در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درباره وبلاگ» ثبت شده است

حتّی سریال‌های خوب هم استراحتِ میان‌فصلی دارند. وبلاگِ هالی هیمنه که جای خودش را دارد. مدتی می‌روم تا از این فضا دور باشم. سعی می‌کنم اهدافم را دوباره بازبینی کنم و مسیرم را مشخص کنم تا قدم‌هایم را محکم‌تر از پیش بردارم. این وبلاگ‌نویسیِ یکساله برایم تجربۀ مفیدی بود. بیشتر خودم را نوشتم، بیشتر خودم را شناختم، و چیزهای زیادی هم یاد گرفتم. قبلاً چنین تجربه‌ای را در توئیتر داشتم (یکی از اولین پست‌های این وبلاگ: یکسال تجربه در توئیتر) و حالا فهمیده‌ام که دنیای وبلاگ‌نویسی بسیار خالص‌تر و بی‌ریاتر و ارزشمندتر از شبکه‌های اجتماعی‌ست. درست مانند توئیتر، در دنیای وبلاگ‌نویسی هم یکی از وبلاگ‌نویس‌های محبوبم بیشترین تاثیر را روی افکار و نوعِ نوشتارم گذاشت. (که البته با توجه به تجربۀ قبلی‌ام از توئیتر، قصد ندارم این‌بار نامِ کسی را ببرم. آخر وقتی به کسی می‌گویی وجودش یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی‌ات بوده است، باید منتظرِ واکنش‌های غیرمنتظره‌ای باشی. همین چند دقیقه پیش متنِ هدرِ وبلاگِ هولدن را می‌خواندم که نوشته بود: Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing every body. لااقل من یکی تجربه‌اش کردم و فعلاً قصد ندارم دوباره تکرارش کنم ـ گرچه انجامش می‌تواند به اندازۀ یک انتحار لذت‌بخش باشد.)

برای فصلِ جدیدِ وبلاگ هیچ برنامه‌ای ندارم هنوز. البته امیدوارم این وبلاگ به بلایی که سرِ فصلِ دومِ اکانتِ توئیتری‌ام آمد، دچار نشود. ولی خب، اگر قرار باشد باز مثلِ قبل همان حرف‌های تکراری و صدمن‌یه‌غاز و گاه مضحک و صادقانۀ همراه با رنگی از حماقت را بزنم، که نگفتن‌شان نفعِ بیشتری از گفتن‌شان دارد. ولی می‌دانی که، ما ناگزیریم در برابرشان. چه بسا که زندگی هم... نه دیگر! هالی هیمنه گاهی خیلی خوب آسمان‌ریسمان می‌بافد.

و آخرین نکته، فصلِ بعدی کی شروع می‌شود؟ باید بگویم برنامه‌ای برایش ندارم. هرچه باشد بیشتر از دو روزه و دو هفته‌ای است.

و ما آدم‌ها خیلی خوب خودمان را گول می‌زنیم. این جمله یکی از دوست‌داشتنی‌ترین جملاتی است که تاکنون شناخته‌ام. صرفاً جهتِ خوشامدِ حالم نوشتمش. و همین دیگر.

پایانِ فصل. امضاء: هـ. ه

  • ۷۷ بازدید

گاهی، آدم هیچ دلیلی برای بیدار شدن ندارد. این حرف را برای دومین بار است که می‌زنم؛ درست در یک چنین موقعیتی. ساعت شش‌ونیم بود. البته مطمئن نیستم، چون آدم وقتی ذهنش هوشیار نشده است و هنوز خواب است خیلی چیزها را درست نمی‌بیند و درست درک نمی‌کند ـ بخصوص عقربه‌های ساعت را. و حتّی اعداد هم معنا و مفهومشان را از دست می‌دهند. یکی از آن ۲۹۰۰تا آهنگ بی‌کلام داشت توی سرم رژه می‌رفت. هیچ‌وقت بعدازظهرها نمی‌خوابم، مگر اینکه بی‌خوابی سوی چشم‌هایم را ازم بگیرد. اگر هم قصدِ خوابیدن کنم وقتی سرم را روی بالش می‌گذارم که یکی از آن ۲۹۰۰تا آهنگِ بی‌کلام توی سرم در حال پخش شدن باشد. موسیقی در چنین موقعیتی هم برایم حکمِ قرصِ خواب‌آور را دارد و هم حکمِ یک هشداردهنده را. یعنی اینطوری می‌توانم مطمئن باشم که بیشتر از نیم ساعت در خواب نخواهم ماند؛ و نهایتاً یک ساعت. و در واقع با وجودِ این صدای موسیقی مغزم نمی‌تواند بیش‌ازحدِ ضروری توی خواب نگه‌ام دارد، و دو سه ساعتِ عزیزم را به باد دهد. نه؛ اجازه نمی‌دهم! اما می‌دانی چیست؟ همین‌که احساس کردم بعد از یک خوابِ بسیار کوتاه بیدار شده‌ام، دیدم آن‌قدری خواب دارم که دلم می‌خواهد تا آخر عمرم بخوابم. و دیدم بد هم نمی‌شد اگر می‌توانستم تا آخر عمرم بخوابم. توی خواب و بیداری، همانطور درازکشیده در حالیکه آن موسیقی داشت توی سرم رژه می‌رفت داشتم به یک صفحۀ نورانی نگاه می‌کردم. هرچقدر آن صفحه را بالا و پایین می‌کردم خواب دست از سرم برنمی‌داشت. یادم است آن زمانی که در توئیتر حضوری فعال داشتم، از صفحۀ نوتیفیکیشن‌ها به عنوانِ قرصِ «هوشیار شونده» استفاده می‌کردم. آخر می‌دانید که، آدم‌ها طبیعتشان آن‌قدر سخیف است که با چندتا نوتیفیکیشن و دیدنِ اینکه موردِ توجه قرار گرفته‌اند، آدرنالین به رگ‌هایشان می‌خزد و مثلِ چی سرِ حال می‌آیند. به‌شخصه خیلی به نوتیفیکیشن‌های توئیتر مدیونم، آخر هیچ‌گاه نمی‌گذاشتند نمازِ صبحم قضا شود. از طبیعتِ سخیفِ آدم‌ها و روش‌های موذیانۀ شبکه‌های اجتماعی برای معتاد کردنِ آدم‌ها به آدرنالین و «توجه» بگذریم چون اصلاً موضوعِ جالبی برای حرف‌زدن نیست.

ساعت نزدیکِ هفت بود و دلم می‌خواست به اندازۀ یک عمر بگیرم بخوابم. مادرم که مرا توی فلاکتِ خواب‌وبیداری دید ازم پرسید «بیدار شدی؟» و من هم با کمی مکث گفتم: نه، هنوز توی خوابم. درست است که سوالِ او سوالی نبود که ارزشِ پرسیدن داشته باشد و من می‌توانستم جوابش را ندهم (مثل خیلی از سوال‌هایش) و یا جوابِ تمسخرآمیزی بگویم، (تمسخری بیشتر از روی خوش‌رویی، و نه از سرِ تحقیر) ولی اینبار جوابم نه طعنه‌آمیز بود و نه جنبۀ شوخی داشت و نه کلماتی بودند که فقط از دهانم پریده باشد. وقتی می‌گفتم «هنوز توی خوابم»، یعنی هنوز توی خواب بودم. دلم هم نمی‌خواست بلند شوم ولی مسئولیتِ ساعتِ هفت مجبورم می‌کرد «به اندازۀ یک عمر خوابیدن» را فعلاً فراموش کنم و بگویم: سلامی دوباره، زندگی! البته اگر به «زندگی کردن» باشد، این روزها بیشتر از هر وقتی توی خواب‌هایم زندگی می‌کنم. حتّی می‌توانم بگویم شب‌ها با شوقِ همان زندگی کردن توی رویاهاست که به خواب می‌روم. آخر این اواخر، هر بار با داستانی جذاب‌تر از داستانِ فیلم و کتاب‌هایی که می‌بینم و می‌خوانم، مواجه می‌شوم. درست است که اغلبشان در واقعیتِ این دنیایی با نقص و ضعف‌هایی همراه است، ولی توی عالمِ رویا، هر کدام برای خودشان شاهکاری بی‌نقص است؛ گرچه بیشترشان را فراموش می‌کنم یا به پایان نرسیده از دنیایشان خارج می‌شوم، ولی طوری بهشان فکر می‌کنم و به خاطر می‌آورمشان که انگار ارزشمندترین داستان‌هایی هستند که کسی می‌تواند تجربه‌شان کند.

باری. نمی‌خواستم حرف به اینجا بکشد و منظورم از گفتنِ این حرف‌ها این نبود که بگویم واقعیتِ این دنیا بی‌ارزش است و ترجیح می‌دهم بیشتر توی دنیاهای خیالی‌ام باشم تا اینجا. نه. می‌خواستم بگویم حتّی اگر دلت بخواهد به اندازۀ یک عمر بخوابی هم، کاری یا وظیفه‌ای هست که باعث شود دوباره به این دنیا سلام بگویی. دو روز بیشتر نیست که با ستارۀ دنباله‌دارِ «هالی» آشنا شده‌ام. دنباله‌دارِ هالی یکی از معروف‌ترین و محبوب‌ترین دنباله‌دارهاست و دلیلِ این محبوبیت هم این است که هر ۷۶ سال در آسمانِ کرۀ زمین به روشنی و با چشمِ غیرمسلح هم دیده می‌شود. البته فکر نکنم دنباله‌دارِ هالی به خاطرِ محبوبیتش بینِ مردمِ کرۀ زمین باشد که خیلی زود ـ زودتر از تمامِ دنباله‌دارهای شناخته شده و به زودیِ عمرِ یک آدم ـ به زمین سر می‌زند. این روزها گاه‌وبی‌گاه به دنباله‌دارِ هالی فکر می‌کنم و نمی‌شود هر بار این فکرکردن احساسِ خوبی بهم ندهد. هالی برایم درست تبدیل شده است به نمادِ زندگی؛ به نمادِ ظهور و افولِ یک فرد. هالی دنباله‌داری‌ست که هر هرکسی می‌تواند توی عمرش یکبار هم که شده، ببیندش. دنباله‌داری است که هر کسی می‌تواند خودش را جای او بگذارد و به بلندای زندگی‌اش به داستانِ این ستاره فکر کند. حداقلش هالی برای من یکی، بیش از هر چیزی که بگویی معنا دارد. من نمی‌دانم هالی به چه امیدی هر ۷۶ سال این همه مسیر را طی می‌کند و خودش را به ما نشان می‌دهد، ولی یقین دارم که هالی می‌تواند برای من انگیزۀ یک عمر زندگی‌کردنم باشد. انگیزه‌ای که هر روز و هر لحظه باعث شود رو به زندگی کنم و بلند بگویم: «سلام. می‌بینی؟ من هنوز هم هستم!»

  • ۶۹ بازدید

پیش‌نوشت: یکی از عادت‌هایی که دارم، ساده‌کردنِ مسائلِ پیچیده است. نمی‌شود یک دغدغۀ فکری برایم ایجاد شود و بازی نکنم. و خب، شاید بگویید این خوب است، ولی باید بگویم نه همیشه؛ گاهی نتیجۀ این نگرش خیلی وحشتناک می‌شود. دوستی از خوانندگانِ وبلاگش درخواستِ هم‌فکری کرده بود و من هم توی این ـ به قولی ـ چالش شرکت کردم. من عاشقِ این بازی‌هام. به طور خلاصه باید بگویم مسئله این بود: بر فرضِ نبودِ خدا، نبودِ پاداش و عقاب، و به تبعِ آن نبودِ پیامبران و کتبِ آسمانی، انسان‌ها چطور زندگی می‌کردند و چگونه «خوب» را از «بد» تشخیص می‌دادند. و در این زیر هم آن دو کامنتی که آنجا ارسال کرده‌ام را قرار می‌دهم. در کل حرف‌های مهمی نیستند. می‌توانید نخوانید. اینجا گذاشتمشان تا فقط نگهشان دارم؛ مثلِ هزاران کلمه‌ای که بی‌مصرف‌اند ولی هنوز هم نگهشان داشته‌ام.

۱.
در مورد اینکه پرسیدید آیا تمام بدی‌ها توی فطرت ما هست، باید بگم اساساً برای انسان مفاهیمی مثلِ «بد» یا «خوب» تعریف نشده، و ما انسان‌ها بر اساسِ احساسی که از کنش‌هامون دریافت می‌کنیم، و به واسطۀ تجربه‌کردنِ اون احساسِ خوشایند یا ناخوشایند هست که اعمال و افعال رو در ردۀ «خوب» یا «بد» دسته‌بندی می‌کنیم. مثلاً همین موضوعِ خوشبختی. یکی پیشِ خودش می‌گه من اگه یه میلیارد پول می‌داشتم خوشبخت‌ترین فردِ عالم بودم، ولی هستند کسایی که بیشتر از اون پول دارند ولی هنوز احساسِ خوشبختی نمی‌کنند؛ و به این فکر می‌کنند که خوشبختی توی یه خانوادۀ پُرمهره، یا در عشق. و یا در رستگاری و بندگی و پرستشِ خداوند. و یا در عشقِ حقیقی که وصالِ حق باشه.

و در موردِ اینکه پرسیدید چرا ما گاهی در شرایطِ سختی که دروغ می‌تونه مارو از مهلکه نجات بده، دروغ نمی‌گیم. خب من باز هم برمی‌گردم به همون احساس. شاید توی زندگیِ این فرد، راستگویی و صداقت یکی از بزرگترین ارزش‌ها باشه، که با رعایتش هر چقدر سختی هم که بکشه، هر چقدر ضرر هم بکنه، باز هم اون صداقت و راستگویی احساسِ فوق‌العاده بهش می‌ده که همۀ اون سختی‌ها رو جبران می‌کنه. یا برعکس؛ عدمِ رعایتِ اون ارزش، اون صداقت، باعث میشه آدم به شدت احساسِ گناه و عذابِ وجدان کنه. احساسِ خیانت به خودش. و این احساسِ منفی اون‌قدر قوی هست که باعث میشه کلی رنج و سختی بکشه ولی تن به شکستنِ این ارزش، و این حریم نده.

و در مورد اینکه گفتید آیا موضوع تماماً می‌تونه به نقشِ تربیت برگرده یا نه. این موضوع یه جورایی نسبی‌ـه. یعنی نمیشه خیلی مطلق در موردش صحبت کرد. مثال می‌زنم. مثلاً شما یک فرد رو در نظر بگیرید که می‌خواد نوازندگی یا خوانندگی یاد بگیره. این فرد می‌تونه دو نوع انگیزه داشته باشه. اول اینکه طرف از نفسِ موسیقی و خوانندگی خوشش میاد و احساسِ خیلی خوبی بهش می‌ده. می‌تونیم بگیم این نوع تمایل و گرایش، ذاتی و فطری هست. و انگیزۀ بعدی به این صورته که این شخص وقتی موقعیتِ اجتماعیِ یک نوازنده یا خواننده رو که می‌بینه، وقتی می‌بینه چقدر بین مردم محبوبه و طرفدار داره و بهش توجه میشه، خواننده بودن یا نوازنده بودن براش تبدیل میشه به یه ارزش. ارزشی که شاید بعداً به پوچی‌ش پی ببره و سال‌ها بعد احساس کنه خوشبخت نیست و نوازندگی/خوانندگی چیزی نبوده که توی این زندگی می‌خواسته به دستش بیاره. امکان داره برعکس هم بشه؛ ما به این موضوع کاری نداریم؛ مهم جنبۀ تربیتیِ احساسات و ارزش‌ها در این مثاله ـ و همینطور که مستحضرید جامعه (نه تنها ایران) کم به این موضوع دچار نیست. این جنبۀ تربیتیِ ارزش‌ها یه نوع تلقینِ عمومیه. و البته این تلقین می‌تونه فردی هم باشه و شخصی کم‌کم تقریباً تمامِ دریافت‌های احساسیش رو نسبت به افعال و اعمالِ مختلف تغییر بده و تربیت کنه.

با تغییرِ زمانه، برخی ارزش‌ها هم تغییر می‌کنه (که ممکنه پوچ باشن) ولی در هر حال همیشه یکسری خوب و بدهایی وجود داره که انسان‌ها به این سادگیا نمی‌تونن اون‌ها رو تغییر بدن. حالا میشه این مورد رو به جنبۀ غریزی یا فطری یا روحیِ انسان ارتباط داد. مثلِ زنا با محارم، یا مثلاً لواط، یا کشتنِ انسان‌های بی‌گناه، و از این قسم چیزها. البته این بحث خیلی خیلی مفصله و فقط به حرف‌هایی که من زدم ختم نمیشه و شاید هم در برخی موضوعات من اشتباه کرده باشم. اینا نظراتِ شخصیِ من بود.

۲.
در ادامۀ حرف‌هایی که زدم و پاسخ دادنِ اینکه چرا جامعۀ غربی بیشتر به سمتِ اخلاق‌گرایی گرایش داره ولی جامعۀ اسلامیِ ما نه، باید بگم چرا نباید در جامعۀ غربی اینطور باشه؟ چرا نباید انسان‌ها انسانی زندگی کنن و به هم مهر و محبت داشته باشن و چیزی که برای خودشون دوست نمی‌دارن برای دیگران هم دوست نداشته باشن؟ از یک انسان باید چنین انتظاری رو داشت.

ولی خب، چیزی که ما توی جامعه‌مون داریم، یک نوع عصیانِ عمومی‌ـه؛ عصیانی علیه دین و مذهب ـ و نه لزوماً علیهِ خدا. و چرا؟ چون افرادِ این جامعه کسای زیادی رو در لباسِ دین دیده‌اند که بهشون خیانت کرده‌ن، فساد کرده‌ن، ظلم کرده‌ن و تنها به فکرِ خودشون و منافعِ مادی‌شون بودن. یکی از آسیب‌های حکومتِ دینی، اینه که در صورت ظلم و فسادِ حکومت، مردم اغلب به دین بدبین می‌شن، و نه به افرادِ خاطی‌یی که در لباسِ دین به مردم خیانت می‌کنن. در یک حکومت دینی باید بیش از هر حکومتی از فساد و بریزوبپاش در حکومت و مسئولین جلوگیری کرد. و در شرایطِ سختی که ملتِ ایران داره، و توی این‌همه سختی، میشه گفت خیلیا به هر دری می‌زنن که خودشون رو نجات بدن؛ و وقتی می‌بینن از دین و مذهب خیری بهشون نمی‌رسه و حکومت هم پر از فساده، فرار و رو بر قرار ترجیح می‌دن، به این امید که شاید فرجی شد. و براشون سوال میشه که جامعۀ غربی چی داره که ما نداریم و چرا اونا خیلی بهتر و آسوده‌تر از ما زندگی می‌کنن؟

پی‌نوشتِ بی‌ربط، یک: شاید فکر کنید من بیشترِ اوقات غمگینم و افسرده. اگر چنین تصوری دارید تعجب نمی‌کنم چون بیشترِ نوشته‌های اینجا کلماتی‌اند که از غم‌های موقتی‌ام سرچشمه گرفته‌اند. آدم‌ها وقتی غمگین‌اند حرف‌های بیشتری برای گفتن دارند؛ و خوشحالی‌هایشان را ـ مختصر دل‌خوشی‌هایشان را ـ پیشِ خودشان در سکوت و لبخند نگه می‌دارند.

پی‌نوشتِ بی‌ربط، دو: دیروز بعد از ماه‌ها، سه‌چهار ساعتی در توئیتر حضورِ فعال داشتم و ده‌تا توئیت کردم و کلی هم توئیت خواندم. می‌خواستم توی یک پستِ جداگانه آخرین توئیت‌هایم را اینجا هم قرار دهم، ولی منصرف شدم. یک‌جور احساسِ خاصی نسبت به این وبلاگ دارم؛ احساس می‌کنم نمی‌توانم هر چیزی را اینجا منتشر کنم. همانطور که گفتم حرف‌های اینجا بیشتر از غم‌های موقتی‌ام نشأت می‌گیرند. ولی در توئیتر می‌توانم خشم‌هایم را هم به حرف تبدیل کنم. از مشکلاتِ روزانه‌ام بگویم. از وضعِ توئیتر و جامعۀ توئیتری بگویم. حتّی گاهی می‌توانم ناله کنم. یعنی می‌توانسته‌ام. قبلاً توئیتر (با آن محدودیتِ ۱۴۰ کاراکتری‌اش) جایی بود برای بازی با کلمات؛ نوشتنِ جملاتِ ایهام‌دار و چند وجهی. جملاتِ قصارِ خوش‌رنگ‌و‌لعاب. آن‌جا خیلی راحت می‌توانستم افکارم را آراسته توئیت کنم، و از فیلم‌هایی که می‌بینم. اما اینجا نمی‌توانم. اینجا نمی‌توانم از هر دری حرف بزنم. اصلاً یکی از قوانینِ نانوشتۀ این وبلاگ این است که نوشته‌هایش کوتاه و دمِ دستی نباشد. گاهی هم آن‌قدر بلند می‌نویسم تا خوانده نشود. در کل خواستم کمی از پشتِ پردۀ نوشته‌های اینجا حرف بزنم. و توانستم! و مطمئناً اگر اینجا، پی‌نوشتِ بی‌ربط نبود، نمی‌توانستم این حرف‌ها را بزنم. همۀ این‌ها را گفتم که نهایتاً این را بگویم: آدم‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن دارند، ولی قرار نیست تمامِ حرف‌هایشان ارزشِ بیان‌شدن داشته باشد. توئیتر جایی است که می‌شود هر حرفی آن‌جا زد و حتّی نفرت‌پراکنی کرد. ولی اینجا نه؛ وبلاگ برای من حرمت دارد. یک‌جوری، کلبۀ احزانم است؛ خلوتگاهم است؛ میعادگاهِ من است با خودم. امّا امیدوارم نوشته‌هایم متنوع‌تر شوند. باید دید.

Who can say where the road goes? Only Time!

دریافت

  • ۶۴ بازدید
‎۱ دی ۹۶

پیش‌نوشت: یادداشت زیر بهانه‌ای شد که کمی بیشتر راجع به این وبلاگ و نامش ـ که قبلاً پرواز بود و بعد تغییرش دادم به تحقق یک رویا ـ بنویسم. 

انگیزه‌ات را برای پرواز و اوج گرفتن تحسین میکنم و نمیگویم که سنگ بزرگ برداشتن نشانه نزدن است و حتی میتوانم بگویم موافقم با اینکه آدمی باید اهداف بزرگ داشته باشد. اما اگر ـ برفرض ـ پرواز را بیاموزی، تا کجا و تا کِی میخواهی ادامه‌اش بدهی؟! آیا اصلاً انتهایی دارد؟

بهتر نیست از راه رفتن شروع کنی و بعد خودت را به دویدن عادت دهی تا وقتی به پرواز رسیدی، از تکرارش خسته و ناامید نشوی؟!

میدانی، ناامیدی خیلی دردناک است! مثل این می‌ماند صندوق قفل‌شده‌ای را روزها، ماه‌ها و حتی سال‌ها در آغوش بفشاری و درباره‌ی آنچه میتواند درونش باشد، رویابافی کنی، اما سرانجام، هنگامی که آن را باز میکنی، میبینی همه‌ی تصوراتت له شده. آری، له شده! له‌شدن برایش کلمه ی مناسبی‌ست.

خلاصه، سرت را درد نیاورم اما اگر میخواهی پرواز را بیاموزی، بدان پرواز، تنها پرواز است. و نه چیز دیگری. خوشبختی و سعادتت را در آن نبین و خیلی رویش حساب باز نکن. بگذار بیشتر به دویدن، عادت کنی. اگر هم روزی پرواز بسراغت آمد، آن را بپذیر و بدان، روزی فراخواهد رسید که پرواز برایت به راه رفتن و دویدن بدل میشود. اما تو تلاشت را بکن. تلاش چیز مهمی‌ست برادر!

امضا: «بهار خادمی» (نویسنده‌ی وبلاگ دراکولا)
برای نویسنده‌ی وبلاگ پرواز(تحقق‌یک‌رویا) :)

به واقع، پرواز کردن از جملۀ رویاهایی است که هرکسی در برهه‌ای از زندگی‌اش آن را در سر می‌پروراند. شاید بخاطر حس خوبی باشد که به آدم می‌دهد، و یا شاید هم بخاطر دیدن چیزهایی که به طور معمول با پاهایی چسبیده بر زمین، قادر به دیدن و ادراکشان نیستیم. آدمی همیشه بر چیزی که ندارد حریص است، حتّی قدر چیزهایی را که دارد هم وقتی می‌فهمد که از دستشان دهد ـ البته، نه همیشه؛ همیشه استثنایی وجود دارد.

پرواز کردن، به نوعی حرکت است. برای حرکت کردن حتماً لازم نیست بدانی مقصدت کجاست و قرار است از چه جاهایی عبور کنی و به کجا برسی. همین که صدایی درونی به سمتی راهنمایی‌ات کند، برای شروع یک سفر کافی‌ست. در این سفر، چیزهای زیادی منتظرت است، حتی اگر تو به دنبالشان نباشی و فکرش را هم نکنی ـ اگر هم واقعاً به دنبال چیزی باشی، نمی‌شود که به آن نرسی.

گاهی سفری را آغاز می‌کنی به این امید که این آخرین سفر است و قرارست که سال‌ها برای رسیدن به مقصد حرکت کنی و از این راه لذت ببری ولی می‌بینی که اصلاً آن‌طوری که فکرش را می‌کردی نشد و سفرت خیلی زود به پایان می‌رسد. گاهی هم سفرهای کوتاهی را آغاز می‌کنی ولی درمی‌یابی که این همان راهی است که می‌خواهی تمام عمرت را در آن جریان داشته باشی. 

یکی هم می‌خواهد پرواز کند. نمی‌داند چرا، و شاید نداند که پرواز کردن به راستی چیست و چه دارد، ولی ندایی او را به این سو فرا می‌خواند. می‌داند که هیچ چیزی در این دنیا بی‌جهت نیست. همین‌قدر می‌فهمد که آن صدا او را به سفری دیگر می‌خواند. نمی‌خواهد که یک‌جا بنشیند و تمام عمرش را در یک نقطه باشد. او مرد سفر است، اگر در جریان نباشد می‌گندد. هنوز که پرواز نکرده است، فقط دارد به سمتی که هدایت می‌شود، حرکت می‌کند. گاه کند و گام‌به‌گام، گاهی هم تند و دوان‌دوان. مهم نیست کِی بتواند پرواز کند و یا اینکه پرواز کردن آخرین مقصدش باشد؛ مهم این است پس از سفری که دیگر برایش به پایان رسیده بود، خسته نشده است و دوباره به راه افتاده. شاید که در این مسیر، سفرش به پایان برسد و راهی دیگر را ـ که فکر می‌کند بهتر است ـ برای حرکت در آن انتخاب کند. شاید هم این سفر، او را به همان مقصدی برساند که در این زندگی انتظارش را می‌کشد و او را راضی می‌کند. شاید هم پرواز کردن دقیقاً همان چیزی باشد که برایش آفریده شده است.

من این شخص را جست‌وجوگر می‌نامم. کسی که در جست‌وجوی خوشبختی‌ست. او سفری را آغاز نمی‌کند که از آن لذت نبرد. شاید هم خوشبختی‌اش همین در سفر بودنش باشد. که می‌داند؟ محمدحسین فقید ـ دوستی از دوستان توئیتری ـ به شوخی گفته بود: خوردن بزرگترین همبرگرها هم با گاز اول آغاز و میسّر می‌شود. (من‌لایحضرالفقید، ج ۳ ص ۱۰) بله، با هر قدمش در این سفر، بیشتر به آن چیزی که می‌خواهد نزدیک می‌شود و می‌رسد. او از سفرهایش لذت می‌برد. و چه چیزی بهتر از این؟ 

به قول خودش: وقتی لذت پرواز کردن را خواهی چشید، که ترس پریدن و سقوط کردن را به جان خریده باشی. گاهی هم در این مسیری که انتخاب کرده است با سختی‌ها و ناملایماتی هم مواجه می‌شود. می‌دانید آب چه وقتی گواراست؟ وقتی که سخت تشنه باشی. هرچه که بیشتر تشنه باشی، آب هم به همان اندازه گوارا خواهد بود ـ حتّی معمولی‌ترین آب‌ها، نه تنها آب فلان چشمه‌ای.

و در آخر هم باید بگویم رؤیایی که به دنبال تحققش هستم، نویسندگی‌ست. و آن ندای درونی هم علاقه‌ایست که مرا به سویش می‌کشد.

” این جهان، هیچ ابدیتی ندارد. لااقل برای خودِ خودت ندارد، نه برای آن چیزی که از خودت به‌جا می‌گذاری. “

 


+ به راستی، شب یلدا مگر چقدر بلند است که برخی می‌گویند «عمرتان به بلندای شب یلدا»؟

+ اولین پستی که در این وبلاگ نوشتم، مطلبی بود با همین عنوان: پرواز.

  • ۴۸۰ بازدید

پرندۀ آزادی که نتواند پرواز کند، همچون پرنده ایست که می‌تواند پرواز کند، ولی در زندانی محصور شده است.

این وبلاگ را به جهت دسته بندی و آرشیو بندیِ مطالب نوشته شده و هنوز نوشته نشده‌ام ایجاد کردم. قبلا در سرویس هایی چون ویرگول و روال مطالبی نوشتم ولی هیچگاه نتوانستم در آنها مطالب روزمره و حدیث نفس هایم را قرار دهم که همین امر سبب شد تا وبلاگی شخصی ایجاد کنم.

رویای داستان نویسی و رمان نویسی در سر دارم، اما باید دید که تا به کجا قادرم محققش کنم؛ چند بلاگ پست؟ یک داستان کوتاه؟ نوشتن مجموعه داستانی؟ چاپ مجموعه داستان؟ نوشتن یک رمان؟ و یا غایت الآمالم، چاپ یک رمان؟

بدون داشتن آرزویی برای تحقق، و یا به عبارتی هدفی در زندگی، زندگی کردن معنای خود را از دست می‌دهد و افسردگی به آدم روی می آورد تا زمانی که او را مجبور به انتحار کند... توقف در زندگی، همیشه چیزی بوده که از آن بیزار بوده ام. زندگیِ بی‌هدف، موتوریست بدون سوخت؛ با این موتور چگونه می‌توان حرکت کرد در حالی که یک عمر راه در مقابلت وجود دارد که باید طی شود؟ و این، همان سوخت موتورم است...

  • ۳۱۰ بازدید

متولد میشویم تا بمیریم، میان این دو نیز چند سالی نامعلوم را خداوند به ما ارزانی داشته است تا طعم زندگی کردن را بچشیم، منتها طعمش همیشه یکی نیست؛ گاهی شیرین، گاه تلخ، شور، گاه تند، بسیار تند.

بچه که بودم فکر میکردم تنها این من هستم که خودم را میتوانم کنترل کنم، تصمیم بگیرم، دردی را با تمام وجودم حس کنم، دنیا را از دید خودم ببینم ... و قبول اینکه همه اینچنین اند، برایم سخت بود. فکر میکردم آنها از خود عزم و اراده‌ای ندارند و مثل ربات‌هایی هستند که برای انجام کاری برنامه ریزی شدند؛ دردهایشان واقعی نیست، دنیا را نمیتوانند آن طوری که من درک میکنم، درک کنند ...

هرگاه که اتفاق بدی برایم می‌افتاد و از فرط سختی‌ها، طاقتم طاق میشد، این افکار به سمتم هجوم می‌آورند و نهایتاً به این نتیجه میرسیدم که من استثنایی ام و باید این زندگی را با تمام سختی هایش زندگی کنم. آن زمان کودکی بیش نبودم و چیزی جز زندگی کردن، بلد نبودم. یادم نمی‌آید که حتی یکبار از خودم پرسیده باشم که: «میخواهی زندگی کنی برای چه؟»

از اولین باری که این سوال ذهنم را مشغول کرده است تا کنون، یا از پاسخ دادنش طفره رفتم و یا جوابی تقریباً قانع کننده‌ای برایش پیدا کرده‌ام تا دست از سرم بردارد؛ آخر درگیر آن سوال بودن، مثل سرگردانی در بیابانی بی آب و علف است که هربار که سرت را میچرخانی، درخششی میبینی و تشنه و تشنه‌تر به سمتش میروی به امید جرعه‌ای آب برای ادامۀ زندگی، ولی هربار میفهمی که سراب بوده است و ناامید و خسته‌تر، این هدف را هم از ته لیستی که همۀ گزینه‌هایش خط خورده است، خط میزنی و به گزینۀ بعدی فکر میکنی...

اما حال که به آن صفحه نگاه می‌کنم میتوانم از بین خط خوردگی‌ها ببینم که تنها دو-سه گزینه هی تکرار میشدند و خط میخوردند! درست است که تعیین هدفِ درست بسیار مهم‌تر از پیگیری هدفی برای تحقق است، ولی اگر قرار باشد کل زندگی را در این مرحله بگذرانی، باید به حال‌ت تأسف خورد! حال که بیشتر دقت میکنم میبینم در تعیین اهداف، مسئولیت و جبر من را وادار به تعیین هدف نکردند، بلکه علاقه‌ام من را به این طرف و آن طرف کشانده است؛ و البته این فرصت برای همه پیش نمی‌آید پس آن را موهبتی الهی میدانم و سعی میکنم کمال استفاده را از آن ببرم. اولین باری که علاقه من را درگیر کاری کرد، سه-چهار سال مشغول حرفه‌ای شدم و شکر خدا میتوانم به عنوان شغلی که بتوان از آن امرار معاش کرد، رویش حساب باز کنم و حالا هم مرا درگیر هدف دیگری کرده است.

بگذریم که باز هم از پاسخ به آن سوال طفره رفتم، وقت تنگ است و نمیخواهم بیشتر از این درگیر باشم؛ بگذارید بعداً جوابش را مفصل خواهم داد.

تشکر ای لحظاتِ زندگی من که در خط مقدمِ جبهۀ سرگردانی تلف میشوید؛ هیچگاه آن خون هایی که بر زمین سرد ریخته شده است و میشود را فراموش نخواهم کرد... انتقامتان را از خدای سرگردانی‌ها خواهم گرفت...

  • ۲۰۱ بازدید