در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خورشید» ثبت شده است

سلام! من خورشیدم! 

هالی می‌گفت دوست نداری این روزا که خبری از تلگرام و کانالت نیست، یه وبلاگ داشته باشی و بنویسی؟ گفتم نه! من سال‌های قبل دو بار تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی داشتم البته تُو بلاگفا. که خب چندان برام خوشایند نبود. اون‌جا اغلب درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوندم می‌نوشتم. 

اما الان چند ماهه که کانال دارم و درباره‌ی اتفاق‌های روزانه و دریافت‌هام می‌نویسم. و گاهی هم درباره‌ی تاریخ بیهقی و شاهنامه که مدتیه دارم می‌خونم. و الان خیلی دلم برا نوشتن تُو کانالم تنگ شده!! احتمالاً به همین خاطره که الان این‌جام و دارم می‌نویسم! :)) 

چه خوب که در این برهوت بیان هست که آدم حرف بزنه! غرولند و کمی از خشمش رو برون ریزی کنه. 

این مدت کلی داستان کوتاه خواندم. یه نمایشنامه از بیضایی خوندم. یه گفت‌وگو با ایشون رو خوندم. یه کتاب با عنوان انعطاف‌پذیری هیجانی دارم می‌خونم و هم‌زمان کتاب جامعه را ببینیم رو هم دارم می‌خونم! و البته شاهنامه و تاریخ بیهقی. روتین ورزشم رو هم دارم ادامه می‌دم! دارم خودم رو خفه می‌کنم. :))) گه‌گاه با هالی کیک هم می‌پزیم، گاهی هم شیربرنج! فردا هم قراره آش رشته درست کنیم چون هوا خیلی سرده و آش می‌چسبه! 

به قول لادن، گویا زور زندگی بیشتره! هرچند فکر می‌کنم ما داریم تقلا می‌کنیم تا این زور زندگی رو بیشتر از قبل نشون بدیم! هوم؟ 

  • ۱۲۰ بازدید

دورکارم. همیشه برای تمامی ارتباطات بین تیمی، از ترلو (نرم‌افزار مدیریت وظیفه) استفاده می‌کنیم. اگر هم جایی لازم به وویس شد، واتس‌اپ هست. اگه نیاز به جلسه شد، گوگل‌میت. دیروز سر یه مسئلۀ خیلی کوچیک، مجبور شدم نزدیک ۱۰ بار تماس برقرار کنم، امروز هم ۶ تا دیگه. من در تمام این چهار پنج سالی که توی اون شرکت کار می‌کنم، نیاز نبوده اینقدر تلفنی حرف بزنم. الان که نه هوش مصنوعی هست و نه سرچ گوگل، فقط به دانشی که تا الان اندوخته‌م متکی‌ام. امیدوارم هیچ مشکل جدیدی پیش نیاد که بلد نباشم چطوری حلش کنم.

دیروز رفته بودم نونوایی تا برای صبحونه یه سنگک کنجدی بگیرم. نون‌درآر درِ گوش یکی از اون آشناهایی که همیشه خارجِ صف نون می‌گیرن، می‌گفت: «نمی‌دونی مشهد چه خبرهههه. شیراز چه خبرهههه.» همون لحظه بود که دیدم گوشیم صدای جیرجیرک داد. پیامک بود. یه هفته‌ست هیچ‌کسی نمی‌تونه پیامک بفرسته، فقط پیامکای حکومتی میاد. اینترنتی هم وجود نداره که گوشی نوتیفیکیشن بگیره. نون‌درآر نون سوم خانمی که نوبتش بود رو براش انداخت و همزمان بلند گفت: اینم برای تبریز! خوشم میاد از این نون‌درآره.

اخیرا دارم دوتا کتاب همزمان باهم می‌خونم. دیشب خورشید می‌گفت: به نظرم توی این چند سال تاحالا اینقدر کتاب نخوندی! بهش گفتم تازه دارم می‌فهمم چه کیفی می‌کنی وقتایی که همزمان دو-سه‌ کتاب‌و باهم می‌خونی. خورشید بالاخره امروز سه صفحه شاهنامه خوند. شاهنامه‌خوانی روتین هرروزشه، ولی با پادکستِ امیر خادم. اما یه هفته‌ست خبری از پادکست نیست. یه ماهی می‌شد که داشتیم باهم سریال The Handmaid's Tale رو می‌دیدیم. هروقت می‌خواستیم بریم این سریال رو ببینیم، از هم می‌پرسیدیم: بریم متأثر بشیم؟ آخه هیچ سریالی تا حالا اینقدر اشک ازمون نگرفته. قبل اینکه اینترنت‌و قطع کنن، فقط سه قسمت از فصل آخرش مونده بود که ببینیم، که حالا هم دیگه نمی‌شه دانلود کنیم.

دوست دارم این روزای تیره تموم شه؛ برای همه، برای همیشه. برای ایران.

  • ۹۹ بازدید

خورشید عاشق شاهنامه‌ست. این رو وقتی فهمیدم که هربار حرف از شاهنامه می‌شد، می‌گفت من یکی از آرزوهام اینه که شاهنامه رو بخونم.

چند وقت پیش یکی از قسمت‌های برنامه «اکنون» رو دیده بود، و اونجا میهمان برنامه راجع به گنج زبان پارسی، یعنی شاهنامه حرف می‌زد. براتون نگم که چقدر خورشید ذوق کرده بود.

برای من، یکی از سخت‌ترین کارها انتخاب کردن هدیه تولده. معمولا یکی دو ماه قبل از تولد خورشید تمامی گیرنده‌هام رو فعال‌تر نگه می‌دارم تا ببینم خورشید چی دوست داره، یا وقتایی که باهم می‌ریم بازار و پاساژ، از چه مانتو، شال، کفش یا کیفی خوشش میاد. اینطوری کارم برای انتخاب کادوی تولدش خیلی راحت‌تر می‌شه.

ولی یه چیزی امسال کاملا فرق می‌کرد. اینکه می‌دونستم که دقیقا می‌خوام چه چیزی رو به عنوان هدیه تولدش بهش بدم:

شاهنامه، ۴ جلدی تصحیح جلال خالقی مطلق، از انتشارات سخن.

بگذریم که چقدر خورشید خوشحال شد. می‌گفت همیشه دوست داشته این چهارجلدی رو داشته باشه. توی دانشگاه وقتی ارشدش رو می‌خونده حتا چندبار از استادها شاهنامه رو قرض گرفته بوده، ولی هیچ وقت پیش نیومده بود که واقعا برای خودش داشته باشدش‌.
دروغ چرا، من کمتر از خورشید نه، به اندازه‌ی خودش خوشحال شده بودم که تونستم به یکی از آرزوهاش برسونمش.

خورشید اخیرا شروع کرده و شاهنامه رو طبق یه برنامه مشخص می‌خونه. می‌دونید، فکر می‌کنم رفتن سمت شاهنامه و خوندنش برای همهٔ ما، مثل اینه که بخوای یه کوه رو جابه‌جا کنی. من خودم حقیقتش حتا یک صفحه از شاهنامه رو هم نخوندم، با اینکه خیلی خیلی دوست دارم شاهنامه بخونم.

می‌دونی، اصلا من نمی‌دونستم شاهنامه دقیقا چیه! اینکه داستان شاهان پارسی، یه جورایی از ابتدای خلقت روایت می‌شه. حتا قبل از اینکه مردم لباس نمی‌پوشیدند!

و وقتی دیدم یه بار خورشید اومد داستان گیومرت، اولین پادشاه و شخصیت شاهنامه رو برام تعریف کرد، چنان دچار شعف و ذوق شده بودم که نگو!
من به بحث نظم شاهنامه کاری ندارم (چون همیشه برام سخت بوده شعر بخونم و با شعر ارتباط بگیرم)، ولی قصه‌ای که داشتم از زبون خورشید می‌شنیدم، کافی بود که بفهمم چرا شاهنامه رو به عنوان یه گنج یاد می‌کنن.

و خبر خوش!
تونستم خورشید رو راضی کنم که بیاد و همینطور که برای من از شاهنامه قصه کرد، همین رو ضبط کنه و توی یه کانال تلگرامی منتشر کنه. (مطمئن باشید در آیندۀ نه چندان دور راضیش می‌کنم که به صورت رسمی یه پادکست داشته باشه ؛) )
چون می‌دونم خیلی‌ها از شاهنامه فقط اسمش رو شنیدن، و نمی‌دونن چی توش هست. حتا نمی‌دونن شاهنامه، داستان شاهان ایران هست و فقط شخصیت رستم و سهراب رو می‌شناسن.

خلاصه، چی بهتر از این؟
خورشید هر هفته یه وویس از شاهنامه برامون می‌ذاره توی کانال «نیست‌همتا».
عبارت «نیست‌همتا» هم از تاریخ بیهقی گرفته شده، به معنی بی‌همتا. جالب اینه که هر هفته یه وویس از بیهقی هم می‌تونید به روایت خورشید بشنوید!

من همه جوره خورشید رو حمایت می‌کنم، چون می‌دونم کاری که می‌کنه چقدر ارزش داره و منحصربه‌فرده. و دوست دارم شمایی هم که تا اینجای این پست رو خوندین، حتما عضو کانالش بشین و حمایتش کنید، و همراه با هم بیشتر از شاهنامه بدونیم و یاد بگیریم. ممنونم ازتون!

کانال نیست‌همتا:
https://t.me/Zahraminevisad

لینک اولین قسمت از شاهنامه:
https://t.me/Zahraminevisad/16

  • ۱۵۵ بازدید

یک چیزهایی در زندگی همیشه تازه است، نو است، مثلِ گیلاس و آلبالوی نوبار؛ همیشه برای خوردنش ذوق داری.

چیزی مثل دوست‌داشتن. دوست‌داشتنی که روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. دوست‌داشتنی که روزبه‌روز جزئیات بیشتری به خودش می‌گیرد. دوست‌داشتنی که در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ات نجاتت می‌دهد. دوست‌داشتنی که مدام برایت خاطره می‌سازد. دوست‌داشتنی که در روزهای گرمِ تابستانی روی نیمکت‌ِ سایه‌دارِ پارک می‌نشید و باهات حرف می‌زند؛ در پیاده‌روها قدم می‌زند؛ روی چمن‌ها می‌نشیند و فالوده‌بستنی می‌خورد؛ از لب‌ها بوسه می‌چیند.

دوست‌داشتن. 

داشتم فکر می‌کردم که بعضی از مکان‌ها تابه‌حال چقدر خاطرۀ پرمهر و محبت به خود دیده‌اند؟ مثلا چندبار پیش آمده است که دو نفر روی  نمِ چمن‌های یک میدانِ شهر، روبه‌روی هم نشسته باشند و فالوده‌بستنی‌شان را بخورند و تک‌تکِ نگاه‌هایشان به‌هم‌دیگر بگوید که چقدر همدیگر را دوست دارند و از باهم‌بودن لذت می‌برند؟ 

فروردین رفته بودیم پارک‌لالۀ تهران. چیزی که برایم خیلی عجیب بود، هم‌زیستیِ کلاغ‌ها و گربه‌ها با انسان‌های داخل پارک بود. اولین بار بود که می‌دیدم یک کلاغ از روی شاخه درخت فرود می‌آید درست کنار آدم‌ها تا به‌شان غذا بدهند. و هم‌زمان گربه‌ها هم می‌آمدند کنار کلاغ‌ها و بدون هیچ مشکلی غذایشان را تقسیم می‌کردند. این هم‌زیستی مطمئناً بدونِ مهرومحبتی که انسان‌ها از خود به جا گذاشته‌اند امکان‌پذیر نبود. 

می‌خواستم بگویم همین دوست‌داشتن است که زندگی را به جریان می‌اندازد و سبکیِ تحمل‌ناپذیرِ آن را تبدیل به لحظاتی باارزش و قابل‌ستایش می‌کند؛ همین دست‌هایی که با محبت هم‌دیگر را می‌گیرند، یا آغوش‌هایی که با عشق هم‌دیگر را به آغوش می‌کشند، یا تک‌تکِ لحظه‌هایی که با دوست‌داشتن ساخته شده‌اند؛ همگی دارند به خودِ مفهومِ زندگی ارزش می‌دهند و غنی‌ترش می‌کنند. وگرنه زندگی به خودیِ خود چیز خاصی ندارد؛ درست مثلِ یک بومِ سیاه.


پی‌نوشت برای خورشید: ازت ممنونم که با حضورت نه فقط زندگی من که جهان را زیبا می‌کنی... دوستت دارم، بیش از پیش:)

  • ۴۳۶ بازدید

این آبان ۲۴ سالم شد. و چه آبانی! گویی پرده‌ای بود که در آن کاملا از کودکی خارج می‌شدم، حتا از عزای خاموشِ این ۷ سالِ آخر.

متنی که دو سال پیش ۲۹ آبان نوشته بودم را خواندم. چیزی که می‌شد در تمامِ آن حرف‌ها پیدا کرد، تلاشم برای بزرگ شدن بود. تلاش برای مواجهه و سختی کشیدن و رشد کردن. و حالا که به خودم نگاه می‌کنم، وقتی به عددِ ۲۴ فکر می‌کنم، دیگر چیزی برایم غیرقابل‌باور نیست. ۲۴ ساله شدن چیزی نیست که انتظارش را نداشته باشم، و فکر نمی‌کنم زمان به شکل بی‌رحمانه‌ای جلوتر از من در حرکت است.

اگر بخواهم سال گذشته را با یک کلمه خلاصه کنم، آن کلمه «ساختن» خواهد بود. سالی که نهایتِ تلاشم را برای ساختنِ خودم به کار بردم. کارهایی را برای اولین بار انجام دادم که قبلاً هرگز مسئولیتشان را قبول نمی‌کردم و بیشتر گریزان بودم ازشان. به نظرم نقطه عطف‌ زندگی‌ انسان‌ها آن جایی‌ است که با سلول‌سلول بدنشان پی می‌برند که مسئولیتِ زندگی‌یی که دارند تماماً به عهدۀ خودشان است؛ و با امید و آرزو بستن به دیگران حتا ذره‌ای هم زندگی‌شان پیش نخواهد رفت. البته عدۀ زیادی هستند که تا آخر عمرشان از مواجهه با مسئولیتِ زندگی فرار می‌کنند و مانند کودکی ترسیده که به دامن مادرش پناه می‌برد، نمادِ پدر و مادر را رها نمی‌کند و ریسمانشان چنگ می‌زند، همانطور که به ریسمانِ خدا. ولی خب اگر بخواهیم منصف باشیم باید بگوییم این دنیا برای مواجهه با تنهایی به طرز شگفت‌آوری وحشتناک است. هرکسی نمی‌تواند در مقابلِ این سیلِ خروشان دوام بیاورد و بایستد.

این پست را باید چند روز قبل‌تر می‌نوشتم ولی کمی طور کشید تا خلوت شوم. پدرم تقریباً یک هفته پیش مرد و پس از هفت‌سال از رفتنش، جسمش هم دیگر رفت. فکر می‌کنم این هفت‌سال مهم‌ترین هفت‌سالِ زندگی‌ام تا این لحظه بوده باشد. در این هفت‌سال زمین خوردم و ایستادن را هم یاد گرفتم، و نترسیدن از مواجهه با ترس‌ها را هم. چیزی که شاید در این شرایط هیچ‌گونه انتظارش را نداشته بودم، غافلگیریِ روزِ تولدم بود. نمی‌شود از ایستادگی حرف زد و از دلیلی که باعثِ ایستادنت شده است حرفی به میان نیاورد. برای منی که همیشه از جشن‌تولد گریزان بودم، فکر نمی‌کردم گل و هدیه گرفتن و داشتنِ کیکِ تولد چه لذتی دارد! البته که نه هر جشن‌تولدی، آن جشن تولدی که عزیزترینت برایت تدارک دیده باشد؛ چیزی که ذره‌ذرۀ جزئیاتش برایت شیرین است. و چه هدیه‌ای می‌تواند ارزشمندتر از دوست‌داشته‌شدن باشد؟ 

فکر می‌کنم اولین سالی است که در تولدم عمیقاً احساسِ شادی می‌کنم و می‌دانم چه می‌خواهم. و اگر خورشیدم نبود این احساس ممکن نبود وجود داشته باشد. این سال آغازِ دوره‌ای جدید و البته شیرین از زندگی‌ام خواهد بود. پس به امیدِ بهترین‌ روزهایی که به دستِ خودمان ساخته می‌شود.

  • ۶۰۴ بازدید

چیزی که واضح است این است که از آخرین بروزرسانیِ این وبلاگ خیلیییی وقت می‌گذرد! و این را به خوبی می‌دانم. اما موضوع این است که به سختی مشغولِ کارم. بله، کار! سه ماه است که به توانایی‌های برنامه‌نویسی‌ام ایمان آورده‌ام و به‌طورِ جدی مشغولِ کار شده‌ام؛ دورکاری با حقوقِ نسبتاً خوب. (این روزها هیچ حقوقی خوب نیست، این را هم می‌دانم!) و در کنارِ روزانه ۸ تا ۱۰ ساعت کارِ با حقوق، چند ساعتِ باقی‌مانده را هم روی یک پروژۀ دیگر(رباتِ پیام‌رسان جهتِ بازاریابیِ رباتِ معامله‌گرِ فارکس) کار می‌کنم و سعی می‌کنم تا جایی که می‌شود پول جمع کنم؛ آخر این روزها برای شروعِ یک زندگی هرچقدر هم پول جمع کرده باشی، باز هم کم است! 

حالم خوب است و رضایتِ نسبی‌یی را تجربه می‌کنم. بعد از مدت‌ها زندگی‌ام روی روندِ مشخصی افتاده است و از پیشرفت در این روند خوشحالم. و تمامِ این‌ها را مدیونِ خورشید هستم. همراه و هم‌سفرِ عزیزِ دوست‌داشتنی‌یی که آشنایی‌مان از همین وبلاگِ هالی‌هیمنه شروع شد و حالا وقتی تلفنی با هم حرف می‌زنیم راجع به این صحبت می‌کنیم که سالِ اول در شهرِ او ساکن شویم یا در این شهر! و البته لذتِ چنین مکالماتی را برای همۀ خوانندگانِ این وبلاگ آرزومندم! راستش چالش‌های زیادی روبه‌رویمان است، و تعدادی را هم پشت‌ِ سر گذاشته‌ایم. امیدوارم از همگی‌شان با موفقیت بگذریم. 

اخیراً دچارِ چالشِ کرونا هم شده‌ام، اما جز چند روز کسالت و از کار افتادنِ کاملِ بویایی و چشایی‌ام چیزِ زیادی ازش ندیدم شخصاً. بویایی‌ام بعد از گذشتِ دو هفته حدودِ ۱۰ درصد برگشته است، و چشایی‌ام هم حول‌وحوشِ ۳۵ درصد. امیدوارم به زودی دوباره به سطحِ قبل برسند. حقیقتش هفتۀ گذشته سخت گذشت؛ زندگیِ بی‌بو و بی‌طعم حقیقتاً کابوسِ بزرگی است؛ خصوصاً وقتی نگرانِ این باشی که ممکن است نابویایی‌ات چندین ماه طول بکشد، و یا حتا دائمی شود و هرگز به سطحِ قبل باز نگردد! و البته سختی‌اش تنها همین نبود!

حالا هم بهتر است برگردم سرِ کار روی ربات. امیدوارم امشب کارش را تمام کنم. نقطه؛ تا پستِ بعدی! (شاید این جمعه بیاید، شاید!!)

  • ۶۲۲ بازدید

برای کسی که زیستَش با کلمات گرهِ کور خورده است روزِ جهانیِ نامه‌نگاری، فرخنده‌روزی ست. این روزها کم‌تر کسی قلم دست می‌گیرد و روی کاغذ فکر می‌کند.. این روزها انسان‌ها به صفحه‌ی موبایل و لپ‌تاپ خیره می‌شوند و در صفحه‌های مجازی یا وُرد تایپ می‌کنند. اما انصافاً مزه‌ نمی‌دهد. کافی‌ست یک بار برای آزمون، کاغذی بردارید و با قلم فکر کنید و مثلا «او» را «ای نورِ هر دو دیده» خطاب کنید و از دلتنگی‌ها و خستگی‌ها و شادی‌ها بگویید و در پایان برایش بنویسید: قربانِ قَدت، صورت ماهت را می‌بوسم. یا بنویسید تصدقت، دوستت دارم، حواست هست؟
این‌ها را هرقدر هم در پیجش تایپ و کامنت و پی‌ام کنید مزه نمی‌دهد، بی‌نمک است؛ از دهن میفتد!
باید اول از همه قلم و کاغذ خبردار و مَحرَمِ رازِ دل شوند و بعد آن یار عزیزِ دردانه‌ی کُنج دل!
فکر کنید، چه‌قدر خوش‌طعم می‌شود زندگی، اگر شب پیش از خواب روی برگه‌یی بنویسید: «خونِ من! تپش‌های دلم، نبض من! صبح از خواب که بیدار شوی و بخوانی‌ام تو را نوتر از دیروز، سخت‌تر از هر زمان دیگر، شدیدتر و بی‌محاباتر می‌خواهم‌ات» و برگه را به در یخچال بچسبانید!
یا فقط بنویسد: «بمان برای من!» و بگذارید بین صفحات کتابی که مشغول خواندن آن است. یا مثلا برای دوست‌تان روز تولدش نامه بفرستید و بنویسید «تولدت که چیز خاصی نبود اگر مرا نداشتی که بشناسم‌ات!!»
نامه ‌بنویسید برای کسی که دوست‌داشتنش بهانه‌ی ادامه دادن است، برای دوست‌تان، برای.... برای خودتان هم در رغمارغم اندوه‌هایِ کُشنده...

خورشید | ۱۱ شهریور ۹۹

پی‌نوشت: حالا که من کمتر می‌نویسم از عزیزِ جانم ــ خورشید ــ بخوانید.

  • ۷۱۸ بازدید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۹۶۵ بازدید