در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

این عصر عصرِ خودنمایی‌هاست ـ خودنمایی به معنای منفیِ آن. گاهی آدم‌ها آن‌قدر غرقِ این عملشان می‌شوند که تبدیل می‌شود به جزئی جداناشدنی از وجودشان، طوری که بدونِ آن وجودشان در نظر خودشان هم زیر سوال می‌رود، با  خودشان غریبه می‌شوند و آن‌گاه از خود می‌پرسند: پس من کیستم؟! این منِ تنها افتاده کیست؟ و این لحظه می‌تواند انتهای یک خوابِ خوش باشد، و ابتدای جست‌وجویی پایان‌ناپذیر در مسیری بی‌انتها. بی‌انتها. بی‌انتها... مسیری که انتهایش، همین بی‌انتهایی‌ست، همین تمام‌ناشدنی‌ست، و همین... نه، نمی‌خواهم بگویم این مسیر، این راه، نهایتاً سرگردانی و بیهودگی‌ست؛ نه! ببینم، اگر در انتهای یک مسیر انتظارِ یک گنجِ غیرمنتظره را داری باید بگویم که سخت در اشتباهی. این انتها از تو یک انسانِ فانی می‌سازد. این انتها، درست در اوجِ داستان تو را به قتل می‌رساند. نابودت می‌کند. مگر نه اینکه ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؟

هر آدمی حداقل یکبار توی عمرش این لحظه را تجربه کرده است؛ لحظه‌ای که بدونِ اینکه تصمیمی به تغییر بگیرد و بدونِ اینکه اختیار و انتخابی داشته باشد، به یک‌باره خودش را می‌بیند که کاملاً تغییر کرده است، آن‌قدری که از بودن توی آن منِ ناآشنا خوف می‌کند. نه، زیاده‌روی کردم؛ خوف نمی‌کند؛ متعجب می‌شود و آشفته‌خاطر. مثل کسی که در زندگی‌اش خوشبخت‌ترین فردِ عالم بوده و وقتی از خواب بیدار می‌شود می‌بیند چیزی جز یک خیالِ خوشِ پُرحسرت از آن خوشبختی و آسودگی برایش باقی نمانده ـ خیالی که به زودی کمرنگ می‌شود و از بین می‌رود؛ طوری که انگار نه انگار روزی وجود داشته است. جوری که حتّی خودت هم نمی‌توانی درک کنی کِی آن خیالِ خوش به پایان رسید؛ نمی‌فهمی کِی آن منِ خوشبخت و آسوده‌خاطر را گم کردی و حالا منی دیگری. من، کِی من شد؟ این من، کیست؟! و این ابتدای همان جست‌وجوست. انسان‌ها در این جست‌وجوی بی‌پایان تنهایی را با تمام وجودشان درک می‌کنند. خودِ خودشان را، خودی که مستقل از هر چیز و از هر کسی است را پیدا می‌کنند. خودی را پیدا می‌کنند که به خودیِ خود معناست، بی‌نیاز به هیچ قید و  پسوند و پیشوندی. گاه این تنهایی و این واقعیت به شدت آزارش می‌دهد، ضعیفش می‌کند، از پا می‌اندازدش، اما نمی‌تواند نابودش کند. ما موجیم که آسودگی ما عدم ماست. اگر از من بپرسی آیا این‌همه درد و رنج ارزشش را دارد، من ازت خواهم پرسید که چه چیزی از نظر تو «ارزش» دارد؛ و وقتی که بعد از مکثی کوتاه یا بلند آمادۀ جواب دادن شدی، می‌گویم که سکوت کنی، چون دیگر به جوابت رسیده‌یی. چرا که همۀ پاسخ‌ها در همان مکث‌کردن و اندیشیدن نهفته است ـ تمامِ پاسخ‌ها. قرار نیست در پایانِ این مسیر به گنجی عظیم برسی؛ باید هر لحظه برای تو گنجی گران‌بها باشد. شاید بپرسی غم و تلخی و رنج کشیدن که بخشی انکارناشدنی از این مسیر است چه ارزشی دارد؛ٰ ولی باید بگویم اگر توانستی لحظاتی عمیقاً غمگین شوی و تلخ‌کامی به شدت رنجت بدهد و ناراحتت کند، دیگر چرا باید دنبالِ گنج باشی؟ اگر توانستی لحظاتی را عمیقاً خوشحال شوی و نشاط را با تمام وجودت درک کنی، دیگر دنبال چه گنجی هستی؟ زندگی چیزی بیشتر از این‌ها نیست. تو جوهرۀ حیات را مکیده‌ای. و این است سرنوشت ما.

  • ۸۳ بازدید

کافیست متوجهِ جزئیات اسرارآمیز شوی تا خوفی عمیق به زندگی‌ات راه پیدا کند. مثلاً وقتی در محاصرۀ صخره‌های بسیار بلند ـ به بلندی ساختمان‌های یازده‌طبقه ـ قرار می‌گیری، بن‌بستی که شبیه به یک استادیوم باشد، جایی که شاید هزاران سال پیش ببرها به مصاف گلادیاتورها می‌رفتند، بهتر است به قلوه‌سنگ‌های بزرگی که از بالای صخره‌ها پرت می‌شود توجهی نکنی ـ هرچند که نمی‌توانی. شاید تو هیچ‌گاه اجازۀ ورود به چنین مکانی را نداشتی. بهتر است به خودت بقبولانی که کسی آن بالاست و دارد با منجنیقی آن سنگ‌های بزرگ را به پایین پرتاب می‌کند ـ البته نمی‌خواهم تصور کنی آن شخص می‌تواند سربازی افسانه‌ای از عهدِ باستان باشد؛ فکر کن جوانی شوخ‌طبق و شرور است. مهم نیست به‌هرحال. از زیبایی لذت ببر. ببین چه زیبا قلوه‌سنگ‌ها در لحظۀ اصابت به هزاران تکه تقسیم می‌شوند. البته، بهتر است زودتر آن مکان را ترک کنی. شاید کارهایی ضروری‌تر از بودن در آن مکان داشته باشی؛ اینطور نیست؟!

یا مثلاً لازم نیست وقتی در نقطه‌ای دور افتاده، میانِ کوه‌ها هستی و در بالای کوهی، به پناه‌گاهی طبیعی به بزرگیِ یک اتاق قدم می‌گذاری، به نقش‌های روی دیواره‌ها نگاه کنی و تصویری بزرگ از صورتِ یک گربه، یا زنی وحشت‌کرده ببینی. اصلاً هیچ لازم نیست به این جزئیات دقت کنی. اینطوری ذهن عادت می‌کند به بیش‌فعالی، و گاهی توهم می‌زند و در هر گوشه‌ای تصویرِ چهرۀ انسان یا حیوانی را بهت نشان می‌دهد که اصلاً موضوعِ جذابی نیست. یعنی، اصلاً چه به دردت می‌خورد که به آرواره‌های یک جمجمۀ غول‌آسا در دیوارۀ یک کوه خیره شوی و دنبالِ معنا و دلیلی بگردی؟ هر چند که صدها سال پیش یک یا چند نفر آدم آن را دستی ساخته باشند. هان؟! بی‌خیال. چشم بسته راه برو اصلاً.

  • ۵۶ بازدید

این روزها خیلی کم می‌نویسم. نمی‌دانم چه‌ام شده، ولی بعد از مدتی تصمیم گرفتم به ننوشتن. یعنی یادداشت‌های روزانه که دیگر سری بهشان نمی‌زنم مگر امروز که دلم می‌خواست با خودم کمی اختلاط کنم ـ آدم گاهی دلتنگ خودش می‌شود آخر. گاهی توی وبلاگ می‌نویسم، ولی در کل «این روزها روزهای نوشتنم نیست»، این را به خودم می‌گویم. این ننوشتن‌ها هم از همین چند وقت پیش شروع شد که تصمیم گرفتم داستان‌نویسی را شروع کنم ـ ولی باور کن هنوز پیشرفتی حاصل نشده! یعنی نمی‌خواستم با هزر رفتنِ کلمات و بیهوده نویسی‌هایم، خودم را با نوشتن ارضاء کرده باشم. می‌خواهم آنقدر ناراضی شوم از ننوشتن که بروم سمت نوشتن و آن هم داستان.

این روزها چیزهای جدیدی یاد می‌گیرم. دارم توی سه‌تار به چهار مضراب‌ها نزدیک می‌شوم. من سه‌تار نوازی را در اصل، چهار مضراب‌هایش می‌دانم ـ چون به نظرم زیباترین و دشوارترین قطعه‌ها هستند. (فی‌الحال همین‌قدر می‌دانم.) یعنی که، وقتی بتوانم چهار مضرابِ صبا درویش خان یا فلانی را بنوازم، می‌فهمم که تازه کمی پیشرفت کرده‌ام توی سه‌تارنوازی. حالا، وقتی دارم گوشه‌های ماهور را یاد می‌گیرم، (کرشمه، خسروانی، چهارپاره، مرغ سحر، دلکش...) مثل این می‌ماند که یکسری اطلاعاتِ اضافی (و نه ضروری) را وقت بگذارم و از بر کنم. همین. ولی لذت هم می‌برم از نواختنشان. من از سه‌تارم خیلی خوشم می‌آید (در حقیقت از سه‌تارهایم؛ دو تا هستند!) و دلم می‌خواهد زودتر به جایی برسم که بتوانم طوری بنوازمش که لایقِ نواختنش است. دلم می‌خواهد به نهایتش برسم، به پیشرفته‌ترین سطحش. من همیشه توی زندگی دنبال همینم. یعنی که دست خودم نیست، این شوقِ رسیدن به مقصد است که انگیزۀ حرکت بهم می‌دهد، ولی باید بگویم بهترین لحظاتم نه وقتی است که به مقصد رسیده‌ام، بلکه همین حرکتِ مشتاقانه است که خوشبختی را در زندگی‌ام معنا می‌کند ـ یا لااقل اینطوری فکر می‌کنم.

تاکنون چندباری به این مقصدها رسیده‌ام، ولی هر بار ناامیدم کرده‌اند. به آخر رسیدن برای من یعنی پایانِ حرکت. تنها کافی است متوجه شوم که به پایان رسیده‌ام، یا اینکه دیگر نمی‌توانم از آن پیشتر بروم یا مسیری نیست برای پیش رفتن، و آن وقت است که احساس می‌کنم دیگر هیچ اشتیاقی برای زنده ماندنم و زندگی کردن ندارم. وقتی می‌گویم اشتیاقِ زندگی ندارم، نه اینکه مشتاقِ مرگ شده باشم؛ زندگی‌ام تکراری می‌شود، پریشان می‌شوم، دیگر نمی‌دانم باید روی چه چیزی، روی چه هدفی تمرکز داشته باشم و توجهم را به آن اختصاص دهم. بالاخره آدم باید توی زندگی سرش به چیزی مشغول شود دیگر. گاهی آن‌قدر آشفته‌خاطر می‌شوم که حتی نمی‌توانم دلیلِ این پریشانی‌ها و پرخاش‌گری‌هایم را بفهمم؛ غم تمام وجودم را فرا می‌گیرد ولی نمی‌فهمم دردم چیست. آخر، من همیشه روی خودم کنترل دارم، و حتّی کوچک‌ترین رفتار‌هایم را هم گاهی می‌نشینم و ریشه‌یابی می‌کنم و به نتیجه می‌رسانم. یک جورهایی با این کار سرگرم می‌شوم و همچنین تکرارِ این عادت، برایم آرامش‌بخش است. تازگی ها به این نتیجه رسیده‌ام که همیشه یک لیستِ آماده برای مطالعه داشتم باشم، چون تمام کردنِ یک داستانِ بلند یا یک رمان، درست مثلِ رسیدن به انتهای یک مسیر است. مثل رسیدن به مقصد است، وقتی که می‌فهمی دیگر «راهی برای رفتن» نداری. می‌فهمی دلیلی برای حرکت، برای پیش رفتن نداری. و آن وقت است که افسرده می‌شوم. و وقتی که یک کتاب جدید دستم می‌گیرم و مجذوبش می‌شوم، تازه می‌فهمم مشکلم چه بوده و چرا ناراحت بوده‌ام. من معتادِ کتاب‌هام؛ معتادِ داستان‌ها. از فلسفه هم خیلی خوشم می‌آید. آدم با فلسفه به آگاهی می‌رسد و ذهنش باز می‌شود و کلی مسئله و فکر جدید توی کله‌اش پیدا می‌کند که می‌تواند مدت‌ها توی خلسه نگهش دارد و سرگرمش کند. البته بگویم، از تکلّف اصلاً خوشم نمی‌آید؛ از زبان‌بازی و بازی با کلمات و اطلاحات هم. من فلسفه را برای ساده کردنِ پیچیدگی‌ها می‌خواهم، برای درکِ مسائل و مفاهیمِ پیچیده و چرایی‌ها، و حالم از کسانی که مسائلِ ساده را بدونِ هیچ دلیلِ واضح و متقنی پیچیده می‌کنند بهم می‌خورد ـ مثلِ بیشترِ کسانی که راجع به «محتوا» حرف می‌زنند. آدم باید همیشه از مطالعه‌هایش چیزهای جدیدی یاد بگیرد یا اینکه دانسته‌های قبلی‌اش محکم‌تر و  عمیق‌تر شود. آگاهی یافتن و یاد گرفتن به آدم آرامش و تسلای خاطر می‌دهد، ولی گاهی هم تنها دلیلِ غمگین بودنِ آدمی، همین آگاهی و دانسته‌هایش است؛ دلیلِ تنهایی‌هایش هم.

حالا، وقتی کاملاً انگیزه‌ام را می‌بازم، روزهای هفته را می‌توانم مشتاقانه به امیدِ رسیدنِ جمعه‌ها سر کنم ـ به امیدِ یک ماجرای تازه. گاهی هم تبدیل به یک انتظارِ دیوانه‌کننده می‌شود ـ مثل وقتی که با کسی قرار گذاشته باشی که قرار است عزیزترین فرد توی زندگی‌ات باشد، و می‌بینی که لحظات هر کدامشان یک نیشتر به قلبت فرو می‌کنند و بعد می‌گذرند. بعضی وقت‌ها که می‌بینم هیچ دلیل و شوقی برای زندگی ندارم، فکر کردن به این جمعه‌هایی که قرار است ساعت شش، وقتی خورشید هنوز بر نخاسته است از خانه بزنیم بیرون، آن هم با موتورها، دل‌گرمم می‌کند. خیلی خوب است آدم برای خوشحال کردن و سرِ حال آوردنِ خودش، یک برنامۀ منظم و قانون‌مند داشته باشد. اینطوری کمتر احساسِ پریشانی می‌کند. اینطوری آدم می‌تواند وقت‌هایی که کاملاً احساسِ تنهایی و بیهودگی می‌کند را، تسلیمِ گذر زمان شود و از این تسلیم شدنش هم احساس آرامش کند. درست یک چیزی مثل خدا.

+ این دو روزه داشتم «مردی به نام اوه» را می‌خواندم و تنها کتابی بود در این یکی دو ماه که یک نفس خواندمش و با آن ذوق کردم، خندیدم، بغض کردم، و گاهی هم گوشۀ چشمانم نمناک شد.

  • ۸۹ بازدید

گاهی، توی زندگی، درست مثل این‌چنین لحظاتی، عمیقاً راجع به زندگی‌ام فکر می‌کنم، راجع به ارزشمندی، و آن‌قدری توی سرم سروصدا می‌شود که دیگر حرف‌های خودم را، نه، افکارِ خودم را، نمی‌فهمم. گاهی، شدیداً افسوس می‌خورم از اینکه چرا نمی‌توانم برخی از علایقم را دنبال کنم ـ یعنی فرصتش را ندارم، یا شرایطش را. گاهی، مثل چنین لحظاتی، حسابی هوایی می‌شوم، یعنی بهتر اگر بگویم، جوگیر ـ بخصوص وقتی یک ساعتی را توی یوتیوب به دیدنِ مبارزات رزمی و بوکس مشغول باشم. گاهی، وقتی عمیقاً جوگیر می‌شوم، می‌خواهم بروس‌لی شوم ـ یک استادِ فیلسوفِ هنرهای رزمی. آخر این روزها دارم سریالِ بروس‌لی را دنبال می‌کنم و مدام مشتی سنگین می‌خورد توی صورتم و وقتی به خودم می‌آیم و حریف را ورانداز می‌کنم، می‌بینم علاقه‌ام به رشته‌های رزمی آن مشتِ سنگین را حواله‌ام کرده. البته، می‌دانم؛ مبارزه و جنگیدن در زندگی پایانی ندارد، ولی قدرت، فانی و زوال‌پذیر است. بروس‌لی هم یک روزی، وقتی که حسابی به این موضوع فکر می‌کرده، و وقتی خودش را جای حریفانِ شکست‌خورده‌اش قرار می‌داده بود به یک نتیجۀ مهم رسید، اینکه نمی‌خواسته روزی فرا برسد که قدرتش را از دست بدهد و از «زمان» شکست بخورد. در واقع خیلی خوب کم‌ظرفیتیِ این دنیا را درک کرده بود.

همسرش لیندا می‌گفت: او هیچ‌گاه دوست نداشت عمر طولانی داشته باشد. زیرا او نمی‌توانست تحمل کند که قدرت بدنیش با کهولت سن روز به روز تحلیل رود. بروس‌لی می‌گفت اگر من باید فردا بمیرم هیچ شکایتی ندارم. من به آرزوهایم دست یافته‌ام و در دنیا آنچه را که می‌خواستم انجام داده‌ام. از زندگی انتظار بیشتری ندارم.

در ۲۸ سالگی درگذشت. مرگش مشکوک بود، ولی نمی‌توان نادیده گرفت که بدنش هم دیگر زیرِ آن تمرین‌های سنگین و وحشتناک کم آورده بود. (اطلاعات بیشتر) من با همین حرف‌ها، درست با همین‌ها توانستم آن منی که مدام افسوسِ بروس‌لی شدن می‌خورد را خفه کنم ـ یعنی قانعش کنم که چیزِ زیادی را از دست نداده است. آدمی توی این زندگی محکوم به برگزیدن است. باید انتخاب کند و تمام پیامدهای انتخابش را بپذیرد. نمی‌تواند هم بوکسور باشد، هم نوازنده باشد، هم نویسنده باشد، هم موتورسوار باشد، هم کارگردان باشد، هم نقاشی بکشد، هم کلی سفر کند و دنیا را ببیند، هم عمرِ درازی داشته باشد، هم کارش به روزمرگی و افسردگی و شکست و گاه خودکشی و جوان‌مرگی نکشد. چه کسی از فردایش خبر دارد؟ ما تنها حدس می‌زنیم. آدمی محکوم به انتخاب کردن است. البته، می‌تواند چندتای این‌ها همزمان باشد، ولی نمی‌تواند همه را به‌خوبی و کمالش باشد. لیستِ بالا می‌توانست خیلی طولانی‌تر باشد، و به تبعِ آن حسرت‌های آدمی هم بیشتر و بیشتر می‌شود، اما نه وقتی که بپذیری این زندگی ظرفیتش را ندارد. ولی می‌شود امیدوار بود؛ امیدوار بود که توی یک زندگی‌ات، مبارزِ بزرگی می‌شوی، توی دیگر زندگی‌ات نوازنده و موسیقی‌دانِ قهاری خواهی شد، در زندگیِ دیگرت نویسنده‌ای تاثیرگذار، یکبار هم کارگردانِ حرفه‌ای‌یی، و حتّی یکبار هم نیمۀ گمشده‌ات را پیدا خواهی کرد و تا آخرین لحظۀ زندگی‌ات در کنار او لحظات را سپری می‌کنی، و... الی‌آخر. باید انتخاب کرد؛ در هر حال مطمئن باش که هیچ‌چیزی را از دست نداده‌ای. تنها، زندگی کن. انتخاب با خودت است.

  • ۹۲ بازدید

عمو یادگار... گفتی عمو یادگار و نمی‌دونم چرا یاد هیاهوی روزهای عید افتادم. روزهایی که آدما توشون دنبالِ یه اتفاقِ بزرگ هستن. انگار واقعاً قراره زندگی‌شون توی یه روز خاص، توی یه ساعت و دقیقه و ثانیۀ خاص، که فقط سالی یکبار میاد، یه تغییر اساسی کنه؛ پس از این انتظارشون انگیزه می‌گیرن و با کلی شوق می‌رن خودشون رو برای تحویلِ این اتفاق بزرگ آماده میکنن. خیلیا هستن که اعتقادی به این چیزا ندارن و این کارا رو مزخرف می‌دونن؛ ولی یکی نیست بهشون بگه مردِ حسابی، تویی که همه چیِ زندگیِ این مردم برات مزخرفه و اعتقادی بهشون نداری، چرا نمی‌ری جنگل و اونجا زندگی کنی؟ نمیشه که به طبیعت و ماده و واقعیات هم اعتقاد نداشته باشی؛ چون در اون صورت زندگیِ تو هم خیلی مزخرف و پوچه و باید خیلی زودتر از این حرفا با یه تیغِ تیز از شرِش خلاص می‌شدی. آره؛ آدما خیلی وقتا تظاهر می‌کنن. خیلی وقتا از زمین و زمان انتقاد می‌کنن و فریادِ گوش‌کرکن‌شون همیشه بلنده، اما کاملاً بی‌معنی؛ دروغی؛ ریاکارانه، و به قول خودشون، مزخرف و سخیف... انگار تکلیفشون با خودشونم مشخص نیست. البته اگه بتونی درکشون کنی، می‌بینی اونقدرهام نفرت‌انگیز نیستن، بلکه ترحم‌انگیزن. می‌دونن چی نمی‌خوان، ولی نمی‌دوننم که چی می‌خوان. وضعشون یکم پیچیده‌ست. بگذریم.

 

کجا بودیم؟ آها. عمو نوروز! نه، نه؛ عمو یادگار! ما آدما خیلی عجیبیم. یه سری‌مون که همیشه تو گذشته سیر می‌کنیم در حالی که زندگی‌مون در زمانِ حاله که معنی می‌گیره و یه گذشتۀ قابلِ ارجاع رو می‌سازه؛ گذشته‌ای که میشه توی ساعاتِ تنهایی و خلوت‌هامون، روزها در اون غرق بشیم و دوباره اون سختی‌ها، ناراحتی‌ها، غم‌ها، شادی‌ها و خوشحالی‌ها و هیجان‌زدگی‌ها رو تجربه کنیم. یه گذشتۀ قابل ارجاع! من این اسم رو براش انتخاب کردم. می‌دونی، این چند وقت فکرم خیلیِ درگیرِ داشتنِ یه گذشتۀ قابلِ ارجاع و ارزشمنده. اعتقاد دارم زندگی‌هامون اتفاق زیاد داره، و یا برخی از اتفاقات رو حتّی خودمون به زور می‌سازیم و می‌ندازیمشون توی زندگی‌مون تا مثلاً اتفاق «افتاده» باشن! ولی، ماجرا نداریم. کلی اتفاقِ بدونِ ماجرا. مثلاً من امروز روی کوه، وقتی به نفس‌نفس افتاده بودم و تنها بیست-سی متر با قله فاصله داشتم و دیگه توانش رو نداشتم حتی یک قدم هم بالاتر برم، یه خرگوش دیدم و همینکه چشمم بهش افتاد، سریع فرار کرد و غیب شد. نفهمیدم کجا رفت. منم بعدِ یکم استراحت، دوباره زورِ خودمو زدم و به هر سختی‌یی بود، رسیدم به قلۀ اون کوه، و در بالاترین نقطه‌ای ایستادم که تا حالا توی عمرم ایستاده بودم؛ ولی... ولی، همین! اون خرگوش غیب شد. منم بعد از یه استراحتِ سی دقیقه‌ای و لذت بردن از اون منظره، برگشتم پایین و حالا سرِ جای همیشگی‌م نشسته‌م. می‌دونی منظورم چیه؟ یعنی این همه اتفاق، ولی دریغ از یه ماجرا! من می‌خواستم اون خرگوش، خرگوشِ آلیس در سرزمین عجایب باشه! من دلم می‌خواست اون خرگوشی که توی اون ارتفاع دیدم، واقعاً یه کارِ خاصی انجام بده و دیدنش برام الکی نباشه. یعنی چی که یه هویی ببینمش و از دیدنش تعجب کنم و بعد، غیب بشه؟ می‌خواستم حداقل بره از روی یکی از صخره‌ها، خودش رو پرت کنه پایین و من بهترین خاطرۀ زندگی‌م رو به دست بیارم! خاطره‌ای که قراره برای هر کسی تعریفش کنم! یا اگه نخوام درگیرِ مسائل فلسفی بشم و اینکه چرا این حرکت از اون خرگوشِ عجیب سر زده و چرا اون خواسته خودش رو به کشتن بده، می‌خواستم بره لبِ یه صخره و از اون ارتفاعِ بلند بپره، و یه دفعه یه عقاب که اتفاقاً همون بالا پرواز می‌کرده شیرجه بزنه و با چنگال‌هاش توی هوا بقاپدش و بعد من بفهمم اینا با هم دوست بودن و با خودشون قرار گذاشته بودن که هر کسی از این کوه اومد بالا، این نمایش رو براشون اجرا کنن و شگفت‌زده‌شون کنن! آره، من این‌طور ماجراهایی توی زندگی‌م کم دارم. همیشه بهشون فکر می‌کنم. همیشه دنبالشونم و می‌خوام کشفشون کنم؛ لحظه به لحظه. ولی انگار قرار نیست کسی جز من اونارو ببینه. یعنی، حتّی خودِ من هم نمی‌تونم ببینمشون، فقط درکشون می‌کنم. مثلِ همین ماجرای خرگوش و دوستش عقاب؛ درکشون می‌کنم فقط. داشتم می‌گفتم... عمو یادگار! یعنی کلاً حرفِ من این بود که عمو یادگار رو نمی‌شناسم. انگار قرار هم نیست هیچ‌وقت توی زندگی‌م ببینمش. عمو یادگار برای من یه غریبه‌ست؛ یه غریبه که وقتی به گذشته‌م نگاه می‌کنم، نمی‌دونم دیگه دلم می‌خواد یه روزی ببینمش یا نه. آخه می‌دونی، گذشته‌ها که همه‌ش خوشی و شیرینی نیست؛ غم و تلخی هم زیاد داره ـ گاهی حتی خیلی زیادتر از خوشی‌هاش و شیرینی‌هاش. انگار سرنوشت من اینه که ماجراهای زندگی‌م رو فقط درک کنم، نه اینکه به عینه ببینمشون. ببین چقدر پرحرفی کردم! گفتی عمو یادگار؟! خب، داشتی می‌گفتی...

  • ۸۳ بازدید

در جدالی توقف‌ناپذیر بر سرِ «بودن» مدام رنج می‌کشم و زخم می‌خورم. از خودم، از خودهایی که گاه بیگانه‌ترین می‌شود، گاه دشمن‌ترین. عذاب‌آور است. خیلی دردناک است که شاهد یک جنگِ تمام ناشدنی باشی. من سرزمینی هستم که هیچ پادشاهی نتوانسته است مدتی دراز بر آن حکم‌رانی کند. یک سرزمین، با مدعیانی سرسخت. دیگر نمی‌توانم از صلح و آرامش لذت ببرم. هر بار که آرامشی زوال‌ناپذیر در وجودم احساس می‌کنم، چیزی نمی‌گذرد که طوفان‌هایی وهم‌ناک به پا شوند. جنگ، جنگ، و جنگ. استقرار، و فروپاشی. این است زندگی من. هیچ‌گاه نتوانسته‌ام شخصیتی مشخص داشته باشم و علایقی ثابت. این سرنوشتِ غم‌انگیزِ من است؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم چه زمانی قرار است به صلحی ابدی برسم ـ یا اصلاً رسیدن به آن شدنی‌ست؟

گاهی در برزخی غریب قرار می‌گیرم. گاهی خودم را گم می‌کنم. گاه نمی‌توانم تشخیص دهم کیستم. گاهی، اصلاً هیچ منی نیست که بر سر تصاحب این سرزمین مبارزه کند. کسی چه می‌داند، شاید بعضی وقت‌ها، من‌های من، با خود خلوت می‌کنند و می‌بینند درگیرِ جنگی بیهوده هستند. خسته می‌شوند. گوشه‌گیر می‌شوند. افسرده می‌شوند. آن وقت، من، بدونِ هیچ دوست و یاوری، غریب می‌شوم. تنهای تنها. گاه آن‌قدر تنها می‌شوم که انگار هزاران سال است که تنها بوده‌ام و تنهایی، سرشتِ تغییرناپذیرِ من است. آن وقت تنهایی هم معنایش را برایم از دست می‌دهد؛ هیچ می‌شوم. هیچ. شبحی سرگردان. شبحِ سرگردانی که نه مأمنی دارد، نه آغازی، نه مقصدی، نه پرسشی. یکسره ابهام می‌شوم. آن سرزمین از ابر پوشیده می‌شود و در مه فرو می‌رود. گویی، هزاران سال است کسی گذرش به آن‌جا نیفتاده. گرم نیست، سرد هم نه ـ و مدت‌هاست این کلمات در آن سرزمین فراموش شده‌اند. آن‌جا، در بی‌زمانی و بی‌مکانی گم می‌شود. اما حالا، به نظر می‌رسد، کسی دوباره بر کرسیِ پادشاهی‌اش نشسته است. با دقت می‌نگرد. مدت‌ها غرق در تفکر می‌شود، و بعد شروع می‌کند به نوشتن. درست مثل کسی که در حالِ خلقِ یک افسانه است، در ژرفای نوشته‌اش غرق می‌شود. می‌نویسد، می‌نویسد، و می‌نویسد. و با هر کلمۀ خود،  فراموشی را یک قدمِ دیگر از سرزمینش دور می‌کند.

حالا او فرمان‌رواست، و آرامش دوباره معنای دل‌پذیری به خود گرفته است.

سلیمان گفت، هیچ چیز تازه‌ای بر روی زمین نیست همانگونه که افلاطون تصور می‌کرد تمام دانسته‌ها چیزی نیست مگر یادآوری؛ پس سلیمان حکم کرد هر تازگی چیزی نیست جز نسیان.

فرانسیس بیکن

  • ۸۵ بازدید

دیروز، زندگی برای من تمام شده بود. درست مثلِ کسی که وسطِ بیابان، تشنه و فرسوده بر زمین بنشیند و انتظارِ مرگ را بکشد، یک گوشه نشسته بودم و از اینکه به فجیع‌‌ترین شکلِ ممکن هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم (حتّی در آینده) به خودم لعنت می‌فرستادم. من از اینکه خودم را بسپرم به امواج و تسلیمِ سرنوشت شوم متنفرم؛ هیچ‌گاه منتظر نبوده‌ام در فردا و فرداها اتفاقی شگفت‌انگیز برایم بیفتد و زندگی‌ام را تغییر دهد، بلکه معتقدم همیشه خودِ شخص باید این اتفاقاتِ شگفت‌انگیز را برای خودش خلق کند. و به همین دلیل، وقتی می‌دیدم آن‌قدر حقیرانه تسلیمِ «زمان» شده‌ام و منتظرم تا او مرا از این سردرگمی نجات دهد و راهی پیشِ پایم بگذارد، خیلی از خودم بدم آمد. آخر، خیلی وقت است که پذیرفته‌ام آن بیرون هیچ خبری نیست. دیشب آن‌قدر مستاصل شدم که پناه بردم به نوشتن:

«همین چند لحظه پیش با خودم می‌گفتم اگر افسرده باشم خیلی بهتر است تا اینکه اینگونه هوای سفر کردن و داشتنِ موتورهای آنچنانی کنم و وقتم را برای آگهی‌های استخدام‌ای که می‌دانم هیچ کدامشان به دردم نمی‌خورند تلف کنم. دارم برای پول له‌له می‌زنم! می‌بینی؟! این من نیستم. من اینطوری نبودم. یعنی اینطوری بودن را دوست نمی‌داشتم و با روش زندگی‌ام جور در نمی‌آمد. مضحک است. دارم خودم را می‌بازم. اما من که دلم نمی‌خواهد خودم را ببازم. امروز، درست از همین عصر ذهنم درگیر است؛ درگیر اینکه چگونه می توانم میک مانی کنم. از چه راهی می توانم پول در بیاورم. خیلی مضحک است. لعنت. توقعم دارد خیلی زیاد می شود. آدم وقتی طعمِ لذتِ زندگی می‌رود زیرِ دندانش، دیگر دست خودش نیست و می‌خواهد بیشتر و بیشتر طعمِ دلچسبش را بچشد. و خب، طبیعتاً می رود و برای پول در آوردن سگ‌دو می زند؛ مدام به این فکر می‌کند که چگونه می‌شود ثروتمند شد! و بازیچۀ هوس‌هایش می‌شود. لعنت! باز دارم اعصاب خودم را خورد می‌کنم با این حرف‌ها. خب بگذار دنیایی را تصور کنیم که هیچ کسی برای پول در آوردن خودش را به زحمت نمی‌اندازد، و آن وقت چه می‌شود؟ درست است، دنیایمان کم کم نابود خواهد شد. صنایع، ورشکست می‌شوند. دیگر کسی در میان نخواهد بود که کار کند. هر چقدر هم که علم پیشرفت کرده باشد، ولی دیگر کسی نیست که از آن استفاده کند؛ همه به تنهایی و آرامش و سادگیِ طبیعت پناه می‌برند و شهرها خالی می‌شود. چه بیماریِ روانیِ خطرناکی! ولی، حتّی اگر نامش را هم بگذاری بیماریِ روانی، باز برای من تنها راهِ کنترل داشتن بر خودم است؛ تنها با داشتنِ همین اصولِ بیمارگونه است که می‌توانم تا انتهای این مسیر را طی کنم. نمی‌خواهم خودم را گم کنم! نمی‌خواهم به مقصد نرسیده، جا بزنم. نمی‌توانم. این زندگیِ من است!»

ولی خب، انگار باید باز هم از زندگی و پیچیدگی‌هایش درس می‌گرفتم. امروز، روزی بود که چیزی از همان بیرون ـ از همان بیرونی که می‌گفتم هیچ خبری در آن نیست ـ راهی در مقابلم قرار داد که ساعت‌ها خوشحال بودم و داشتم خیال‌پردازی می‌کردم که اگر بشود چه خواهد شد... تا همین حالا هم باورم نمی‌شود. نمی‌خواهم اینجا از آن اتفاقی که قرار است زندگی‌ام را دگرگون کند حرفی به میان آورم؛ آخر تاکنون همه‌اش حدس و گمان بوده است و با واقعیت فاصله دارد. من همیشه در گوشه‌ای از ذهنم به این تغییرِ بزرگ فکر می‌کردم؛ همیشه دوست داشتم شیرجه بزنم توی دنیای ناشناخته‌ای که پر از سختی و شگفتی‌ست. البته، شاید همه‌اش چیزی جز خیال‌پردازی‌هایی واهی نبوده باشد، ولی من نمی‌توانم امروز را فراموش کنم که زندگی چگونه شگفت‌زده‌ام کرد. امروز با تمام وجودم درک کردم که می‌شود «فردا»یی بیاید و زندگی‌ات را از این رو به آن رو کند. می‌شود! آدم‌ها گاهی بیش‌ازحد از این زندگی خسته می‌شوند، ولی ـ قبلاً گفته بودم ـ آدمی‌زاد هیچ‌وقت نمی‌تواند آن‌قدری خسته شود که سزاوارِ تسلیم شدن باشد. گاهی تنها «یک فردای شگفت‌انگیز»، تمامِ خستگی‌اش را در می‌کند و جانی دوباره می‌دمد در این تنِ خسته و روانِ فرسوده.

پی‌نوشت: تقریبا تا دو سه هفتۀ دیگر، واهی بودنِ آن خیالات معلوم خواهد شد. اگر واهی نبودند و حقیقتاً قرار بود زندگی‌ام تغییر کند، حتماً اینجا درباره‌اش حرف می‌زنم؛ تاحدودی بدونِ ابهام. البته اگر هم واهی بودند که، اهمیتی ندارد ـ چیزی از دست نداده‌ام. من طبیعتاً آدمی هستم که از ثبات و تنهایی لذت می‌برد؛ ولی دگرگونی‌ها را هم با آغوشی باز پذیرا هستم.

  • ۶۶ بازدید

حکایت اول: آینه

قاب یک
مرشد آینه‌ای در مقابلِ جوان گرفت و پرسید: چه می‌بینی؟ جوان پاسخ داد: خودم را. مرشد سرد گفت: هنوز آنچه را که باید نمی‌بینی.

  • ۱۲۸ بازدید