در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

این جاده آدم را تا کجا می‌برد؟ هرچه می‌روم چیزی برایم ندارد جز انباشتِ دمادمِ دلتنگی. می‌ایستم. موتور را زود خاموش نمی‌کنم؛ صبر می‌کنم تا کمی درجا کار کند و نفسی بگیرد. دست‌هایم را از دستکش‌ها می‌کشم بیرون و فکِّ کلاه‌کاسکت را می‌دهم بالا. از موتور پیاده می‌شوم و سوئیچش را می‌چرخانم و روی جک‌بغل‌اش تکیه‌ش می‌دهم. واردِ سنگ‌فرشِ پیاده‌رو می‌شوم و روبه‌روی تابلوِ ورودیِ قبرستان می‌ایستم و به رسمِ عادت، شروع می‌کنم به زمزمه‌کردنِ کلماتِ عربی‌یی که روی تابلو نوشته شده است. در همان حال سرم را از کلاه‌کاسکت می‌کشم بیرون؛ یا کلاه را از سرم بیرون می‌کشم؟ هان؟ چرا هربار که دلم گرفته است این قبرستان مرا می‌کشد سمتِ خودش؟ دلتنگی را کجا می‌شود توی یکی از این گورهای سرد جا داد و برگشت؟ دلتنگی توی قبرستان قدم می‌زند. به آدم‌های دلتنگی نگاه می‌کند که با لباس‌های سیاه دُورِ یک گور جمع شده‌اند. دلتنگی گوش می‌سپارد به فریادهای سوزناکِ زنانه‌ای که در فضای بینِ قبرها و آسمان پراکنده است. نه، دلتنگی در سکوت با آن فریادها هم‌صدا می‌شود و بی‌صدا ناله می‌کند. دلتنگی خبر ندارد که با اشک‌هایی که روی سوزِ ناله‌ها سوار است، او هم اشک می‌شود و قدم‌قدم ریخته می‌شود روی زمین ـ بدونِ اینکه چشم‌هایش تَر شود. دلتنگی، دلتنگ‌تر از قبل فرو می‌رود توی دستکش‌ها و کلاه و موتور. و بازمی‌گردد، پُربارتر، به تنگاتنگِ دیوارهای شهر ـ به خیالِ فردایی که می‌تواند خودش را در گرمای آغوشی امن گُم کند. یا پیدا کند؟ پیدا! به خودش بازگردد و تمامِ سنگینیِ دلتنگی‌اش را یکجا خالی کند در لحظه‌لحظۀ بودنی و دیدنی و نشستنی و قدم‌زدنی.

من از شهر فرار می‌کنم، از دیوارهایش، آدم‌هایش، کوچه‌ها و خیابان‌هایش؛ در جست‌وجوی خودم ـ در جست‌وجوی تو. از اعماق می‌کشم بیرون، برای لحظه‌ای نفس‌کشیدن؛ برای تنفّسی عمیق، و دوباره به درونِ آب فرورفتن.

 دریافت
  • ۲۷۱ بازدید

پیش‌نوشت: یکی از چیزهایی که آدم‌ها شدیداً سعی می‌کنند از آن دور بمانند، مواجهۀ عریان با حقیقت است. و در اغلبِ این موارد دلیلی وجود ندارد جز رهیدن از زیرِ بارِ مسئولیتی که حقیقت روی شانه‌هایشان می‌گذارد ـ جز ترس از پذیرشِ مسئولیت. آدم‌ها پُرند از ترس‌های درونی‌شده‌ای که مانندِ زنجیر دست‌وپایشان را محکم بسته است. و جالب اینجاست که اغلب، کسی تلاشی نمی‌کند برای پاره‌کردنِ این زنجیرها؛ چرا که در میانِ آن‌ها احساسِ امنیت می‌کند؛ و آزادی برایش تبدیل می‌شود به کابوسی وحشتناک. پس از حریمِ امنش ـ از زنجیرهایی که دست‌وپایش را بسته است ـ خارج نمی‌شود. می‌ماند. می‌ترسد. جلو نمی‌رود؛ عقب هم. تقلّایی نمی‌کند برای رهایی. چشم‌هایش را می‌بندد. مثلِ کودکی که می‌پندارد با بستنِ چشم‌هایش، دیگر نه او می‌تواند کسی و چیزی را ببیند و نه کسی و چیزی، او را. دلم به حالِ این کودکانِ ترس‌خورده می‌سوزد. به حالِ خودم هم.

پیش‌نوشتِ دو: همچنان جزء از کل می‌خوانم همراه با یکی‌دوتای دیگر. این هم یکی از بخش‌های خوش‌مزۀ این کتاب. دلم نیامد توی وبلاگ قرارش ندهم.

جزء از کل؛ استیو تولتز؛ پیمان خاکسار. ص۳۴۷-۳۵۰

بیچاره ما فرزندانِ یاغی‌ها. درست مثلِ شما حق داریم تا علیهِ راه‌وروشِ پدرانمان طغیان کنیم، قلبِ ما هم پر است از انفجارِ یاغی‌گری‌ها و انقلاب‌ها. ولی چه‌طور می‌شود علیه طغیان قیام کرد؟ این کار به معنای بازگشت به همرنگی با اجتماع نیست؟ جالب نیست. اگر چنین کاری کنم یک روز پسرِ خودم علیهِ من طغیان می‌کند و تبدیل به پدرم می‌شود.

بابا جوری به طرفم خم شد انگار می‌خواست به جنایتی که باعث افتخارش بود اعتراف کند.
ابروهاش به شکلِ ناخوشایندی از تقارن خارج شدند و گفت «اگه می‌خوای بزنی به جاده بگذار یه هشداری بهت بدم، اسمش رو بگذار هشدارِ جاده. نمی‌دونم چه‌جوری بهت بگم.»

بابا ماسکِ متفکرش را زد. نفس‌هایش کوتاه شد. برگشت و به زوجی که پشتِ سرمان نشسته بودند گفت آرام حرف بزنند. بعد ناگهان هشدارش را شروع کرد.

«مردم همیشه شکایت می‌کنن که چرا کفش ندارن تا این‌که یه روز آدمی رو می‌بینن که پا نداره و بعد غر می‌زنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. چرا؟ چی باعث می‌شه که به طورِ ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستمِ ملال‌آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه به کلیات؟ چرا به جای "کجا باید کار کنم؟" نمی‌گیم "چرا باید کار کنم؟" چرا به جای "چرا باید تشکیل خانواده بدم؟" می‌گیم "کی باید تشکیل خانواده بدم؟" چرا ناگهان تغییر کشور نمی‌دیم؟ چرا همۀ فرانسوی‌ها نمی‌رن اتیوپی و بعد اتیوپیایی‌ها برن انگلستان و همۀ انگلیسی‌ها برن کارائیب و به همین ترتیب، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید با هم قسمت کنیم و از شرِّ وفاداریِ شرم‌آور و خودهانه و سفاکانه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟ چرا اراده حرومِ موجودی می‌شه که انتخاب‌های بی‌شماری داره ولی تظاهر به داشتنِ فقط یک یا دو انتخاب می‌کنه؟

گوش کن، آدم‌ها شبیهِ زانویی می‌مونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به‌شون می‌خوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. من نمی‌خوام چکش باشم چون نمی‌دونم زانو چه واکنشی نشون می‌ده. دونستنش هم ملال‌آوره. این رو می‌دونم چون می‌دونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقادات‌شون افتخار می‌کنن. این غرور لوشون می‌ده. این غرور، غرورِ مالکیته. من شهود داشتم و متوجه شدم تمامِ بینش‌ها چیزی جز سروصدا نیستن. من تصویر دیدم، صدا شنیدم، بو حس کردم ولی نادیده‌شون گرفتم همون‌طور که از این به بعد نادیده‌شون می‌گیرم. من این راز و رمزها رو نادیده می‌گیرم چون دیدم‌شون. من بیشتر از خیلی آدم‌ها دیده‌م ولی اون‌ها باور دارن و من نه. اون وقت چرا من باور ندارم؟ به خاطرِ این‌که من می‌تونم فرایندِ موجود رو ببینم.

این اتفاق زمانی می‌افته که مردم مرگ رو می‌بینن، یعنی همیشه. اون‌ها مرگ رو می‌بینن ولی فکر می‌کنن روشنایی دیده‌ن. این برای من هم اتفاق می‌افته. وقتی تهِ دلم حس می‌کنم دنیا معنایی داره، می‌دونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم مرگ رو توی روزِ روشن ببینم، ذهنم توطئه می‌کنه و می‌گه "گوش کن، نگران نباش، تو موجودِ ویژه‌ای هستی، تو معنا داری، دنیا معنا داره، حسش نمی‌کنی؟" ولی من هنوز مرگ رو می‌بینم و حس می‌کنم. باز ذهنم می‌گه "به مرگ فکر نکن، لالالا، تو همیشه زیبا و ویژه باقی می‌مونی و هیچ‌وقت نمی‌میری، هیچ‌وقتِ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت، مگه راجع به روحِ جاودانه نشنیده‌ی؟ خب تو یه خوبش رو داری." و من می‌گم شاید و ذهنم می‌گه "به این طلوعِ لعنتی نگاه کن، به این کوه‌های لعنتی نگاه کن، به این درخت‌های لامصب نگاه کن، از کجا می‌تونی اومده باشی به‌جز دست‌های خدا که تو رو تا ابد توی آغوشش تکون می‌ده؟" و من کم‌کم شروع می‌کنم ایمان آوردن به حوضچه‌های متعالی. همه همین‌طورن. همین‌جوری شروع می‌شه. ولی شک دارم. ذهنم می‌گه "نگران نباش. تو نمی‌میری. دستِ‌کم تا مدت‌ها نمی‌میری. جوهرِ تو نابود نمی‌شه، اون چیزهایی که ارزشِ نگه‌داری دارن." یه بار تمامِ دنیا رو از تختم دیدم ولی ردش کردم. یه‌بار دیگه آتشی دیدم که از داخلش یکی به من گفت تو بخشوده می‌شی. اون رو هم رد کردم چون می‌دونم تمامِ صداها از درون می‌آن. انرژیِ اتمی وقت تلف کردنه. باید نیروی ناخودآگاه رو وقتی داره مرگ رو انکار می‌کنه تحتِ کنترل در بیارن. طیِ این فرایندِ آتشینه که اعتقاد به وجود می‌آد و اگه به اندازۀ کافی داغ باشه یقین هم تولید می‌شه. این به‌اصطلاح اهلِ معنویت‌ها که سنتِ غربیِ مصرف‌گراییِ قاتلِ روح رو نقد می‌کنن و می‌گن آسایش در مرگه، فکر می‌کنن این حرف‌شون فقط دربارۀ دارایی‌های مادی مصداق داره. ولی اگه آسایش در مرگ باشه پس باید راجع به مادرِ تمامِ آسایش‌ها هم مصداق داشته باشه: یقینِ باور ـ راحت‌تر از کاناپۀ چرمیِ یه جکوزیِ اختصاصی که سریع‌تر از ریموت‌کنترلِ درِ پارکینگ روحِ فعال رو به قتل می‌رسونه. 

ولی در برابر طعمۀ یقین سخت می‌شه مقاومت کرد، برای همین باید مثلِ من یه چشمت به کلِ فرایند باشه. با این‌که تمامِ تصاویرِ جهان رو دیده‌م و صداهای زمزمه‌وار رو شنیده‌م می‌تونم تمام‌شون رو انکار کنم و در مقابلِ وسوسۀ احساسِ خاص‌بودن و اعتماد به جاودانگی از خودم مقاومت نشون بدم چون می‌دونم تمامِ این‌ها کارِ مرگه. می‌بینی؟ مرگ و انسان پرکارترین نویسندگانِ روی زمین هستن. خروجی‌شون حیرت‌آوره. ناخودآگاهِ انسان و مرگِ گریزناپذیر به همراهیِ هم بودا و امثالش رو نوشتن. تازه این‌ها فقط شخصیت‌ها هستن. دیگه چی؟ شاید همه‌چی. این همکاریِ موفق همه‌چیز رو در این دنیا خلق کرده به‌جز خودِ دنیا، هر چیزِ موجود به‌جز چیزهایی که از اول همین‌جا بودن و ما پیداشون کردیم. می‌فهمی چی می‌گم؟ فرایند رو متوجه می‌شی؟ بِکِر بخون! رَنک بخون! فروم بخون! همه‌شون همین رو می‌گن! انسان‌ها چنان خود‌آگاهِ پیشرفته‌ای پیدا کرده‌ن که باعث شده از تمامِ حیواناتِ دیگه متمایز بشن، ولی این خودآگاه یه فراوردۀ جنبی هم داشته: ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودن‌مون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدم‌ها از همون سال‌های ابتداییِ زندگی اون رو توی اعماقِ ناخود‌آگاه‌شون دفن می‌کنن و همین ما رو به ماشین‌هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه‌های گوشتیِ تولیدِ معنا. معناهایی رو که به وجود می‌آرن تزریق می‌کنن به پروژه‌های نامیرا شدن‌شون ـ مثلاً بچه‌هاشون یا آثارِ هنری‌شون یا کسب‌وکارشون یا کشورشون ـ چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر می‌کنن. و مشکل این‌جاست: مردم حس می‌کنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طورِ ناخودآگاه بابتِ همین باورها متمایل به نابود کردنِ خودشون هستن.

برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی می‌کنه، اون برای خدا نیست که می‌میره، به خاطرِ ترسِ کهنِ ناخودآگاهه. بنابراین همین ترسه که باعث می‌شه به خاطرِ همون‌چیزی که ازش وحشت داره بمیره. می‌بینی؟ طنزِ پروژه‌های ابدی اینه: با این‌که ناخودآگاه به این قصد طراحی‌شون کرده که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمی‌میره، ولی حرص‌وجوش خوردن بابتِ همین پروژه‌هاست که باعثِ مرگِ انسان می‌شه. این‌جاست که باید حواست جمع باشه. هشدارِ من به تو همینه. هشدارِ جاده. انکارِ مرگ باعثِ مرگِ زودرس می‌شه و اگه حواست جمع نباشه تو هم سرنوشتی جز این نداری.»

بعد بی‌حرکت نشست، چهرۀ توفانی‌اش امواجِ پایان‌ناپذیرِ اضطراب را به سمتم روانه کرد، معلوم بود منتظرِ نظرِ مثبت و فرمانبردارانۀ من است. ساکت ماندم. گاهی اوقات هیچ‌چیز به اندازۀ سکوت نیش‌دار نیست.

«خب نظرت چیه؟»

«اصلاً نفهمیدم چی گفتی.»

صدای نفس کشیدنش بلند شد، انگار درحالی‌که من روی کولش نشسته بودم ماراتن دویده بود.

  • ۱۸۵ بازدید

گاهی از خودم تعجب می‌کنم. چه شد در همین مدتِ کوتاه که این‌قدر تغییر کردم؟ حالا مسیری که به دلِ تاریکی می‌رفت را دارم قدم قدم برمی‌گردم عقب. می‌دانم که دانسته پیش می‌رفتم. می‌دانم که می‌دانستم دارم چه می‌کنم. می‌دانم که فهمیده بودم انتهای تاریکی چیزی جز تباهی نبود. و باز هم به پیش رفتن‌ام در فراموشی ادامه می‌دادم.

«خاکستر» را با شوق می‌گیرم توی دستم. خوب جلدِ آبیِ فیروزه‌ای‌ش را از نظر می‌گذرانم. صفحۀ اولِ کتاب را باز می‌کنم و به گوشۀ بالایش خیره می‌شوم و برای چندمین بار، خاطرۀ لحظۀ نگاشته‌شدنِ آن کلمات را به خاطر می‌آورم. ولی حالا، صورتش باز محو شده. مگر چند روز گذشته؟ صفحه می‌زنم تا برسم به آخرین صفحه‌ای که خوانده بودم. شروع می‌کنم به خواندنِ حرف‌های کسی که هنوز درست نمی‌شناسمش.

می‌نشینم همان‌جا روی زمین و خیره می‌شوم به همۀ این‌ها، که هیچ است. آخرش هیچ است. اما به‌تر از هیچ هم هست. همۀ آن خلنگ‌ها هنوز در سرم نیش می‌زند. این یکی را هم می‌گذرانم. می‌دانم. می‌شود یک خارِ دیگر توی سینه‌ام، و با همان دوباره راه می‌روم، و می‌خندم. شاید حتّی دوست بدارم. نه، دوست‌داشتنی دیگر در کار نیست. دیگر احتیاجی هم نیست. آخرِ کار هیچ‌وقت احتیاجی به دوست‌داشتن نیست.
ـ خاکستر؛ حسین سناپور

بعد از خواندنِ این کلمات، مکث می‌کنم. هیچ است؟! نکند که باشد؟ از خودم و از لحظه خارج می‌شوم. به درونِ تاریکی نگاه می‌‌کنم. نور می‌بینم. به شب فکر می‌کنم. به بوستان. به نیمکت. به گرمای آن شبِ سرد. یعنی می‌شود که همه‌اش خیالاتِ واهیِ ذهنِ پریشانم باشد؟ چهرۀ محوْ لبخند می‌زند و کتاب را می‌گیرد جلوم. مالِ من است؟! با ناباوری کتاب را از دستش می‌گیرم و به صفحۀ اولش نگاه می‌کنم. می‌خواهم ناباوری‌ام را پشتِ ذوق‌زدگیِ چهره‌ام قایم کنم. آیا توانستم؟! چهرۀ محو از بینِ قفسه‌های کتاب راه می‌افتد. دنبالش به‌راه می‌افتم تا گمش نکنم. باهاش تا دلِ تاریکیِ سردِ شب حرکت می‌کنم. می‌نشینم. خاکستر را می‌گذارم یک‌طرفم. دستم را حلقه می‌کنم دورِ خیالِ بودنش. با خیالش گرم می‌شوم. این خیال است؟ با دست‌هام خیال را باور می‌کنم. به صفحۀ اولِ خاکستر نگاه می‌کنم. دور می‌شود، دورتر، دور... چقدر دورم؛ چقدر دور... 

از خواب می‌پرم. داشتم شانه‌به‌شانۀ آن چهرۀ محو قدم می‌زدم. دستش توی دستم بود؟! یادم نمانده... من دارم از تاریکی می‌کشم بیرون، اما فراموشی انگار هنوز ولم نکرده است. تقلّا می‌کنم، با یادآوریِ لحظه‌به‌لحظۀ خاطرۀ آن روز. خاطره‌ای که می‌خواهم با یادآوری‌اش، توهّم و محال‌بودنش را خط خطی کنم و بهش اعتبار دهم. دارم از تاریکی می‌کشم بیرون و این یعنی بیش‌ از هر وقتی خوشحالم، به همان اندازه که غمگین‌ام. حالا برای یادآوریِ آن چهرۀ محوشده، دارم خودم را از تهِ چاهِ نیستی می‌کشم بالا. باز احساسِ زنده‌گی می‌کنم. باز دلتنگ می‌شوم چنان‌که به سختی می‌شود نفس کشید. باز ذوق می‌کنم و سرمست می‌شوم. باز چنان غمگین می‌شوم که نمی‌توانم راهِ اشک‌ها را سد کنم. حالا دوست‌داشتن را در خودم احساس می‌کنم، عمیقاً. به خودم و به لحظه بازمی‌گردم. آن پاراگراف را دوباره می‌خوانم. این‌ها همه هیچ است؟ کتاب را می‌بندم. کمی مکث می‌کنم و دوباره می‌روم سراغِ صفحۀ اولش. نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.

با دست‌هایم
به تو می‌اندیشم

و خواب
از چشمانم طفره می‌‌رود

اسفندماه نودوهفت

  • ۲۲۰ بازدید

امروز بهترین روزِ عمرم بود. روزی کاملاً باورنکردنی. «باورنکردنی»، از آن اولین لحظه شروع شد و تا آخرین لحظه ادامه پیدا کرد.


شاید یک روزی درباره‌اش نوشتم.

  • ۱۳۰ بازدید

شب است. اما با وجودِ این تاریکی هم آدم می‌تواند بفهمد که هوا ابریست و گرفته. و می‌دانی، آدم توی چنین هوایی دلش می‌گیرد. از چه؟ از نبودنِ خورشید؟ شاید!

**

این شب‌ها گاهی که چشم‌هایش به چشم‌هایم می‌افتد، می‌گوید: «بچه‌جان به‌فکرِ خودت نیستی، فکرِ چشم‌هایت باش. بس است، چقدر می‌نشینی پای این‌ لب‌تابت؟! چشم بِکَن از این لعنتی، چشم‌هایت قرمز شدند!» و من هم انکار می‌کنم. می‌گویم نه، هیچ هم قرمز نشدند، و هیچ ربطی هم به نشستن پای لپ‌تابم ندارد. بیخیال! همینطور غیرمنطقی جوابش را می‌دهم. یا شاید خودم هم نمی‌فهمم چه چیزی از دهانم در می‌آید. می‌دانی، غمگین‌بودن انگار تنها چیزی است که نیاز به هیچ دلیلی ندارد. گاهی کاملاً ناگهانی چنبره می‌زند روی وجودت، و هیچ راهِ فراری باقی نمی‌گذارد. گلویت را سفت می‌چسبد و راهِ نفس‌کشیدنت را بند می‌آورد، لاکردار!

**

چند روزی است که دارم به دراماتیک‌ترین کارهایی فکر می‌کنم که بعضی افراد می‌توانند انجام دهند؛ بعد اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد، لحظه‌ای است که یک نوازندۀ سه‌تار ناخنِ انگشتِ اشاره‌اش را با ناخن‌گیر از بیخ می‌گیرد. دقت کردید چه گفتم؟ «دراماتیک‌ترین کار». نمی‌گویم شکستنِ ساز، حتّی از پاره‌کردنِ سیم‌های ساز هم حرف نمی‌زنم، بلکه از گرفتنِ ناخنی حرف می‌زنم که نوازنده تنها با همان یکی، ساز را می‌نوازد. شاید بگویی: این‌که نشد دراماتیک‌ترین! و من مثلِ بادکنکِ بادشده‌ای که سوراخش را باز نگه داشته باشند هوا را با فشار از دهنم می‌دهم بیرون، همراه با این حروف: هـ ـو م، نـ ـشـ ـد.

**

دنبال بهانه می‌گردم، برای محو شدن. تنها یک بهانه کافیست برای محو شدن. بهانه‌ای که باعث شود سراسرِ روز را موسیقیِ متال گوش دهم؛ دیث‌متال، دوم‌متال ـ و بخصوص آن سنگین‌ترینش ـ بلک‌متال! اینطوری ذره‌ذره محو می‌شوم. ذره‌ذره وجودم پُر می‌شود از هیچ. آن فریادهای نفرت‌انگیزشان، آن اضطرابِ تهوع‌آورشان، باعث می‌شود خودت را کم‌کم بالا بیاوری و به محوشدگیِ کامل برسی ـ گویی که به رهایی؛ همراه با جرئتِ فزایندۀ تمام‌شدن. محوشدنی که به تاریکی ختم شود. و می‌دانی، اولین باری که یکی از آن سنگین‌هایش را گوش کردم، فهمیدم روانم هنوز لطافتِ معصومانۀ خودش را حفظ کرده است؛ آخر قلبم کمی درد گرفت. با این‌حال، یعنی هنوز هم نشده است؟ منظورم همان دراماتیک‌ترین است؛ نشده هنوز؟!

**

فکر کردن به زندگیِ آدم‌ها گاهی حسابی حرصِ آدم را در می‌آورد. (بله، یک نفرْ آدم دارد این حرف را می‌گوید.) انگار این بین همیشه خلأای هست که پر نمی‌شود؛ اما آدم‌ها مدام تلاش می‌کنند که با ریختنِ خودشان توی زندگیِ همدیگر، آن خلأ را پر کنند ـ یا خودشان را خالی؟ این می‌شود که هر «رفتن‌»ای مواجهه‌ای مجدد باشد با تاریکیِ مطلقِ آن خلأ ـ با برهنگیِ تحمل‌ناپذیرِ حقیقت؛ با غم‌انگیزترین مسئلۀ هستی. بعدش به این نتیجه می‌رسم که نفرت‌انگیزترین کاری که از بشر برمی‌آید، یا فکرکردن است و یا ریخته‌شدن در زندگیِ دیگران ـ وقتی که رفتن ناگزیر است.

**

در این وِری مومنت، دلم می‌خواهد تنهای تنها بزنم بیرون، حتّی بدونِ موتور؛ آن مای اُون. با هندزفری‌یی که با صدای بلند دارد این ترانه را توی گوش‌هایم می‌خواند. تنها قدم بزنم و تنها به قدم‌زدن فکر کنم و تنها به این پاهای در حرکت فکر کنم و بعد از تو که در میانۀ راه همراهِ تنهاییِ من شده‌یی، بپرسم: من آدمِ دراماتیکی نیستم، نه؟ و بعد به این فکر کنم که من تنها کمی تنها هستم؛ و با تو، تنهاتر ـ تنهای تنها. و آن لحظه با لب‌هایت لبخند بزنم.

 دریافت
  • ۱۵۶ بازدید

«چه دارایی فرّاری داریم... کلمات. که وقتی نیستن گم می‌شیم و غریب.»

****

کمی از کلمات فاصله گرفتم، قهر کرده‌اند. حالا دستم خالی‌ست و حرف‌هایم ناگفته مانده. و این، ناراحت کننده‌ست؛ نیست؟ فقط نمی‌دانم من آن‌ها را مسخره کرده‌ام یا آن‌ها مرا. ولی در هر صورت شورش در آمده است ـ یا شاید هم همه‌چیز سراسر مسخره است. دلم می‌خواهد بروم نازشان را بکشم، ولی بعد با خودم می‌گویم: چرا این‌قدر بی‌جنبه‌اند این‌ها؟ فقط به فکرِ خودشانند... خب به غرورِ آدم برمی‌خورد وقتی می‌بینی بدونِ آن‌ها هیچ چیزی نیستی ـ دلت می‌خواهد بهشان بگویی: اگر خودتان آمدید که آمدید، وگرنه دیگر هیچ‌وقت این‌طرف‌ها پیدایتان نشود؛ گورتان را گم کنید! اما بعدش با خودم می‌گویم مگر آدمی به خودیِ خودش چیست که بخواهد به آن‌بودن‌اش مغرور هم باشد؟ انگشتِ وسطیِ دستم درد می‌کند، همانطور الکی، و می‌دانی، اینکه آدم نتواند با اطمینانِ خاطر انگشتِ وسطی‌اش را به کسی یا چیزی نشان بدهد، غرورش را به‌کلّی خُرد می‌کند؛ نمی‌کند؟


پی‌نوشت: خسته نشدی بس که از نوشتن نوشتی؟ حرفِ تازه‌یی نداری تو؟

  • ۳۱۳ بازدید

می‌دانی، کدنویسی برایم یک‌جورهایی نوستالژیک است. اما نه نوستالژی‌یی مطبوع و شیرین. حینِ کدزدن ناخودآگاهم به هزار کوفت‌وزهرمار فکر می‌کند. خاطره‌های مبهمی را برایم تداعی می‌کند. روزهای گند و مزخرف و فاجعه‌ای که همه‌جوره از ذهنم بیرونشان کرده بودم و کاملاً به فراموشی سپرده بودمشان، حالا به واسطۀ سروکله‌ زدن با کدها و آن صفحۀ سیاهِ ادیتورِ کد، سر از خاک بیرون کرده‌اند. روزهایی را به خاطرم می‌آورند که به حدِ مرگ اضطراب داشتم و کدنویسی می‌کردم. روزهایی که سراسرِ وجودم غم بود و سعی می‌کردم خودم را غرق در کدها کنم. روزهایی که با هیجان‌زدگی از رویاهایی که توی سرم بود، کد می‌زدم. کدنویسی من را یادِ تمامِ رؤیاهای از دست رفته‌ام می‌اندازد؛ یادِ گذشته‌ای که حالا هزاران سال از من فاصله دارد. یادِ تمامِ غم‌ها. یادِ «من»ای می‌اندازد که خیلی وقت پیش مرده است و هیچ هم دوست ندارم که دوباره زنده شود. اکنون تقریباً می‌توانم بگویم هیچ چیزِ نوستالژیکی وجود ندارد که با تجربه‌کردنش، حالم بد نشود. حالِ غریبی است. آدم بینِ برزخی از «حال» و گذشته‌اش قرار می‌گیرد. و خب برای منی که از گذشته‌ام کنده‌ام و دیگر نمی‌خواهم به آن بازگردم، این یادآوری عذاب‌آور است.

گفتی «نوشتن» یعنی ذبح کردن. یعنی کشتنِ خود. و من حالا می‌فهمم که چرا وقتی نوشتن در وبلاگم به تعویق می‌افتد، مضطرب می‌شوم و حالم خراب می‌شود. من نیاز دارم مدام خودم را بُکشم. خودم را بُکشم و توی وبلاگم دفن کنم. وبلاگم قبرستانِ من است؛ گورستانِ کشته‌های من. مثلِ آدمی که معشوقه‌اش را می‌کُشد و بعد تنِ غرقه به خونش را به آغوش می‌کشد. محکم به سینۀ خودش فشارش می‌دهد و بعد شروع می‌کند به گریه‌کردن. بارها به آن چهرۀ بی‌حالت نگاه می‌کند و غم وحشیانه وجودش را به لرزه می‌اندازد. و بعد می‌رود تا او را در قبرستان به گور بسپارد. اگر ازش بپرسی چرا این کار را کردی، شاید هیچ‌وقت نتواند پاسخِ درستی بدهد. اغلب می‌گوید: «چون می‌ترسیدم از دست بدمش.» اما خودت کشتی‌اش! «نه، من او را نکشتم. او را جاودانه کردم و خودم را کشتم. او تا ابد در آغوشِ من باقی می‌ماند؛ در همان آخرین لحظه. من و او به ابدیت پیوسته‌ایم. کسی که حالا داری با او حرف می‌زنی، خیلی وقت است که به ابدیت پیوسته.»

و می‌دانی، من با این نوشتن‌ها، هربار خودم را به آغوش می‌کشم و می‌کُشم. این من، زیستن در بی‌زمانی را برگزیده است و خودش را به سرگردانی در ابدیت محکوم کرده. و حالا مجبور است مدام خودش را بکشد: با نوشتن، جوهرۀ لحظه‌ها را بمکد؛ خودش را به آغوش بکشد و بُکُشد. و خب، کسی که یک‌بار خودش را کشته است دیگر نمی‌تواند بدونِ کشتنِ مداومِ خودش به زندگی‌اش ادامه بدهد. چیزهای نوستالژیک من را از خودم پُر می‌کند؛ خاطرۀ من‌های کشته‌شده‌ام را به خاطرم می‌آورد. حالِ غریب و غیرقابلِ تحملی‌ست. و چاره‌ای برایم نمی‌گذارد جز کشتنِ دوبارۀ خودم... و من باز بی‌رحمانه خودم را می‌نویسم و نوشته‌ام را به گور می‌سپارم.

 دریافت
  • ۲۲۵ بازدید

پیش‌نوشت: این چند روز جزء از کل را می‌خوانم و حسابی لذت می‌برم. استیو تولتز گاهی حقیقتاً خواننده را شگفت‌زده می‌کند. البته بیشتر به قهقهه می‌اندازد تا شگفت‌زده کند. و غم؛ این کتاب هیچ غمی ندارد! لااقل تا این‌جایی که من خوانده‌ام، چندان غمی ندیدم ـ جز اتفاقِ وحشتناکی که آن اوایل برای تری افتاد و نقطۀ پرتابش شد. فلسفه‌بافی‌های اگزیستانسیالیستیِ مارتی اجازۀ غمگین‌شدن را به خواننده نمی‌دهد ـ جاهایی که خواننده «باید» به عنوانِ یک انسانِ نظاره‌کننده، غمگین شود، مارتی به معنای وجودیِ شرایطی که در آن قرار گرفته است می‌اندیشد؛ آخرِ سر هم یک سیگارِ نیمه‌سوخته از روی زمین برمی‌دارد و می‌گذارد گوشۀ لبش و بعد هم می‌رود تا با درازکشیدن زیرِ درختِ موردِ علاقه‌اش و کندنِ علف‌ها از زمین، به انتحار فکر کند.

ـ جزء از کل؛ استیو تولتز؛ پیمان خاکسار؛ ص ۱۹۷ ـ

ولی باز هم نمی‌توانستم بروم. درست است که دیگر نمی‌توانستم بیشتر از این با مردگانِ زنده همخانه باشم، ولی تکلیف آن قولِ تأسف‌آور به مادرم چه می‌شد؟ چه‌طور می‌توانستم ترکش کنم وقتی داشت با آن وضعِ رقت‌بار از بین می‌رفت؟

هیچ کاری برای بهتر کردن حالش یا کاستن از رنجش از دستم برنمی‌آمد ولی کاملاً حس می‌کردم حضورم در خانه به مادرم آرامشِ خاطر می‌دهد. جسپر، می‌دانی بارِ تواناییِ شادکردنِ کسی به صِرفِ حضورداشتن یعنی چه؟ نه، احتمالاً نمی‌دانی. مادرم همیشه به شکلِ آشکاری تحت‌تأثیر پسرانش بود ـ هربار که من یا تری وارد اتاق می‌شدیم چشمانش برق می‌زد. برای جفت‌مان بارِ سنگینی بود! احساس می‌کردیم یا باید واردِ اتاقش شویم یا مسئولیتِ ناراحتی‌اش را به عهده بگیریم. عجب بدبختی‌یی! هرچند وقتی کسی تو را به حدی احتیاج دارد که صِرفِ وجودت نقشِ یک جور عاملِ حیات‌بخش را بازی می‌کند، اعتمادبه‌نفست قوی می‌شود. ولی جسپر، می‌دانی نابودشدنِ آرامِ کسی که دوستش داری چه حسی دارد؟ آن هم جلو چشمت؟ تا حالا تلاش کرده‌ای توی بارانی شدید یک نفر را آن‌طرفِ خیابان تشخیص بدهی؟ مثل همین است. بدنش دیگر نحیف‌تر از آن شده بود که زندگی درش جا بگیرد. و با نزدیک‌شدنِ مرگِ او، مرگِ آن نیاز هم به من نزدیک می‌شد. ولی به این راحتی‌ها هم نیست. محصولِ زندگیِ مادرم دو چیز بود: من و تری. و تری نه‌فقط مدت‌ها پیش از بینِ انگشتانش لغزیده بود، که حالا هم داشت دور از دسترسِ او می‌پژمرد. فقط من مانده بودم. از دو پسری که یک‌بار درباره‌شان گفته بود «دوست دارم به پوستم سنجاق‌شون کنم تا هیچ‌وقت گم‌شون نکنم»، تنها من باقی مانده بودم، تنها چیزی که به او معنا می‌داد. نمی‌خواستم ترکش کنم، هرچقدر هم این فکر نفرت‌انگیز بود، فکرِ اینکه در آن خانۀ پر از گردوغبار فقط به انتظارِ مرگش نشسته بودم.


پی‌نوشتِ بی‌ربط: خیره می‌شوم به صفحۀ سیاهِ ادیتورِ کُد. همانطور خیره می‌مانم. خمیازه هم شاید بکشم. هنوز خیره مانده‌ام. مقداری صفحه را اسکرول می‌کنم ـ کاملاً بیهوده. بعد به پروژه‌ای فکر می‌کنم که با امروز قرار بود سه روز رویش کار کرده باشم، ولی وضعیتِ پیشرفتِ پروژه هنوز نامعلوم است. این‌بار واقعاً خمیازه می‌کشم. ادیتورِ کُد را می‌بندم و می‌آیم اینجا، و شروع می‌کنم به تایپ‌کردنِ این جمله: کُدها برایم به‌شدت ملال‌انگیز شده‌اند و حتّی یادگیریِ چیزهای جدید هم انگیزۀ کدزدن بهم نمی‌دهد. و خب، ناامیدکننده است حقیقتاً. چند روزی باید بیخیالِ لذتِ «خواندن» شوم و بروم کد بزنم ـ تا هرچه زودتر بتوانم به زندگی بازگردم.

  • ۱۷۴ بازدید