در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

به تصویرِ خودم نگاه می‌کنم. تصویرِ یک چهره. به تمامِ خط‌ها و انحناها و سایه‌ها خوب دقت می‌کنم. بعد از خودم می‌پرسم آیا این چهره را دوست دارم؟ کمی مکث می‌کنم. نمی‌دانم جوابم چیست. حتی نمی‌توانم احساسِ تعلقی نسبت به آن چهره در خودم پیدا کنم. یادِ تمامِ وقت‌هایی می‌افتم که می‌خواسته‌ام آن چهره، چهرۀ من نباشد. یعنی که دلم می‌خواست هیچ چهره‌ای نداشته باشم و نامرئی باشم. فکر می‌کنم وقتی آدم چهره‌ای نداشته باشد راحت‌تر می‌تواند خودش را نادیده بگیرد یا دوست داشته باشد؛ دیگر با دیدنِ آن چهره، هیچ خاطرۀ بدی به یادت نمی‌آید. هر چهره یادآورِ تاریخِ زیستِ یک فرد است. دوباره با دقت به آن چهره نگاه می‌کنم. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که من را با این چهره به‌خاطر می‌آورند، بعد احساس می‌کنم لب‌هایم حالتِ مخصوصی پیدا می‌کند؛ مثلِ وقتی که یک خبرِ بد شنیده باشی. بیشتر دلم می‌خواهد هیچ چهره‌ای نمی‌داشتم. اصلاً دلم می‌خواهد از تن‌ام بیایم بیرون و بعد یک حفره پیدا کنم و فرو شوم در تاریکی. چرا آدم‌ها باید اینطور محکوم به تن‌شان باشند؟ دوباره به آن چهره نگاه می‌کنم و تلاش می‌کنم تا نکاتِ مثبتی را در آن پیدا کنم؛ بالاخره هرکسی وقتی به من نگاه می‌کند همین چهره را می‌بیند. چطور می‌شود این چهره را دوست داشت؟ کاش می‌شد تمامِ آدم‌ها وقتی به من فکر یا نگاه می‌کنند تنها یک کلمه بیاید توی سرشان، نه چهره‌ام؛ مثلاً نام‌ام. اما بعدش فوراً این سوال برایم ایجاد می‌شود که اگر نه چهره‌ام وجود داشت و نه آن کلمه، من چطوری باید برای بقیه معنا پیدا می‌کردم؟ دیشب توی آینه داشتم به خودم می‌گفتم: «ببین، من ازت خوشم نمی‌آید، حتی از این صدایی که دارد این کلمات را می‌گوید هم خوشم نمی‌آید.» از گوشۀ بالاییِ صفحه، روی گزینۀ «حذفِ تصویر» کلیک می‌کنم. بعد به این فکر می‌کنم آن‌هایی که مرا دوست دارند ـ یا ممکن است دوستم داشته باشند ـ چگونه دوستم دارند، و دوست‌داشتنشان چه‌شکلی است. یعنی همۀ مرا دوست دارند یا بخشی از مرا، یا که بخشی خیلی کوچک و سطحی از من را؟ بعد فکر می‌کنم شاید خودم را دوست نداشته باشم، اما متنفر هم نیستم از این آدم. باز هم مایۀ دلگرمی‌ست.

  • ۷ گفت‌وگو
  • ۲۲۰ بازدید
  • ‎۲۷ ارديبهشت ۹۸، ۲۲:۲۷

گفت‌وگو

  • استادم مجبورم کرده علاوه بر چهره ی خودم به چهره ی همه ی ادم های اطرافم هم خیره شدم
    تیره روشن هارو در بیارم و محدوده ی فرورفتگی و برامدگی هارو تو ذهنم ترسیم کنم.حتی این مرض به اجسام و ساختمون ها و ماشین هاهم‌رسیده.بعضی از این‌تیره روشن ها قشنگن.بعضی زشت.من نمیدونم چرا اینقد خودمونو دوس نداریم.چرا تو هر موضوعی دیواری‌کوتاه تر از خودمون نمیبینم‌.چرا چپو راست به خودمون گیر میدیم.این روزا خیلی درگیر حس مزخرفم نسبت به خودم هستم با همه چیزم، ظاهر و باطن تو جنگم.
    البته من عادت ندارم به‌جز یکی دو تا چهره به چهرۀ بقیه خیره بشم، اما اینطور نیست که نگاهشون نکنم و راجع بهشون فکر نکنم. نگاه‌کردن به چهره‌ها اونم توی یه مکانِ شلوغ و عمومی می‌تونه سرگرمیِ جالبی باشه. توی هر چهره میشه حس‌های مختلفی رو پیدا کرد و فهمید. فکرکردن به اینکه پشتِ اون دوتا چشم چی ممکنه بگذره، یه سرگرمیِ عالی برای آدم‌های درونگرا می‌تونه باشه وقتی توی شلوغی‌اند. :)

    جالب اینجاست که دیگه وقتی به خیابون و ساختمون و زردیِ نورِ خورشید و آذرخش و طبیعت و هرچیزی که به‌نظرم زیبا میاد نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که این زیبایی رو من خلقش کردم یا نه، (یعنی درواقع آیا منم که تصمیم می‌گیرم اون رو زیبا ببینم یا زیبا نبینم) یا در حقیقت اون چیز زیباست و من زیبایی‌ش رو دارم می‌بینم و درک می‌کنم!

    دقیقا نمی‌دونم این خودتحقیری از کجا میاد، ولی یکی از ریشه‌هاش می‌تونه در احترام و تواضعی باشه که نسبت به دیگران داریم؛ احترام و تواضعی که متقابل نیست و باعث تحقیرِ خودمون میشه. شاید بهتر باشه همونطوری که با خودمون رفتار می‌کنیم و بدوبیراه می‌گیم همونطوری هم با بقیه تا کنیم شاید مفید واقع شد.
    البته موضوعِ دیگه هم فرار از بارِ مسئولیت و تغییره. اون زمان و انرژی‌یی که به تحقیرکردنِ خودمون صرف میشه به‌نوعی مارو ارضاء می‌کنه و نمی‌ذاره به این فکر کنیم که «اگه تو وضعت خوب نیست به این دلیله که خودت انتخاب کردی وضعت خوب نباشه»! و خب معلومه که اینجا منظورِ من زیباییِ چهره نیست! و البته مطمئناً نیستم این دیدگاهِ بالا (آزادیِ انتخاب) تا چه‌حد می‌تونه به آدم کمک کنه و اون رو از جبرهای پیرامونش رها کنه. شاید بهترین‌ کار این باشه که بی‌قیدوشرط خودمون رو دوست داشته باشیم و همینی که هستیم رو بپذیریم تا زندگیِ مسالمت‌آمیزتری رو تجربه کنیم. «خودشیفتگی» شاید گزینۀ خیلی خیلی بهتری باشه حتی!
  • یه وقتایی به خودم جلو آینه می‌گم چقدر این صورت، من نیست. چقدر از من به دور هست این چهره. بچه‌تر که بودم همیشه شاکی بودم چرا این چهره حالت‌های درونی من رو نشون نمی‌ده، وچرا انقدر انقدر از من فاصله گرفته.
     کوندرا تو کتاب جاودانگی یه عبارتی داره که می‌گه: (صورت نه مبین شخصیت است و نه روح و نه آنچه که ما «خود» می‌نامیمش. صورت فقط شماره‌ی سری نمونه است)
    واقعا هم همینطوره، این چهره فقط تمایز ما رو با دیگران نشون می‌ده که بتونیم دیگری رو از دیگری تشخیص بدیم. وگرنه چهره چه ویژگی خاصی می‌تونه داشته باشه؟
    به‌نظر نباید انتظاراتِ زیادی از یه چهره داشته باشیم؛ در عوض میشه به همین‌که منحصربه‌فرده اکتفا کرد و پذیرفتش. 

    گفتۀ کوندرا تاحدودی درسته.. چهره درواقع یکی از مهم‌ترین یادآورهای بودنِ هر فرده؛ یک نشانه‌ست. اما خب تنها همین هم نیست! چهره برجسته‌ترین بخشِ تنِ هر آدمه؛ چیزی که می‌تونه به خودیِ خود سوژۀ آثارِ هنری‌یی مثلِ عکس و نقاشی قرار بگیره. 
  • حرفایی که توی این پست گفته شده الزاماً به این معنی نیست که چهرۀ دوست‌داشتنی‌یی نداشته باشم و از چهره‌ام خوشم نیاد! بله. 
    که اینطور! باشه باشه!
  • اره بابا میدونم قابل تحمل هستی
    :))
    نگران نباش ما فکرنکردیم زشتی،منظورتو گرفتیم از پستت
    همه ی این‌خودتحقیری برای اینه خودمونو قبول نداریم.اعتماد بنفس خوبی نداریم حتی شاید از خودمون توقع زیاد هم داریم
    آفرین آفرین به شما 
    :))
    بله بله
  • من امروز داشتم جلو اینه ب قیافه خودم فکر میکردم. ب حرفای همکارم ک میگفت تمام لپات آب شده صورتت رفته ...ب عکسای خودم تا همین دوسال قبل... تو همشون لبخند داشتم ته چشمام میخندیده چون ته دلم الکی ذوق داشتم ...
    اما راستش  وزن همونه قیافه قیافه هم همون.. ولی دور چشما کبوده خود چشما تو بی حالترین روزای عمرم... بعد ب مامانه میگم چرا اینقد چپه شده قیافه‌م؟ یه چیزی قبلا انگار تو این قیافه بوده نیس و من نمیدونم اون چیز چی بوده ...
    گاهی خیلی از چهره‌ای که می‌شناختیم فاصله می‌گیریم...
  • "اگر نه چهره‌ام وجود داشت و نه آن کلمه، من چطوری باید برای بقیه معنا پیدا می‌کردم؟"
    بگذار به این سوالت جواب بدهم. منی که نه نامت را می‌دانم و نه قیافه‌ات را دیده‌ام صلاحیت جواب دادن به این سوال را دارم. 

    وقتی از قیافه‌ات حرف نمی‌زنی به قیافه‌ات فکر نمی‌کنم. خواندن نوشته‌ها مثل خواندن فیلمنامه میمانند. ماجراهایی که می‌نویسی را می‌بینم. شنیدن هالی همینه برای من با یک نارنجی و سیاه ِ نامفهموم همراه است. حتما بخاطر عکس پروفایلت است. در موردت که فکر می‌کنم به کوه، موتور، حسین، سِرُم، درد، اشک، موزاییک، مرد یادم میآید. برایم معنای خاصی نداری. فقط مجموعه‌ای از داستانهایی که در ذهنم ثبت شده. 

    انگار نگاه بقیه به ما کاملا و صد در صد به قیافه و نام ربط ندارد. اگر نامت را ندانیم در ذهن خودمان کلمه‌ای پیدا میکنیم که مخصوص تو باشد. اگر چهره‌ات را ندیده باشیم بهش فکر نمی‌کنیم. 
    بله درسته.. ما برای هر کسی بجز نام و چهره‌اش، بنا به رفتارها و علایق و حرف‌هایش و حتی نوعِ حرف‌زدن و کلماتش، شخصیتی رو در ذهنمون می‌سازیم. شخصیتی که بازتابی از اون فرده برای ما. 

    و من فکر می‌کنم نامِ هر کسی، ارتباطی بی‌واسطه داره با همون شخصیتی که از هر شخص ساخته‌ایم. یعنی به دلیلِ انتزاعی بودنِ نام، ذهنِ ما پس از شنیدنش، فوراً چهره، شخصیت و داستان‌های اون فرد رو تداعی می‌کنه. اگه چهره‌ای در کار نباشه مشکلی پیش نمیاد، اما وجودِ یک چهره می‌تونه اون شخصیت رو برای ما واقعی‌تر و رنگی‌تر کنه.
  • شاید باور کردنی نباشه ولی من تا همین چند مدت پیش اصلا نمی‌تونستم صورت خودم رو تصور کنم، یعنی چشمام رو که می‌بستم هیچ شکلی از صورتم توی ذهنم نمی‌اومد، برای همین یک مدتی شدیدا زل می‌زدم به آینه تا چهره‌ام رو یادم بمونه و حتی برای خودم عادی بشه، الان عادی شده ولی هنوزم نمی‌تونم دقیق خودم رو متصور بشم، نمیدونم چرا!
    کاش می‌شد اسیر تن نباشیم کلا، می‌تونستیم ازاد از جسممون بریم و بیایم، این وابسته به زمان و مکان بودن ازار دهنده است.

    +خودم رو نه، ولی چهره‌ام رو با تمام عیب و نقص‌‌هاش دوست دارم :)
    به نظرم تصور کردنِ چهرۀ خودِ آدم سخت‌تر از تصور کردنِ چهرۀ بقیه باشه. شاید به این دلیل که آدم ذاتاً نمی‌خواد بپذیره که یکی مثلِ بقیه‌س و تفاوتِ چندانی بینِ او و دیگران وجود نداره.
    زندگی خودش یکسره اسارته؛ احساسِ رضایت از این اسارته که در لحظاتِ جذبه و لذت به وجود میاد، و باعث میشه با دیدۀ اغماض به اسارتِ زندگی نگاه کنیم. آدم تنها وقتی می‌تونه اسیر و وابستۀ مکان و جسمش‌ نباشه که مرده باشه.

    + خودتون رو هم دوست داشته باشید. این بهتره. :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی