در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

صبح‌های یکشنبه سکوئیلر از روی قطعه کاغذ درازی که با یکی از پاهای جلویش نگاه می‌داشت برای آنان می‌خواند که تولید مواد مختلف غذایی دویست درصد، سیصد درصد و حتی پانصد درصد افزایش یافته است. حیوانات دلیلی نمی‌دیدند که گفته‌های او را باور نکنند. مخصوصاً که آن‌ها دیگر به طور روشن شرایط زندگی قبل از قیام را به یاد نداشتند. ولی بعضی روزها دلشان می‌خواست ارقام کمتری به خورد آنها می‌دادند و غذای بیشتر.

پی‌نوشت: خوبیِ داستان‌های جورج اورول بی‌زمانی‌شان است؛ اینکه در هر زمانی می‌توان خود را در دنیای داستانی‌اش پیدا کرد. تجربۀ شیرینی بود خواندنِ قلعۀ حیوانات ـ لااقل به تلخیِ ۱۹۸۴ نبود. به‌هرحال هر دوتایشان جزء محبوب‌ترین‌هاست برای من.

  • ۶ گفت‌وگو
  • ۸۱ بازدید
  • ‎۲۷ شهریور ۹۷، ۲۰:۱۰

گفت‌وگو

  • برخی با هم برابرند و برخی برابرترند. 
    این جملۀ کتاب رو لامصب میشه روزی ده بار توی موقعیت‌های مختلف و زمان‌های متفاوت تکرار کرد. : |

    چه خوب به یادتونه. :)))
  • برای من خوندن این دوتا کتاب جورج اورول واقعا یه نقطه عطف جدی تو زندگیم بود. چیزایی که رو سابقا متوجهشون نبودم به ساده‌ترین شکل ممکن نشونم داد.
    داستان ۱۹۸۴ به قدری برام زنده بود که تا مدت‌ها نشونه‌های چنین اتفاقی رو تو جامعه خودمون می‌دیدم.
    آره واقعاً. خوندنِ ۱۹۸۴ یه تجربۀ خیلی متفاوته؛ یکی از خاص‌ترین کتاب‌هایی که هرکسی می‌تونه بخونه. 
  • اگه واقعا کتابی چنین واضح و بی‌پیچیدگی و سطحی برات جذاب بوده، به نظرم باید در معیارهای نمره دادن به جذابیت، تجدید نظر کنی. تأکید میکنم که این یک مسئله سلیقه‌ای نیست؛ بلکه «ادبیات» و «زبان» و «تفکر» از سیطره تکامل ناگزیره. تکامل البته می‌تونه به هر شکلی رخ بده، و ممکنه داستایوسکی تا سال‌ها همچنان خدای گنجاندن مفاهیم پیچیده در ادبیات بمونه؛ اینکه به سطحی‌ترین شکل ممکن و با استفاده از تقلیل موضوع به «تناسبات» استعاره‌گنجانه‌تر مفاهیمی رو بیان کنیم، نقطه قوت نویسندگی نیست. نویسندگی باید ناخوداگاه انسان رو ارتقا بده، نه که تنزل.

    اینکه بتونیم نمونه چیزها رو در دنیای اطرافمون پیدا کنیم، مبتذل‌ترین و دم دستی‌ترین راه برای اینه که بگیم یه چیزی «جذاب» یا «درسته». اصولا هرآنچه که «دیده میشه» صرفا یک «بیان وضعیت» در لباس زیباست، در واقع صحبت از «اتفاقِ افتاده» بی اینکه منتج به تفکر بهبودبخشی بشه، عبثه. وصف به طور کلی عبثه. یعنی بیشتر وصف‌های تاریخ تکرار از پس تکرار هستند و «فهم» جدید در ما ایجاد نمیکنند.

    نمونه خیلی بهتر و «فعالانه»تر رمان‌های مبتذل اورول، در اتحادیه ابلهان نمایانه. وصفی تازه با به‌یادآوری «نوع» دیگری از دیدن و تماشا. یاداور چگونگی دیدن و از کجا و کدام قله دیدن.


    یک بار دیگه از خودت بپرس واقعا چه دلیلی داره که انسان وقتی چیزی رو می‌خونه و حس میکنه با واقعیت موجودِ «روی سطح جامعه» یا «روی سطح فردیت انسان» مطابقت داره، ذوق‌زده میشه؟ آیا دلیلش بیان‌نشدنی بودنِ اون موضوعاته، و حالا که فرد دیگری تونسته برای اون موضوعات کلمه‌ای پیدا کنه که درد ما رو بیان کنه، و ما تونستیم دردمون رو کلمه کنیم، خوشحال میشیم؟ آیا واقعا کتاب های اورول دردی بیان‌نشدنی رو بیان کرده؟
    آیا ذوق‌زدگیمون به خاطر اینه که کشف میکنیم کسی دیگر در مختصات فضازمانی دیگری به آنچه که ما امروز تجربه میکنیم پی برده؟ این ذوق‌زدگی داره؟


    نمیدونم. انقدر مبتذل نباش. گرچه من خودم خدای ابتذالم.
    تا حالا از این جنبه به این مسئله نگاه نکرده بودم؛ اینکه ما چرا فکر می‌کنیم یه کتاب جذابه و یکی نیست. اینکه اصلاً چه کتابی ارزشِ خوندن داره چه کتابی نداره. بخوام واضح‌تر بگم، من اصلاً نمی‌دونم کارکردِ ادبیات چیه. آخرای کامنتتون منو یادِ جمله‌ای از ۱۹۸۴ انداخت. وقتی قهرمانِ داستان کتابی به دستش می‌رسه که انگار درست حرف‌ها و افکارِ خودش توی کتاب نوشته شده، ولی منسجم و منظم، ذوق می‌کنه و می‌گه (یا از جایی نقلِ قول می‌کنه) که بهترین کتاب کتابیه که حرف‌های خودت رو زده باشه. به نظر می‌رسه اورول خودش هم به این جمله معتقد بوده باشه.

    و ممنونم از حرفاتون؛ برام راه‌گشا بود.
  • ضمنا جمله کامنت اول یک جمله اینستاگرامیه که به مبتذل شدن هرچه بیشتر کتاب کمک کرده.


    کتاب هایی که «همه» میخونن رو، باید فقط تورق کرد و گوشه‌ای انداخت. یا حتی سوزوند.
    اینکه گفتید «کتاب‌هایی که ”همه“ می‌خونن رو...»، قبلاً فکر می‌کردم بیشتر از روی تکبر و خودپسندی گفته می‌شه، یا یه جورایی جنبۀ انتقام‌‌آمیز داره. در کل وضعیتِ پیچیده‌ایه. یا باید با مردم باشی یا علیه‌شون. یا مبتذل باشی یا یه آدمِ نفرت‌انگیز. نمی‌دونم؛ شاید هم بشه اون وسط وسطا یه جای خوب پیدا کرد. شاید!
  • لازم نیست با یا بر مردم بود. اکثریت آنچه که «مردم» می‌نامیم خودشون اونقدر خودکم‌بین هستند که ناخوداگاه سمت «ناچیزهای بااعتمادبه‌نفس» می‌غلتن و جاری میشن؛ تو اگر ناچیز بااعتمادبه‌نفسی که در ظاهر مهربانانه «بر» مردمی و یکی در میون ناز و سیلی به خوردشون میدی؛ اما اگر واقعا «چیزی» باشی، که اون رو زمان تعیین می‌کنه، شوریدن بر اون «ناچیزها» و شوریدن بر اشتیاق «مردم» به ناچیزها، «با» «مردم» بودنه. و اون «مردم» اگر این رو متوجه بشن، دیگه لغت درجه دوم «مردم» نیستند، و اگر هم متوجه نشن، هیچ اهمیتی نداره یکسری احمق فکر کنن که تو «با» یا «بر» اون‌ها هستی. گرچه معمولا دومی رو فکر میکنند.


    در وبلاگ قبلی نوشته بودم، تا کسی میخواد «اصلاح» کنه، با جملاتی مثل «از دماغ فیل افتاده»، یا «خودش مگه چی شده» سعی میکنن صدای اصلاح رو خفه کنن. که سردمداران فریادِ این جملات معمولا همون «ناچیزها» هستند که جایگاهشون به خطر افتاده.
    آره خب، همین‌طوره. یعنی همیشه همینطور بوده. همیشه بعد از هر اصلاحاتی، عمومِ افرادِ جامعه به گذشته برگشتند؛ به همون ابتذالِ همیشگی. و این جدال تا ابد ادامه داره؛ این چرخه اصلاح و برگشتن به گذشته و دوباره اصلاح و برگشت به گذشته تا ابد ادامه داره. یعنی مردم نمی‌تونن بدونِ ابتذال زندگی کنند، طوری که انگار بدونِ اون ماهیتشون خدشه‌دار شده باشه. به خاطرِ همینه که بعضی وقتا آدم با خودش می‌گه بذار همشون برن به درک؛ اصلاً به من چه که این مردم آدم شدنی نیستن.

    همین اواخر تازه فهمیدم یه سری از اندیشمندان و به قولی فیلسوفان هستن که می‌گن ”بابا اینقدر عقل عقل نکنید. همین بز که دم خونه‌ی ما داره علف می‌خوره از اندیشه‌ورزترین فیلسوف‌ها هم راضی‌تره“. چند وقت پیش دیدم پناهیان راجع به ایمان حرف می‌زد. علناً مردم رو به ابتذال و «مردم بودن» و «غلامِ حلقه‌به‌گوش بودن» دعوت می‌کرد و می‌گفت داشتنِ ایمانِ قوی نیازمندِ آگاهیِ زیاد نیست؛ برای داشتنِ «ایمانِ قوی» نیاز نیست متخصصِ دین و مذهب باشی؛ بعضیا تنها با دونستنِ بدیهیات و ابتداییاتِ دین ایمان‌های خیلی قوی‌یی دارند و داشته‌اند. و بله، حقیقتاً هم همینطوره. این حرف‌هاش رو با تنفر تصدیق می‌کردم.

    همۀ اینارو گفتم که بگم این دور باطله. همه می‌خوان یه جوری خودشونو نجات بدن. یه بار از این‌طرفِ بوم خودشونو میندازن، و یه بار هم از اون‌طرف. جایی هم که همه قبول کرده باشن وسطِ بوم امن‌ترین جاست، شاید بهشت باشه! می‌دونم این حرفا بیشتر شبیهِ حرفای لوزرها هست ـ ناامیدهایی که شکست خوردن بدونِ اینکه اصلاً واردِ بازی شده باشن؛ همین‌قدر حقارت‌بار ـ ولی همینه دیگه. تهِ همۀ اندیشه‌ورزیا به اینجا ختم می‌شه. و چقدر نفرت‌انگیزه این! :)
  • پناهیان جزء تاپ تن احمق‌های این مرز و بوم گهرباره. مع الأسف مقلد هم زیاد داره. اسمش رو میارم اصلا یه جوری میشم.. بیخیال! یکی باید پیدا شه خودمون رو نجات بده از این ابتذال مرگبار که حتی خودش هم و گفتن درباره‌ش هم مبتذل شده.
    :)))) قبول دارم. من که نمی‌تونم صحبت‌هاش رو تحمل کنم؛ انگار مستقیم داره بهت فحش می‌ده.

    آره می‌بینی؟ همه چی مبتذل شده. :)) ولی در هر حال ممنونم ازتون بابت تذکرتون راجع به کتاب‌ها. من خودم هم گاهی وقتی برمی‌گردمو و می‌بینم به چه کتاب‌هایی پنج ستاره و چهار ستاره دادم، از خودم ناامید می‌شم. :)

    و در مورد اینکه هر کی میاد دم از «اصلاحات» می‌زنه بقیه می‌گن از دماغ فیل افتاده و این چیزا. به نظرم دوباره باید برگردیم به دورانِ معجزه. انگار راهِ نجاتی جز یه ناجیِ مقدس نیست.

بگویید!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی