در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقل قول» ثبت شده است

نشسته بود روبه‌‌رویمان و می‌گفت من دیگر از زندگی بریده‌ام، هیچ نمی‌خواهم دیگر، تنها برای خانواده‌ام است که زندگی می‌کنم، تنها برای اینکه خرجی‌شان را بدهم و کمک‌حالشان باشم. و ذهنم در آن دم طبقِ آن مرضی که از هنگامۀ فعالیتم در توئیتر از سرش نیفتاده، ناخود‌آگاه، کلماتی را به شکل یک جملۀ قصارِ مثلاً پرمغزْ جفت‌وجور کرد. جمله‌ای توی ذهنم به پرواز درآمد و مدام خودش را به دیواره‌های ذهنم می‌کوبید ولی مجالی نمی‌دیدم برای رهایی‌اش: گاهی به جایی می‌رسی که تنها مسئولیت‌هایت می‌توانند تو را در بند زندگی نگه دارند. با اینکه حرفش را صادقانه می‌زد، ولی می‌دانستم که کاملاً حقیقت ندارد. آخر من آن‌قدری در این زمینه چنین تجربه‌هایی داشته‌ام که بگویم ما می‌توانیم در صادقانه‌ترین لحظاتمان هم، در حال فریب‌دادن خود باشیم. و این را هم می‌دانم که گاهی حتّی یک جمله، یک تصویر، یک خبر، یک مختصرْ نگاهی به آسمان، یا شنیدن صدایی مثل رعد، یا یک لبخندی بر چهره‌ای، و یا خیلی چیزهای کوچکی که توجهی به آن‌ها نمی‌شود، می‌تواند حالمان را چنان خوب کند که در آن لحظات به این نتیجه برسیم که غایت خوشبختی یعنی همین لحظه، همین دم، همین حال خوب؛ و مگر آدمی از زندگی فانی‌اش چه می‌خواهد؟ حتماً که نباید دنیا را تغییر داد، یا روی خیل عظیمی از انسان‌هایش تاثیر گذاشت، و یا نام خود را تا ابد روی صفحات تاریخ ثبت کرد؛ و حتّی می‌شود احساس خسران نکرد از تک‌تکِ روزهای عمرِ رفته، اگر بتوانی برای لحظاتی هرچند کوتاه و گذرا، خاطره‌ای شیرین برای کسی خلق کنی، یا که لبخندی بنشانی روی صورتی. همین. می‌شود به همین سادگی زندگی کرد بدون نیاز به دلیلی آنچنانی. 

نمی‌دانم چرا باید این حرف‌ها را بزنم، یا چرا این حرف‌ها را می‌زنم، ولی می‌دانم وقت‌هایی که ذهنم پر می‌شود از کلماتی پراکنده، که کلافه‌ام می‌کنند از تلاش مضحکانه‌شان برای رهایی، و کوبیدن خود به دیواره‌های ذهنم، نمی‌توانم مدت زیادی تحملشان کنم. و بیشتر این اتفاق وقتی برایم می‌افتد که چنین کلماتِ رهاشده‌ای را می‌خوانم که در اذهانی دیگر زاده شده، پیله بسته بودند و پس از بالندگی، به تقلای آزادی افتاده‌اند و نهایتاً به رستگاری رسیده‌اند. و درود بر شما ای رستگارانِ پاک‌زاد!

*****

پیش‌نوشت: صفحۀ ۳۸ کتاب را شاید بیش‌از سه بار خوانده بودم، ولی هیچ‌گاه نشد که با جانِ کلمات ارتباط برقرار کنم و از خواندنشان لذت ببرم. این تکرر خوانش هم به دلیل دست‌گرفتن و کنارگذاشتنِ این کتابِ به‌ظاهر ملال‌آور بود. ولی حالا که شروع کردم به خواندن همین صفحه، چنان لذتی از خواندن کلماتش در خود احساس کردم که نتوانستم این کلمات را ننویسم و بیش‌ازپیش در گرمای مطبوعشان از خود بی‌خود نشوم...

هرکس که روزهائی به غیر از این روزها دیده باشد، روزهای خشمگین حملات نقرس، یا روزهای همراه با سردرد نکبت‌بار که پشت مردمک چشم‌ها ریشه می‌زند و تک‌تک عصب‌های چشم و گوش را با لذتی شیطانی در طلسم عذاب یا مرگ روح گرفتار می‌آورد، روزهایی که وجود آدم ناامید است و خالی، وقتی‌که، در این دنیای منحرف، دنیایی که انگل‌های مادی خون آنرا مکیده و خشکش کرده‌اند، دنیای انسان با آنچه اصطلاحاً به نام تمدن، با زرق و برق بیشرمانه و عوام‌فریبانه و دروغین یک نمایشگاه به ما پوزخند تمسخر می‌زند و چون دارویی تهوع‌آور دست از تعقیبمان برنمی‌دارد، و وقتی که همه و همه ناراحتی‌ها مرکز توجهشان خویشتن آدم است و انسان را تا سرحد نهایی ناشکیایی و ناصبوری می‌کشانند ـ آن‌وقت هرکس که روزهایی متوسط چون امروز داشته باشد، در مقابل آنچه که از آن روزها دیده است، ممکن است واقعاً راضی باشد. روزهایی که آدم سپاسگزارانه کنار بخاری گرم می‌نشیند و همانطور که روزنامه صبح را می‌خواند شکرگویان به خود اطمینان می‌دهد که روزی دیگر فرا رسیده بدون آنکه در دنیای سیاست یا اقتصاد جنگی دربگیرد، دیکتاتوری جدیدی بر پا شود و یا پرده از روی افتضاحی تنفرآور برداشته شود. سپاسگزارانه تارهای چنگ کپک‌زدۀ خود را با یک آهنگ ملایم زودگذر لذت‌بخش، و ای‌بسا با یک سرود روحانی شکرگزاری، کوک می‌کند و با آن آهنگ برای نیمه‌خدای آرام و کرخ و مدهوش‌شدۀ رضایت‌خاطر خویش ملال‌خاطر می‌آورد و در هوای گرم و گرفتۀ ملالت خشنود و حالت بی‌دردی بسیار مطبوع قیافۀ این نیمه‌خدا و سرتکان‌دادن‌های چون آدمک چینی‌اش، با قیافۀ این انسانی که به نیمۀ راه عمر رسیده و آوازهای روحانی خود را با صدای گرفته می‌خواند، کاملا به هم شباهت پیدا می‌کنند.

[... صفحۀ بعدش هم جالب و دل‌انگیز است. دیگر خودتان بروید کتاب را بخوانید. البته بیشتر به این خاطر ادامه‌اش را ننوشتم تا حال خوب متن از بین نرود، و هاری هالر نخواهد چنگش را خرد کند و گرمای جهنمِ درونی‌‌اش را به گرمیِ مطبوع بخاری ترجیح دهد. ...]

ـ گرگ بیابان، هرمان هسه

  • ۷۴ بازدید

هالی هیمنه: این مطلب را که از روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی خواندم، دیدم که دقیقاً حرف‌هایی را می‌زند که در حال حاضر تبدیل شده‌است به دغدغه‌ام و درست قبل از خواندن این پست، کلّی در این مورد فکر کرده‌ام؛ اینکه قانون با اعمال محدودیتِ شدید، و هرچه تنگ‌تر کردن دایره‌اش، حرمت خود را می‌شکند و خودش است که تیشه به ریشۀ خود می‌زند و تخم لق را می‌شکند. وقتی که دیدم جناب شعبانعلی به‌زودی قرار است این پست را پاک کند، فوراً یک رونوشت از آن برداشتم. نمی‌دانم دیگر ایشان راضی است یا نه. همین است دیگر.

پست موقت: این مطلب را صرفاً به عنوان دردِ دل اینجا نوشته‌ام و بعداً پاک می‌کنم. اما دوست داشتم برای شما بنویسم.

مدتی بود که در محله ما چند قاچاقچی پیدا شده بودند.

اینها مشروب معامله و جابجا می‌کردند.

بارها از پنجره خانه‌ام آنها را دیده بودم.

فکر می‌کنم اگر مثل من تجربه‌ی دیدن این صحنه را داشته باشید، نفرت‌انگیز بودن آن را حس کرده‌اید.

چند جوان سوار یک پراید هاچ بک با چراغ‌های خاموش، سیگار می‌کشند و گاه چند ساعت می‌ایستند. روبرویشان هم یک وانت می‌ایستد و دو نفر هم آن‌جا هستند.

یک ماشین هم کنار خیابان هر شب تمرین رانندگی می‌کند تا اگر پلیس رسید زودتر به اینها خبر دهد. این همه روز قاعدتاً برای گواهینامه که هیچ، برای مسابقات بین‌المللی هم آماده شده‌اند.

این را شب‌ها که پلیس می‌آید و اینها تخته‌گاز فرار می‌کنند متوجه شده‌ام.

راستش را بخواهید جرات نکردم تماس بگیرم و آنها را معرفی کنم.

یکی از بستگان دور، یک بار چنین کاری کرد. آن جوانان را بردند اما بعد که آزادشان کردند به سراغ آن خویشاوند من آمدند و به او – به شیوه‌ی خشن – یاد دادند که هرگز در کار فعالیت شبکه‌های قدرت فعال، اختلال ایجاد نکند.

بگذریم.

حس من بد بود و نمی‌دانستم چکار کنم.

یک شب تصمیم گرفتم با آنها صحبت کنم.

به سراغ‌شان رفتم و گفتم: واقعیت اینجاست که من مالک خیابان نیستم. بنابراین، نمی‌توانم بگویم اینجا چه کار می‌کنید. خودم هم همواره نسبت به کسانی که پیاده‌روی خانه را جزو املاک‌شان می‌دانند و اجازه پارک به غریبه نمی‌دهند حس بد داشته‌ام.

اما کاش جای دیگری را انتخاب کنید.

هر چهار نفر با هم ایستاده بودند و من را نگاه می‌کردند.

یکی از آنها – که فکر می‌کنم درس‌خوانده هم بود یا لااقل عضو چند کانال تلگرام بود و باسوادتر نشان می‌داد – گفت: کار ما غیرقانونی است. ما مجرمیم. البته در بسیاری از کشورهای دیگر، اگر بودیم مجرم نبودیم.

شما کار غیرقانونی نکرده‌اید؟

کمی با خودم فکر کردم.

دیدم از آخرین باری که با فیل شکن وارد اینترنت شده‌ام یک ربع هم نگذشته است و این جرم است.

چند سال پیش یک بار هم به خاطر آستین کوتاه، سوار ون شده‌ام.

بارها هم به خاطر نوشته‌هایم اخطار گرفته‌ام. وبلاگ های سابقم هم چند بار بسته شده و در پرشین بلاگ بعد از بسته شدن نوشته بودند که این وبلاگ، اشاعه فساد و فحشا انجام داده (منظور نوشتن چند مطلب سیاسی درباره یک انتخابات است. همان انتخاباتی که نظر ما به نظر دوستان نزدیک نبود. البته امروز دوستان نظرشان خیلی به ما نزدیک شده است).

تازه در خانه‌مان ماهواره هم داریم. درست است که مال همسایه‌هاست و من تلویزیون هم ندارم. اما به هر حال، چند همسایه‌ی مجرم دارم که ماهواره دارند و تحمل‌شان کرده‌ام. مادر و پدرم هم مجرم هستند و خستگی سال‌های بازنشستگی را با این کار غیرقانونی (تماشای ماهواره) می‌گذرانند.

چند شب پیش هم جرم چند دختر را در برج میلاد با لذت تماشا کردم و بعداً فهمیدم سن یکی از آنها از ۹ سال تجاوز می‌کرده است (در فرهنگ ما سنگین‌ترین کاربرد تجاوز در چنین جمله‌هایی است).

ضمناً از علاقه‌مندان تعدادی از مجرمین هم بوده‌ام و حتی کتابهایشان را هم دارم (آخرینش زیباکلام است).

خلاصه کمی فکر کردم و گفتم: راست می‌گویی. من بیرون کشور که هستم انسان پاکی هستم و کاملاً قانونی زندگی می‌کنم.

اما در کشور خودم همواره مجرم بوده‌ام.

حرفی برای گفتن نداشتم.

دایره‌ی جرم چنان وسیع و دایره‌ی پاکی چنان به نقطه تبدیل شده که ما همه مجرمیم.

خداحافظی کردم و جدا شدم. یکی دو روز دیگر هم آنجا بودند و وقتی من را می‌دیدند چراغ می‌زدند. بعد هم رفتند و صورت مسئله پاک شد.

تنها چیزی که ماند حس بدی بود که به من یادآوری کرد: من مجرمی هستم که در میان چند ده میلیون مجرم دیگر زندگی می‌کنم.

پی نوشت: پیام نوشته‌ی من واضح است. اما چون ممکن است کسانی باشند که با فارسی روان نیز مشکل داشته باشند تأکید می‌کنم که حرف من دفاع از مشروب فروشی در کنار خیابان نیست. حرفم این است که کاش، لباس قانون آن‌قدر تنگ نمی‌شد که مشروب فروش کنار خیابان (که احتمالاً کارهای غیرقانونی دیگری هم انجام می‌دهد) با افتخار به من بگوید: ما هر دو مجرمیم و من با شرم بگویم: درست می‌گویی و عذرخواهی کنم.

  • ۱۴۱ بازدید
‎۲۴ شهریور ۹۶

پرواز آرزوی انسان است. در پرواز احساس رهایی و شکوه جان آدم را لبریز می‌کند. اما سقوط هم نوعی رهایی در خود دارد و بی‌شباهت با پرواز نیست. برای همین کسی که سقوط می‌کند و از بند بندگی رها می‌شود، ابتدا احساس آزادی می‌کند، ولی در پایانِ سقوط، ضربۀ هولناکی نابودش می‌کند...

[علیرضا پناهیان]

  • ۱۵۳ بازدید