در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۱۵۱ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

امروز ۲۲ سالَم شد. احتمالاً سال بعد، ۲۴ آبان، ۲۳ سالَم می‌شود. همین یک سالِ پیش اینجا نوشتم که من عددِ ۲۱ را باور نمی‌کنم، و حالا دارم با این اعدادِ نامأنوس سروکله می‌زنم. ولی گذشته از این حرف‌ها، من اگر بخواهم از مهم‌ترین سالِ عمرم نام ببرم، آن همین ۲۱ سالگی‌ام خواهد بود. در این سال روزهای شگفت‌انگیزی را تجربه کردم که می‌شد با عنوانِ «بهترین روزِ عمرم» از دیگر روزهایم جدایشان کرد. خاطراتِ به‌یادماندنی و شیرینی که ارمغانِ این سال بود؛ چیزی که فکر نمی‌کردم اتفاق بیفتد. نامِ سالِ پیش‌ام را «تنهایی‌سالی» گذاشته بودم تا غرق در تنهایی‌ام، روزهایم را طوری پیش‌ ببرم که نیاز به هیچ چیزی آن بیرون نداشته باشم؛ تا توجه نخواهم، ارتباط داشتن با بقیه را نخواهم، تا لازم نباشد کسی را دوست داشته باشم یا دوست داشته‌شوم. تنهایی‌سالی قرار بود همان سالی باشد که هم‌چون راهبان بودایی آن‌قدر خود را غوطه‌ور در رنج و انزوا و کتاب و نوشتن می‌کردم تا خودم و نیازهایی که یک آدم دارد را فراموش کنم؛ تا اگر نیاز شد بتوانم کیلومترها دورتر از انسان‌ها و تمدن، در جنگلی انبوه زندگی کنم. اما کمی بعد متوجه شدم برای یک آدمیزاد، آدم‌نبودن گاهی به شدتِ مرگ سخت می‌شود. و تنهایی‌سالی‌ام درست تبدیل شد به همان سالی که دیگر قرار نبود تنها باشم. همان سالی که می‌توانستم خوشبختی را در بودن با دیگری احساس کنم. گفتن از این بخشِ سالِ پیش برایم کمی سخت است؛ از آن دست داستان‌های دونفره‌ای است که دوست دارم تنها برای خودم داشته باشم‌اش. تک‌تکِ نگاه‌ها، حرف‌ها، لحظه‌هایی که شانه‌به‌شانۀ هم راه می‌رفتیم و کنارِ هم می‌نشستیم و من باورشان می‌کردم و نمی‌کردم؛ روزهایی که قرار بود همدیگر را ببینیم... همگی بخش‌های شگفت‌انگیزِ ۲۱ سالگی‌ام بودند؛ چیزی که نمی‌خواهم هرگز از دستش بدهم. راستش، انگار در همین ۲۱ سالگی‌ام به اندازۀ چند سال بزرگ شدم. تصمیمات مهمی گرفتم و عوارض‌شان را هم که اضطراب‌های وحشتناکی بود تحمل کردم. و حالا خوب‌ام؛ یعنی که بیشتر پوست انداخته‌ام و پوست‌کلفت شده‌ام تا حدودی. فکر می‌کنم بیش از اندازه به ۲۱ سالگی‌ام مدیون‌ام. بیش از همه‌چیز از این خوشحالم که آن سال سالی نبود که بخواهم از زندگی‌کردن عقب بکشم و به کُنجی بخزم که تنها کسی که سنگینیِ وجودش را احساس می‌کردم، خودم بوده باشم. نه، من به واقعیت نزدیک‌تر شدم و این خود پیشرفتی چشم‌گیر است.

ولی حالا که چهار (نه، پنج!) روز از شروعِ نوشتنِ این متن می‌گذرد، فکر می‌کنم بهتر است زیادی هم در عمقِ واقعیت غرق نشوم و برای خیال‌پردازی وقتِ بیشتری بگذارم و در خواب و رویاهای شعف‌انگیزم بیشتر سِیر کنم؛ چرا که همین چند دقیقه پیش دلم می‌خواست فیلمی تماشا کنم ولی با وجودِ قطعیِ چندروزۀ اینترنت تنها تنفر بود که انباشت می‌شد و عمق می‌گرفت. نمی‌دانم، شاید بهتر همان است که سر زیرِ برف کرد و دم بر نیاورد! اما فکر نمی‌کنم این کار فایده‌یی جز قوت‌گرفتنِ سیاست‌های برادرِ بزرگ داشته باشد!* بله، داشتم از ۲۱ سالگی می‌گفتم. در این سال تنهایی سفرکردن را هم تجربه کردم و بارها به شهری وارد شدم که تنهاسفر‌کردن به آن باعث می‌شد شدیداً مضطرب شوم، و خب اگر این‌کار را نمی‌کردم، مطمئناً در سال‌های بعد مجبور می‌شدم که همان میزان اضطراب را برای سفر تجربه کنم. اما حالا اوضاعم بهتر است؛ خیلی بهتر حتی. از یک جایی به بعد هم تصمیم گرفتم دست از دخیل‌بستن به ضریحِ خدا بردارم ـ چیزی که فکر نمی‌کردم هرگز اتفاق بیفتد؛ برداشتم و نمودش در رفتار و کارهایم نیز پدیدار شد و توانستم با خودم صادق‌تر باشم. در کل، یاد گرفتم بیش از همیشه خودم باشم و برای خودم احترام قائل شوم. در ۲۲ سالگی‌ام اما می‌خواهم بزرگ‌تر شوم؛ و سخت‌تر؛ و بیش از حالا به خودم احترام بگذارم. نمی‌دانم اوضاع چه‌طور می‌شود، ولی دوست دارم بیشتر از سالِ قبل بخوانم و بنویسم.


* یادم است قبلاً در این وبلاگ گفته بودم «دنیای قشنگِ نو»یِ هاکسلی واقعی‌تر از ۱۹۸۴ است، ولی حالا متأسفانه باید بگویم در اشتباه بودم. متنِ زیر قسمتی از کتاب ۱۹۸۴ اثرِ جورج اورول است.

[سایم] ــ متوجه نیستی که تنها هدفِ زبانِ نوین محدودکردنِ عرصۀ تفکر است؟ در نهایت ما امکانِ وقوعِ جرایمِ فکری را ناممکن می‌کنیم. چون دیگر کلمه‌ای برای ابرازِ آن‌ها وجود ندارد. هر مفهومی که احتیاج به بیان داشته باشد فقط با یک کلمه نشان داده می‌شود که معنایی کاملاً تعریف‌شده دارد و تمام معانیِ جنبی به‌کلی فراموش می‌شوند. در همین چاپ یازدهم، ما خیلی به این موضوع نزدیک شدیم. اما این جریان تا مدت‌ها بعد از مرگِ من و تو هم ادامه دارد. هر سال کلمات کمتر و کمتر می‌شوند و عرصۀ آگاهی هم محدودتر می‌شود. حتی همین حالا هم هیچ عذر و بهانه‌ای برای ارتکابِ جرایم فکری وجود ندارد. مسئله بر سر انضباطِ شخصی و کنترل واقعیت است. اما در نهایت به این هم احتیاجی نیست. وقتی زبان کامل شود، انقلاب هم کامل می‌شود. «زبان نوین اینگسوس خواهد بود و اینگسوس، زبانِ نوین.»

جملۀ آخر را با رضایت عجیبی عنوان کرد و افزود:
ــ وینستون تابه‌حال به فکرت رسیده که حدود سال ۲۰۵۰ حتی یک نفر هم پیدا نمی‌شود که بتواند حرف‌های امروزِ ما را درک کند؟

وینستون با تردید گفت: «به‌جز...» و سپس مکث کرد. سرِ زبانش بود که بگوید: «به‌جز طبقۀ کارگر»، ولی خودش را کنترل کرد. تردید داشت که شاید گفتنِ این حرف نشانۀ بی‌اعتقادیِ او به عقایدِ مرسوم باشد ولی سایم ...

  • ۳۵۹ بازدید

۱۳ آبان

ساعت هفت صبح است. نشسته‌ام اینجا روی صندلیِ مدیریتیِ دفتر. کدام دفتر؟ شرکتِ مسافربریِ ستاره. صبح‌ها ساعتِ شش‌و‌پنجاه دقیقه، موتورم را پارک می‌کنم کنارِ دفتر و کلید می‌اندازم توی قفلی که به فرمان است، و بعد قفلش می کنم به چرخِ جلوی موتور. بعد همانطور که مراقبم کلاه‌کاسکت‌ام به کرکرۀ دفتر نخورد، خم می‌شوم و قفلی که باز است را از توی جاقُفلیِ کرکره در می‌آورم و کرکره را می‌دهم بالا. حالا من توی دفتر هستم. نشسته‌ام اینجا جلوی سیستم. مینی‌بوس‌های پر از مسافر برای حرکت کردنشان، نیاز دارند تا صورت‌وضعیت دریافت کنند و رفت‌وآمدشان ثبت شود. راننده‌ها می‌آیند تا چند قدمی‌ام، و از من می‌خواهند یک صورت برایشان بزنم. کدِ فعالیتشان را می‌گویند با مقصد و ظرفیتِ مینی‌بوس (بعداً حتّی می‌شود چشم‌بسته صورت چاپ کرد!)، و من اطلاعات را وارد می‌کنم و بعد که مطمئن شدم همه‌چی روبه‌راه است، صورت را چاپ می کنم. هووففففف.... خسته شدم از این توصیفات...

۱۸ آبان

ساعت هفت‌و‌نیم است. نشسته‌ام روی همان صندلیِ مدیریت. از خودم می‌پرسم فایدۀ زندگی چیست وقتی که اضطراب داشته باشی؟ ارزشِ سرکردنِ لحظات چیست وقتی که گاهی اضطراب حتّی نمی‌گذارد نفس بکشی؟ آدمی‌زاد باید خودش را آرام کند. من نیم‌ساعت است که دارم یکی از بهترین تِرَک‌های بی‌کلامم را گوش می‌دهم؛ و حالا آمدم تا بنویسم. موسیقی و نوشتن حس خوبی دارد. حتی حالا که نبشِ اتوبان، داخلِ مغازۀ کوچکی نشسته‌ام که درهایش شیشه‌ای است و فرقش با توی خیابان بودن تنها در همین است که اینجا هوا گرم‌تر است، احساسِ تنهایی و آرامش می‌کنم.

احساسِ خوبی داشتم تا اینکه یکی از راننده‌ها از در وارد شد و تنهایی‌ام را برهم زد. آمده بود تا برایش یک صورت‌وضعیت چاپ کنم. اطلاعاتِ لازم را در سیستم وارد کردم و F1 را زدم تا پرینتر با آن صدای دل‌خراشش پنج تا ده ثانیه مشغولِ پرینت باشد. همین که کاغذ را داد بیرون، با یک خط‌کش آن را دو نیم کردم. نیمی برای دفتر، نیمی برای راننده. و ده‌هزار تومان دریافت کردم؛ همان حقوقِ دو ساعتی که هرروز صبح می‌آیم اینجا. حالا اوضاع دوباره روبه‌راه است. تنهایم، می‌خواهم خواب‌هایی که دیشب دیدم را به خاطر آورم.

بی‌فایده است. چیزی به خاطرم نمی آید. حالا ساعت هشت است. منتظرِ ساعتِ نُه‌ام. این ساعت رهاییِ شیرینی برایم دارد؛ دوباره سوارِ موتورم می‌شوم و می‌روم. اما می‌دانی، من خودم خواستم تا اضطرابِ این موقعیت را تجربه کنم: آشنایی و ارتباط برقرار کردن با آدم‌های جدید و ناشناس (چیزی که همیشه برایم سنگین بوده است)، روبه‌رو شدن با چالش‌ها و مسئله‌هایی تازه، به عهده گرفتنِ مسئولیت، (باید بگویم مسئولیت به خودیِ خود چیزِ سنگینی است)، کم و محدودکردنِ خوابم و گاهی خواب‌آلودبودن در طولِ روز. و می‌توانم بگویم حالا تاحدودی به این مسائل عادت کرده‌ام. گاهی موجب اضطرابم می‌شوند، یا مثلِ دیروز که شش دقیقه دیرتر از خوابم بلند شده بودم و دو مسئلۀ دیگر هم وجود داشت برای سمّ‌آلودکردنِ اوضاعِ دفتر، می‌شود که حالِ خوشی نداشته باشم؛ اما این استرس کجا و اضطرابِ هفتۀ اولی که اینجا می‌آمدم کجا! همه‌چیز قابل‌تحمل‌تر شده است. دارم فکر می‌کنم بهتر است برای اضطرابِ بیشتری برنامه بریزم و نگذارم شرایطِ بدتر بتواند خفه‌ام کند. نفس‌کشیدن در تنگناها را می‌خواهم تمرین کنم؛ مثلِ وقتی که حینِ کُشتی‌گرفتن در حالِ خاک‌شدن استی و تنها نفس‌کم‌آوردن است که می تواند بازنده‌ات کند.

ساعت نُه شد. وقتِ رفتن است. امروز قرار است تو را ببینم. نفسی عمیق می‌کشم، و بعد شیرجه می‌روم به عمقِ دریا. گفته بودی نهنگ‌ها را دوست داری.

 | دریافت
  • ۳۴۲ بازدید

از اولش بگویم؟ یعنی اولِ اول‌اش؟ خب از آن‌جایی شروع شد که با پدیده‌ای تحتِ عنوانِ «وبلاگ» آشنا شدم. هفت‌سال پیش بود. تازه به آن کامپیوترِ زوار در رفته اینترنتِ ۱۲۸Kb وصل کرده بودیم. یک حساب در میهن‌بلاگ باز کرده بودم و بعد از مدتِ کوتاهی تبدیل شدم به رباتی که همۀ مطالبِ مذهبی و عرفانی‌ِ وب را از اقصا نقاطِ اینترنت در آن وبلاگ کپی می‌کرد. خوشبختانه حالا همه قبول داریم که کپی‌کردن، وبلاگ‌نویسی نیست. و البته بعدِ مدتِ کوتاهی شروع‌ کردم به برنامه‌نویس شدن! پس بهتر است برویم چند سال جلوتر. (با صدای دورِ تندِ نوارکاست لطفا!)

نقاشی با آب‌رنگ

فکر می‌کنم هیچ‌وقت نتوانم حرف از وبلاگ‌نویسی‌ام بزنم و حرفی از توئیتر نیاورم! آخر همه‌چیز از توئیتر شروع شد. وقتی آدم به تک‌تکِ کلماتی که در یک محدودیتِ ۱۴۰ کاراکتری می‌نویسد، اهمیت بدهد، آن‌وقت جملات هم قدرِ یک دنیا حرف دارند برای گفتن. من از همان‌جا عاشقِ کلمات شدم. سه سال پیش بود. یک روز که مثلِ همیشه ـ مثلا ـ برای جهادِ دینی-فرهنگی آن اطراف آفتابی شده بودم، یکی از کاربرانِ خوش‌ذوق و طنزپردازِ تکِ توئیتر، تمامِ هوش و حواسم را به خودش جلب کرد. یک توئیت بیشتر ازش نخواندم و اسیرش شدم. اسیرِ خودش نه ها، اسیرِ کلماتش. خودش به‌اشتباه فکر می‌کرد من اسیرِ خودش شده‌ام و مدام به من می‌گفت پسرجان، من مرید نمی‌خواهم؛ برو جای دیگری دنبالِ مرادت باش. اما این حرف‌ها توی گوشم نمی‌رفت. سخت درگیرش شده بودم. تاجایی که به من می‌گفت بچه‌پررو. ولی خب ارادت داشتم خدمت‌اش. ازش می‌پرسیدم که «این چیست که کلماتِ شما دارد؟ آخر کلماتتان به‌طورِ وحشتناکی خوب است!» اما او همه‌چیز را انکار می‌کرد و می‌افتاد به قهقرای فروتنی. الف‌ابن‌قاف را می‌گویم. بعد من شروع کردم به تقلیدکردن از او. اوایل کارم افتضاح بود واقعاً. مثلِ این‌که برای اولین‌بار آب‌رنگ را داده باشی دستِ یک کودک. توئیت‌هایم مضحک بود و جالب این‌که همۀ آن توئیت‌ها را هم با کلی شوق‌وذوق به جناب‌اش نشان می‌دادم که به‌به و چه‌چه کند برایم؛ اما حرف‌هایی می‌زد که آدم بیزار می‌‌شد از آن‌همۀ هیجانِ خودش و مضحکه‌ای که راه انداخته بود! و خودمانیم، واقعا مضحک بود.

باری. پیش‌تر که رفتم، انگار رازی که در کلماتش بود را فهمیدم. بی‌باکانه کلمات را پخش می‌کردم روی بومِ ۱۴۰ کاراکتریِ توئیتر و تصاویرِ خیلی زیبایی با آن‌ها می‌ساختم. (لااقل خودم که خیلی ازشان لذت می‌بردم.) کم‌کم سبکِ خودم دستم آمده بود. داستانک می‌نوشتم؛ یا شاید هم شبهِ داستانک! آمیخته‌ای از تصویرپردازی و ماجراها و افکاری مبهم، و خب، جذاب! لااقل فقط برای خودم جذاب! آخر می‌دانی، لذت‌بردن از نوشتن و بازی با کلمات، درست همان چیزی بود که همیشه دنبالش بودم.

حقیقتاً نمی‌خواهم خسته‌تان کنم. شاید بپرسید این حرف‌ها کجایش دربارۀ وبلاگ‌نویسی بود؟ چیزی نمانده؛ تقریباً رسیده‌ایم. بله. آن وقت‌ها که تشنۀ خوردنِ متن‌های پخته و لذیذ بودم، وسوسه شدم که سراغِ خواندنِ اولین رمانِ عمرم هم بروم. همین سه‌سال پیش بود تقریباً. هیچ‌ تصوری از رمان نداشتم و دروغ چرا، خواندنش را حتّی وقت‌تلف‌کردن می‌دیدم متأسفانه. پیشنهاداتِ زیادی دریافت کردم، و «عقایدِ یک دلقک» اولین رمانی بود که می‌خواندم. فکر می‌کنم دو روز هم طول نکشید که تمامش کردم. خواندنِ آن رمان برایم تجربه‌ای شگفت‌انگیز بود؛ شــگــفــت انــگیــــــــز! انگار که با خواندنِ آخرین کلمۀ آن رمان، فهمیدم معنای زندگی‌ام چیست!

یک‌جورهایی می‌دانستم رمانی که خواندم بهترین کتابِ زندگی‌ام نبود، اما یقین‌ داشتم که خواندنِ آن رمان، بهترین اتفاقِ زندگی‌ام بود. (البته، تا همان لحظه فقط! بالاخره آدمی هیچ خبری از بهترین اتفاق‌های بعدیِ زندگی‌اش ندارد.) فکر می‌کردم سرنوشتم با کتاب و رمان گره خورده است ـ آخر آن وقت‌ها به «سرنوشت» اعتقاد داشتم. وقتی خواندنِ آن رمان تمام شد فهمیدم نویسندگی دقیقاً همان چیزی است که می‌تواند معنایی به زندگی‌ام بدهد. هالی هِیمِنه درست از همان‌جایی متولد شد که کلمات شروع کردند به تغییرِ من. بعد از خواندنِ آن رمان، با ولعی شدید افتاده بودم به جانِ دنیای رمان‌ها.


از هتل تا خانۀ ویلایی

راستش دیگر هیچ مجالی برای رشدکردن در توئیتر نمی‌دیدم. مدام احساسِ نیمه‌کارگی می‌کردم. آن محدودیتِ ۱۴۰ (که بعدها شد ۲۸۰) کاراکتری واقعاً آدمی را محدود و در سطح نگه می‌داشت. و البته باید بگویم که آن‌جا، یک شبکۀ اجتماعی بود. و البته من رابطۀ خوبی با شبکه‌های اجتماعی ندارم؛ احساس می‌کنم شبکه‌های اجتماعی شخصیتِ آدمی را مضمحل می‌کنند. هرکار بکنی، باز هم درگیرِ به‌به و چه‌چهِ دیگرانی، و آن‌ها شدیداً رویَت تاثیر می‌گذارند. آخر فلسفۀ وجودیِ آن‌ها این است. همین موضوع باعث شد از توئیتر فاصله بگیرم. مدتِ خیلی کوتاهی پست‌هایی در ویرگول نوشتم ـ در یک میکروبلاگ. احساسِ شیرینی بود این‌که کسانی هستند که نوشته‌های بلندت را می‌خوانند. اما بعداً دیدم میکروبلاگ هم هویتی شبیه به شبکه‌های اجتماعی دارد و حضور و نگاهِ کاربران برایم سنگین شده بود. و البته حسِ آن را داشت که انگار آدم بخواهد در هتل زندگی کند! احساسِ آزادیِ عملِ کافی را نداشتم. بعدش آمدم سراغِ بیان. اینجا آدم راحت است، انگار که خانۀ خودش است؛ حتی اگر استیجاری باشد. 

هالی‌ هیمنه

بله، بالاخره رسیدیم!
اینجا از همان ابتدا هالی هیمنه نبود. دو-تایی اسم عوض کرد تا رسیدم به هالی هیمنه. یک روز هم هوسِ قالبِ اختصاصی به سرم زد. دست به کد شدم و نتیجه شد همینی که می‌بینید. بعد از آن نوشتن در این‌جا حسِ بهتری برایم داشت. حرف از نوشتن شد، بهتر است بگویم همیشه برای وبلاگم احترامِ خاصی قائل بوده‌ام. این‌جا تنها نوشته‌هایی منتشر می‌شود که از نوشتن‌شان لذت برده باشم. پارادوکسِ جالبی‌ست؛ نوشتن در وبلاگ همیشه برایم سخت بوده، چون تنها نوشته‌هایی را منتشر می‌کردم که از نوشتن‌شان لذت برده باشم؛ و البته نوشتن در این‌جا آسان است، چون با لذت در این‌جا می‌نویسم. و این موضوع باعث می‌شود همین پستی که در حالِ خواندنش هستید پس از دو مرتبه تلاشِ ناموفق، نوشته شود. این همان فاصلۀ آدمی با کلماتش است که گاهی باعث می‌شود دریابی که چقدر با خودت غریبه‌ای... حتی اگر همیشه از خود و زندگی‌ات بنویسی.

پرحرفیِ یک: نزدیکِ دو هفته بود که این پست توی پیش‌نویس‌هایم خاک می‌خورد. یک کلمه هم نمی‌توانستم بیشتر از این به آن اضافه کنم. و خب فکر کردم بهتر است با کمی پرحرفی سر و بَرش را هم بیاورم.

پرحرفیِ دو: نوشتن برایم به‌طورِ عجیبی سخت شده است. عدمِ انگیزه برای نوشتن و نداشتنِ رضایتِ کافی از نوشته‌ها، نتیجه‌اش این شده است که ماهی یکی-دوتا پست بیشتر ننویسم. هیچ‌وقت میلی نداشته‌ام به این‌که آرشیوِ یک وبلاگم را رها کنم و در جایی دیگر، شروع به نوشتن کنم؛ دوست دارم بیشتر بنویسم، برای همین شاید برای مدتی قیدِ داشتنِ انگیزه و رضایتِ کافی را زدم، و اینجا فقط نوشتم و منتشر کردم.

پرحرفیِ سه: داستان‌نویسی و رویای نویسندگی؟ نه متأسفانه، فعلاً سرم شلوغ است! حالا بعداً درباره‌اش بیشتر می‌گویم... فعلاً یک‌طورهایی افتاده‌ام در جریانِ خروشانِ زندگی. 

پرحرفیِ چهار: بله حالا واقعاً کار می‌کنم. روزی دو ساااااعت! (بعضی روزها هم چهااااار ساعت!!) فقط خواستم به فشارِ بیشتری عادت کنم. بالاخره آدم نیاز دارد قوی‌تر شود؛ زندگی سخت است. بله صبحِ اولِ صبح می‌روم دفتر؛ می‌نشینم پشتِ میز. فکر می‌کنم به شرایطِ جدید عادت کرده‌ام. و می‌شود گفت این خوب است. (اما نه‌ به اندازۀ کافی، خوب.)

پی‌نوشت: این پست را به دعوتِ خانمِ حورا رضایی نوشتم؛ ذیلِ همان چالشِ داستانِ من و وبلاگ‌نویسی

  • ۲۹۵ بازدید

باز از زندگی بگویم؟ می‌گویم.

سخت شده است. هم گفتن از زندگی و هم خودش؛ سخت شده. دارم یاد می‌گیرم توقعاتم را کم کنم. انگار که دارم عقب‌نشینی می‌کنم از مرزِ تمامِ ایدئال‌هایی که در خیالم ساخته‌ بودمشان. بیش از همیشه این واقعیت که ذهن و روانِ ضعیفی دارم به رخم کشیده می‌شود. «ضعیف» توصیفِ تماماً درستی نیست، ولی می‌تواند چیزهایی را برساند. فکر نمی‌کنم هیچ‌کس به آدمی که با سوارشدنِ اتوبوس‌واحد استرس‌اش می‌گیرد و نگرانِ نرسیدن به مقصدش است، بگوید بَه که چه تخیلِ قوی و روانِ عمیقی داری! یا وقتی توی پیاده‌رو راه می‌روی و نگاهِ آدم‌ها مثلِ خنجر به جانت فرو می‌شود، هیچ‌کسی ستایش‌آمیز نمی‌گوید که چه ذهن و روانِ حساسی داری؛ همانطور که مردم عادت ندارند اشخاصی که دچارِ ناهنجاری‌های روانی هستند را اسکیزوفرنیک صدا کنند، بلکه «دیوانه‌»شان خطاب می‌کنند. این کار راحت است؛ درست مثلِ استفادۀ واژۀ «ضعیف». و مردم... راحت‌طلب. نه نه... مردم راحت‌طلب نیستند، بلکه سطحی‌اند. همیشه سطحی‌بودن راحت‌تر از عمیق‌بودن بوده است. ولی خب، فکر می‌کنی آیا درست است در مقابلِ سوالی که یک نفر از آدم می‌پرسد، تو تا عمیق‌ترین لایۀ آن سوال را در ذهنت کندوکاو کنی و وقتی که نوبت به‌ جواب‌دادن‌ات رسید، نای نفس‌کشیدن نداشته باشی و هیچ‌چیزی نگویی، و عملاً گیرپاژ کنی؟ این واکنش درست است؟ یا مثلاً وقتی که می‌دانی کارَت اشتباه بوده، حرفت اشتباه بوده، سرسختانه فرافکنانه سخن بگویی و بعد هم ثابت کنی که حق به جانب خودت بودی؟ نه، من که نمی‌توانم؛ کسی مثلِ امیر ولی چرا. و لازم نیست اعتراف کنم که گاهی به چنین آدم‌هایی حسادتم می‌شود.

اشاره کردم ذهنم ضعیف است چون گاهی این پروسۀ فکرکردن و تحلیل‌کردنِ سوال برای یافتنِ جواب، انرژیِ زیادی از من می‌گیرد و اغلب نتایجِ نامطلوبی در پی دارد. حق می‌دهی که دوست نداشته باشم در جوابِ سوالِ «بچه‌ی کجایی؟» یادِ یکی از تلخ‌ترین خاطراتم بیفتم و سرشار از احساسِ انزجار و رنجیدگی، نتوانم جواب دهم؟ و بعد هم که حتماً قضاوت ‌می‌شوم، نمی‌شوم؟

قضاوت‌شدن. من فکر نمی‌کردم تا این‌اندازه در برابرِ قضاوت‌شدن بی‌دفاع باشم. پیشِ خودم فکر می‌کردم قضاوتِ هیچ‌کسی کوچک‌ترین تاثیری رویم نخواهد داشت، ولی باورم نمی‌شود که در برابرِ آن سوال‌ات چگونه بغضم گرفت و چشمانم شُرشُر اشک می‌ریختاند و من هرچقدر تلاش می‌کردم نه می‌توانستم آن اشک‌ها را پاک کنم و نه می‌توانستم هیچ کلمه‌ای از حنجره‌ام خارج کنم؛ به خیابان نگاه می‌کردم ولی درست نمی‌دیدم؛ یعنی اشک‌ها نمی‌گذاشتند. ولی خب، همیشه هم اینطور که گفتم نیست؛ اما آدم در برابرِ عزیزترین فردِ زندگی‌اش، همیشه بی‌دفاع‌ترین است. دیگر حتی خداحافظی هم نتوانستم بکنم. بعد از سکوتی طولانی، تماس خاتمه یافت. همین. 

درماندگی. شب شده بود. نشسته بودم توی یکی از فرورفتگی‌های دیوارِ یکی از راهروهای حرم. همانی که دربِ ۶ام (همان که نزدیکِ سرویس‌بهداشتی است) را وصل می‌کند به صحنِ امام رضا. خسته بودم. کوفته بودم. تمامِ روز ده کیلو بار را روی شانه‌هایم توی خیابان‌های قم جابه‌جا کرده بودم؛ با پای پیاده. پاهایم از چندجا درد گرفته بودند. هیچ‌چی نفروخته بودیم. از آن‌همه باری که روی شانه‌هایمان سنگینی می‌کرد، واقعاً هیچ‌چی نفروخته بودیم. (البته چند لوازم‌یدکی ازمان شماره گرفت، ولی خب فقط شماره گرفت.) احساسِ خستگیِ مفرط و بی‌حوصلگی و غربت، و دلتنگی. همه‌ یکجا سنگینی می‌کرد روی بدن و ذهن و روانم. به‌جز صدای بلندِ آهنگ‌های روسی‌ام، هیچ صدایی نمی‌شنیدم. هندزفری‌ام توی گوش‌هایم بود و به سیلِ جمعیتِ رنگارنگ نگاه می‌کردم که از جلویم عبور می‌کردند. یک جوان را دیدم که با لباس‌های بومیِ کشورشان درست جلوی من به سمتِ ضریح افتاد به سجده و زمین را بوسید و بعد بلند شد و رفت. داشتم فکر می‌کردم چه نوع آدمی قرار است از آن جوان بیرون بزند. از شدتِ انزجار بلند شدم و از آن راهروی تنگ رفتیم بیرون. به درها و ضریح که می‌رسیدم، دست می‌کشیدم به چوب و فلز و سنگ‌ها و بعد دستم را می‌کشیدم به امیر تا مثلاً متبرک شود. بعدش جفتمان می‌خندیدیم. کمی‌ قبل‌تر در تاریکیِ غروب، روی یک تکه چمنِ کنارِ اتوبان دراز کشیده بودیم و از تجربۀ امروزمان می‌گفتیم به هم. غربت؛ غربت تنها کلمه‌ای است که می‌تواند به‌خوبی عمقِ آن لحظه‌های تاریکِ کنارِ اتوبان را بیان کند. به این نتیجه رسیده بودیم که نباید دوباره چنین‌ جنس‌های پُردردسری را برای فروش بیاوریم این شهر؛ حداقل نه برای اولین فروش! اسنپ گرفتیم؛ رفتیم سمتِ حرم و ... 

دلتنگی. وقتی توی شبستان تکیه‌ داده بودم به یکی از ستون‌ها و همچنان داشتم با آن احساس‌هایی که غم هم بهشان افزوده شده بود، آهنگ‌های روسی‌ام را گوش می‌کردم، فهمیدم که دیگر هیچ‌وقت دلتنگِ گذشته‌ام نخواهم شد. دلتنگِ انجامِ آیین‌هایی که زمانی مثلِ آن‌همه مردمی که آن‌جا بودند انجامشان می‌دادم. ولی یک جمله مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. این‌که چقدر شدید به حضورت نیازت دارم. این‌که چه‌قدر نزدیکم به‌ات، ولی تو در کنارم نیستی. آخر، همۀ دلتنگی‌ام را زدم زیرِ بغلم و راه افتادم تا بروم. چقدر دلتنگت‌ام؛ چقدر ... همیشه در برابر اشک‌هایم بی‌دفاع بوده‌ام. یا بهتر است بگویم، آدم در برابر عزیزترین فردِ [...]

بله، می‌گفتم که زندگی سخت شده است. تقلّا می‌کنم برای زندگی‌کردن، برای وفق‌دادنِ خودم با واقعیت‌ها، برای بهتر کردنِ اوضاع؛ و گاهی هم خسته از تمامِ تقلاهایی که کرده‌ام، ساکت و آرام‌تر از همیشه، در ستایشِ بیهودگی می‌زی‌ام؛ مثلِ لاک‌پشتی که بعد از شش ماه تقلا برای زنده‌ماندن و زندگی‌کردن، در گوشه‌ای آرام می‌گیرد و به خوابِ زمستانی فرو می‌رود. اما، خنده‌هایت که باشه، می‌شود تا ابد زیست؛ مهم‌ نیست اگر زیستن هرچقدر سخت شده باشد.

خوش‌بختانه اعتقاد دارم می‌شود خیلی چیزها را تغییر داد. و نه حتماً تغییر دادن، که رشد کرد. فقط باید شیرِ سختی‌ها را بیشتر باز کرد، تا آن جایی که فقط ذهن و روان را نابود نکند و تنها صیقل دهد. گاهی آدم به تمامِ اتفاقاتِ تمامِ سال‌هایی فکر می‌کند که ذهن و روانش را تبدیل کرده است به چیزی که حالا هست، و دلش می‌خواهد خودش را با پتک بریزد و از نو بسازد، اما خب عملاً این کار غیرممکن است. همه‌چیز را باید دوباره با همان آهنگِ ملایم، تغییر داد. لابد چیزی مثلِ این آهنگ:

 دریافت
  • ۳۲۶ بازدید

در واقع هیچ چیزی ثبات ندارد. باور کنید.
من می‌توانم یک روز را در ملالی سنگین به فیلم‌دیدن بگذرانم یا آن‌قدر غرقِ خواندنِ کتاب‌هایم شوم که نفهمم آن روز چگونه گذشت، یا شاید هم بیشترش را به خواب گذراندم، در حالی که روزِ قبلش زیرِ فشارِ ایده‌هایی که دربارۀ پول درآوردن بودند مغزم در حالِ ذوب‌شدن بود و هر لحظه میزانِ زیادی از آدرنالین و سروتونین را در خونم احساس می‌کردم.


یکی از بارِزترین وجوهِ شخصیتیِ من، مقاومت‌کردن است. نه، این واقعاً تعریف نیست.
من تا چند روز پیش فکر می‌کردم اگر بخواهم جایی استخدام شوم، تا ۲ میلیون تومان هم بگیرم خوب است. روزِ بعد دیدم کمتر از ۳ میلیون راضی‌ام نمی‌کند. بیشتر روی این قضیه فکر کردم، امروز به این نتیجه رسیدم که حتی با حقوقِ ثابتِ ماهیانه ۶ میلیون‌ تومان، باز هم راضی نمی‌شوم این آزادیِ خودم را رها کنم و استخدامِ جایی شوم. باور کنید! من خودم هم تعجب کردم چون دیدم حقیقتاً دستم خالیِ خالی است. بعدش فکر کردم که شاید اصولاً مشکلم با حقوقِ ثابت است. و انگار درست فکر می‌کردم. اما باید اعتراف کنم ناخودآگاهم تنها برای حفظِ موقعیتِ موجود، (همین موقعیتِ دوست‌نداشتنیِ نزدیک به انقراض)، ذهنیتم را نسبت به کار‌کردن ناجور می‌کند. و باید بگویم بدترین اَنگی که به استخدام‌شدن و حقوقِ ثابت می‌زند، این است که این کار تو را در درازمدت فرسوده می‌کند؛ چون ثابت‌بودن ملال‌انگیز است! ۶ میلیون‌ ماهانه، پولِ مُرده است! اصلاً آدم با فکرِ این‌که تا چند ماهِ دیگر چقدر می‌تواند درآمد داشته باشد، یعنی دارد نقشۀ چگونه مردن‌اش را می‌ریزد، نه نقشۀ زندگی‌اش را! تو باید در جریانِ زندگی باشی جانم؛ باید رشد کنی هالی! باید هرروز که بیشتر تلاش می‌کنی نسبت به روزی که تلاش نکرده‌ای، تغییری احساس کنی. اینطوری که نمی‌شود ثابتْ ثابتْ ثابت...!

فکر می‌کنم به خودم اجازۀ زندگی‌کردن نمی‌دهم. آن‌قدر سناریوهای مختلفی از موفقیت (موفقیت به‌معنیِ دست‌یابی به خواسته‌ها) را در ذهنم مرور می‌کنم تا همه‌چیز در نظرم تُهی و بی‌معنی می‌شود و رغبتم را از دست می‌دهم. شاید بشود نامش را گذاشت مقاومت در برابرِ زندگی؛ مقاومت‌ در برابرِ تجربه‌کردن. 

فکر می‌کنم برتریِ ویران‌شهرها بر آرمان‌شهرها در ادبیات، تنها به این دلیل بوده است که ویران‌شهرها اصیل‌ترند و نقشِ حقیقیِ خود که ایجادِ بیزاری از طریقِ نمایشِ فاجعه است را به درستی انجام می‌دهند. چرا که هر آینده‌نگری‌یی ملال‌انگیز است؛ نمایشی عمیق و کامل از یک موقعیتِ ناخوشایند، از یک فاجعه، ملال ایجاد می‌کند. و جالب اینجاست که نمایشی عمیق و کامل از یک آرمان‌شهر نیز، در بهترین حالتش پس از فروکش‌کردنِ هیجاناتِ موقتِ آدمی، ملال‌انگیز است. زیرا حقیقی‌ترین سوالی که مخاطب در پایانِ هر نمایشی از خودش می‌پرسد این است که: همین؟! همه‌اش برای همین بود؟ این‌همه تلاش، رنج، سختی؛ برای همین؟! و با همین سوال است که آن اثر به کلی زیرِ سوال می‌رود. 

و حالا، انگار اگر ثروتمندترین آدمِ این دنیا باشم هم، الزاماً نمی‌توانم بگویم شادترین آدمِ این دنیا هم هستم؛ چرا که نمی‌توانم هیچ آرمان‌شهری را دوست داشته باشم. ولی خب، من برای فردایم لنگِ پولم... هاه‌ هاه‌ هاه‌ هاه ها!

  • ۳۲۰ بازدید

راستش فکر می‌کنم زندگی شبیه به همین غذاست؛ همین بشقابِ پر از استامبولی. هر کسی که من را بشناسد می‌داند که در اینجا (وبلاگم را می‌گویم) علاقۀ زیادی به ربط‌دادنِ چیزهای خیلی بی‌ربط به زندگی دارم. دست‌هایم را شسته‌ام. بشقابِ استامبولی را می‌گذارم جلویم. شروع می‌کنم به فشردنِ برنج زیرِ انگشتانم؛ بعد با لب‌ها، لقمۀ کوچکِ برنج را از سرِ انگشتانم می‌گیرم. همینطور ادامه می‌دهم تا برنجِ دایره‌ای‌شکلی که تمامِ بشقاب را پوشانده بود تبدیل شود به یک نیم‌دایرۀ زیبا. نصفِ بشقاب را تمام کردم. خب.

من خیلی سعی کردم. بله، واقعاً من خیلی سعی کردم که نکنم، ولی نشد. من نمی‌خواستم حتّی یک لقمۀ دیگر از آن نیم‌دایره را بخورم، حتّی یک‌لقمه هم بیشتر نمی‌خواستم بخورم، ولی خواستِ زندگی... (اوه ببخشید!) خواستِ غذا بی‌رحمانه لقمه‌های بسیار کوچکِ زندگی... (اوه باز هم ببخشید!) لقمه‌های بسیار کوچکِ غذا را می‌گذاشت توی دهانم. یک مبارزۀ نابرابر! من اسیرِ زندگی... نه نه؛ من اسیرِ آن بشقابِ غذا شده بودم. واقعاً اسیر شده بودم. هر لقمه‌یی که در دهانم می‌گذاشتم از خودم می‌پرسیدم «خوب‌ات شد؟ احساسِ سیری می‌کنی حالا؟!» ولی من هرگز احساسِ سیری نمی‌کردم. خودم را اسیرِ لذتِ آسیاب‌شدنِ دانه‌های برنج و تکه‌های کوچکِ گوشت و گوجه زیرِ دندان‌هایم می‌دیدم. واقعاً اسیرِ این لذتِ ناچیزِ تحقیرآمیز شده بودم. در اعماقِ وجودم این اندیشه در جریان بود که این لذتی که از خوردنِ غذا می‌برم، تنها راهِ گریز از ملالِ این شب است.

حرف از ملال زدم. می‌دانستی، (عجب سوالی!) دیشب تمامِ شب داشتم خواب می‌دیدم. دنیای عجیبی بود؛ دنیایی شبیه به انیمه‌های جادوییِ ژاپنی، ولی با رنگ‌وبوی مارول‌ای! همان‌قدر پُرجذبه و چشم‌نواز. ابرقهرمانی بودم با قدرت‌هایی خاصِ خودش. مشغولِ یک کارِ گروهی بودیم برای ازبین‌بردنِ رباتی ویرانگر. این خواب جزوِ پردازش‌های قابلِ تقدیرِ ذهن و ناخودگاهِ عزیزم است. خوابی لذتبخش و خوشمزه. درست مثلِ استامبولی. البته نه! درست مثلِ فیلم‌های مارول. همین یکی-دوهفته پیش بود که شروع کردم به بازبینیِ فیلم‌های مارول: آیرون‌من، کاپیتانِ آمریکا، ثور، اونجرز و تا به آن آخر. به‌ترتیب دیدمشان و حقیقتاً لذت می‌بردم. هر دَم که احساس می‌کردم ملال دارد همه‌چیز را تیره می‌کند، به دنیای مارول می‌گریختم. حالا هم دو-سه روزی است که زده‌ام توی خطِ فیلم‌های هندی. روزی یک فیلم؛ و اگر اوضاع خوب نبود، روزی دوتا فیلم دوای این درد است. ولی خب گاهی اوضاع خیلی بی‌ریخت می‌شود. واقعاً افتضاح می‌شود؛ دلم طوری می‌گیرد که انگار دنیا روی سرم خراب شده است. و آن‌موقع است که آدم به چیزهای قوی‌تری نیاز دارد؛ بسیار قوی‌تر.

بله، اصلاً دلم نمی‌خواست نیمِ دیگرِ غذایم را بخورم. یعنی چند مدتی است که برای خورد‌وخوراک‌ام قوانینی وضع کرده‌ام که نخوردنِ نیمی از مقدارِ همیشگیِ برنج یکی از آن‌هاست. کمی از نیمۀ باقی‌ماندۀ غذا با انگشتانم خوردم، آن وسوسۀ لعنتی نمی‌گذاشت دست بکشم، ولی بالاخره دست کشیدم از غذا. انگشتانم را مکیدم و تمام. ولی خب... این‌بار قاشق را برداشتم. خواستم ببینم خوردنِ این غذا با قاشق چگونه است. باز هم لذت‌بخش بود. با هر لقمه‌یی که می‌خوردم عمیقاً می‌دانستم در حالِ شکستنِ قوانینم هستم و این آزارم می‌داد. اما نیاز داشتم که بفهمم ریختنِ تمامِ آن برنج توی معده با ریختنِ نیمی از آن توی همان معده، چه تفاوتی دارد. و البته فهمیدم: نمی‌ارزد. 

واقعاً نمی‌ارزید. باید از همان ابتدا غذای کمی بِکِشم توی بشقابم. آخر نیاز دارم تا تمام‌شدنِ غذا را به‌چشمم ببینم: چیزی که مثلِ یک آیینِ سوگواری عمل می‌کند. آدم‌ها نیاز دارند برای دل‌کندن از زندگی، برای پذیرشِ مرگ، مرگِ کسی که حافظه‌مان و خاطرات او را جزوی از ما کرده، سوگواری کنند. من هم نیاز دارم تا تمام‌شدنِ بشقابم را ببینم. چیزی شبیه به این آخرین جملۀ همین نوشته: تمام.


پیشنهادِ یک. فیلمِ هندی. October 2018.
پیشنهادِ دو. موزیکِ هندی: دریافت.

بازخورد. موزیکِ هندی: Arijit Singh - Tum Hi Ho (از وبلاگِ سرندیپ)
  • ۵۵۶ بازدید

چند روز پیش اتفاقِ بسیار بدی افتاد که در حدِ هق‌هق زدنِ بی‌امان غمگینم کرد. غمی بسیار سنگین و آمیخته به خشم. مثالم شده بود مثالِ کسی که چون هیچ‌چیزی برای ازدست‌دادن ندارد، باید ازش ترسید. و آن‌موقع حقیقتاً به موجودِ ترسناکی تبدیل شده بودم که احساس می‌کرد حتّی قادر است به‌آسانی آدم بکشد و ککش هم نگزد؛ کسی که احساس می‌کرد می‌تواند «هر» «کاری» بکند و هیچ مانعی در برابرش وجود ندارد. نیچه به‌درستی این وضعیت را «پوچی» می‌نامد، و کسانی را که از جان و زندگی‌شان گذشته‌اند و بی‌باکانه به سوی مرگ می‌شتابند را، مصداقِ آن پوچی می‌گیرد. (که از جمله شهادت‌طلبانِ راهِ خدا و یا نیروهای انتحاری را هم شامل می‌شود.) بعد از گذشتنِ چند ساعتی و بهترشدنِ احوالم، دیگر آن احساسِ قدرت را نداشتم. باید بگویم گاهی دلتنگِ آن احساس می‌شوم.

یکی-دو روز بعدش حالم بد بود. حالم بد بود و فکر می‌کردم اگر بگذارم حالم بد باشد احساسِ خوبی خواهم داشت. اما بر خلافِ انتظارم چنین نبود. نه می‌توانستم فیلم ببینم، و نه موسیقی گوش کنم، و نه کتاب بخوانم. خسته بودم و شدیداً احساسِ ملال می‌کردم. وقتی چند ساعتی از آن بدحالی گذشت و دیدم که این حالِ بد قرار نیست احساسِ خوبی داشته باشد، به تقلّایی بیهوده افتادم برای تغییرِ احوالم. که تنها باعث شد احساسِ عمیقِ نفرت از بدحالی و حتّی نفرت از خودم و زندگی‌ام بر آن احساسِ ملال افزوده شود. غلط کردم که فکر می‌کردم نیاز دارم حالم بد باشد. منطقِ کلمات به‌وضوح می‌گوید که حالِ بد، یعنی حالی که اصلاً خوب نیست! و من آن موقع نمی‌توانستم این‌قدر منطقی فکر کنم. گاهی آدم از فرطِ خستگی، خودش را رها می‌کند، منطقش را هم رها می‌کند.

کار می‌کنم. زیاد کار می‌کنم و کارهای زیادی هم می‌کنم. و جالب‌تر اینکه بر خلافِ انتظارم، حالم رو به بهبود است. یعنی حتّی یک‌بار به ذهنم رسید که خدماتِ سرویسِ کولر بزنم ـ از بس که این روزها سروکارم با کولرجماعت است! دریل‌کاری و سنگ‌فرزکاری هم اووووه تا دلتان بخواهد انجام می‌دهم. مثلاً سرِ پیچ‌های زنگ‌زده‌ای را که باز نمی‌شوند سنگ می‌زنم تا از جایشان در بیایند. یا جای پیچِ پایۀ کولر را با دریل و متۀ مناسب سوراخ می‌کنم. گاهی هم ایده‌های خفنی را به‌اجرا در می‌آورم. مثلاً یکی از ایده‌های انقلابیِ اخیرم این بود که به‌جای عوض‌کردنِ کفی و دیوارۀ پوسیدۀ کولر، یک سفرۀ پلاستیکی پهن کردم روی کفیِ کولر و تمام ـ آب را اینطوری توی کولر زندانی کردم. و جالب‌تر از همه این بود که از انجامِ تمامِ این‌ کارها لذتی بسیار شیرین و دوست‌داشتنی را تجربه می‌کردم. بعدتر فهمیدم که درست است که اسمشان «کار» است، اما من «بازی‌»شان می‌کردم و به‌خاطرِ همین بازی‌هایی که در آن‌ها برنده می‌شدم، احساسِ بسیار خوبی داشتم. البته قبل از این‌که به این نکته برسم، (همین بازی‌کردن را می‌گویم)، قضیه را فلسفی‌تر از این‌حرف‌ها در نظرم می‌آوردم. یعنی می‌گفتم انسان‌ها موجوداتی معناگرا هستند، و اغلب معنا را در غایت‌بخشی به امور می‌یابند ـ همان هدفمندیِ کارها، و در سطحی کلان‌تر، هدفمندیِ عالم و زندگی‌شان. و بنا بر همین تعریف، «بلاتکلیفی» و «بیهودگی» می‌تواند وحشتناک‌ترین احساسی باشد که ممکن است زندگیِ یک فرد را در بر بگیرد. و من موقعی که انجامِ کاری را به عهده می‌گرفتم، انجامِ آن کار تبدیل می‌شد به معنای آن‌لحظه و آن‌ روزِ زندگی‌ام. احساسِ این‌که در مسیرِ درستی هستی، یکی از لذتبخش‌ترین احساس‌های عالم است ـ چه برسد به این‌که به غایت‌اش برسی و آن را رضایت‌بخش بیابی. 

باید اعتراف کرد که درگیرشدن در چالشِ معنابخشی به زندگی، حقیقتاً کارِ فرساینده‌ای است. یکی از گسترده‌ترین معناها، معنای سرنوشت است: این‌که هر کاری که می‌کنی، و هر اتفاقی که می‌افتد، درست همان چیزی بوده است که از قبل مشخص شده. به‌این‌ترتیب از کوچکترین اتفاق‌ها گرفته تا هولناک‌ترینشان، به‌گونه‌ای پُررمز و راز معنادار می‌شوند. اما کسی که ژرف‌نگر باشد، می‌تواند کلِ فرایندِ سرنوشت را بی‌معنا بیابد. همانطوری که بسیاری این زندگی (زندگیِ دنیا!) را به‌واسطۀ بهشت و جهنم، یا همان آخرت، معنادار می‌یابند؛ در حالی که با همین نگرش، خودِ بهشت به‌دلیلِ غایت‌بودن‌اش، (و البته غایی و نهایی بودنِ هر امری در آن، مثلِ رفاهِ بی‌اندازه در خوردن و آشامیدن و رابطۀ جنسی و سکونت)، تبدیل می‌شود به چیزی بی‌معنا. در واقع بهشت می‌تواند به زندگیِ ما معنا ببخشد، و حتّی به جهنم، اما کسی که در بهشت است آن را چیزی بی‌معنا خواهد یافت. که البته در عرفانِ اسلامی (یا بهتر است بگویم عرفانِ ایرانی)، برای بیرون‌آوردنِ «بهشت» از وادیِ بی‌معنایی، «وصالِ حق» را تعریف کرده‌اند. که باز هم در این صورت، «وصالِ حق» فی‌نفسه تبدیل می‌شود به امری بی‌معنا ـ و نه در سطوحی پایین‌تر. 

باید به حالِ آدمی‌زاد غصه خورد که تنها با غایت‌مندیِ امورش می‌تواند به معنا برسند. کاش انواعِ کارآمدترِ دیگری هم وجود داشت. بگذریم؛ نمی‌خواهم بیش‌تر از این‌مصیبت بگویم. برای همین حالا بیشتر سعی می‌کنم همه چیز را به دیدۀ بازی بنگرم. آدمی وقتی «بازی» می‌کند، می‌شود گفت احساسِ بهتری دارد. یکبار که روی موتورم بودم و داشتم از روبه‌روی بیمارستان رد می‌شدم، موتورم را همان گوشه پارک کردم و رفتم داخلِ بیمارستان. هیچ هدفی نداشتم و فقط می‌خواستم به درونِ بیمارستان نفوذ کنم؛ آخر جلوی هر در اش یکی-دوتا نگهبان بود. بالاخره توانستم از پارکینگِ بیمارستان واردِ بخش‌های درونی‌ترش شوم و آخر به بن‌بست خوردم. یک پرستار را دیدم که داشت در گوشۀ یک درِ شیشه‌ای، رمزی را وارد می‌کرد و بعد در باز شد. همین دیگر. برگشتم. از همان‌جا تا روی موتورم بی‌امان می‌خندیدم. فکر می‌کنم وقتش رسیده است که خندیدن را یاد بگیرم، و رقصیدن، و بازی‌کردن را ـ هرچند مشکل.

پی‌نوشت: پیوست بخورد به پستِ قبلی، «به درونِ تنهایی».

  • ۳۵۶ بازدید

این روزها که کمتر می‌نویسم و می‌خوانم، احساسِ نیازی شدید را در زیستِ روزمره‌ام حس می‌کنم. انگار کمبودِ چیزی مهم، آزارم می‌دهد. سرم شلوغ‌تر از همیشه است و می‌دانم قرار است شلوغ‌تر هم شود. امروز بعد از یک‌دهه ـ و بیشتر ـ مسیرم به مطبِ یک چشم‌پزشک افتاد. آقای دکتر با لحنی بسیار آرام، طوری که انگار می‌ترسد صدایش را بلند کند، مدام ازم درخواست می‌کرد که از این صندلی روی آن صندلی بنشینم و مستقیم به جلو نگاه کنم. به‌نظرم به‌خاطرِ این دستوردادنِ مداوم‌اش به هرکسی که برای ملاقاتش می‌آید، دچارِ احساسِ گناهی عمیق شده است، چون شخصیتش ظرفیتِ این‌مقدار اقتدار را ندارد. آن عینکِ مخصوصش را گذاشت روی بینی‌ام و بعد خیلی سریع توانست بهترین عدسی را برای عینک‌ام تشخیص دهد ـ آخر چشمم چندان ضعیف نیست؛ یا بهتر است بگویم اصلاً ضعیف نیست. به‌هرتقدیر. وقتی می‌خواستم از مطب‌اش خارج شوم، مردد بودم که سوالم را مطرح کنم یا نه. یک مشاورۀ خیلی مختصر ازش می‌خواستم. موقعِ مطرح‌کردنِ سوالم که نیاز بود با پیش‌زمینه‌ای همراه باشد، خودم را می‌دیدیم که سرعتِ حرف‌زدن‌ام شدیداً پایین آمده است و در حالی که سعی می‌کردم صدایم نلرزد، کلمات را با وقفه ادا می‌کردم و بعد از گفتنِ هر جمله، کمی مکث می‌کردم تا مثلاً هم دکتر متوجهِ منظورم شود و هم فکر کنم در جملۀ بعدی چه باید بگویم. هم نمی‌خواستم وقتِ دکتر را بگیرم و هم نمی‌خواستم مختصر پیش‌زمینه‌ای که از وضعیتم برایش می‌گفتم، ناقص باشد. وقتی از مطبِ دکتر بیرون آمدم خوشحال بودم و داشتم می‌خندیدم. یادم آمد آخرین‌باری که داشتم کلمات را با وسواس و نگرانیِ کسی که انگار دارد به‌تازگی به زبانی خارجی حرف می‌زند انتخاب می‌کردم، وقتی بود که برای اولین‌بار نشسته بودم پشتِ میزِ دونفرۀ یک کافه ـ یک روزِ فوق‌العاده. یک ساعت بعد هم توی عینک‌فروشی بودم و زیرِ بادِ خنکِ کولرگازی، فریمِ عینک انتخاب می‌کردم. برگشتنی، روی موتور که بودم، احساسِ گناه می‌کردم. احساسِ گناهی عمیق، که با فکرکردن به هیچ مسئله‌ای و نگاه‌کردن به هیچ منظره‌ای نمی‌شد از آن طفره رفت. احساسِ گناه، شاید بهترین توصیف از وضعیتم باشد. بودن بینِ مردم و ارتباط با دیگران، همیشه انرژیِ زیادی از من می‌گیرد. من همیشه می‌خواسته‌ام در زندگی‌ام، اصالتِ تجربۀ زیستی‌ام را حفظ کنم، اما مواجهه با روزمرگی و ابتذالِ وسیعی که بیرون از تنهایی‌ام وجود دارد، دیدنِ پوچیِ گسترده‌ای که در زندگیِ هر فردی می‌توان مشاهده‌اش کرد، زیستِ من را هم آلوده به خودشان می‌کند. همیشه نیاز داشته‌ام حتّی وقتی که در جمع هستم، تنهایی‌ام را حفظ کنم. موتورم، هدفونم، کتاب‌ها، دفاعِ من در برابر آمیخته‌شدن به اجتماع است. وقتی‌هایی که دستی را به گرمی فشرده‌ام و بینِ آدم‌ها قدم زده‌ام، تنهایی و آرامشی عمیق‌تر را تجربه کرده‌ام. احساسِ گناهی که از آن حرف می‌زنم، همان نقضِ حریمِ تنهایی‌ام است؛ وقتی است که زیستِ روزمره‌ام آلوده به ابتذال می‌شود. و می‌دانی، این روزها بیشتر از همیشه نیازمندِ اصالت‌ام. بی‌عملی، انجام‌ندادنِ کاری بزرگ و ارزشمند، آزارم می‌دهد؛ و انجامِ هرکاری هم که آدمی را اسیر کند.

۱۷ تیر ۹۸


پی‌نوشت: این پست چیزی داشت که نمی‌توانستم منتشرش کنم. شاید مهمترینش این بود که شرم داشتم از اعترافِ این‌که پولِ خریدِ آن عینک را من نداشتم و کسِ دیگری داده بود. اما حالا با خودم و آن مسئله کنار آمده‌ام. در حالِ حاضر پول‌نداشتن‌ام چیزی نیست که ارزشش را داشته باشد که بابتش شرمگین باشم.

  • ۲۱۵ بازدید