در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۱۶۸ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

بچه‌ها دروغ رو نمی‌فهمن. دروغ‌ها رو باور می‌کنن.

بچه‌ها همه‌چی رو خیلی خالص‌تر تجربه می‌کنن؛ هنوز دنیاشون با چند رنگی‌ِ دنیای آدم بزرگا آلوده نشده. تجربیاتشون معصومانه‌ست. وقتی به یه بچه می‌گی خدا هست و صدات رو می‌شنوه، دستاش‌و می‌گیره بالا و شروع می‌کنه به حرف زدن باهاش. از تهِ ته دلش با خدا حرف می‌زنه. ازش می‌خواد که باباش‌و پولدار کنه. وقتی بهش می‌گی خدا گفته باید روزی چند بار نماز بخونی و باهام حرف بزنی، واقعا وامیسته پای سجاده، طوری که انگار در حضور یه شخص خیلی بزرگ وایستاده. 

وقتی بهش می‌گی خدا گفته باید از سحر تا غروب چیزی نخوری، واقعا چیزی نمی‌خوره؛ حتا اگه توی صف نونوایی فشارش بیفته و غش کنه. با خودش می‌گه چیزی نمونده تا افطار، خدا می‌بینه من با این‌که غش کردم هم روزه‌م‌و نخوردم و به حرفش گوش دادم. 

وقتی بهش می‌گی شیطان دشمن خداست، با همهٔ وجودش از شیطان متنفر می‌شه. وقتی بهش می‌گی اگه دروغ بگه همون موجود زشت و بد می‌ره زیر پوستش، خیلی می‌ترسه. دیگه دروغ نمی‌گه. می‌ترسه اگه دروغ بگه یهو پوستش سیاه بشه یا خار ازش بزنه بیرون!

وقتی به این بچه بگید خدا اون آدمایی که مثل ما فکر نمی‌کنن رو دوست نداره و باید کاری کنیم اونا از گمراهی در بیان، فکر می‌کنه باید یه کاری کنه. توی سیزده‌چهارده سالگیش که تازه اینترنت دیال‌آپ دستش میاد، می‌ره یه وبلاگ توی بلاگفا بعدش توی میهن‌بلاگ می‌زنه و هی مطالب مذهبی از جاهای مختلف کپی می‌کنه و می‌ذاره توی وبلاگش. اسم وبلاگ رو هم یه چیزِ عربیِ خیلی قشنگ می‌ذاره، مثل فوز العظیم. دوست داره خدا کیف کنه که یه بچه این‌قدر قشنگ به حرفش گوش کرده. دائما هم وضو می‌گیره، حتا نماز شب هم می‌خونه. می‌خواد همیشه پاکیزه بمونه.

یه‌بار معلم قرآنش بهشون گفته بود که حتا اگه توی تلویزیون به موی زنا نگاه کنی، گناه کردی. این بچه دیگه فیلمای خارجی هم نمی‌دید که نکنه چشمش بیفته به موی زنا. بیرون هم که می‌رفت کلا به زمین نگاه می‌کرد و راه می‌رفت.

این بچه خیلی باباش‌و دوست داشت. یهو یه شب آمبولانس میاد و باباش‌و می‌بره بیمارستان. اون شب آخرین شبی بود که باباش‌و می‌دید. درسته که دو ماه بعد باباش‌و میارن خونه‌شون، ولی اون بابا دیگه بابای قبلی نیست؛ حرف نمی‌زنه، راه نمی‌ره، غذا نمی‌خوره، سر کار نمی‌ره؛ فقط نگاه می‌کنه، بعضی وقتا می‌خنده و دستش‌و هم تکون می‌ده.

این بچه خیلی غمگین می‌شه. ولی خب خداش‌و داره. از ته ته دلش از خدا می‌خواد باباش‌و مثل قبل کنه، تا باباش دوباره باهاش حرف بزنه. ولی نمی‌فهمه که چرا هرچی دعا می‌کنه فایده‌ای نداره... یه سال می‌گذره، دو سال، سه سال، هفت سال... این بچه براش عمیقأ سوال می‌شه که چرا خدا جوابش رو نمی‌ده. مگه خدا باهاش قهره؟ اصلا خدا حرفاش رو می‌شنوه؟ خیلی به خدا فکر می‌کنه. خیلی راجع بهش می‌خونه. از خودش می‌پرسه نکنه اونایی که گمراه بودن درست می‌گفتن که خدا مرده...؟ شاید واقعا خدا مرده. پیش خودش می‌گه من خیلی خاص بودم، حتا اون چیزایی که خدا گفته بود و بقیه انجام نمی‌دادن رو هم انجام می‌دادم. پس چرا جوابم‌و نمی‌ده و بابام‌و خوب نمی‌کنه؟

باباش مرد. این بچه خیلی ناراحت نشد. این بچه هفت سال وقت داشت که بپذیره اون بابایی که اون‌شب با آمبولانس رفت دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده.

ولی عصبانی شده بود. خیلی هم زیاد. دیگه نماز نمی‌خوند. روزه هم نگرفت. عصبانی بود از دست خودش و خدا. هی می‌گفت اگه خدا بی‌نیازه، چرا نیاز داره ما براش نماز بخونیم و هرچی دستور داده گوش کنیم، آخرش هم صدامون‌و نشنوه. خیلی کتاب خوند. توی کتابا همه‌ش دنبال این بود که بفهمه راسته که می‌گن خدا یه دروغه؟ یا اینکه مرده؟

الان که ربنای شجریان رو توی ماه‌رمضون می‌شنوه، حالش بد می‌شه. یاد بابا و خداش میفته که خیلی وقته مردن.

#پوست_انداختن (در دور آتش با هالی).

  • ۴۶ بازدید

یک ساعت اخیر، نفس‌گیرترین تایم کاریم توی چند سال اخیر بود. هر ثانیه‌ش انگار کلافگی و غرولند مشتریا رو می‌فهمیدم که داشتن کندی سایت رو می‌دیدن.

برای اونا یه ساعت کندی بود، ولی برای من یک ساعت ضرب‌ در تک‌تک افرادی بود که داشتن از سرویس‌مون استفاده می‌کردن.

بگذریم که با چه مکافاتی مشکل رو پیدا کردم. دارم به این فکر می‌کنم من اختلال یک ساعته‌ی یه عده رو دیدم و‌ چون من مسئول حل کردنش بودم یکسره داشتم عرق سرد می‌ریختم! نمی‌تونم درک کنم چطور می‌شه کسی سه هفته کار و زندگی ۹۰ میلیون نفر رو مختل کنه، و انگار‌نه‌انگار باشه براش. بگذریم از جان‌هایی که گرفتن و خانواده‌هایی که داغ‌دار کردن...

هیچ‌وقت کسی توان فهم و درک این فاجعه رو نخواهد داشت.


پی‌نوشت: اخیرا بیشتر توی تلگرام می‌نویسم. اگه دوست داشتین می‌تونید کانالم رو دنبال کنید.

  • ۸۲ بازدید

سر ساعت ۹ قمپز در می‌کنی تا یه عده معلوم‌الحال برن بالا پشت‌بوم و خودشون‌و پاره کنن. و این نشون می‌ده کجایی. تهِ ته چاه. آخرین فریادهاته. بکش. بلند هم بکش. می‌گن وقتی در حال سقوطی، فریاد بزن. فریاد زدن باعث می‌شه سنکوپ نکنی. ولی ابدا جلوی خرد شدن استخونات‌و نمی‌گیره.

  • ۹۱ بازدید

خیلی وقته دست‌ودلم به نوشتن نمی‌ره. یعنی کلا به هیچ کار. انگار نیاز به ریکاوری دارم. وضعیتی که فکر می‌کنم خیلی‌ها دچارشیم، انتظاره. انتظار برای چیزی که نمی‌دونیم چیه. نه، می‌دونیم چی: انتظار برای یه زندگی خوب. ولی نمی‌دونم قراره چه شکلی این زندگی خوب رو به دست بیاریم. برای رسیدن بهش راه‌های مختلفی رو تست کردیم، ولی الان منتظریم. ترامپ کی حمله می‌کنه؟ جنگ می‌شه؟ مذاکره می‌شه؟ چرا روزی صدتا کانفیگ باید عوض کرد که آخرش هم نهایتا بتونه تلگرامت‌و آپدیت کنه و یه ویدیوی سه مگابایتی رو هم نتونی باهاش ببینی؟ چرا من باید به جای انجام کار مفید، وقت و انرژیم رو صرف پیدا کردن کانفیگ کنم؟ چرا عشق ابدی دیگه پخش نمی‌شه؟ هرچند پخش هم بشه نمی‌شه دیدش. احساس می‌کنم توی یه حلقه‌ی بی‌نهایت از چراهای بی‌اهمیت ولی تاثیرگذار گیر کردیم. زندگیِ ما مجموعه‌ی همین لحظاته. زندگی ما رو، آرزو برای داشتن یه روز عادی، تشکیل می‌ده. ما در ظاهر توی جنگ نیستیم و داریم زندگی عادی‌مون‌و می‌کنیم، ولی هر لحظه و هر ساعت این زندگی، داریم می‌جنگیم. 

  • ۹۴ بازدید

۱

قیمت ارز و سکه و طلا این قابلیت رو پیدا کرده که به هر کسی یه سکته بده؛ دلار ۱۶۰ تومن، طلا گرمی ۲۰ میلیون. سال‌ها پیش، یادمه داداشم گفت امروز فلان شرکت خودروسازی داخلی عجیب‌غریب قیمت‌هاش‌و برد بالا. اون موقع من شاغل نبودم، و طبیعتاً حتا فکر داشتن خودرو هم توی کله‌م نبود. خیلی خام و کودکانه گفتم خب کرد که کرد، ما که ماشین نمی‌خوایم بخریم. ولی الان تقریبا یکی از راه‌های حفظ کنترلم بر اوضاع، این شده که برم قیمت خودرو رو چک کنم؛ ببینم قدرت خریدم چقدر کم شده. یا اینکه بفهمم باید روی چندتا آرزوی دیگه خط بکشم تا از سلامت روانم محافظت کنم. 

۲

توی شرایط غیرعادی مثل الان هر کسی روش‌هایی داره برای اینکه احساس کنترلش به اوضاع رو حفظ کنه. چک کردن قیمت، اسکرول‌کردن بی‌نهایت، دنبال کردن کانالای خبری، بازی‌های آنلاین (بخاطر دوپامین بالاشون)، پرخوری، شیرینی زیاد، و خیلی چیزای دیگه. ما چند ماه پیش شاهد جنگ بودیم. ما تا دیروز ۱۸ روز بود که اینترنت نداشتیم و نمی‌دونستیم عمق فاجعه چیه. ما در آستانهٔ یه جنگ دیگه یا حتا بدتر، تجربه‌ی یه دوره‌ی فرسایشی از تغییر قدرت هستیم. عادیه که عادی نباشیم. عادیه که انجام کارهای ساده و روزمره سخت باشه برامون. عادیه که احساس درماندگی، کلافگی، ناامیدی و عجز داشته باشیم. عادیه که کورتیزول توی بدنمون غوغا کنه و هزارجور نگرانی داشته باشیم. پیشنهادی که متخصص‌ها می‌دن اینه که این روزها بنویسیم. احساسات‌مون رو نام‌گذاری کنیم. مثلا ممکنه اندوه زیادی داشته باشیم، ولی همچنان دوست داشته باشیم تولدمون رو جشن بگیریم. ممکنه به شدت غمگین باشیم، ولی همچنان امید به زندگی هم در ما باشه. نوشتن و نام‌گذاری دقیق این احساسات می‌تونه کمک کنه تا شدت‌شون کم بشه. و اینکه حرف بزنیم با دوستان‌مون. و اخبار رو کاملا کنترل‌شده مصرف کنیم، چون منبع هیجانه. و هرگز خودمون رو سرزنش نکنیم.

  • ۱۱۹ بازدید

همین؟ تموم شد؟

این سوال منه. و شاید سوال خیلی‌ها. می‌دونم که گذشته هیچ‌وقت برنمی‌گرده. کسانی که تا چند روز پیش بودن و الان نیستن، دیگه نیستن. اگه نزدیک سه‌هفته به زندگی‌ت آسیب رسیده، به روانت آسیب رسیده، دکمه‌ای برای Undo کردنش وجود نداره. اگه سال‌هاست حسرت به دلت مونده، حسرت بدیهی‌ترین چیزها، قرار نیست این سال‌ها از زندگی‌ت پاک بشه. خوب و بد، زندگی همینه. حال غریبی دارم، ولی باید بدونم من توی این حال تنها نیستم. من فردا باید دوباره شروع کنم به رزومه فرستادن برای پیدا کردن یه شغل دیگه. خورشید داره هرچندتا پادکست خصوصا شاهنامه‌خوانی از امیر خادم رو دانلود می‌کنه تا اگه اوضاع دوباره بی‌ریخت شد حداقل بتونه روتین شاهنامه‌خوانیش رو داشته باشه. طوطو هم کنار ما که شام می‌خوردیم، نون‌سنگک نوک‌ می‌زده و حالا سیره و خوابالو شده. همه‌مون چاره‌ای نداریم جز اینکه برگردیم به زندگی عادی‌مون، ولی زندگی‌مون قرار نیست هیچ‌وقت عادی بشه؛ این خشم و اندوه اندوخته می‌شه، ته‌نشین می‌شه، سنگین‌تر می‌شه. تا به وقتش تاریخ بسازه؛ مثل هربار که بخشی از تاریخ‌مون رو می‌نویسه؛ تاریخی که خودمون با پوست و گوشت و جون‌مون می‌نویسیمش، و براش می‌جنگیم.

آره. ادامه بده. هیچ شبی نیست که رنگ خورشید رو نبینه. و چیزی از این شب نمونده.

  • ۸۸ بازدید

هیچ راه سالمی برای بروز این خشمی که دارم نمی‌تونم پیدا کنم! پس فعلا ساندویچ فلافلم‌و گاز می‌زنم و فقط صبر می‌کنم.

  • ۸۲ بازدید

دو سه ساعتی وصل شدم. شاید ۹۰ درصد تایم رو داشتم پروکسی و کانفیگ تست و سوئیچ می‌کردم، مثل کسی که آتیش نداره و یکی براش یه نخ سیگار روشن کرده، حالا برای اینکه بتونه این آتیش‌و حفظ کنه مدام سیگار جدیدو با ته سیگار قبلی روشن می‌کنه. واقعیتش دوست داشتم منم وصل نمی‌شدم و چیزی نمی‌خوندم. چند وقت پیش که جنگ شد و خیلی از شرکت‌ها داشتن نیرو تعدیل می‌کردن، عده‌ای بودن که صبح تا شب توی فشار کار پیدا کردن بودن تا آخر ماه بتونن اجاره پرداخت کنن و خرجی زندگی‌شون رو بدن. یکی می‌گفت الان اگه چنین فردی رو استخدام کنیم، باید حقوق یه ماه رو جلو بهش بدیم و بگیم تو فقط یه ماه برو استراحت کن، برو سفر، برو تراپی؛ هرکاری که باعث بشه ریکاوری بشی و ظرفیت کار کردن داشته باشی. به‌نظرم ما هم یه تایم خیلی طولانی، ریکاوری نیاز داریم. نیاز داریم زندگی کنیم.

  • ۹۴ بازدید