در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۱ مطلب در اسفند ۱۴۰۴ ثبت شده است

بچه‌ها دروغ رو نمی‌فهمن. دروغ‌ها رو باور می‌کنن.

بچه‌ها همه‌چی رو خیلی خالص‌تر تجربه می‌کنن؛ هنوز دنیاشون با چند رنگی‌ِ دنیای آدم بزرگا آلوده نشده. تجربیاتشون معصومانه‌ست. وقتی به یه بچه می‌گی خدا هست و صدات رو می‌شنوه، دستاش‌و می‌گیره بالا و شروع می‌کنه به حرف زدن باهاش. از تهِ ته دلش با خدا حرف می‌زنه. ازش می‌خواد که باباش‌و پولدار کنه. وقتی بهش می‌گی خدا گفته باید روزی چند بار نماز بخونی و باهام حرف بزنی، واقعا وامیسته پای سجاده، طوری که انگار در حضور یه شخص خیلی بزرگ وایستاده. 

وقتی بهش می‌گی خدا گفته باید از سحر تا غروب چیزی نخوری، واقعا چیزی نمی‌خوره؛ حتا اگه توی صف نونوایی فشارش بیفته و غش کنه. با خودش می‌گه چیزی نمونده تا افطار، خدا می‌بینه من با این‌که غش کردم هم روزه‌م‌و نخوردم و به حرفش گوش دادم. 

وقتی بهش می‌گی شیطان دشمن خداست، با همهٔ وجودش از شیطان متنفر می‌شه. وقتی بهش می‌گی اگه دروغ بگه همون موجود زشت و بد می‌ره زیر پوستش، خیلی می‌ترسه. دیگه دروغ نمی‌گه. می‌ترسه اگه دروغ بگه یهو پوستش سیاه بشه یا خار ازش بزنه بیرون!

وقتی به این بچه بگید خدا اون آدمایی که مثل ما فکر نمی‌کنن رو دوست نداره و باید کاری کنیم اونا از گمراهی در بیان، فکر می‌کنه باید یه کاری کنه. توی سیزده‌چهارده سالگیش که تازه اینترنت دیال‌آپ دستش میاد، می‌ره یه وبلاگ توی بلاگفا بعدش توی میهن‌بلاگ می‌زنه و هی مطالب مذهبی از جاهای مختلف کپی می‌کنه و می‌ذاره توی وبلاگش. اسم وبلاگ رو هم یه چیزِ عربیِ خیلی قشنگ می‌ذاره، مثل فوز العظیم. دوست داره خدا کیف کنه که یه بچه این‌قدر قشنگ به حرفش گوش کرده. دائما هم وضو می‌گیره، حتا نماز شب هم می‌خونه. می‌خواد همیشه پاکیزه بمونه.

یه‌بار معلم قرآنش بهشون گفته بود که حتا اگه توی تلویزیون به موی زنا نگاه کنی، گناه کردی. این بچه دیگه فیلمای خارجی هم نمی‌دید که نکنه چشمش بیفته به موی زنا. بیرون هم که می‌رفت کلا به زمین نگاه می‌کرد و راه می‌رفت.

این بچه خیلی باباش‌و دوست داشت. یهو یه شب آمبولانس میاد و باباش‌و می‌بره بیمارستان. اون شب آخرین شبی بود که باباش‌و می‌دید. درسته که دو ماه بعد باباش‌و میارن خونه‌شون، ولی اون بابا دیگه بابای قبلی نیست؛ حرف نمی‌زنه، راه نمی‌ره، غذا نمی‌خوره، سر کار نمی‌ره؛ فقط نگاه می‌کنه، بعضی وقتا می‌خنده و دستش‌و هم تکون می‌ده.

این بچه خیلی غمگین می‌شه. ولی خب خداش‌و داره. از ته ته دلش از خدا می‌خواد باباش‌و مثل قبل کنه، تا باباش دوباره باهاش حرف بزنه. ولی نمی‌فهمه که چرا هرچی دعا می‌کنه فایده‌ای نداره... یه سال می‌گذره، دو سال، سه سال، هفت سال... این بچه براش عمیقأ سوال می‌شه که چرا خدا جوابش رو نمی‌ده. مگه خدا باهاش قهره؟ اصلا خدا حرفاش رو می‌شنوه؟ خیلی به خدا فکر می‌کنه. خیلی راجع بهش می‌خونه. از خودش می‌پرسه نکنه اونایی که گمراه بودن درست می‌گفتن که خدا مرده...؟ شاید واقعا خدا مرده. پیش خودش می‌گه من خیلی خاص بودم، حتا اون چیزایی که خدا گفته بود و بقیه انجام نمی‌دادن رو هم انجام می‌دادم. پس چرا جوابم‌و نمی‌ده و بابام‌و خوب نمی‌کنه؟

باباش مرد. این بچه خیلی ناراحت نشد. این بچه هفت سال وقت داشت که بپذیره اون بابایی که اون‌شب با آمبولانس رفت دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده.

ولی عصبانی شده بود. خیلی هم زیاد. دیگه نماز نمی‌خوند. روزه هم نگرفت. عصبانی بود از دست خودش و خدا. هی می‌گفت اگه خدا بی‌نیازه، چرا نیاز داره ما براش نماز بخونیم و هرچی دستور داده گوش کنیم، آخرش هم صدامون‌و نشنوه. خیلی کتاب خوند. توی کتابا همه‌ش دنبال این بود که بفهمه راسته که می‌گن خدا یه دروغه؟ یا اینکه مرده؟

الان که ربنای شجریان رو توی ماه‌رمضون می‌شنوه، حالش بد می‌شه. یاد بابا و خداش میفته که خیلی وقته مردن.

#پوست_انداختن (در دور آتش با هالی).

  • ۳۴ بازدید