه بسا که زندگی هم... نه دیگر! هالی هیمنه گاهی خیلی خوب آسمان‌ریسمان می‌بافد.

و آخرین نکته، فصلِ بعدی کی شروع می‌شود؟ باید بگویم برنامه‌ای برایش ندارم. هرچه باشد بیشتر از دو روزه و دو هفته‌ای است.

و ما آدم‌ها خیلی خوب خودمان را گول می‌زنیم. این جمله یکی از دوست‌داشتنی‌ترین جملاتی است که تاکنون شناخته‌ام. صرفاً جهتِ خوشامدِ حالم نوشتمش. و همین دیگر.

پایانِ فصل. امضاء: هـ‌ ه

  • ۱۹ بازدید

راستش روزهای اول برایم خیلی جذاب بود. خیلی جاها از افکار و ایده‌هایم هیجان‌زده می‌شدم. ولی حالا رسیده‌ام به این جملۀ ارنست همینگوی:

هیچ چیزی در نویسندگی وجود ندارد. فقط پشت ماشین تحریر می‌نشینی و خون‌ریزی می‌کنی.


تدِ عزیز یک مسابقۀ داستان‌نویسی راه انداخته بود که حقیقتاً ایدۀ جذابی داشت: نوشتن با شخصیت‌های از پیش آماده شده. من هم یکی‌شان را با اشتیاق انتخاب کردم و تقریباً شش روزی می‌شود که رویش کار می‌کنم، ولی حالا نوشتنِ هر کلمه برایم مثلِ شکنجه شدن است و دیگر هیچ انگیزه‌ای به ادامه‌دادنش ندارم. ولی ازش رهایی هم ندارم. زندانی‌اش شده‌ام. در قفسم کرده است انگار. لابد حالا هم می‌خواهی بگویی زندگی مثلِ همین داستان‌نویسی‌ست؛ نه؟! خب بله. چرا که نه. درست عینِ زندگی‌ست. خون‌ریزی!

  • ۱۵ بازدید

سردرگمی آخر آدم را به جنون می‌کشاند. بعضی وقت‌ها آدم فکر می‌کند به هیچ دردی نمی‌خورد، و این پندار وجودش را کاملاً بی‌معنی می‌کند و در عینِ حال بی‌خیالیِ نگران‌کننده‌ای را به جانش می‌اندازد. مدام در تلاشی که خودت را ثابت کنی، اینکه وجودت به یک کارِ این دنیا می‌آید، ولی هرچه می‌گردی می‌بینی هیچ پیراهنی اندازۀ تو نیست که بتواند وجودِ نامرئی‌ات را نمایان کند و از این شبح‌گونگی درت بیاورد. و آخر خودت هم به این نتیجه می‌رسی که یک خیالِ سرگردان بیشتر نیستی و چیزی نمانده است یک نفر توی یک جایی از یک دنیای دیگر از خواب بیدار شود و با همین کارش فاتحۀ تو و این کابوس را یکجا بخواند.

توی برزخی بینِ واقعیت و رویاهایم اسیر شده‌ام. اگر دستِ من می‌بود، تا آخرین قطرۀ خونم توی آن جنگِ نابرابر با شمشیرِ پرنده دست‌وپنجه گرم می‌کردم. معمای قبلی ـ که چشمِ آویزان روی تیرِ چراغ‌برق بود ـ را توانسته بودم حل کنم و حالا تازه نوبت به شمشیرِ گردانِ پرنده رسیده بود. تنها من توی آن بیابان نبودم، بلکه یک لشکر آدم آنجا بود، اما آن شمشیرِ پرنده صاف افتاده بود دنبالِ من. ولی من هم خوب مثلِ یوزپلنگ می‌دویدم و مثلِ مار بینِ آدم‌ها می‌پیچیدم و شمشیر را قال می‌گذاشتم. مرحلۀ سختی به نظر می‌رسید. ولی خب دیگر، یک دفعه چشم‌هایم باز شد و دیدم دوباره این واقعیتِ مضحکِ بی‌سروته شروع کرد به ثانیه‌انداختن. درست است که آن رویا هم بی‌سروته بود، ولی مضحک نبود؛ تویش سرگردان نبودم؛ هدفم مشخص بود: گذشتن از «این» مرحله. ولی توی این واقعیت، هیچ مرحله‌ای وجود ندارد. و اگر بخواهم صادقانه نظرم را درباره‌اش بگویم، باید اقرار کنم که بازیِ کسل‌کننده‌ایست. اینجا هیچ درِ پشتی‌یی وجود ندارد؛ هیچ کدِ تقلبی هم در کار نیست و آدم هم هیچ قدرتِ عجیب و قابلِ وصفی ندارد که احساسِ خاص بودن ذوق‌زده‌اش کند. خیلی وقت است که معماهایش حل شده است و مرحله‌هایش هم به پایان رسیده است، ولی آدم‌هایش هنوز دست از تلاشِ مذبوحانه‌شان برای ادامه‌دادن به این بازیِ تمام‌شده نکشیده‌اند. لابد برخی می‌گویند این مرحله معمایش زندگیِ بدونِ معماست، ولی باز هم مثلِ همیشه پشتِ خط می‌ایستند و وقتی چراغ سبز شد، شروع می‌کنند به گازدادن در همان جادۀ همیشگی، و با همان روشِ همیشگی. «چرا نتونیم به عقب برگردیم؟ فقط یه بار، رو به عقب، با سرعت هرچه بیشتر، تا جایی که می‌تونیم با سرعت گاز بدیم. می‌فهمی؟!»* 


* دیالوگی از فیلمِ Ready Player One

در راستای همین حرف‌های ناتمام و بی‌سروته، دیدنِ فیلمِ A Beautiful Mind را هم توصیه می‌کنم.

این چند وقت هرچه می‌نویسم تکراری است، یا حرفِ خاصی برای گفتن ندارد. پس منتشرشان نمی‌کنم. یا اصلاً بی‌خیالِ نوشتنِ آن حرف‌های پراکنده می‌شوم ـ بر خلافِ این‌بار.

داستایفسکی یک زمانی یک جایی از خودش پرسیده است: چه چیزی ممکن است برای من خیال‌انگیزتر و لطیف‌تر از نفس واقعیت باشد؟

  • ۲۰ بازدید

یکی از آرزوهای دیرینه‌ام این است که وقتی آسمان خشمگین است و با رعد و آذرخش می‌خواهد خشمش را خالی کند، روی قلۀ کوه باشم و از نزدیک‌ترین نقطه عظمتِ این زیبایی را تجربه کنم. درست مثلِ دیشب. دیشب هم آسمان حسابی خشمگین شده بود و پی‌درپی به اینجا و آنجا صاعقه می‌زد و با رعدهایی سهمگین شیشه‌ها را می‌لرزاند، و دل‌های شیشه‌ای را هم، و آن وقت صدای زوزۀ دزدگیرِ ماشین‌ها به هوا بلند می‌شد، و دخترها هم جیغ می‌کشیدند. اما تنها یکبار، و خیلی دقیق، وقتی در تاریکی نشسته بودم روی ایوان، شاهدِ بزرگترین و وحشتناک‌ترین صاعقۀ عمرم بودم، آن‌چنان نزدیک و بزرگ بود که قبل از اینکه صدایش به گوشم برسد، به عمیق‌ترین شکلی که به عمرم تجربه کرده‌ام، ترسیدم. آن صاعقه آن‌قدر پُر بود که تمامِ شب را روشن کرد، و هنگامِ خاموشی‌اش، یک‌هو ناپدید نشد بلکه در لحظه‌ای کوتاه، آن خطِ شکستۀ نورانی به چندین ستاره تبدیل شد. و بعد، همانطور که مبهوتِ این زیباییِ عظیم مانده بودم، سهمگین‌ترین رعدِ عمرم را شنیدم. با آن گرومب‌گرومبِ هولناک توی دلم خالی شد و قلبم شروع کرد به تند زدن. انگاری خشکم زده بود. تا ده دقیقه همانطور خشک‌زده و با قلبی که به شدت می‌تپید، خیره شده بودم به آسمان و چشم‌هایم به سوی صاعقه‌ها می‌دوید و هر لحظه انتطار داشتم یکی‌شان صاف بیاید بخورد توی سرم. نمی‌دانم این حرفم چقدر درست است، ولی به نظرم داشتم از آن وحشت‌زدگی لذت می‌بردم، با اینکه دلم می‌خواست هرچه زودتر از آن معرکه فرار کنم. مدت‌ها بود که منتظرِ چنین تجربه‌ای بودم. انگاری که شاهدِ معجزه‌ای مقدّس باشی. زیبایی‌ای آنچنان عظیم که وحشت‌زده‌ات می‌کند. وحشتی آن‌چنان عمیق که می‌تواند باعث شود تمامِ عمرت پیشانی بر خاک بگذاری و با نهایتِ خضوع بگویی: منزهی تو... تو ای بلندمرتبه... از هر عیب و نقصی منزهی تو...

  • ۷۱ بازدید