در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چرخه‌ی بقاء» ثبت شده است

پیش‌نوشت: چندی پیش مطلبی با عنوان «چرخۀ بقاء و رسیدن به کمال» نوشته بودم، [که خواندنش خالی از لطف نیست،] و در آن به چیزی که باید، نپرداختم: جاودانگی.

هیچکس در ابتدا نمی‌داند که مسیرش کدام است و کدام راه را باید طی کند. معمولاً آنهایی که شرایطش را داشته‌اند، به دنبال رویاهایشان می‌روند و می‌خواهند این چند صباح را، همانطوری زندگی کنند که از آن لذت می‌برند. البته خیلی از افراد هم هستند که با وجود شرایطی که برایشان فراهم است رویاهایشان را رها می‌کنند و می‌شتابند به سمت همان چیزی که جامعه آن را به عنوان راه خوشبختی نشان داده است: پول. در این‌جاست که آن شخص می‌افتد روی چرخۀ پول‌افزایی. پول روی پول می‌گذارد و گاه حتی کوه‌هایی از آنها می‌سازد، ولی هیچگاه به آن چیزی که می‌خواهد نمی‌رسد. چه بسا که گاهی حتی به آن مراتبی که در گذشته پیش خود تصور می‌کرد، برسد، ولی می‌بیند که هنوز به آن مرتبه‌ای که باید، نرسیده است. همین می‌شود که سال‌های سال روی چرخۀ پول‌افزایی می‌دود و وقتی که حس می‌کند که دیگر تاب دویدن روی آن را ندارد، از رویش پایین می‌آید و سری برمی‌گرداند به عقب، و ایام گذشته را به نظاره می‌نشیند. آن وقت است که می‌فهمد به چه چرخۀ تسلسلِ باطلی مبتلا شده بود که هرچه می‌دوید، به انتهایش نمی‌رسید ولی توقعش برای رسیدن به انتهای آن مسیر، بیشتر و بیشتر می‌شد.

هر شخصی در زندگی‌اش گوشه چشمی به جاودانگی دارد، حتی اگر خودش نداند و برایش درک نشده باشد. جاودانگی از همان حس‌های درونی‌ست، از همان دسته چیزهایی که ناخودآگاه به سمتشان راه کج می‌کنیم. بگذارید مثال‌هایی بزنم. مثلاً پدری که سخت کار می‌کند و به هر قیمتی که شده است، خرج عیال و فرزندان خود را تامین کرده و از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کند. او که می‌بیند آب از سرش گذشته، هر کاری می‌کند که فرزندش غرق نشود، از بین نرود، تلف نشود. می‌خواهد فرزندش به مقامات عالیۀ موفقیت برسد؛ به همان چیزی که خودش می‌خواست ولی نشد؛ به جاودانگی.

گاهی هم نه حتی تا بدین حد؛ یکی هم هست که تنها یک زندگیِ بی‌دردسر و نانی برای خوردن، برایش نهایتِ جاودانگی‌ست. همین که امروزش فردا شود، راضی‌ست. اگر در انسان‌ها کششی به جاودانگی وجود نداشت، حاضر نمی‌شدند به زندگی تن دهند. همیشه چیزهایی هست که نمی‌شود به درستی تعریفشان کرد، جاودانگی هم از جلمۀ آن‌هاست. چیزی‌ست که در وجود و ذاتِ آدمی هست و نمی‌شود جدایش کرد. بله، کشش به جاودانگی در سرشت آدمی‌ست، جزئی از غریزۀ اوست.

البته نکته‌ای را باید تذکر دهم: ما در این مطلب در کرسی قضاوت ننشسته‌ایم که دیگران را قضاوت کنیم؛ قصدمان از مثال‌های گذشته و پیشِ روی، نگاهی اجمالی به برخی زندگی‌هاست. 

بسیاری جاودانگی را با عنوان ارزش یاد می‌کنند. آن‌ها کسانی هستند که از زندگیِ بدون ارزش متنفرند. می‌خواهند بیشترین استفاده را از عمر خویش ببرند. می‌خواهند روزگاری چند که فرصت زیستن دارند، آنچنان کاری انجام دهند که نامشان برای همیشه در تاریخ حک شود؛ یا حداقل طوری زندگی کنند که نیازشان به ارزشمند بودن ارضا شود؛ زیرا بدین صورت به جاودانگی می‌رسند، به آن مرتبه‌ای از جاودانگی که برایش تلاش کرده باشند. زنده می‌مانند گاه برای همیشه.

کشش به سوی جاودانگی گاه خودآگاه است و گاه ناخودآگاه. جاودانگی، شاید پروراندن فرزندی باشد، ساختن بنایی باشد، اختراع چیزی باشد، نوشتن کتابی باشد، اقدامی متهورانه باشد، فتح سرزمینی باشد، ایجاد اصلاحی در فرهنگ، سیاست و یا اندیشه‌ها باشد، کشیدن تصویری باشد، ساختن موسیقی‌ای باشد، خواندن آهنگی باشد، نابود کردنِ کسی باشد، نجات انسانی باشد، کمک به دیگران باشد، اخلاق نیکی باشد، فرماندهیِ جنگی باشد، شوراندن علیه حکومتی باشد، رسیدن به ثروتی باشد و...

انسان‌ها شاید مهلتشان تمام شود و این دنیا را بگذارند و بروند، ولی همیشه بخشی از وجودشان را تا ابد -، تا زمانی که چرخِ افلاک می‌چرخد و خورشید می‌تابد و آب جریان دارد، - در این دنیا جا می‌گذارند. یکی شرّش را جا می‌گذارد و یکی هم خیرش را. یکی دیوانگی به جا می‌گذارد و دیگری عشقی را. یکی علمی را به جا می‌گذارد و دیگری جهلی را. یکی شمشیری را، دیگری سپری را. یکی صدایش را به جا می‌گذارد و دیگری کلماتش را، اندیشه‌اش را. یکی آبادانی‌اش را به جا می‌گذارد و دیگری خرابی‌هایش را...

اما یکی هم هست که نامش، روایتِ زندگی‌اش به جا گذاشته می‌شود. زندگی‌ای را به جا می‌گذارد که در آن، لحظه‌ای به فکر جاوید شدن در دنیا نبوده و تمام فکر و ذکرش جاودانی در عالمی دیگر بوده است. کم نیستند این افراد. اگر بخواهم مثالی بزنم، اویس قرنی را مثال خواهم زد. آنکه همیشه در انزوا زندگی می‌کرد؛ آنکه شناخته شده است در پیش مؤمنان و ناشناس در بین مردمان. آن که مقام والایی نزد خداوند و پیامبرش داشت.

شخصی از او نصیحتی طلب کرد.
گفت: خدای را شناسی؟
ــ بله، می‌شناسم.
ــ اگر به جز از خدا هیچکس دیگر نشناسی تو را بِه.
دوباره پرسید: خدا تو را داند؟
ــ بله، می‌داند.
ــ اگر جز خدای کس دیگر تو را نداند تو را بِه.

| از کتاب تذکرة‌الاولیا |

بله، برخی نیز چنین می‌خواهند به جاودانگی برسند. در نظر برخی، این دنیا ارزش جاودانگی را ندارد؛ آنها به دنبال جاودانگی در عالمی برتر از این دنیای فانی هستند.


کلام آخر

جاودانگی به خودی خود مهم نیست، این مهم است که چه چیزی باعثِ جاودانگی شود. یکی حتی با دورِ خود چرخیدن هم جاودانه می‌شود و نامش را در رکوردهای گینس ثیت می‌کنند. لااقل با دیوانگی‌هایمان جاودانه نشویم...

  • ۱۷۵ بازدید

همیشه نیازی باید باشد که آدم را مجبور به حرکت کند. نیازهایی که موجودات مجبورند برای زنده ماندن و زندگی کردن آنها را مرتفع سازند. البته نه تنها زنده ماندن و زندگی کردن، بلکه حتی برنگشتن به عقب و پسرفت نکردن هم باعث می‌شود که برای زمین نخوردن روی تردمیلی که سرعتش زیاد شده است و هی زیادتر می‌شود، تندتر و تندتر دوید.

روحیه‌ی کمال طلبیِ انسان هم چیز عجیبی‌ست. می‌توان گفت انسان به هر جایی که در حال حاضر رسیده است، از صدقه سر همین روحیه‌ی انسانی است؛ اگر نبود، شاید هنوز هم انسان‌ها با سائیدن دو تکه چوب به هم آتش درست می‌کردند، و یا حتی کارشان به کشف آتش هم نمی‌رسید و با خوی حیوانیِ خام‌خواری تاکنون روزگار می‌گذراندند. اگر آن روحیه‌ی کمال طلبی در انسان‌ها نبود، فکر نکنم کسی پیدا می‌شد که این لغات را مکتوب کند و دیگری هم در حال خواندن آنها باشد! و شاید هزاران سالِ پیش در عصری همچون عصرِ یخبندان نسلشان از سرما منقرض شده بود، و یا حتی توسط جانورانِ درنده ...

بیایید به دور و اطراف خود نگاهی بیندازیم. مثلا سیستم آموزش و پرورش؛ کسی نیست که در طول عمر خود حداقل چند سالی را در آن نگذرانده باشد. مدرسه توسط معلمین، دانش آموزان را تربیت می‌کند و بهشان درس یاد می‌دهد، و در بین آنها دانش آموزانی هستند که قرار است به معلمینی تبدیل شوند که قرار است نسل بعدیِ دانش آموزان را تربیت کنند، و در بین آن نسلِ جدیدِ دانش آموزان هم دانش آموزانِ دیگری هستند که قرار است معلمانِ نسلِ آینده باشند و [چرخه‌ای ادامه‌دار] ...

همین مثال بالا برای اساتید دانشگاه و دانشجویان هم صادق است، برای حوزه‌های علمیه نیز. یا مثلا نویسندگانی که کارگاه‌های نویسندگی یا داستان‌نویسی راه می‌اندازند و تضمین کننده‌ی بقای نسلِ بعدیِ نویسندگان هستند. یا مثلا نوازندگان؛ اینکه موسیقی سنتی هنوز زنده است، به دلیل همین چرخه‌ی بقای نوازندگی بوده است. و مقوله‌ای از همه مهم‌تر، «علم». علم تاکنون به هرجایی که رسیده است، نتیجه‌ی بقای علومِ پیشین و زایش و متوقف نشدنِ رشد و تکاملش است؛ همچنین نسلِ انسان‌ها ...

ادیان نیز از این گفتار خارج نیستند. همیشه پیامبرانی وجود داشتند که فرستادگانِ خداوند بودند و پیام خداوند را به بندگانی می‌رساندند و شاگردانی را در آن مکاتب پرورش می‌دادند تا بقای «دین» تضمین شود؛ تا اینکه انسان چه بوده و چرا آفریده شده است و قرار است به کجا برود و چطوری رفتنش مشخص شود.

زندگیِ یک انسان هم چیزی به جز رسیدن به کمالش نیست. چیزی که گاهی در آن موفق است و گاهی هم نه؛ البته کمال چیزی نیست که یک انسان در طول زندگی‌اش به آن برسد. اما قبل از آن، ابتدا باید بقایش را تضمین کند(خورد و خواب)، سپس نوبتِ رشد و تکاملش می‌شود. در زندگیِ یک انسان، از کمال با عنوان «موفقیت» هم یاد می‌شود. البته قابل ذکر است که کمالِ انسان‌ها یا به عبارتی هدف از زندگی‌شان همیشه مسیری یکسان نیست و راهِ رسیدن به هدفِ هرکدام می‌تواند با دیگری متفاوت باشد.

می‌توان گفت هر چیزی که به وجود می‌آید به سوی تکامل خود می‌تازاند و از چرخه‌ای برای بقای خودش استفاده می‌کند، برای فراموش نشدن و از بین نرفتنش. رشد می‌کند، پیشرفت می‌کند، کامل‌تر و کامل‌تر می‌شود تا اینکه به هدفش که کمال است برسد. چیزِ ناقصی در ابتدا، و رسیدن به کمالی در انتها. همین هدف انگیزه‌ای برای بقاء می‌شود. می‌بینید؟ خیلی هم پیچیده نیست.

اما چرا «کمال»؟ آیا هدفی بهتر از کمال برای رسیدن وجود ندارد؟

چه هدفی بهتر از کمال؟ کمال هدفی‌ست که قادر است تمامیِ اهداف دیگر را در زیر مجموعه‌ی خود قرار دهد. مثلاً کمالِ انسانیت، انسانی‌ست که به دیگران ظلم نکند، عدالت را بر قرار سازد، به نیازمندان کمک کند و ... . حتی می‌توان گفت که آفرینشِ هستی و انسان هم به نوعی کمالِ خداوند است؛ زیرا تا وقتی که انسانی نباشد، وجودِ رازق بی‌معنی‌ست و قادر نیست تا رزّاقِ کسی باشد. اگر انسانِ خطا کاری نباشد، غفّار و ستّاری نیست تا گناهان او را بیامرزد و عیب‌هایش را بپوشاند. تا که کسی نباشد، فرستادنِ پیامبر برای آگاه کردن افراد هم امری بی‌معنی میشود. تا که عالَمی نباشد، کسی هم نیست تا در آن زندگی کند و این چرخه‌ی علّیت همچنان ادامه پیدا می‌کند...



  • ۱۹۳ بازدید