وقتی چیزی رو حق خودت بدونی، کاملا برات عادیه که اون رو داشته باشی. وقتی کسی حقت رو ازت میگیره، اول عصبی میشی. تلاش میکنی پسش بگیری. اگه نتونی، عصبانی میشی. دادوبیداد میکنی. اگه جواب نده، خشمگین میشی. آدرنالین توی خونت میدوه، خون جلوی چشمتو میگیره. کارهایی میکنی که شاید خودت هم ازش حیرتزده شی. اگه باز هم به حقت نرسی، نفرت میگیری. کینه به دل میگیری. دنبال فرصت میگردی، تا به موقعش باز هم براش بجنگی. سختتر.
از خودم میپرسم آخرینباری که خشم و نفرت وجودم رو گرفته کی بوده؟ میبینم هرروز. هر ساعت. انگار این روزا تنها چیزی که عادیه، حقخوریه. حقی که بینهایت خورده شده. آرزوهامون. جوونیمون. هوامون. زندگیمون. آرامشمون. و، و، و...
انگار جنگیدن سرنوشتمونه، سر طبیعیترین حقوقمون.
- ۵ گفتوگو
- ۱۳۵ بازدید
- ۱ بهمن ۰۴، ۲۳:۱۱
گفتوگو
سختتر و خستهتر.
متاسفانه ما باید برای پیش پا افتادهترین حقوقمون هم بجنگیم...
ما توی این مملکت انقدر برای بدیهیات جنگیدیم که یه جاهایی توی زندگی برای مبارزههای اصلی انرژی کم اوردیم. باختیم که فقط بتونیم نفس بکشیم.
جرقه میاندازن توی انبار باروت و میگن چرا بیخودی منفجر شدید!
هر بار که از آرزو دورتر شدیم...
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.