در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
‎۷ آبان ۹۶

در سکوتی ناتمام غرق شده‌ام. ذهنم آکنده است از هیچ. کلمات ترکم کرده‌اند؛ تنهایم گذاشته‌اند. با که بگویم این حال خراب را؟ برای کسی که تنها دارایی‌اش کلماتش است، سخت است که آنها را از دست دهد. شاید هم قهر کرده باشند. نمی‌دانم. بار اولی نیست اینطور بی‌خبر می‌گذارند و می‌روند. به نظرم ناراحت شده باشند، از بی‌محلی‌های من. چند وقتی است کمتر می‌توانم کتاب تورّق کنم، و یا کلماتِ سرگردانِ مردمان را از درون این صفحۀ نورانی بخوانم. دیشب که از این فراق بسی ناراحت بودم، مجموعه هایکویی را باز کردم و ناگاه چشمم به این افتاد:


می‌نشینم نگاه می‌کنم،
دراز می‌کشم نگاه می‌کنم.
چه فراخ است پشه‌بند!

ــ یوکی‌هاشی


دیدم چه حال خرابی داشته است شاعر! توضیح شعر را نگاه کردم. نوشته بود که برخی آن شعر(هایکو) را به چی‌یوجو هم نسبت داده‌اند و گفته‌اند در مرگ شوهرش آن را سروده. همین است؛ حال من هم همین است. کلماتم را از دست داده‌ام. امیدوارم که به زودی پیدایشان کنم، یا خودشان به سویم باز گردند...


پی‌نوشت: کامنت‌های بسیار زیبایی که پای این پست نوشته شده است را هم بخوانید.

  • ۲ گفت‌وگو
  • ۲۹۷ بازدید
  • ‎۷ آبان ۹۶، ۱۵:۱۷

گفت‌وگو

  • کلمات همیشه ناقلا بوده و هستند... بازیگوشی و سر به سر گذاشتن را دوست دارند... کلا عادتشان شده که سر به سر صاحبشان بگذارند...گاهی بقل گوش ات نشسته اند و تو آنقدر از دستشان کلافه ای که اثری از آنها نمی یابی...درست به شیرینی بچه‌ها... کلمات را نمی‌توان به بند کشید...اگر به بند کشیده شوند دیگر چابکی و انرژی و طراوتشان را از دست می‌دهند و این کار فقط کینه شتری‌شان را قوی می‌کند تا بالاخره ضربه‌ی مهلکی به صاحب خود وارد آورند و آنجاست که طرف می‌فهمد که انگار مار در آستین پرورش داده است... 
    با کلمات باید بازی کرد، دنبالشان دوید، سر به سرشان گذاشت...درست مثل خودشان... آنقدرها هم با هوش نیستند که حیله‌ی ما را متوجه شوند... زود فریب می‌خورند... با آن‌ها از در بازی وارد شوی، می‌بینی که چه جانانه برایت بازی می‌کنند و دیگر بازی‌ات نمی‌دهند...
    با کلمات باید بازی کرد... کلمات را با اسارت کاری نیست... درست مثل بچه‌ها!
    چه زیبا، چه خوب، چه عمیق، چه درست. قبل از اینکه کامنت شما را بخوانم، بازی کردن با کلمات را شروع کردم و دیدم که چه زود به جنب و جوش آمدند. از سوراخ هایشان زدند بیرون؛ یا اینکه دیگر مرئی شده بودند، بله، بودند ولی نمی‌دیدمشان.

    ممنونم بابت این کامنت زیبا و وقتی که گذاشتید.
  • اتفاقا کلمات در جستجوی کسی هستند تا درونش بروند. حتی اگر عادی از کنارشان رد شویم، مدت ها با ما می مانند.
    یا این قدر آهسته در جانمان، جان می گیرند که متوجه حضورشان نمی شویم و یا این قدر پرگو هستند که روح را نوازش می کنند.
    شاید وقتی حس می کنیم کلمه را کم داریم، دلیلش این است که درون ما، در یک بازی سعی می کنند از هم پیشی بگیرند تا به قلبمان راه یابند. مجالی می خواهند تا نظمی بگیرند و هویت پیدا کنند.
    الیزابت گیلبرت، نویسندۀ مشهوری که به گفتۀ خودش روزی این قدر کلمات را کم آورده بود که حس می کرد برای همیشه باید نویسندگی را کنار بگذارد، این مجال را به خودش و کلمات درونش داد.
    به کاشتن گل و باغبانی روی آورد. کلمات بعد از آن شکفتند. 
    بله، باید کلمات را کاشت، بعد کمی صبر کرد تا محصول بدهند، دو چندان شوند. هستند، جایشان هم امن است، فقط کمی صبر می‌خواهد تا شکوفا شوند. گاهی هم کلماتِ هرزی بین‌شان رشد می‌کند؛ آفت کلمات. باید حواسمان بهشان باشد، هوایشان را داشته باشیم.

    ممنونم از کامنت زیبایتان.

بگویید!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی