در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

پر از حرفم، یا لااقل احساس می‌کنم پر از حرف هستم. البته که این احساس دروغ نخواهد گفت، چون فکر نکنم کمکی به بهتر زندگی کردن و بقای انسان‌ها کند، و از غرایز نشأت گرفته باشد. دیدن و خواندنِ روایت‌هایی که روح پرسشگر انسان را به تکاپو می‌اندازد و تمام بندهایی که در ذهن به قانونی خلل‌ناپذیر تبدیل شده بود را پاره می‌کند و پیش می‌رود، آدمی را پر از حرف می‌کند ـ چنین شگفتی‌هایی گاه آدم‌ها را لبریز می‌کند طوری که هیچ چیزی نمی‌تواند بر زبان بیاورد و زبانش الکن می‌شود. پر از حرف هایی می‌شود که سعی دارد پاسخِ پرسشی باشد؛ پندارهایی که در ناخودآگاه ریشه می‌دواند و کم کم به قلمرو خودآگاه انسان نفوذ کرده و همه چیز را دگرگون می‌کند، و یا حداقل جزئیاتی را به دنیایت اضافه می‌کند که ویروس‌وار  تکثیر می‌شوند، و گسترۀ تغییراتت هم پهناورتر ـ و گاه چنان پیش می‌رود که یکباره به خودت می‌آیی و می‌بینی دیگر خودت نیستی. می‌بینی این منی که عاشق سفر بود و می خواست از همه چیز دل بکند و همه را پشت سر بگذارد، یکباره تبدیل شده است به یک موجودِ انزواطلبی که هیچ گاه حاضر نیست گوشۀ تنهایی‌اش را رها کند و گویی کمال زندگی‌اش در همین تنهایی‌ست. انگار اویی که همین چند وقت پیش دلتنگی‌هایش را فریاد می‌کشید و تنهایی را وحشتناک‌ترین عذاب عالم می دانست، همینی نیست که عزلت گزیده و از هرچه غیر از تنهایی‌ست متنفر است... کم کم مجبور می‌شوم به چرخش ستارگان ایمان بیاورم، و به حرکت سیارات، و به مقدرات، و تغییر مکرر فصل‌ها، و اینکه هر کدام ستاره ای در آسمان داریم که سرنوشتمان با آن عجین شده است. چه می‌دانم، شاید این فرضیه بتواند سرگردانی و پریشانی و دگرگونی‌هایمان را از پیچیدگی در بیاورد. همیشه که آدم نمی‌تواند به حقیقتِ مطلق برسد ـ یا اینکه رسیدن به آن دوایی از دردش دوا نخواهد کرد. یکبار هم تسلیم جادو شو، انگار کن معجزه ای در کار است، و به چیزی اسرارآمیز باور داشته باش. آن بیرون چیزی هست. آن بیرون اتفاقاتی در جریان است. احساسات همیشه دروغ نمی‌گویند.

+ روایت‌هایی وجود دارد که نمی‌شود دنیا را بدون آن‌ها تصور کرد. یعنی همیشه پیامبری هست برای ابلاغشان، و وجودشان ورای زمان و مکان است. و The Matrix هم یکی از آن‌هاست.

  • ۳ گفت‌وگو
  • ۵۱ بازدید
  • ‎۱۳ تیر ۹۷، ۰۰:۵۶

گفت‌وگو

  • گاهی ترس ها در سطح جامعه و فرهنگ مردمش گسترده میشه. وقتی تا این حد نفوذ می‌کنه تو دل و ذهن مردم، نمی‌تونن اینجور روایت ها رو تحمل کنن. مثل همین ایدۀ ماتریکس یا شبیه سازی شده بودن دنیای فعلی مون.
    قشنگی این روایت ها و فرضیه ها هم در همینه که می تونن کل اعتقادات و تصاویر آدما از زندگی شون رو از پایه بلغزونن.
    دقیقا منظورتون رو متوجه نشدم وقتی گفتید مردم در چنین اوقاتی نمی‌تونن اینجور روایت‌ها رو تحمل کنن.
    بله، حداقل قشنگیش همینه، و می‌تونه لااقل برای چند ساعتی آدما رو از واقعیتِ ناخوشایند دور کنه.
  • اون تیکه خیلی به پست شما گمونم ربط نداشت.

    یکی از پسرای فامیل، خدا رو قبول نداشت. بعد وقتی تو مهمونیا، فک و فامیل مذهبی رو گیر می‌آورد، می چسبید بهشون و یه بخشایی از دین و مذهب رو که به نظرش "باگ" بود یا نمی‌شد توجیهش کرد، براشون طرح می‌کرد. اونام بعد از چند دقیقه بحث، کم می آواردن. اونقد تکرار شد که دیگه بعد از این که این بنده خدا به بیست و یکی دو سالگی رسید، نمی‌ذاشتن باهاشون بحث کنه. می‌ترسیدن که اعتقادات شون سست بشه. حس می‌کنم ترس اصلی شون از این بود که نکنه واقعا مذهب شون ایراد و باگ داشته باشه؛ اما جرئت نمی کردن حتی خودشونو در معرض فرضیه های یک جوون بیست و یکی دو ساله قرار بدن و اصطلاحاً یه کم چالش بوجود بیاد براشون.
    وضعیت مشابهش رو گاهی تو بیان فرضیه هایی برای دنیا داریم. هی علم میره جلوتر و هی میگن داریم به توجیه اغاز جهان بدون آفریدگار نزدیک می‌شیم. یه عده می‌ترسن. در صورتیکه ممکنه هیچوقت علم نتونه به اون نقطه برسه. همین به نظرم از ترس آدماس.
    بله، ترس از اینکه آدم عمری خودش رو فریب داده باشه.. و پرهیز از پریشانی. البته که هر کسی حق داره خودش رو فریب بده، چه اون کسی که می‌خواد با وارد بحث نشدن روی عقیده‌اش استوار بمونه هم اونی که با فریاد زدن عقایدش می‌خواد پوچی عقاید دیگران رو ثابت کنه و به خودش اعتمادبه‌نفس بده و بیشتر در خیالاتش غرق بشه. :)

  • موافقم :)

بگویید!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی