در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

 (فراسوی نیک و بد، نوشتۀ نیچه، ترجمۀ داریوشِ آشوری)

۲۶

هر انسانِ برگزیده، بنا به غریزۀ خویش، در پیِ دژ و نهان‌گاهِ خویش است، یعنی جایی که در آن از شرِ توده و بسیاران و بیشینگان (اکثریت) نجات یافته باشد، جایی که در مقامِ استثنا، «انسانِ» به‌قاعده را فراموش تواند کرد ـ مگر در یک مورد، یعنی هنگامی که در مقامِ دانش‌پژوه، به‌ معنای بزرگ و عالیِ کلمه، غریزه‌ای نیرومندتر یکراست او را به‌سوی این «قاعده» براند. هرآن‌کس که در نشست‌وبرخاست با مردمان، گه‌گاه با همۀ رنگ‌های درماندگی و کلافگی و تهوع و دلزدگی و ترحم و افسردگی و تنهایی رنگ‌به‌رنگ نشود، بی‌گمان انسانی با ذوقی والا نیست. اما اگر او همۀ این گرانی و ناخوشایندی را به خواستِ خویش بر خویشتن هموار نکند و همواره از آن دوری گزیند، و، چنان‌که گفتیم، خاموش و مغرور در دژِ خویش پنهان بماند، بی‌گمان برای دانش ساخته نشده است و سرنوشتش این نیست. زیرا اگر چنان کسی می‌بود، می‌بایست روزی با خود بگوید: «خاک بر فرقِ خوش‌ذوقیِ من! باری، قاعده از استثنا جالب‌تر است ـ از من، که استثنایم!» و فرود آید و بالاتر از همه، «به‌درون» رود. برای مطالعۀ جدی و طولانیِ انسانِ میانگین می‌باید جامه‌ها بدل کرد و بارها بر خویش چیره شد و آشنایی‌ها بهم زد و همنشین‌های بد داشت (هر همنشینی بد است مگر با همگنانِ خویش) ـ و این پاره‌ای ناگزیر از تاریخِ زندگیِ هر فیلسوف است، و چه‌بسا ناخوشایندترین و بویناک‌ترین و بیزاری‌آورترین پارۀ آن. اما چنین کسی اگر بختیار باشد ـ چنان‌که فرزندانِ دلبندِ دانش چنینند ـ با چنان کسانی روبه‌رو خواهد شد که وظیفه‌اش را کوتاه و آسان‌ خواهند کرد ـ یعنی با به‌اصطلاح سگ‌منشان(۱)، با چنان کسانی که در وجودِ خویش حیوان و همگان‌واری و «قاعده» را به‌سادگی بازمی‌شناسد و چندان بیداریِ جان و خارشِ تن دارند که نزدِ شاهدان دربارۀ خویش و همگنان خویش سخن بگویند ـ و گهگاه چنان در میانِ کتاب‌ها بلولند که بر تپالۀ خویش.

سگ‌منشی تنها صورتِ نزدیک‌شدنِ روان‌های پست به راست‌گویی است، و انسانِ والا می‌باید در برابرِ هر سگ‌منشیِ خشن یا ظریف گوش تیز کند، و هرگاه که یک دلقکِ بی‌شرم یا مسخرۀ اهلِ علم رویاروی او سخن می‌گوید، این فرصت را بر خویشتن خجسته شمارد. 

گاهی نیز زنندگی و فریبندگی با هم یکجا جمع می‌شود، و آن هنگامی است که هوسناکیِ طبیعتِ یک بُزمجه و بوزینۀ گستاخ را به زیورِ نبوغ می‌آراید، مانندِ آبه‌گالیانی(۲)، که ژرف‌ترین و تیزبین‌ترین و شاید پلیدترین مردِ سدۀ خویش بود ـ او از ولتر بسیار ژرف‌تر بود و به همین دلیل بسیار کم‌گوتر. چنانکه اشاره کردیم، چه‌بسا یک کلۀ علمی بر تنۀ بوزینه و یک فهمِ بی‌همتا بر روانی پست نشانده شود ـ این پیشامد در میانِ طبیبان و کالبدشناسانِ اخلاق کم روی نمی‌دهد. هرگاه کسی بی‌تلخکامی و بداندیشی از انسان هم‌چون پایین‌تنه‌ای با دو نیاز و سری با یک نیاز سخن گوید؛ هرگاه کسی انگیزه‌های واقعی و تنها انگیزه‌های رفتارِ بشری را جز شکم‌پرستی و شهوتِ جنسی و خودخواهی نبیند و نجوید و نخواهد ببیند، سخن کوتاه، آن‌جا که از انسان «بد» بگویند ـ بی‌هیچ بدخواهی، دوستارِ دانش می‌باید با گوشِ هوش بشنود. می‌باید گوش بدانجا بسپارد که بی‌برآشفتگی سخن گفته می‌شود. زیرا، به حسابِ اخلاق، انسان برآشفته و هرآن‌کس که پیوسته خویشتن را (و یا در مقامِ جانشین، جهان یا خدا یا جامعه را) به دندان می‌درد و پاره‌پاره می‌کند، می‌باید والاتر از آن مسخرۀ سخره‌گرِ خودپسند شمرده شود، اما به معناهای دیگر آن‌یک از این‌یک عادی‌تر است و کمتر جالب و آموزنده. هیچ‌کس به اندازۀ مردِ برآشفته دروغ نمی‌گوید.


۱. Zyniker در اصطلاح، مردمِ خودپرستِ بدبینِ گستاخ را گویند که در انسان تنها جنبه‌های منفی را می‌بینند و تأکید می‌کنند.
۲. Abbe Galiani اقتصاددانِ ایتالیایی، پیشروِ مکتبِ سوداگری (مرکانتیلیسم) ۱۷۲۸-۱۷۸۷

  • ۱۱۱ بازدید

لحظه‌هایی مثلِ حالا که برای از بین بردنِ اضطراب و تعارض‌های درونی به گوشۀ تنهایی‌ام می‌خزم و با ذره‌بین به جانِ بالاوپایینِ زندگی می‌افتم و مدام فکر می‌کنم و فکر می‌کنم تا آرام شوم، غمی سنگین روی دلم می‌نشیند. من برای از بین بردنِ اضطراب‌هایی که از مواجهه با دیگران ـ که تجسمِ اندیشه‌هایی مختلف و مخالف هستند ـ نشأت گرفته‌اند به اندیشیدن پناه می‌برم؛ این اندیشیدن تلاطمِ درونی‌ام را آرام می‌کند اما دوباره مرا با اضطراب‌هایی اساسی و عمیق‌تر مواجه می‌کند؛ اضطراب‌هایی که بیگانه با آن‌ها نیستم، اما این آشنایی هیچ‌وقت باعث نشده که کم‌رنگ شده باشند. من هنوز هم می‌توانم سرِ برخی تصمیماتی که برای زندگی‌ام می‌گیرم به حدِ مرگ مضطرب شوم. این زندگی فانی‌ست و آدم قرار نیست بیشتر از یک‌بار زندگی کند، و در چنین موقعیتی هر تصمیمی که برای زندگی‌ات می‌گیری می‌تواند حکمِ مرگِ زودهنگام را داشته باشد؛ چون تصمیم یعنی صرف‌نظرکردن و ازدست‌دادنِ چیزی؛ تصمیم می‌گیری تا گزینه‌ها را کمتر کنی، دوراهی‌ها و چندراهی‌ها از بین می‌بری تا تنها یک راه را پیش بگیری؛ و هر گزینه‌ای که دور می‌اندازی‌اش، هر راهی که نادیده‌اش می‌گیری، حسرت و غمِ تجربۀ خودشان را به جانت می‌نشانند. این‌جاست که هر تصمیمی پتانسیلِ این را دارد که تو را عمیقاً با موقعیتِ وجودی‌ات مواجه کند؛ با بی‌پایگیِ این زندگی و فانی‌بودنش. یک تصمیمِ بزرگ دوباره به یادت می‌آورد که تو قرار نیست تافته‌ای جدابافته باشی و به هرچیزی که می‌خواهی برسی؛ تو یک موجودِ استثنا و شگفت‌انگیز نیستی. محدودیتِ امکانات به تو می‌گوید که قرار است بمیری در حالی که به بسیاری از خواسته‌هایت نرسیده‌ای. دوباره به تو یادآوری می‌کند که تو هم یک انسان هستی، به بدبختیِ تمامِ آن دیگری‌ها. و این موضوعی‌ست که آدم را به وحشت می‌اندازد. ناآرامم می‌کند. باعث می‌شود قلبم را دوباره احساس کنم، چون بی‌تاب‌تر از همیشه می‌تپد.

هیچ‌چیزی بدتر از این نیست که بفهمی این زندگی آن چیزی نبوده است که فکرش را می‌کرده‌ای، آن چیزی نبوده که در خیالاتت تا می‌توانستی رؤیایی‌اش کرده بودی. این، همین است. حالا، وقتی کسی را می‌بینم که در تک‌تکِ لحظاتِ زندگی‌اش سخت به این باور چسبیده است که تنها نیست و زندگی‌اش فانی نیست و بالاخره بهشت را تجربه خواهد کرد، بیشتر از هر وقتی می‌فهمم انسان‌ها چه موجوداتِ بدبختی‌اند.

نفسی عمیق می‌کشم و فکر می‌کنم که انسان‌ها بالاخره روزی، همه‌چیز را فراموش می‌کنند ـ چیزی را که فراموش‌کردنی نبوده و نیست.

  • ۲۰۸ بازدید

گاهی تصادف از چند قدمی‌ات رد می‌شود، با یک بوقِ ممتد که صدایش تا مدت‌ها توی گوش‌ات زنگ می‌زند. سایه‌اش آن‌قدر سنگین است طوری که حتّی وقتی ازت گذشته، مدام به رخدادش فکر می‌کنی. به این که اگر به هم رسیده بودید، در همین لحظه، همین چند ثانیه و چند دقیقه‌ای که از گذشتن‌اش گذشته است و هنوز سالم اما کمی مبهوت روی موتورت نشسته‌ای و آهسته‌تر از قبل می‌رانی، ممکن بود کجا باشی. می‌شد با سروصورتِ خونی دراز کشیده باشی وسطِ خیابان و آفتابی که مستقیم به‌ات می‌تابد حسابی تن‌ات را عرق انداخته باشد، و در همان حال دردِ شکستگیِ استخوان‌هایت ‌آن‌قدر زیاد باشد که حتّی از فریادکشیدن هم عاجز باشی، و به خودت اصرار کنی که همۀ این اتفاقات و تصاویر خوابی بیش نیست و قرار است به زودی از این کابوس بیدار شوی. یا ممکن بود در این لحظه روی تختِ آمبولانس دراز کشیده باشی در حالی که ماسکِ اکسیژن روی صورتت است، و با تمامِ وجودت بخواهی غریبه‌ای که با لباسِ سفید کنارت نشسته است زبان باز کند و به‌ات بگوید هیچ اتفاقِ خاصی نیفتاده و فقط چندتا خراشِ جزئی برداشته‌ای، اما دردت چیزِ دیگری بگوید، و صدای آژیرِ آمبولانس بر وحشت‌ات بیفزاید و فکر کنی داری می‌میری. داری می‌میری! می‌فهمی؟ خوابت می‌آید و این خواب مرگِ توست؛ می‌میری... یا نه؛ هرچقدر هم خون ازت رفته باشد مشکلی نیست؛ نمی‌میری! اگر جایی‌ات هم شکسته باشد، دکترها درستش می‌کنند؛ آخر کارشان همین است. شاید فقط لنگ بزنی، یا نتوانی مثلِ گذشته بدوی، اما دوباره می‌توانی روی پاهایت راه بروی. اگر دستت هم شکسته باشد چیزی نیست، فقط چند وقتی وبالِ گردنت می‌شود. می‌بینی؟ هنوز دست و پایت را احساس می‌کنی و این یعنی از دستشان نداده‌ای؛ این درد و کابوس بهتر از این است که حالا توی کُما می‌بودی و این دنیا را به حالِ خودش رها می‌کردی. و به خانواده و افرادِ مهمِ زندگی‌ات فکر می‌کنی؛ از همین لحظه ترس و اضطراب و اشک‌هایشان را احساس می‌کنی؛ تا چند دقیقه یا چند ساعتِ دیگر آن‌ها هم واردِ این کابوس می‌شوند. نترس؛ در وحشت‌ات تنها نمی‌مانی.

می‌بینی؟ همه‌چیز به همین سرعت اتفاق می‌افتد. اما کاش زودتر تمام شود. کابوس را می‌گویم. صدای آن بوقِ ممتد هنوز توی گوشم زنگ می‌زند و راهِ زیادی تا خانه نمانده است؛ تقریباً رسیده‌ام.

  • ۱۷۴ بازدید

هربار که می‌روم بیرون، متوجه می‌شوم که چقدر این شهر چیزی ازش باقی نمانده است. احساسِ دلتنگی و غربتی که با هر قدم توی این شهر بیشتر در وجودت ریشه می‌دواند. انسان چقدر در برابر احساسِ غربت و دلتنگی بی‌دفاع است. چقدر در برابر تنهابودگی بی‌دفاع است. به این فکر می‌کنم که از کِی تا حالا من این‌قدر تنها شدم. یادم می‌آید این شهر هنوز وقتی تو بودی زنده بود. وقتی بودی و حرف می‌زدی، بودی و می‌رفتی و می‌آمدی، بودی و سرِ سفره می‌نشستی، بودی و می‌گفتی چه کنیم و چه نکنیم، وقتی بودی تشویق می‌کردی، اخم می‌کردی، این شهر هنوز زنده بود. می‌دانی، کلِ این شهر با بودنِ تو معنا می‌گرفت. زندگیِ من هم با بودنِ تو معنا می‌گرفت. تو پدرم بودی، کسی که بودنش مثلِ یک دیوار محکم بود، امن بود، پناه بود. تو تجلّیِ خدا بودی. و می‌دانی، حالا که تو را اینطور عاجز و درمانده می‌بینم، بیشتر از هر وقتی با تنهایی‌ام روبه‌رو می‌شوم. توهّمِ خدا بودنت خیلی وقت است که از ذهنم رفته است. حالا آن‌قدر تنها شده‌ام که هیچ خدایی نمی‌تواند در هیچ‌کدام از لحظاتِ زندگی‌ام حضور داشته باشد. حالا بیشتر از هر وقتی با واقعیتِ عریانِ زندگی مواجه شده‌ام. به سرنوشتِ غم‌انگیزِ بشر فکر می‌کنم که چطور برای فرار از وحشتِ تنهایی‌اش، خدا را در لحظه‌لحظۀ زندگی‌اش جاری کرد. و به پدرانی فکر می‌کنم که چگونه تنهاییِ فرزندانشان را در پستوی خانه پنهان کردند. به وحشتِ کودکانی فکر می‌کنم که چگونه از مادر و پدرِ خود، از بزرگِ قبیله، از رهبرِ حذب و دین و جامعه، یک پدرِ خداگونه ساخته‌اند تا در سایه‌شان پناه بگیرند و در کنارشان دل‌گرم شوند. به زن و مردی فکر می‌کنم که از ترسِ تنهایی‌شان، آن‌قدر بچه تولید کرده‌اند که بتوانند یک روزی کنارِ هم جمعشان کنند و داستانِ چوب‌ها را برایشان تعریف کنند: یک چوب به‌تنهایی می‌شکند، دو چوب می‌شکند، سه چوب سخت‌تر می‌شکند، چهار چوب محکم‌تر است، و پنج چوب اگر با هم باشند نمی‌شکنند؛ با هم باشید فرزندانم! به وحشتِ کودکانی فکر می‌‌کنم که آزادی‌شان را برای یک پناهِ امن به اسارت فروخته‌اند. به انسان‌هایی فکر می‌کنم که تا آخرِ عمرشان کودکانه زندگی می‌کنند و اسیرِ خدایشانند؛ اسارتی که اسارت می‌آفریند؛ بردگی می‌آفریند؛ فرمانبرداریِ بی‌چون‌وچرا می‌آفریند، بت می‌آفریند، دوستی و دشمنی می‌آفریند، و جنگ به‌راه می‌اندازد.

گاهی دنیا به اندازۀ یک نفر برایت کوچک می‌شود. وقتی هست همه‌چیز داری، و وقتی نیست، می‌بینی هیچ‌چیزی برایت باقی نمانده است. آیا این مشکلِ دنیاست که این‌قدر کوچک است یا مشکلِ توست که یک آدم را قدِ یک دنیا بزرگش می‌کنی؟

وقتی می‌بینم قرار است مسئولیتِ تمامِ انتخاب‌هایم را خودم تنهایی به دوش بکشم، کمی ترس برم می‌دارد. ولی بعدش به زندگی فکر می‌کنم و می‌بینم ارزشش را ندارد طوری زندگی‌اش کنی که دوست نداری. می‌دانی، این شهر برای تو مرده است و تو یک شهرِ مرده را نمی‌توانی زنده کنی.

  • ۱۶۰ بازدید

به تصویرِ خودم نگاه می‌کنم. تصویرِ یک چهره. به تمامِ خط‌ها و انحناها و سایه‌ها خوب دقت می‌کنم. بعد از خودم می‌پرسم آیا این چهره را دوست دارم؟ کمی مکث می‌کنم. نمی‌دانم جوابم چیست. حتی نمی‌توانم احساسِ تعلقی نسبت به آن چهره در خودم پیدا کنم. یادِ تمامِ وقت‌هایی می‌افتم که می‌خواسته‌ام آن چهره، چهرۀ من نباشد. یعنی که دلم می‌خواست هیچ چهره‌ای نداشته باشم و نامرئی باشم. فکر می‌کنم وقتی آدم چهره‌ای نداشته باشد راحت‌تر می‌تواند خودش را نادیده بگیرد یا دوست داشته باشد؛ دیگر با دیدنِ آن چهره، هیچ خاطرۀ بدی به یادت نمی‌آید. هر چهره یادآورِ تاریخِ زیستِ یک فرد است. دوباره با دقت به آن چهره نگاه می‌کنم. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که من را با این چهره به‌خاطر می‌آورند، بعد احساس می‌کنم لب‌هایم حالتِ مخصوصی پیدا می‌کند؛ مثلِ وقتی که یک خبرِ بد شنیده باشی. بیشتر دلم می‌خواهد هیچ چهره‌ای نمی‌داشتم. اصلاً دلم می‌خواهد از تن‌ام بیایم بیرون و بعد یک حفره پیدا کنم و فرو شوم در تاریکی. چرا آدم‌ها باید اینطور محکوم به تن‌شان باشند؟ دوباره به آن چهره نگاه می‌کنم و تلاش می‌کنم تا نکاتِ مثبتی را در آن پیدا کنم؛ بالاخره هرکسی وقتی به من نگاه می‌کند همین چهره را می‌بیند. چطور می‌شود این چهره را دوست داشت؟ کاش می‌شد تمامِ آدم‌ها وقتی به من فکر یا نگاه می‌کنند تنها یک کلمه بیاید توی سرشان، نه چهره‌ام؛ مثلاً نام‌ام. اما بعدش فوراً این سوال برایم ایجاد می‌شود که اگر نه چهره‌ام وجود داشت و نه آن کلمه، من چطوری باید برای بقیه معنا پیدا می‌کردم؟ دیشب توی آینه داشتم به خودم می‌گفتم: «ببین، من ازت خوشم نمی‌آید، حتی از این صدایی که دارد این کلمات را می‌گوید هم خوشم نمی‌آید.» از گوشۀ بالاییِ صفحه، روی گزینۀ «حذفِ تصویر» کلیک می‌کنم. بعد به این فکر می‌کنم آن‌هایی که مرا دوست دارند ـ یا ممکن است دوستم داشته باشند ـ چگونه دوستم دارند، و دوست‌داشتنشان چه‌شکلی است. یعنی همۀ مرا دوست دارند یا بخشی از مرا، یا که بخشی خیلی کوچک و سطحی از من را؟ بعد فکر می‌کنم شاید خودم را دوست نداشته باشم، اما متنفر هم نیستم از این آدم. باز هم مایۀ دلگرمی‌ست.

  • ۲۳۱ بازدید
‎۲۲ ارديبهشت ۹۸

هرچه فکر می‌کنم که از چه بنویسم چیزی دستگیرم نمی‌شود. انگار که هیچ کلمه‌ای ندارم برای حرف‌زدن. و احساسِ ابتذال می‌کنم. احساسِ ابتذال رنگش زرد است و برای من بوی حماقت می‌دهد. در این لحظه فکر می‌کنم هیچ‌چیزی بدتر از این نیست که احساسِ حماقت کنی. من زود کم می‌آورم، نه؟ چقدر شبیهِ بازنده‌ها شده‌ام. حالا حتّی از اینکه بگویم «چقدر شبیهِ بازنده‌ها شده‌ام» هم نفرتم می‌گیرد.

امروز عصر آخرین قسمت از سریِ مردانِ ایکس را دیدم. لوگان ۲۰۱۷. وقتی فکر می‌کنم حالم طوری است که نمی‌توانم کتاب بخوانم و تنها می‌شود فیلم ببینم و آن هم فیلم‌های مارولی، خیلی ترحم‌انگیز می‌شوم. امروز صبح ساعتِ پنج‌ونیم، بعد از یک‌ساعت کلنجار رفتن با آنژیوکت و میکروستِ بابا، و بخصوص با خودش، آنقدر از زندگی نفرتم گرفته بود که با آن‌همه خوابی که داشتم، دراز کشیده بودم اما خوابم نمی‌برد. هندزفری‌ام را زدم به گوشی و یکی از پلی‌لیست‌ها را با صدای بالا توی گوش‌هایم پلی کردم تا نگذارد به چیزی فکر کنم ـ بلکه آرام شوم. نمی‌توانم استرسی که آن آنژیوکتِ متصل‌شده به پای بابا بهم وارد می‌کند را شرح دهم. همچنین نمی‌توانم بگویم وقتی بابا از سرِ درد می‌خندد و ناآرامی می‌کند و مدام دستش را تکان‌تکان می‌دهد، وقتی من مجبور می‌شوم محکم نگهش دارم تا آن قطره‌های لعنتیِ میکروست زودتر برود توی خونش، وقتی بدرگ است و با هزار زحمت می‌شود رگ‌اش را پیدا کرد، وقتی مثلِ آن‌وقت سِرُم آهسته و به‌سختی می‌رود توی رگش و هرقطره‌اش باعث می‌شود که احساسِ درد کند، وقتی می‌بیند من محکم گرفته‌ام‌اش و تلاش‌هایش برای تکان‌خوردن و جابه‌جاشدن بی‌فایده است و درماندگی را توی چهره‌اش می‌بینم، وقتی یادم می‌آید مادرم تلفنی به مادرش می‌گفت که بابا هیچ لذتی از زندگی‌اش نمی‌برد و زنده‌بودنش همین‌قدر است که برای دخترها مایۀ دل‌گرمی‌ست، چطور همۀ این‌ها به‌حدِ مرگ مرا از هر بودنی متنفر می‌کند. خشم و نفرت وجودم را پر می‌کند. یک ربع بعد هنوز داشتم توی تاریکی به موسیقی گوش می‌دادم، اما اشک‌هایی که روی گونه‌هایم جاری می‌شد انگاری آرامم کرده بود. کمی بعدتر دیدم بیداری بی‌فایده است. موسیقی را قطع کردم و شالی را روی چشم‌هایم بستم. خوابیدم.

می‌دانی، آدم گاهی دلتنگِ چیزی می‌شود که نمی‌داند چیست. دلتنگِ جایی که نمی‌داند کجاست. و من انگار فهمیده‌ام آن چیست. امروز بیش از همیشه دلتنگ بودم و بی‌حوصله. آن‌جا هیچ‌جایی نیست. هیچ‌کجا، یا همان عدم. ما گاهی شدیداً دلتنگِ نبودن می‌شویم. و خسته. خیلی خیلی خسته. یعنی، من زود کم می‌آورم؟

دیشب }

  • ۱۴۰ بازدید

سخت تشنۀ احترام شده‌ام. یا شاید هم سخت نیازمندم. و این‌ها برمی‌گردد به عمقِ حقارتی که کشیده‌ام. من تحقیر شده‌ام، فهمیده‌ام که هستی‌ام به‌خودیِ خودش هیچ ارزشی برای افرادی که کنارشان زندگی می‌کنم ندارد. اگر بخواهی ناساز باشی، محکومی به طردشدن؛ فوراً از دست می‌روی! حالا می‌خواهم ارزشِ این هستی‌داشتن را به آن‌ها یادآوری کنم؛ بگویم که من هر رنگی که باشم، درهرصورت هستم و من همینی هستم که می‌بینی؛ همان علی‌یی هستم که بوده‌ام. تو اصلاً من را می‌بینی؟ «من» را، می‌بینی؟! من نمی‌خواهم تنها وقتی انعکاسی از بودن و هستیِ شما هستم، تنها وقتی در چارچوب‌هایتان می‌توانید جایم کنید، برایم ارزش قائل باشید.

حالا ناساز شده‌ام با همه عالم. با همۀ عالم هم که نه. ولی خب، جنگی را آغاز کرده‌ام، هرچند کوچک و بی‌صدا. هستی‌ام در خطر است. باید خودم را سالم از امروز به فردا برسانم. چیزِ زیادی هم نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم تداومِ بی‌چون‌وچرای دیگری نباشم؛ تداومِ چیزی نباشم که «باید» می‌بوده‌ام. این اجبار را نمی‌پذیرم. نمی‌خواهم وقتی به من نگاه می‌کنند انعکاسشان را در من ببینند. همین.

  • ۲۰۴ بازدید