در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

‏پوست‌افکندن ماران بسیار دیده‌ای. هم روییدن گیاهان و نیز شکوفیدن گلها. جانت گنجای تازه‌ای می‌جوید. نو، از نو. جهان در تو جای وا می‌کند. بار از وجود برمی‌داری. دردت هم از این باروری‌ست. این بار و زایش هر دم، دمادم. بار برمی‌داری، جا باز می‌کنی و پوست می‌ترکانی...

_ کلیدر؛ محمود دولت‌آبادی

زخمی اگر بر قلب بنشیند، تو، نه می توانی زخم را از قلبت وا کنی، نه می توانی قلبت را دور بیاندازی. زخم تکه‌ای از قلب توست. زخم و قلبت یکی هستند.

_ جای خالی سلوچ؛ محمود دولت‌آبادی

روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند. روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد. کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می‌شود، بهار می‌آید..

_ جای خالی سلوچ؛ محمود دولت‌آبادی

این جور که می‌بینم این سفر را بیشتر به قصد کنجکاوی آمده‌ام. عین سری که به هر سوراخی می‌زنم. به دیدی، نه امیدی. و این دفتر، نتیجه‌اش. به هر صورت این هم تجربه‌ای ـ یا نوعی ماجرای بسیار ساده. و هر یک از این تجربه‌ها و ماجراهای ساده و بی «ماجرا»، گرچه بسیار عادی، مبنای نوعی بیداری. و اگر نه بیداری دست کم یک شک. به این طریق دارم پله‌های عالم یقین را تک‌تک با فشار تجربه‌ها، زیر پا می‌شکنم. و مگر حاصل یک عمر چیست؟ اینکه در صحت و اصالت و حقیقت بدیهی‌های اولیه که یقین آورند یا خیال انگیز یا محرکِ عمل ـ شک کنی. و یک یکشان را از دست بدهی. و هر کدامشان را بدل کنی به یک علامت استفهام. یک وقتی بود که گمان می‌کردم چشمم، غبن همۀ عالم را دارد. و حالا که متعلق به یک گوشۀ دنیاام، اگر چشمم را پر کنم از تصاویر همۀ گوشه‌های دیگر عالم، پس مردی خواهم شد همه دنیایی. اما بعد [.....]

_ خسی در میقات؛ جلال آل احمد

اصلاً بگذار قصه‌ای بگویم. حالا که دهان قصه‌گوی تو را بسته‌اند. می‌شنوی؟ بله. پدری است و پسری و نوه‌ای. یعنی من و بابام و جدم. این آخری در قبرستان مسجد ماشاالله. مشت خاکی در یک گوشۀ این سفرۀ سنت و اجداد و ابدیت. پسر در قبرستان قم. همین بیخ گوش تو. و هنوز نپوسیده. بلکه یک کیسه استخوان. و نوه دلش تنگ است و آمده سراغ اموات. یعنی پناه آورده به گذشته و سنت و ابدیت. یعنی به این هیچی که تو در آنی. آمده تا خود را در این هیچِ فراموش، فراموش کند. اما این نسخه هیچ افاقه‌ای نکرده. عین نسخۀ نطفۀ تخم مرغ. یادت هست؟ و این خود بدجوری بیخ ریش این نوه مانده. راستش چون این سفرۀ خاکی بدجوری بی­‌نور است. تو تا سه چهار سال دیگر حتی سنگی بر گوری هم نخواهی بود. اما پدرم هنوز فرصت دارد. هم سنگی دارد بر گوری و هم نوه‌ها دارد و پسرها. و در خانه‌اش هنوز باز است. اما این نوۀ پناه آورده به گذشتگان چنان از این گذشته و از آن آینده بیزار است که نگو…نمی­دانی چقدر خوشحال است عمقزی، از اینکه عاقبت این زنجیر گذشته و آینده را از یک جایی خواهد گسست. این زنجیر را که از ته جنگل‌های بدویت تا بلبشوی تمدن آخر کوچۀ فردوسی تجریش آمده. آن بچه‌ای که شنوندۀ قصه‌های تو بود با خود تو به گور رفت. و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده‌­ای را به جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گستردۀ شما پناه بیاورد. پناه بیاورد به این گذشتگان و این ابدیت در هیچ و سنت در خاک که تویی و پدرم و همۀ اجداد و همۀ تاریخ. من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگاه خویشم. من اگر شده در یک جا و به اندازۀ یک تن نقطۀ ختام سنتم. نفس نفی آینده‌ای هستم که باید در بند این گذشته می‌ماند. می‌فهمی عمقزی؟ اینها را. دلم نیامد به پدرم بگویم. ولی تو بدان. و راستی می­‌دانی چرا؟ تا دست کم این دلخوشی برایم بماند که اگر شده به اندازۀ یک تن تنها در این دنیا اختیاری هست و آزادی‌ای. و این زنجیر ظاهراً به هم پیوسته که بر گردۀ بردباری خلایق از بدو خلق تا انتهای نشور هیچی را به هیچی می‌پیوندد، اگر شده به اندازۀ یک حلۀ تنها، گسسته است. و این همه چه واقعیت باشد چه دلخوشی، من این صفحات را همچون سنگی بر گوری خواهم نهاد که آرامگاه هیچ جسدی نیست. و خواهم بست و به این طریق در هر مفری را به این گذشتۀ در هیچ و و این سنت در خاک.

_ سنگی بر گوری؛ جلال آل احمد

پی‌نوشت: گاهی دلتنگِ گذشته می‌شوم، به همان‌اندازه که دلتنگِ کلیدر می‌شوم. این روزها امّا بیش از هر وقتی، دلتنگِ جلال‌ام. دلم می‌خواهد بروم و سنگی بر گوری‌اش را یکجا سر بکشم و سرمست از آن کلمات، خودم را خالی کنم از غمِ هرچه گذشته و هرچه نامدۀ آینده.

  • ۶ گفت‌وگو
  • ۱۴۶ بازدید
  • ‎۶ دی ۹۷، ۱۰:۵۵

گفت‌وگو

  • من هیچوقت نتونستم با داستان نویس های ایرانی رابطه بگیرم. نه اینکه نخونده باشم. از بزرگ علوی، جلال آل احمد و جمالزاده خوندم؛ اما، جذب نشدم. وسطش رها کردم و رفتم. دیگه هم نیومدم سراغش.
    قابل درکه. داستانِ داستان‌نویس‌های ایرانی‌یی که قبلاً خوندم، حالا برام تبدیل شده‌ن به نوستالژی. همین کلیدر رو با کلی شوق دوباره رفتم سراغش، ولی نتونستم بخونمش. دیگه نمی‌تونم مثلِ گذشته مجذوبشون بشم. ولی امیدوارم به‌کلی جذابیتشون رو برای من از دست نداده باشند هنوز. حیفه اینطوری!
  • آره آره. 
    تنها کتابی که دوباره تونستم بخونمش بوف کور هدایت بود. مثل قبل نبود برام ولی شد که بخونمش. 
    خیلی ناجوانمردانه‌ست که کتاب‌ها و در کل سنت و گذشته به‌مرور جذابیتشون رو برامون از دست می‌دن! :)
  • به نظرم توی سنگی بر گوری و خسی در میقات بیشتر با خود واقعی جلال رو به رو هستیم
    دقیقاً. خودِ خودِ جلال. قبلاً یه مجموعه داستان ازش خونده بودم، (بعد از خوندنِ خسی در میقات و سنگی بر گوری) احتمالاً مال سال‌های جوانی‌ش بوده باشه، زمین تا آسمون با جلالی که می‌شناختم فرق می‌کرد. ولی توی این دو کتاب، اصلاً آدم حظ می‌بره از کلمه کلمه‌ش...
  • این خاصیت مدرنیته‌ست.
    با این حال در مورد کتاب من اینطوری فکر نمیکنم. به نظرم کلا نویسنده‌های ایرانی قوی نیستن. چطور صد سال تنهایی مارکز رو شصت بار میشه خوند؟ یا مثلا بار هستی میلان کوندرا رو یا قلعه حیوانات جورج اورول یا جنگ و صلح تالستوی یا کلبه ی عمو تم هریت بیچر استو؟
    یا نه اصلا چطور حکایت های سعدی رو میشه هزار بار خوند و هر بار شگفت زده شد؟
    بله.
    جالبه، منم تازگی‌ها دارم به همین نتیجه می‌رسم. مثلاً داستایفسکی هیچ‌وقت برام تکراری نمیشه. یا حتّی همین صدسال‌تنهایی. یه بار که اومده بودم فقط یه نگاهی بهش بندازم مِن بابِ یادآوری، دیدم ده صفحه‌شو بدونِ اینکه بفهمم چطوری، خونده بودم و بازم دلم می‌خواست بخونمش. تا حدودی قبول دارم حرفتون رو.
  • نوشته های جلال آل احمد برای من پر از یه بوی تازه‌ی کهنگی هستش که لبریزم می‌کنه از احساسات متناقض. نمی‌دونم شما هم همچین احساسی نسبت به کتاب‌هاش پیدا می‌کنید یا نه؟!
    چقدر خوب؛ «بوی تازه‌ی کهنگی».. بله. خیلی جالبه که اینطوریه. این دو تا کتابش که دقیقاً همین طعم و بو رو دارند. 
  • یام نبود کامنت گذاشتم. 
    خواستم بنویسم که یهو چشمم خورد به عکس آیدیم. دیدم دقیقا همونی که الان فکر میکردم میخوام بیام بنویسم رو قبلا نوشتم. خوشحالم از این ثبات. :))
    شما از ما هم فراموش‌کارتری پس! ولی خیلی خوبه این ثبات. جبرانش می‌کنه. :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی