در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
‎۱۰ آذر ۹۷

ساز زدن عجب کار مزخرفی‌ست. آدم تا وقتی که می‌نوازد عمراً نمی‌تواند از نواختنش لذت ببرد؛ فقط توی گردابی که افتاده است بیشتر و بیشتر فرو می‌رود و تنها همین کششِ جنون‌آمیز است که نت‌به‌نت یک جریانِ گوش‌نواز را پدید می‌آورد. آدمی را طوری از خود بی‌خود می‌کند که دیگر نمی‌شود گذرِ زمان را احساس کرد، و در کل به گیر افتادن در خلأ می‌ماند. گوش دادن به موسیقی شاید مسحورکننده باشد، ولی ساز نوازندۀ خود را نه مسحور، که تسخیر می‌کند؛ و به‌نظر تنها صدای به‌هم خوردنِ دست‌ها و کف‌زدن باشد که نوازدۀ افسون‌شده را بتواند از چنگِ سازش نجات دهد و انگیزه‌ای شود برای تجربۀ مجددِ این بی‌خودشدن و به‌خودآمدن. ولی اگر این کف‌زدن و تشویق‌کردن هم نباشد نوازنده دوباره به سازِ خویش برمی‌گردد، ولی نه سیراب و پرنشاط، بلکه مثلِ تشنه‌ای که مدام در حالِ دویدن است، به سوی سراب‌ها.

نمی‌دانم اولین بار چه کسی اثرِ کف‌زدن را برای رهایی از رنجِ افسون‌شدگی کشف کرد؛ با این‌حال نمی‌فهمم چه می‌شود که سحرِ موسیقی رفته‌رفته آن‌قدر ضعیف می‌شود که شنیدنِ زیباترین نواها هم دیگر نمی‌تواند آدمی را مسحورِ خودش کند. البته می‌شود گفت این سیر حاصلِ خو گرفتن و ملالی است که ناچار از تکرارِ هر زیبایی و افسونگری‌یی به وجود می‌آید، ولی این همۀ ماجرا نیست. یا شاید هم این مائیم که در برابرِ آن سحر مقاوم می‌شویم، و «سحری که نتواند مرا مجنون کند، مقاوم و قوی‌ترم می‌کند»؟ ولی به هر صورت، اینکه آدمی آن‌قدر مقاوم شود که دیگر هیچ جادویی نتواند افسونش کند، فکر نکنم موضوعِ دلپذیری باشد.

****

 دریافت

گل را بو می‌کنند، گلبرگ‌هایش را نوازش می‌کنند، به هم هدیه‌اش می‌دهند و همدیگر را با آن خوشحال می‌کنند، به تماشای زیبایی‌اش می‌نشینند، گوشۀ لباس یا گیسوی خود را به آن آراسته می‌کنند، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کند به کاکتوس نزدیک شود. انگار کاکتوس آفریده شده است برای تنها بودن زیرِ گرمای طاقت‌فرسای بیابان‌ها. تنها می‌شود به شکوهش خیره شد یا برایش دل سوزاند.

دلم می‌خواهد یک کاکتوس داشته باشم، توی یک گلدانِ کوچک، و هر روز به پایش کمی آب بریزم و لحظاتی را با هم خلوت کنیم، زیرِ گرمای دلپذیرِ خورشید، در این روزهای سرد.

  • ۵ گفت‌وگو
  • ۲۶۹ بازدید
  • ‎۱۰ آذر ۹۷، ۱۱:۳۷

گفت‌وگو

  • بارها و بارها به این فکر کرده ام که اگر دیگر موضوعی برای حیرت وافسون پیدا نکنم چه؟ 
    جایی برای کسی نوشتم زندگی دائماً مارا به حیرت وامی دارد، دائماً چیزی برای افسون دارد اما وقتی ملول می شوم فکر می کنم که همه همین است و وقتی دیگر چیزی برای حیرت نباشد آیا ادامه دادن چیزی جز فرسودگی است؟
    آدما گاهی میفتن توی چرخه‌های ملالی که اگه تقلایی نکنند برای بیرون آوردنِ خودشون از درونِ اون‌ها، فرسودگی خیلی زود نابودشون می‌کنه.
  • بیرون اومدن از چرخه ی ملال هم نیاز به افسون داره.
    بله متاسفانه. من تنها کاری که از دستم برمیاد یه تقلای مذبوحانه‌ست و یه انتظارکشیدنِ دیوانه‌کننده برای اتفاق یا چیزیه که نمی‌دونم چیه. ولی خب حالا که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم همینا هم جواب تا حالا. هنوز اونقدرها هم مقاوم نشدیم. :))
  • بنظرم خوبه که آدم در برابر سحر وافسون وحیرت مقاوم نشه.
    ولی شاید کم کم حیرت هامون متفاوت می شه. 
    مثلاً کم کم عمیق تر می شیم، پیچیده تر، ونیاز به چیز های بزرگ تر و عمیق تری برای حیرت داریم.
    بله، همینطوره. همین موضوع زندگی رو کمی سخت می‌کنه، چون دیگه خیلی از چیزهای دمِ دستی بی‌فایده می‌شن، یعنی در واقع خیلی چیزها از دست می‌رند و انگاری بخش بزرگی از زندگی می‌میره، برای این آدما.
  • من حتی اینجا هم یدونه کاکتوس دارم :) و اینکه ماهی دو بار باید بهش آب داد. هر روز اگه بدید خواهد مرد :|
    منظورم روزی دو قطره، سه قطره آب بود که می‌خواستم به پاش بریزم. شایدم اشک بوده منظورم؛ دقیقاً نمی‌دونم کدوم. :)))
  • موسیقی زیبایی بود.من تا بحال هیچ گاه موسیقی و ساز برایم ملال اور یا ذره ای تکراری نشده ولی.عجیبه.
    ساز حقیقتاً چیز عجیبیه. آدم ازش سیر نمیشه، حتّی اگه ملال‌آور شده باشه. ولی موسیقی، عجیب‌تر باشه انگار. آدم گاهی ذائقه‌ی موسیقی‌ش از این رو به اون رو میشه. مثلاً قبلاً غمگین نمی‌تونسته گوش بده، ولی بعد می‌بینه تنها چیزی که می‌تونه بهش گوش بده، موسیقی‌ایه که غمش زیاد باشه. 
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی