در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه

زهرا (خورشید) کلمات قاطع و محکمی داره. من قبل از اینکه با خودش آشنا بشم، با کلماتش آشنا شدم.

اون موقع‌ها من برای اینکه اکسیژن به بدنم برسه، کتاب می‌خوندم. برای اینکه انرژی برای انجام کارهای روزمره داشته باشم، کتاب می‌خوندم. و کتاب‌خوندن طوری با زیست روزانه‌م عجین شده بود که انگار من توی دنیای کتابام زندگی می‌کردم و هرازچندگاهی میومدم بیرون که فقط بتونم غذایی بخورم یا قضای حاجتی کنم.

ولی خب یادمه توی بی‌کتاب‌ترین حال ممکن بودم. دیگه کتابی نبود که بتونم توش به زندگی‌م ادامه بدم. انگار نفس‌کشیدن برام سخت شده بود. زندگی کردن هم. دنیای واقعی خیلی بی‌رحم‌تر از اون بود که بتونم باهاش کنار بیام.

توی وبلاگم از اینکه استخون‌درد گرفتم و دیگه نمی‌دونم چه کتابی می‌تونم بخونم نوشتم. زهرا برام کامنت گذاشت. گفت اگه دوست داشته باشم می‌تونیم در مورد کتاب با هم صحبت کنیم.

بهش پیام دادم و یه گفت‌وگو بین‌مون شکل گرفت. خیلی برام جذاب و دوست‌داشتنی بود که می‌تونستم باهاش در مورد افکارم و کتاب‌ حرف بزنم. فکرش‌و نمی‌کردم بتونم با کسی حرف بزنم که اون هم بدونه زندگی توی دنیای کتاب‌ها یعنی چی. زهرا می‌گفت از  ۱۵ سالگی که مامانش‌و از دست داده، کتاب همراهِ همیشگیش بوده. و من این احساس رو داشتم که زهرا انگار خود منه؛ منی که سال‌ها جلوتر از الانِ من قرار داره‌.
عقایدش قرص و محکم بود. من خیلی تردید داشتم، خیلی سوال داشتم، ولی انگار اون همهٔ سوالاتش رو به جواب رسونده بود.

بعد از مدتی، قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم. اولین بارم بود تنها داشتم می‌رفتم یه شهر دیگه. ولی خب رفتم!
تنها تصوری که از زهرا داشتم، سفت‌وسختیِ کلماتش بود. محکمی و قرصیِ عقایدش. این بود که چقدر قشنگ می‌تونه سوالاتت‌و جواب بده. و چقدر کلمات براش مهم‌ان، و همینطور جزئیات.

لحظه‌ای که برای اولین بار دیدمش هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. اصلا انتظارِ دیدن خانمی به این زیبایی و توُدل‌برویی رو نداشتم! وقتی که شروع کردیم به حرف زدن و صداش رو شنیدم، دیگه برای چند لحظه پوکر شدم! دیدم صداش خیلی قشنگه. جملات رو آهنگین ادا می‌کرد. ندیده بودم تاحالا کسی این‌قدر قشنگ حرف بزنه.

من اصلا متوجه نشدم اون چند ساعتی که باهم بودیم چطور گذشت. وقتی از هم خدافظی کردیم و سوار تاکسی شدم که برگردم شهرمون، نتونستم جلوی خودم‌و بگیرم که بهش پیام بدم و بگم:
دوستت دارم.

#زیر_پوست_زندگی (در دور آتش با هالی)


پی‌نوشت: و حالا سال سومی هست که باهم زندگی می‌کنیم.

پی‌نوشت ۲: معمولا تمامی مطالبی که «از گذشته» نوشتم، پر از غم و درده، طوری که ترجیح می‌دم مرورشون نکنم چون اغلب یادآور روزهای تلخی هستن. به‌شخصه خوشحالم این وبلاگ چنین‌ پست‌های «از گذشته‌»ای رو هم به خودش می‌بینه.

پی‌نوشت ۳: دیگه معمولا توی تلگرام می‌نویسم. ولی پست‌هایی که لازمه توی این وبلاگ ثبت بشه رو، اینجا هم پست می‌کنم. 

  • ۵ گفت‌وگو
  • ۵۲ بازدید
  • ‎۵ اسفند ۰۴، ۱۳:۱۸

گفت‌وگو

  • :) چه زیبا و دوست داشتنی 

    مرسی :)
  • آخی😍عشقتون سبز و پایدار...🙌🏻🌿

    ممنونم لطف دارین :)
  • به این میگن یک دل نه صد دل عاشق شدن... انشاالله همیشه کنار هم دلتون خوش باشه و عمر عشقتون دراز :)

    قربونت امیررضا جان🌹
  • خیلی هم داداشم، خوشبخت باشین 😉

    مرسی ازت🌹
  • عالی رو تو متن بالا جا گذاشتم:))) 

    متوجه شدم:))
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی