در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

‏دیده‌ای؟ دیده‌ای که گاهی آدم می‌میرد؟ نه که زیر خاک شود، نه! در خودش می‌میرد؛ در خودش خاک می‌شود. راه می‌رود، می‌بیند، می‌خورد و می‌شنود، ولی دهانش بسته است. در ذهنش هم چیزی برای بیان نیست ـ حتّی یک کلام! و نه هیچ اندیشه‌ای! او مرده است و مبهوت در زندگانیِ زندگان.

”به چه شوق، زندگی می‌کنند؟!“
”نمی‌دانم! من نمی‌دانم!“

+ همچنان دارم روزهایم را به ”کلیدر“ خواندن می‌گذرانم. تاکنون اینچنین در کتابی غرق نشده بودم. امشب می‌رسم به جلد هفتمش. تقریباً هزاروپانصد صفحه‌اش را خوانده‌ام و فقط هزارتای دیگر مانده.

  • ۶ گفت‌وگو
  • ۳۲۹ بازدید
  • ‎۲۰ دی ۹۶، ۱۲:۰۱

گفت‌وگو

  • رمز ماست ایستاده مردن.
    (صرفا با خوندن متن یاد این جمله افتادم!)
    ایستاده مردن! البته، مردن که خودْ هنری نیست!
  • کسی که تشنه باشد چیزی نمی‌گوید، اهل استدلال و چون و چرا هم نیست، فقط در پی آبی است که تشنگی‌اش را برطرف کند. گرچه دست و پا می‌زند اما ساکن است و زبان و ذهنش در سکوت محض‌اند. چیزی جز آب برایش معنی‌بخش نیست؛ تا زمانی که آب را نیافته است نه حرفی دارد، نه فکری. فقط می‌بیند، و می‌شنود؛ همه چیز را می‌کاود تا ردی از گم‌شده‌اش بیاید.

     شاید شما هم درگیر عطشی شده‌اید، عطش فکری،یا چیزی، یا کسی،یا راهی، یا تحولی یا اصلا پرسشی بی‌پاسخ؟! این مُردن نیست،عطشی است که دهانتان را بسته، ذهنتان را در سکون محض و چشمانتان را مبهوت زندگی زندگان ساخته است...
     شاید همه چیز زیر سر بی‌تابی همین عطش باشد که باید تسکینش بخشید!
    حالا که فکر میکنم، میبینم بد هم نمیگویید. آدمی که مبهوتِ زندگانیِ زندگان شود، خودش را به کلی فراموش میکند. نفس میکشد، ولی نه با آگاهی، که به عادت. فراموش میشود؛ خودش، خود را گم میکند! و تشنگی هم امانش نمیدهد که به دنبال خود بگردد. «بعد هم میشود به دنبال خود گشت، اکنون به دنبال آب باش؛ همینطوری پیش بروی، به آب خواهی رسید.»

    بلی، تنها و تنها اندیشه به آب دارد. و یا بر سر چشمه ای گوارا نشسته است و هرچه مینوشد، عطشش فرو نمی نشیند... «آب چشمه را میشود تمام کرد؟ شاید... نوش!»
  • چو چاه ریخته آوار می شوم در خویش 
    که شب رسیده و ویران ترند بیماران

    #حسین-منزوی


    واقعا اینقدر خوبه کلیدر؟
    به به...


    بله، واقعا! امتحان کنید. :)
  • آقای امینی صفحات صبحگاهی به کجا رسید؟
    می نویسید هر روز؟
    حقیقتش تو این چند روزی که دارم کلیدر می‌خونم، فقط و فقط دارم کلیدر می‌خونم. اون‌ها رو که هر روز می‌نوشتم، ولی توفیق نشد که در این چند روز بنویسم. بعد از اینکه کلیدر تموم شد ــ که حالا هم چیز زیادی ازش نمونده و وسطای جلد نهمش هستم ــ دوباره شروع می‌کنم به نوشتنشون.

    نمی‌دونم چقدر راجع به صفحات صبحگاهی می‌دونید. در این صفحات، کیفیت نیست که مهمه، بلکه کمیتشون مهمه ــ که برای من میشه همون هزار کلمه. البته گاهی هم چیزهایی می‌نویسم که خیلی هم ارزشمند هستند، برای خودم بیشتر ــ با وجود اینکه دوباره بهشون مراجعه نمی‌کنم، ولی مکتوب میشن بالاخره. خلاصه، منظورْ نوشتنه. که فعلا وقتم رو تماماً دادم به خوندن، بجز روزی چندتا توئیت...

    حالا چی‌شد که کنجکاو شدید؟ :)
  • کنجکاو نشدم! خواستم یادآوری کنم بنویسید.
    بله همینجا یک ارجاع داده بودین در یک پست کامل درباره صفحات صبحگاهی خوندم.
    اگر ایمان دارید صفحات صبحگاهی به نوشتنتون کمک میکنه نگذارید برای بعد؛ زودتر شروع کنید:)
    ممنون از یادآوری‌تون واقعاً. بر حسب اتفاق، امروز هزارکلمه شبانگاهی نوشتم، که مسببشم خودتون بودید: write a letter to the future. :)
    اینطور نیست که شروع نکرده باشم، تا حالا شصت‌هزار کلمه تحت عنوان ”صفحات صبحگاهی“ نوشته‌م ـ که برخی‌شون ظهرگاهی و شبانگاهی بوده.
    تا اونجایی که خودم درک کردم، صفحات صبحگاهی چندین مزیت داره:
    • جسارتِ نوشتن به آدم می‌ده و به نوعی ذهن رو هم گرم می‌کنه برای نوشتن.
    • در حین نوشتن، ایده‌هایی دستگیرت میشه.
    • یکسری یادداشت‌های مهمت رو می‌تونی مکتوب کنی؛ مثلا موضوعی رو محور قرار بدی و راجع به اون هرچیزی که به ذهنت می‌رسه رو می‌نویسی و بعد هم گاهی می‌بینی که قابل‌استفاده هست. (فکرکردن با صدای بلند؛ و درست فکرکردن)
    ولی با این وجود، تاکنون نتونستم به طور جدی داستان‌نویسی رو شروع کنم. که قصد دارم به همین زودیا شروع کنم ان‌شاءالله...


    و به‌هرحال ممنون از توجه‌تون.
  • چه جالب! پس شما وبلاگ من رو میخونید؟! نمیدونستم. خوشحالم ازین بابت
    آقای امینی شوق انجام یک کار شاید یک سال بعد با ما نباشه. تا شوقش هست شروع کنید و به هیچ عنوان هیچ روزی رو بدون تلاش برای هدفتون از دست ندید.موفق باشید :)
    به نظرم یه سری از پست‌هاتون رو از دست می‌دم، ولی با این‌حال مطالبتون رو دنبال می‌کنم..
    بله، حقیقتاً درست می‌فرمائید. تلاش خودم رو می‌کنم.
    تشکر.

بگویید!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی