در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۱۲ مطلب با موضوع «از روز» ثبت شده است

حتّی سریال‌های خوب هم استراحتِ میان‌فصلی دارند. وبلاگِ هالی هیمنه که جای خودش را دارد. مدتی می‌روم تا از این فضا دور باشم. سعی می‌کنم اهدافم را دوباره بازبینی کنم و مسیرم را مشخص کنم تا قدم‌هایم را محکم‌تر از پیش بردارم. این وبلاگ‌نویسیِ یکساله برایم تجربۀ مفیدی بود. بیشتر خودم را نوشتم، بیشتر خودم را شناختم، و چیزهای زیادی هم یاد گرفتم. قبلاً چنین تجربه‌ای را در توئیتر داشتم (یکی از اولین پست‌های این وبلاگ: یکسال تجربه در توئیتر) و حالا فهمیده‌ام که دنیای وبلاگ‌نویسی بسیار خالص‌تر و بی‌ریاتر و ارزشمندتر از شبکه‌های اجتماعی‌ست. درست مانند توئیتر، در دنیای وبلاگ‌نویسی هم یکی از وبلاگ‌نویس‌های محبوبم بیشترین تاثیر را روی افکار و نوعِ نوشتارم گذاشت. (که البته با توجه به تجربۀ قبلی‌ام از توئیتر، قصد ندارم این‌بار نامِ کسی را ببرم. آخر وقتی به کسی می‌گویی وجودش یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی‌ات بوده است، باید منتظرِ واکنش‌های غیرمنتظره‌ای باشی. همین چند دقیقه پیش متنِ هدرِ وبلاگِ هولدن را می‌خواندم که نوشته بود: Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing every body. لااقل من یکی تجربه‌اش کردم و فعلاً قصد ندارم دوباره تکرارش کنم ـ گرچه انجامش می‌تواند به اندازۀ یک انتحار لذت‌بخش باشد.)

برای فصلِ جدیدِ وبلاگ هیچ برنامه‌ای ندارم هنوز. البته امیدوارم این وبلاگ به بلایی که سرِ فصلِ دومِ اکانتِ توئیتری‌ام آمد، دچار نشود. ولی خب، اگر قرار باشد باز مثلِ قبل همان حرف‌های تکراری و صدمن‌یه‌غاز و گاه مضحک و صادقانۀ همراه با رنگی از حماقت را بزنم، که نگفتن‌شان نفعِ بیشتری از گفتن‌شان دارد. ولی می‌دانی که، ما ناگزیریم در برابرشان. چه بسا که زندگی هم... نه دیگر! هالی هیمنه گاهی خیلی خوب آسمان‌ریسمان می‌بافد.

و آخرین نکته، فصلِ بعدی کی شروع می‌شود؟ باید بگویم برنامه‌ای برایش ندارم. هرچه باشد بیشتر از دو روزه و دو هفته‌ای است.

و ما آدم‌ها خیلی خوب خودمان را گول می‌زنیم. این جمله یکی از دوست‌داشتنی‌ترین جملاتی است که تاکنون شناخته‌ام. صرفاً جهتِ خوشامدِ حالم نوشتمش. و همین دیگر.

پایانِ فصل. امضاء: هـ‌ ه

  • ۱۹ بازدید

خب، سرراست بگویم. امروز اینجا، این وبلاگ، یکساله شد. چند بار تلاش کردم چیزی مناسبِ این مناسبت بگویم. تلاش‌های مذبوحانه‌ام ختم شد به دو-سه پاراگراف که روی بیشتر از نصفش که به حاشیه کشیده شد خط کشیدم و کم‌رنگشان کردم که شاید بعداً به دردم بخورد، ولی هنوز هم دارم نگاهشان می‌کنم و می‌بینم هنوز که هنوز است به دردم نمی‌خورند. و من کماکان منتظرم تا آن لحظۀ موعود فرا برسد و بدردم بخورند.

راستش زندگی هم عینِ همین است... (و فکر کن حالا ارتباطِ دقیقِ حرف‌های بالا را با مفهومِ زندگی شرح دادم و خیلی هم جالب، و خیلی هم قشنگ، و خیلی هم شگفت‌انگیز. و حالا باید تا دقایقی به نقطۀ نامعلومی از این صفحه خیره شوید و به حرف‌هایی که زدم فکر کنید و چیزهای بیشتر و بیشتری از آن‌ها دریابید.)

پی‌نوشت: اگر آدمِ چند قرن پیش بودم باید از این اتفاقِ شوم و بدشگون ـ اینکه نمی‌توانم در مناسبتِ یک‌سالگیِ اینجا چیزی مناسب بنویسم ـ حسابی می‌ترسیدم و خودم را آدمی می‌پنداشتم که سرنوشت در همین نزدیکی‌ها شکستِ هولناکی را برایش مقدر کرده است. اما من با اینکه دوست دارم به چیزی مثلِ سرنوشت اعتقاد داشته باشم ـ چون داستانِ زندگیِ انسان‌ها را پیچیده و جالب و پرتناقض می‌کند ـ ولی نمی‌توانم با درکِ این اتفاق بترسم، یا هیجان‌زده یا شگفت‌زده شوم. گاهی با خودم می‌گویم ما آدم‌ها چقدر احمقیم که داریم با دستِ خود زندگی‌مان را بی‌روح و کسل‌کننده و تهی از معنا می‌کنیم! همین چند روز پیش یک مطلبِ مفصل خواندم راجع به اینکه چیزی که ما تحتِ عنوانِ «بختک» از آن یاد می‌کنیم و همه‌مان حداقل یکبار توی زندگی آن را تجربه کرده‌ایم و توسطِ آن موجودِ وحشتناک در حالتِ فلج و خفگی از خواب بیدار شده‌ایم، چیزی ماوراءالطبیعه نیست و ریشۀ علمی دارد و آنرا «فلجِ خواب» می‌نامند. و باز پیشِ خودم تاکید کردم که این بشر نمی‌داند با تهی کردنِ این داستان‌های خیالی و وقایعِ ماوراءالطبیعه، با زدودنِ این ترس‌ها و هیجانات از زندگی‌اش دارد چه بلایی سرِ خودش می‌آورد و خودش را به مرزِ انحطاط و افسردگی و روزمرگی می‌کشاند که خیلی بیشتر از مسائلی چون جن‌زدگی و طلسم و جادو برای بقایش تهدیدکننده است. اصلاً من خودم یکی از فانتزی‌هایم این بود که یک روزی که کاملاً از این دنیا و زندگی‌ام سیر شدم و خودکشی را برگزیدم، بیایم و جنِ قدرتمندی به نامِ «شاه میمون» را تسخیر کنم ـ یا حداقل برای تسخیر کردنش تلاشم را بکنم ـ و اینگونه یک روحِ درست‌حسابی به زندگی‌ام بدمم و با ماجراهایی شگفت‌انگیز ـ همان‌هایی که از پدرم راجع به پدربزرگم شنیده‌ام ـ مواجه شوم؛ همراه با تمامِ ترس‌ها و خطراتش. ولی مزخرفاتی که آن را «علم» می‌نامند آمد و همۀ کاسه کوزه‌هایمان را ریخت به هم و حالا نمی‌دانم اگر روزی حقیقتاً به آن لحظۀ انحطاط رسیدم، باید چه خاکی بر سرم بریزم. چون دیگر نمی‌توانم به خیلی چیزها مثلِ قبل یقین داشته باشم ـ یعنی این زمانه همه‌مان را اینطوری کرده است. شاید همان «نفرینِ روزگار»ای که یک زمانی بهش اعتقاد داشته‌اند همین بی‌اعتقادیِ ما نسبت به این قسم مسائل باشد. نمی‌دانم!

  • ۷۷ بازدید

آدم‌ها، مثلاً یک جمعِ مخلصِ سه نفره، گاهی لحظاتی را برای هم می‌سازند که برای ابد در یاد می‌ماند. لحظاتی که هر وقت دلت تنگ می‌شود و به تنگ می‌آیی و ذهنت دنبال ریسمان‌هایی برای چنگ‌زدن می‌گردد تا به قعر این دنیا سقوط نکنی، نمی‌شود آن لحظات را پیدا نکند. و من حالا دلم تنگ است. دلتنگِ روزهایی هستم که می‌دانم همین امروز تمام شدند. بدی‌اش همین است، نه؟ آدم درست در یک لحظه متوجه می‌شود که خیلی چیزها تغییر کرده است، خیلی چیزها، در همان لحظه؛ و تو چاره‌ای نداری جز قبولِ آن و کم‌کم پذیرفتنش. اما گاهی، توی لحظاتی خاص، درست مثلِ همین امروز عصر ساعتِ چهار که با بدنی خسته و کوفته بیدار شدم و دیدم نورِ خورشید مایل، به شکلی خاص و به رنگی خاص از در و پنجره‌ها پاشیده شده است توی خانه، آدم ناخودآگاه می‌فهمد در یک «پایان» قرار دارد، و باید کم‌کم این تمام‌شدگی را بپذیرد و در خودش هضم کند. و آن لحظه، همان ساعتِ چهاری که با صدای آهنگ‌های دلنشین و غمگنانۀ هندی‌یی که توی سرم در حالِ پخش شدن بود بیدار شدم، چقدر برایم غریب بود. وقتی می‌گویم «غریب»، یعنی خودم هم نمی‌دانم در آن لحظه چه احساساتِ غریبی به سمتم هجورم آورد. شاید بهتر باشد بگویم «دلتنگی»، ولی نمی‌دانم همه‌اش همین باشد. توی آن لحظه انگار که بعد از سیصدسال خواب بیدار شده باشم و همه چیز به شکلِ آشکاری تغییر کرده باشد. پاییز مرا با خودم غریبه می‌کند. به کسی تبدیلم می‌کند که پر از احساساتی متناقض می‌شود. پاییز عاشقم می‌کند، اما نمی‌دانم عاشقِ کی، عاشقِ چی. دلتنگ می‌شوم و بدونِ اینکه متوجه باشم تمام زندگی‌ام را، و تمامِ لحظاتِ ابدی‌اش را از سر می‌گذرانم، و می‌دانی بیشتر در کجای این گذشته متوقف می‌شوم؟ در یک روستا. در روستایی که همیشه نسیمِ خنکش روحِ آدم را تازه می‌کند. روستایی که روزهای تابستانی‌اش هیچ فرقی با روزهای پاییزی‌یی که می‌شناسم ندارد. و درست کنارِ جاده‌ای که روستاهای آن ناحیه را به هم متصل می‌کند، جایی که چند مغازه و گاراژ به هم چسبیده‌اند، در یکی از آن مغازه‌های میانی، بوی روغنِ سوخته، و بوی بنزین، دماغم را پر می‌کند. مغازۀ موتورسازیِ پدرم کنارِ جاده، رو به یک قبرستان بود. غروب‌های روستای دوزج، بد آدم را دلتنگ می‌کند. صدای صدها زنگوله، گوسفندها گله‌به‌گله، سگ‌های زیبایی که از نظاره‌شان هیچ‌گاه سیر نمی‌شوی، و خنکایی که هنگامِ غروب به پوستت می‌خزید، چیزهایی است که از آن غروب‌ها به یاد دارم. تابستان‌ها می‌شدم شاگردِ پدرم، و عاشقِ این بودم که یک‌هفته یک‌هفته از این شهرِ شلوغ دل بِکنم و بروم پیشِ او توی همان مغازۀ موتورسازی زندگی کنم، و توی آن بالکنی که چهار نفر به سختی می‌توانستند تویش بنشینند بخوابیم. نمی‌دانم چیست، یادآوریِ این خاطرات بغض به گلویم می‌اندازد و نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. بعضی‌وقت‌ها هم می‌شد که سوارِ موتوری تازه‌نفس می‌شدیم و می‌رفتیم روستاهای اطراف برای تعمیرِ موتورِ یکی از مشتری‌ها، و یک شام یا ناهارِ حسابی هم می‌خوردیم. روستای علی‌شار، عباس‌آباد، و... و... لعنت! لعنت به این حافظه که بهترین روزهای زندگی‌ام را نتوانسته درست ثبت کند. صبح‌ها سرِ یک سفرۀ کوچک، کرۀ محلی و عسل می‌خوردیم. تقریبا تا دو روز غذاهایی که از شهر با خودمان آورده بودیم جوابمان را می‌داد، ولی از آن به بعد خودش آشپزی می‌کرد، و باید بگویم خوش‌مزه‌ترین غذاها را با تخم‌مرغ درست می‌کرد. تخم‌مرغ و سوسیس‌کالباس، تخم‌مرغ و تنِ ماهی، اُملت، و... و من وظیفه‌ام شستنِ ظرف‌ها بود. آن روزهایی که دو نفره با هم زندگی می‌کردیم، هیچ‌کسی برایم مهربان‌تر از او نبود. هیچ‌گاه ناراحتم نمی‌کرد و عصبانی نمی‌شد، حتّی وقتی که مجبور می‌شد به خاطرِ خراب‌کاریِ من موتوری که کارش تمام‌شده و آمادۀ آماده هست را از نو باز کند و دل و روده‌اش را پهن کند روی کارتن. موتورسواری را توی همان روزها یاد گرفتم. یادم است آن آخرها، ظهرها که کارمان تمام می‌شد یکی از بهترین موتورها را برمی‌داشتم و تا نزدیکیِ روستای علی‌شار که نزدیک به دوزج بود می‌راندم. آن روزها بجز مُزدهای آخرِ هفته که گاهی حتّی به پانزده‌هزار می‌رسید، موتورسواری هم برایم یک پاداش حساب می‌شد. غروب‌هایش را هنوز هم به خاطر دارم. تکیه می‌دادم به درِ مغازه، و رو به قبرستان به منظرۀ زیبای کوه‌های در مِه فرو رفته نگاه می‌کردم تا اینکه هوا کاملاً تاریک می‌شد. توی آن روستا، آسمان به آبی‌ترین شکلِ ممکن آبی بود و ابرهای پنبه‌ای جلوۀ شگفت‌انگیزی به آن می‌داد. آن‌جا می‌شد سایۀ ابرها را از دور دید که نزدیک می‌شدند و بعد آرام آرام می‌گذشتند. کربلایی ـ مشتری‌ها به این نام می‌شناختندش ـ آن‌قدر کارش خوب بود که تمام روستاهای آن ناحیه مشتری‌اش بودند و برخی حتّی صد کیلومتر راه می‌آمدند تا موتورشان را تحویلش دهند. موتورهایی که تعمیر می‌کرد مثال‌زدنی می‌شدند. یادم است، یک‌جورهایی کارِ موتورسازهای دیگر روستاها را کساد کرده بود. از این موضوع هم ناراحت بود، و هم نمی‌توانست ناراحت باشد؛ می‌گفت آدم باید همیشه درست‌کار باشد و جنسِ خوب بیندازد روی موتور و با جان و دلش موتور را تعمیر کند که موتور دو روزه خراب نشود. می‌گفت آدمِ درست‌کار هیچ‌گاه ضرر نمی‌کند و نمی‌دانید او به خاطر همین درست‌کاری و سادگی و صداقتش چقدر ضرر کرده بود، چقدر نسیه کار کرده بود و خبری از پول نمی‌شد، چقدر توی زندگی‌اش اعتماد کرده بود و ضربه خورده بود؛ و بالاخره آن آخرها فهمیده بود باید توی دنیایی که همه در آن گرگ‌اند، گرگ باشد؛ ولی او هرگز نمی‌توانست به‌خوبی گرگ باشد. خیلی سختی کشید. هیچ‌کس نمی‌تواند درک کند چگونه زمستان‌های سختِ آن روستای لعنتی را توی آن بالکنِ لعنتی تحمل می‌کرد. او در زندگی‌اش خیلی سختی کشید. خیلی سختی می‌کشید و نمی‌گذاشت خانواده‌اش سختی بکشد. او یک پدر بود، پدری به تمامِ معنی. پدری که نبودش برایم سخت است. آن‌قدر سخت که مجبورم تا آخرِ عمر به کسی تبدیل شوم که بودن و نبودنِ هیچ کسی برایش اهمیت نداشته باشد؛ کسی که نه گذشته‌ای دارد و نه آینده‌ای؛ و تنها لحظاتِ حالِ این دنیای بی‌اعتبار را ناگزیر می‌گذراند. و می‌دانی پیچیده‌ترین قسمتِ ماجرا که گاهی برایم به‌شدت غیرقابلِ تحمل می‌شود چیست؟ اینکه او هست، ولی او خودش نیست. 

و حالا دارم با تابستانی خداحافظی می‌کنم که یکی از تابستان‌های ابدیِ زندگی‌ام است. تابستانی که همان جمعِ مخلصِ سه‌نفره خاطراتِ ابدیِ زیادی را برای هم خلق کردند. و همین حالا دلتنگش شده‌ام؛ دلتنگِ تابستانی هستم که آن‌ها، همان جمعِ سه نفرۀ مخلص، یک روزِ مشخص در هفته را وقتی هنوز هوا روشن نشده بود سوار موتورهایشان می‌شدند و ساعت‌ها با هم خوش می‌گذراندند؛ موتورها را به تاخت راندند؛ با هم توی جوی‌ها دویدند؛ با هم کوهنوردی کردند؛ با هم تعجب کردند، شگفت‌زده شدند، خندیدند، و لذت بردند. آن‌ها توانستند با وجود بندهای بسیاری که به دست‌وپایشان بود آزاد باشند ـ مثلِ پرندگانِ آزاد ـ و به هر سویی که می‌خواهند پرواز کنند؛ ماجراجویی کنند و جست‌وجوگر باشند. آن‌ها فهمیدند زمان عوض می‌شود ولی زمانه عوض نمی‌شود، و همیشه راهی برای زنده کردنِ یک زندگیِ مرده وجود دارد. اما با این وجود من دلتنگم. کاش این تابستان ـ یا نه ـ کاش آن تابستان ـ آن جمعِ دو نفرۀ مخلص ـ تا آخرِ عمرم کِش می‌آمد...

+ یکی از آهنگ‌هایی که تمامِ امروز ـ از همان اولِ صبح روی موتور ـ توی سرم پخش می‌شد:

دریافت

  • ۱۰۲ بازدید

۰۰:۱۵

فردا روز هیجان انگیزی است. اگر مادرزمین سخاوتمند باشد، میتواند یکی از بهترین روزهای عمرم را رقم بزند، روزی که سال ها به خاطر ما خواهد ماند. نمیتوانم بگویم هیجان زده نیستم. برای پنج ساعت آینده لحظه شماری میکنم. میدانم که با خوابیدن زودتر به فردا میرسم، ولی این هیجان هم خالی از لطف نیست و میخواهم بیشتر تجربه اش کنم. این انتظار دیوانه کننده، بسی مطبوع است. ولی اینطور نمیشود، برای به فردا رسیدن باید به خواب رفت. این خواب است که همیشه ما را به روز بعد می رساند. در ثانی، یک تنِ کسلِ پر خواب بدرد آن فردای به یاد ماندنی نخواهد خورد. باید بخوابم. کسی نمیداند چه چیزی در فردا انتظارمان را میکشد. شاید برای فردای رویایی ای که هیچ وقت قرار نیست فرا برسد از پیش خوشحالی میکنم. البته، اگر هم اینطور باشد، چه اشکالی دارد مگر؟ آدمیزاد به همین امیدها زنده است دیگر. بهتر است بخوابم. باید به فردا رسید.

۱۲:۰۰

حالا فرداست، همان فردایی که آرزویش را می‌کشیدم. خیلی زود فردا شد. یک چشم به هم زدم، دیدم ساعت ۲:۳۰ است، یک چشم دیگر به هم زدم و دیدم ساعت شده بود پنج؛ یک ساعت دیگر خورشید بر فردای ما طلوع خواهد کرد. یکبار دیگر به فردا می‌رسیم، فردایی که شاید پر از شادی باشد، پر از خاطراتِ رنگی‌یی که هنگام موت لحظه‌لحظه‌شان از مقابلت عبور می‌کند، و آن گاه است که در استیصال قرار می‌گیری، نمی‌دانی دوست داری هنوز هم به این زندگی ادامه دهی، یا آرامشِ ابدیِ گور را در آغوش بگیری.

دلیلی ندارد اینجا بگویم چه اتفاقی افتاد، چه کار کردیم و مقصودمان از این سفر چه بود. تجربه‌ای متفاوت بود، یک تجربۀ ارزشمند. همین که صبح، به چهرۀ سرخِ خورشید نگاه کنی که تازه برخاسته است، برای روزی که بخواهی «فوق‌العاده» بنامی‌اش، کافیست. همین که جاهایی قدم بگذاری که تاکنون پا نگذاشته بودی، در طبیعتی که هیچ‌گاه تکراری نمی‌شود، میانِ کوه‌هایی که همراه با تو فریاد می‌کشند از خوشحالی، چه از این بیشتر برای یک روزِ به‌یادماندنی؟

فردا، نه به‌یادماندنی‌ترین روزِ عمرم، امّا روزِ به‌یادماندنی‌یی بود. خوشحالم از اینکه می‌توانم انتظارِ چنین فرداهایی را داشته باشم.

  • ۷۰ بازدید

اول رمضان است و من هنوز درگیرم. این روزها به طور اتفاقی دارم نوشته هایی را می بینم که در گذشته نوشته ام ـ وقتی که در ابتدای مسیری بودم که حالا به اواسطش رسیده‌ام. تاکنون سه‌ـ‌چهارتا تا نوشته شده اند. یکی مثلاً آینده‌ای که هنوز به آن نرسیده‌ای. یا که زمان همه چیز را زیر آوار خودش دفن می‌کند. همین حالا هم دارم از سر خواندن نوشتۀ «آخر راه همین است | پیوسته اتفاق» بر می گردم. همین. شاید باز هم پیوسته اتفاق باشد. چقدر به داستان می ماند، به اینکه شخصی می خواهد در عقیده های خودش محکم شود و ذهن و فکرش قوام یابند ولی در آخر، بعد از وقت ها، می‌بیند که نسبت به قبل پر حرف تر شده است، و شاید بیشتر فکر می کند، اما دیگر برایش عقیده ای نمانده است که بخواهد محکمش کند. انگار مجبور بوده برای قوام یافتن، شاخه‌های خشکیدۀ درختی را هرس کند! کو باور؟ باور را صدا کنید! ولی خواندن نوشته های پیشینش می خواهند همگی او را به چیزی هدایت کنند، نه اینکه بگویند از کدام مسیر برود، نه، فقط این را می گویند: آیا مطمئنی راهی که در پیش گرفته ای، درست است؟ و او نمی داند مطمئن هست یا نه. همیشه ترس مواجهه با چنین روزهایی را داشت، گو که همیشه منتظرش بود، در حالی که هیچ گاه نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. و پیوسته اتفاق. پیوسته اتفاق... یک نیرویی همیشه هست که موجب تعجبت شود. و نه آنقدر عجیب که معجزه و جادو بنامی اش، بلکه همین «اتفاق»، اما نه از آن اتفاقات همیشگی. سرعتت را کم می کنی. می ایستی. به عقب می نگری. گذشته را مرور می کنی. در گذشته خودت را مرور می کنی. و انگار که سرابی دیده باشی، انکار کننده باز می گردی. چیزی نبود. هیچ چیزی نیست. هیچ چیزی. و با گام هایی پرتردید و نامطمئن، آهسته به راه می افتی. افکارت پریشان می شود. و ادامه می دهی. با سرعت قبل پیش می روی. لعنت به این بازی. لعنت به این بازی. لعنت به این بازی.

 

....

 

ده دقیقۀ دیگر افطار است. یعنی اذانمان را می گویند. روزه باز می کنیم به ذکر و نام اله. و از او می خواهم که تنها نجاتم دهد. می خواهم که تنها مرا از تاریکی های وجودم بِدر آورد. تنها همین را ازو خواهم خواست. و او صدایم را می شنود. و من منتظر جواب می مانم، بی توجه به اینکه شاید خواسته باشد بدونِ پاسخِ او به جوابی برسم. و من همچنان منتظر مانده ام. شاید منتظر یک اتفاق، یا یک معجزه. کسی چه می داند؟ اتفاق است؛ اتفاق می افتد.

  • ۸۳ بازدید
‎۱۸ ارديبهشت ۹۷

پیش‌نوشت: عادت دارم هر روز، هزار کلمه به صورت تداعی آزاد بنویسم. زیادی وقت نمی‌گیرد ـ بیست-سی دقیقه. (عنوانِ «تداعی آزاد» را هم از فیلمِ The Sixth Sense 1999 الهام(!!) گرفتم یک‌هویی و تصمیم بر این شد که این متن پست شود. حوصله داشتید ببینیدش، جالب بود.) گاهی می‌شوند خاطره‌نویسی، گاهی می‌شوند جملاتی مبهم برای تخلیۀ روانی، گاهی می‌شوند افکاری پروبال گرفته و تحلیلی. و گاهی هم همه‌اش می‌شوند چرت‌وپرت ـ چرت و پرت. این کلمات پایین را که می‌بینید، جزئی از همان نوع نوشته‌هایم است. ویرایشش نمی‌کنم و غلط‌هایش را هم می‌گذارم باشد برای ابد، چون حتّی خودم هم قرار نیست بخوانمشان. در کل کار بیهوده‌ای به نظر می‌رسد؛ اینطور نیست؟! :)

جایم عوض شده است و اینجا احساس ناامنی می کنم. امیر نشسته است روی مبل و هر لحظه ممکن است رویش را برگرداند و این پایین را نگاه کند و ببیند در حال نوشتن ام. اما مگر نوشتن جرم است؟ نه اینکه جرم باشد، نوشتن یک امر خصوصی‌ست. لااقل تا وقتی که نوشته هایت را برای خودت نگه می‌داری، نوشته هایت فقط برای خودت هستند مگر اینکه از حیات خسته شده باشی و دار فانی را وداع بگویی. اوه! امیر بلند شد. خب حالا کسی نیست که نوشتنم را ببیند ولی میتواند صدایش را بشنود ـ صدای ترق ترقِ کیبوردِ پر صدایم را. البته تنها به این فکر می کنند که «او دارد می نویسد» و نمیدانند چی. و به راستی، مگر انسان‌ها چه می نویسند؟ از خودشان می نویسند بیشتر. افکارشان را می آورند روی کاغذ. خودشان را ثبت می کنند و حرفهاشان را مستدل. درست است که همیشه در حال تغییر است این افکار و یک نویسنده می تواند منکرِ نوشته های پیشینش شود، و یا از آنها ابراز تنفر کند. کسی مثلِ تولستوی حتی. میدانی، تولستوی هم آخرِ عمری از نوشتن یکی از شاهکارهای ادبیاتِ جهان پشیمان شد ـ جنگ و صلحش را می‌گویم. مثل من که از نوشتنِ پستِ قبلی پشیمان شده ام. به همین زودی! البته باید بگویم که نوشتۀ من واقعاً مضحک است در قیاس با یک شاهکار ادبی ـ ولی به هر حال، مثال زدیم مثلاً. اصلاً همان که شروع کردم به نوشتنِ سومین پاراگرافش، خواستم بیخیال این نوشتن شوم ولی گفتم نه، به طور خیلی خلاصه همه چیز را می‌گویم. و خلاصه هم شد آن متنِ مفصل! فرض کن به تفصیل می گفتم چه می شد. بگذریم. بگذریم دیگر اینجا ماندن فایده ای ندارد جز اینکه جوری بنویسم که انگار دارم بلاگ پست می نویسم و سرعت نوشتنم پایین بیاید.

خب گذشتیم. دیگر باید راجع به چه بگویم؟ آها، حجت کتاب خوان شده. امروز یک کتاب در مورد اقتصاد دادم بهش تا بخواند: مدل کسب و کار شما. کتاب خواندن از آن جایی که یک کار ذهنی‌ست، فکر را حسابی به کار می اندازد. شاید حین دیدنِ معنادار ترین فیلم ها هم فکرتان چندان نتواند به کار بیفتد و پروبال بگیرد، ولی در موردِ خواندن یک متن، این موضوع فرق می کند. همین خودِ خواندن، یکی از عجایب چندگانۀ جهان است. تا به حال به این فکر کرده‌اید؟ من وقتی که تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودم، خیلی راجع به این موضوع فکر می کردم. حتی شاید قبل‌تر از اینکه بتوانم بخوانم، به پیچیدگیِ خواندن فکر می کردم. اما فکرم را نمی‌توانستم چندان پروبال دهم. نهایتاً با یک تعجب عمیق از کنارش می گذشتم. جالب اینجاست که حالا هم نمیخواهم خودم را درگیر این سوالِ پیچیده کنم. احساس می‌کنم حالش را ندارم. ذهنم خسته است. من حتّی راجع به این صدای درونی هم خیلی فکر می کنم. یعنی همین حالا، وقتی که داری این متن را می‌خوانی، همین صدا، دقیقاً همین صدایی که توی مغزت پیچیده است، مربوط به چه کسی ست؟ خیلی به این سوال هم فکر می‌کنم اما حقیقتاً عقلم به جایی قد نمی دهد  و نهایتاً با یک تعجبِ عمیق از کنارش می گذرم. ولی تا آنجایی که دقت کرده ام، نه صدای خودم است و نه صدای شخصی خاص. می‌توانم به عنوانِ «صدای ذهن» بپذیرمش و به این سوالاتِ بیهوده خاتمه دهم با تعریف یک ایده، نظریه و یا هر چیزی. تا همینجایش کافیست. به نظرم بهتر است این متن را پست کنم توی وبلاگ تا پستِ قبلی برود زیرِ خاک و از شرّش خلاص شوم. پانصدوپنجاه کلمه. چهارصدوپنجاه تا باقی است هنوز.

پی‌نوشت: اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که دو جمله به کلمات بالا اضافه شد و دو جای دیگرش را هم یک مختصرْتغییری دادم که حاصلِ یک بازخوانی بود. نیم‌فاصله‌های استفاده نشده‌اش هم بروند به درک.

  • ۸۸ بازدید

مانده‌ام در چندراهی‌های بسیار ـ از همان‌هایی که گاه تبدیل می‌شوند به توقف‌گاهِ همیشگی. روزها می‌گذرند و مرا به حسرتِ کارهای نکرده‌ام می‌اندازند. همین که قصد می‌کنم به یکی از راه‌ها بسنده کنم و کمی راه‌پیمایی، تک‌تکشان مرا جداگانه به سوی خود فرامی‌خوانند و به هدایتگریِ خویش. بگذریم از این صحبت‌های پرطمطراق. کار، کارِ نثرِ نادر خانِ ابراهیمی‌ست. با «مردی در تبعیدِ ابدی‌»اش خوشم. یادم هست هر باری که چیزی به قلم او خوانده‌ام، تاثیر بسیاری ـ و نه دائمی ـ در گفتن و نوشتنم گذاشته ـ نوعِ خاصی ازخودبیگانگی. کلی کتاب است که می‌خواهم بخوانم. کلی اندیشۀ جدید است برای آزمودن و بالاپایین کردن. حداقل تا اینجای کار، دو آرزوی بزرگ دارم که می‌خواهم در ادامۀ زندگی محققشان کنم. اما عجله کردن‌های نابه‌جا و به سر دویدن‌های بی‌فایده، راه به جایی نخواهند برد. 

امروز، «۱۹۸۴»، شاهکارِ جرج اورول را به آخر رساندم ـ و به نظرم هر کسی باید برای یکبار هم که شده این کتاب را بخواند. ماه‌ها پیش بود که شروع کرده بودم به خواندنش. حدود بیست صفحه‌اش را خوانده بودم و به دلایلی نامعلوم گذاشته بودمش کنار تا همین چند روز پیش که «پیرمرد و دریا»ی مستر همینگوی را به پایان رساندم و دنبالِ چیزی می‌گشتم برای خواندن. حقیقتاً که داستانِ پرکششی داشت، که اگر چنین نبود دوباره مرا به سوی خود نمی‌کشاند. تلخ به پایان رسید و نقدی هم در گودریدرز برایش نوشتم ـ اگر بشود نامش را نقد گذاشت! ـ و ماندم که چگونه این تلخی را از بین ببرم. تا اینکه به پیشنهاد یکی از بلاگرانِ این دور و اطراف، The space between us 2017 را تماشا کردم. وقتی که تمام شد، کلی احساسِ خوب و نشاط داشتم. و این هم آخرین دیالوگ بود در حالی که دو نفر را می‌دیدی با لباس‌های گنده و سنگینشان روی سرخیِ مریخ قدم می‌زدند: «من می‌خواستم برم به زمین. نه برای دیدنش؛ بلکه برای زندگی کردن. مشخص شد مردم زمین هم دقیقاً همون چیزی رو می‌خوان که مردمِ مریخ می‌خوان. و من می‌دونم ـ چون بهتر بهتون بگم، من تنها آدمِ روی مریخ‌م. نمی‌دونم کدوم بهتره، ولی من اینجا رو می‌شناسم. خوبه که خونه باشی.» 

در طی روز خیلی زیاد به پنل مدیریت این وبلاگ سر می‌زنم. یکی بخاطرِ پست‌های جدیدِ بلاگرانِ بیانی، یکی از بابتِ نظراتِ دریافتی و دیگری هم از برای پاسخ‌هایی که به کامنت‌هایم داده می‌شود ـ البته بگویم من کسی نیستم که زیر هر پستی کامنت بگذارم و حتی بیشتر اوقات خصوصی کامنت می‌گذارم چون حقیقتاً مخاطبم تنها نگارندۀ آن پست است و دلیلی برای عمومی بودنش نیست. از همان اوایلی که این وبلاگ را راه انداختم، در حال خواندن کتابی بودم که تاکنون نخوانده رها شده: سودمندیِ تاریخ، اثر نیچه. چندتا از قسمت‌های مهم حرف‌هایش را یادداشت کردم توی یکی از این برچسب‌های زردِ مدیریت. همین دیروز بود که بعد از وقت‌ها به چشمم خورد و به شدت علاقمند شدم تا دوباره بروم سراغ این کتاب.

آنچه که موجود زنده را به به زندگی پیوند میدهد و او را زنده نگه میدارد، نوعی سعادت یا جستجوی سعادت است.
***
ارزش سعادت اندک و پیوسته، از بزرگترین سعادتی که به عنوان جاذبۀ صرف، مانند یک حالت، یک شیفتگی موقت به زندگی تاریک، به زندگی آرزومند و محرومیتی که نصیب فرد میشود بسیار بیشتر است.
***
هر آن کس که نتواند بر سر قله ای، چون الهۀ پیروزی بی وحشت و سرگیجه قرار بگیرد، هیچگاه معنی خوشبختی را نخواهد یافت و بدتر از آن، از خوشبخت کردن دیگران عاجز است.
***
شخصی که قدرت فراموش کردن ندارد و محکوم است که همه چیز را در حال شدن ببیند، دیگر بر هستی خود باور ندارد و همه چیز را به صورت نقاط متحرکِ در حال از هم پاشیدن می‌بیند و خود را در جریان شدن، گم می‌کند.
***
موجودات زنده برای زندگی نه فقط به نور بلکه به ظلمت هم احتیاج دارند.


مثلاً وقتی که جملۀ آخر را می‌خوانم، درست نمی‌دانم نویسنده در حال گفتن چه مطلبی بوده، ولی می‌بینم درست همان چیزی است که این روزها ذهنم را مشغول کرده. چیزیست که بارها توی ذهنم تکرار شده. اینکه ما برای زندگی کردن و رسیدن به سعادت نیاز نداریم همۀ مسائل را به روشنی درک کرده باشیم. کمی ابهام و ظلمت برای پیش بردنِ بی‌دغدغۀ زندگی، می‌تواند خیلی هم مفید باشد. در حقیقت حالا که به افرادِ دور و برم نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر با این ظلمتی که روی زندگی‌شان سایه انداخته بهتر زندگی می‌کنند تا منی که حتّی به دنبالِ روشن شدنِ ماهیتِ سعادت و زندگی هستم. مثلِ شخصی که می‌زند به آب و شنا می‌کند در مقابلِ کسی که شنا کردن را به طور ذهنی تحلیل و برسی می‌کند و در آخر می‌گوید آدم چرا باید شنا کند تا وقتی که هنوز خشکی‌یی هست برای راه رفتن؟!

یکی برای آزادی داد می‌زند و دیگری برای عدالت فریاد می‌کشد. یکی هم نه، وقتی مرا در این حال می‌بیند با لحنی تحقیرآمیز می‌گوید اگر جای من بود و استعداد مرا داشت، اینچنین عمرش را تباه نمی‌کرد و استخدام فلان شرکت می‌شد و با همین برنامه‌نویسی، پول پارو می‌کرد و حسابی زندگی‌اش را می‌ساخت. و در همان لحظه قبل از اینکه جملۀ دوم از جملات بالایی به ذهنم خطور کند، از او می‌پرسم از نظر تو زندگی ساختن یعنی چه؟ ماشین و خانه خریدن و ازدواج کردن و یک زندگی تقریباً مرفه داشتن؟ همین؟! و وقتی پوزخندهای بیهوده‌اش را می‌بینم پیش خودم می‌گویم: و در نهایت تداوم بخشیدن به نسل بشر؟ کاش من هم می‌توانستم در این تاریکی همانند او به جست‌وجوی سعادت می‌بودم و زندگی‌ام را می‌گذراندم ـ سعادتی که به واقع نمی‌دانم چیست و حتّی نمی‌دانم آیا اصلاً وجود دارد یا نه. 

هر کاری‌اش هم بکنی، ما آدم‌ها به دنبال ناشناخته‌ها هستیم. در حقیقت نمی‌دانیم زندگی کردن چیست و هدفمان چیست، ولی کمافی‌السابق در ابهام و توهمِ منحصربه‌فرد بودنش پیش می‌رویم. گاهی با اینکه به پوچیِ زندگی هم پی می‌بریم، هنوز هم می‌خواهیم بیشتر و بیشتر زندگی کنیم، درست مثل میلیاردها انسان دیگر. و همچنان به نسل بشر تداوم می‌بخشیم و مدام صفحه بر صفحاتِ تاریخِ بشریت می‌گذاریم. و یا به قولِ حسابِ توئیتری‌ام: «خودخواهی‌ها را اگر کنار بگذاری، خواهی دید که همیشه برای کسان دیگری هست که زنده‌یی و زندگی می‌کنی، و عده‌ای هم به بودن تو، دل خوش کرده‌اند به این زندگی». همین‌قدر بی‌معنی. تو برای آن‌ها و آن‌ها برای تو. واقعیت تنها همین است. ولی مگر این حرف‌ها چه اهمیتی دارد؟ تو همچنان دنبال سعادتت باش. 

و همین دیگر. توی ۱۹۸۴ هم وینستون می‌گفت بهترین کتاب، کتابی است که حرف‌های خودت را زده باشد. و چقدر دوست دارم زودتر بعد از مردی در تبعید ابدی و تذکرۀ اندوهگینان، بروم سراغِ سودمندی تاریخ، و «کیمیاگر»، و شاید هم دیگر آثارِ نیچه. اما، سراغ کدام دیگر؟ شما خبر ندارید؟ خب حالا، بگذریم.

  • ۹۳ بازدید

باید قدر آرزوها و علایق را دانست که اگر نمی‌بودند، معلوم نبود دنیا به این جایی که هست می‌رسید یا نه. اگر نمی‌بودند، بی‌تردید عقل و منطق نهایتاً تو را به سوی مرگ می‌کشاندند، در حالی که آن‌ها تو را به سوی بی‌نهایتِ زندگی فرا می‌خوانند. باید قدر دانست، حتی کوچک‌ترین و بیهوده‌ترینشان را، که در تاروپود وجودت رنگِ زندگی می‌پاشند.

پی‌نوشت: وبلاگ عزیزم، می‌دانم مورد کم‌لطفی‌ام قرار گرفته‌یی، اما این را بدان که همیشه به یادت هستم. این روزها کمی سرگردانم، ولی این پریشان‌حالی و ندانستن‌ها زوال‌پذیرنده هستند.

  • ۱۲۴ بازدید