در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

خب، سرراست بگویم. امروز اینجا، این وبلاگ، یکساله شد. چند بار تلاش کردم چیزی مناسبِ این مناسبت بگویم. تلاش‌های مذبوحانه‌ام ختم شد به دو-سه پاراگراف که روی بیشتر از نصفش که به حاشیه کشیده شد خط کشیدم و کم‌رنگشان کردم که شاید بعداً به دردم بخورد، ولی هنوز هم دارم نگاهشان می‌کنم و می‌بینم هنوز که هنوز است به دردم نمی‌خورند. و من کماکان منتظرم تا آن لحظۀ موعود فرا برسد و بدردم بخورند.

راستش زندگی هم عینِ همین است... (و فکر کن حالا ارتباطِ دقیقِ حرف‌های بالا را با مفهومِ زندگی شرح دادم و خیلی هم جالب، و خیلی هم قشنگ، و خیلی هم شگفت‌انگیز. و حالا باید تا دقایقی به نقطۀ نامعلومی از این صفحه خیره شوید و به حرف‌هایی که زدم فکر کنید و چیزهای بیشتر و بیشتری از آن‌ها دریابید.)

پی‌نوشت: اگر آدمِ چند قرن پیش بودم باید از این اتفاقِ شوم و بدشگون ـ اینکه نمی‌توانم در مناسبتِ یک‌سالگیِ اینجا چیزی مناسب بنویسم ـ حسابی می‌ترسیدم و خودم را آدمی می‌پنداشتم که سرنوشت در همین نزدیکی‌ها شکستِ هولناکی را برایش مقدر کرده است. اما من با اینکه دوست دارم به چیزی مثلِ سرنوشت اعتقاد داشته باشم ـ چون داستانِ زندگیِ انسان‌ها را پیچیده و جالب و پرتناقض می‌کند ـ ولی نمی‌توانم با درکِ این اتفاق بترسم، یا هیجان‌زده یا شگفت‌زده شوم. گاهی با خودم می‌گویم ما آدم‌ها چقدر احمقیم که داریم با دستِ خود زندگی‌مان را بی‌روح و کسل‌کننده و تهی از معنا می‌کنیم! همین چند روز پیش یک مطلبِ مفصل خواندم راجع به اینکه چیزی که ما تحتِ عنوانِ «بختک» از آن یاد می‌کنیم و همه‌مان حداقل یکبار توی زندگی آن را تجربه کرده‌ایم و توسطِ آن موجودِ وحشتناک در حالتِ فلج و خفگی از خواب بیدار شده‌ایم، چیزی ماوراءالطبیعه نیست و ریشۀ علمی دارد و آنرا «فلجِ خواب» می‌نامند. و باز پیشِ خودم تاکید کردم که این بشر نمی‌داند با تهی کردنِ این داستان‌های خیالی و وقایعِ ماوراءالطبیعه، با زدودنِ این ترس‌ها و هیجانات از زندگی‌اش دارد چه بلایی سرِ خودش می‌آورد و خودش را به مرزِ انحطاط و افسردگی و روزمرگی می‌کشاند که خیلی بیشتر از مسائلی چون جن‌زدگی و طلسم و جادو برای بقایش تهدیدکننده است. اصلاً من خودم یکی از فانتزی‌هایم این بود که یک روزی که کاملاً از این دنیا و زندگی‌ام سیر شدم و خودکشی را برگزیدم، بیایم و جنِ قدرتمندی به نامِ «شاه میمون» را تسخیر کنم ـ یا حداقل برای تسخیر کردنش تلاشم را بکنم ـ و اینگونه یک روحِ درست‌حسابی به زندگی‌ام بدمم و با ماجراهایی شگفت‌انگیز ـ همان‌هایی که از پدرم راجع به پدربزرگم شنیده‌ام ـ مواجه شوم؛ همراه با تمامِ ترس‌ها و خطراتش. ولی مزخرفاتی که آن را «علم» می‌نامند آمد و همۀ کاسه کوزه‌هایمان را ریخت به هم و حالا نمی‌دانم اگر روزی حقیقتاً به آن لحظۀ انحطاط رسیدم، باید چه خاکی بر سرم بریزم. چون دیگر نمی‌توانم به خیلی چیزها مثلِ قبل یقین داشته باشم ـ یعنی این زمانه همه‌مان را اینطوری کرده است. شاید همان «نفرینِ روزگار»ای که یک زمانی بهش اعتقاد داشته‌اند همین بی‌اعتقادیِ ما نسبت به این قسم مسائل باشد. نمی‌دانم!

  • ۳ گفت‌وگو
  • ۶۶ بازدید
  • ‎۱۵ شهریور ۹۷، ۲۳:۵۷

گفت‌وگو

  • تولدش مبارک :)
    از طرف ایشون از شما ممنونم. :)
  • تولدش مبارک و اینکه
    به فکر اونهایی که تنها هستن و پست ترسناکتون رو می خونن هم باشید لطفا:(
    ممنون :)

    ولی حقیقتاً، این پست ترسناک محسوب نمیشه. این وبلاگ تجربۀ خیلی شدیدتری رو داره. تقریباً همین یه ماه پیش پستی با عنوانِ «چند قاب، چند حکایت: درختِ پیمان» نوشتم، اون هم نصفِ شب، و حقیقتاً ترسِ هولناکی تا یک روز بر زندگی‌ام مستولی شده بود. :))
  • تولدش مبارک. چقدر خوبه پیدا کردم اینجا رو
    ممنونم. لطف دارید. :)

بگویید!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی