تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

تحقق یک رویا

نوشته‌های یک جستجوگر

می‌نویسم تا مکتوب شوند، گاهی افکارم، گاهی حال و احوالم، گاهی تخیلاتم، تجربیاتم، گاهی نقدهایم و گاهی هم دوست‌داشتنی هایم را.

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درباره وبلاگ» ثبت شده است

پرندۀ آزادی که نتواند پرواز کند، همچون پرنده ایست که می‌تواند پرواز کند، ولی در زندانی محصور شده است.


این وبلاگ را به جهت دسته بندی و آرشیو بندیِ مطالب نوشته شده و هنوز نوشته نشده‌ام ایجاد کردم. قبلا در سرویس هایی چون ویرگول و روال مطالبی نوشتم ولی هیچگاه نتوانستم در آنها مطالب روزمره و حدیث نفس هایم را قرار دهم که همین امر سبب شد تا وبلاگی شخصی ایجاد کنم.

رویای داستان نویسی و رمان نویسی در سر دارم، اما باید دید که تا به کجا قادرم محققش کنم؛ چند بلاگ پست؟ یک داستان کوتاه؟ نوشتن مجموعه داستانی؟ چاپ مجموعه داستان؟ نوشتن یک رمان؟ و یا غایت الآمالم، چاپ یک رمان؟

بدون داشتن آرزویی برای تحقق، و یا به عبارتی هدفی در زندگی، زندگی کردن معنای خود را از دست می‌دهد و افسردگی به آدم روی می آورد تا زمانی که او را مجبور به انتحار کند... توقف در زندگی، همیشه چیزی بوده که از آن بیزار بوده ام. زندگیِ بی‌هدف، موتوریست بدون سوخت؛ با این موتور چگونه می‌توان حرکت کرد در حالی که یک عمر راه در مقابلت وجود دارد که باید طی شود؟ و این، همان سوخت موتورم است...


  • ۰ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۸
  • ۲۴ نمایش
  • علی امینی

متولد میشویم تا بمیریم، میان این دو نیز چند سالی نامعلوم را خداوند به ما ارزانی داشته است تا طعم زندگی کردن را بچشیم، منتها طعمش همیشه یکی نیست؛ گاهی شیرین، گاه تلخ، شور، گاه تند، بسیار تند.

بچه که بودم فکر میکردم تنها این من هستم که خودم را میتوانم کنترل کنم، تصمیم بگیرم، دردی را با تمام وجودم حس کنم، دنیا را از دید خودم ببینم ... و قبول اینکه همه اینچنین اند، برایم سخت بود. فکر میکردم آنها از خود عزم و اراده‌ای ندارند و مثل ربات‌هایی هستند که برای انجام کاری برنامه ریزی شدند؛ دردهایشان واقعی نیست، دنیا را نمیتوانند آن طوری که من درک میکنم، درک کنند ...

هرگاه که اتفاق بدی برایم می‌افتاد و از فرط سختی‌ها، طاقتم طاق میشد، این افکار به سمتم هجوم می‌آورند و نهایتاً به این نتیجه میرسیدم که من استثنایی ام و باید این زندگی را با تمام سختی هایش زندگی کنم. آن زمان کودکی بیش نبودم و چیزی جز زندگی کردن، بلد نبودم. یادم نمی‌آید که حتی یکبار از خودم پرسیده باشم که: «میخواهی زندگی کنی برای چه؟»

از اولین باری که این سوال ذهنم را مشغول کرده است تا کنون، یا از پاسخ دادنش طفره رفتم و یا جوابی تقریباً قانع کننده‌ای برایش پیدا کرده‌ام تا دست از سرم بردارد؛ آخر درگیر آن سوال بودن، مثل سرگردانی در بیابانی بی آب و علف است که هربار که سرت را میچرخانی، درخششی میبینی و تشنه و تشنه‌تر به سمتش میروی به امید جرعه‌ای آب برای ادامۀ زندگی، ولی هربار میفهمی که سراب بوده است و ناامید و خسته‌تر، این هدف را هم از ته لیستی که همۀ گزینه‌هایش خط خورده است، خط میزنی و به گزینۀ بعدی فکر میکنی...

اما حال که به آن صفحه نگاه می‌کنم میتوانم از بین خط خوردگی‌ها ببینم که تنها دو-سه گزینه هی تکرار میشدند و خط میخوردند! درست است که تعیین هدفِ درست بسیار مهم‌تر از پیگیری هدفی برای تحقق است، ولی اگر قرار باشد کل زندگی را در این مرحله بگذرانی، باید به حال‌ت تأسف خورد! حال که بیشتر دقت میکنم میبینم در تعیین اهداف، مسئولیت و جبر من را وادار به تعیین هدف نکردند، بلکه علاقه‌ام من را به این طرف و آن طرف کشانده است؛ و البته این فرصت برای همه پیش نمی‌آید پس آن را موهبتی الهی میدانم و سعی میکنم کمال استفاده را از آن ببرم. اولین باری که علاقه من را درگیر کاری کرد، سه-چهار سال مشغول حرفه‌ای شدم و شکر خدا میتوانم به عنوان شغلی که بتوان از آن امرار معاش کرد، رویش حساب باز کنم و حالا هم مرا درگیر هدف دیگری کرده است.

بگذریم که باز هم از پاسخ به آن سوال طفره رفتم، وقت تنگ است و نمیخواهم بیشتر از این درگیر باشم؛ بگذارید بعداً جوابش را مفصل خواهم داد.

تشکر ای لحظاتِ زندگی من که در خط مقدمِ جبهۀ سرگردانی تلف میشوید؛ هیچگاه آن خون هایی که بر زمین سرد ریخته شده است و میشود را فراموش نخواهم کرد... انتقامتان را از خدای سرگردانی‌ها خواهم گرفت...

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۲
  • ۲۷ نمایش
  • علی امینی