در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

عمو یادگار... گفتی عمو یادگار و نمی‌دونم چرا یاد هیاهوی روزهای عید افتادم. روزهایی که آدما توشون دنبالِ یه اتفاقِ بزرگ هستن. انگار واقعاً قراره زندگی‌شون توی یه روز خاص، توی یه ساعت و دقیقه و ثانیۀ خاص، که فقط سالی یکبار میاد، یه تغییر اساسی کنه؛ پس از این انتظارشون انگیزه می‌گیرن و با کلی شوق می‌رن خودشون رو برای تحویلِ این اتفاق بزرگ آماده میکنن. خیلیا هستن که اعتقادی به این چیزا ندارن و این کارا رو مزخرف می‌دونن؛ ولی یکی نیست بهشون بگه مردِ حسابی، تویی که همه چیِ زندگیِ این مردم برات مزخرفه و اعتقادی بهشون نداری، چرا نمی‌ری جنگل و اونجا زندگی کنی؟ نمیشه که به طبیعت و ماده و واقعیات هم اعتقاد نداشته باشی؛ چون در اون صورت زندگیِ تو هم خیلی مزخرف و پوچه و باید خیلی زودتر از این حرفا با یه تیغِ تیز از شرِش خلاص می‌شدی. آره؛ آدما خیلی وقتا تظاهر می‌کنن. خیلی وقتا از زمین و زمان انتقاد می‌کنن و فریادِ گوش‌کرکن‌شون همیشه بلنده، اما کاملاً بی‌معنی؛ دروغی؛ ریاکارانه، و به قول خودشون، مزخرف و سخیف... انگار تکلیفشون با خودشونم مشخص نیست. البته اگه بتونی درکشون کنی، می‌بینی اونقدرهام نفرت‌انگیز نیستن، بلکه ترحم‌انگیزن. می‌دونن چی نمی‌خوان، ولی نمی‌دوننم که چی می‌خوان. وضعشون یکم پیچیده‌ست. بگذریم.

 

کجا بودیم؟ آها. عمو نوروز! نه، نه؛ عمو یادگار! ما آدما خیلی عجیبیم. یه سری‌مون که همیشه تو گذشته سیر می‌کنیم در حالی که زندگی‌مون در زمانِ حاله که معنی می‌گیره و یه گذشتۀ قابلِ ارجاع رو می‌سازه؛ گذشته‌ای که میشه توی ساعاتِ تنهایی و خلوت‌هامون، روزها در اون غرق بشیم و دوباره اون سختی‌ها، ناراحتی‌ها، غم‌ها، شادی‌ها و خوشحالی‌ها و هیجان‌زدگی‌ها رو تجربه کنیم. یه گذشتۀ قابل ارجاع! من این اسم رو براش انتخاب کردم. می‌دونی، این چند وقت فکرم خیلیِ درگیرِ داشتنِ یه گذشتۀ قابلِ ارجاع و ارزشمنده. اعتقاد دارم زندگی‌هامون اتفاق زیاد داره، و یا برخی از اتفاقات رو حتّی خودمون به زور می‌سازیم و می‌ندازیمشون توی زندگی‌مون تا مثلاً اتفاق «افتاده» باشن! ولی، ماجرا نداریم. کلی اتفاقِ بدونِ ماجرا. مثلاً من امروز روی کوه، وقتی به نفس‌نفس افتاده بودم و تنها بیست-سی متر با قله فاصله داشتم و دیگه توانش رو نداشتم حتی یک قدم هم بالاتر برم، یه خرگوش دیدم و همینکه چشمم بهش افتاد، سریع فرار کرد و غیب شد. نفهمیدم کجا رفت. منم بعدِ یکم استراحت، دوباره زورِ خودمو زدم و به هر سختی‌یی بود، رسیدم به قلۀ اون کوه، و در بالاترین نقطه‌ای ایستادم که تا حالا توی عمرم ایستاده بودم؛ ولی... ولی، همین! اون خرگوش غیب شد. منم بعد از یه استراحتِ سی دقیقه‌ای و لذت بردن از اون منظره، برگشتم پایین و حالا سرِ جای همیشگی‌م نشسته‌م. می‌دونی منظورم چیه؟ یعنی این همه اتفاق، ولی دریغ از یه ماجرا! من می‌خواستم اون خرگوش، خرگوشِ آلیس در سرزمین عجایب باشه! من دلم می‌خواست اون خرگوشی که توی اون ارتفاع دیدم، واقعاً یه کارِ خاصی انجام بده و دیدنش برام الکی نباشه. یعنی چی که یه هویی ببینمش و از دیدنش تعجب کنم و بعد، غیب بشه؟ می‌خواستم حداقل بره از روی یکی از صخره‌ها، خودش رو پرت کنه پایین و من بهترین خاطرۀ زندگی‌م رو به دست بیارم! خاطره‌ای که قراره برای هر کسی تعریفش کنم! یا اگه نخوام درگیرِ مسائل فلسفی بشم و اینکه چرا این حرکت از اون خرگوشِ عجیب سر زده و چرا اون خواسته خودش رو به کشتن بده، می‌خواستم بره لبِ یه صخره و از اون ارتفاعِ بلند بپره، و یه دفعه یه عقاب که اتفاقاً همون بالا پرواز می‌کرده شیرجه بزنه و با چنگال‌هاش توی هوا بقاپدش و بعد من بفهمم اینا با هم دوست بودن و با خودشون قرار گذاشته بودن که هر کسی از این کوه اومد بالا، این نمایش رو براشون اجرا کنن و شگفت‌زده‌شون کنن! آره، من این‌طور ماجراهایی توی زندگی‌م کم دارم. همیشه بهشون فکر می‌کنم. همیشه دنبالشونم و می‌خوام کشفشون کنم؛ لحظه به لحظه. ولی انگار قرار نیست کسی جز من اونارو ببینه. یعنی، حتّی خودِ من هم نمی‌تونم ببینمشون، فقط درکشون می‌کنم. مثلِ همین ماجرای خرگوش و دوستش عقاب؛ درکشون می‌کنم فقط. داشتم می‌گفتم... عمو یادگار! یعنی کلاً حرفِ من این بود که عمو یادگار رو نمی‌شناسم. انگار قرار هم نیست هیچ‌وقت توی زندگی‌م ببینمش. عمو یادگار برای من یه غریبه‌ست؛ یه غریبه که وقتی به گذشته‌م نگاه می‌کنم، نمی‌دونم دیگه دلم می‌خواد یه روزی ببینمش یا نه. آخه می‌دونی، گذشته‌ها که همه‌ش خوشی و شیرینی نیست؛ غم و تلخی هم زیاد داره ـ گاهی حتی خیلی زیادتر از خوشی‌هاش و شیرینی‌هاش. انگار سرنوشت من اینه که ماجراهای زندگی‌م رو فقط درک کنم، نه اینکه به عینه ببینمشون. ببین چقدر پرحرفی کردم! گفتی عمو یادگار؟! خب، داشتی می‌گفتی...

  • ۲ گفت‌وگو
  • ۸۳ بازدید
  • ‎۲۶ مرداد ۹۷، ۱۹:۱۷

گفت‌وگو

  • ماجرا داشتن مقوله‌ی عجیبیه...خیلی از ماها توی همین اتفاق سازی‌ها در واقع دنبال همون ماجراهه می‌گردیم ولی نمی‌دونیم که داریم اشتباه می‌ریم...شایدم ادای ماجرا داشتن رو دربیاریم بهتر از این باشه که قبول کنیم هیچ ماجرایی نداریم...نمی‌دونم...
    البته که، هیچ زندگی‌یی بدون ماجرا نیست. ماجرا هست، ولی نه هر وقتی که ما بخوایم. شاید برای یک دوره‌ای، هیچ ماجرایی نداشته باشیم؛ و این رو میشه به حساب ماجراهای بزرگ و زیادی گذاشت که (مثلاً) قراره بعدها برامون اتفاق میفته. از نظر من هر زندگی‌یی ارزش روایت رو داره، ولی گاهی داستانِ برخی آدما خیلی کوتاهه ـ شاید فقط دو سه صحفه! البته که، بی‌ماجرایی هم خودش یه ماجراست. آدم بیشتر به زندگی فکر می‌کنه، کتاب می‌خونه، به موسیقی می‌پردازه، و در کل شاید وقتِ آزادِ زیادی داشته باشه.
  • خوبیِ عالمِ خیال به نامحدود بودنشه. هر چی و هر جا و هر لحظه‌ی ناممکن رو می‌تونی تصور کنی و بسازیش. پر و بال بدی و دنیا رو اونطوری که دلت می‌خواد تصور کنی. آدم‌های اضافی رو حذف کنی و اون‌هایی که رفتن رو برگردونی. بعد بشینی وسطِ اون همه هیاهو و برای خودت باشی.
    شاید زیاد ربطی نداشت به پستِ شما :)
    نه، چرا؛ منظورم منم همینا بود. :)

بگویید!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی