در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
‎۲۹ آبان ۹۷

مثل دیوانه‌ها از صبح تا شب شطرنج بازی می‌کنم. انگاری که والاترین موفقیت زندگی‌ام وقتی است که بتوانم توی این بازی برنده‌شدن را یاد بگیرم. آخر شطرنج تنها یک بازی نیست. یک جنگ بی‌پایان است. یک جنگ بی‌پایان. باید هوای تمام مهره‌هایت را داشته باشی. هر کدامشان تکه‌ای از خودت است. و البته، پادشاه، ارادۀ تمامِ مهره‌هاست، ارادۀ تمامِ تو. من شطرنج را همان بازیِ زندگی می‌دانم. ولی همیشه توی این بازی ضعیف بوده‌ام. تازه کم‌کم دارم جایگاه مهره‌ها را می‌فهمم، اینکه اول با دو پیادۀ مرکزی شروع می‌کنی، بعد اسب‌ها را جلو می‌کشی، بعد هم اگر موقعیتش جور بود فیل‌ها را باید جابه‌جا کنی. در ابتدا هم باید حواست جمعِ مرکزِ زمین باشد. یکسری حرکت‌های تدافعی هم هست که اگر انجامشان ندهی کلاهت پس معرکه است. مثلاً برای دفاع در برابر فیل‌‌ها، بنا به نیاز باید آخرین پیادۀ سمتِ راستی یا سمت چپی را یک خانه جلو ببری. این حرکت یکی از تمهیداتِ مهم دفاعی است. و خب برای منی که تازه شروع کرده‌ام به شطرنج‌بازی‌کردن فهمیدنِ همین‌ها هم خیلی است. تازه فهمیده‌ام که چطور می‌شود با دوتا رخ پادشاه را پلکانی کیش‌ومات کرد. و اینکه باید خیلی حواست جمع باشد که بازی پات نشود. پات یک چیزی توی مایه‌های خودکشی است. یک پایان زود هنگام است. وقتی است که مهره‌ها طوری چیده شده است که اجازۀ هیچ حرکتی را به پادشاه نمی‌دهد، در حالی که کیش هم نشده است؛ شکست هم نخورده است، فقط بازی به بن‌بست رسیده است. آخر پادشاه همیشه باید یک حریم امن برای حرکت داشته باشد، حتّی اگر تنها و تنها خودش باشد. این حریمِ امن هم چیزی مثلِ امید است. اراده بدونِ امید مثلِ یک بدنِ بی‌روح است؛ جسد است. نباید بگذاری بازی پات شود. نباید خودکشی کنی. بگذار این بازی طبق معمول یک برنده و یک بازنده داشته باشد. ولی خب، گاهی هم پات‌شدن تنها راه است برای تن ندادن به شکست.

من توی این بازی خیلی ضعیفم. نمی‌توانم نقشه بکشم. خیلی هنر کنم می‌توانم دو حالتِ بازی را تا دو یا نهایتاً سه حرکت پیش‌بینی کنم. هنرمندانه‌ترین کاری که بلدم هم این است که پیاده‌ها را به آخرِ خط برسانم و تبدیلشان کنم به ارزشمندترین مهرۀ بازی. یکبار حتّی سه پیاده را به آخر رساندم در حالی که پادشاهِ حریف منتظر بود و این‌پا آن‌پا می‌کرد. اصلاً لذت بازی در همین است.

من اگر بخواهم خودم را به یکی از مهره‌های شطرنج تشبیه کنم، حتماً یک پیاده خواهم بود. من نه بلدم مثل اسب بتازم و نه مثل دیگر مهره‌هاام که بتوانند در چهار جهت حرکت کنند؛ فقط بلدم بی‌هیاهو توی مسیری مشخص آهسته و با ترس‌ولرز رو به جلو بروم. این تنها کاری است که از پسم بر می‌آید. حتی قادر نیستم به عقب برگردم. اگر هم مانعی روبه‌رویم باشد باید منتظر دیگر مهره‌ها باشم که مانع را برطرف کند؛ خودم چندان کاری ازم بر نمی‌آید. همین که پیاده می‌تواند دیگر مهره‌ها را بزند خیلی هنر کرده است. پیاده بی‌ارزش‌ترین مهره است، توی بازی هم بیشتر از همۀ مهره‌ها قربانی می‌دهد. اما می‌دانی، نهایتِ آرزویِ یک پیاده چه می‌تواند باشد؟ اینکه به پایان مسیرش برسد ـ به نقطه‌ای که دوباره متولد می‌شود، ولی نه دیگر همان. پایانی که تبدیلش می‌کند به یک سوار، یا بیشاپ، یا رخ، یا حتّی کوئین. کسی چه می‌داند؟ رسیدن به پایانِ مسیر برای یک پیاده کار چندان آسانی نیست ـ حالا فکر کن یکّه و تنها هم باشد.

شاید یکی از دلایلی که همیشه موجب ضعفم شده است همین شوقم به رسانده پیاده‌ها به آخرِ صفحه بوده باشد. اصلاً کیفِ بازی به همینش است؛ بگذار پادشاه کیش‌ومات شود، تو تنها به دیوانگی‌هایت ادامه بده؛ بی‌خیالِ برنده و بازنده شدن.

  • ۵ گفت‌وگو
  • ۱۰۲ بازدید
  • ‎۲۹ آبان ۹۷، ۲۳:۲۵

گفت‌وگو

  • آمدیم و همه ی پیاده ها را بردیم به آخرین خانه و وزیرشان کردیم. تک به تک، دانه به دانه، پشت سرهم، هشت وزیر ساختیم. به هرحال پیاده های با لیاقتی بوده اند که وزیر شده اند، اصلا بر منکرش هم لعنت اما بعد؟ آن وقت غرور آن هشت وزیر و آن یک وزیر دیگر چه میشود؟ زمانی که برای هیچ و پوچ و برنده نشدن گذاشته اند چه میشود؟ پادشاه که نباشد سر همه شان به باد است. زندگی‌شان چه؟
    بازی تا زمانی ادامه دارد که پادشاه باشد. بی‌پادشاه که اصلاً بازی‌یی در کار نخواهد بود. یکی من، یکی او. و اینکه بردن با پیاده‌های با لیاقت خیلی خیلی بیشتر کیف می‌دهد. اگر هم شکست خوردیم که خوردیم. در کل اگر بخواهیم در غم برنده و بازندگی باشیم که همان پات‌شدن بهتر. ولی اگر هم برنده شدیم که، چه بهتر. بخت و اقبال است دیگر.
  • «بگذار پادشاه کیش و مات شود» یعنی بردنی وجود ندارد که کیف دهد یا ندهد. پیاده های با لیاقت آن هایی هستند که برای جمع به مبارزه بپردازند نه اینکه بی توجه به اطرافیان، خانه به خانه پیش بروند تا شانسشان بزند بخت و اقبالی داشته باشند و وزیر شوند. بعدش هم خودشان و پادشاه و دیگر پیاده ها و وزرا و اسب ها و رخ ها به خاک و خون کشیده می شوند. این همه پیشروی برای هیچ؟
    توی بازی گاهی به یه جایی می‌رسیم که مثلاً تنها سوارمون یه اسب میشه، یا یه فیل؛ (من بازیم ضعیفه.) مهره‌های مهم ـ رخ‌ها و وزیر ـ رو از دست دادیم و تنها امیدمون رسوندن پیاده ها به تهِ صفحه‌ست. اونجاست که می‌گیم بی‌خیال برندگی و بازندگی، بذار پادشاه کیش و مات بشه، فقط این پیاده‌ها رو برسونم به آخر. اینجاست که با سوارمون بیشتر هوای پیاده رو داریم و خطر می‌کنیم. و تبعاً نمی‌ذاریم هم کیش‌ومات بشیم، چون هنوز به پیاده امید هست. توی این وضعیت بودنِ پادشاه تنها لازمۀ ادامۀ بازیه، ولی رسوندنِ پیاده‌ها به تهِ صفحه حماسه‌ایه که بهش چشم داریم.
  • به به چه خوب بود. نه تنها خوندن خود پست لذت بخش بود و زاویه جدیدی بم داد بلکه الهام بخش یهویی فکرای جالبی برام شد. مثلا فک کردم من چیم؟ لابد فیلی هستم که راه راستو ول کردم و کجکی میرم تا به قلعه برسم و هدفم جنگیدن برا شاه نیس :دی یا مثلا اون سرباز یا پیاده تبدیل میشه یا کنار گذاشته میشه؟ یا باز مثلا سرباز انگار فداکاره گمنامه یا حتی همین که همچین کار بزرگی میکنه تو بازی ولی باز میگیم بی ارزشه. یا مثلا اگر کنار گذاشته میشه بعدش کجا میره؟ کلا مهره ها جون گرفتن برام. و گفتم حتی مثلا شاه انگار تو یه سرزمین فانتزیه که جنگنده هاش اسب و فیلن و قلعه ای که حرکت میکنه و ادماش رو کرده سرباز و بی ارزشترین بعد. خلاصه بازم میخوام بش فک کنم. جالبه در کل. پیش از این فقط به شطرنج به چشم این نگاه کرده بودم که اون جنگ تفکرهاش جالبه. و اینکه دیده بودم تو فیلم و انیمیشن که مثلا جای مهره هاش ادم گذاشته بودن. خلاقیتش تو ذهنم در همین حد بود ولی الان دیدم میشه کلی چیز دیگه هم ازش دراورد.
    چقدر عالی... :)) خوشحالم که این پست اینقدر براتون جالب بوده.
  • با کی بازی می‌کنی؟! به نظر من بیشتر از بردن، بیشتر از گرفتن تمام مهره‌های طرف، بیشتر از همه چیز رساندن پیاده به ردیف آخر سخت است!‌ حرکتی است که خیلی راحت پیش‌بینی میشه. خیلی راحت جلوگیری میشه. 
    خلاصه اینکه پیاده‌های من هیچوقت به آخر نمیرسند. هر وقت شطرنج بازی می‌کنم هدفم کم کم از بردن به تمام شدن بازی تغییر می‌کنه. طوری که دیگه مهم نیست کی میبره، من فقط میخوام برم. در آخر وقتی مات میشم به اندازه‌ی کسی که برده نفس راحتی از این حس رهایی میکشم. 
    میرم سایتِ lichess.org و با ماشین بازی می‌کنم. لِول یک. معمولاً هربار توی همون سایت آنلاین با یه آدم بازی کرده‌م باخته‌م. بازیمم اینطوریه که اول یک شروعِ بی‌نقص باید داشته باشم، بعد هم حمله می‌کنم و سعی می‌کنم مهره‌های مهمِ حریف رو ازش بگیرم. بعد هم با با یه وزیر یا یکی-دوتا قلعه‌ای که برام باقی می‌مونه سعی می‌کنم یه سرباز رو برسونم به آخر. اینطوری. :) ولی اینم باید بگم که گاهی تقلب می‌کنم و بعضی حرکت‌هامو برمی‌گردونم. :)

    منم گاهی که با چندتا آدم که بازی کردم همین حسو داشتم. اینکه زودتر می‌خواستم بازی تموم بشه، یعنی زودتر مات بشم و خیالم راحت بشه. :)
  • زشته بگم تو عمرم حتی یکبار هم شطرنج بازی نکردم؟ :|
    نه، هیچم زشت نیست. ولی من همین چند روزه که دارم بازی می‌کنم اصلاً نظرم نسبت به زندگی تغییر کرده. حالا هر اتفاق و مسئله‌ای رو مثلِ حرکتای شطرنج می‌بینم؛ مثلِ تله‌گذاشتنا، به دام افتادنا، نقشه‌کشیدنا..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی