در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۱۶۴ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

۱

قیمت ارز و سکه و طلا این قابلیت رو پیدا کرده که به هر کسی یه سکته بده؛ دلار ۱۶۰ تومن، طلا گرمی ۲۰ میلیون. سال‌ها پیش، یادمه داداشم گفت امروز فلان شرکت خودروسازی داخلی عجیب‌غریب قیمت‌هاش‌و برد بالا. اون موقع من شاغل نبودم، و طبیعتاً حتا فکر داشتن خودرو هم توی کله‌م نبود. خیلی خام و کودکانه گفتم خب کرد که کرد، ما که ماشین نمی‌خوایم بخریم. ولی الان تقریبا یکی از راه‌های حفظ کنترلم بر اوضاع، این شده که برم قیمت خودرو رو چک کنم؛ ببینم قدرت خریدم چقدر کم شده. یا اینکه بفهمم باید روی چندتا آرزوی دیگه خط بکشم تا از سلامت روانم محافظت کنم. 

۲

توی شرایط غیرعادی مثل الان هر کسی روش‌هایی داره برای اینکه احساس کنترلش به اوضاع رو حفظ کنه. چک کردن قیمت، اسکرول‌کردن بی‌نهایت، دنبال کردن کانالای خبری، بازی‌های آنلاین (بخاطر دوپامین بالاشون)، پرخوری، شیرینی زیاد، و خیلی چیزای دیگه. ما چند ماه پیش شاهد جنگ بودیم. ما تا دیروز ۱۸ روز بود که اینترنت نداشتیم و نمی‌دونستیم عمق فاجعه چیه. ما در آستانهٔ یه جنگ دیگه یا حتا بدتر، تجربه‌ی یه دوره‌ی فرسایشی از تغییر قدرت هستیم. عادیه که عادی نباشیم. عادیه که انجام کارهای ساده و روزمره سخت باشه برامون. عادیه که احساس درماندگی، کلافگی، ناامیدی و عجز داشته باشیم. عادیه که کورتیزول توی بدنمون غوغا کنه و هزارجور نگرانی داشته باشیم. پیشنهادی که متخصص‌ها می‌دن اینه که این روزها بنویسیم. احساسات‌مون رو نام‌گذاری کنیم. مثلا ممکنه اندوه زیادی داشته باشیم، ولی همچنان دوست داشته باشیم تولدمون رو جشن بگیریم. ممکنه به شدت غمگین باشیم، ولی همچنان امید به زندگی هم در ما باشه. نوشتن و نام‌گذاری دقیق این احساسات می‌تونه کمک کنه تا شدت‌شون کم بشه. و اینکه حرف بزنیم با دوستان‌مون. و اخبار رو کاملا کنترل‌شده مصرف کنیم، چون منبع هیجانه. و هرگز خودمون رو سرزنش نکنیم.

  • ۱۰۵ بازدید

همین؟ تموم شد؟

این سوال منه. و شاید سوال خیلی‌ها. می‌دونم که گذشته هیچ‌وقت برنمی‌گرده. کسانی که تا چند روز پیش بودن و الان نیستن، دیگه نیستن. اگه نزدیک سه‌هفته به زندگی‌ت آسیب رسیده، به روانت آسیب رسیده، دکمه‌ای برای Undo کردنش وجود نداره. اگه سال‌هاست حسرت به دلت مونده، حسرت بدیهی‌ترین چیزها، قرار نیست این سال‌ها از زندگی‌ت پاک بشه. خوب و بد، زندگی همینه. حال غریبی دارم، ولی باید بدونم من توی این حال تنها نیستم. من فردا باید دوباره شروع کنم به رزومه فرستادن برای پیدا کردن یه شغل دیگه. خورشید داره هرچندتا پادکست خصوصا شاهنامه‌خوانی از امیر خادم رو دانلود می‌کنه تا اگه اوضاع دوباره بی‌ریخت شد حداقل بتونه روتین شاهنامه‌خوانیش رو داشته باشه. طوطو هم کنار ما که شام می‌خوردیم، نون‌سنگک نوک‌ می‌زده و حالا سیره و خوابالو شده. همه‌مون چاره‌ای نداریم جز اینکه برگردیم به زندگی عادی‌مون، ولی زندگی‌مون قرار نیست هیچ‌وقت عادی بشه؛ این خشم و اندوه اندوخته می‌شه، ته‌نشین می‌شه، سنگین‌تر می‌شه. تا به وقتش تاریخ بسازه؛ مثل هربار که بخشی از تاریخ‌مون رو می‌نویسه؛ تاریخی که خودمون با پوست و گوشت و جون‌مون می‌نویسیمش، و براش می‌جنگیم.

آره. ادامه بده. هیچ شبی نیست که رنگ خورشید رو نبینه. و چیزی از این شب نمونده.

  • ۷۲ بازدید

هیچ راه سالمی برای بروز این خشمی که دارم نمی‌تونم پیدا کنم! پس فعلا ساندویچ فلافلم‌و گاز می‌زنم و فقط صبر می‌کنم.

  • ۶۹ بازدید

دو سه ساعتی وصل شدم. شاید ۹۰ درصد تایم رو داشتم پروکسی و کانفیگ تست و سوئیچ می‌کردم، مثل کسی که آتیش نداره و یکی براش یه نخ سیگار روشن کرده، حالا برای اینکه بتونه این آتیش‌و حفظ کنه مدام سیگار جدیدو با ته سیگار قبلی روشن می‌کنه. واقعیتش دوست داشتم منم وصل نمی‌شدم و چیزی نمی‌خوندم. چند وقت پیش که جنگ شد و خیلی از شرکت‌ها داشتن نیرو تعدیل می‌کردن، عده‌ای بودن که صبح تا شب توی فشار کار پیدا کردن بودن تا آخر ماه بتونن اجاره پرداخت کنن و خرجی زندگی‌شون رو بدن. یکی می‌گفت الان اگه چنین فردی رو استخدام کنیم، باید حقوق یه ماه رو جلو بهش بدیم و بگیم تو فقط یه ماه برو استراحت کن، برو سفر، برو تراپی؛ هرکاری که باعث بشه ریکاوری بشی و ظرفیت کار کردن داشته باشی. به‌نظرم ما هم یه تایم خیلی طولانی، ریکاوری نیاز داریم. نیاز داریم زندگی کنیم.

  • ۸۴ بازدید

سلام! من خورشیدم! 

هالی می‌گفت دوست نداری این روزا که خبری از تلگرام و کانالت نیست، یه وبلاگ داشته باشی و بنویسی؟ گفتم نه! من سال‌های قبل دو بار تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی داشتم البته تُو بلاگفا. که خب چندان برام خوشایند نبود. اون‌جا اغلب درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوندم می‌نوشتم. 

اما الان چند ماهه که کانال دارم و درباره‌ی اتفاق‌های روزانه و دریافت‌هام می‌نویسم. و گاهی هم درباره‌ی تاریخ بیهقی و شاهنامه که مدتیه دارم می‌خونم. و الان خیلی دلم برا نوشتن تُو کانالم تنگ شده!! احتمالاً به همین خاطره که الان این‌جام و دارم می‌نویسم! :)) 

چه خوب که در این برهوت بیان هست که آدم حرف بزنه! غرولند و کمی از خشمش رو برون ریزی کنه. 

این مدت کلی داستان کوتاه خواندم. یه نمایشنامه از بیضایی خوندم. یه گفت‌وگو با ایشون رو خوندم. یه کتاب با عنوان انعطاف‌پذیری هیجانی دارم می‌خونم و هم‌زمان کتاب جامعه را ببینیم رو هم دارم می‌خونم! و البته شاهنامه و تاریخ بیهقی. روتین ورزشم رو هم دارم ادامه می‌دم! دارم خودم رو خفه می‌کنم. :))) گه‌گاه با هالی کیک هم می‌پزیم، گاهی هم شیربرنج! فردا هم قراره آش رشته درست کنیم چون هوا خیلی سرده و آش می‌چسبه! 

به قول لادن، گویا زور زندگی بیشتره! هرچند فکر می‌کنم ما داریم تقلا می‌کنیم تا این زور زندگی رو بیشتر از قبل نشون بدیم! هوم؟ 

  • ۱۲۱ بازدید

وقتی چیزی رو حق خودت بدونی، کاملا برات عادیه که اون رو داشته باشی. وقتی کسی حقت رو ازت می‌گیره، اول عصبی می‌شی. تلاش می‌کنی پسش بگیری. اگه نتونی، عصبانی می‌شی. دادوبی‌داد می‌کنی. اگه جواب نده، خشمگین می‌شی. آدرنالین توی خونت می‌دوه، خون جلوی چشمت‌و می‌گیره. کارهایی می‌کنی که شاید خودت هم ازش حیرت‌زده شی. اگه باز هم به حقت نرسی، نفرت می‌گیری. کینه به دل می‌گیری. دنبال فرصت می‌گردی، تا به موقع‌ش باز هم براش بجنگی. سخت‌تر.

از خودم می‌پرسم آخرین‌باری که خشم و نفرت وجودم رو گرفته کی بوده؟ می‌بینم هرروز. هر ساعت. انگار این روزا تنها چیزی که عادیه، حق‌خوریه. حقی که بی‌نهایت خورده شده. آرزوهامون. جوونی‌مون. هوامون. زندگی‌مون. آرامش‌مون. و، و، و...

انگار جنگیدن سرنوشت‌مونه، سر طبیعی‌ترین حقوق‌مون.

  • ۱۳۰ بازدید

کاش طوطو بودم، ببین چطور سرش‌و ۱۸۰ درجه برمی‌گردونه می‌ذاره روی پشتش، نوکشم فرو می‌کنه توُ پراش می‌خوابه. نه می‌فهمه بی‌کاری چیه، وام چیه اجاره چیه، نه می‌فهمه نت نداشتن چیه. نه می‌فهمه تورم چیه، نه می‌فهمه روغن یک‌میلیون‌وهشتصد‌تومنی چیه. تخخخت می‌گیره می‌خوابه. 


پی‌نوشت: طوطو عروس‌هلندیِ لیمویی‌مونه.

  • ۹۷ بازدید

دورکارم. همیشه برای تمامی ارتباطات بین تیمی، از ترلو (نرم‌افزار مدیریت وظیفه) استفاده می‌کنیم. اگر هم جایی لازم به وویس شد، واتس‌اپ هست. اگه نیاز به جلسه شد، گوگل‌میت. دیروز سر یه مسئلۀ خیلی کوچیک، مجبور شدم نزدیک ۱۰ بار تماس برقرار کنم، امروز هم ۶ تا دیگه. من در تمام این چهار پنج سالی که توی اون شرکت کار می‌کنم، نیاز نبوده اینقدر تلفنی حرف بزنم. الان که نه هوش مصنوعی هست و نه سرچ گوگل، فقط به دانشی که تا الان اندوخته‌م متکی‌ام. امیدوارم هیچ مشکل جدیدی پیش نیاد که بلد نباشم چطوری حلش کنم.

دیروز رفته بودم نونوایی تا برای صبحونه یه سنگک کنجدی بگیرم. نون‌درآر درِ گوش یکی از اون آشناهایی که همیشه خارجِ صف نون می‌گیرن، می‌گفت: «نمی‌دونی مشهد چه خبرهههه. شیراز چه خبرهههه.» همون لحظه بود که دیدم گوشیم صدای جیرجیرک داد. پیامک بود. یه هفته‌ست هیچ‌کسی نمی‌تونه پیامک بفرسته، فقط پیامکای حکومتی میاد. اینترنتی هم وجود نداره که گوشی نوتیفیکیشن بگیره. نون‌درآر نون سوم خانمی که نوبتش بود رو براش انداخت و همزمان بلند گفت: اینم برای تبریز! خوشم میاد از این نون‌درآره.

اخیرا دارم دوتا کتاب همزمان باهم می‌خونم. دیشب خورشید می‌گفت: به نظرم توی این چند سال تاحالا اینقدر کتاب نخوندی! بهش گفتم تازه دارم می‌فهمم چه کیفی می‌کنی وقتایی که همزمان دو-سه‌ کتاب‌و باهم می‌خونی. خورشید بالاخره امروز سه صفحه شاهنامه خوند. شاهنامه‌خوانی روتین هرروزشه، ولی با پادکستِ امیر خادم. اما یه هفته‌ست خبری از پادکست نیست. یه ماهی می‌شد که داشتیم باهم سریال The Handmaid's Tale رو می‌دیدیم. هروقت می‌خواستیم بریم این سریال رو ببینیم، از هم می‌پرسیدیم: بریم متأثر بشیم؟ آخه هیچ سریالی تا حالا اینقدر اشک ازمون نگرفته. قبل اینکه اینترنت‌و قطع کنن، فقط سه قسمت از فصل آخرش مونده بود که ببینیم، که حالا هم دیگه نمی‌شه دانلود کنیم.

دوست دارم این روزای تیره تموم شه؛ برای همه، برای همیشه. برای ایران.

  • ۹۹ بازدید