در جست‌‌وجوی زندگی
هالی هیمنه
۱۱ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

دو سه ساعتی وصل شدم. شاید ۹۰ درصد تایم رو داشتم پروکسی و کانفیگ تست و سوئیچ می‌کردم، مثل کسی که آتیش نداره و یکی براش یه نخ سیگار روشن کرده، حالا برای اینکه بتونه این آتیش‌و حفظ کنه مدام سیگار جدیدو با ته سیگار قبلی روشن می‌کنه. واقعیتش دوست داشتم منم وصل نمی‌شدم و چیزی نمی‌خوندم. چند وقت پیش که جنگ شد و خیلی از شرکت‌ها داشتن نیرو تعدیل می‌کردن، عده‌ای بودن که صبح تا شب توی فشار کار پیدا کردن بودن تا آخر ماه بتونن اجاره پرداخت کنن و خرجی زندگی‌شون رو بدن. یکی می‌گفت الان اگه چنین فردی رو استخدام کنیم، باید حقوق یه ماه رو جلو بهش بدیم و بگیم تو فقط یه ماه برو استراحت کن، برو سفر، برو تراپی؛ هرکاری که باعث بشه ریکاوری بشی و ظرفیت کار کردن داشته باشی. به‌نظرم ما هم یه تایم خیلی طولانی، ریکاوری نیاز داریم. نیاز داریم زندگی کنیم.

  • ۹۰ بازدید

سلام! من خورشیدم! 

هالی می‌گفت دوست نداری این روزا که خبری از تلگرام و کانالت نیست، یه وبلاگ داشته باشی و بنویسی؟ گفتم نه! من سال‌های قبل دو بار تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی داشتم البته تُو بلاگفا. که خب چندان برام خوشایند نبود. اون‌جا اغلب درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوندم می‌نوشتم. 

اما الان چند ماهه که کانال دارم و درباره‌ی اتفاق‌های روزانه و دریافت‌هام می‌نویسم. و گاهی هم درباره‌ی تاریخ بیهقی و شاهنامه که مدتیه دارم می‌خونم. و الان خیلی دلم برا نوشتن تُو کانالم تنگ شده!! احتمالاً به همین خاطره که الان این‌جام و دارم می‌نویسم! :)) 

چه خوب که در این برهوت بیان هست که آدم حرف بزنه! غرولند و کمی از خشمش رو برون ریزی کنه. 

این مدت کلی داستان کوتاه خواندم. یه نمایشنامه از بیضایی خوندم. یه گفت‌وگو با ایشون رو خوندم. یه کتاب با عنوان انعطاف‌پذیری هیجانی دارم می‌خونم و هم‌زمان کتاب جامعه را ببینیم رو هم دارم می‌خونم! و البته شاهنامه و تاریخ بیهقی. روتین ورزشم رو هم دارم ادامه می‌دم! دارم خودم رو خفه می‌کنم. :))) گه‌گاه با هالی کیک هم می‌پزیم، گاهی هم شیربرنج! فردا هم قراره آش رشته درست کنیم چون هوا خیلی سرده و آش می‌چسبه! 

به قول لادن، گویا زور زندگی بیشتره! هرچند فکر می‌کنم ما داریم تقلا می‌کنیم تا این زور زندگی رو بیشتر از قبل نشون بدیم! هوم؟ 

  • ۱۲۷ بازدید

وقتی چیزی رو حق خودت بدونی، کاملا برات عادیه که اون رو داشته باشی. وقتی کسی حقت رو ازت می‌گیره، اول عصبی می‌شی. تلاش می‌کنی پسش بگیری. اگه نتونی، عصبانی می‌شی. دادوبی‌داد می‌کنی. اگه جواب نده، خشمگین می‌شی. آدرنالین توی خونت می‌دوه، خون جلوی چشمت‌و می‌گیره. کارهایی می‌کنی که شاید خودت هم ازش حیرت‌زده شی. اگه باز هم به حقت نرسی، نفرت می‌گیری. کینه به دل می‌گیری. دنبال فرصت می‌گردی، تا به موقع‌ش باز هم براش بجنگی. سخت‌تر.

از خودم می‌پرسم آخرین‌باری که خشم و نفرت وجودم رو گرفته کی بوده؟ می‌بینم هرروز. هر ساعت. انگار این روزا تنها چیزی که عادیه، حق‌خوریه. حقی که بی‌نهایت خورده شده. آرزوهامون. جوونی‌مون. هوامون. زندگی‌مون. آرامش‌مون. و، و، و...

انگار جنگیدن سرنوشت‌مونه، سر طبیعی‌ترین حقوق‌مون.

  • ۱۳۷ بازدید